تعداد ۹۵۹۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۸۴ - دل دیوانه ززلفت چو رها میگردد
دل دیوانه ززلفت چو رها میگردد
هست مرغی که زکاشانه جدا میگردد
تا که مهر رخ تو شمع درونست مرا
مه چو پروانه بگرد سرما میگردد
لیک آنرا که بود مهر تو با جان پیوند
حاش لله که زدام تو رها میگردد
این قماری که دلم باخت حریفان در عشق
در همه عمر پی نقش وفا میگردد
دل آشفته گر از زلف تو پیوست بخط
از پی خاصیت مهر و گیا میگردد
زاهد ار طوف کند خانه کعبه بگمان
لیک عارف زپی خانه خدا میگردد
سعی در مروه ندارد بقیاس این مقدار
گرد میخانه چو رندی بصفا میگردد
در میخانه توحید علی آن که سپهر
بطواف در او بی سرو پا میگردد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۸۵ - عاشق آنست که در هجر شکیبا نشود
عاشق آنست که در هجر شکیبا نشود
گر شکیبد بشبی باز بفردا نشود
گو بگردن ننهد سلسله زلف بتان
هر که او خواهد دیوانه و شیدا نشود
دیدمش خرقه و دستار بمیخانه گرو
صوفی شهر که میخواست که رسوا نشود
گرچه اسباب طرب جمله مهیاست مرا
بی تو ای شمع چگل عیش مهیا نشود
بعد از این فکر خردمندی و دانش دارم
فتنه پشم تو گر رهزن دانا نشود
خواست گل جامه برنگ تو بپوشد در باغ
هر که در کسوت زیبا شد زیبا نشود
گر چمد در چمن و سر بکشد بر افلاک
سرو چون قامت رعنای تو والا نشود
مده آن گوهر یکدانه بدست غیار
خواهی ار دیده عشاق تو دریا نشود
نکنی سود دلا در سفر عشق بتان
تا متاع دل و دینت همه یغما نشود
سر آشفته رودگر بسر سودایت
محو صرف غمت او را زسویدا نشود
زاغ طوطی نه و روبه نشود شیر ژیان
مدعی چون علی عالی اعلا نشود
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۸۷ - روزگاریست که ارباب ریا معتبرند
روزگاریست که ارباب ریا معتبرند
اهل تزویر بر اصحاب صفا مفتخرند
بی بصر بوالهوسان بسکه شده محرم راز
همه در سرزنش و شنعت اهل نظرند
موی سان عاشق صادق پی دلجوئی دوست
کامجویان زمیان دست هوس در کمرند
خفته گان را زده سر کوکب طالب زافق
شب نشینان هوا خواه ستاره شمرند
نوبت بال فشانی همه با مرغ شب است
آه از این قوم در این دور که صاحب نظرند
جام اغیار لبالب زمی وصل نگار
خیل عشاق همه خسته و خونین جگرند
بسکه بیگانه فراوان شده در کشور عشق
آشنایان وفا پیشه بفکر سفرند
هر کجا سر بنهی پای نهندت بر سر
گوئی این طایفه مردن نه زجنس بشرند
هر کجا مال کنی بذل پی جان تواند
تو بآنان که دهی نفع تو را بر ضررند
یکجهان خیل منافق شده در شهری جمع
اولیای تو همانا که بملک دگرند
دست آشفته بگیر ایکه توئی دست خدا
کاین حریفان دغل جمله مطیع عمرند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۸۹ - هر که با موی و میان تو میانی دارد
هر که با موی و میان تو میانی دارد
میتوان گفت که از عشق نشانی دارد
آن که منظور نظر هست در این خوبان نیست
شاهد ماست که این دارد و آنی دارد
بی نشان است مرا یار به تهمت گفتند
کاین نشان هست که بهمان و فلانی دارد
بر در میکده بس خضر روانبخش بود
گر بظلمات خضر آب روانی دارد
گلشن حسن بنازم که در او نیست خزان
ورنه هر باغ که بنی تو خزانی دارد
آرش از آن خم ابرو قدر اندازی یافت
این که گویند که او تیر و کمانی دارد
توسن بخت شدش رام و سمند گردون
نفس را هر که زعشق تو عنانی دارد
حل نشد مسئله جزء حکیمان گرچه
وهمم اندر دهن دوست گمانی دارد
لامکانست بفتوای خرد حضرت عشق
حرف بیجاست که او جای و مکانی دارد
نی کلکم زشکرخند لبانت دم زد
زآن شکر ریز و گهرخیز بیانی دارد
شاید آشفته نخوانند تو را اهل خرد
نظمت ار زلف پریشان چو نشانی دارد
دست فتنه بود از دامن امنش کوتاه
هر که از دست خدا خط امانی دارد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۹۳ - زاهد و محتسب و شیخ بهم پیوستند
زاهد و محتسب و شیخ بهم پیوستند
تا در میکده را بر رخ رندان بستند
گر به بندند در میکده یا بگشایند
خیل مستان خم عشق تو بی می مستند
جملگی عقرب جراره و با نیش جفا
بتقاضای طبیعت دل مستان خستند
تا که رفته ززمین جانب افلاک امشب
کز پی رقص ملایک بهوا می جستند
غمزه و خال و خط و زلف تو اندر ره دل
آه کاین سلسله طرار بهم همدستند
گر زمستان تو گستاخ زند سر سختی
که سلامیت بگویند و دعا بفرستند
نام سامان نبری در بر عشاق ایدل
که چو آشفته بآن سلسله مو پیوستند
عارفان کز خم زلف تو کمندی دارند
جمله زنجیر تعلق زجهان بگسستند
دست افتاده زپایان ره عشق بگیر
زآنکه تو دست خدائی و همه بی دستند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۹۶ - عاشق از جور بتان گرچه ملالی دارد
عاشق از جور بتان گرچه ملالی دارد
گو جمیل است جفا زآنکه جمالی دارد
تو زخورشید مجاور بنمائی دو هلال
آسمان گرچه بهر ماه هلالی دارد
دید بر ماه رخت دل خط و زو آه بگفت
حیف کاین کوکب مسعود وبالی دارد
دل و جان هر دو بسودای دهان و کمرت
هر کس از دوست هوائی و خیالی دارد
رند میخانه هم از باده شوقت مست است
صوفی صومعه گر وجدی و حالی دارد
آفتاب رخ آن ماه بعقرب همه روز
خانه خورشید بعقرب چو نشانی دارد
هست در چشمه خورشید تو را آب حیات
خضر در ظلمت اگر آب زلالی دارد
خون منصور زند نقش انا الحق بزمین
نیست آن عشق که از مرگ روانی دارد
جم عهد خود و کیخسرو زرین کله است
هر که با دلبری آشفته وصالی دارد
ادب و حکمت و فضل و هنرت نیست کمال
هر کرا حب علی هست کمالی دارد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۰۰ - بسکه برخاست مرا از دل غمفرسا دود
بسکه برخاست مرا از دل غمفرسا دود
زآتشین روی تو برخاست نگارینا دود
آینه رو صنما این دل سنگین بگذار
آه از آندم که برآید زدل شیدا دود
چند سودای سر زلف نکویان ایدل
که برآمد زدماغ من از این سودا دود
دود عود است که از مجمره برخاسته است
یا که از روی تو از زلف غبیرآسا دود
قرص خور را نبود دود رخت را چه فتاد
بلکه پیچیده در او زآه درون ما دود
آن خط غالیه آسا چه برو دیده پدید
گفت پیدا شده از مهر جهان آرا دود
آتشین آه من آشفته بشبهای فراق
همچو خاشاک بر آرد زدل دریا دود
آخر ای شمع تو را سوز درون واننشست
تا زپروانه برآوردی بی پروا دود
مگر از خاک نجف سرمه کنم چشمان را
ورنه ناچار کند دیده ما اعمی دود
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۰۱ - باد گل بوی سحر مژده زبستان آورد
باد گل بوی سحر مژده زبستان آورد
که هزاران زطرب جمله بدستان آورد
اقحوان زر کند و سیم شکوفه به نثار
گوئیا مژده گل را به گلستان آورد
از دهانت سخنی گفت صبا وقت سحر
غنچه دست از سر غیرت بگریبان آورد
چشم یعقوب شده باز همانا که بشیر
خبر یوسف مصری سوی کنعان آورد
کوری زاهد پیمانه شکن مغبچه ای
یک سبو می بصبوحی بر مستان آورد
صوفیان بی می و مطرب همه مستند و خراب
از خربات که این نشئه برندان آورد
جز خم زلف تو کاو گوی زنخدان زد و برد
گوی خورشید که اندر خم چوگان آورد
هدهد ار تاج بسر داشت عجب نیست که دوش
خبر از شهر سبا سوی سلیمان آورد
این همه عیش و طرب چیست از آنست که باد
مژده مقدم احباب زطهران آورد
وه چه اصحاب شتابان همه در موکب میر
وه چه میری که قدومش بجهان جان آورد
داشت سودای سر زلف تو آشفته که دوش
بزبان جمله سخنهای پریشان آورد
نی غلط این شب قدر است که سلطان ازل
روی از ساحت واجب سوی امکان آورد
ولی و حجت دین قائم بالحق مهدی
که قدومش بجهان مایه ایمان آورد
خامه گر بهر نثار تو در نظمی سفت
در بدریا برود زر بسوی کان آورد
یابد ایمان زولای تو کمال و با عجز
رو بدرگاه تو درویش ثنا خوان آورد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۰۲ - سبزه از خاک برآورد سرو لاله دمید
سبزه از خاک برآورد سرو لاله دمید
می گلرنگ بچنگ آرو بنه جام نبید
هر چه داری بده و جام زساقی بستان
صرفه آن برد که یوسف بزر و سیم خرید
بنده عشق تو آزاد بود از عالم
هر که پیوست بتو از دو جهان جمله برید
سرو کز ناز زدی لاف سر دعوی داشت
دید چون قامت تو پای بدامان بکشد
غنچه را جامه قبا گشته و گل را دل چاک
تا که آن شاخ گل تازه بگلزار چمید
گرنه سودای تو بودش بسر ای گلبن نو
از چمن بلبل سودازده بهر چه پرید
نخورد باده زکوثر نخرد آب حیات
هر که از میکده عشق تو یک جرعه چشید
سر انگشت ندامت بگزد تا بلحد
هر که بر سیب بهشتی به بستان بگزید
از سیاهی و سفیدی غرض آن معرفتست
مرد حق را نشناسند بدستار سفید
اثر مهر گیاهست خط سبز تو را
این نه آن مهر و گیاهی است که از خاک دمید
نسر طایر بکمند آمدم از قهوه عشق
روزی باده کشان بی خبر از غیب رسید
آهوی شیرشکار نگهت را نازم
که بچنگال مژه سینه شیران بدرید
من خود آشفته نبودم زازل میدانی
دل آشفته ززلف تو پریشان گردید
دستی ای دست خدا بر در امیدم زن
زآنکه انگشت تو شد بهر در بسته کلید
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۰۵ - شمع گر هر نفسی انجمنی بگزیند
شمع گر هر نفسی انجمنی بگزیند
چشم پروانه بجز پرتو او کی بیند
مور خط بر لب شیرین تو گر کرده هجوم
مور گو خوشه ای از خرمن حسنت چیند
زآشیان بلبل شیدا چو پرافشان گردد
حاش لله که بجز با گل خود بنشیند
قطره پیوست چو با بحر و چو ذره با مهر
نسزد گر خودی خود زمیانه بیند
روح آشفته که ازخاک درت پرورده
گرد تن تا نفشاند بدرت ننشیند
سر سپرده به تو درویش تو ای دست خدا
بولایت اکه اگر جز تو ولی بگزیند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۰۷ - بود آیا که گل نو بچمن باز آید
بود آیا که گل نو بچمن باز آید
گرد او بلبل شوریده بآواز آید
راستی پرده عشاق نگهدار آخر
ناخنت مطرب خویش بذله چو بر ساز آید
خوش بود مستی ایام جوانی و بهار
خاصه آن لحظه که با عشق هم انباز آید
نیست تغییر در انجام طلب عاشق را
گر بپاکی بره عشق از آغاز آید
کی بسر منزل او راه برد عنقائی
مگسی گر بهوای تو به پرواز آید
گفت بی پرده بمردم غم دل چشم ترم
چکنم مردمک دیده چو غماز آید
دل اسیر مژه ترک تو شد حالش چیست
صعوه کافتاده سر پنجه شهباز آید
شکرستان شده از آن لب شیرین شیراز
گو چه حاجت شکر از هند و زاهواز آید
مه باین جلوه نتابیده گهی بر افلاک
سرو در باغ ندیدم که باین ناز آید
شرمسار آنکه برد جان بسلامت از عشق
هر که سر باخت در این رزم سرافراز آید
میل تن پروری و عشق زهی لاف دروغ
شاید اینکار گر از عاشق جانباز آید
سرو سر حلقه عشاق علی بوده و هست
که خطابش همه از انجمن راز آید
پشت آشفته خم از بار گنه شد مددی
تا سبکبار بکویت به تک و تاز آید
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۰۹ - طرب آن نیست که ایام بهاری برسد
طرب آن نیست که ایام بهاری برسد
عیش آنست که پیغام نگاری برسد
دل سودازده از سینه بزلفت پیوست
چون غریبی که زغربت بدیاری برسد
آه من میگذرد باخبر ای خرمن حسن
هان مبادت که از این برق شراری برسد
عشق پیل افکن و رخ تافتن از وی صعبست
مات ماندیم مگر شاه سواری برسد
طالب آب بقا راه بمقصد نبرد
که نه خضرش بسر راه گذاری برسد
هر که حق گفت نه از اهل حقیقت شمرش
تا نه منصور صفت بر سرداری برسد
نوح گر بگذرد از ساحل بحر غم عشق
کی تواند که زبحرش بکناری برسد
مگذر بر من خاکی زترحم ای ترک
چون بدامان تو ترسم که غباری برسد
نقد شد زراندود تو ایصوفی شهر
آه از آن روز که نقدت بعیاری برسد
آنچنانست که آید اجل بیماری
شیخ شهرار بسر باده گساری برسد
حالت طایف کعبه چه بود بر در دیر
حال گمگشته رهی کاو بحصاری برسد
روز هجران مرا روی تو تابد زآنسان
که شب گور مرا شمع مزاری برسد
توئی آن نور هدایت علی و مظهر حق
که کند نور شعاعت چو بناری برسد
کی هراسان شوم از حول نکیرین بقبر
گر بسر وقت من آشفته یاری برسد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۱۴ - آنکه گفتی که بلب سر نهانی دارد
آنکه گفتی که بلب سر نهانی دارد
بسخن آمد و دیدم که دهانی دارد
دل ندارد مگر آنکس که بعشق تو سپرد
کشته تیر غم تست که جانی دارد
در وجودش نکند سستی پیری اثری
هر که در سر هوس تازه جوانی دارد
کرد صاحب نظرش گرد ره گله عشق
کی کلیمش شمرد هر که شبانی دارد
نرگس از نشئه چشمت بچمن مخمور است
لاله از داغ تو در باغ نشانی دارد
کسوت ناز تو را عاریه برخود بربست
از خزان سرو اگر خط امانی دارد
گفتی این تیر زشستت که نشست بر دل
روز از او پرس که در دست کمانی دارد
زلف زانبوهی دل از کمر افتاد و فتد
هر که بر دوش چنین بار گرانی دارد
کشتی نوح بگرداب محبت غرق است
گرچه پیداست که این بحر کرانی دارد
نکند مرد سخن سنج بجز مدح علی
هر سخن جائی و هر نکته مکانی دارد
وقف بر مدحت حیدر بود و عترت او
اگر آشفته زبانی بیانی دارد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۱۶ - عشق گفتی گنهست و گنهی باید کرد
عشق گفتی گنهست و گنهی باید کرد
خضر جستیم و بظلمات رهی باید کرد
این عروسان مقنع همه رنگند و فریب
روی بر درگه صاحب کلهی باید کرد
عشق پیکان قضاراست سپر قصه مخوان
حذر از غمزه چشم سیهی باید کرد
این زر قلب که یکجو نخرد صیرفیش
سکه ناچارش بر نام شهی باید کرد
مردم دیده کجا نقش جمال تو کجا
لابد از پرده دل کار گهی باید کرد
شب تار است و وزان باد خلاف از چپ و راست
شمع افسرده بهل فکر مهی باید کرد
ایکه روح از دم تو زنده بود در افلاک
جانب خسته دلان هم نگهی باید کرد
کشتگان را به تو دعوی و توی داور شهر
از کجا جز تو خیال گوهی باید کرد
هست وجه الله اعظم علی آشفته بجد
شوق او دارم و فکر شبهی باید کرد
شبه او کیست بجز قائم بالحق امروز
سر براهش پی گرد سپهی باید کرد
تا بجوئیم از آن مظهر واجب اثری
رو بهر میکده و خانقهی باید کرد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۱۷ - ساقیا باده که ایام طربناک آمد
ساقیا باده که ایام طربناک آمد
داروئی ده که دوای دل غمناک آمد
جامه ناز تو افتاده مگر در بستان
سرو آن جامه به بر کرده و چالاک آمد
چه شرابست بجام تو که در مستی عشق
زهر در مشرب مستان تو تریاک آمد
صفت از رنگ رخ و بوی تو در باغ شنید
گل که با جامه خونین و دل چاک آمد
لاجرم عشق در آئینه او جلوه گر است
هر که از شایبه و زنگ هوسناک آمد
دیدم آهوی دو چشم تو بچین خم زلف
این چنین صید که دیده که بفتراک آمد
آنچنان رفت بمن زآمدن و رفتن دوست
برق سوزنده که بر خرمن خاشاک آمد
آخر ای عشق کدامی تو و جای تو کجاست
که فزون جاه تو از حیز ادراک آمد
عشق سرمد علی عالی اعلا حیدر
که برتبت وصی صاحب لولاک آمد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۱۸ - نفس باد بهاری دم عیسی دارد
نفس باد بهاری دم عیسی دارد
گر شود خضر صفت زنده چمن جا دارد
جیب هر شاخ پر است از گل خورشید مثال
موسی طور گلستان ید بیضا دارد
مزن ای مانی ارژنگ دم از نقش و نگار
صنعت این است که کلک چمن آرا دارد
وقت آنست که درویش بسلطان نازد
گر چه او ملک جم و افسر دارا دارد
منت از باده کوثر نکشد در فردا
هر که امروز بکف ساغر صهبا دارد
بید مجنون صفت آمد بتماشای چمن
که زهر گوشه گلی طلعت لیلا دارد
صوت هر مرغ دل از جا نبرد مردم را
این اثر زمزمه بلبل شیدا دارد
گل بجز ناله بلبل نکند گوش بطبع
زاغ در باغ اگر غلغل و غوغا دارد
چمن از شاخ شکوفه فلک پروینست
که زازهار نمودار ثریا دارد
من بشاهد کنمش ثابت کاینست بهشت
مدعی گرچه در این مسئله دعوا دارد
لیک میل چمن و لاله و نسرین نکند
هر که در گلشن خاطر گل رعنا دارد
میگساری که می از لعل شکرخندی خورد
میتوان گفت که او عیش مهنا دارد
میل بوئیدن سنبل نکند در بستان
هر که آشفته وش از زلف تو سودا دارد
رند میخواره ندارد غم امروز بدل
چشم امید چو بر شافع فردا دارد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۱۹ - میفروشان مددی کار زحد مشگل شد
میفروشان مددی کار زحد مشگل شد
پنبه شد رشته و آن سعی طلب باطل شد
رفتم از یاد حریفان و نمی پرسندم
مگر از ذکر غم عشق دلم غافل شد
چه توان گفت از این لجه پرموجه عشق
که هر آن بحر بجنبش بنهی ساحل شد
سحرش بر در میخانه بجامی دادم
آنچه درمدرسه از وسوسه ام حاصل شد
ننهد نقطه صفت پای برون تا باشد
هر که در دایره عشق بتان داخل شد
نکنم وصف تو ای عشق کمالت این بس
تا که دم از تو نزد عقل کجا کامل شد
آتش رشک بسوزد پر پروانه مدام
که چرا شمع رخت شاهد هر محفل شد
ترسم آلوده شود دامن پاکت بنشین
که زآب مژه ام عرصه امکان گل شد
تا که شد سینه تو را مطلع انوار شهود
لاجرم کعبه اصحاب حقیقت دل شد
توئی آن پیر مغان ساقی میخانه عشق
که بترتیب عوالم نظرت فاعل شد
گر مهم من آشفته بسازی چه عجب
که مهمات جهان را کرمت کافل شد
علی عالی اعلا توئی و مظهر حق
وای بر آن که زیاد تو دمی غافل شد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۲۰ - باده صافی شد و گل پرده زرخسار افکند
باده صافی شد و گل پرده زرخسار افکند
بایدت با خم می رخت بگلزار افکند
مصریان گو نشناسید دگر دست و ترنج
کز وفا یوسف ما پرده زرخسار افکند
لاجرم چاره بیچارگی خویش کند
هر که خود را بدر میکده ناچار افکند
مرغ آزاد چه دیده است زصیاد که دوش
خویش را در قفس مرغ گفتار افکند
چون خرامید بگلزار بت سرو قدم
هر کجا سرو سهی بود زرفتار افکند
در چه حالند مقیمان سرا پرده میر
که زکشفش سر جمعی بسر دار افکند
جلوه ای کرد و رخ از خلق بیکبار نهفت
شور در مردم این شهر پریوار افکند
زتبسم بلب غنچه خموشی آموخت
طوطیان را بشکر خنده و گفتار افکند
حال مستان تو چونست که میگون لب تو
بیسر و پا همه جا مردم هشیار افکند
چون به بتخانه فرخار شد آن طرفه صنم
هر کجا بود بتی از در و دیوار افکند
آن صنم بود مگر نور علی مظهر حق
کز پی بت شکنی بود بیک بار افکند
بود بارش زازل وصف لب شیرینش
که نی خامه آشفته شکربار افکند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۲۵ - مژده ایدل که اویسی زقرن میآید
مژده ایدل که اویسی زقرن میآید
بوی رحمن بمن از سمت یمن میآید
عشق چو نور نبی در دل من جلوه گر است
عجبی نیست اویس ار زقرن میآید
شوکت خار شد و نوبت دم سردی دی
بلبلان مژده که گل سوی چمن میآید
زاغ گو نغمه ناخوش مرا اندر باغ
که سحر بلبل با صوت حسن میآید
گو به یعقوب دو چشمان تو روشن که بشیر
اینک از مصر سوی بیت حزن میآید
دل بیمار چه مانی که مسیحی بره است
کازدمش روح روان باز بتن میآید
باد مشاطه گلزار همه روزه بباغ
بهر آرایش سوری و سمن میآید
شده در عین غم آشفته طربناک مگر
بسوی طوس رفیقی زوطن میآید
خاک بوسی شه طوس مبارکبادش
که باید سر سودائی من میآید
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۲۸ - عشق تا در خم زلف تو گرفتارم کرد
عشق تا در خم زلف تو گرفتارم کرد
فارغ از وسوسه سبحه و زنارم کرد
من که بار دو جهان بود بدوشم زگناه
ساقی از جرعه عشق تو سبکبارم کرد
من که بیگانه زهفتاد و دو ملت بودم
میفروش از قدحی محرم اسرارم کرد
به چه از حیله اخوان دو سه روز افتادم
یوسف آسا سبب گرمی بازارم کرد
وه که در مصر کله گوشه مرا سوده بماه
گرچه در چاه زتلبیس نگونسارم کرد
باد بوئی سحر از چین خم زلف داشت
فارغ از غافله تبت و تاتارم کرد
نقش حق ماند زمن تا به ابد چون حلاج
خضم خود بین زجفا گر بسر دارم کرد
صد نوا بود بهر بند زعشقم چون نی
کامد از در بتی و صورت دیوارم کرد
شمع میسوخت زغم شب همه شب تا دم صبح
دوش چون یک نفسی گوش بگفتارم کرد
دوش از پیر خرد راه حقیقت جستم
ره نمائی بدر خانه خمارم کرد
رفتم و داد می و مست و خرابم افکند
چون دم صبح دمی بر زد و هشیارم کرد
یاردل کرد چو بی پرده تجلی از طوس
شوق غربت زوطن لابد بیزارم کرد
طور طوس است بلی جلوه گه نور علی
گو بموسی که بحق وعده دیدارم کرد
شد مس قلب من آشفته سراپا اکسیر
تا بخاک در کریاس شه احضارم کرد