تعداد ۹۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۹۳ - ای مطرب دل ترسم زین پرده که بنوازی
ای مطرب دل ترسم زین پرده که بنوازی
از پرده برون رازم یکباره بیندازی
ای ساقی جان جامی بر می زده ای عطشان
از بهر یکی جرعه تا چند همی نازی
از کثرت مهر تو وز صرصر قهر تو
چون شمع ستادستم آمادۀ جانبازی
از عشق تو چون موسی دل گشته مرا یاور
تا آتشی از رویت در طور دل اندازی
ای خسرو مهرویان از کثرت مشتاقان
بر حال من مسکین ترسم که نپردازی
ظلمی که ز چشمانت وارد به دلم آمد
بر کبک دری نامد از پنجۀ شهبازی
چون سوختۀ هجران عشق تو کند پنهان؟
کش روی غبار آلود دارد سر غمازی
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۹۵ - بر گردنم از مویت پیوسته طناب اولی
بر گردنم از مویت پیوسته طناب اولی
سرپنجه ات از خونم همواره خضاب اولی
در خُمّ فلاطونی اسرار محبت نیست
یک چند فرو رفتن در خُمّ شراب اولی
عشق آمد و عقلم را در پرده نهان فرمود
کاین صورت بی معنی در زیر نقاب اولی
چون وصل میسّر شد دل ناله فزونتر کرد
چون عیش فراهم شد با چنگ و رباب اولی
این مسجد اگر روزی میخانه تواند شد
محراب و شبستانش امروز خراب اولی
بر شیشه بنه پنبه چون موی سپید آید
صهبای کهن خوردن در عهد شباب اولی
چون عمر گرامی را با وصل درنگی نیست
گر هجر فراز آید البته شتاب اولی
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۱۱ - ای بلبل جان چونی اندر قفس تنها
ای بلبل جان چونی اندر قفس تنها
تا چند درین تنها مانی تو تن تنها
ای بلبل خوش الحان زان گلشن و زان بستان
چون بود که افتادی ناگاه بکلنجها
گویی که فراموشت گردیده درین گلخن
آن روضه و آن گلشن و آن سنبل و سوسنها
بشکن قفس تن را پس تنتن تن گویان
از مرتبه گلخن بخرام به گلشن ها
مرغان هم آوازت مجموع ازین گلخن
پرنده به گلشن شد بگرفته نشیمن ها
در پیش دام و دد معوا نتوان کردن
زین جای مخوف ایجان رو جانب مامنها
ای طایر افلاکی در دام تن خاکی
از بهر دوسه دانه وامانده خرمن ها
باری چو نمییاری بیرون شدن از قالب
بر منظره اش بنشین بگشاده روزنها
ای مغربی مسکین اینجا چه شوی ساکن
کانجاست برای تو پرداخته مشکن ها
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۷۱ - از جنبش این دریا هر موج که برخیزد
از جنبش این دریا هر موج که برخیزد
بر والوی جان آید بر ساحل دل ریزد
دل را همه جان سازد، جان را همه دل آنگه
جان و دل جانانرا با یکدیگر آمیزد
جان و دل جانان را با یکدیگر آن لحظه
فرقی نتوان کردن تمیز چو برخیزد
چون پادشه وحدت بگرفت ولایت را
آنملک بدان کثرت، بگذارد و بگریزد
جائیکه یقین آمد، شک را چه محل باشد
ظلمت بکجا ماند با نور که بستیزد
سنگان صحاریرا سیراب کند هر دم
از فیض چنین دریا ابریکه برانگیزد
از گلشن جان و دل فی الحال فرو شوید
گردیکه براو گه گه غربال هوا بیزد
ای مرد بیابانی بگریز ازین ساحل
زان پیش که در دامن موجیت فرو ریزد
چون مغربی آنکس کاو پرورده این بحر است
از بحر نیندیشد وز موج نپرهیزد
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۹۹ - ای آخر هر اول و ای اول هر آخر
ای آخر هر اول و ای اول هر آخر
ای ظاهر هر باطن و وی باطن هر ظاهر
انوار جمال توست در دیده هر مومن
آثار جلال تست در سینه هر کافر
فی صورت اعیان و فی کسوت اکوان
فی سیرت انسان فی الناصر و الناضر
چون شکر توان کردن آنرا که بود خود را
هم منعم و هم ناعم، هم نعمت و هم شاکر
جز تو نبود ساجد جز تو نبود عابد
جز تو نبود شاهد جز تو نبود ذاکر
قد صارلنا فی وجهکم واله
قد طل لنا العقل فی حسنکم حایر
بی قوت و بیتابم بیقوت و خور خوابم
من طرفک یا سامر من عینک یا ساحر
بر مغربی آن ساقی چون ریخت می باقی
شد فانی و شد باقی شد غایب و شد حاضر
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۶۵ - با سلسلۀ زلفی دل میل بسی دارد
با سلسلۀ زلفی دل میل بسی دارد
در قید جنون او را سودای کسی دارد
ای شیخ مکن عیبم از عشق پریرویان
هر کس به هوای خود میل و هوسی دارد
بر نالۀ من هر شب نالید سگ کویش
چون من که در این عالم فریاد رسی دارد
گویند نشان درد اشک است و رخ گلگون
بیچاره هم از لطفش زین گونه بسی دارد
جان میطلبد آن یار از شاهدی بی جان
از وی نبود تقصیر گر دست رسی دارد
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۲۵ - بی روی دل افروزت عمرم به چه کار آید
بی روی دل افروزت عمرم به چه کار آید
با لعل جهان سوزت جان در چه شمار آید
شد کشتی عمر من در بحر هوایت غرق
هیهات که آن کشتی روزی به کنار آید
هم بوی بهار آید از چین سر زلفت
در باغ سحرگاهان چون باد بهار آید
آن لحظه که تو برقع از چهره براندازی
در دیده مشتاقان گل راست چو خار آید
دل شد ز دیار خود و اکنون به دیاری نیست
باشد که ز کوی تو روزی به دیار آید
روزی که نباشم من، از خاک من غمگین
باشد ورقش خونین هر گل که به بار آید
بر جان جلال از غم هر لحظه منه باری
کآن عاشق مسکین هم روزیت به کار آید
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۲۶۶ - ای برگ گل سوری! از خار مکن دوری
ای برگ گل سوری! از خار مکن دوری
از خار مکن دوری، ای برگ گل سوری!
آن را که تو منظوری در چشم جهان ناید
در چشم جهان ناید آن را که تو منظوری
ای دوست به دستوری در پای تو می میرم
در پای تو می میرم ای دوست به دستوری
پیداست که مخموری از باده دوشینه
از باده دوشینه پیداست که مخموری
در پرده مستوری مستی نتوان کردن
مستی نتوان کردن در پرده مستوری
شادیم به رنجوری با نرگس بیمارت
با نرگس بیمارت شادیم به رنجوری
خورشید به مزدوری خط داد به رخسارت
خط داد به رخسارت خورشید به مزدوری
سر تا به قدم نوری ای شمع جهان آرا
ای شمع جهان آرا سر تا به قدم نوری
تو مستی و معذوری گر خون دلم ریزی
گر خون دلم ریزی تو مستی و معذوری
آن عارض کافوری از مشک سیه بنما
از مشک سیه بنما آن عارض کافوری
افکند غم دوری در جان جلال آتش
در جان جلال آتش افکند غم دوری
قصاب کاشانی : ترکیبات
شمارهٔ ۱ - غم تنهایی
ای بر قد و بالایت از خوبی و رعنایی
گردیده نگه حیران در چشم تماشایی
بازآ که کشید آخر عشق تو به رسوایی
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
اول گل رخسارت سرگرم فغانم کرد
وآنگه خم ابرویت قصد دل و جانم کرد
عشق آمد و در آخر رسوای جهانم کرد
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد دامان شکیبایی
ای ذکر توام مسطر در دفتر ناکامی
ای نام توام رهبر در شش‌در ناکامی
از زخم توام مرهم در پیکر ناکامی
ای درد توام درمان در بستر ناکامی
وی یاد توام مونس در گوشه تنهایی
عمری است در این وادی سرگشته دلداریم
هرکس طلبی دارد ما طالب دیداریم
در دست غم هجران دیری است گرفتاریم
در دایره قسمت ما نقطه پرگاریم
لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی
روزی به خیال او دل، شاد همی‌کردم
در گوشه تنهایی فریاد همی‌کردم
بر کشتن خویش از غم امداد همی‌کردم
دیشب گله زلفش با باد همی‌کردم
گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی
جز تیر توام در دل پروای خدنگی نیست
جز کوی توام بر سر سودای فرنگی نیست
بر سینه پرداغم جز عشق تو رنگی نیست
ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست
شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی
در دل ز هجوم اشگ خوناب نمی‌ماند
فردا است که در چشمم سیلاب نمی‌ماند
غارت‌زده دل را اسباب نمی‌ماند
دائم گل این بستان شاداب نمی‌ماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
دیشب خبر وصلی از پیش نگار آمد
بگذشت خزان هجر ایام بهار آمد
قصاب گل عشقت می خور که به‌بار آمد
حافظ به شب هجران بوی خوش یار آمد
شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی
غروی اصفهانی : مدایح و مراثی فاطمة الزهراء سلام الله علیها
شمارهٔ ۱ - فی ولادة الصدیقة سلام الله علیها
ز دلیلی حسن قدم در بزم حدوث قدم
یا سینۀ سینا زد از سر انا الله دم
یا شاهد هستی شد در جلوه ز غیب حرم
یا از افق عصمت رخشان شده بدر أتم
یا گوهر دُرج شرف تابیده ز بحر کرم
روئیده گل خود رو از آب و گل آدم
وز لالۀ گلشن جان گیتی شده باغ ارم
یا صبح ازل طالع از ناصیۀ خاتم
یا کلک عنایت کرد طغرای وجود، رقم
آنصنع بدیع که شد ز آرایش لوح و قلم
یا زهره زهرا زد برقبۀ عرش، علم
بانوی ملک حشمت خاتون ملوک خدم
ناموس جمال ازل طاوس ریاض قدم
کاندر حرم لاهوت جز او نبود محرم
ام الخلفا که بود پیوسته پناه امم
هم قبلۀ اهل دعاهم کعبۀ اهل همم
مشکوٰة نبوت را مصباح منیر ظلم
انوار ولایت را چرخ فلک اعظم
افلاک امامت را او محور مستحکم
اسرار حقایق را سرچشمه و بحر خضم
هم معدن صدق و صفا هم گنج علوم و حکم
انسیۀ حوراء اونی آسیه و مریم
صدیقۀ کبری او، او سیدۀ عالم
در ستر و عفاف و حیا با سر قدم توأم
در عزم و مشیت او حکم ازلی مدغم
فرمان قضا و قدر در محکمه اش محکم
از قلزم جودش چه این هر دو جهان یک نم
جز دست وجودش کو غارتگر ملک عدم؟
یک شمه بهشت برین ز انگلشن حسن شیم
عقلست عقال درش نفس از نفسش همدم
رونق بطبیعت داد آن عنصر جود و کرم
هر ذره ای ز پرتو او شد درۀ افسر جم
هرچه نبود زان بیش در وصف جمالش کم
در نعت کمالاتش هر ناطقه ای ابکم
ای نام دلارایت بر خسته دلان مرهم
تا کی دل مفتقرت نالان بکمند غم؟
این سینۀ غمزده را لطفی کن و کن خرم
غروی اصفهانی : مدایح و مراثی سید الشهداء علیه السلام
شمارهٔ ۱۲ - مخمس غزل شیخ سعدی در مصیبت
رفت اصغر شیرینم ز آغوشم و دامانم
برگ گل نسرینم یا شاخۀ ریحانم
آن غنچۀ خندان را من غنچه نمی خوانم
آن دوست که من دارم و آن یار که من دانم
شیرین دهنی دارد دور از لب و دندانم
کی مهر و وفا باشد این رخ بد اختر را
تا خلعت دامادی در بر کنم اکبر را
بینم بدل شادی آن طلعت دلبر را
بخت ان نکند با من کانشاخ صنوبر را
بنشینم و بنشانم گل بر سرش افشانم
ای جعد سمن سایت دام دل شیدائی
در نرگس شهلایت شور سر سودائی
بی لعل شکر خایت کو تاب و توانائی؟
ای روی دل آرایت مجموعۀ زیبائی
مجموع چه غم دارد از من که پریشانم
ای شمع رخت شاهد در بزم شهود من
موی تو و بوی تو مشک من و عود من
از داغ تو داد من وز سوز تو دود من
دریاب که نقشی ماند از طرح وجود من
چون یاد تو می آرم خود هیچ نمی مانم
ای لعل لبت میگون وی سرو قدت موزون
عذر ای جمالت را من وامق و من مفتون
رفتی تو و جانا رفت جان از تن من بیرون
ای خوب تر از لیلی بیم است که چون مجنون
عشق تو بگرداند در کوه و بیابانم
ای کشت امیدم را خود حاصل بی حاصل
سهلست گذشت از جان لیکن ز جوان مشگل
تند آمدی و رفتی ای دولت مستعجل
دستی ز غمت بر دل پائی ز پیت در گل
با این همه صبرم هست از روی تو نتوانم
زود از نظرم رفتی ای کوکب اقبالم
یکباره نگون گشتی ایرایت اجلالم
آسوده شدی از غم من نیز بدنبالم
در خفیه همی نالم وین طرفه که در عالم
عشاق نمی خسبند از نالۀ پنهانم
سوز غمت ای مهوش در سوخته می گیرد
فریاد مصیبت کش در سوخته می گیرد
خوناب مرارت چش در سوخته می گیرد
بینی که چه گرم آتش در سوخته می گیرد
تو گرم تر از آتش من سوخته تر زانم
ای دوست نمی گویم چون آگهی از حالم
از مرگ جوانانم و ز نالۀ اطفالم
گر دست جفا سازد نابودم و پا مالم
با وصل نمی پیچم وز هجر نمی نالم
حکم آن که تو فرمائی من بندۀ فرمانم
از بیش و کم دشمن هر چند که بسیارند
با کم نبود هرگز چون در ره گل خارند
با نقش وجود تو چون نقش بدیوارند
یکپشت زمین دشمن گر روی بمن آرند
از روی تو بیزارم گر روی بگردانم
زندان بلایت را صد باره چه ایوبم
من یوسف حسنت را همواره چه یعقوبم
من عاشق دیدارم من طالب مطلوبم
در دام تو محبوسم در دست تو مغلوبم
از ذوق تو مدهوشم در وصف تو حیرانم
زد مفتقر شیدا ز اول در این سودا
شد باز دلش آخر سود و بر این سودا
تا گشت سمند روار در اخگر این سودا
گویند ممکن سعدی جان در سر این سودا
گر جان برود شاید من زندۀ با جانم
غروی اصفهانی : تتمة
شمارهٔ ۲ - فی الکساء
تا عقل نخستین زد در زیر کساء قدم
در پرده تجلی کرد ناموس جمال قِدم
چون شاهد هستی را بی پرده شهود نبود
در پرده فروزان شد آن شمع دل عالم
معراج نبوت بود تا خلوت او أدنی
کان پرده بخود بالید از زینت آن مقدم
آن لؤلؤ لالا شد اندر صدف امکان
آن دُرّه والا شد در بوتۀ کان کرم
دریای نبوت را هنگام تلاطم شد
هم لؤلؤ و هم مرجان رستند ز قعریم
آن روضۀ خضرا شد از روی حسن خندان
وان لالۀ حمرا شد از بوی حسین خرم
هیهات اگر روید اندر چمن گیتی
چون آن دو گل خود رو از آب و گل آدم
اکلیل رسالت را بودند دو درّ ثمین
مشکوه نبوت را مصباح منیر ظلم
اقلیم ولایت را میقات فتوح آمد
زانروی به پیوستند هم فاتح و هم خاتم
تا ماه ولایت شد با مهر نبوت جفت
از رشک کسا برخواست دود از فلک اعظم
در بزم حقیقت کرد تا شمع طریقت جای
آن پرده چه سینا زد از سرّ انا الله دم
آن عرش سلونی بود یا مسند هارونی
کاندر پی تعظیمش پشت فلک آمد خم؟
چون دائرۀ هستی زان چار بهم پیوست
حوراء فلک حشمت شد محور مستحکم
هرگز نشود مرکز انوار ولایت را
جز نیرۀ عظمی ما أشرقها و أتم!
آن نقطۀ وحدت بود شمع دل جمع آمد
یا شاهد اصلی شد در غیب مصون مد غم
زان پنج چه شد لبریز زان گنج جواهر خیز
از پرده برون شد راز بر عرش کشید علم
در مملکت ایجاد حق داد ستایش داد
چندانکه ز تقریرش هر ناطقه ای ابکم
تشریف محبت شد زیب تن آن تنها
غایت بظهور آمد زان پنج نه بیش و نه کم
در منطقۀ هستی جز برج ولایت نیست
در صفحۀ امکان نیز جز آن رقم محکم
دیوان مشیت را هر یک قلم اعلی
الواح قضا و قدر زان پنج گرفته رقم
از پرتو آن پنج است هر شارق و هر غارب
وز گوهر آن گنج است هر سرّ که بود مبهم
از غرۀ غراشان وز طرۀ زیباشان
الصبح اذا اسفرّ و اللیل اذا اظلم
جبریل چه پروانه در دور حرمخانه
تا شمع جهان سوزش در پرده کند محرم
فرمان طهارت را از حق بشفاعت برد
با تحفۀ تقدیمی شد داخل خیل خدم
از مفتقر ناچیز این نظم عبیر آمیز
نبود عجب ار باشد از روح قدس ملهم
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۲۰ - ای شاهد عالم سوز در حسن و دلارائی
ای شاهد عالم سوز در حسن و دلارائی
وی شمع جهان افروز در جلوه و زیبائی
حسن تو تجلی کرد در طور دل عشاق
چون سینۀ سینا شد هر سرّ سویدائی
عشق رخ تو آتش در خرمن هستی زد
شد هر شررش شوری در هر سر و سودائی
مرغان چمن هر یک در نغمه بیاد تو
بلبل به غزلخوانی طوطی بشکر خائی
ما سوختۀ هجریم افروختۀ هجریم
آموختۀ هجریم با صبر و شکیبائی
دلدادۀ روی تو آشفتۀ موی تو
سرگشتۀ کوی تو چون واله و شیدائی
ای خاک درت برتر ز آئینۀ اسکندر
اقلیم ملاحت را امروزه تو دارائی
ای سر و قدت رعنا اندر چمن خوبی
خوبان همه در معنی اسم و تو مسمائی
از مفتقر دلریش کاری نرود از پیش
جز آنکه به لطف خویش این عقده تو بگشائی
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۱۹ - ای روی دلارایت آتش زده در جان ها
ای روی دلارایت آتش زده در جان ها
درد غم سودایت سرمایه ی دوران ها
چون از غم عشق تو صد جامه ی جان چاکست
عشاق چه غم دارند از چاک گریبان ها
صد طایر جان هردم پروانه صفت سوزد
گر همچو رخت باشد شمعی به شبستان ها
گل چاک زده جامه بر بوی تو در گلشن
از بهر خریداری از پرده به دامان ها
در میکده ی وحدت چون شیر و شکر ای جان
درد و غم عشق تو آمیخته با جان ها
کوی تو و روی تو چون کعبه و عید آمد
جان های نکوکیشان در پیش تو قربان ها
عقلم همه فن ها را آراسته بود اول
چون عشق تو برخواندم از یاد برفت آنها
شعری که حسین ای جان در وصف تو پردازد
هر بیت از او شاید سر دفتر دیوان ها
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۶۳ - بر روی دل افروزت هر کو نظر اندازد
بر روی دل افروزت هر کو نظر اندازد
چون شمعش اگر سوزی با سوز درون سازد
با هر که ز طنازی یک لحظه بپردازی
بیکار ز خویش آید با عقل نپردازد
این دولت آن عاشق کز روی سرافرازی
جان بر رخت افشاند سر در قدمت بازد
چون داغ غلامانت مه بر رخ خود دارد
با روی تو از خوبی اکنون مه نو نازد
ای جان اگرت سوزد چون عود مکن ناله
تا در بر خود گیرد چون چنگ که بنوازد
معراجت اگر باید بر دلدل دل بنشین
کز فرش بیک حمله تا عرش همی تازد
عاشق بود آن صادق کو همچو حسین ای جان
هر دم ز غم کهنه شادی نو آغازد
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۱۸۹ - از باده دوشینت بس بیخبریم ای جان
از باده دوشینت بس بیخبریم ای جان
وز شکر شیرینت در شور و شریم ای جان
تا حسن تو شد ساقی در عشق شراب آورد
از نرگس خمارت سرمست و تریم ای جان
جز روی تو گر روئی در دیده ما آید
فردا بکدامین رو در تو نگریم ای جان
هر چند که ظاهر شد خاشاک بر و بحریم
دریای حقایق را صافی گهریم ای جان
هر ناوک دلدوزی کز قبضه عشق آید
گاهی هدفیم آنرا گاهی سپریم ای جان
از بهر نثار تو داریم بکف جانی
بنمای جمال خود تا جان سپریم ای جان
ای یار مسیحا دم از وصل بده مرهم
کز زخم فراق تو خسته جگریم ای جان
گفتی که حسین آخر زین در به نمی گردد
زین در به چه رو گردیم چون خاک دریم ای جان
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۲۰۲ - ای در همه عالم پنهان تو و پیدا تو
ای در همه عالم پنهان تو و پیدا تو
هم درد دل عاشق هم اصل مداوا تو
با ما چو درآمیزی گویم ز سر مستی
ما جمله توایم ای جان یا خود همگی ما تو
در کسوت هر دلبر هم چهره تو بنموده
در دیده هر عاشق هم کرده تماشا تو
پوینده بهر پائی گیرنده بهر دستی
با چشم و زبان ما بینا تو و گویا تو
از نیستی و هستی صد مرتبه افزونی
برتر ز همه اشیا اندر همه اشیا تو
ای عشق توئی عاشق در کسوت معشوقی
هم وامق شیدائی هم دلبر عذرا تو
گه ناز کنی با ما گاهی بنیاز آئی
این هر دو ترا زیبد مجنون تو و لیلا تو
از دیده هر عاقل پیوسته توئی پنهان
وندر نظر عارف همواره هویدا تو
در میکده وحدت از عقل بتشویشیم
در ده قدح باده ای ساقی و صهبا تو
من نقد دل و جان را در پای تو افشانم
گر دست دهد خلوت ای دوست شبی با تو
با غمزه فتانت از بهر حسین الحق
انگیخته ای ای جان صد فتنه به تنها تو
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۲۳۶ - ای عشق منم از تو سرگشته و سودائی
ای عشق منم از تو سرگشته و سودائی
وندر همه عالم مشهور بشیدائی
در نامه مجنون تا از نام من آغازند
زین بیش اگر بردم سر دفتر دانائی
ای باده فروش من سرمایه جوش من
از تست خروش من من نایم و تو نائی
سرمایه ناز از تو هم اصل نیاز از تو
هم وامق شیدائی هم دلبر عذرائی
گر زندگیم خواهی بر من نفسی در دم
من مرده صد ساله تو جان مسیحائی
اول تو و آخر تو ظاهر تو و باطن تو
مستور ز هر چشمی در عین هویدائی
تیری ستم اندوزی بر دیده من دوزی
آخر چه جگر سوزی یارب چه دلارائی
پروانه صفت سوزان از شوق فشانم جان
تا گوئیم ای جانان تو سوخته مائی
قائم مقام فراهانی : قصاید و قطعات
شمارهٔ ۲۶ - در موعظه به نایب السلطنه و نا به سامانی اوضاع آذربایجان
جانا نفسی آخر فارغ ز دو عالم باش
نه شاد ز شادی شو نه غم زده از غم باش
وارسته ز کفر و دین آسوده زمهر و کین
نه رنجه و نه غمگین نه شاد و نه خرم باش
نه عید جهان افروز چون روز خوش نوروز
نه عالم سوگ و سوز چون ماه محرم باش
نه روضه طوبی خیز چون روضه جنت جوی
نه در تف ناری تیز چون نار جهنم باش
نه جاهل و جافی شو ، نه کافل و کافی شو
نه بیت ز حافی شو، نه اخزم و اخرم باش
نز باد هوا بر اوج برخاسته هم چون موج
نز اوج سما بر خاک بنشسته چو شبنم باش
نه پیش سپه قائم چون قامت رایت گرد
نه با قلق دایم چون طره پرچم باش
از رای زنی پخته بشنو سختی سخته
نه از پی هر خامی ناپخته چو شلغم باش
گردست دهد پیری کاندر قدمش میری
رو عقل مجرد شو نه جهل مجسم باش
ور گوش کنی با من بر زن به کمر دامن
از عقل مجرد شو در عشق مسلم باش
ور عشق همی ورزی بی پرده و پرواورز
دیوانه و شیدا شو، افسانه عالم باش
بریاد بت کشمیر جانی ده و جامی گیر
با جان پیاپی زی؛ با جام دمادم باش
زان لعل لب مینوش می نوش و به مستی کوش
نه بر لب کوثر رو، نه تشنه زمزم باش
رندانه بیا شور است هم بی کم و هم بی کاست
نه هم چو ریاکاران گه راست گهی خم باش
ما با لب لعل دوست خوش سر خوش و مجموعیم
آن زلف پریشان گو آشفته و درهم باش
جهدی بکن و جان جوی نه جان بکن و نان جوی
نه جاده زنجان جوی نه قاصد سرچم باش
دینارت اگر نبود رو شکر کن و دین آر
نه درغم دنیا رو نه درهم در هم باش
نه راه به شیطان بند به دیو به زندان بند
نه دل به سلیمان بند نه در غم خاتم باش
گر دیو کنی زندان تا آصف جم باشی
رودیو هوای خود زندان کن و خود جم باش
راه طمع و تشویش بر نفس خیانت کیش
بر بسته و بنشسته مردانه و محکم باش
در خلد مکن خانه تا دام شود دانه
نه خانه به ویرانه بگرفته چو آدم باش
صد بار بود کژدم نیکوتر از آن گندم
کز خوردن او گویند آواره عالم باش
برخیز و ببر پیوند از خویش وزن و فرزند
نه یاد برادر کن نه یار پسر عم باش
بس گرسنه شب می خفت بی جامه و جا و جفت
پس خلعت کرمنا می پوش و مکرم باش
صد معجز اگر آری تا بار به خرواری
در دست یهودی چند چون عیسی مریم باش
در نیمه ره افلاک منزل نکنی زنهار
با عیسی اگر گویند هم ره شو و هم دم باش
گر رای رکوب آری بر خنگ نهم نه زین
نه همچو مه و خورشید براشهب و ادهم باش
خوش خوش دو سه گام از خود بر گیر و فراترنه
بالا تر و والاتر، زین طارم اعظم باش
ور پایه همت را بالاتر ازین خواهی
رو چاکر درگاه دارای معظم باش
با چاکری شه بیش از شیر فلک باشی
بر درگه او خود گو از گربه و سگ کم باش
دربانی ازین خسرو هر جا که رود گو: رو
محسود و معزز شو مسجود و منعم باش
از جوق سگان شه و امان و موخر شو
بر فوق سماک چرخ بشتاب و مقدم باش
عباس شه است آن کش دادار جهان فرمود:
کز جمله جهان داران اعظم شو و اکرم باش
در عیش به از پرویز در طیش به از چنگیز
در عمر به از جمشید در ملک به از جم باش
هم با خطر بهمن هم با هنر قارن
هم با تن روئین تن هم با دل رستم باش
بر خلق چو بخشی بهر، نفاع تر از تریاق
بر خصم چو آری قهر، قتال تر از سم باش
در مملکت دنیا با فر فریدون بال
در معرکه هیجا با زور برهمن باش
گرروس به کین خیزد چون سد سکندر باش
ور روبهی آغازد با حمله ضیغم باش
زان پس که ثناثی را شاهنشه اعظم گفت :
رو هر چه به بینی گوی نه اعمی و اعجم باش
آن کیست که گوید خیزوز گفتن حق پرهیز
یا از در شه بگریز یا اخرس و ابکم باش
بالله که نه شاید گفت این قصه و نه پذیرفت
گو پیر معمر گوی یا شیخ معمم باش
من امر شهنشه را بپذیرم و قول خصم
در معرض نهی و جحد گو: لاشو و گو: لم باش
ای نایب شاه آخر گر راز نهانی هست
گو ظاهر و باهر شو نه مغلق و مبهم باش
وان کار که بیش از پیش مغشوش و مشوش شد
فرمای که هم چون پیش مضبوط و منظم باش
ویرانه شود آن بوم کان جا گذر آرد بوم
تا کی به یهودی شوم گوئی تو که محرم باش؟
سرباز و سوار اول از خیل عجم بگزین
پس عزم جهادروس جزم آرو مصمم باش
ملک قرم و مسقو بستان ز قرال نو
بر روس مسلط شو بر روم مسلم باش
غوغاست به روس اندر از مرک الکسندر
این خیل و حشر تا حشر گو در غم و ماتم باش
خافض چو به نزع آید منصوب شود مجرور
گو: رایت شمخالی بافتح و ظفر ضم باش
وان نوح مجاهد باز با لنگر صدق انباز
آن کشتی غیرت را انداخته در یم باش
وان مهدی فرخ فال در معرکه دجال
نه واپس و نه دنبال، بل اسبق و اقدم باش
تا چرخ بود یارب با دولت شه بادا
گو نصرت و عون با تو مضمر شو و مد غم باش
سردار و حسن خان را گو خون عدو نوشند
وان خازن خائن را گو خمره بلغم باش
وان والی خیل کرج با خرج هزاران خرج
بر عادت سیم برج دو پیکر و توام باش
بس بود ثنائی بس گفتار تو وزین پس
نه ملتزم مدح و نه معتقد ذم باش
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۶ - ای روی چو خورشیدت تابان ز همه اشیا
ای روی چو خورشیدت تابان ز همه اشیا
ز آئینه هر ذره حسن رخ تو پیدا
از پرتو روی تو پیداست همه عالم
وز مهر جمال تو ذرات جهان شیدا
در آینه رویت شد جمله جهان ظاهر
هم مظهر حسن تست گر صورت و گر معنی
از نور رخت روشن گر کعبه و گر مسجد
وز کفر خم زلفت پیداست کلیساها
شد کون و مکان روشن ز انوار جمال تو
ای نور رخت پیدا از دنیی و از عقبی
در بحر وصال تو غرقست همه عالم
گر مؤمن و گر کافر گر جاهل و گردانا
آزاده ز هر قیدی مانند اسیری شو
تا حسن رخش بینی پیدا ز همه اشیا