تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۹۵ - به تغافل اگرم چشم تو رسوا نکند
به تغافل اگرم چشم تو رسوا نکند
راز پنهان مرا ورد زبانها نکند
هیچ غم نیست که از ما همه عالم ببرند
تیغ مژگان تو قطع از ما نکند
شده ام زخمی طفلی که چو از من گذرد
زیر لب خندد و از شرم تماشا نکند
دارد امید هماغوشی خاک قدمی
دیده من که به خورشید بغل وا نکند
شرر اشک ز آتشکده دل داریم
چشم ما تکیه به سرمایه دریا نکند
گر بود سلسله زلف تو در دست اسیر
عمر صد خضر به یک موی تو سودا نکند
راز پنهان مرا ورد زبانها نکند
هیچ غم نیست که از ما همه عالم ببرند
تیغ مژگان تو قطع از ما نکند
شده ام زخمی طفلی که چو از من گذرد
زیر لب خندد و از شرم تماشا نکند
دارد امید هماغوشی خاک قدمی
دیده من که به خورشید بغل وا نکند
شرر اشک ز آتشکده دل داریم
چشم ما تکیه به سرمایه دریا نکند
گر بود سلسله زلف تو در دست اسیر
عمر صد خضر به یک موی تو سودا نکند
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۱۶ - هرکجا مست حیا آن بت طناز رود
هرکجا مست حیا آن بت طناز رود
جلوه طاوس شود در قدم ناز رود
در تپیدن غرض از مرغ دل آزادی نیست
می کند سعی از خاطر پرواز رود
نرسد تا به سر رشته گره وا نشود
از شکفتن دل عاشق به عدم باز رود
سرشوقم همه جا در قدم راهنماست
می رود گریه من هر قدر آواز رود
حرف ناگفتنیی نذر شنیدن دارم
قاصدی کو که به آتشکده راز رود
دل ما گر ز رهایی شود آزاد اسیر
سفر دام و قفس را به یک انداز رود
جلوه طاوس شود در قدم ناز رود
در تپیدن غرض از مرغ دل آزادی نیست
می کند سعی از خاطر پرواز رود
نرسد تا به سر رشته گره وا نشود
از شکفتن دل عاشق به عدم باز رود
سرشوقم همه جا در قدم راهنماست
می رود گریه من هر قدر آواز رود
حرف ناگفتنیی نذر شنیدن دارم
قاصدی کو که به آتشکده راز رود
دل ما گر ز رهایی شود آزاد اسیر
سفر دام و قفس را به یک انداز رود
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۲۲ - از شکستن دل ما رام تظلم نشود
از شکستن دل ما رام تظلم نشود
هر چه خواهد بشود صید ترحم نشود
من و آن همت سرشار که گر خاک خورد
تشنه خون دل مرده مردم نشود
سر انصاف سلامت که جگر گوشه ماست
در هم از خصمی دانسته مردم نشود
کرده ام ترک فراموشی دیرینه خویش
کز دلم دشمنی اهل وفا گم نشود
گر ز سر چشمه سیراب قناعت جوشد
گریه ای نیست که سرمایه انجم نشود
خون افسردگی از برگ و برش جوش زند
تاک اگر برق سوار سفر خم نشود
در دیاری که از او نشو و نما یافت اسیر
حاکمی نیست که محکوم تحکم نشود
هر چه خواهد بشود صید ترحم نشود
من و آن همت سرشار که گر خاک خورد
تشنه خون دل مرده مردم نشود
سر انصاف سلامت که جگر گوشه ماست
در هم از خصمی دانسته مردم نشود
کرده ام ترک فراموشی دیرینه خویش
کز دلم دشمنی اهل وفا گم نشود
گر ز سر چشمه سیراب قناعت جوشد
گریه ای نیست که سرمایه انجم نشود
خون افسردگی از برگ و برش جوش زند
تاک اگر برق سوار سفر خم نشود
در دیاری که از او نشو و نما یافت اسیر
حاکمی نیست که محکوم تحکم نشود
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۲۵ - بیدلی صبر نیندوخته ای می خواهد
بیدلی صبر نیندوخته ای می خواهد
عاشقی چشم نظر دوخته ای می خواهد
بی تو با ناله و آهم سر و کار دگر است
شوق بال و پر افروخته ای می خواهد
می توان سرمه بینش به خس و خار فروخت
دل خورشید وفا سوخته ای می خواهد
دل به شوق تو به آیینه تسلی نشود
مصر ما یوسف نفروخته ای می خواهد
شوقم از گلشن دیدار در آتش دارد
روی از باده بر افروخته ای می خواهد
راز هر گمشده ثبت است به طومار بهار
لاله عذر دل وا سوخته ای می خواهد
بسکه بالد به خود از برق ستم کشت اسیر
دامن خرمن اندوخته ای می خواهد
عاشقی چشم نظر دوخته ای می خواهد
بی تو با ناله و آهم سر و کار دگر است
شوق بال و پر افروخته ای می خواهد
می توان سرمه بینش به خس و خار فروخت
دل خورشید وفا سوخته ای می خواهد
دل به شوق تو به آیینه تسلی نشود
مصر ما یوسف نفروخته ای می خواهد
شوقم از گلشن دیدار در آتش دارد
روی از باده بر افروخته ای می خواهد
راز هر گمشده ثبت است به طومار بهار
لاله عذر دل وا سوخته ای می خواهد
بسکه بالد به خود از برق ستم کشت اسیر
دامن خرمن اندوخته ای می خواهد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۳۰ - گر نگه نکهت گلزار حیا می باید
گر نگه نکهت گلزار حیا می باید
جور هم قاصد پیغام وفا می باید
بی جنون گم شده عشق به منزل نرسد
خضر این بادیه زنجیر به پا می باید
خانه پرداز هوس نام محبت نبرد
گر بداند که در این راه چها می باید
تا دلم همسفر عشق شد آرام گرفت
مست را بستر سنجاب هوا می باید
سر تسلیم به جای قدمی دارد اسیر
تا شنیده است که هر چیز بجا می باید
جور هم قاصد پیغام وفا می باید
بی جنون گم شده عشق به منزل نرسد
خضر این بادیه زنجیر به پا می باید
خانه پرداز هوس نام محبت نبرد
گر بداند که در این راه چها می باید
تا دلم همسفر عشق شد آرام گرفت
مست را بستر سنجاب هوا می باید
سر تسلیم به جای قدمی دارد اسیر
تا شنیده است که هر چیز بجا می باید
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۳۴ - یاد چشمت چو به سیر دل ما می آید
یاد چشمت چو به سیر دل ما می آید
نفس از سینه به لب مست حیا می آید
مومیایی است بهار آفت بیدردان را
عضو در رفته زنجیر به جا می آید
تا کجا گم شده در دشت بلا مجنونی
پی زنجیر به ویرانه ما می آید
داغی از نسبت همدردی زاهد دارم
از گل توبه من بوی ریا می آید
بخت برگشته ام اقبال رسایی دارد
ناوک او به دلم رو به قفا می آید
هوس باده رگ و ریشه دواند در دل
شیشه ام گر شکند دل به صدا می آید
نا امیدی اگرت خارکشد از دل اسیر
بوی تأثیر اجابت ز دعا می آید
نفس از سینه به لب مست حیا می آید
مومیایی است بهار آفت بیدردان را
عضو در رفته زنجیر به جا می آید
تا کجا گم شده در دشت بلا مجنونی
پی زنجیر به ویرانه ما می آید
داغی از نسبت همدردی زاهد دارم
از گل توبه من بوی ریا می آید
بخت برگشته ام اقبال رسایی دارد
ناوک او به دلم رو به قفا می آید
هوس باده رگ و ریشه دواند در دل
شیشه ام گر شکند دل به صدا می آید
نا امیدی اگرت خارکشد از دل اسیر
بوی تأثیر اجابت ز دعا می آید
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۳۸ - یاد چشمت چو پی غارت جان می آید
یاد چشمت چو پی غارت جان می آید
خواب و آرام به تاراج فغان می آید
امتحان دل خود کردم و حالش دیدم
می رود هر که ز کوی تو به جان می آید
تا نیامد به سرخاک من آن گل نشکفت
که بهاری به تماشای خزان می آید
محرم شرح جدایی نبود هستی ما
نامه ام سوی تو با قاصد جان می آید
تا ز جولان تو برخاست غبار از خاکم
از گریبان صبا بوی فغان می آید
بسکه از نسبت آن رخ به نزاکت آمیخت
عکس بر خاطر آیینه گران می آید
کس گل از غنچه تصویر نچیده است اسیر
راز بیگانه دل کی به زبان می آید
خواب و آرام به تاراج فغان می آید
امتحان دل خود کردم و حالش دیدم
می رود هر که ز کوی تو به جان می آید
تا نیامد به سرخاک من آن گل نشکفت
که بهاری به تماشای خزان می آید
محرم شرح جدایی نبود هستی ما
نامه ام سوی تو با قاصد جان می آید
تا ز جولان تو برخاست غبار از خاکم
از گریبان صبا بوی فغان می آید
بسکه از نسبت آن رخ به نزاکت آمیخت
عکس بر خاطر آیینه گران می آید
کس گل از غنچه تصویر نچیده است اسیر
راز بیگانه دل کی به زبان می آید
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۴۲ - بوالهوس لاف محبت زد و آزار کشید
بوالهوس لاف محبت زد و آزار کشید
کور دل صورت آیینه به دیوار کشید
شور دیوانگیم درس محبت آموخت
کارم از خدمت زنجیر به زنار کشید
قطره خون شد و در دیده حیرت جا کرد
هر گلابی که دلم زان گل رخسار کشید
خواب شیرین اجل هم نکند مخمورش
از لبت هر که می تلخ به گفتار کشید
دل چو در سینه تپد آفت راز است اسیر
لب خاموشی تو بدنامی گفتار کشید
کور دل صورت آیینه به دیوار کشید
شور دیوانگیم درس محبت آموخت
کارم از خدمت زنجیر به زنار کشید
قطره خون شد و در دیده حیرت جا کرد
هر گلابی که دلم زان گل رخسار کشید
خواب شیرین اجل هم نکند مخمورش
از لبت هر که می تلخ به گفتار کشید
دل چو در سینه تپد آفت راز است اسیر
لب خاموشی تو بدنامی گفتار کشید
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۴۴ - چقدرها ز رهت نشو و نما می روید
چقدرها ز رهت نشو و نما می روید
گل جدا سرو جدا لاله جدا می روید
باغبان گو نظر و دیده حیرت بگشا
سیرگلزار جهان کن که چها می روید
دیده شمع قدان روشن از این سرمه راز
پر پروانه ز خاکستر ما می روید
شمع مجلس اگر از سرو قدت یاد کند
جای کاهیدن از او نشو و نما می روید
بسکه شبنم زده شد ز آبله پای اسیر
خار صحرای جنون سبزه نما می روید
گل جدا سرو جدا لاله جدا می روید
باغبان گو نظر و دیده حیرت بگشا
سیرگلزار جهان کن که چها می روید
دیده شمع قدان روشن از این سرمه راز
پر پروانه ز خاکستر ما می روید
شمع مجلس اگر از سرو قدت یاد کند
جای کاهیدن از او نشو و نما می روید
بسکه شبنم زده شد ز آبله پای اسیر
خار صحرای جنون سبزه نما می روید
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۷۸ - پرتو شمع تو پروانه گداز است هنوز
پرتو شمع تو پروانه گداز است هنوز
نازکن ناز کجا وقت نیاز است هنوز
حسن مغرور کجا بندگی عشق کجا
هر نیاز تو جگر گوشه ناز است هنوز
پاس غم از دل فولاد غبار انگیزد
خاطر نازکت آیینه راز است هنوز
صید شاهین محبت مشو ای کبک خرام
دل ز نیش مژه ات سینه باز است هنوز
حسن را زنده جاوید کند نسبت عشق
نمک قصه محمود ایاز است هنوز
گر چه با یاد تو از خویش نهان سوخته ام
دل ز خاکسترم آیینه طراز است هنوز
در گرفتاری صیاد شد آواره اسیر
عشق او بر اثرش در تک و تاز است هنوز
نازکن ناز کجا وقت نیاز است هنوز
حسن مغرور کجا بندگی عشق کجا
هر نیاز تو جگر گوشه ناز است هنوز
پاس غم از دل فولاد غبار انگیزد
خاطر نازکت آیینه راز است هنوز
صید شاهین محبت مشو ای کبک خرام
دل ز نیش مژه ات سینه باز است هنوز
حسن را زنده جاوید کند نسبت عشق
نمک قصه محمود ایاز است هنوز
گر چه با یاد تو از خویش نهان سوخته ام
دل ز خاکسترم آیینه طراز است هنوز
در گرفتاری صیاد شد آواره اسیر
عشق او بر اثرش در تک و تاز است هنوز
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۰۷ - یکدلم گر چه پریشان نظرم ساخته عشق
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۲۱ - گر چه سودای تو یک عمر به سر داشته ام
گر چه سودای تو یک عمر به سر داشته ام
بیخودم بیخود اگر از تو خبر داشته ام
مژه واری قدم از دیده برون نگذاری
گر بدانی چقدر پاس نظر داشته ام
یافتم عمر ابد از نگه باز پسین
حسرت روی تو آیا چقدر داشته ام
من و پروانگی بزم وصالت فریاد!
که چراغانی از افشاندن پر داشته ام
دیده را بسته ام آیین پریخانه ببین
نقشی از خاک سر کوی تو برداشته ام
بیخودم بیخود اگر از تو خبر داشته ام
مژه واری قدم از دیده برون نگذاری
گر بدانی چقدر پاس نظر داشته ام
یافتم عمر ابد از نگه باز پسین
حسرت روی تو آیا چقدر داشته ام
من و پروانگی بزم وصالت فریاد!
که چراغانی از افشاندن پر داشته ام
دیده را بسته ام آیین پریخانه ببین
نقشی از خاک سر کوی تو برداشته ام
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۲۲ - در زمین دل خود تخم رضا کاشته ام
در زمین دل خود تخم رضا کاشته ام
هر نفس خرمن شکری است که برداشته ام
با خیالت همه در خلوت یک حیرانی
دیده ام برگ گل و آینه پنداشته ام
به چه رو طوطی آیینه دیدار شوم
چقدر پاس پریشان نظری داشته ام
برگ گل بال شعف سازم و پرواز کنم
خاری از راه تمنای تو برداشته ام
در نظر کیست ندانم ز که گویا شده ام
که وجود دو جهان را عدم انگاشته ام
همه حیرت شده ام عجز گواه است گواه
پیش از این دست و دلی پا و سری داشته ام
بی نیاز دو جهان گشته ام از یادش اسیر
آرزو در دل غارتزده نگذاشته ام
هر نفس خرمن شکری است که برداشته ام
با خیالت همه در خلوت یک حیرانی
دیده ام برگ گل و آینه پنداشته ام
به چه رو طوطی آیینه دیدار شوم
چقدر پاس پریشان نظری داشته ام
برگ گل بال شعف سازم و پرواز کنم
خاری از راه تمنای تو برداشته ام
در نظر کیست ندانم ز که گویا شده ام
که وجود دو جهان را عدم انگاشته ام
همه حیرت شده ام عجز گواه است گواه
پیش از این دست و دلی پا و سری داشته ام
بی نیاز دو جهان گشته ام از یادش اسیر
آرزو در دل غارتزده نگذاشته ام
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۳۹ - نگران که بود رشک به حسرت دارم
نگران که بود رشک به حسرت دارم
لاف مهر که زند داغ محبت دارم
وصل اگر هست خموشی گره اظهار است
بس خجالت که زهمراهی فرصت دارم
تشنه کشتن خود ساخته آسودگیم
شخص بیتابی سیمابم و طاقت دارم
چون به یادت نفس سرد کشم آب شوم
بسکه از هستی خود بی تو خجالت دارم
خوشه چین ذره ام از پرتو خورشید دلت
صدف معنی بکرم چه طبیعت دارم
فکر دریوزه گران فهم کلامم نکند
طبع مستغنی خود ساخته منت دارم
آشنا فکر کسی با سخنم نیست اسیر
معنی پاک ز آلایش صورت دارم
لاف مهر که زند داغ محبت دارم
وصل اگر هست خموشی گره اظهار است
بس خجالت که زهمراهی فرصت دارم
تشنه کشتن خود ساخته آسودگیم
شخص بیتابی سیمابم و طاقت دارم
چون به یادت نفس سرد کشم آب شوم
بسکه از هستی خود بی تو خجالت دارم
خوشه چین ذره ام از پرتو خورشید دلت
صدف معنی بکرم چه طبیعت دارم
فکر دریوزه گران فهم کلامم نکند
طبع مستغنی خود ساخته منت دارم
آشنا فکر کسی با سخنم نیست اسیر
معنی پاک ز آلایش صورت دارم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۴۳ - خصم را زخمی شمشیر تحمل دارم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۵۶ - حرفی از شعله خویت به زبان می آرم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۷۶ - کو جنون کز می سودا قدحی نوش کنم
کو جنون کز می سودا قدحی نوش کنم
عقل را بیخود از این نشئه سرجوش کنم
هر نفس تا نکشم خجلت اظهار دگر
حرف او گویم و دانسته فراموش کنم
گرنه سیلی خور غیرت شوم از وصف کسی
انجمن را چو قدح یک لب خاموش کنم
با گل زخم تو در باغ نمانم که مباد
غنچه را زخمی خمیازه آغوش کنم
ای خوش آن دولت سرشار که از صید اسیر
حلقه ای از خم فتراک تو در گوش کنم
عقل را بیخود از این نشئه سرجوش کنم
هر نفس تا نکشم خجلت اظهار دگر
حرف او گویم و دانسته فراموش کنم
گرنه سیلی خور غیرت شوم از وصف کسی
انجمن را چو قدح یک لب خاموش کنم
با گل زخم تو در باغ نمانم که مباد
غنچه را زخمی خمیازه آغوش کنم
ای خوش آن دولت سرشار که از صید اسیر
حلقه ای از خم فتراک تو در گوش کنم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۸۳ - دشمن و دوست بگو با هم در ساخته ایم
دشمن و دوست بگو با هم در ساخته ایم
ساغر حوصله را شیر و شکر ساخته ایم
چقدر سرو ببالد که درآید به نظر
قد رعنای تو را مد نظر ساخته ایم
چمن الفت و آیینه حیرت داریم
ننگ ما بی سر و پایان چقدر ساخته ایم
بازوی کوهکن و تیشه الماس کجاست
بیستون دگر از لخت جگر ساخته ایم
گل آیینه به خورشید کند ناز اسیر
نامش از یاد رخی باغ نظر ساخته ایم
ساغر حوصله را شیر و شکر ساخته ایم
چقدر سرو ببالد که درآید به نظر
قد رعنای تو را مد نظر ساخته ایم
چمن الفت و آیینه حیرت داریم
ننگ ما بی سر و پایان چقدر ساخته ایم
بازوی کوهکن و تیشه الماس کجاست
بیستون دگر از لخت جگر ساخته ایم
گل آیینه به خورشید کند ناز اسیر
نامش از یاد رخی باغ نظر ساخته ایم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۹۷ - زخم دل گر شده بیکار به مرهم ندهیم
زخم دل گر شده بیکار به مرهم ندهیم
گل بی خنده به سیرابی شبنم ندهیم
چشم صلح از تو نداریم مکش منت ناز
جنگ بی آشتیی را به دو عالم ندهیم
حسن و عشق از دو طرف خوب به هم ساخته اند
دل ما غیر تو نستاند و ما هم ندهیم
خو به غم بسکه گرفتیم اگر خاک شویم
کف خاکی به بهای دل بی غم ندهیم
عشق آن ترک ستم پیشه غیور است اسیر
چون به او ملک دل خویش مسلم ندهیم
گل بی خنده به سیرابی شبنم ندهیم
چشم صلح از تو نداریم مکش منت ناز
جنگ بی آشتیی را به دو عالم ندهیم
حسن و عشق از دو طرف خوب به هم ساخته اند
دل ما غیر تو نستاند و ما هم ندهیم
خو به غم بسکه گرفتیم اگر خاک شویم
کف خاکی به بهای دل بی غم ندهیم
عشق آن ترک ستم پیشه غیور است اسیر
چون به او ملک دل خویش مسلم ندهیم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۰۵ - به نهانخانه وحدت گذری پیدا کن