تعداد ۱۰۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۲۴ - گردیدن گردون یقین از عشق جانان بوده است
گردیدن گردون یقین از عشق جانان بوده است
جانا نگر کز جست و جو یک لحظه کی آسوده است
ارواح قدسی زین سبب بیخورد و بیخواب آمده
عقل کل اندر عمرها زین غم دمی نغنوده است
بینی که باد تندخو چون آب و آتش دم بدم
افتان بخاک ره چنین آن هم ازین غم بوده است
یاقوت و لعل از مهر او افتاده در کوه و کمر
از اشک خونین لاله را دامن بخون آلوده است
حیوان و انسان از طلب گشته روان از هر طرف
این رفتن واین آمدن گوئی مگر بیهوده است
چشم بصیرت را گشا یک یک ازین ها کن نگاه
از گوش جان بشنو ز من کین نکته کس نشنوده است
خامش اسیری تا بکی افشای این سر بهر چیست
عارف کجا نااهل را رمزی ازین بنموده است
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۲۲ - ای قامت رعنای تو رشک سهی سروبلند
ای قامت رعنای تو رشک سهی سروبلند
وی شیوه و ناز تو در پیش نظر بازان پسند
بگشای چین زلف را، آزاده کن ما را ز ما
تاکی دل و جان مرا چون بندیان داری ببند
عالم بدام فتنه شد پا بسته قید بلا
بهر شکار صید چون انداخت گیسویت کمند
از شربت لعل لبت درد دلم را کن دوا
در تاب تب جانهای ما در نار هجران تا بچند
عشاق را سود و زیان سودای زلف سرکشت
مهر رخ چون ماه تو سرمایه هرمستمند
ای ناصح مشفق دگر پند من عاشق مده
زیرا زیان عشق را پندت نباشد سودمند
کوری چشم حاسدان سر جمال نوربخش
هر دم اسیری بیشتر میگو به آواز بلند
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۵۲ - دیوانه عشق توام و ز عقل و دینم بیخبر
دیوانه عشق توام و ز عقل و دینم بیخبر
تا مست دیدارت شدم از خود نمی یابم اثر
ای همدم جان و روان جویی کنار از عاشقان
با ما چرائی سرگردان رنجیده از مامگر
در عشق تو بیچاره ام، از خان و مان آواره ام
از لطف خود کن چاره ام، دیدار بنما یک نظر
ای شاه عالم سوز من وی ماه جان افروز من
ای ساز من ای سوز من کی بینمت بار دگر
ای دلبر طناز من ای مونس و دمساز من
ای محرم و همراز من درد مرا شو چاره گر
ای آرزوی جان من ای جان وای جانان من
ای درد و ای درمان من در حال زار من نگر
ای یار بی مهر و وفا داری سر جور و جفا
گر زانکه ریزی خون ما کردم فدایت جان و سر
ای آفتاب خاوری ای رشک ماه و مشتری
درد دلم چون بنگری باشی ز حالم باخبر
آخر اسیری در نگر گر زانکه هستی دیده ور
من نور حقم سربسر روپوش گشته در بشر
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۹۲ - ای دل بکوی نیستی چون خاک پست و خوار باش
ای دل بکوی نیستی چون خاک پست و خوار باش
با دشمن و با دوستان یکسر گل بی خار باش
گر عاشقی یکرنگ شو، از نام و شهرت درگذر
در عشق ثابت کن قدم، جویای ننگ و عارباش
بگذار حظ نفس را، روپاکبازی پیشه کن
شو مونس یاد خدا، فارغ ز خلد و نار باش
در راه جست و جوی او سر بر خط فرمان بنه
یکدم میاسا در طلب، سرگشته چون پرگارباش
از فکر دنیا و ز دین در راه عشقش درگذر
ز اغیار دل را پاک کن، جویای وصل یار باش
خواهی برآیی بر فلک، گردی مجرد چون ملک
ترسا صفت در دیر دین رو طالب زنار باش
هستی و پندارخودی، کن غرقه در بحر فنا
در کوی عشق و بیخودی از ما و من بیزار باش
گر عاشق دل زنده معشوق را جوینده
گفتار را یکسو فکن، اندر پی کردار باش
از دست جور رهزنان بگزین کرانه زین میان
شو چو اسیری درامان، بایار یار غار باش
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۹۵ - از بردن بار جفا باشد وفا ما را غرض
از بردن بار جفا باشد وفا ما را غرض
زین بیوفایی دوست را باشد جفای ما غرض
داغ دلم را در غمش مرهم نباشد سودمند
زین درد بی درمان ما آخر بود او را غرض
توشاد و من از دست غم چون مرغ بسمل میطپم
زین شادمانی در غمم باشد ترا جانا غرض
دانست کاندر دین عشق نبود گنه عاشق کشی
حقا نباشد جز عمل از دانش دانا غرض
روئی که عشاق جهان در آتش شوق ویند
پنهان چه داری گفتمش،گفتا شود پیدا غرض
گفتا چو جویی وصل من،برگو چه هرجایی شدی
گفتم ازآن کز وصل تو شد حاصلم هرجا غرض
از دیده ما را وایه جز دیدن روی تو نیست
بی شک اسیری دیدنست از دیده بینا غرض
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۰۹ - شاه و گدا یکسان بود بر درگه سلطان عشق
شاه و گدا یکسان بود بر درگه سلطان عشق
صدپایه از طاق فلک بالاترست ایوان عشق
برقطع سر از عاشقان گر حکم راند شاه عشق
قطعا نمی پیچند سر عشاق از فرمان عشق
پیش طبیب عاشقان بیمار درد عشق را
جز جان فشانی از غمش هرگز نشد درمان عشق
غواص دریای فناآورد بیرون عاقبت
درهای اسرار یقین زین بحر بی پایان عشق
عاشق براه عشق او در کوی خواری و فنا
تا بی سروسامان نگشت پیدا نشد سامان عشق
آن ترک چشم و غمزه اش از عاشقان بی نوا
رخت دل و جان ناگهان بردند در تالان عشق
بربود گوی عاشقی آخر اسیری از میان
تا اسب همت از کران در راند در میدان عشق
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۳۹ - هنگام آن آمد که من این پرده ها را بردرم
هنگام آن آمد که من این پرده ها را بردرم
شهباز و سیمرغی شوم از چرخ گردون بگذرم
ویران کنم این آشیان سازم مکان در لامکان
گردد همه کون و مکان چون بیضه زیر شهپرم
بگذارم این نام و نشان ازما ومن یابم امان
گردم فنای جاودان چون در جمالش بنگرم
چون یار بردارد نقاب آید برون مه از حجاب
هر ذره گردد آفتاب از نور مهر خاورم
در پرتو نور خدا از ما و من گشتم جدا
شد ظلمتم نور و صفا من عین نور انورم
هم صورت و معنی منم هم حجت و دعوی منم
هم دنیی و عقبی منم هم از دو عالم برترم
تا گشت جانم با نوا از گنج وصل جانفزا
کردم اسیری گم ترا دیگر چه یادت آورم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۴۴ - ای عاشقان ای عاشقان من عاشق شوریده ام
ای عاشقان ای عاشقان من عاشق شوریده ام
سودای عشق آن صنم برجان و دل بگزیده ام
شهباز سلطانم چرا باشد مکانم آشیان
چون در هوای لامکان من سالها پریده ام
موقوف فردا کی شوم بهر لقایش چونکه من
امروز حسن او عیان از دیده جان دیده ام
زان پیشتر کین جان ما پیوند با صورت کند
در ملک معنی عمرها با یار خود گردیده ام
در کوی فقر و نیستی تا جان ما مأوا گرفت
از هستی و وزنام و ننگ دامن بکل درچیده ام
تا پرده پندار ما از طلعت او دور شد
درتاب حسن روی او شیدائی و شوریده ام
من عاشق دیوانه درملک عشق افسانه
همچو(ن)اسیری در جهان عمریست تا نشنیده ام
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۶۰ - ای عاشقان ای عاشقان من عاشق دیوانه ام
ای عاشقان ای عاشقان من عاشق دیوانه ام
در عشق و در شوریدگی در کاینات افسانه ام
از ساغر و پیمان مگو امروز با ما کز ازل
مست شراب عشق او بی ساغر و پیمانه ام
مست شراب وصل او دیدیم ذرات جهان
از جام وصل او نه من تنها کنون مستانه ام
جان و دل غم پرورم تا آشنای عشق شد
از عقل و ز علم و عمل یکبارگی بیگانه ام
تا خانه دل کرده ام خالی ز یاد غیر او
در خلوت و در انجمن دایم باو همخانه ام
ای محتسب در حق ما تا کی گمان بدبری
من مست چشم اوستم نه از می میخانه ام
تا حسن رویش دیده ام تابان شده چون مهر ومه
درتاب نور او چنین شیدائی و دیوانه ام
گر گنج اسرار یقین خواهی که یابی بیگمان
گو صدق پیش آر و بجو اندر دل ویرانه ام
تا جان بعشق مغبچه زنار ترسایی ببست
همچون اسیری دایما در کفر و دین مردانه ام
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۷۴ - ای ماه رو ای ماه رو من عاشق روی توام
ای ماه رو ای ماه رو من عاشق روی توام
دیوانه عشقم از آن دربند گیسوی توام
تا بینمت هر ساعتی در جلوه و ناز دگر
با خاک یکسان گشته و افتاده درکوی توام
زآئینه روی بتان چون عکس رویت شد عیان
عاشق بروی این و آن پیوسته بربوی توام
بیمار چشم جادوت شد رهزن جان و دلم
در مکر و افسون بنده آن چشم جادوی توام
گر یکنفس غافل شوم از یاد حسن روی تو
خیل خیالت کش کشان خوش میکشد سوی توام
معشوق گوید هر دمم رو در جفایم صبرکن
با جور عشق ار خوکنی من عاشق خوی توام
گفتی اسیری از چه شد در قید فتنه مبتلا
پابسته دام بلا ازحلقه موی توام
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۰۶ - ای عاشقان، ای عاشقان، من جسمهارا جان کنم
ای عاشقان، ای عاشقان، من جسمهارا جان کنم
ای عارفان، ای عارفان، جانها بحق جانان کنم
ای سالکان، ای سالکان، اندر پناه من شوید
تا جغد را سربرکنم، شهباز در جولان کنم
ای صادقان، ای صادقان، صدق آورید از جان و دل
من درد را درمان کنم، من قطره را عمان کنم
ای بیدلان، ای بیدلان، محنت شد و شادی رسید
من با شما آن شاه را هم عهد و هم پیمان کنم
ای عالمان، ای عالمان، زین علمها جاهل شوید
تا من بتعلیم خدا مشکل همه آسان کنم
ای رهروان، ای رهروان، با ما روید این راه را
تا من شما را از کرم ره بین و هم ره دان کنم
ای کافران، ای کافران، نومید بودن شرط نیست
من دیر را مسجد کنم، من کفر را ایمان کنم
ای عابدان، ای عابدان، در خوف باشید و رجا
هم عاصیان عابد کنم، طاعات را عصیان کنم
ای منعمان، ای منعمان، دل در جهان بستن چرا
من منعمان مفلس کنم، من سود را خسران کنم
ای بیکسان، ای بیکسان، هستم چو غمخوار شما
هم با شما مونس شوم، هم کار غمخواران کنم
ای غافلان، ای غافلان، خوش از اسیری غافلید
من کوه را صحرا کنم، صحرا همه بستان کنم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۰۷ - من ذات بحت مطلقم، هم وصف و هم اسماستم
من ذات بحت مطلقم، هم وصف و هم اسماستم
هم نقش موج و قطره ام، هم جوی و هم دریاستم
اول منم، آخر منم، باطن منم، ظاهر منم
غایب منم، حاضرمنم، یکتای بی همتاستم
وحدت منم، کثرت منم، معنی منم، صورت منم
هم نور و هم ظلمت منم، پنهان و هم پیداستم
ساکن منم، سایر منم، بی بال و پرطایر منم
در دورها دایر منم، چون قطب پابرجاستم
علوی منم، سفلی منم، دنیی منم، عقبی منم
حجت منم، دعوی منم، عین همه اشیاستم
عالم منم، آدم منم، هم شادی و هم غم منم
هم درد و هم مرهم منم، هم لا و هم الاستم
جنی منم، انسی منم، هم عرش و هم کرسی منم
هم عالم قدسی منم، نور جهان آراستم
عالم منم، عامل منم، عارف منم، واصل منم
مرشد منم، کامل منم، هم مونس دلهاستم
هم شک و هم ایقان منم، هم منع و هم احسان منم
هم کفر و هم ایمان منم، هم مؤمن و ترساستم
بی جا و در هر جا منم، در هر دلی دانا منم
در دیده ها بینا منم، در هرزبان گویاستم
هم زاهدم بی شور و شر، هم عاشقم بی پاو سر
هم از اسیری بیخبر، هم رند ناپرواستم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۱۲ - من مست عشقم،زاهدا با ما مگو از عقل و دین
من مست عشقم،زاهدا با ما مگو از عقل و دین
گه با خود و گه بیخودم، هذاجنون العاشقین
هشیار و مستم، چیستم، مجنون عشق کیستم
نه هستم و نه نیستم، هذاجنون العاشقین
من عاشق دیوانه ام، در عشق او افسانه ام
از خویشتن بیگانه ام، هذاجنون العاشقین
من بیخود و شیدائیم، قلاشم و رسوائیم
هرجائی و بی جائی ام،هذاجنون العاشقین
هستم ز جام بیخودی مست مدام سرمدی
نه نیک دانم نه بدی، هذاجنون العاشقین
تا روی ساقی دیده ام، جام فنا نوشیده ام
سرمستم و شوریده ام، هذاجنون العاشقین
مخمور چشم ساقیم، مست از می اطلاقیم
گه فانی و گه باقیم، هذاجنون العاشقین
من مست جام وحدتم، هم درد نوش کثرتم
هم می پرست از فطرتم، هذاجنون العاشقین
نه عالم و نه جاهلم، نه عاشق و نه عاقلم
مجنونم و لایعقلم، هذاجنون العاشقین
گه رند و گاهی زاهدم، گه مست و گاهی عابدم
گاهی بتان را ساجدم، هذاجنون العاشقین
گه زاهدم پر ریو و رنگ، گه عاشقم بی نام و ننگ
گاهی دلویم گاه دنگ، هذاجنون العاشقین
گاهی می و میخانه ام، گه ساقی و پیمانه ام
گه شمع و گه پروانه ام، هذاجنون العاشقین
گه خوب خوبم گاه زشت، گه کعبه ام گاهی کنشت
گه دوزخم گاهی بهشت، هذاجنون العاشقین
مجنون و عاشق بوده ام، عذرا و وامق بوده ام
در عشق صادق بوده ام، هذاجنون العاشقین
با عشق او پیوسته ام، وز قیدها وارسته ام
دل براسیری بسته ام، هذاجنون العاشقین
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۳۴ - هر تار زلف سرکشت کفر دگر کرده عیان
هر تار زلف سرکشت کفر دگر کرده عیان
در زیر کفر زلف تو ایمان رخسارت نهان
ایمان ز وجهی کفردان و ز روی کفر ایمان شمر
کو محرمی تا بشنود از باب معنی این بیان
ایمان و کفر زلف و رو پیوسته با یکدیگرند
زین طرفه تر نشنید کس ایمان و کفر توأمان
در ظلمت زلفت دلم تنگ امدست ای کاشکی
نور رخت پیدا شدی ظلمت نماندی درمیان
رسم بت و زنار را آورد زلفت در میان
کافر اگر فرصت دهی، نگذارد از ایمان نشان
کثرت خیال است و گمان، وحدت یقین جاودان
این بس عجب کان یارما دارد یقین را در گمان
در قید دام فتنه ام از زلف خم اندر خمت
جان اسیری زین بلا هرگز مبادا در امان
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۵۱ - ای دل بدرد عاشقی مردانه شو، مردانه شو
ای دل بدرد عاشقی مردانه شو، مردانه شو
در عشق و در شوریدگی افسانه شو، افسانه شو
چون شهره و نام نکو آمد حجاب راه او
در کوی بدنامی درآ، رندانه شو، رندانه شو
درگرد خشکی تا بکی گردی تو از وهم و خیال
در قعر بحر عشق رو، دردانه شو، دردانه شو
خالی کن این جام و سبو از دردی هستی تو
آنگه شراب عشق را پیمانه شو، پیمانه شو
گر وصل او را طالبی رندانه در میخانه آ
از باده جام فنا مستانه شو، مستانه شو
نقش دویی از لوح دل رو عارفانه محو کن
در ملک یکتائی بیا، فرزانه شو، فرزانه شو
با دلبر یکتای ما خواهی که گردی آشنا
از نقش غیر او بکل بیگانه شو، بیگانه شو
این چار طاق زهد را برکن تمام از بیخ و بن
وانگه بیا با عاشقان، همخانه شو، همخانه شو
از منزل فقر و فنا بازآ باقلیم بقا
برتخت ملک سرمدی شاهانه شو، شاهانه شو
در عشق جانان برفشان جان و دل و روح و روان
اندر بقای جاودان جانانه شو،جانانه شو
خواهی اسیری در امان باشی ز طعن این و آن
بگذر ز عقل حیله جو دیوانه شو،دیوانه شو
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۷۴ - من آفتاب وحدتم تابان بانسان آمده
من آفتاب وحدتم تابان بانسان آمده
من نور اسم اعظمم، پیش از تن و جان آمده
من شاهباز حضرتم، عنقای قاف قربتم
بی شک همای دولتم، اینجا بطیران آمده
هم نور سبحانی منم، هم گوهر کانی منم
هم بحر عمانی منم، در قطره پنهان آمده
هم چشمه حیوان منم، هم خضر جاویدان منم
هم موسی عمران منم، برطور حیران آمده
هم مصر و هم کنعان منم، یعقوب هم احزان منم
هم یوسف چون جان منم، در چاه و زندان آمده
هم کفر و هم ایمان منم، هم سود و هم خسران منم
هم طاعت و عصیان منم، در عین غفران آمده
هم صورت و معنی منم، هم دنیی و عقبی منم
هم صاحب دعوی منم از بهر برهان آمده
اسیری لاهیجی : ملحقات
شماره ۲۱ - ساقی شراب عشق ده تا از خرد یکسو شوم
ساقی شراب عشق ده تا از خرد یکسو شوم
مست و خرابم کن چنان کز ما برآیم هو شوم
ای شاهد مه روی ما در ده می جام فنا
تا از خمار ما و من یابم امان و او شوم
وقت است تا چون عاشقان دست از خودی کوته کنم
پا در ره عشقش نهم با دوست همزانو شوم
از گلخن طبع و هوا همچون ملک دوری کنم
در گلشن ذات و صفت مانند گل خوش بو شوم
اندر میان ما و تو مایی ما آمد حجاب
ایکاش برخیزد منی تا با تو روبررو شوم
خوی خوش عشاق تو جانبازی است و نیستی
هستی چو محو عشق شد با عاشقان همخو شوم
مایی اسیری غرق شد در موج دریای قدم
بحرم بمعنی این زمان در صورت ارچه جو شوم
اسیری لاهیجی : ملحقات
شماره ۲۶ - ای عاشقان ای عاشقان مائیم عشق دلبران
ای عاشقان ای عاشقان مائیم عشق دلبران
چون عشق سودی بی زیان کاری نباشد در جهان
یاری نهانی شد عیان در صورت جان و جهان
از غیر او نام و نشان کو در همه کون و مکان
عشق آمد و در دل نشست راه برون شد راببست
گفتم بگوی ای خودپرست چون یابی از دستم امان
گفتم که ای سلطان من غایب مشو از جان من
اینست خود درمان من میباش دایم میهمان
جام شراب آتشین داد و بگفتا نوش این
مستی مکن ای بی یقین هشیار باش و کاردان
چون نوش کردم آتشی افتاد در جانم خوشی
در پیش آن عاشق کشی دیدم فنای جاودان
چون زان فنا دیدم بقا دیگر ندیدم جز خدا
ما از کجا غیر از کجا مایی در اویی شد نهان
ایمان عیان از روی او کفر آشکار از موی او
جمله بجست و جوی او در کعبه و دیر مغان
می بین اسیری روبرو حسنش ز هر روی نکو
زیرا که نبود غیر او اندر نهان و در عیان
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۸۷ - عید است و خلقی هر طرف، دامنکشان با یار خود
عید است و خلقی هر طرف، دامنکشان با یار خود
مسکین من بی صبر و دل، حیران شده در کار خود
هم مرغ نالان در چمن، هم گل دریده پیرهن
هر کس به یاری در سخن، من با دل افگار خود
عقلم که بودی رهنمون، خندید بر اهل جنون
من نیز میخندم کنون، بر عقل دعوی وار خود
گر راز دل ننهفتمی، در خاک و خون کی خفتمی
هم با طبیبی گفتمی، حال دل بیمار خود
در جان درون آن تندخو، دایم به دل در گفتگو
بیچاره من محروم از او، چون دیده از دیدار خود
تو همچو گل دامنکشان، رفته به گشت بوستان
پیش تو مسکین باغبان، شرمنده از گلزار خود
شاهی ز خوبان زد نفس، افتاد در دام هوس
چون عندلیبان قفس، درمانده از گفتار خود
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۱۴۷ - ای غنچه را خون در جگر، از لعل رنگ آمیز تو
ای غنچه را خون در جگر، از لعل رنگ آمیز تو
عشاق را جان در خطر، از صلح جنگ آمیز تو
رویت مه ناکاسته، خط سبزه نوخاسته
شکل غریب آراسته، نقاش رنگ آمیز تو
گفتی: گل وصلی دهم، خاری ندیدم از تو هم
ای دور از آئین کرم، لطف درنگ آمیز تو
گاهی زنی سنگ جفا، گه طعن و دشنام از قفا
باد است و گل دیوانه را، دشنام سنگ آمیز تو
شاهی برو زین آستان، از در چو راندت دلستان
خود عار میدارد جهان، از نام ننگ آمیز تو