تعداد ۸۸۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۳۴ - حسن روی هر پریرویی ز حسن روی اوست
حسن روی هر پریرویی ز حسن روی اوست
آب حسن دلبری هر سو روان از جوی اوست
کعبه اهل نظر رخسار جانبخش وی است
قبله ارباب دل طاق خم ابروی اوست
هر کسی گرچه بسوئی روی آرد ولی
در حقیقت روی خلق جمله عالم سوی اوست
مسکن و ماوای جانها زلف مشکینش بود
مجمع مجموع دلها حلقه گیسوی اوست
تابند از وی، طلب او را کسی طالب نشد
جست و جویی گر بود باز از جست و جوی اوست
دست رومی رخش از رنگ خطش قوتیست
برک چشمش در پناه طره هندوی اوست
آنکه از چشم پریرویان بصد افسونکی
دل زمردم میرباید غمزه جادوی اوست
هیچ گویی نیست خالی زان پریرو اینجهان
دل بهر کوئی که می آید فراوان کوی اوست
مغربی زان میکند میلی بکامش زانکه او
هرکرا رنگی و بوئی هست، رنگ و بوی اوست
آب حسن دلبری هر سو روان از جوی اوست
کعبه اهل نظر رخسار جانبخش وی است
قبله ارباب دل طاق خم ابروی اوست
هر کسی گرچه بسوئی روی آرد ولی
در حقیقت روی خلق جمله عالم سوی اوست
مسکن و ماوای جانها زلف مشکینش بود
مجمع مجموع دلها حلقه گیسوی اوست
تابند از وی، طلب او را کسی طالب نشد
جست و جویی گر بود باز از جست و جوی اوست
دست رومی رخش از رنگ خطش قوتیست
برک چشمش در پناه طره هندوی اوست
آنکه از چشم پریرویان بصد افسونکی
دل زمردم میرباید غمزه جادوی اوست
هیچ گویی نیست خالی زان پریرو اینجهان
دل بهر کوئی که می آید فراوان کوی اوست
مغربی زان میکند میلی بکامش زانکه او
هرکرا رنگی و بوئی هست، رنگ و بوی اوست
نیر تبریزی : لآلی منظومه
بخش ۶۰ - مرحوم آخوند ملا محمد حجه اسلام پدر نیر طاب ثراهما
کرد خور عشق دوست از افق دل ظهور
ساحت جانرا گرفت پرتو الله نور
یوسف گل پیرهن آمده سوی وطن
گوشه بیت الحزن گشته سرای سرور
مطرب شیرین مقال برد ز دلها ملال
محو نمود از خیال صحبت غلمان و حور
شیخ که بودش بدوش منکرمی با خروش
کین بردش عقل و هوش آن بود از قول زور
دیدمش از یکطرف ساغر مینا بکف
خنده کنان از شعف آمده بر رقص و شور
گفتم ایا شیخ صاف کین بود از تو خلاف
این عمل جلف صاف باشد از عقل تو دور
گفت که سرّ نهان گشته بعالم عیان
جمله خلق جهان بر سر رقصند و شور
جمع شد از هر طرف منکر فضل و شرف
پیش خر خوش علف قدوره اهل غرور
تا که شنید این سرود اهل عناد و حسود
رفت بچرخ کبود عف عف کلب عقور
ساحت جانرا گرفت پرتو الله نور
یوسف گل پیرهن آمده سوی وطن
گوشه بیت الحزن گشته سرای سرور
مطرب شیرین مقال برد ز دلها ملال
محو نمود از خیال صحبت غلمان و حور
شیخ که بودش بدوش منکرمی با خروش
کین بردش عقل و هوش آن بود از قول زور
دیدمش از یکطرف ساغر مینا بکف
خنده کنان از شعف آمده بر رقص و شور
گفتم ایا شیخ صاف کین بود از تو خلاف
این عمل جلف صاف باشد از عقل تو دور
گفت که سرّ نهان گشته بعالم عیان
جمله خلق جهان بر سر رقصند و شور
جمع شد از هر طرف منکر فضل و شرف
پیش خر خوش علف قدوره اهل غرور
تا که شنید این سرود اهل عناد و حسود
رفت بچرخ کبود عف عف کلب عقور
جلال عضد : قصاید
شمارهٔ ۱۰ - و له فی مدح دلشاد شاه
ای ز گل روی تو رونق بستان دل
وی ز هوای رخت تازه گلستان دل
ای ز رخ مهوشت فُسحت بستان جان
وی ز دهان خوشت تنگی میدان دل
ای زِ خَم زلف تو سلسله در پای جان
وی شکن زلف تو سلسله جنبان دل
هست شبستان جان طرّه شبرنگ تو
عارض مه پیکرت شمع شبستان دل
تا دل سلطان وشم بنده عشق تو شد
گشته ام از جان کنون بنده سلطان دل
ای تو زلیخای حسن مصر جهان را عزیز
کرده به چاه زنخ یوسف کنعان دل
ای بت عشوه فروش تا به ابد نشکند
گرمی بازار تو از در دکان دل
تا دل من دست زد در خم گیسوی تو
می نگذارد بلا دست ز دامان دل
می گذری ای صبا بر سر بالین دوست
از خم زلفش بپرس حال پریشان دل
گفتم از احوال دل هیچ نگویم به کس
وه که به دامن رسید چاک گریبان دل
مرغ صبا! صبحدم خیز و برو عرضه دار
در بر بلقیسِ عهد حالِ سلیمان دل
بانوی جمشید عهد اعظمه دلشاد شاه
آنکه شد از نام او شاد دل و جان دل
آنکه اگر تا ابد کسب صفاتش کند
هیچ نداند هنوز سرّ سخندان دل
وآنکه نگنجد به دل حشتمش از کبریا
گرچه نگنجد به وهم حدّ بیابان دل
تا نگذارد درون آرزوی نفس را
حاجب عصمت نشان بر در ایوان دل
در حرم هیچ دل بار هوس ره نیافت
تا به حشر عصمتش گشت نگهبان دل
ای قد و خدّ ترا خوانده عروسان خلد
سرو گلستان جان لاله بستان دل
وصف تو گوید همه طوطی خوش نطق جان
مدح تو خواند همه بلبل خوشخوان دل
خدمت تو کسوتی ست راست به بالای جان
مدحت تو آیتی ست آمده درشان دل
گر نرسیدی به کس نکهتی از خُلق تو
کی بشکفتی ز غم غنچه خندان دل
عرصه ملک جهان هست به کام دلت
گرچه کسی را جهان نیست به فرمان دل
هر که نخواهد ترا خرّم و خندان و شاد
تا ابدش باد غم ساکن زندان دل
ای شه والاگهر بنده کمتر جلال
خون دل آورده است پیش تو بر خوان دل
سیل جفای سپهر کرد دلم را خراب
دل ده و معمور کن خانه ویران دل
دارم از اندوه دهر بی سر و سامان دلی
حال من اندازه کن از سر و سامان دل
تو ز سر مرحمت بر دلم آبی بزن
ورنه بسوزد مرا آتش پنهان دل
سهل مدان نظم من زانکه بسش نکته هست
لؤلؤیی از بحر جان گوهری از کان دل
گوهر نظم مرا جوهرییی در خور است
تا که برآرد گهر زین گهرافشان دل
تا که به میدان دهر دلشدگان را بود
زلف کمند بتان موضع جولان دل
تا متزلزل شود طارم ایوان جان
تا متخلّل شود جمله ارکان دل
باد سر کوی تو منزل و مأوای جان
با خم گیسوی تو بیعت و پیمان دل
تا فلک و آفتاب هست چو چوگان و گوی
گوی مراد تو باد در خم چوگان دل
باد دل دشمنت مکمن طوفان غم
هم تن و هم جان او غرقه طوفان دل
وی ز هوای رخت تازه گلستان دل
ای ز رخ مهوشت فُسحت بستان جان
وی ز دهان خوشت تنگی میدان دل
ای زِ خَم زلف تو سلسله در پای جان
وی شکن زلف تو سلسله جنبان دل
هست شبستان جان طرّه شبرنگ تو
عارض مه پیکرت شمع شبستان دل
تا دل سلطان وشم بنده عشق تو شد
گشته ام از جان کنون بنده سلطان دل
ای تو زلیخای حسن مصر جهان را عزیز
کرده به چاه زنخ یوسف کنعان دل
ای بت عشوه فروش تا به ابد نشکند
گرمی بازار تو از در دکان دل
تا دل من دست زد در خم گیسوی تو
می نگذارد بلا دست ز دامان دل
می گذری ای صبا بر سر بالین دوست
از خم زلفش بپرس حال پریشان دل
گفتم از احوال دل هیچ نگویم به کس
وه که به دامن رسید چاک گریبان دل
مرغ صبا! صبحدم خیز و برو عرضه دار
در بر بلقیسِ عهد حالِ سلیمان دل
بانوی جمشید عهد اعظمه دلشاد شاه
آنکه شد از نام او شاد دل و جان دل
آنکه اگر تا ابد کسب صفاتش کند
هیچ نداند هنوز سرّ سخندان دل
وآنکه نگنجد به دل حشتمش از کبریا
گرچه نگنجد به وهم حدّ بیابان دل
تا نگذارد درون آرزوی نفس را
حاجب عصمت نشان بر در ایوان دل
در حرم هیچ دل بار هوس ره نیافت
تا به حشر عصمتش گشت نگهبان دل
ای قد و خدّ ترا خوانده عروسان خلد
سرو گلستان جان لاله بستان دل
وصف تو گوید همه طوطی خوش نطق جان
مدح تو خواند همه بلبل خوشخوان دل
خدمت تو کسوتی ست راست به بالای جان
مدحت تو آیتی ست آمده درشان دل
گر نرسیدی به کس نکهتی از خُلق تو
کی بشکفتی ز غم غنچه خندان دل
عرصه ملک جهان هست به کام دلت
گرچه کسی را جهان نیست به فرمان دل
هر که نخواهد ترا خرّم و خندان و شاد
تا ابدش باد غم ساکن زندان دل
ای شه والاگهر بنده کمتر جلال
خون دل آورده است پیش تو بر خوان دل
سیل جفای سپهر کرد دلم را خراب
دل ده و معمور کن خانه ویران دل
دارم از اندوه دهر بی سر و سامان دلی
حال من اندازه کن از سر و سامان دل
تو ز سر مرحمت بر دلم آبی بزن
ورنه بسوزد مرا آتش پنهان دل
سهل مدان نظم من زانکه بسش نکته هست
لؤلؤیی از بحر جان گوهری از کان دل
گوهر نظم مرا جوهرییی در خور است
تا که برآرد گهر زین گهرافشان دل
تا که به میدان دهر دلشدگان را بود
زلف کمند بتان موضع جولان دل
تا متزلزل شود طارم ایوان جان
تا متخلّل شود جمله ارکان دل
باد سر کوی تو منزل و مأوای جان
با خم گیسوی تو بیعت و پیمان دل
تا فلک و آفتاب هست چو چوگان و گوی
گوی مراد تو باد در خم چوگان دل
باد دل دشمنت مکمن طوفان غم
هم تن و هم جان او غرقه طوفان دل
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۳۹ - سوخته ای بر درت شب همه شب می گریست
سوخته ای بر درت شب همه شب می گریست
ای مه نامهربان هیچ نگفتی که کیست
شمع صفت تا مرا سوز تو در سینه است
مردنم افسردگی ست سوختنم زندگیست
پرده نی هر دمم حال دگرگون کند
هر که درین پرده نیست حال چه داند که چیست
حاصلم از زندگی نیست به جز گریه هیچ
وه که بر این زندگی زار بباید گریست
باد به بوی توام زنده کند هر نفس
خود که کند باور این کآدمی از باد زیست
ای مه نامهربان هیچ نگفتی که کیست
شمع صفت تا مرا سوز تو در سینه است
مردنم افسردگی ست سوختنم زندگیست
پرده نی هر دمم حال دگرگون کند
هر که درین پرده نیست حال چه داند که چیست
حاصلم از زندگی نیست به جز گریه هیچ
وه که بر این زندگی زار بباید گریست
باد به بوی توام زنده کند هر نفس
خود که کند باور این کآدمی از باد زیست
غروی اصفهانی : مدایح و مراثی سید الانبیاء محمد المصطفی صلی الله علیه و آله و سلم
شمارهٔ ۲ - فی مبعث سید المرسلین صلی الله علیه و آله و سلم
صبح سعادت دمید، یاد صبوحی بخیر
صومعه بر باد رفت، دور بیفتاد دیر
یار غیور است و نیست نام و نشانی ز غیر
دم مزنید از مسیح عذر بخواه از عزیر
خواجۀ عالم نهاد تاج رسالت بسر
عرصۀ گیتی گرفت از قدمش زیب و فر
وادی بطحای عشق بارقۀ طور شد
سینۀ سینای عشق باز پر از نور شد
یا سر سودای عشق باز پر از شور شد
یا که ز صهبای عشق عاقله مخمور شد
خواجۀ عالم نهاد تاج رسالت بسر
عرصۀ گیتی گرفت از قدمش زیب و فر
کشور توحید را شاه فلک فرّ رسید
عرصۀ تجرید را چشمۀ خاور رسید
روضۀ تغرید را لالۀ احمر رسید
گلشن امید را نخل شکر بر رسید
خواجۀ عالم نهاد تاج رسالت بسر
عرصۀ گیتی گرفت از قدمش زیب و فر
شاهد زیبای عشق شمع دل افروز شد
طور تجلای عشق عشق باز جهانسوز شد
لعل گهرزای عشق معرفت آموز شد
در دل دانای عشق هرچه شد امروز شد
خواجۀ عالم نهاد تاج رسالت بسر
عرصۀ گیتی گرفت از قدمش زیب و فر
روز عنایت رسید ز مبدء فیض وجود
یا بنهایت رسید قوس نزول و صعود
یا که بغایت رسید حد کمال وجود
سر ولایت رسید بمنتهای شهود
خواجۀ عالم نهاد تاج رسالت بسر
عرصۀ گیتی گرفت از قدمش زیب و فرّ
قبلۀ اهل یقین حل بوادی منی
کعبۀ اسلام و دین یافته اقصی المنی
کیست جز آن نازنین نغمه سرای «أنا»
نیست جز آنمه جبین رواق بزم دنی
خواجۀ عالم نهاد تاج رسالت بسر
عرصۀ گیتی گرفت از قدمش زیب و فر
سکۀ شاهنشهی بنام خاتم زدند
رایت فرماندهی بعرش اعظم زدند
کوس رسول اللهی در همه عالم زدند
بگوش هر آگهی ساز دمادم زدند
خواجۀ عالم نهاد تاج رسالت بسر
عرصۀ گیتی گرفت از قدمش زیب و فر
معنی ام الکتاب صورت زیبا گرفت
نسخۀ فصل الخطاب منطق گویا گرفت
منطق معجز مآب عرصۀ دنیا گرفت
جمال عزت، نقاب ز روی والا گرفت
خواجۀ عالم نهاد تاج رسالت بسر
عرصۀ گیتی گرفت از قدمش زیب و فر
از حرم لامکان عقل نخستین رسید
از افقی کن فکان طلعت یاسین رسید
ز بهر لب تشنگان خضر ببالین رسید
بگمرهان جهان جام جهان بین رسید
خواجۀ عالم نهاد تاج رسالت بسر
عرصۀ گیتی گرفت از قدمش زیب و فر
شاهد غیب مصون پرده بر انداخته
رابطۀ کاف و نون، کار جهان ساخته
عقل بدشت جنون ز هیبتش تاخته
زهره همی تاکنون به نغمه پرداخته
خواجۀ عالم نهاد تاج رسالت بسر
عرصۀ گیتی گرفت از قدمش زیب و فر
ز اوج اختر گذشت موج محیط کرم
رسد ره برتر گذشت نخل علوم و حکم
پایۀ منبر گذشت از سر لوح و قلم
از سر و افسر گذشت خسرو ملک عجم
خواجۀ عالم نهاد تاج رسالت بسر
عرصۀ گیتی گرفت از قدمش زیب و فر
تاج سر عقل کل باج ز کیوان گرفت
ز انبیا و رسل بیعت و پیمان گرفت
ز هیبت او مثُل راه بیابان گرفت
بر سر هر شاخ گل، زمزمه دستان گرفت
خواجۀ عالم نهاد تاج رسالت بسر
عرصۀ گیتی گرفت از قدمش زیب و فر
رایت حق شد بلند؛ سر حقیقت پدید
بطالعی ارجمند طالع اسعد دمید
دوای هر دردمند امید هر ناامید
بگوش هر مستمند صلای رحمت رسید
خواجۀ عالم نهاد تاج رسالت بسر
عرصۀ گیتی گرفت از قدمش زیب و فر
چنان بسیط زمین دائرۀ ساز شد
که از مقام مکین روح به پرواز شد
بر آن دل نازنین بنغمه دمساز شد
مفتقر دل غمین غنچه صفت باز شد
خواجۀ عالم نهاد تاج رسالت بسر
عرصۀ گیتی گرفت از قدمش زیب و فر
صومعه بر باد رفت، دور بیفتاد دیر
یار غیور است و نیست نام و نشانی ز غیر
دم مزنید از مسیح عذر بخواه از عزیر
خواجۀ عالم نهاد تاج رسالت بسر
عرصۀ گیتی گرفت از قدمش زیب و فر
وادی بطحای عشق بارقۀ طور شد
سینۀ سینای عشق باز پر از نور شد
یا سر سودای عشق باز پر از شور شد
یا که ز صهبای عشق عاقله مخمور شد
خواجۀ عالم نهاد تاج رسالت بسر
عرصۀ گیتی گرفت از قدمش زیب و فر
کشور توحید را شاه فلک فرّ رسید
عرصۀ تجرید را چشمۀ خاور رسید
روضۀ تغرید را لالۀ احمر رسید
گلشن امید را نخل شکر بر رسید
خواجۀ عالم نهاد تاج رسالت بسر
عرصۀ گیتی گرفت از قدمش زیب و فر
شاهد زیبای عشق شمع دل افروز شد
طور تجلای عشق عشق باز جهانسوز شد
لعل گهرزای عشق معرفت آموز شد
در دل دانای عشق هرچه شد امروز شد
خواجۀ عالم نهاد تاج رسالت بسر
عرصۀ گیتی گرفت از قدمش زیب و فر
روز عنایت رسید ز مبدء فیض وجود
یا بنهایت رسید قوس نزول و صعود
یا که بغایت رسید حد کمال وجود
سر ولایت رسید بمنتهای شهود
خواجۀ عالم نهاد تاج رسالت بسر
عرصۀ گیتی گرفت از قدمش زیب و فرّ
قبلۀ اهل یقین حل بوادی منی
کعبۀ اسلام و دین یافته اقصی المنی
کیست جز آن نازنین نغمه سرای «أنا»
نیست جز آنمه جبین رواق بزم دنی
خواجۀ عالم نهاد تاج رسالت بسر
عرصۀ گیتی گرفت از قدمش زیب و فر
سکۀ شاهنشهی بنام خاتم زدند
رایت فرماندهی بعرش اعظم زدند
کوس رسول اللهی در همه عالم زدند
بگوش هر آگهی ساز دمادم زدند
خواجۀ عالم نهاد تاج رسالت بسر
عرصۀ گیتی گرفت از قدمش زیب و فر
معنی ام الکتاب صورت زیبا گرفت
نسخۀ فصل الخطاب منطق گویا گرفت
منطق معجز مآب عرصۀ دنیا گرفت
جمال عزت، نقاب ز روی والا گرفت
خواجۀ عالم نهاد تاج رسالت بسر
عرصۀ گیتی گرفت از قدمش زیب و فر
از حرم لامکان عقل نخستین رسید
از افقی کن فکان طلعت یاسین رسید
ز بهر لب تشنگان خضر ببالین رسید
بگمرهان جهان جام جهان بین رسید
خواجۀ عالم نهاد تاج رسالت بسر
عرصۀ گیتی گرفت از قدمش زیب و فر
شاهد غیب مصون پرده بر انداخته
رابطۀ کاف و نون، کار جهان ساخته
عقل بدشت جنون ز هیبتش تاخته
زهره همی تاکنون به نغمه پرداخته
خواجۀ عالم نهاد تاج رسالت بسر
عرصۀ گیتی گرفت از قدمش زیب و فر
ز اوج اختر گذشت موج محیط کرم
رسد ره برتر گذشت نخل علوم و حکم
پایۀ منبر گذشت از سر لوح و قلم
از سر و افسر گذشت خسرو ملک عجم
خواجۀ عالم نهاد تاج رسالت بسر
عرصۀ گیتی گرفت از قدمش زیب و فر
تاج سر عقل کل باج ز کیوان گرفت
ز انبیا و رسل بیعت و پیمان گرفت
ز هیبت او مثُل راه بیابان گرفت
بر سر هر شاخ گل، زمزمه دستان گرفت
خواجۀ عالم نهاد تاج رسالت بسر
عرصۀ گیتی گرفت از قدمش زیب و فر
رایت حق شد بلند؛ سر حقیقت پدید
بطالعی ارجمند طالع اسعد دمید
دوای هر دردمند امید هر ناامید
بگوش هر مستمند صلای رحمت رسید
خواجۀ عالم نهاد تاج رسالت بسر
عرصۀ گیتی گرفت از قدمش زیب و فر
چنان بسیط زمین دائرۀ ساز شد
که از مقام مکین روح به پرواز شد
بر آن دل نازنین بنغمه دمساز شد
مفتقر دل غمین غنچه صفت باز شد
خواجۀ عالم نهاد تاج رسالت بسر
عرصۀ گیتی گرفت از قدمش زیب و فر
غروی اصفهانی : مدایح و مراثی امیرالمؤمنین علی علیه السلام
شمارهٔ ۲ - فی ولادة مولانا امیرالمؤمنین علیه السلام
بوی گل و سنبل است یا که هوای بهار؟
زمزمۀ بلبل است یا که نوای هزار؟
نفحۀ روح القدس می رسد از بزم انس
یا که نسیم صبا می وزد از کوی یار؟
صفحۀ روی زمین همچو بهشت برین
از چه چنین عنبرین؟ وز چه چنین مشکبار؟
لالۀ خودرو برست، ژاله برویش نشست
بوی خوشش کرد مست هر که بدی هوشیار
چرخ مرصع کمر چتر ملمع بسر
گوهر انجم کند بر سر مردم نثار
هم به بسیط زمین، پهن بساط نشاط
هم به محیط فلک، سور و سرور استوار
صبح ازل میدمد که افق لم یزل
شام ابد می رمد از دم شمس النهار
مظهر غیب مصون مظهر مافی البطون
از افق کاف و نون سر زده خورشیدوار
مالک ملک وجود، شمع شبستان جود
شاهد بزم شهود، پرده گرفت از عذار
از افق لا مکان عین عیان شد عیان
قطب زمین و زمان کون و مکان وامدار
روح نفوس و عقول اصل اصیل اصول
نفس نفیس رسول خسرو و الاتبار
دافع هر شک و ریب، پاک ز هر نقص و عیب
فالق اصباح غیب از پس شبهای تار
ناظم سر و علن بت فکن و بت شکن
غرۀ وجه الزمن درۀ رأس الفخار
شاخۀ طوبی مثال، در چمن اعتدال
ماه فروزان جمال، در فلک اقتدار
قبۀ خرگاه او قبلۀ اهل کمال
پایۀ درگاه او ملتزم و مستجار
طفل دبستان اوست حامل وحی اله
بلبل بستان اوست بیک خداوندگار
قاسم ارزاق کیست؟ ریزه خود خوان او
قابض ارواح کیست؟ بندۀ فرمانگذار
صاحب تیغ دو سر، طور تجلای حق
برد بیک جلوه از سینۀ سینا قرار
نیر انجم خدم تافت ز اوج حرم
شد ز حضیض عدم نور وجود آشکار
گوهر بحر قِدم از صدف آمد برون
فلک محیط کرم در حرم آمد کنار
کعبه پر از نور شد، جلوه گه طور شد
سر «انا الله» ز «نور» گشت عیان، نی ز «نار»
مکه شد از بوی او رشک ختا و ختن
وز چمن روی او گلشن دارالقرار
زمزمۀ بلبل است یا که نوای هزار؟
نفحۀ روح القدس می رسد از بزم انس
یا که نسیم صبا می وزد از کوی یار؟
صفحۀ روی زمین همچو بهشت برین
از چه چنین عنبرین؟ وز چه چنین مشکبار؟
لالۀ خودرو برست، ژاله برویش نشست
بوی خوشش کرد مست هر که بدی هوشیار
چرخ مرصع کمر چتر ملمع بسر
گوهر انجم کند بر سر مردم نثار
هم به بسیط زمین، پهن بساط نشاط
هم به محیط فلک، سور و سرور استوار
صبح ازل میدمد که افق لم یزل
شام ابد می رمد از دم شمس النهار
مظهر غیب مصون مظهر مافی البطون
از افق کاف و نون سر زده خورشیدوار
مالک ملک وجود، شمع شبستان جود
شاهد بزم شهود، پرده گرفت از عذار
از افق لا مکان عین عیان شد عیان
قطب زمین و زمان کون و مکان وامدار
روح نفوس و عقول اصل اصیل اصول
نفس نفیس رسول خسرو و الاتبار
دافع هر شک و ریب، پاک ز هر نقص و عیب
فالق اصباح غیب از پس شبهای تار
ناظم سر و علن بت فکن و بت شکن
غرۀ وجه الزمن درۀ رأس الفخار
شاخۀ طوبی مثال، در چمن اعتدال
ماه فروزان جمال، در فلک اقتدار
قبۀ خرگاه او قبلۀ اهل کمال
پایۀ درگاه او ملتزم و مستجار
طفل دبستان اوست حامل وحی اله
بلبل بستان اوست بیک خداوندگار
قاسم ارزاق کیست؟ ریزه خود خوان او
قابض ارواح کیست؟ بندۀ فرمانگذار
صاحب تیغ دو سر، طور تجلای حق
برد بیک جلوه از سینۀ سینا قرار
نیر انجم خدم تافت ز اوج حرم
شد ز حضیض عدم نور وجود آشکار
گوهر بحر قِدم از صدف آمد برون
فلک محیط کرم در حرم آمد کنار
کعبه پر از نور شد، جلوه گه طور شد
سر «انا الله» ز «نور» گشت عیان، نی ز «نار»
مکه شد از بوی او رشک ختا و ختن
وز چمن روی او گلشن دارالقرار
غروی اصفهانی : مدایح و مراثی امیرالمؤمنین علی علیه السلام
شمارهٔ ۴ - مدیحة الامیر علیه السلام فی یوم الغدیر
باده بده ساقیا ولی ز خم غدیر
چنگ بزن مطربا ولی به یاد امیر
تو نیز ای چرخ پیر بیا ز بالا به زیر
داد مسرت بده ساغر عشرت بگیر
بلبل نطقم چنان قافیه پرداز شد
که زهره در آسمان به نغمه دمساز شد
محیط کون و مکان دایرهی ساز شد
سرور روحانیان هو العلی الکبیر
نسیم رحمت وزید، دهر کهن شد جوان
نهال حکمت دمید پر ز گل ارغوان
مسند حشمت رسید به خسرو خسروان
حجاب ظلمت درید ز آفتاب منیر
وادی خم غدیر منطقۀ نور شد
یا ز کف عقل پیر تجلی طور شد
یا که بیانی خطیر ز سر مستور شد
یا شده در یک سریر قران شاه و وزیر
شاهد بزم ازل شمع دل جمع شد
تا افق لم یزل روشن از آن شمع شد
ظلمت دیو و دغل ز پرتوش قمع شد
چه شاه کیوان محل شد به فراز سریر
چون به سر دست شاه شیر خدا شد بلند
به تارک مهر و ماه ظل عنایت فکند
شوکت فر و جاه به طالعی ارجمند
شاه ولایت پناه به امر حق شد امیر
مژده که شد میر عشق وزیر عقل نخست
به همت پیر عشق اساس وحدت درست
به آب شمشیر عشق نقش دوئیت بشست
به زیر زنجیر عشق شیر فلک شد اسیر
فاتح اقلیم جود به جای خاتم نشست
یا به سپهر وجود نیر اعظم نشست
یا به محیط شهود مرکز عالم نشست
روی حسود عنود سیاه شد همچو قیر
صاحب دیوان عشق عرش خلافت گرفت
مسند ایوان عشق زیب و شرافت گرفت
گلشن خندان عشق حسن و لطافت گرفت
نغمهی دستان عشق رفت به اوج اثیر
جلوه به صد ناز کرد لیلی حسن قدم
پرده ز رخ باز کرد بدر منیر ظلم
نغمهگری ساز کرد معدن کل حکم
یا سخن آغاز کرد عین اللطیف الخبیر
به هرکه مولی منم علی است مولای او
نسخۀ اسما منم علی است طغرای او
سر معما منم علی مجلای او
محیط انشا منم علی مدار و مدیر
طور تجلی منم سینهی سینا علی است
سیر انا الله منم آیت کبری علی است
ذرهی بیضا منم لؤلؤ لالا علی است
شافع عقبی منم علی مشار و مشیر
حلقهی افلاک را سلسله جنبان علی است
سید لولاک را علی وزیر و ظهیر
دایرهی کن فکان مرکز عزم علی است
عرصهی کون و مکان خطهی رزم علی است
در حرم لامکان خلوت بزم علی است
روی زمین و زمان به نور او مستنیر
قبلهی اهل قبول غرهی نیکوی اوست
کعبهی اهل وصول خاک سر کوی اوست
قوس صعود و نزول حلقه ابروی اوست
نقد نفوس و عقول به بارگاهش حقیر
طلعت زیبای او ظهور غیب مصون
لعل گهر زای او مصدر کاف است و نون
سر سویدای او منزه از چند و چون
صورت و معنای او نگنجداند و ضمیر
یوسف کنعان عشق بندهی رخسار اوست
خضر بیابان عشق تشنهی گفتار اوست
موسی عمران عشق طالب دیدار اوست
کیست سلیمان عشق بر در او؟ یک فقیر!
ای به فروغ جمال آینهی ذوالجلال
مفتقر خوش مقال مانده به وصف تو لال
گرچه براق خیال در تو ندارد مجال
ولی ز آب زلال تشنه بود ناگزیر
چنگ بزن مطربا ولی به یاد امیر
تو نیز ای چرخ پیر بیا ز بالا به زیر
داد مسرت بده ساغر عشرت بگیر
بلبل نطقم چنان قافیه پرداز شد
که زهره در آسمان به نغمه دمساز شد
محیط کون و مکان دایرهی ساز شد
سرور روحانیان هو العلی الکبیر
نسیم رحمت وزید، دهر کهن شد جوان
نهال حکمت دمید پر ز گل ارغوان
مسند حشمت رسید به خسرو خسروان
حجاب ظلمت درید ز آفتاب منیر
وادی خم غدیر منطقۀ نور شد
یا ز کف عقل پیر تجلی طور شد
یا که بیانی خطیر ز سر مستور شد
یا شده در یک سریر قران شاه و وزیر
شاهد بزم ازل شمع دل جمع شد
تا افق لم یزل روشن از آن شمع شد
ظلمت دیو و دغل ز پرتوش قمع شد
چه شاه کیوان محل شد به فراز سریر
چون به سر دست شاه شیر خدا شد بلند
به تارک مهر و ماه ظل عنایت فکند
شوکت فر و جاه به طالعی ارجمند
شاه ولایت پناه به امر حق شد امیر
مژده که شد میر عشق وزیر عقل نخست
به همت پیر عشق اساس وحدت درست
به آب شمشیر عشق نقش دوئیت بشست
به زیر زنجیر عشق شیر فلک شد اسیر
فاتح اقلیم جود به جای خاتم نشست
یا به سپهر وجود نیر اعظم نشست
یا به محیط شهود مرکز عالم نشست
روی حسود عنود سیاه شد همچو قیر
صاحب دیوان عشق عرش خلافت گرفت
مسند ایوان عشق زیب و شرافت گرفت
گلشن خندان عشق حسن و لطافت گرفت
نغمهی دستان عشق رفت به اوج اثیر
جلوه به صد ناز کرد لیلی حسن قدم
پرده ز رخ باز کرد بدر منیر ظلم
نغمهگری ساز کرد معدن کل حکم
یا سخن آغاز کرد عین اللطیف الخبیر
به هرکه مولی منم علی است مولای او
نسخۀ اسما منم علی است طغرای او
سر معما منم علی مجلای او
محیط انشا منم علی مدار و مدیر
طور تجلی منم سینهی سینا علی است
سیر انا الله منم آیت کبری علی است
ذرهی بیضا منم لؤلؤ لالا علی است
شافع عقبی منم علی مشار و مشیر
حلقهی افلاک را سلسله جنبان علی است
سید لولاک را علی وزیر و ظهیر
دایرهی کن فکان مرکز عزم علی است
عرصهی کون و مکان خطهی رزم علی است
در حرم لامکان خلوت بزم علی است
روی زمین و زمان به نور او مستنیر
قبلهی اهل قبول غرهی نیکوی اوست
کعبهی اهل وصول خاک سر کوی اوست
قوس صعود و نزول حلقه ابروی اوست
نقد نفوس و عقول به بارگاهش حقیر
طلعت زیبای او ظهور غیب مصون
لعل گهر زای او مصدر کاف است و نون
سر سویدای او منزه از چند و چون
صورت و معنای او نگنجداند و ضمیر
یوسف کنعان عشق بندهی رخسار اوست
خضر بیابان عشق تشنهی گفتار اوست
موسی عمران عشق طالب دیدار اوست
کیست سلیمان عشق بر در او؟ یک فقیر!
ای به فروغ جمال آینهی ذوالجلال
مفتقر خوش مقال مانده به وصف تو لال
گرچه براق خیال در تو ندارد مجال
ولی ز آب زلال تشنه بود ناگزیر
غروی اصفهانی : مدایح و مراثی سید الشهداء علیه السلام
شمارهٔ ۴ - فی رثاء سید الشهداء علیه السلام
بسیط روی زمین باز بساط غم است
محیط عرش برین دائرۀ ماتم است
باز چرا مهر و ماه تیره چه شمع عزاست
باز چرا دود آه تا فلک اعظم است
ماتم جانسوز کیست گرفته آفاق را
که صبح روی جهان تیره چه شام غم است
شور حسینی است باز که با دو صد سوز و ساز
نه در عراق و حجاز در همۀ عالم است
بحلقه ماتمش سد ره نشین نوحه گر
بزیر بار غمش قامت گردون خم است
ز شور خیل ملک دل فلک بیقرار
دیدۀ انجم اگر خون بفشاند کم است
داغ جهانسوز او در دل دیو و پریست
نام غم اندوز او نقش گل آدم است
عزای سالار دین، دلیل اهل یقین
سلیل عقل نخست، سلالۀ عالم است
خزان گل زار دین ماه محرم بود
در او بهار عزا هماره خرم بود
چه نوبت کارزار به تو جوانان رسید
نخست این کار زار بجان جانان رسید
قرعۀ جانباختن بنو جوانی فتاد
که نالۀ عقل پیر باوج کیوان رسید
آینۀ عقل کل مثال ختم رُسل
جلوۀ حسن ازل در او بپایان رسید
بجان نثاری شاه بعزم رزم سپاه
از افق خیمه گاه چه ماه تابان رسید
ذبیح کوی وفا، خلیل صدق و صفا
بزیر تیغ جفا، دست و سرافشان رسید
تیغ شرر بار او صاعقۀ عمر خصم
ولی ز سوز عطش بر لب او جان رسید
بحلقۀ اهرمن شد اسم اعظم نگین
خدا گواه است و بس چه بر سلیمان رسید
یوسف حسن ازل طعمۀ گرگ اجل
نالۀ جانسوز او به پیر کنعان رسید
رسید پیر خرد بر سر ان نوجوان
بناله چون بلبل و شاخ گل ارغوان
کای قد و بالای تو شاخه شمشادا من
وی بکمند غمت خاطر آزاد من
ای مه سیمای تو مهر جهانسوز من
ای رخ زیبای تو حسن خدا داد من
سوز تو ای شمع قد، داغ تو ای لاله رو
تا بفلک می برد آه من و داد من
ملک دل آباد بود بجویبار وجود
آه که سیل عدم (فنا) بکند بنیاد من
چه بر سلیمان رسید صدمۀ دیو پلید
شد از نظر ناپدید روی پریزاد من
جلوۀ پیغمبری بخاک و خون شد طپان
مگر در این غم رسد خدا بفریاد من
حسرت دامادیش بر دل زارم بماند
بحجلۀ گور رفت جوان ناشاد من
لیلی حسن ازل واله و مجنون تست
چون برود تا ابد نام تو از یاد من
پس از تو ای نوجوان شدم زمین گیر تو
خدا ترحم کند بر پدر پیر تو
چه اکبر نوجوان بنو جوانی گذشت
بماتمش عقل پیر ز زندگانی گذشت
شبیه عقل نخست ز زندگی دست شست
یال که ز اقلیم حسن یوسف ثانی گذشت
روی جهان تیره شد چه شام غم تا ابد
چه صبح نورانی عالم فانی گذشت
اگر دگرگون شود صورت گیتی رواست
که یک فلک ز ماه و یک جهان معانی گذشت
گلشن دهر کهن چه باک اگر شد تباه
که یک چمن گل ز گلزار جوانی گذشت
چشم فلک هر قدر اشک فشاند چه سود
چه تشنه کام از قضای آسمانی گذشت
چه کعبه شد پایمال گریست زمزم چنان
که سیل اشک از سر رکن یمانی گذشت
بکام دشمن جهان شد آنزمان کانجوان
بنا مرادی برفت به کامرانی گذشت
کوکب اقبال شاه شد از نظر ناپدید
روی فلک شد سیاه، دیدۀ انجم سفید
گوهر یکتای عشق در یتیم حسن
خلعت زیبای عشق کرد به بر چون کفن
غرۀ غرای او بود چه یکباره ماه
قامت رعنای او شاخ گل نسترن
بیاری شاه عشق خسرو جمجاه عشق
فکند در راه عشق دست و سر و جان و تن
بخون سر شد خضاب، صورت چون آفتاب
معنی حسن المآب عیان بوجه حسن
بیاد بیداد رفت شاخ گل ارغوان
ز تیشۀ کین فتاد ز ریشه سرو چمن
تا شده رنگین بخون جمد سمن سای او
خورده بسی خون دل نافۀ مشک ختن
همای اوج ازل بدام قوم دغل
بکام گرگ اجل یوسف گل پیرهن
بدور او بانوان حلقۀ ماتم زدند
شاهد رخسار او شمع دل انجمن
چه شمع در سوز و ساز لالۀ باغ حسن
خداست دانای راز ز سوز داغ حسن
چه نو خط شاه رفت بحجلۀ قتلگاه
ساز مصیبت رسید تا افق مهر و ماه
کرده نثار سرش اهل حرم در اشک
لاله رخان در برش ستاده با شمع و آه
نهاد گردون دون بطالعی واژگون
بساط سوری که شد ماتم از او عذر خواه
بخون داماد بست، بکف حنا نو عروس
رخت مصیبت بتن کرده چه بخت سیاه
عروس و داماد را نصیب شد مسندی
یک از جهاز شتر واندگر از خاک راه
دود دل بانوان مجمرۀ عود بود
ناله و فریادشان نفخۀ آن بارگاه
پرده کیان حرم خون جگر از سوز غم
مویه کنان مو کنان زار و نزار و تباه
سلسلۀ بانوان چو مو پریشان شدند
روز چه شب شد سیاه بچشم حق بین شاه
قیامتی شد بپا بگرد آن سر و ناز
عراق شد پر ز شور ز بانوان حجاز
چه اصغر شیرخوار نشانۀ تیر شد
مادر گیتی ز غم بماتمش پیر شد
شیر فلک بندۀ همت آن بچه شیر
که آب تیرش بکام نکوتر از شیر شد
چونکه ز قول قضا سهم قدر شد رها
حلق محیط رضا مرکز تقدیر شد
تا که ز خار خدنگ گل گلویش درید
بلبل بیدل از این غصه ز جان سیر شد
تا ز سموم بلا غنچۀ سیراب سوخت
لاله بدل داغدار، سرو زمین گیر شد
ناوک بیداد خصم داد چه داد ستم
خون ز سرا پرده چون سیل سرازیر شد
یوسف کنعان عشق طعمۀ پیکان عشق
قسمت یعقوب پیر نالۀ شبگیر شد
سلسلۀ قدسیان حلقۀ ماتم زدند
عقل مجرد ز غم بسته زنجیر شد
دیدۀ گردون بر آن غنچۀ خندان گریست
مادر بیچاره اش هزار چندان گریست
ناله برآورد کی طاقۀ (شاخه ی) ریحان من
وی گل نو رستۀ گلشن دامان من
ای بسر و دوش من زینت آغوش من
مکن فراموش من جان تو و جان من
دیده ز من بسته ای با که تو پیوسته ای
یاد نمی آوری هیچ ز پستان من
از چه چنین خسته ای وز چه زبان بسته ای
شور و نوائی کن ای بلبل خوشخوان من
غنچۀ لب باز کن، برگ سخن ساز کن
ای لب و دندان تو لؤلؤ و مرجان من
تیر ز شیرت گرفت وز من پیرت گرفت
تا چه کند داغ تو با دل بریان من
مادر بیچاره ات کنار گهواره ات
منتظر ناله ات ای گل خندان من
غنچۀ سیراب را آتش پیکان بسوخت
رفت بباد فنا خاک گلستان من
حرمله کرد از جفا ترا ز مادر جدا
نکرد اندیشه از حال پریشان من
گل گلوی ترا طاقت ناوک نبود
لایق آن تیر سخت گلوی نازک نبود
کاش شدی واژگون رایت گردون دون
چون علم شاه عشق شد بزمین سرنگون
ساقی بزم الست ز زندگی شست دست
دید چه بی یاری شاهد غیب مصون
ماه بنی هاشم از مشرق زین شد بلند
دمید صبح ازل از افق کاف و نون
شد سوی میدان روان ز بهر لب تشنگان
آب طلب کرد و ریخت در عوض آب، خون
تا که جدا شد دو دست زانشه یکتاپرست
شمع قدش شد ز خون چو شاخ گل لاله گون
سینه سپر کرد و رفت به پیش تیر سه پر
تا که شد از دام تن طائر روحش برون
ز نالۀ یا اخا شاه در آمد ز پا
از حرکت باز ماند معدن صبر و سکون
رفت ببالین او با غم بیحد و حصر
دید تنش چاکچاک ز زخم بیچند و چون
ناله ز دل بر کشید چه شد ز جان نا امید
گفت که پشت مرا شکست گردون کنون
مرا به مرگ تو سر گشته و بیچاره کرد
پرده کیان مرا اسیر و آواره کرد
ای بمحیط وفا نقطۀ ثابت قدم
نسخۀ صدق و صفا دفتر جود و کرم
همت والای تو برده ز عنقا سبق
جز بتو زیبنده نیست قبۀ قاف قدم
سرو سهی سای تو تا که در آمد ز پای
شاخۀ طوبی شکست پشت مرا کرد خم
رایت منصور تو تا که نگونسار شد
زد شرر آه من بر سر گردون ع]لم
صبح جمال تو شد تیره چه در خاک و خون
بار عیال مرا بست سوی شام غم
قبلۀ روی تو رفت ببارگاه قبول
ریخت زنا محرمان حرمت اهل حرم
دست تو کوتاه شد تا که ز تیغ جفا
شد سوی خرگاه من بلند دست ستم
ایکه گذشتی ز جان ز بهر لب تشنگان
خصم ببین در حرم روان چه سیل عرم
پس از تو ای جان من جهان فانی مباد
بی تو مرا یک نفسی ز زندگانی مراد
چه شهسوار وجود بست میان بهر جنگ
شد بعدم رهسپار فرقۀ بی نام و ننگ
فضای آفاق را بر آن سپاه نفاق
چه تنگنای عدم کرد بیک باره تنگ
بجان گرگان فتاد شیر ژیان
بروبهان حمله ور، ز هر طرف شد پلنگ
مرغ دل خصم او بقدر یک طائری
که شاهباز قضا در او فرو برده چنگ
تیغ شرر بار او چون دهن اژدها
دشمن خونخوار او طعمۀ کام نهنگ
شد سر بد سیرتان چه گو بچوگان او
ز خون خونخوار گان روی زمین لاله رنگ
ز تیغ تیزش بلند نعرۀ هل من مزید
نماند راه فرار و نبود جای درنگ
تا بجبینش رسید سنگ ز بد گوهری
شکست آئینۀ تجلی حق بسنگ
نقطۀ وحدت شد از تیر سه پهلو دو نیم
سرّ حقیقت عیان شد چه فرو شد خدنگ
بتن توانائی از خدنگ کاری نماند
خسرو دین را دگر تاب سواری نماند
چه ز آتش تیر کین جان و تن شاه سوخت
ز دود آه حرم خیمه و خرگاه سوخت
چه نخلۀ طور غم سوخت ز سوز ستم
ز فرق سر تا قدم سرّ انا الله سوخت
ز رفرف عشق چون عقل نخستین فتاد
به سدره المنتهی امین درگاه سوخت
زد چه سموم بلا به گلشن کربلا
ز داغ آن لاله زار شمع رخ ماه سوخت
اگرچه بیمار عشق ز سوز تب شد ز تاب
از الم تب نسوخت کز ستم راه سوخت
مسیح گردون نشین آه دلش آتشین
چه زیر زنجیر کین شاه فلک جاه سوخت
ز شورش بانوان پر ز نوا نینوا
ز نالۀ بیدلان هر دل آگاه سوخت
ز حالت بیکسان از ستم ناکسان
دوست نگویم چه شد، دشمن بدخواه سوخت
دو دیدۀ فرقدان ز غصه خونبار شد
دمیکه بانوی حق بنالۀ زار شد
کای شه لب تشنگان کنار آب روان
زندۀ لعل لبت خضر ره رهروان
سموم جانسوز کین زد بگلستان دین
ریخت ز باد خزان سرو و گل و ارغوان
سیل سرشک از عراق رفت بملک حجاز
شور و نوا از زمین تا فلک از بانوان
رباب دل بر گرفت ز اصغر شیر خوار
گذشت لیلای زار ز اکبر نوجوان
سلسلۀ عدل و داد به بند بیداد رفت
ز حلقۀ غل فتاد غلغله در کاروان
یوسف کنعان غم عازم شام ستم
عزیز مصر کرم قرین ذل و هوان
لاله رخان خوار و زار، پریوشان بیستار
برهنه پا روی خار ز جور دیوان دوان
نیست پرستار ما بغیر بیمار ما
پناه این بانوان نیست جز این ناتوان
سایۀ لطف تو رفت از سرما بیکسان
سوخت گلستان دین ز سوز قهر خسان
جلوۀ روی تو بود طور مناجات ما
کعبۀ کوی تو بود قبلۀ حاجات ما
شربت دیدار تو آب حیات همه
صحبت این ناکسان مرگ مفاجات ما
خرمن عمر عزیز رفت بباد ستیز
ز آتش بیداد سوخت حاصل اوقات ما
از تو نگشتم جدا در همه جا وز قضا
تا بقیامت فتاد دید و ملاقات ما
بی تو اگر می روم چاره ندارم ولی
اینهمه دوری نبود شرط مکافات ما
وعدۀ ما و تو در بزم یزید پلید
تا کنی از طشت زر جلوه بمیقات ما
راه درازی به پیش همسفران کینه کیش
همتی از پیش بیش بهر مهمات ما
شمع صفت می روم سوخته و اشک ریز
ای سر نورانیت شاهد حالات ما
بی تو نشاید که ما بار به منزل بریم
یا که بسختی مگر بار غم بریم
تا تو شدی کشته ما بی سر و سامان شدیم
یکسره سرگشتۀ کوه و بیابان شدیم
خیمه و خرگاه ما رفت بباد فنا
به لجۀ غم اسیر دچار طوفان شدیم
از فلک عز و جاه بروی خاک سیاه
بچاه غم سرنگون چو ماه کنعان شدیم
ز کعبۀ کوی تو بحسرت روی تو
بحلقۀ فرقه ای ز بت پرستان شدیم
ای سیر تو بر سنان شمع ره کاروان
به مهر روی تو ما شهرۀ دوران شدیم
ز جور خونخوارگان تو سر بلندی و ما
ز دست نظارگان سر بگریبان شدیم
پرده گیان تو را حجاب عزت درید
تا که تماشاگه پرده نشینان شدیم
گاه بزندان غم حلقۀ ماتم زده
بکنج ویرانه گاه چه گنج شایان شدیم
چه ساربان عزا نواخت بانگ رحیل
سیر تو شد روی نی گمشدگان را دلیل
چه نیزه شد سربلند از سرّ وجود
شمع صفت جلوه کرد شاهد بزم شهود
سر بفلک برکشید چه آه آتش فشان
بست بر افلاکیان راه صدرو و ورود
آنکه مسیحا بدی زندۀ لعل لبش
بدیر ترساگهی، گهی بدار یهود
گاه بکنج تنور گاه باوج سنان
یافته حدّ کمال قوس نزول و صعود
گاه بویرانه بود همدم آه و فغان
گاه به بزم شراب قرین شطرنج و عود
از افق طشت زر صبح ازل زد چه سر
بشام شد جلوه گر مهر سپهر وجود
منطق داودیش لب بتلاوت گشود
یا که انا الله سرود آیۀ رب ودود
نقطۀ توحید را دست ستم محو کرد
مرکز دین را بباد رفت ثغور و حدود
کاش دل مفتقر در این عزا خوان شدی
در عوض اشک، کاش ز دیده بیرون شدی
محیط عرش برین دائرۀ ماتم است
باز چرا مهر و ماه تیره چه شمع عزاست
باز چرا دود آه تا فلک اعظم است
ماتم جانسوز کیست گرفته آفاق را
که صبح روی جهان تیره چه شام غم است
شور حسینی است باز که با دو صد سوز و ساز
نه در عراق و حجاز در همۀ عالم است
بحلقه ماتمش سد ره نشین نوحه گر
بزیر بار غمش قامت گردون خم است
ز شور خیل ملک دل فلک بیقرار
دیدۀ انجم اگر خون بفشاند کم است
داغ جهانسوز او در دل دیو و پریست
نام غم اندوز او نقش گل آدم است
عزای سالار دین، دلیل اهل یقین
سلیل عقل نخست، سلالۀ عالم است
خزان گل زار دین ماه محرم بود
در او بهار عزا هماره خرم بود
چه نوبت کارزار به تو جوانان رسید
نخست این کار زار بجان جانان رسید
قرعۀ جانباختن بنو جوانی فتاد
که نالۀ عقل پیر باوج کیوان رسید
آینۀ عقل کل مثال ختم رُسل
جلوۀ حسن ازل در او بپایان رسید
بجان نثاری شاه بعزم رزم سپاه
از افق خیمه گاه چه ماه تابان رسید
ذبیح کوی وفا، خلیل صدق و صفا
بزیر تیغ جفا، دست و سرافشان رسید
تیغ شرر بار او صاعقۀ عمر خصم
ولی ز سوز عطش بر لب او جان رسید
بحلقۀ اهرمن شد اسم اعظم نگین
خدا گواه است و بس چه بر سلیمان رسید
یوسف حسن ازل طعمۀ گرگ اجل
نالۀ جانسوز او به پیر کنعان رسید
رسید پیر خرد بر سر ان نوجوان
بناله چون بلبل و شاخ گل ارغوان
کای قد و بالای تو شاخه شمشادا من
وی بکمند غمت خاطر آزاد من
ای مه سیمای تو مهر جهانسوز من
ای رخ زیبای تو حسن خدا داد من
سوز تو ای شمع قد، داغ تو ای لاله رو
تا بفلک می برد آه من و داد من
ملک دل آباد بود بجویبار وجود
آه که سیل عدم (فنا) بکند بنیاد من
چه بر سلیمان رسید صدمۀ دیو پلید
شد از نظر ناپدید روی پریزاد من
جلوۀ پیغمبری بخاک و خون شد طپان
مگر در این غم رسد خدا بفریاد من
حسرت دامادیش بر دل زارم بماند
بحجلۀ گور رفت جوان ناشاد من
لیلی حسن ازل واله و مجنون تست
چون برود تا ابد نام تو از یاد من
پس از تو ای نوجوان شدم زمین گیر تو
خدا ترحم کند بر پدر پیر تو
چه اکبر نوجوان بنو جوانی گذشت
بماتمش عقل پیر ز زندگانی گذشت
شبیه عقل نخست ز زندگی دست شست
یال که ز اقلیم حسن یوسف ثانی گذشت
روی جهان تیره شد چه شام غم تا ابد
چه صبح نورانی عالم فانی گذشت
اگر دگرگون شود صورت گیتی رواست
که یک فلک ز ماه و یک جهان معانی گذشت
گلشن دهر کهن چه باک اگر شد تباه
که یک چمن گل ز گلزار جوانی گذشت
چشم فلک هر قدر اشک فشاند چه سود
چه تشنه کام از قضای آسمانی گذشت
چه کعبه شد پایمال گریست زمزم چنان
که سیل اشک از سر رکن یمانی گذشت
بکام دشمن جهان شد آنزمان کانجوان
بنا مرادی برفت به کامرانی گذشت
کوکب اقبال شاه شد از نظر ناپدید
روی فلک شد سیاه، دیدۀ انجم سفید
گوهر یکتای عشق در یتیم حسن
خلعت زیبای عشق کرد به بر چون کفن
غرۀ غرای او بود چه یکباره ماه
قامت رعنای او شاخ گل نسترن
بیاری شاه عشق خسرو جمجاه عشق
فکند در راه عشق دست و سر و جان و تن
بخون سر شد خضاب، صورت چون آفتاب
معنی حسن المآب عیان بوجه حسن
بیاد بیداد رفت شاخ گل ارغوان
ز تیشۀ کین فتاد ز ریشه سرو چمن
تا شده رنگین بخون جمد سمن سای او
خورده بسی خون دل نافۀ مشک ختن
همای اوج ازل بدام قوم دغل
بکام گرگ اجل یوسف گل پیرهن
بدور او بانوان حلقۀ ماتم زدند
شاهد رخسار او شمع دل انجمن
چه شمع در سوز و ساز لالۀ باغ حسن
خداست دانای راز ز سوز داغ حسن
چه نو خط شاه رفت بحجلۀ قتلگاه
ساز مصیبت رسید تا افق مهر و ماه
کرده نثار سرش اهل حرم در اشک
لاله رخان در برش ستاده با شمع و آه
نهاد گردون دون بطالعی واژگون
بساط سوری که شد ماتم از او عذر خواه
بخون داماد بست، بکف حنا نو عروس
رخت مصیبت بتن کرده چه بخت سیاه
عروس و داماد را نصیب شد مسندی
یک از جهاز شتر واندگر از خاک راه
دود دل بانوان مجمرۀ عود بود
ناله و فریادشان نفخۀ آن بارگاه
پرده کیان حرم خون جگر از سوز غم
مویه کنان مو کنان زار و نزار و تباه
سلسلۀ بانوان چو مو پریشان شدند
روز چه شب شد سیاه بچشم حق بین شاه
قیامتی شد بپا بگرد آن سر و ناز
عراق شد پر ز شور ز بانوان حجاز
چه اصغر شیرخوار نشانۀ تیر شد
مادر گیتی ز غم بماتمش پیر شد
شیر فلک بندۀ همت آن بچه شیر
که آب تیرش بکام نکوتر از شیر شد
چونکه ز قول قضا سهم قدر شد رها
حلق محیط رضا مرکز تقدیر شد
تا که ز خار خدنگ گل گلویش درید
بلبل بیدل از این غصه ز جان سیر شد
تا ز سموم بلا غنچۀ سیراب سوخت
لاله بدل داغدار، سرو زمین گیر شد
ناوک بیداد خصم داد چه داد ستم
خون ز سرا پرده چون سیل سرازیر شد
یوسف کنعان عشق طعمۀ پیکان عشق
قسمت یعقوب پیر نالۀ شبگیر شد
سلسلۀ قدسیان حلقۀ ماتم زدند
عقل مجرد ز غم بسته زنجیر شد
دیدۀ گردون بر آن غنچۀ خندان گریست
مادر بیچاره اش هزار چندان گریست
ناله برآورد کی طاقۀ (شاخه ی) ریحان من
وی گل نو رستۀ گلشن دامان من
ای بسر و دوش من زینت آغوش من
مکن فراموش من جان تو و جان من
دیده ز من بسته ای با که تو پیوسته ای
یاد نمی آوری هیچ ز پستان من
از چه چنین خسته ای وز چه زبان بسته ای
شور و نوائی کن ای بلبل خوشخوان من
غنچۀ لب باز کن، برگ سخن ساز کن
ای لب و دندان تو لؤلؤ و مرجان من
تیر ز شیرت گرفت وز من پیرت گرفت
تا چه کند داغ تو با دل بریان من
مادر بیچاره ات کنار گهواره ات
منتظر ناله ات ای گل خندان من
غنچۀ سیراب را آتش پیکان بسوخت
رفت بباد فنا خاک گلستان من
حرمله کرد از جفا ترا ز مادر جدا
نکرد اندیشه از حال پریشان من
گل گلوی ترا طاقت ناوک نبود
لایق آن تیر سخت گلوی نازک نبود
کاش شدی واژگون رایت گردون دون
چون علم شاه عشق شد بزمین سرنگون
ساقی بزم الست ز زندگی شست دست
دید چه بی یاری شاهد غیب مصون
ماه بنی هاشم از مشرق زین شد بلند
دمید صبح ازل از افق کاف و نون
شد سوی میدان روان ز بهر لب تشنگان
آب طلب کرد و ریخت در عوض آب، خون
تا که جدا شد دو دست زانشه یکتاپرست
شمع قدش شد ز خون چو شاخ گل لاله گون
سینه سپر کرد و رفت به پیش تیر سه پر
تا که شد از دام تن طائر روحش برون
ز نالۀ یا اخا شاه در آمد ز پا
از حرکت باز ماند معدن صبر و سکون
رفت ببالین او با غم بیحد و حصر
دید تنش چاکچاک ز زخم بیچند و چون
ناله ز دل بر کشید چه شد ز جان نا امید
گفت که پشت مرا شکست گردون کنون
مرا به مرگ تو سر گشته و بیچاره کرد
پرده کیان مرا اسیر و آواره کرد
ای بمحیط وفا نقطۀ ثابت قدم
نسخۀ صدق و صفا دفتر جود و کرم
همت والای تو برده ز عنقا سبق
جز بتو زیبنده نیست قبۀ قاف قدم
سرو سهی سای تو تا که در آمد ز پای
شاخۀ طوبی شکست پشت مرا کرد خم
رایت منصور تو تا که نگونسار شد
زد شرر آه من بر سر گردون ع]لم
صبح جمال تو شد تیره چه در خاک و خون
بار عیال مرا بست سوی شام غم
قبلۀ روی تو رفت ببارگاه قبول
ریخت زنا محرمان حرمت اهل حرم
دست تو کوتاه شد تا که ز تیغ جفا
شد سوی خرگاه من بلند دست ستم
ایکه گذشتی ز جان ز بهر لب تشنگان
خصم ببین در حرم روان چه سیل عرم
پس از تو ای جان من جهان فانی مباد
بی تو مرا یک نفسی ز زندگانی مراد
چه شهسوار وجود بست میان بهر جنگ
شد بعدم رهسپار فرقۀ بی نام و ننگ
فضای آفاق را بر آن سپاه نفاق
چه تنگنای عدم کرد بیک باره تنگ
بجان گرگان فتاد شیر ژیان
بروبهان حمله ور، ز هر طرف شد پلنگ
مرغ دل خصم او بقدر یک طائری
که شاهباز قضا در او فرو برده چنگ
تیغ شرر بار او چون دهن اژدها
دشمن خونخوار او طعمۀ کام نهنگ
شد سر بد سیرتان چه گو بچوگان او
ز خون خونخوار گان روی زمین لاله رنگ
ز تیغ تیزش بلند نعرۀ هل من مزید
نماند راه فرار و نبود جای درنگ
تا بجبینش رسید سنگ ز بد گوهری
شکست آئینۀ تجلی حق بسنگ
نقطۀ وحدت شد از تیر سه پهلو دو نیم
سرّ حقیقت عیان شد چه فرو شد خدنگ
بتن توانائی از خدنگ کاری نماند
خسرو دین را دگر تاب سواری نماند
چه ز آتش تیر کین جان و تن شاه سوخت
ز دود آه حرم خیمه و خرگاه سوخت
چه نخلۀ طور غم سوخت ز سوز ستم
ز فرق سر تا قدم سرّ انا الله سوخت
ز رفرف عشق چون عقل نخستین فتاد
به سدره المنتهی امین درگاه سوخت
زد چه سموم بلا به گلشن کربلا
ز داغ آن لاله زار شمع رخ ماه سوخت
اگرچه بیمار عشق ز سوز تب شد ز تاب
از الم تب نسوخت کز ستم راه سوخت
مسیح گردون نشین آه دلش آتشین
چه زیر زنجیر کین شاه فلک جاه سوخت
ز شورش بانوان پر ز نوا نینوا
ز نالۀ بیدلان هر دل آگاه سوخت
ز حالت بیکسان از ستم ناکسان
دوست نگویم چه شد، دشمن بدخواه سوخت
دو دیدۀ فرقدان ز غصه خونبار شد
دمیکه بانوی حق بنالۀ زار شد
کای شه لب تشنگان کنار آب روان
زندۀ لعل لبت خضر ره رهروان
سموم جانسوز کین زد بگلستان دین
ریخت ز باد خزان سرو و گل و ارغوان
سیل سرشک از عراق رفت بملک حجاز
شور و نوا از زمین تا فلک از بانوان
رباب دل بر گرفت ز اصغر شیر خوار
گذشت لیلای زار ز اکبر نوجوان
سلسلۀ عدل و داد به بند بیداد رفت
ز حلقۀ غل فتاد غلغله در کاروان
یوسف کنعان غم عازم شام ستم
عزیز مصر کرم قرین ذل و هوان
لاله رخان خوار و زار، پریوشان بیستار
برهنه پا روی خار ز جور دیوان دوان
نیست پرستار ما بغیر بیمار ما
پناه این بانوان نیست جز این ناتوان
سایۀ لطف تو رفت از سرما بیکسان
سوخت گلستان دین ز سوز قهر خسان
جلوۀ روی تو بود طور مناجات ما
کعبۀ کوی تو بود قبلۀ حاجات ما
شربت دیدار تو آب حیات همه
صحبت این ناکسان مرگ مفاجات ما
خرمن عمر عزیز رفت بباد ستیز
ز آتش بیداد سوخت حاصل اوقات ما
از تو نگشتم جدا در همه جا وز قضا
تا بقیامت فتاد دید و ملاقات ما
بی تو اگر می روم چاره ندارم ولی
اینهمه دوری نبود شرط مکافات ما
وعدۀ ما و تو در بزم یزید پلید
تا کنی از طشت زر جلوه بمیقات ما
راه درازی به پیش همسفران کینه کیش
همتی از پیش بیش بهر مهمات ما
شمع صفت می روم سوخته و اشک ریز
ای سر نورانیت شاهد حالات ما
بی تو نشاید که ما بار به منزل بریم
یا که بسختی مگر بار غم بریم
تا تو شدی کشته ما بی سر و سامان شدیم
یکسره سرگشتۀ کوه و بیابان شدیم
خیمه و خرگاه ما رفت بباد فنا
به لجۀ غم اسیر دچار طوفان شدیم
از فلک عز و جاه بروی خاک سیاه
بچاه غم سرنگون چو ماه کنعان شدیم
ز کعبۀ کوی تو بحسرت روی تو
بحلقۀ فرقه ای ز بت پرستان شدیم
ای سیر تو بر سنان شمع ره کاروان
به مهر روی تو ما شهرۀ دوران شدیم
ز جور خونخوارگان تو سر بلندی و ما
ز دست نظارگان سر بگریبان شدیم
پرده گیان تو را حجاب عزت درید
تا که تماشاگه پرده نشینان شدیم
گاه بزندان غم حلقۀ ماتم زده
بکنج ویرانه گاه چه گنج شایان شدیم
چه ساربان عزا نواخت بانگ رحیل
سیر تو شد روی نی گمشدگان را دلیل
چه نیزه شد سربلند از سرّ وجود
شمع صفت جلوه کرد شاهد بزم شهود
سر بفلک برکشید چه آه آتش فشان
بست بر افلاکیان راه صدرو و ورود
آنکه مسیحا بدی زندۀ لعل لبش
بدیر ترساگهی، گهی بدار یهود
گاه بکنج تنور گاه باوج سنان
یافته حدّ کمال قوس نزول و صعود
گاه بویرانه بود همدم آه و فغان
گاه به بزم شراب قرین شطرنج و عود
از افق طشت زر صبح ازل زد چه سر
بشام شد جلوه گر مهر سپهر وجود
منطق داودیش لب بتلاوت گشود
یا که انا الله سرود آیۀ رب ودود
نقطۀ توحید را دست ستم محو کرد
مرکز دین را بباد رفت ثغور و حدود
کاش دل مفتقر در این عزا خوان شدی
در عوض اشک، کاش ز دیده بیرون شدی
غروی اصفهانی : مدایح الامام ابی جعفر الجواد علیه السلام
شمارهٔ ۲ - فی مدح الامام ابی جعفر الجواد علیه السلام و رثائه
توسن طبعم که داشت سبق بیون الطراد
کنون چنان مانده شد که «قیل: یکبو الجواد»
[توسن طبعم که بود من الجیاد الجیاد
کنون چنان مانده شد که لا یجید الطراد]
بلبل نطقم ز بس گشته اسیر قفس
به نغمه دارد هوس نه سیر ذات العماد
آتش شوق از خمود می نکند هیچ دود
طبع روان از خمود گشته نظیر جماد
نوبت آن شد که باز بال و پری کرده باز
کنم ز کوی نیاز مرغ دلی اصطیاد
تا که بچوگان عزم گوی سعادت برم
روی ارادت برم بسوی باب المراد
روح نبی و ولی، لطف خفیّ و جلیّ
محمد بن علی هو التقی الجواد
آینۀ ذات حق، گنج کمالات حق
مصحف آیات حق ز مبتدا تا معاد
صورت و معنای حق دیدۀ بینای حق
حجت کبرای حق علی جمیع العباد
دفتر آداب عشق فاتح ابواب عشق
قائد ارباب عشق الی سبیل الرشاد
نیر تابنده اوست شمع فروزنده اوست
خدای را بنده اوست و للوری خیرهاد
هادی راه نجات در همۀ مشکلات
ذاک شفیع العصاه یوم یناد المناد
عروه دین منقصم از ستم معتصم
عاقر قوم ثمود ثانی شداد عاد
ریخت بکامش ز قهر شربت سوزنده زهر
که تلخ شد کام دهر و جلوه لایعاد
ز زهر، جانسوز تر ز تیر دلدوز تر
همدمی ام فضل طعنۀ بنت الفساد
بغربت ار در گذشت من نکنم سر گذشت
که آبش از سر گذشت ز ظلم اهل عناد
شاهد بزم شهود شمع صفت رخ نمود
جلوۀ او دل ربود و فاز بالاتحاد
ز خرمن حسن خویش داد باو خوشه ای
تا شودش توشه ای و إنه خیر زاد
کنون چنان مانده شد که «قیل: یکبو الجواد»
[توسن طبعم که بود من الجیاد الجیاد
کنون چنان مانده شد که لا یجید الطراد]
بلبل نطقم ز بس گشته اسیر قفس
به نغمه دارد هوس نه سیر ذات العماد
آتش شوق از خمود می نکند هیچ دود
طبع روان از خمود گشته نظیر جماد
نوبت آن شد که باز بال و پری کرده باز
کنم ز کوی نیاز مرغ دلی اصطیاد
تا که بچوگان عزم گوی سعادت برم
روی ارادت برم بسوی باب المراد
روح نبی و ولی، لطف خفیّ و جلیّ
محمد بن علی هو التقی الجواد
آینۀ ذات حق، گنج کمالات حق
مصحف آیات حق ز مبتدا تا معاد
صورت و معنای حق دیدۀ بینای حق
حجت کبرای حق علی جمیع العباد
دفتر آداب عشق فاتح ابواب عشق
قائد ارباب عشق الی سبیل الرشاد
نیر تابنده اوست شمع فروزنده اوست
خدای را بنده اوست و للوری خیرهاد
هادی راه نجات در همۀ مشکلات
ذاک شفیع العصاه یوم یناد المناد
عروه دین منقصم از ستم معتصم
عاقر قوم ثمود ثانی شداد عاد
ریخت بکامش ز قهر شربت سوزنده زهر
که تلخ شد کام دهر و جلوه لایعاد
ز زهر، جانسوز تر ز تیر دلدوز تر
همدمی ام فضل طعنۀ بنت الفساد
بغربت ار در گذشت من نکنم سر گذشت
که آبش از سر گذشت ز ظلم اهل عناد
شاهد بزم شهود شمع صفت رخ نمود
جلوۀ او دل ربود و فاز بالاتحاد
ز خرمن حسن خویش داد باو خوشه ای
تا شودش توشه ای و إنه خیر زاد
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۴۹ - ای که ز خوبی نصیب یافته حد نصاب
ای که ز خوبی نصیب یافته حد نصاب
دری و یاقوت لب، سیم بر، وزر نقاب
ای که بمعمورۀ حسن، تو فرماندهی
لشگر عشق تو کرد کشور دل را خراب
حسرت روی تو دادد هستی ما را بباد
وز غم تو دل گداخت، شد جگر از غصه آب
طرۀ طرّار تو روز مرا کرده تار
نرگس بیمار تو برده شب از دیده خواب
لالۀ رخسار تو شمع جهانسوز من
سینه از او داغدار، مرغ دل از وی کباب
تیع دوا بروی تو برده ز سر هوش من
شور تو شوریده ام کرده نه شور شراب
خط تو دیباچۀ دفتر حسن ازل
گشته مصور در او معنی علم الکتاب
تا ندرد مفتقر پردۀ پندار را
کی نگرد یار را جلوه کنان بی حجاب
دری و یاقوت لب، سیم بر، وزر نقاب
ای که بمعمورۀ حسن، تو فرماندهی
لشگر عشق تو کرد کشور دل را خراب
حسرت روی تو دادد هستی ما را بباد
وز غم تو دل گداخت، شد جگر از غصه آب
طرۀ طرّار تو روز مرا کرده تار
نرگس بیمار تو برده شب از دیده خواب
لالۀ رخسار تو شمع جهانسوز من
سینه از او داغدار، مرغ دل از وی کباب
تیع دوا بروی تو برده ز سر هوش من
شور تو شوریده ام کرده نه شور شراب
خط تو دیباچۀ دفتر حسن ازل
گشته مصور در او معنی علم الکتاب
تا ندرد مفتقر پردۀ پندار را
کی نگرد یار را جلوه کنان بی حجاب
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۵۳ - مذمت عاشقان ز پستی همت است
مذمت عاشقان ز پستی همت است
عشق رخ مهوشان فریضۀ ذمت است
ز عشق منعم مکن ای ز خدا بی خبر
که نقطۀ مرکز دائرۀ رحمت است
مترس از طعنۀ جاهل افعی صفت
که عشق گنجینۀ معرفت و حکمت است
ز نعمت عشق هان مباد غافل شوی
که نقمت بی علاج غفلت از این نعمت است
ز پرتو نور عشق طور تجلی است دل
چه داند آن کس که در بادیۀ ظلمت است
ز عشق بر بند لب مگر ز روی ادب
که حضرت عشق را نهایت حرمت است
صفای عشقت بود کدورت طبع را
که عشق سرچشمۀ طهارت و عصمت است
ز زحمت و صدمۀ عشق هراسان مباش
که راحت جاودان در خور این زحمت است
عشق تو جانا مرا شد ز ازل سرنوشت
که تا ابد مفتقر شاکر از این قسمت است
عشق رخ مهوشان فریضۀ ذمت است
ز عشق منعم مکن ای ز خدا بی خبر
که نقطۀ مرکز دائرۀ رحمت است
مترس از طعنۀ جاهل افعی صفت
که عشق گنجینۀ معرفت و حکمت است
ز نعمت عشق هان مباد غافل شوی
که نقمت بی علاج غفلت از این نعمت است
ز پرتو نور عشق طور تجلی است دل
چه داند آن کس که در بادیۀ ظلمت است
ز عشق بر بند لب مگر ز روی ادب
که حضرت عشق را نهایت حرمت است
صفای عشقت بود کدورت طبع را
که عشق سرچشمۀ طهارت و عصمت است
ز زحمت و صدمۀ عشق هراسان مباش
که راحت جاودان در خور این زحمت است
عشق تو جانا مرا شد ز ازل سرنوشت
که تا ابد مفتقر شاکر از این قسمت است
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۶۱ - تا دل آشفته ام شیفتۀ روی تست
تا دل آشفته ام شیفتۀ روی تست
هر طرفی رو کنم روی دلم سوی تست
بگرد بیت الحرام طواف بر من حرام
ای صنم خوش خرام کعبۀ من کوی تست
دل ندهم از قصور به صحبت حسن حور
بهشت اهل حضور صحبت دلجوی تست
نافۀ مشک ختا گر طلبم من خطاست
مشک من و عود من موی تو و بوی تست
زندۀ لعل لبت خضر و نباشد عجب
چشمۀ آب حیات قطره ای از جوی تست
راهزن رهروان غمزۀ فتان تو
دام دل عارفان سلسلۀ موی تست
سوز و گداز جهان از غم غمّازیت
راز و نیاز همه در خم ابروی تست
طائفه ای مست می، مست هوا فرقه ای
مفتقر بینوا مست هیاهوی تست
هر طرفی رو کنم روی دلم سوی تست
بگرد بیت الحرام طواف بر من حرام
ای صنم خوش خرام کعبۀ من کوی تست
دل ندهم از قصور به صحبت حسن حور
بهشت اهل حضور صحبت دلجوی تست
نافۀ مشک ختا گر طلبم من خطاست
مشک من و عود من موی تو و بوی تست
زندۀ لعل لبت خضر و نباشد عجب
چشمۀ آب حیات قطره ای از جوی تست
راهزن رهروان غمزۀ فتان تو
دام دل عارفان سلسلۀ موی تست
سوز و گداز جهان از غم غمّازیت
راز و نیاز همه در خم ابروی تست
طائفه ای مست می، مست هوا فرقه ای
مفتقر بینوا مست هیاهوی تست
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۸۰ - فرۀ غرای تو چشم مرا خیره کرد
فرۀ غرای تو چشم مرا خیره کرد
طرۀ زیبای تو عقل مرا تیره کرد
برد به شیرین لبی شیرۀ جان مرا
کام مرا شکرین بردن آن شیره کرد
سلسلۀ موی تو یافت چه آشفتگی
رشتۀ عمر مرا حلقۀ زنجیره کرد
حسن تو ای مه جبین رهرو عشقم نمود
لطف تو ای نازنین طبع مرا چیره کرد
شیوۀ عاشق کشی سیرۀ معشوق ما است
آنچه به من می کند آن روش و سیره کرد
از پس عمری بزد جامۀ تقوا به نیل
مفتقر از بس که از روی و ریا زیره کرد
طرۀ زیبای تو عقل مرا تیره کرد
برد به شیرین لبی شیرۀ جان مرا
کام مرا شکرین بردن آن شیره کرد
سلسلۀ موی تو یافت چه آشفتگی
رشتۀ عمر مرا حلقۀ زنجیره کرد
حسن تو ای مه جبین رهرو عشقم نمود
لطف تو ای نازنین طبع مرا چیره کرد
شیوۀ عاشق کشی سیرۀ معشوق ما است
آنچه به من می کند آن روش و سیره کرد
از پس عمری بزد جامۀ تقوا به نیل
مفتقر از بس که از روی و ریا زیره کرد
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۸۴ - تا بکی ای نوش جان می زنیم نیشتر
تا بکی ای نوش جان می زنیم نیشتر
زخم از این بیشتر یا دل از این ریشتر
ز آه من اندیشه کن بیخ جفا تیشه کن
مهر و وفا پیشه کن بیشتر از پیشتر
در نظر اهل دل سادگی آزادگی است
جز متصنع مدان از همه بد کیش تر
عاقبت اندیشی از عاشق صادق مجوی
نیست کس از خودپرست عاقبت اندیش تر
دشمن جان شد مرا مدعی دوستی
وز همه بیگانه تر هر که بدی خویش تر
ای بنصاب جمال یافته حدّ کمال
نیست مرا آرزو جز نظری بیشتر
خرمن حسن ترا موقع احسان بود
مفلسم و مفتقر از همه درویش تر
زخم از این بیشتر یا دل از این ریشتر
ز آه من اندیشه کن بیخ جفا تیشه کن
مهر و وفا پیشه کن بیشتر از پیشتر
در نظر اهل دل سادگی آزادگی است
جز متصنع مدان از همه بد کیش تر
عاقبت اندیشی از عاشق صادق مجوی
نیست کس از خودپرست عاقبت اندیش تر
دشمن جان شد مرا مدعی دوستی
وز همه بیگانه تر هر که بدی خویش تر
ای بنصاب جمال یافته حدّ کمال
نیست مرا آرزو جز نظری بیشتر
خرمن حسن ترا موقع احسان بود
مفلسم و مفتقر از همه درویش تر
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۱۰ - گشت مسلم ز عشق ملک معانی مرا
گشت مسلم ز عشق ملک معانی مرا
شهره آفاق کرد عشق نهانی مرا
از مدد شاه عشق ملک بقا یافتم
کی بفریبد کنون ملکت خانی مرا
غرقه دریا شدم لاجرم از بهر آب
هیچ نباید کشید رنج اوانی مرا
درد و جراحات عشق کم مکن از جان من
ای که بهنگام درد راحت جانی مرا
از که بود عزتم گر تو ذلیلم کنی
کیست که خواند بخویش گر تو برانی مرا
از کرم دیگران رنج روانم رسید
با همه فقر و الم گنج روانی مرا
خلوت خاص حقی قصر شه مطلقی
ای دل اهل صفا قبله از آنی مرا
نیست مرا حاصلی بی تو ز جان و جهان
ای که بلطف و کرم جان و جهانی مرا
آنچه بدانم توئی قبله جانم توئی
نیست بجز سوی تو دل نگرانی مرا
از غمت ایماه من پیر شدم چون حسین
آه که آمد بشب روز جوانی مرا
شهره آفاق کرد عشق نهانی مرا
از مدد شاه عشق ملک بقا یافتم
کی بفریبد کنون ملکت خانی مرا
غرقه دریا شدم لاجرم از بهر آب
هیچ نباید کشید رنج اوانی مرا
درد و جراحات عشق کم مکن از جان من
ای که بهنگام درد راحت جانی مرا
از که بود عزتم گر تو ذلیلم کنی
کیست که خواند بخویش گر تو برانی مرا
از کرم دیگران رنج روانم رسید
با همه فقر و الم گنج روانی مرا
خلوت خاص حقی قصر شه مطلقی
ای دل اهل صفا قبله از آنی مرا
نیست مرا حاصلی بی تو ز جان و جهان
ای که بلطف و کرم جان و جهانی مرا
آنچه بدانم توئی قبله جانم توئی
نیست بجز سوی تو دل نگرانی مرا
از غمت ایماه من پیر شدم چون حسین
آه که آمد بشب روز جوانی مرا
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۲۸ - وای که از حال من دلبرم آگاه نیست
وای که از حال من دلبرم آگاه نیست
آه که از دست او زهره یک آه نیست
بر در او میکشم جان ز پی تحفه لیک
هدیه این بینوا لایق درگاه نیست
طالب هر دو جهان ره نبرد سوی او
راه گداپیشگان در حرم شاه نیست
چند بود خاک پاک بسته این تیره خاک
یوسف مصری ما در خور این چاه نیست
شمع شبستان ما روی دلارای او است
مجلس عشاق را روشنی از ماه نیست
شاه مرا بندگان هست به از من بسی
لیک مرا غیر آن هیچ شهنشاه نیست
حلقه زدم بر درش گفت برو ای حسین
تا تو بخود بسته ای پیش منت راه نیست
آه که از دست او زهره یک آه نیست
بر در او میکشم جان ز پی تحفه لیک
هدیه این بینوا لایق درگاه نیست
طالب هر دو جهان ره نبرد سوی او
راه گداپیشگان در حرم شاه نیست
چند بود خاک پاک بسته این تیره خاک
یوسف مصری ما در خور این چاه نیست
شمع شبستان ما روی دلارای او است
مجلس عشاق را روشنی از ماه نیست
شاه مرا بندگان هست به از من بسی
لیک مرا غیر آن هیچ شهنشاه نیست
حلقه زدم بر درش گفت برو ای حسین
تا تو بخود بسته ای پیش منت راه نیست
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۲۴۰ - دوش مرا رخ نمود دلبر روحانئی
دوش مرا رخ نمود دلبر روحانئی
داد بدست دلم سبحه سبحانئی
من چو بفرمان او سبحه گرفتم بدست
برد ز من دین و دل از ره پنهانئی
گشت دلم مست او جان شده پابست او
خورده هم از دست او باده جانانئی
سوی من شه نشان کرد جنیبت روان
کرد در اقلیم جان غارت سلطانئی
آن شه پر مکر و فن داشت خرابی من
تا بنهد از کرم گنج بویرانئی
آه که از عشق دوست کین همه فتنه ازوست
عابد دیرینه شد عاشق رهبانئی
کرد ز خود فانیم داد پریشانیم
برد مسلمانیم آه مسلمانئی
سطوت عشق جلیل ساخته بی قال و قیل
خون دلم را سبیل بر خطر جانئی
آه که از بیخودی من چه شغب ها کنم
گر نکند شاه من رسم نگهبانئی
دوست چو آمد عیان رفت حسین از میان
عاریه دارد بدوش خلعت انسانئی
داد بدست دلم سبحه سبحانئی
من چو بفرمان او سبحه گرفتم بدست
برد ز من دین و دل از ره پنهانئی
گشت دلم مست او جان شده پابست او
خورده هم از دست او باده جانانئی
سوی من شه نشان کرد جنیبت روان
کرد در اقلیم جان غارت سلطانئی
آن شه پر مکر و فن داشت خرابی من
تا بنهد از کرم گنج بویرانئی
آه که از عشق دوست کین همه فتنه ازوست
عابد دیرینه شد عاشق رهبانئی
کرد ز خود فانیم داد پریشانیم
برد مسلمانیم آه مسلمانئی
سطوت عشق جلیل ساخته بی قال و قیل
خون دلم را سبیل بر خطر جانئی
آه که از بیخودی من چه شغب ها کنم
گر نکند شاه من رسم نگهبانئی
دوست چو آمد عیان رفت حسین از میان
عاریه دارد بدوش خلعت انسانئی
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۳ - اشک کواکب نگر چرخ غم اندود را
اشک کواکب نگر چرخ غم اندود را
گریه فراوان بود خانه پردود را
صبر گوارا کند هرچه ترا ناخوشست
ساعتی از کف بنه آب گل آلود را
بی نمکیهای دهر کار بجائی رساند
کاختر طالع کنم داغ نمکسود را
دور جمال تو شد، گوش بنظاره یافت
مشکل اگر بشنود نغمه داود را
نیست بگیتی دو چیز جست و کم یافتم
عاشق بیشکوه را آتش بی دود را
تارک ادبار ما، لایق آن گل نبود
بر سر گردون زدیم کوکب مسعود را
هر که ببوی وفا بر سر دنیا نشست
در ته دامن کشید آتش بی عود را
نقد دو عالم کلیم، بر سر دل ریختند
شوری بختم ربود، داغ نمکسود را
گریه فراوان بود خانه پردود را
صبر گوارا کند هرچه ترا ناخوشست
ساعتی از کف بنه آب گل آلود را
بی نمکیهای دهر کار بجائی رساند
کاختر طالع کنم داغ نمکسود را
دور جمال تو شد، گوش بنظاره یافت
مشکل اگر بشنود نغمه داود را
نیست بگیتی دو چیز جست و کم یافتم
عاشق بیشکوه را آتش بی دود را
تارک ادبار ما، لایق آن گل نبود
بر سر گردون زدیم کوکب مسعود را
هر که ببوی وفا بر سر دنیا نشست
در ته دامن کشید آتش بی عود را
نقد دو عالم کلیم، بر سر دل ریختند
شوری بختم ربود، داغ نمکسود را
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۰۱ - از کمی مشتری جنس سخن خوار نیست
از کمی مشتری جنس سخن خوار نیست
تحفه گرانقیمت است جوش خریدار نیست
دست قضا همچو شمع در چمن خوشدلی
گل بسری می زند کش غم دستار نیست
گاهی خاشاک سیل، گاه خس شعله باش
ساکن یک مرحله، سالک اطوار نیست
خاطر روشندلان، زخم جفا می خورد
صیقل آئینه جز مرهم زنگار نیست
چشم پریشان نظر، عاشق هر جائیست
دیده اگر بسته نیست، لایق دیدار نیست
پست و بلند سخن تابع احوال ماست
ناله کنج قفس نغمه گلزار نیست
غمزه او مست ناز، نرگس او ناتوان
غیر پرستار مست بر سر بیمار نیست
عاشق دلباخته باک ندارد، کلیم
سنگ ستم گو ببار شیشه چو دربار نیست
تحفه گرانقیمت است جوش خریدار نیست
دست قضا همچو شمع در چمن خوشدلی
گل بسری می زند کش غم دستار نیست
گاهی خاشاک سیل، گاه خس شعله باش
ساکن یک مرحله، سالک اطوار نیست
خاطر روشندلان، زخم جفا می خورد
صیقل آئینه جز مرهم زنگار نیست
چشم پریشان نظر، عاشق هر جائیست
دیده اگر بسته نیست، لایق دیدار نیست
پست و بلند سخن تابع احوال ماست
ناله کنج قفس نغمه گلزار نیست
غمزه او مست ناز، نرگس او ناتوان
غیر پرستار مست بر سر بیمار نیست
عاشق دلباخته باک ندارد، کلیم
سنگ ستم گو ببار شیشه چو دربار نیست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۰۳ - پاس وفا داشتیم، بی اثر افتاده است
پاس وفا داشتیم، بی اثر افتاده است
آفت اوقات بود خوب برافتاده است
شکوه ام از دهر نیست، داد زابنای او
در همه ملک این پدر بد پسر افتاده است
بسکه درین تنگنا چشم دلم تنگ شد
دیده ام از گلرخان بر کمر افتاده است
بر سر رحم آمد از ناله فرو خوردنم
تیر نیفکنده ام کارگر افتاده است
گرمی احباب را دیده و سنجیده ام
سردی ایام از آن گرمتر افتاده است
رشته گوهر شده است جاده ها سربسر
در ره سودای او بسکه سرافتاده است
ظاهر و باطن کلیم، همچو حبابم یکیست
صد نظر از کار ما پرده برافتاده است
آفت اوقات بود خوب برافتاده است
شکوه ام از دهر نیست، داد زابنای او
در همه ملک این پدر بد پسر افتاده است
بسکه درین تنگنا چشم دلم تنگ شد
دیده ام از گلرخان بر کمر افتاده است
بر سر رحم آمد از ناله فرو خوردنم
تیر نیفکنده ام کارگر افتاده است
گرمی احباب را دیده و سنجیده ام
سردی ایام از آن گرمتر افتاده است
رشته گوهر شده است جاده ها سربسر
در ره سودای او بسکه سرافتاده است
ظاهر و باطن کلیم، همچو حبابم یکیست
صد نظر از کار ما پرده برافتاده است