تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۶۱ - هر زمان خورشید او از مشرقی سر بر کند
هر زمان خورشید او از مشرقی سر بر کند
ماه مهر افزاش هر دم جلوه ی دیگر کند
از برای آنکه تا نشناسد او را هر کسی
قامت زیباش هردم کسوتی دیگر کند
صورت او هر زمانی معنی دیگر دهد
معنیش هر لحظه از صورتی سر بر کند
ابر فضلش چون ببارد بر زمین ممکنات
آن زمین و آسمان را پر ز ماه و خور کند
چون بتابد آفتاب حسن او بر کائنات
نور او از روزن هر خانه سر بر کند
در مظاهر تا شود ظاهر جمال روی او
هر دو عالم را برای روی خود منظر کند
هرکه از جان شد غلام درآستان گهش
حضرت اورا به رفعت شاه صد کشور کند
مغربی گر سر به فرمانش درآرد بنده وار
لطفش اورا بر همه گردن کشان سرور کند
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۶۴ - پا ز حد خویش بیرون نمی باید نهاد
پا ز حد خویش بیرون نمی باید نهاد
گر نهادی پیش ازاین، اکنون نمی باید نهاد
فعل ناموزون را موزون نمی باید شمرد
قول ناموزون را موزون نمی باید نهاد
حد هر چیزی که دانستی وصف و نعمت او
زانچه اورا کم و افزون نمی باید نهاد
هرچه مادون حق آمد پیش مادون آن بود
نام حق را هیچ بر مادون نمی باید نهاد
آنچه از دونست از بالا نمی باید گرفت
وآنچه عالی بود، بر مادون نمی باید نهاد
عاشقان را جز رسوم خلق رسمی دیگر است
بهر ایشان رسم دیگرگون نمی باید نهاد
دل بدام دلربایان نمی باید فکند
پای در زنجیر چون مجنون نمی باید نهاد
چنگ دل در زلف دلداران نمیباید زدن
دست را بر مار بی افسون نمی باید نهاد
چون شناور نیستی بر گرد هر جیحون مگرد
بی ثنائی پای در جیحون نمی باید نهاد
دل که شد مفتون چشم فتنه جوی دلبران
هیچ دل دیگر بر آن مفتون نمی باید نهاد
ای کلیم دل، ز طور خویش پای بیرون منه
از کلیم خویش پا بیرون نمی باید نهاد
عشق و حسن دوستی را لیلی و مجنون مظهرند
تهمتی بر لیلی و مجنون نمی باید نهاد
یارِ کهِ چونست و کهِ بیچون و چون
چون و بی چون را همه بی چون نمی باید نهاد
آنچه گردانست، گرداننده گردون بدان
فعل گردش را بدین گردون نمی باید نهاد
مغربی اسرار بحر بیکرانش بیش ازین
از زبان موج بر هامون نمی باید نهاد
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۸۷ - می حدیثی از لب ساقی روایت می کند
می حدیثی از لب ساقی روایت می کند
باده از سرمستی چشمش حکایت میکند
از حدیث مستی چشمش دلم سرمست شد
قصهمستان مگر تا چون سرایت میکند
در بدایت داشت جانم مشتی از جام لبش
در نهایت زان سبب میل بدایت میکند
دست زلفش گشت در تاراج ملک جان دراز
این تطاول بین که در شهر ولایت میکند
شکر ها دارد دلم از لعل شکر بار او
گرچه از زلف پریشانش شکایت میکند
چشم مست دلنوازش بین که در مستی خویش
جانب دلرا رعایت تا چه غایت میکند
این کفایت بین که پیش خدمت جانان بصدق
هر که یکدل می بود جانان کفایت میکند
هر کسی دارن از بهر حمایت جانبی
مغربی را چشم سرمستش حمایت میکند
آنکس که نهان بود ز ما آمد و ما شد
وانکس که ز ما بود و شما ما و شما شد
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۹۳ - مینماید هر زمانی روئی از ابرویی دگر
مینماید هر زمانی روئی از ابرویی دگر
تا کشد هردم گیبان من از سویی دگر
دل نخواهم برد از دستش که آن جان جهان
دل همیجوید ز من هر دم بدلجویی دگر
چون تواندر راز آزادی زدن آنکس که یار
هر زمانش میکشد در بند گیسویی دگر
روی جمعیت کجا بیند بعمر خویشتن
آنکه باشد هر زمان آشفته روئی دگر
سر بمحراب از برای سجده کی آرد فرود
انکه دارد قبله هر دم طاق ابرویی دگر
من بیک رو چون شوم قانع که حسن روی او
مینماید هر دم از هر رو مرا روئی دگر
بر لب یکجو مجو آن سرو رعنا را که او
هر زمان باشد خرامان بر لب جوئی دگر
بر سر کویی نجنبی جلوه تا دیدیش رو
تا بحسن دیگری بینی تو در کویی دگر
با وجود آنکه اورا هیچ رنگ و بوی نیست
بینمش هردم برنگ دیگر و بویی دگر
گفته بودی مغربی را خوی ما باید گرفت
چون بگیرد چونکه دارد هر زمان خوئی دگر
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۹۴ - از سوادالوجه فی الدارین اگر داری خبر
از سوادالوجه فی الدارین اگر داری خبر
چشم بگشا و سواد فقر و کفر ما نگر
از سواد اینچنین کفر مجازی مردوار
سوی دارالملک از کفر حقیقی کن سفر
کفر باطل حق مطلق را بخود پوشیده نیست
کفر حق خودرا بخود پوشیده نیست ای پرهنر
تا تو در بند خودی حق را بخود پوشیده
با چنین کفری ز کفر ما کجا داری دگر
آنکه از سرچشمه کفر حقیقی آب خورد
بحر کفر هر دو عالم را تو پیشش چون نهر
چون بکلی یافت در شمس حقیقی مستتر
بدر گردید از ظهور نور خوشید آن قمر
کفر احمد چیست در شمس احد مخفی شدن
چیست طاها مظ۶ر کل ظهور نور خور
پس بگویید کاف کفر ما ز طاها برتر است
آنکه باشد از معانی و حقایق بهره ور
ایکه در بند قبول خاص و عامی روز و شب
کفر و ایمان را رها کن نام این معنی مبر
کفر و ایمان چون حجاب راه حقّند ای پسر
رو بسان مغربی از کفر و ایمان دگذر
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۹۵ - دیده سرگردان و نور دیده دایم در نظر
دیده سرگردان و نور دیده دایم در نظر
چشم در منظور ناظر لیک از وی بیخبر
گرچه عالم را بچشم دوست بیند دیده لیک
از بصر پنهان بود پیوسته آن نور بصر
دل بسان کوی سرگردان و غافل زان که او
وز خم چوگان زلف دوست باشد مستقر
نیست بیرون از خم چوگان زلفش یکزمان
دل که چون گوئی همیگردد در این میدان پسر
من نمیدان که عالم چیست یا خود کیست این
عقل و نفس و جسم و چرخش خوانی و شمس و قمر
با همه سرگشتگی و جنبش و نور و صفات
بیخبر گردون و ز گردون ماه از هر خور ز خور
ایدل ار خواهی بببینی دلبران را عیان
پاک و صافی ساز خود را آنگهی در خود نگر
در صفای خویشتن باید رخ دلدار دید
زانکه تو آیینه و دوست در تو جلوه گر
چونکه مطلوب تو از تو نیست بیرون بعد ازین
مغربی در خویشتن باید ترا کردن سفر
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۹۷ - میفرستد هر زمانی دوست پیغامی دگر
میفرستد هر زمانی دوست پیغامی دگر
میرسد دل را ازو هر لحظه الهامی دگر
کای دل سرگشته غیر از ما دلارامی مجوی
زانکه نتوان یافتن جز ما دلارامی دگر
از پی صیادی مرغ دل ما می نهد
خال زلفش هر زمانس دانه و دامی دگر
چوت توان هشیار بودن چون پیاپی می دهد
هر زمان ساقی شرابی دیگر از جامی دگر
گرچه اورا نیست آغازی و انجامی ولی
هر زمان داریم از او آغاز و انجامی دگر
در حقیقت هیچ نامی نیست او را گرچه او
مینهد مر خویش را هر لحظه ائ نامی دگر
دل بکامی از لب جانان کجا راضی شود
هر نفس خواهد کز او حاصل کند کامی دگر
هر که گامی بر هوای نفس ناسوتی نهد
در فضای نفس لاهوتی نهد گامی دگر
چون ز هر دشنام او یابم دعای هر نفس
کاشکی دادی مرا هر لحظه دشنامی دگر
گرچه ما مستغرق احسان و انعام وی ایم
میکنم از وی طلب هر ساعت انعامی دگر
جز رخ و زلفش که صبح و شام ارباب دلند
مغربی را نیست صبحی دیگر و شامی دگر
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۱۰۱ - نیست پنهان حق ز چشم مردمان و حق شناس
نیست پنهان حق ز چشم مردمان و حق شناس
گرچه هر ساعت نماید خویش را در هر لباس
هر زمان آید بلبسی یار از خلوت برون
گاه اطلس پوش گشته گاه پوشیده لباس
گر هزاران جامه پوشد قامت او هر زمان
بر نظر هرگز نگردد ملتبس زان البتاس
باده بیرنگ لیکن رنگهای مختلف
میشود ظاهر درو از اختلاف جام و کاس
در هزاران آینه هر لحظه رویش منعکس
میشود نا دیدنش دیدن ز روی انعکاس
از زبان جمله ذرّات عالم مهر او
می کند بر مستی خود هم ستایش هم سپاس
هر یکی از کثرت عالم که میبینی یکیست
پس ازین وحدت بدات وحدت توان کردن قیاس
نور هستی جمله ذرّات عالم تا ابد
میکند از مغربی چون ماه مهر از آفتاس
گر همیخواهی که ره یابی بسوی وحدتش
بگذراز خود یعنی از عقل و دل و جان و حواس
چون اساس خانه توحید بر فقر و فناست
جز که بر فقر و فنا نتوان نهادن این اساس
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۱۰۲ - میکند بر دل تجلی مهر رویش هر نفس
میکند بر دل تجلی مهر رویش هر نفس
تا که گردد نور ماه دل ز مهرش مقتبس
آنچه عالم خوانمش خورشید او راسایه است
در حقیقت سایه و خورشید یک چیزند و بس
چشم عنقابین مگس را نیست زان نشناسدش
گرچه عنقا را بچشم خود عیان بیند مگس
دیده بگشا بر سر خوان خلیل شه نشین
بهره از سر خلقت جو نه از نان و عدس
بلبلا اندر قفس گلشن ز یادت رفته است
چتد گویم قصه گلشن بمرغی در قفس
لقمه مردان نمیشاید بطفلی باز داد
سرّ سلطان را نشاید گفت هرگز با عسس
سرّ دریا را بقطره چند گویی مغربی
رو زبان بر بند از ین گونه سخنها سپس
نیر تبریزی : غزلیات
شماره ۲۴ - زلف سرکش بین که پروای پریشانیش نیست
زلف سرکش بین که پروای پریشانیش نیست
می دهد دلها به باد و چین به پیشانیش نیست
گشت زارم ای مسلمانان به فریادم رسید
چشم کافر دل که بوئی از مسلمانیش نیست
عقل رفت ار صبر بر غارت رود نبود شگفت
امن معدوم است در ملکی که سلطانیش نیست
کشتی ابرو خال کشتیبان و گیسو بادبان
دل مسافر حسن دریائی که پایانیش نیست
عشق سلطان قوی دل ناتوانی پس ضعیف
سرگرانیهای او دردی که درمانیش نیست
صد هزاران دل به تاری بسته جولان می دهد
بابلی چشمی که در سحر و فسون ثانیش نیست
سست پیمان است و با اغیار نارد سر وفا
گرچه این هم نیز دور از سست پیمانیش نیست
چونکه جانان می رود ای جان تو هم بربند رخت
بار دوش تن بود جانی که جانانیش نیست
حسن آنسوتر گذشته است از سخندانی تو را
ورنه نیر اعتراضی در سخندانیش نیست
نیر تبریزی : غزلیات
شماره ۴۲ - چند عمر اندر پی آب سکندر بگذرد
چند عمر اندر پی آب سکندر بگذرد
بگذر از ظلمات تن تا آبت از سر بگذرد
باد کبر از سر بنه کاین سر چو سر در خاک کرد
باد های مشکبو بر وی مکرر بگذرد
برد نقد عمر نرّاد سپهرت پاک تو
هی بگردان طاس تا دادت زششدر بگذرد
چنبر گیتی ترا از خار و خس پرویز نی است
دانه پاک آنگه شود از چشم چنبر بگذرد
عمر چونخواهد گذشتن خواه کوته خه دراز
به که با افسانه موئی معنبر بگذرد
عشق در بر ما ز عشق ما بر او افزونتر است
دلبر از دل نگذرد گر دل ز دلبر بگذرد
چون بر آتش میزنی در عاشقی مردانه زن
آب خه کم خه فزون زان پس که از سر بگذرد
بوکه تعبیری رود بر چین زلف روز و شب
ورد خوانم تا بخوابم مشک و عنبر بگذرد
دوشم از بر درگذشت و خونم از سربر گذشت
تا چه باشد سرگذشت اربار دیگر بگذرد
چشمی از مستی دمادم بنگرد برچین زلف
راست چون شاهی که با تمکین به لشگر بگذرد
فتنه عالم گیر شد ای سر و سرکش پایدار
کاین قیامت ترسم از غوغای محشر بگذرد
ماه من گر پرده مشکین براندازد ز رو
تیره آنروزی که بر خورشید خاور بگذرد
هر زمان که آید مرا یاد از خم ابروی او
راست پیش چشم من مرگ مصور بگذرد
نیّرا خونشد دل از یاد لبش ورزیده ریخت
بعد از اینم تا چها بر دیده تر بگذرد
نیر تبریزی : لآلی منظومه
بخش ۱۲ - وداع جناب سکینه با جناب علی اکبر
الوداع ای سرو ناز گلشن جان الوداع
الودای ای اکبر ناکام عطشان الوداع
دور تماشا قیل کیم اولدی دام صیاده اسیر
قمری آزادون ای سرو خرامان الوداع
نه امیدیلن داخی گلشنده قالسون عندلیب
اسدی چون باد خزان سولدی گلستان الوداع
آیربلوق چاقی بتشدی میزبانم یاتما دور
کیم کوچنده و سمدور تشییع مهمان الوداع
خصم کمفرصت یولوم چون سندن آیریلماق چنین
چوخ یامان برده دو تو شدی شام هجران الوداع
نه چکر شمر ال جفادن نه من اُلم قورتولوم
نه یتر فریادیمه بیر نامسلمان الوداع
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۲۹ - دل بسی گردید چون زلف تو دلداری نیافت
دل بسی گردید چون زلف تو دلداری نیافت
کو بغیر صید دلها در جهان کاری نیافت
هرکجا عشقت غمی دید اندر این جمعی که کرد
گوییا غیر از دل ما یار غمخواری نیافت
زاهدا زرق ریا در کوچه رندان مپوش
کین متاع آنجا بسی بردند و بازاری نیافت
چون خط و قد و رخت دل در گلستان ارم
سبزه و سرو و گلی و طرف گلزاری نیافت
دل به تنگ آمد ز درمان طبیبان چون کنم
او مگر چون شاهدی در عشق تیماری نیافت
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۳۳ - دلبرا در کشتن ما خود بگویی سود چیست
دلبرا در کشتن ما خود بگویی سود چیست
ور نخواهی کشتن از جور و ستم مقصود چیست
کس نمیپرسد ز احوال درون درد من
هم نمیپرسد یکی کین آه درد آلود چیست
زاهدا تا چند بر افعال ما منکر شوی
چون نمی دانی که اندر کار ما بهبود چیست
آه من میبینی و از سوز دل واقف نه ای
آتشی گر نیست پنهان خود بگو این دود چیست
جان همی کردم نثار اما همی ترسم که یار
گوید ای بی مایه رو این جان غم فرسود چیست
مدتی شد تا ز مژگان خون فشانم دم به دم
او نگفت ای شاهدی زین گریه‌ات مقصود چیست
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۳۷ - جان ز تن رفت و دل اندر عقد گیسویت بماند
جان ز تن رفت و دل اندر عقد گیسویت بماند
شد تنم هم خاک دروی تا ابد بویت بماند
خاک ره گشتم ولی شادم که بعد از سالها
گردی از خاک وجودم بر سر کویت بماند
در دل پر درد خود دیدم که در هرگوشه ای
بس نشان ها از خدنگ چشم جادویت بماند
سالها شستم به خوناب جگر لیکن نرفت
آن غباری را که بر روی دل از خویت بماند
نقش عالم را یکایک شستم از لوح خرد
همچنان در وی خیال قد دلجویت بماند
گر شدی دور از من اما شاهدی را در نظر
سجده گاهی از خیال طاق ابرویت بماند
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۴۹ - تیرت ار پیکان خونین از جگر بیرون برد
تیرت ار پیکان خونین از جگر بیرون برد
جان شیرین تیره رخت از هر گذر بیرون برد
با خیالت جان من در تن بسی دل خوش بود
لیک ترسم سیل اشکش از نظر بیرون برد
می پزم سودای زهد و توبه و آمد بهار
کو می صافی که این سودا ز سر بیرون برد
پرخطر راهست راه عشق و ما بی زاد و آب
سیل اشک ما مگر هم زین خطر بیرون برد
سرخ رو گردد به نزد عاشقانت شاهدی
خون دل را دمبدم از دیده گر بیرون برد
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۵۲ - در مجالس گر سخن زان لعل میگون می رود
در مجالس گر سخن زان لعل میگون می رود
کز چه می خندد صراحی از دلش خون می رود
زورقی میسازم از بحر خیالش دیده را
کیم شب از نوک پیکان نیل و جیحون می رود
در شب دیجور زلفش هر که دید آن قرص ماه
گرچه آید با کمال عقل مجنون می رود
دل کز آن زلف مسلسل می کشد سوی لبت
گوییا افعی گزیدش بهر معجون می رود
شاهدی چون بند آن چشمان مست از بیخودی
میدواند کو به سوی خانه‌اش چون می رود
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۷۶ - زلف مشکین را چو خوبان بر رخ زیبا نهند
زلف مشکین را چو خوبان بر رخ زیبا نهند
نعل بر آتش ز بهر بردن دلها نهند
هر خدنگی کافکنند از تیر مژگان بر جگر
مرهمی دیگر ز درد و داغ بر بالا نهند
وصف حسن دوست پیش جاهلان کج نظر
وسمه ای باشد که بر ابروی نابینا نهند
عاشقان را جا نشان یابند از پای سگش
بگذرند از عقل و هوش و سر به جای پا نهند
گر بچین آرد شمیم چین زلفش را نسیم
آهوان چین ز خجلت روی در صحرا نهند
شاهدی را خوب رویان میکشند از سوز هجر
بعد از آنش منتی هم بر دل شیدا نهند
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۷۷ - میکشد روی دلم هر دم به مهروی دگر
میکشد روی دلم هر دم به مهروی دگر
چون کنم با یک دلی هر گوشه دلجوی دگر
عهد کردم با خدای خود که جز ابروی دوست
سجده گاه خود نسازم طاق ابروی دگر
شد مشام جان معطر از شمیم روی دوست
ای صبا بهر خدا از طره‌اش بوی دگر
یک سر مو از دهانش چونکه معلومم نشد
با میانش هم خیالی بستم از موی دگر
میبرد دلهای مردم را به سحر آن چشم مست
چون لبت او در همه آفاق دلجوی دگر
شاهدی را منزل جانش بود کوی نگار
دل فرود آید ورا یک لحظه در کوی دگر
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۸۱ - تا خیال قامتت بگذاشت ما را در ضمیر
تا خیال قامتت بگذاشت ما را در ضمیر
با علو همت قد تو طوبی در قصیر
من نه تنها بسته زنجیر زلفین توام
بسته ای بر هر سر مویی چو من چندین اسیر
ما فقیرانیم بر درگاهت ای شاه کرم
از کمال لطف خود گه گه نظر کن بر فقیر
گرچه داری تو فراغت از دل پردرد ما
هست دل را مرهم تیر تو فردا ناگزیر
شاهدی تا کی زند این طبل پنهان در غمت
طشت من افتاد از بام و برآوردم نفیر