تعداد ۸۸۱۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۵۷ - عشق گنجینه اسرار الهی باشد
عشق گنجینه اسرار الهی باشد
گر بدین گنج رسی هر چه تو خواهی باشد
نسبت عاشق و معشوق ز یکرنگی خاست
کهر با میل کهش از رخ کاهی باشد
هر که از نامه دل حرف غم غیر بشست
تا قیامت خجل از نامه سیاهی باشد
از فلک پایه معراج جمال تو گذشت
این کجا مرتبه یوسف چاهی باشد
خون ما کز مژه ریزی اگر انکار کنی
هر سر موی زبانی به گواهی باشد
همه از بحر غمت جان بسلامت بردند
کشتی ماست که مایل به تباهی باشد
دایم از عکس رخش در دل اهلی نور است
شمع من نور الهی است الهی باشد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۵۸ - یار برخاست برقص آن قد و قامت نگرید
یار برخاست برقص آن قد و قامت نگرید
رستخیز است درین خانه قیامت نگرید
زد علم آتشم از سینه و صد خانه بسوخت
علم داد ببینید و علامت نگرید
اگر این گلشن حسن است چه حاجت گل و سرو
رخ ببینید خدا را قد و قامت نگرید
نه چنان نامه سیاهم ز خطش کرد رقم
که ز لوح دل من حرف سلامت نگرید
آتشی در جگر افکنده ام از عشق چو شمع
داغها بر رخم از اشک ندامت نگرید
کوهکن بر دل او گرد ملامت بار است
گرد من کوه غم از سنگ ملامت نگرید
نیست در میکده اهلی نفسی بی می و جام
کرم پیر به بینید و کرامت نگرید
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۱۰ - گرچه کار دلم از صبر به سامان نشود
گرچه کار دلم از صبر به سامان نشود
هم صبوری که کس از صبر پشیمان نشود
جان ثابت قدم آنست که در راه وفا
خاک ره گردد و یک ذره پریشان نشود
آنکه صد سال پرستنده بود لعبت چین
کافرم گر به هوای تو مسلمان نشود
تا تو راهی ننهی پیش من ای کعبه وصل
مشکل کار من از سعی خود آسان نشود
اهلی آسوده ز نومیدی خود باش که عشق
کیمیایی است که بی مایه حرمان نشود
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۱۹ - گرچه با روی نکو خوی نکو می باید
گرچه با روی نکو خوی نکو می باید
عاشقان را ز بتان تندی خو می باید
چند کوشیم و نبخشد لب او آب حیات
کوشش ما چکند بخشش از او می باید
نه که هر سرو قدی دل برد از دست کسی
سرو سیمین بدنی غالیه مو می باید
گوشه چشم من ای سرو سهی مایل توست
منزل سرو سهی بر لب جو می باید
تا تو در معرکه یی در پی چوگان بازی
سر ما در پی چوگانت چو گو می باید
احتراز تو ز من چیست بگفتار رقیب
احتراز از سخن بیهده گو می باید
اهلی از لعل تو گر میطلبد آب حیات
تا بود زنده چو خضرش تک و پو می باید
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۲۱ - از تماشای تو کس منع دل ما نکند
از تماشای تو کس منع دل ما نکند
صورت خوب که بیند؟ که تماشا نکند
پیش ما دار فنا مرتبه معراج است
جز شهید غمت این مرتبه پیدا نکند
پر مکن عیب سیه رویی خورشید پرست
که ترا غیرت این آینه رسوا نکند
با وجود تو بمحراب کسی سر چه نهد
جای آنست که سر پیش تو بالا نکند
شمع رخسار تو در سوختن خسته دلان
آفتابی است که یکذره محابا نکند
در صوفی بگشایند بآن شرط ولی
که در عربده بر درد کشان وا نکند
باده اهلی بکسی پیر خرابات دهد
که بنوشد می و بنشیند و غوغا نکند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۲۴ - جام وصلت بکف کج نظران نتوان دید
جام وصلت بکف کج نظران نتوان دید
چشم خود در کف دست دگران نتوان دید
کامم این بس که نگاهی کنمت در گذری
بیش ازین کام ز عمر گذران نتوان دید
از رقیبان مشنو لاف خریداری خود
کاین بصارت ز چنین بی بصران نتوان دید
گنج مهری که بر او لاله صفت مهر وفاست
جز بویرانه خونین جگران نتوان دید
خبر از سوز محبت دل پروانه دهد
جز دل افسردگی از بی خبران نتوان دید
سر این نکته که شد آب حیات آن لب لعل
تا نکردند گل کوزه گران نتوان دید
عیب یعقوب مکن کانچه ز یوسف او یافت
بخدا کز رخ دیگر پسران نتوان دید
خضر اگر ز آب بقا سیر شود نیست عجب
سیری اما ز لب سیمبران نتوان دید
اهلی آن شیوه که دل می برد از اهل نظر
جز بچشم دل صاحب نظران نتوان دید
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۳۰ - حسن کس از دلم آن شکل و شمایل نبرد
حسن کس از دلم آن شکل و شمایل نبرد
مرهم درد توام وصل کس از دل نبرد
هیچ دل جان نبرد از غم عشق تو برون
هیچکس کشتی ازین ورطه بساحل نبرد
دل هر کس که قبول تو نشد مقبل نیست
حسن مقبول تو غیر از دل قابل نبرد
عشرت همنفسان ناله من ماتم کرد
هیچ عاقل من دیوانه به محفل نبرد
بار در کعبه دل یافت بخدمت اهلی
هرکه خدمت نکند بار بمنزل نبرد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۳۳ - در ره دوست که باشد؟ که جفایی نکشد
در ره دوست که باشد؟ که جفایی نکشد
کیست کز رهگذر عمر بلایی نکشد
کی گشاید دل من تا ز میان چو تویی
نگشاید کمر و بند قبایی نکشد
تشنه وصل تو ای چشمه خضریم ولی
تا نصیبی نبود کار بجایی نکشد
ایکه آسوده دلی بر دل ما نیش مزن
که جفایی نکند کس که سزایی نکشد
اهلی گمشده در راه تو ای کعبه دل
چکند گر نزند گامی و پایی نکشد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۳۷ - لبت از روزه چرا خشک چو عناب شود
لبت از روزه چرا خشک چو عناب شود
لعل سیراب تو حیف است که بی آب شود
آفتابا بگشا روزه چو بی تاب شوی
حیف از چشمه خورشید که بی تاب شود
گلی از وصل تو چینم مگر آندم که تو را
نرگس مست صبوحی زده در خواب شود
چون شکارت نشود ماهی دل بلکه کباب
چون بر آن آتش رخ موی تو قلاب شود
خون من ریخت رقیب تو و نگذاشت بمرگ
گرگ از آن نیست که موصوف بقصاب شود
سیم اشک اینهمه میریزم و حیرت دارم
که بخاک سر کویت همه سیماب شود
بر در میکده آن به که نشیند اهلی
تا بکی معتکف گوشه محراب شود
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۵۵ - نیشکر قامت من آنکه دل من دارد
نیشکر قامت من آنکه دل من دارد
سبز تلخی است که شیرینی ازو می بارد
تا چه برمیدهد آخر غم آن سرو که دل
روزگاری است که این تخم بلا میکارد
شکرین لعل لبش را سپه خط چو گرفت
چون مگس عاشق مسکین پس سر میخارد
آخر ای همنفسان کیست که از راه کرم
خاری از پای من سوخته بیرون آرد
بار دل چند کشی اهلی ازین سنگدلان؟
باری از جان تو این بار خدا بردارد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۵۸ - با همه شاد و ملول از من بیچاره شود
با همه شاد و ملول از من بیچاره شود
بیم آنست کزین غصه دلم پاره شود
آنکه ناشسته لب از شیر چنین میکشدم
وای بر جان من آنروز که میخواره شود
غم جان نیست مرا گر کشد از خوی بدم
جان فدایش غم از آنستکه خو کاره شود
تا کی آن زلف سیه دل که پریشان بادا
عاشق سوخته را مانع نظاره شود
از گرفتاری اهلی چه ملول است ایکاش
یک اشارت کند از غمزه و آواره شود
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۶۵ - گرنه ابرو ترش آن غمزه خونریز کند
گرنه ابرو ترش آن غمزه خونریز کند
بر لب لعل تو دندان همه کس تیز کند
تا فلک دیدترا ز یوسف بگذاشت
باغبان تربیت گلبن نو خیز کند
نرگس مست نو گر رهزن مردم نشود
بر من گوشه نشین فتنه که انگیز کند؟
سخن تلخ به بیمار غمت لایق نیست
مگرش خنده شیرین شکرآمیز کند
اهلی از پرتو زنار نبیند کافر
آنچه بادین من آن زلف دلاویز کند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۶۸ - گر دلت آینه صورت مقصود بود
گر دلت آینه صورت مقصود بود
هر چه مقصود تو باشد همه موجود بود
در محبت غرضی گر بود آلوده دلی است
حیف باشد که محبت غرض آلود بود
دیر حاصل شود از نخل قدت میوه دل
بقیامت هم اگر وعده کنی زود بود
مشکل این است که میسوزدم از دود درون
لعل نارسته خطت کاتش بی دود بود
ناله مرغ ز گل خاصیت عشق بود
عاشق از دوست محال است که خشنود بود
دل بیدرد در این ره بچه کارت آید
بد بود اهلی اگر در غم بهبود بود
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۷۰ - دیده گر جای تو ای چشمه خورشید شود
دیده گر جای تو ای چشمه خورشید شود
خار در گلشن چشمم گل امید شود
گر لب لعل تو بخشد همه را آب حیات
همه کس همچو خضر زنده جاوید شود
عکس رخسار تو ساقی، اگر افتد در می
جام می در نظر، آیینه جمشید شود
به رقیب ار کرم و رحمت خود عام کنی
نخل کام همه بی میوه تر از بید شود
جذبه مهر اگر در همه گیرد اهلی
چون مسیحا همه کس همدم خورشید شود
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۷۴ - شمع من همنفست گر دگری خواهد بود
شمع من همنفست گر دگری خواهد بود
نفس گرم مرا هم اثری خواهد بود
ایکه دزدیده ز من باد گران می نوشی
هیچ پنهان نشود هر خبری خواهد بود
به هوس میرم اگر قد تو چون نخل روان
پیش تابوت من او را گذری خواهد بود
ایکه از گوشه چشمم نگری میدانم
که بحال منت آخر نظری خواهد بود
گر ترا بادگری میل بود جان کسی
اهلی آن نیست که یار دگری خواهد بود
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۷۸ - ذوق دیدار تو در جان بلاکش باشد
ذوق دیدار تو در جان بلاکش باشد
راحت کعبه پس از زحمت ره خوش باشد
حاجت سوختنم نیست چه دورم زلبت
ماهی از آب چه شد دور در آتش باشد
با پریشانی خود شادم از آن می ترسم
که زمن طبع شریف تو مشوش باشد
دیده پاک من اندیشه ز دوزخ نکند
غم از آتش نخورد سکه چو بی غش باشد
اهلی آن شوخ اگرش مهر و وفا نیست مرنج
مردمی کم طلب از هر که پر یوش باشد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۰۳ - خاک ره خواست سرم یار و چنان خواهد بود
خاک ره خواست سرم یار و چنان خواهد بود
هرچه او بر سر ما خواست همان خواهد بود
جان من رفتی و چون صورت بیجان برهت
چشم من تا بقیامت نگران خواهد بود
میروی سرو من از دیده و جانی که مراست
همچو آب از پیت ای سرو روان خواهد بود
من بشکرانه کنم جان سپر تیر هلاک
گر هلاک من از آن دست و کمان خواهد بود
زخم تیرت طلب آن روز که من خاک شوم
ز استخوانهای سفیدم که نشان خواهد بود
گر بداغ تو روم تا ابد از خاک مرا
لاله وار آتش دل شعله زنان خواهد بود
گرچه خارم گلم از خاک دمد چون به رهت
سر من خاک کف پای سگان خواهد بود
قصه کوته کند و بر دوست فشان جان اهلی
چند گویی که چنین است و چنان خواهد بود
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۰۵ - چار دیوار جهان کز غصه دلها خون کند
چار دیوار جهان کز غصه دلها خون کند
نم کشید از خون ما کس تکیه بر آن چون کند؟
سر فرو بر در می و رندی که از مکر جهان
در زمین خواهی فرو رفتن گرت قارون کند
ناله کم کن ایدل از دردش و گر نالی چو نی
ناله یی باری که دردی از دلی بیرون کند
آتش ما گر بود در جان مجنون همچو شمع
مرغ نتواند که منزل بر سر مجنون کند
ترک خوبان کی کند عاشق بطعن و سرزنش
بلکه گفت و گوی مردم شوق او افزون کند
اهلی اکسیر سعادت نیست غیر از صابری
کیمیای صابری درویش را قارون کند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۱۰ - تا تورا آرزوی همنفسی با من شد
تا تورا آرزوی همنفسی با من شد
هر کجا همنفسی بود بمن دشمن شد
در علاج دل بیمار که چونشمع بسوخت
سعی بسیار نمودیم و دوا کشتن شد
بسکه اندیشه خالت ز دل من سر زد
آخر این تخم بلا در دل من خرمن شد
خلق را دوش گمان شد که مرا خانه بسوخت
بسکه دود از جگر سوخته بر روزن شد
نیکبختان همه در گلشن مقصود شدند
اهلی سوخته دل بود که در گلخن شد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۱۶ - ایخوش آنکس که چو گل مستی بیباک کند
ایخوش آنکس که چو گل مستی بیباک کند
ساغری درکشد و پیرهنی چاک کند
برق حسن تو که بر لاله رخان آتش زد
تاچه با خرمن مشتی خس و خاشاک کند
آخر ای پادشه حسن نگویی که کسی
تا بکی داد زند چند به سر خاک کند
چند افتیم بپای همه چون نیست کسی
که بدامان کرم چهره ما پاک کند
تنگدل اهلی از آنگل چو شوی غنچه صفت
که هزار از تو بیک خنده فرحناک کند