تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۹۶۹ - ز جولان نظر مجروح می شد روی نیکویش
ز جولان نظر مجروح می شد روی نیکویش
چسان دل دارد خط را کاین چنین استاد بررویش ؟
رمیدن جمع با خواب گران هرگز نمی گردد
چسان این هر دو را آمیخت با هم چشم جادویش ؟
به خال او سپردم خرده جان را،ندانستم
که در ایام خط پنهان کند رو خال هندویش
به تیغ بی نیازی می کشدخضر و مسیحا را
به صید من کجا رغبت کند مژگان دلجویش؟
مدار دلبری برنعل وارون است خوبان را
مشو زنهار صائب ناامید ازچین ابرویش
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۰۹۳ - حضوری داشتم شب با خیالش
حضوری داشتم شب با خیالش
که در خاطر نمی آمد وصالش
پریرویی که من جویای اویم
اشارت بر نمی دارد هلالش
گل از شبنم کند در یوزه چشم
که گردد محو خورشید جمالش
کند درلامکان خاکسترش سیر
به هر خرمن که زد برق جلالش
به چندین رنگ هرساعت برآید
بهار از انفعال رنگ آلش
اگر گوهر شود همچشم با او
دهد گرد یتیمی خاکمالش
ازان رخسار چون گل چشم بد دور
که از شبنم بود عبن الکمالش
الفها سینه شهباز دارد
ز شرم چهره پر خط و خالش
زبان شکر جای سبزه روید
به هر جا سایه اندازد نهالش
به صحرا افکند چون نافه مشک
ز وحشت سایه را وحشی غزالش
به کف دارد کمند آسمان گیر
زمین از سایه نازک نهالش
کلاه از فرق گردون می رباید
سر هر کس که گردد پایمالش
به چشم ذره شب را روز کرده است
فروغ آفتاب بی زوالش
دل آیینه ها راآب کرده است
ز شوخی برق حسن بی مثالش
که دارد زهره تکلیف ،صائب ؟
نیابد بی تکلف گر خیالش
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۰۹۴ - شده است از شوق تیغ جان ستانش
شده است از شوق تیغ جان ستانش
وبال خضر، عمر جاودانش
به جای نافه دل بر خاک ریزد
ز زلف و کاکل عنبرفشانش
غبار آلوده گرد کسادی است
نسیم پیرهن در کاروانش
چه باغ است این که دلها را کند آب
ز پشت در صدای باغبانش
ز حیرت آنقدر فرصت ندارم
که درد خود کنم خاطرنشانش
چنان ناسازگارست آن جفا جوی
که نتوان ساخت پیغام از زبانش
ندارد برگ سبزی رنگ، صائب
با این سامان ز باغ و بوستانش
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۰۹۵ - ز موج لطف ،آن سیمین بنا گوش
ز موج لطف ،آن سیمین بنا گوش
مرا کرده است چون خط حلقه درگوش
به چشم من بهشت و جوی شیرست
رخ گلرنگ و آن صبح بنا گوش
همان درزیر خاکم می پرد چشم
که این می در قدح ننشیند از جوش
نیاسوده است تا واکرده ام چشم
مرا چون غنچه از خمیازه آغوش
چو خط از چهره خوبان، هویداست
به چشم موشکافان بیت ابرویش
خلد چون خار، گل درپرده چشم
گران چون سنگ باشد پنبه درگوش
خرام خامه مشکین صائب
بود از شوخ چشمان خطاپوش
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۱۱۲ - ندارد صفحه رخسار خوبان اعتبار خط
ندارد صفحه رخسار خوبان اعتبار خط
در آتش دارد از هر حلقه نعلی بیقرار خط
هزاران چشم روشن ساختی در روزگار خط
کرامت کن به ما هم سرمه واری از غبارخط
نخواندی چون به سیرباغ خود درجوش گل مارا
به برگ سبز باری یادکن درنوبهار خط
به روی گرم کن این شمع ناحق کشته راروشن
که شد چشم امید من سفید ازانتظار خط
نکردی درزمان زلف اگر شیرازه دلها را
مشو غافل به عهد دولت ناپایدار خط
اگر چه خال باشد مرکز پرگار خوبی را
کند ازشرمساری روی پنهان درغبار خط
به این خاک مراد امیدها را وعده می دادم
ندانستم نمک در دیده ام ریزد غبار خط
ز حسن نو خطان بسیار دشوارست دل کندن
دواندریشه چون جوهر درآهن خارخار خط
صفای گوهر ازگرد یتیمی بیش می گردد
غباری نیست برخاطر مرا از رهگذار خط
چنان کافزاید از بیهوشدارو نشأه صهبا
دو بالامی شود کیفیت لب ازغبار خط
چه نسبت خط مشکین رابه روی ساده خوبان؟
درآتش دارد از هر حلقه نعلی بیقرار خط
بود خواب پریشان سنبل فردوس درچشمش
چرانیده است هرکس چشم خود در سبزه زار خط
کند از سر کشی هرخون که در دل زلف، عاشق را
تلافی می کند آخر نسیم مشکبار خط
خمار صبح را ته شیشه شب می کند درمان
مشو غافل زرخسار بتان درروزگار خط
نثاری هست لازم ،خواندن فرمان شاهان را
نسازم نقددین و دل چرا صائب نثار خط؟
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۱۱۳ - مکن با خاکساران سرکشی درروزگار خط
مکن با خاکساران سرکشی درروزگار خط
که می پیچد بساط حسن رابرهم غبار خط
برات آسمانی باز گردیدن نمی داند
به آب تیغ هیهات است بنشیند غبار خط
نباشد سرفرازی یک دم افزون شعله خس را
منه زنهار دل بر دولت ناپایدار خط
تبسم می کنی چون برق بی پروا، نمی دانی
که دارد گریه ها در آستین ابربهار خط
مکن استادگی زین بیش در تعبیر احوالم
که آمد آفتابت برلب بام از غبار خط
اثر بسیار می باشد دعای دامن شب را
به حسن امیدها دارد دلم درروزگار خط
ترا گرشسته رویان زنگ می شویند از خاطر
مرازنگار ازدل می زداید سبزه دار خط
شب کوته به خورشید درخشان زودپیوندد
به چشم من زیاد از زلف باشد اعتبار خط
به روز ما چه می کردند این سنگین دلان صائب
اگر می داشت چون زلف امتدادی روزگار خط
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۱۶۱ - کجا روشن شود چشم زلیخا برتن یوسف؟
کجا روشن شود چشم زلیخا برتن یوسف؟
که عصمت سرزد ازیک جیب باپیراهن یوسف
محبت کرد چون دستار چشم پیر کنعان را
درآن ساعت که تهمت چاک زد پیراهن یوسف
بیاض و خط دیوانی به یکدیگر نمی خوانند
چه نسبت طره زنجیر را با گردن یوسف؟
به خون زن کجا رنگین کند سرپنجه غیرت؟
دل ازمردان رباید غمزه مردافکن یوسف
مه و خورشید را درسجده خود دیده درطفلی
کجا حسن زنان مصر گردد رهزن یوسف؟
چو از درد غریبی بندبندش درفغان آید
شود زنجیر آهن دل،شریک شیون یوسف
منال ای صاحب بیت الحزن ازچشم تاریکی
که خواهی گشت بینا ازجمال روشن یوسف
عزیز مصر عزت زحمت خواری نمی بیند
چه پیه گرگ می مالند بر پیراهن یوسف؟
چرا از تهمت ناگاه غمگین می شوی صائب ؟
نرست ازخار تهمت دامن پیراهن یوسف
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۱۷۷ - به هر طوفانی از جا در نیاید لنگر عاشق
به هر طوفانی از جا در نیاید لنگر عاشق
شمارد داغ، خورشید قیامت را سر عاشق
ز داغ بیقراری چون پلنگ از خواب برخیزد
ز غفلت شیر اگرپهلو نهد بر بستر عاشق
که را زهره است راز عشق را در دل نگه دارد؟
صدف را سینه چاک آرد به ساحل گوهر عاشق
به اوج لامکان پرواز کردن از که می آید؟
نگردد گر تپیدنهای دل بال و پر عاشق
به داغ تازه ای هر لحظه می سوزد دل گرمم
برآتش هست عودی روز و شب در مجمر
سر مجنون به زانو می نهد لیلی، نمی داند
که کوه طور خاکستر شود زیر سر عاشق
مرا چون سوختی بگذار بر گرد سرت گردم
که می گردد حصار عافیت خاکستر عاشق
فلکها سیر شد از سیرو دور خویشتن صائب
همان رقص پریشانی کند خاکستر عاشق
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۲۳۷ - نتابد از شکست خلق رو گوهرشناس دل
نتابد از شکست خلق رو گوهرشناس دل
که از سنگ ملامت می شود محکم اساس دل
زرنگ و بوی این گلزار بر چین دامن همت
نگردیده است تا چون غنچه زنگاری لباس دل
دلیل کعبه گل هست از ریگ روان افزون
ز چندین راهرو یک تن نگردد ره شناس دل
زمین سینه تاریک روزن آرزو دارد
محال است این که مستحکم شود هرگز اساس دل
نیم زان نوبهار بی خزان آگه همین دانم
که هر ساعت به چندین رنگ می گردد لباس دل
به سعی پیچ و تاب دل به زلف یار پیوستم
که می آید برون از عهده شکر و سپاس دل
کیم من کز صنوبرقامتان صائب نمی آید
که با گیرایی مژگان او دارند پاس دل
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۲۳۸ - نمی گردند ارباب بصیرت از خدا غافل
نمی گردند ارباب بصیرت از خدا غافل
محال است این که سوزن گردد از آهن ربا غافل
چرا بی بوی پیراهن به کنعان باد مصر آید
مشو در هر نفس زنهار از یاد خدا غافل
بود باد مراد از ذکر حق دریانوردان را
تو از کوتاه بینی نیستی از ناخدا غافل
چو آهن پاره پرگار غافل نیست از مرکز
شود در وجد چون صاحبدلان از یاد خدا غافل
اگر چه روسیاهم گوش برآواز توفیقم
که ره گم کرده گم می گردد از بانگ درا غافل
چو آبستن که از فرزند خود غافل نمی گردد
مشو مشغول هرکاری که باشی از خدا غافل
به هر قفلی کلید صبح خیزان راست می آید
مشو دلهای شب زنهار از دست دعا غافل
به شکر این که هست از دستها دست تو بالاتر
مشو تا ممکن است از دستگیری چون عصا غافل
درین دریا که باشد هرکفش مشتی پراز گوهر
نگشتی چون حباب پوچ از کسب هوا غافل
گشایشهاست باد صبح را در آستین پنهان
مشو چون غنچه گل زین نسیم آشنا غافل
مکافات عمل از هیچ کس رشوت نمی گیرد
گرفتم شد به فرض از ظلم ظالم پادشا غافل
ندای ارجعی پیچیده در طاس فلک صائب
ترا گوش گران دارد ازین صوت و صد غافل
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۲۷۰ - مرو بیرون ز عشرتخانه دل
مرو بیرون ز عشرتخانه دل
که می می جوشد از پیمانه دل
شراب و شاهد و ساقی و مطرب
برون آرد ز خود میخانه دل
زمین گیرست سیر آسمانها
نظر با گردش پیمانه دل
کند در چشم انجم سرمه سایی
غبار جلوه مستانه دل
ندارد قلزم پر شور امکان
کناری غیر خلوتخانه دل
به منزل می رساند سالکان را
تیپدنهای بیتابانه دل
پر پروانه گردد پرده خواب
به هر جا بگذرد افسانه دل
حجاب آسمانها را بسوزد
فروغ گوهر یکدانه دل
ز سیلاب فنا بر خود نلرزد
بنای محکم کاشانه دل
به قدر روزن داغ است روشن
درین ظلمت سرا غمخانه دل
توان چون برق از عالم گذشتن
به پای همت مردانه دل
مرا بیگانه کرد از هر دو عالم
تلاش معنی بیگانه دل
نگردد سبز هر تخمی که سوزد
درین مزرع بغیر از دانه دل
چراغ مهر و مه خاموش گردد
اگر ساکن شود پروانه دل
شود رطل گران سنگ ملامت
ز بی پروایی دیوانه دل
ندارد صید گاه عالم غیب
کمینگاهی به جز ویرانه دل
دل از دست سلیمان می ربایند
پریرویان وحدتخانه دل
چو برگ بید می لرزد ز دهشت
فلک درمجلس شاهانه دل
زبون چون کبک در چنگ عقاب است
جهان در پنجه شیرانه دل
قیامت می شود هرجا که صائب
ز مستی سرکند افسانه دل
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۲۷۱ - چو خواهی عاقبت شد رزق موران
چو خواهی عاقبت شد رزق موران
به دولت گر سلیمانی چه حاصل
چو آخر می شود تابوت تختت
اگر جمشید و خاقانی چه حاصل
چو دوران می کند درکاسه ات خاک
تو گر فغفور دورانی چه حاصل
به عالم نیست چون صائب سخن سنج
تو در ترتیب دیوانی چه حاصل
تو در تن غافل از جانی چه حاصل
اسیر چاه و زندانی چه حاصل
تن خاکی است زندانی و تو از جهل
در استحکام زندانی چه حاصل
به دل خوردن شود جان سیر از تن
تو در اندیشه نانی چه حاصل
به جان دادن توان عمر ابد یافت
تو لرزان بر سر جانی چه حاصل
عزیزان جهان جویای دردند
تو در تحصیل درمانی چه حاصل
به ظاهر بنده رحمانی اما
ز مردودان شیطانی چه حاصل
لباس ادمیت خلق نیکوست
تو زین تشریف عریانی چه حاصل
به بیداری توان فرمانروا شد
تو زین دولت گریزانی چه حاصل
بود بی پرده نور حق هویدا
تو از پوشیده چشمانی چه حاصل
شود کوته به شبگیر این ره دور
تو در رفتن گرانجانی چه حاصل
خط آزادگی چون سرو داری
ز رعنایی نمی خوانی چه حاصل
شب قدری ولی از دل سیاهی
تو قدر خود نمی دانی چه حاصل
دهن می باید از غیبت کنی پاک
تو در پرداز دندانی چه حاصل
توان شد از خرابی مخزن گنج
تو در تعمیر ایوانی چه حاصل
نفس ذکرست چون باشد شمرده
تو ظاهر سبحه گردانی چه حاصل
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۲۷۲ - ز خلوت برنمی آیی چه حاصل
ز خلوت برنمی آیی چه حاصل
به چشم تر نمی آیی چه حاصل
ندارد حسن منظر بهتر از چشم
به این منظر نمی آیی چه حاصل
سرآمد زندگانی و تو بیرحم
مرا بر سر نمی آیی چه حاصل
تو چون قمری مرا ای سرو آزاد
به زیر پر نمی آیی چه حاصل
می نابی ولی از خلوت خم
چو در ساغر نمی آیی چه حاصل
ز آغوش صدف از شرم بیرون
تو چون گوهر نمی آیی چه حاصل
ز پیوندست هر نخلی برومند
به عاشق درنمی آیی چه حاصل
به صد مینای می از پرده شرم
تو ظالم برنمی آیی چه حاصل
گرفتم با تو عالم برنیاید
تو با خود برنمی آیی چه حاصل
برون از تخته بند جسم چون تیغ
تو بیجوهر نمی آیی چه حاصل
گرفتم عمر صائب باز گردید
تو چون کافر نمی آیی چه حاصل
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۴۳۶ - ما رگ جان را به آن زلف پریشان بسته ایم
ما رگ جان را به آن زلف پریشان بسته ایم
پیچ و تاب زلف او را بر رگ جان بسته ایم
از دل پرخون که قربان شهادت می رود
لاله داغی به تابوت شهیدان بسته ایم
شبنمیم اما ز فیض شوخ چشمیهای عشق
با گل خورشید، مژگان را به مژگان بسته ایم
دوری ما یک سر تیرست ازان ابرو کمان
بر خدنگ راست کیشش دل چو پیکان بسته ایم
دست دریا زیر بار گریه خونین ماست
ما حنای رنگ بست دست مرجان بسته ایم
کی رویم از جا به سنگ کودکان شوچ چشم؟
ما و صحرای جنون دامان به دامان بسته ایم
بر زبان افتاده راز بوسه دزدیهای ما
این نمک را ما به چشم پاسبانان بسته ایم
پر بر آورده است چون مرغ نگاه از اشتیاق
نامه خود را اگر بر بال مژگان بسته ایم
چون نسوزیم از ندامت، چون نمیریم از خمار؟
ما به زخم خود در فیض نمکدان بسته ایم
چشم حسرت از گل روی وطن پوشیده ایم
دل به زلف سرکش شام غریبان بسته ایم
تا به کی ناخن زنی ای شانه دستت خشک باد!
دل به امیدی در آن زلف پریشان بسته ایم
کعبه از باب السلام آغوش وا کرده است و ما
دامن محمل به مژگان مغیلان بسته ایم
محمل ما همچو شبنم هست بر دوش وداع
ما نه همچون غنچه صائب دل به بستان بسته ایم
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۴۸۱ - حدیث تلخ ناصح کرد بیخود چون می نابم
حدیث تلخ ناصح کرد بیخود چون می نابم
زبان مار شد از مستی غفلت رگ خوابم
به گرد من رسیدن کار هر سبک جولان
که از دریا غبارآلود بیرون رفت سیلابم
چنان ناسازگاری ریشه دارد در وجود من
که از شیرازه مژگان پریشان می شود خوابم
همان چشم چراغ از تنگدستان جهان دارم
اگر چه طاق در حاجت روایی همچو محرابم
به زور جذبه من زور دریا برنمی آید
به ساحل می کشانم گر نهنگ افتد به قلابم
مباش ای ساده لوح از ظاهر هموار من ایمن
که دارد برقها پوشیده زیر ابر سنجابم
نگردید از سفیدیهای مو آیینه ام روشن
زهی غفلت که در صبح قیامت می برد خوابم
پس از عمری که از نیسان گرفتم قطره آبی
گره شد چون گهر از تشنه چشمان در گلو آبم
به نسبت گر شود سررشته پیوندها محکم
مرا این بس که با موی میان یار همتابم
مکن ای شمع با من سرکشی کز پاکدامانی
به یک خمیازه خشک از تو قانع همچو محرابم
خموشی بر نیاید با دل پرشور من صائب
نه آن بحرم که مهر لب تواند گشت گردابم
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۴۸۲ - ز کوشش حاصلی غیر از غبار دل نمی یابم
ز کوشش حاصلی غیر از غبار دل نمی یابم
به از افتادگی این راه را منزل نمی یابم
که گردانید از عالم ندانم روی دلها را
که از صاحبدلان عهد روی دل نمی یابم
چه ساعت بود بند از پای من برداشت بیتابی
که چون ریگ روان می گردم و منزل نمی یابم
ظهور حق ز باطل چشم من بسته است ای خود بین
تو لیلی را نمی یابی و من محمل نمی یابم
به احسان می توان جان برد ازین دریای پرشورش
کنار این بحر را جز دامن سایل نمی یابم
که از گرداب افکند این گره در کار دریارا
که چندانی که می گردم در او ساحل نمی یابم
درون سینه خرمنها ز تخم دوستی دارم
زمین سینه احباب را قابل نمی یابم
ز آب و گل ترا گر حاصلی باشد غنیمت دان
که من جز مایه لغزش در آب و گل نمی یابم
چنان از موج رحمت دامن این بحر خالی شد
که جوهر در جبین خنجر قاتل نمی بابم
ز بار طوق چون قمری چرا گردن سیه سازم
که من چون سرو ازین گردنکشان حاصل نمی یابم
ترا گر هست ازین دریا گهر در کف غنیمت دان
که من گوهر بغیر از عقده مشکل نمی یابم
ندارد فکر رحلت راه در جسم گرانجانم
به افتادن من این دیوار را مایل نمی یابم
به بار دل بساز از خلوت آن شمع بی پروا
که با پروانگی من بار در محفل نمی یابم
مجو صائب نوای دلپذیر از عندلیب من
که در عالم نشان از هیچ صاحبدل نمی یابم
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۴۸۳ - نظر تا باز کردم بر رخش بار سفر بستم
نظر تا باز کردم بر رخش بار سفر بستم
به یک نظاره چشم از روی آتش چون شرر بستم
غرور دولت دیدار شرکت بر نمی دارد
کشیدم آهی از دل دیده آیینه بر بستم
عجب دارم که پای من به دامن آشنا گردد
که با ریگ روان یک روز احرام سفر بستم
گریبانگیر شد دامن زهر خاری که برچیدم
ز دیوار اندرون آمد به هر محنت که در بستم
همان تیر سبکسیر نظر سیخ کبابش شد
به هر صیدی که من از پرتو همت نظر بستم
چه شبها روز کردم در شبستان سر زلفش
که اوراق دل صد پاره را بر یکدگر بستم
نظر تا داشتم بر خود نمی دیدم دو عالم را
دو عالم چون دو عینک گشت تا از خود نظر بستم
خوشا ایام بی برگی و خواب عافیت صائب
که می لرزد دلم چون برگ تا بر خود ثمر بستم
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۴۸۴ - ز گیرایی چنان گشته است بی برگ و نوا دستم
ز گیرایی چنان گشته است بی برگ و نوا دستم
که نتواند گرفت افتادگی را از هوا دستم
نگیریم تنگ در آغوش تا آن خرمن گل را
نمی آساید آغوشم نمی آید به جا دستم
همانا از گل بیت الحزن کردند تخمیرم
که هرگز چون سبو از سر نمی گردد جدا دستم
به فکر دامن آن غنچه مستور افتادم
گره در آستین چون غنچه گردید از حیا دستم
ز حسن بی نیازی پنجه می زد با ید بیضا
به چشم خلق گردید از طمع چون اژدها دستم
گریبان می درد دامان گل از اشتیاق من
چه سر سبزی است با بختم چه اقبال است با دستم
کمند موج را در تاب دارد اضطراب من
به دریای غم افتدگر بگیرد ناخدا دستم
اگر صائب ندارم گوهر ارزنده ای در کف
بحمدالله که خالی نیست از نقد دعا دستم
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۴۸۵ - در آن شبها که از یاد تو ساغر بود در دستم
در آن شبها که از یاد تو ساغر بود در دستم
ز هر ناخن هلال عید دیگر بود در دستم
ز طوفان حوادث زان نکردن دست و پا را گم
که از رطل گران پیوسته لنگر بود در دستم
به اشک تلخ قانع گشته ام صورت نمی بندد
از آن دریا که دایم عقد گوهر بود در دستم
دو عالم چون سلیمان بود در زیر نگین من
درین میخانه چندانی که ساغر بود در دستم
در آن گلشن که می از ساغر توحید می خوردم
ز هر برگ گلی دامان دلبر بود در دستم
چه با من می تواند شورش روز جزا کردن
که از دل سالها دیوان محشر بود در دستم
ز هشیاری زبون گردش گردون شدم ورنه
به مستیها عنان سیر اختر بود در دستم
نمی جنبم چو خون مرده از نشتر خوشا وقتی
که خون از اضطراب عشق نشتر بود در دستم
ز قحط دلربایان ریختم در پای خود صائب
و گرنه یک جهان دل چون صنوبر بود در دستم
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۴۸۶ - ز شور عشق اگر گل بر سر دستار می بستم
ز شور عشق اگر گل بر سر دستار می بستم
سر شوریده منصور را بر دار می بستم
من آن روزی که در عشق سخن ثابت قدم بودم
کمر در خدمت هر نقطه چون پرگار می بستم
زدینداری اسیر صد گره چون سبحه گردیدم
رهین یک گره بودم اگر زتار می بستم
تو با اغیار در سیر چمن بودی و من در دل
ز آه سرد نخل ماتم اغیار می بستم
به تکلیف بهاران شاخسارم غنچه می بندد
اگر در دست من می بود اول بار می بستم
اگر صائب هوا می بود در فرمان عقل من
به دوش باد تخت خود سلیمان وار می بستم