تعداد ۹۵۹۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۸۰ - ترک من زلف سمن سا چو برخ بربشکست
ترک من زلف سمن سا چو برخ بربشکست
رونق برگ گل و توده عنبر بشکست
زده بر تارک مه تاجکی از مشگ طری
تاج دارا بسر و افسر قیصر بشکست
پرده بردار زرخ تا بمنجم گویم
کاختری دستگه خسرو خاور بشکست
سخنی از لب شیرین تو گفتند بمصر
نرخ بازار شکر قند مکرر بشکست
غمزه جادوی تو کرد اشارت بمژه ‏
پشت اسلام از این لشکر کافر بشکست
نقش تو ای صنم پارس پو بردند بچین
مانی از شرم رخت خامه بدفتر بشکست
سر تابید هر آن کوز کمندت ایعشق
گر کله گوشه بخورشید زند سر بشکست
دل آشفته شکستی و شکستت سر زلف
بمکافات تو را عنبر و افسر بشکست
شکوه بردم زجفایت بدر پادشهی
کز دو انگشت در از قلعه خیبر بشکست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۸۱ - شیوه لاله رخان گر همه جور است و جفاست
شیوه لاله رخان گر همه جور است و جفاست
شکوه در مرحله عشق زمعشوق خطاست
همگی عین صوابست خطای معشوق
میشمارند وفا گرچه همه جور و جفاست
به طبیبان چه حوالت کنیم چاره حبیب
درد عشق است و مریضان تو را وصل شفاست
بنوائی بنوازم زکرم مطرب عشق
که دل غمزده عاشق بی برگ و نواست
خواست کابین تو دل مادر ایام بگفت
صبر و دین عقل و خرد مهر تو را شیر بهاست
غلط ار رفت زتو شکوه ببخشای بمن
بخطاکار کرم کردن و اغماض کجاست
همه گلهای چمن خار بود در چشمم
تا گلم را زستم خار جگردوز بپاست
زگزند نظر خلق تو را تا چه رسید
که نظر بستی و ما را همگی جا به فناست
همه بیماری چشمان تو بر جان بخرم
که بلا هر چه بعشاق ببارند رواست
از شفاخانه توحید دوایت جستم
همه آمین ملایک پی امضای دعاست
ایشه ملک ازل ساقی میخانه علی
جرم آشفته ببشای که درویش سراست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۸۳ - رفتی و سایه صفت دلشدگان دنبالت
رفتی و سایه صفت دلشدگان دنبالت
تا کجا سایه دهد سرو همایون فالت
گرچه صورتگر اوهام ببندد هر نقش
حاش لله که بگنجد بگمان تمثالت
عجبی نیست که تعجیل کنی در رفتن
لاجرم عمری عادت بود استعجالت
عنبر از رشک خم زلف تو دایم در نار
مشک چین خو نشده در نافه زشرم خالت
چند در نقطه موهوم حکیما اشکال
بتبسم لب او رفع کند اشکالت
چشم نرگس نگرانست که در باغ آئی
سرو برخواسته از جای به استقبالت
گر کواکب همه ادبار کنند آشفته
نظر پیر مغان سعد کند اقبالت
کرده ای چون بدرشاه خراسان نوروز
فال نیکوست سراسر همه در این سالت
حال نیکو کندت نظره سلطان غریب
گر نپرسید کس از اهل وطن احوالت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۸۷ - ساقیا خیز که یک نیمه زشعبان بگذشت
ساقیا خیز که یک نیمه زشعبان بگذشت
باده پیش آر که چون باد بهاران بگذشت
فصل گل میرسد و ماه صیامش از پی
این خزانیست که از نو بگلستان بگذشت
میخور امروز بگلزار که فردا فرداست
هر که این صرفه زکف داد پشیمان بگذشت
مژده کز مصر بشیر آمد و آورد پیام
رفت آن صدمه که بر پیر بکنعان بگذشت
اهرمن گو بدهد باز پس آن خاتم ملک
کان قضاهای بد از ملک سلیمان بگذشت
نوبتی نوبت عشرت بزن امشب زطرب
که شب وصل شد و نوبت هجران بگذشت
شب مولود شهنشاه زمان مهدی عصر
که زیمن قدمش خاک زکیوان بگذشت
ماه ثانی عشر آن کز شرف میلادش
بر ملایک زشرف رتبه انسان بگذشت
چند در پرده ای ایشمع ازل پرده بسوز
که بسی تیره بمن آنشب حرمان بگذشت
شرک بگرفت جهان را بکش آن تیغ دو سر
بجهان اسب که دجال بجولان بگذشت
دست آشفته بگیر از سر رحمت ایشاه
آنکه گر عرق گناهست ثناخوان بگذشت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۸۸ - از سر کوی تو هر کو بسلامت میرفت
از سر کوی تو هر کو بسلامت میرفت
خود به پیش و زپیش خیل ملامت میرفت
خضر از میکده چون رفت پی آب حیات
دردهان کرده سر انگشت ندامت میرفت
ماند پا در گل و یک جوی سرشکش بکنار
سرو چون دید که با آن قد و قامت میرفت
خون مردم همه آن چشم سیه ریخت ولی
بوسه آن لب شیرین بغرامت میرفت
یک فروغ از خم می تافت بطور سینا
موسی آنجا زپی کسب کرامت میرفت
همه آفاق بود پر زنشان لیلی
از چه مجنون پی آثار و علامت میرفت
اختر سعد می و بیت و شرف جام بلور
زاهد از دیدنش از بیم شئامت میرفت
شکوه زلف وی و شام فراق آشفته
صحبتی بود که تا روز قیامت میرفت
هیچ مشکل نگشاید زمسک تا بسماک
این سخنها بسر انگشت امامت میرفت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۹۲ - چه شد آن فتنه که ناگاه زمحفل برخاست
چه شد آن فتنه که ناگاه زمحفل برخاست
که زبرخواستنش طاقتم از دل برخاست
آتشی بود نهان در دل تنگم چون شمع
بازم آتش بسرآمد چو زمحفل برخاست
ملک و حوری و غلمان شمرندش از خویش
آن پریزاده گل چهره که از گل برخاست
من گرفتم که بصورت تو زمحفل رفتی
کی زدل نقش تو ای کعبه مقبل برخاست
وصف آن لب زلب غیر شنیدم امشب
وه که آب خضر از زهر هلاهل برخاست
یک چمن سرو چمانی تو و یک جنت حور
آدمی کی به چنین شکل و شمایل برخاست
ارنی گفت در این بادیه مجنون چو کلیم
پرتو عارض لیلی چو زمحمل برخاست
در تو ای بحر محبت چه اثر بود که نوح
دید طوفان تو از کشتی و ساحل برخاست
من زخون خواهی خود دم نزدم پیش کسی
جرم خونی است که از پنجه قاتل برخاست
رفع دیوانگی از سلسله شد آشفته
همه دیوانگی ما زسلاسل برخاست
شعله عشق تو جانان تن و جان جمله بسوخت
شکر لله زمیان پرده و حایل برخاست
هر که بسته بمیان رشته مهر حیدر
از سر سبحه و زنار و حمایل برخاست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۰۷ - زردی روی مرا آن رخ گلگون باعث
زردی روی مرا آن رخ گلگون باعث
قامت خم شده را آن قد موزون باعث
نافه زلف تو دلرا سبب ناسور است
پی خون خوردنم آن لعل طبرخون باعث
شود شیرین بود از تلخی کام فرهاد
از پی شهرت لیلی شده مجنون باعث
پخته گردیدن درویش بود سر وجود
تا نگوئی که بود گردش هامون باعث
شبنم دیده هجران زده ای طوفان کرد
تو مپندار که شد دجله و جیحون باعث
دل آشفته اگر چه همه سودا می پخت
لیک آن حلقه گیسو شدش افزون باعث
خاکبوس در سلطان خراسان نتوان
مگر آندم که شود بخت همایون باعث
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۱۰ - وقت آنست که بیرون فکنی رخت از کاخ
وقت آنست که بیرون فکنی رخت از کاخ
تنگ شد خانه ببر رخت سوی باغ فراخ
سزد ار یار گل اندام بگلزار چمد
سرو بالای سهی قد بنشین گو در کاخ
تا بکی صورت گل نقش کنی بر دیوار
بود اکنون که بچینی گل سوری از شاخ
گو نواسنج شود بلبل شیدا در باغ
زاغ تا چند نشنید بگلستان گستاخ
توبه در فصل گل آشفته زمستان مطلب
می بده کم نرود گفته زاهد بصماخ
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۱۴ - ای خوش آن صیدی که صیاد باورام بود
ای خوش آن صیدی که صیاد باورام بود
خنک آنمرغ که باغش شکن دام بود
هر که لیلی دهدش سر به بیابان جنون
همچو مجنون همه جا وحش باورام بود
هر که را عقرب زلفت نکند پخته به نیش
گر چو سیماب صد آتش دهیش خام بود
عشق جانانه کند از حیوان ممتازت
ورنه در کالبد این جان غرض عام بود
ای صبا دوش پیام از که رساندی کامشب
بلبل و گل همه را گوش به پیغام بود
کف نفس از سر و جان بایدش ایکعبه عشق
هر که را درحرم تو سر احرام بود
مسلم آن نیست که کوشد بنماز و روزه
شیخنا حب علی مایه اسلام بود
برکن ای دست خدا نقش بتانم از دل
تا بکی خانه تو وقف بر اصنام بود
بیم آشفته از رد و قبول ازلست
خلق را گرچه همه وحشت از انجام بود
خویش را متن بتو بستم بجهان خواه مخواه
سگ کوی علیم در همه جا نام بود
غیرت تو نپسندد که کمین بنده تو
در جهان در بدر از گردش ایام بود
رنج فقرم ببر و گنج مرادم در ده
زان که درویش سرا لایق انعام بود
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۱۷ - آن چه گل بود که در شهر زبستان آمد
آن چه گل بود که در شهر زبستان آمد
وین چه سرو است که از باغ بایوان آمد
گل کجا بذله کشد دلکش و چون سرو چمد
سرو کی رفت چنین نغز و خرامان آمد
بجز آن لؤلؤ خندان بعقیق لب او
معدن لؤلؤ کی لعل بدخشان آمد
شاید ار سرو چو صوفی بدر آید بسماع
زآنکه بلبل بچمن مست و حدی خوان آمد
پرده دار حرم جاه تو شد ماه زفخر
خود بدرگاه تو با پیکر عریان آمد
تو نشستی بسمند و همه مردم گفتند
بر سر باد صبا تخت سلیمان آمد
میرسد تیغ بکف بر سر من پنداری
بت پیمان شکنم بر سر پیمان آمد
زلف خم در خمش افتاد بکف آشفته
سر سودازدگان باز بسامان آمد
آبی ای ساقی مستان تو بر آتش بفشان
کاین ثناخوان بدرت با لب عطشان آمد
پیر آتشکده عشقی و من هندویت
سجده کوی توام غایت ایمان آمد
در سحاب مژه ام موج زند سیل سرشگ
گو بکشتی بنشین نوح که طوفان آمد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۱۹ - وه که دوشم بچمن یاری و دمسازی بود
وه که دوشم بچمن یاری و دمسازی بود
گلی و بلبلی و حسنی و آوازی بود
گرد بی برگ و نوائی زدرون میرفتم
که بقانون بنوا مطربی و سازی بود
همگی اهل وطن انجمن آرا بچمن
در غریبی بمیان قصه شیرازی بود
تلخ بود ارچه مرا کام زصبر اندر هجر
سخن از شکری و مصری و اهوازی بود
مرغ دل بود بجان در قفس تن تنها
خرم از زمزمه مرغ هم آوازی بود
نازنین سرو من ار رفت بباغ دگران
یادگاری زقدمش سروک طنازی بود
بلبلی شکوه زگل داشت من از گلروئی
در غم عشق مرا همدم و همرازی بود
گر شد آن روح مجرد زنظر آشفته
از مسیحای بهاری دم و اعجازی بود
همت شاه غریبان کندت نیک انجام
زآنکه در بندگیت سبقت و آغازی بود
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۲۶ - یک دم آن‌ را که فراغت ز دو عالم باشد
یک دم آن‌ را که فراغت ز دو عالم باشد
گر به کف جام سفالین بودش، جم باشد
آدم آنست که بر سیرت و خلق بشر است
آدمیت نه همین صورت آدم باشد
دوری از نوع بنی آدم از آن می‌جویم
که ندیدم یک ازین طایفه محرم باشد
دیو نفس ار بکشد آدم و شهوت بنهد
می‌توان گفت کز ارواح مکرم باشد
مختلط بودن با خلق و ملوث نشدن
در جهان بر نبی و آل مسلم باشد
نبود سیرت و اخلاق سلیمان او را
اهرمن را به کف ار چند که خاتم باشد
دمی از عشق مکن غفلت و غافل منشین
که همه عیش جهان بسته به این دم باشد
طالب لیلیم آشفته چو مجنون در دشت
وحشی آسا ز بنی آدمم ازرم باشد
لیلی ما که بود شیر خدا مظهر حق
که طفیلی درش آدم و عالم باشد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۳۱ - یادم از آن لب شیرین شکر بار آمد
یادم از آن لب شیرین شکر بار آمد
طوطی ناطقه ام باز بگفتار آمد
حیرتی داشتم از بستن زنار مغان
یادم از حلقه آنزلف چو زنار آمد
پرتو عشق بدان حمله به تغیر لباس
گه گلستان شد و گه نور و گهی نار آمد
گاه زاهد شد و محراب عبادت بگزید
گاه ساقی شد و در خانه خمار آمد
گه فلاطون شد و بنشست بخم سالی چند
گاه فارابی و با نغمه مزمار آمد
گاه بی پرده چو خورشید بعالم تابید
گه نهان از نظر خلق پریوار آمد
سخن زلف تو تا برد سخن چین در چین
بوی خون صبحدم از نافه تاتار آمد
یار بیرنگ بود نقش مخالف بگذار
آن نه یاراست که در پرده پندار آمد
دور دیگر بزن ایساقی دوران در بزم
تا بگویم که چه بر سبحه و زنار آمد
تار شد روز جهان پرده کش ایشمع ازل
ارنی گوی شدم نوبت دیدار آمد
بحقیقت بشکافند اگر پرده غیب
کی کسی غیر علی محرم اسرار آمد
هر چه آشفته بدیوان ازل سنجیدم
طلعتش مطلع دیباچه انوار آمد
هفت دوزخ بکشد ذره از حب علی
این چه اکسیر که یک قطره بقنطار آمد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۳۶ - سحرم نوبتی شاه چو زد نوبت عید
سحرم نوبتی شاه چو زد نوبت عید
از در میکده ام مژده رحمت برسید
کای خراباتی مخمور بهل خواب و خمار
کانچه میخواستی از بخت میسر گردید
آمد از پرده برون آن بت پیمان شکن
حرم از مقدم او رشک کلیسا گردید
صنمی را که همه کون و مکانند طفیل
طفل سان پرده برانداخت در آن عید سعید
آنکه گردی بود از دامن او موجودات
از عدم سوی وجود آمد و برقع بکشید
دورها دیده گردون بقدومش نگران
سرو آسا سوی این باغ در این روز چمید
تا که شد خاک حرم مشرق انوار رخش
خاکیان را هه بر عرش بود فخر و مزید
تا که شد مطلع خورشید منور مکه
نور ایمان بهمه کشور امکان تابید
شکوه از بستن میخانه مکن ای خمار
کامده پیر مغان و بکف اوست کلید
بت پرستان چه پرستید بتان فرخار
که بت مکی ما پرده بتها بدرید
گو کلیما ارنی گوی بسوی کعبه بیا
کز تجلی رخش نوبت دیدار رسید
شکوه از آتش نمرود خلیلا چکنی
کز گلستان دهد این جنت جاوید نوید
ای مسیحا بسردار تو دلگیر مباش
که دم روح قدس بر همه آفاق دمید
دست قدرت همه در دید اعدا بنشاند
خارهائی که زغم در دل احباب خلید
گو به یعقوب که فارتد بصیرا بر خوان
که بشیراز بر یوسف زره مصر رسید
تا کی آشفته بنومیدی و غم باده بنوش
که بود در کف ساقی همه مفتاح امید
بجنت قامت تو سرو را قیام نماند
به پیش طلعت تو گل علی الدوام نماند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۴۰ - مهرت آورد ملایک بر آدم بسجود
مهرت آورد ملایک بر آدم بسجود
حکمت آورد ازین پرده عدم را بوجود
دوزخ از شعله نار غضب تو سوزان
خلد از انعام نعیم تو مخلد بخلود
آدم آنست که داغ تو به پیشانی داشت
مشمر آدمی این جانوران معدود
همه را آرزوی بوسه ای از مقدم تست
گو عیونست و جفونست و خدود است و قدود
پیروانت زهدایت همه هود و صالح
عادیانت همه مردودتر از عاد و ثمود
گرچه از مصر خدائی زتو دارد فرعون
رود نیلت بکشد آخر فرعون جنود
من همان بر حسد آنسگ کو در رشکم
منفعل گر بو آن روز زمحسود و حسود
گو محبت چکند با عمل خویش بحشر
گر بجنت نکند عفو خداوند ودود
بی ولای تو ندارند نماز مقبول
زاهدان روز و شبان گر بقیامند و قعود
از سر کوی علی روی مپیچ آشفته
کادم و نوح از این در طلبیده مقصود
زاهدا من بنجف رقص کنان خواهم رفت
وعده ما بهشت است بروز موعود
سعدی عصر نیم اختر سعدم نبود
شایدم یمن مدیح تو نماید مسعود
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۴۲ - ایخوش آنشب که روز غیروز دریار درآید
ایخوش آنشب که روز غیروز دریار درآید
باب اندوه ببندد در شادی بگشاید
گر پری ما در و غلمان بهشتی پدرت نه
آدمیزاده کجا حور پری چهره بزاید
مطرب از نغمه دل مژمن و کافر بفریبی
ساقی این می که تو داری دو جهان غم بزداید
حسرت از وسمه خورم گرچه بابروی تو پیوست
رشک از سرمه برم گرچه بمژگان تو ساید
بگشا لعل و بگو مسئله جزء بیونان
تا فلاطون زتعجب سرانگشت بخاید
نه گریزان زجهنم نه طلبکار بهشتم
گر لقای تو دهد دست مرا این دو نباید
هندوی کوی تو بودم به تو گر سجده نمودم
سست عهد است که بر آتش عشق تو نپاید
گر بشمشیر کس آزرده شود از تو بعالم
شاید آزردن آفاق بعشاق نشاید
چشم حربا بجز از پرتو خورشید نه بیند
کلک آشفته بجز وصف جمالت نسراید
سر چو گو در سم یکران علی نه بارادت
که چو گونه فلک اندر خم چوگان برباید
شد مگر داغ غلامی تو از چهره نمایان
که بهر شهر کس ار دید بخلقم بنماید
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۴۴ - گرچه نقش قلم صنع همه زیبا شد
گرچه نقش قلم صنع همه زیبا شد
زهر در کامی و در کام یکی حلوا شد
شد یکی در شکرستان و یکی سوی خزان
آن یکی زاغ و دگر طوطی شکرخا شد
عشق آموخت باو حکمت عقل و دانش
ورنه این کودک نادان زکجا دانا شد
با سهی سرو تو شمشاد و چمن سنجیدم
کوته از قامت والات بصد بالا شد
برو ای ماه که خورشید زمشرق سرزد
بنشین فتنه که این چشم سیه پیدا شد
هر که انسان شد و نفس حیوانی بگذاشت
حور وغلمان سیر ماه ملک سیما شد
جای تو ای در یکتا صدف دیده کیست
ای بسا دیده که اندر طلبت دریا شد
در کلیسا و حرم شورو عجب دیدم باز
بر سر شاهد نادیده چرا غوغا شد
هر که آشفته صفت خار گلستان علیست
در گلستان جهان تازه گلی رعنا شد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۴۵ - وصل میخواست دل و کار به هجر تو کشید
وصل میخواست دل و کار به هجر تو کشید
از گلستان وفا جز گل حرمان ندمید
هر که یوسف بزرناسره در مصر فروخت
گر بها جان کندش پس نتوان که خرید
گنج بیرنج میسر نشود گل بیخار
گر که با گنج بود مار که باید طلبید
برو ای عقل که بی عشق نشستن نتوان
ببرای تیغ که از دوست نخواهیم برید
گر جهان آینه گردند نه بیند جز یار
هر که در آینه ی دل رخ زیبای تو دید
وصف از شکر و حلوا نتواند گفتن
هر که از آن لب شیرین سخن تلخ شنید
دوش چون جان بلبم بود لب او همه شب
امشب از حسرت آن لعل بلب جان برسید
غافل از حیله اخوان منشین ای یعقوب
گرک از دشت برون آمد و یوسف بدرید
نه همین دل شده از ناوک مژگان تو خون
نیست یک مرغ که از تیر تو در خون نطپید
فرق در عاشق و زاهد که گذارد جز عشق
عشق تمییز دهد لاجرم از پاک و پلید
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۴۷ - خیل ترکان چو بشهر از پی یغما آیند
خیل ترکان چو بشهر از پی یغما آیند
نه نهان از نظر خلق که پیدا آیند
هست در قتل خطا گردیتی اندر شرع
چو دیت هست بر این قوم که عمدا آیند
نعره از حلقه مستان چو بافلاک رسید
قدسیان از اثر نعره بغوغا آیند
زآن برآیند بگرد درو بامت مه و خور
که شب روز بکویت بتماشا آیند
از پی غازه رخساره خود حور العین
پیش خاک قدم تو بتمنا آیند
گردوبین نیست تو را دیده احول ایشیخ
کعبه و دیر بچشمان تو یکتا آیند
عرصه ی جز صف محشر تو بیار ای شوخ
تا شهیدان غم عشق تو آنجا آیند
شاهدان نور حقند و همه در پرده غیب
خنک آن روز که از پرده بصحرا آیند
زاهدان از پی احرام حرم در تک و پوی
بت پرستان پی تعظیم کلیسا آیند
من آشفته طلب کار در شاه نجف
که ملایک پی تعظیم هم آنجا آیند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۶۰ - ساقیا زان می کهنه که مه نو سرزد
ساقیا زان می کهنه که مه نو سرزد
رفت غم پیک طرب حلقه زنو بر در زد
سفری شد صفر و ماه ربیع آمد باز
شد زره خار غم و نوگل شادی سرزد
بسته بد خون دو ماهه بگلوی مینا
ساقی از ماه نو امروز بر او نشتر زد
گردش جام طلب گردش گردون فانیست
غلط است اینکه کسی تکیه به هفت اختر زد
چار مادر بهل و هفت پدر و این سه پسر
صادر از کف بنهد عارف و بر مصدر زد
سعد و نحس زحل و مشتری از بیخبریست
باخبر باش که از نظره ساقی سر زد
ساقی آمد بصفا نقل و می و ساغر داد
مطرب آمد بنوا چنگ نی و مزمز زد
خوندل چند توان خورد در این دیر چو خم
خنک آن کاو زکف ساقی ما ساغر زد
یار بیرنگ برنگ دگر آمد در بزم
مطرب عشق در این پرده ره دیگر زد
بود آن ماتم از او شادی و عشرت هم از اوست
سرزد آن روز زتن باز بسر افسر زد
گاه در بتکده و گاه بدیر و بکنشت
گه حرم گه بمنی گاه ره مشعر زد
نیست از چشمه خورشید چو آگه ذره
لاف هرگز نتواند زشناس خود زد
ذات نشناخته پرداخت بتوصیف صفات
دید مظهر نتوانست دم از مظهر زد
همه جا سیر کنان گشت به تغییر لباس
خیمه سلطنت آنگاه در این کشور زد
طوس را پرتو او جلوه سینا بخشید
رب ارنی چو کلیم از همه عالم سر زد
سر زند کار الهی گهی از عبداله
چون نکو مینگری باز سر از داور زد
ساخته آشفته زخاک درت اکسیر مراد
سیم و زر ساخته و سکه تو برزر زد