تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۳۷ - زآتش عشق تو در هرجا که مأوا می‌کنم
زآتش عشق تو در هرجا که مأوا می‌کنم
همچو بوی عود خود را زود رسوا می‌کنم
کم‌فضایی بین که مثل غنچه در گلزار دهر
همچو گل می‌پاشم از هم گر دلی وا می‌کنم
بی‌کسم چندان‌که جسم خویش می‌کاهم چو نی
همدمی تا از برای خویش پیدا می‌کنم
سربه‌زیرم از حیای او نه از وهم رقیب
کافر عشقم اگر از شاه پروا می‌کنم
می‌دهم دل تا بگیرم زلف در بازار حسن
مصحفی آورده با زنّار سودا می‌کنم
گرچه هستم از تهی‌دستان ولی همچون حباب
خویش را از یک نفس واصل به دریا می‌کنم
چون ز شیخان ریایی مطلبی حاصل نشد
بعد از این قصاب در میخانه مأوا می‌کنم
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۴۱ - بر میان تاری ز زلف یار می‌خواهد دلم
بر میان تاری ز زلف یار می‌خواهد دلم
سبحه را افکنده و زنّار می‌خواهد دلم
تا نشانی هست از غم‌خانه زندان دوست
کافرم گر جانب گلزار می‌خواهد دلم
تا نشینی در میان چون نقطه بر گرد سرت
یک قدم رفتار چون پرگار می‌خواهد دلم
روشن آن مجلس که از حسن تو باشد تا به صبح
چون کواکب دیده بیدار می‌خواهد دلم
نه فلک را باده شوقت به چرخ آورده است
هم از این می باده سرشار می‌خواهد دلم
در فراقت جان من عمری است تاب آورده‌ایم
یک نفس در طاقت دیدار می‌خواهد دلم
آن‌قدر قصاب می‌دانم که از کون و مکان
عشق را می‌خواهد و بسیار می‌خواهد دلم
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۴۶ - گر در این ظلمت چراغی پیش پا می‌داشتم
گر در این ظلمت چراغی پیش پا می‌داشتم
راه بر سرچشمه آب بقا می‌داشتم
سرنگون از چه نمی‌افتادم از خود بی‌خبر
چشم اگر بر نقش پای رهنما می‌داشتم
می‌زدم بر سنگ بس رنجیده‌ام از روزگار
گر به کف آیینه گیتی‌نما می‌داشتم
می‌شدم در زیر بار منت گردون هلاک
گر جُوی در زیر این نه آسیا می‌داشتم
پای همت می‌زدم بر فرق چرخ مستعار
تکیه‌ای گر بر سریر بوریا می‌داشتم
دیده‌ام زین خاکدان می شد سفید از انتظار
گر ز دست خلق چشم توتیا می‌داشتم
خرمنم را باد غم می‌داد بر باد فنا
گر ز کشت دهر یک جو مدعا می‌داشتم
پاک می‌سودم به هم ز افسوس تا گلگون شود
هر دو کف گر خواهش رنگ حنا می‌داشتم
اولین گامم نخستین پایه معراج بود
آنچه در سر هست اگر در زیر پا می‌داشتم
دیده گر می‌دوختم از سیم قلب روزگار
در نظر اکسیر بهر کیمیا می‌داشتم
می‌گذشتم گر ز جسم عاریت چون بوی گل
جا در آغوش و بر باد صبا می‌داشتم
دولت تیزی که زیر تیغ خون‌ریز تو بود
من طمع از سایه بال هما می‌داشتم
کاش جای توتیا قصاب روز واپسین
در نظر قدری ز خاک کربلا می‌داشتم
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۵۲ - بهر قتلم داد پیغامی که من می‌خواستم
بهر قتلم داد پیغامی که من می‌خواستم
از لبش حاصل شد آن کامی که من می‌خواستم
از جواب تلخ آن شیرین‌زبان راضی شدم
بود در این قند بادامی که من می‌خواستم
شد درون سینه نقش خاتم دل داغ‌دار
کرد پیدا این نگین نامی که من می‌خواستم
سر زد از گرد عذار یار خط دل‌فریب
در چمن گسترده شد دامی که من می‌خواستم
ناله همدم، آه، آتش‌بار، مژگان، خون‌چکان
داد آخر آن سرانجامی که من می‌خواستم
گردش چشمی ز یک نظّاره‌ام مستانه کرد
داد ساقی باده از جامی که من می‌خواستم
از خم زلف تو آزادی نخواهد یافتن
مرغ دل افتاده در دامی که من می‌خواستم
در تبسم گفت زیر لب که قربانم شوی
آخر آن مه داد دشنامی که من می‌خواستم
بی‌تأمل در رهش قصاب کردم جان نثار
شد نصیب امروز آرامی که من می‌خواستم
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۵۴ - گفت دلبر بر من از حسرت نگر گفتم به‌چشم
گفت دلبر بر من از حسرت نگر گفتم به‌چشم
غیر من بر دیگری منگر دگر گفتم به‌چشم
گفت اگر داری سر وصلم در این محنت‌سرا
بایدت کرد از جهان قطع نظر گفتم به‌چشم
گفت دور از ماه رخسارم نباید بازداشت
چون کواکب دیده هر شب تا سحر گفتم به‌چشم
گفت اگر داری هوای گرد سر گردیدنم
تا بگویم آمدن باید به سر گفتم به‌چشم
گفت دور عارضم در تیرگی چون مردمک
بایدت بنشست هر شب تا سحر گفتم به‌چشم
گفت اندر بزم من گریان و سوزان همچو شمع
غوطه باید خورد در خون جگر گفتم به‌چشم
گفت اگر خواهی که باشی در شهادت سرخ‌روی
خون به جای اشگ بار از چشم تر گفتم به‌چشم
گفت اگر قصاب می‌خواهی گلی گیری از آب
بایدت تر ساخت خاک رهگذر گفتم به‌چشم
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۶۲ - داغ دل را کرد از چاک آشکارا پیرهن
داغ دل را کرد از چاک آشکارا پیرهن
عاقبت در عشق ما را ساخت رسوا پیرهن
تنگ در آغوشش آوردن نصیب ما نشد
نامسلمان شانه، کافر سرمه، ترسا پیرهن
مگذر از حق بی تو هر شب تا سحر در سوختن
می‌کند امدادها چون شمع با ما پیرهن
نشئه کیفیت معنی ز لفظ نازک است
باده را پوشند می‌خواران ز مینا پیرهن
صدق پیش آور که از اعجاز خوبان دور نیست
دیده یعقوب را گر ساخت بینا پیرهن
سینه شد قصاب چون گل چاک‌چاک از دست صبر
بر رخ دل عاقبت بگشود درها پیرهن
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۶۶ - کی شود معلوم هر بیگانه‌ شرح حال من
کی شود معلوم هر بیگانه‌ شرح حال من
دیگری جز دوست آگه نیست از احوال من
چون ز خویش آگه توانم گشت کز بخت سیاه
تار سازد خانه آیینه را تمثال من
مرغ تصویرم مرا در دل غم پرواز نیست
روز اول بسته بر مویی مصوّر بال من
همچو داغ لاله از بی‌حاصلی در این چمن
می‌نماید تیره بختی در قبال آل من
با غم هجر تو شب‌های جدایی راز دل
می‌کند اظهار بی‌ایما زبان لال من
زاهدا برخیز تا قسمت کنیم اسباب عیش
حور جنّت از تو، درد و داغ جانان مال من
ز انتظار مقدمش قصاب در راه طلب
من شدم پامال صبر و صبر شد پامال من
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۶۹ - ای که خاک آستانت سجده‌گاه عاشقان
ای که خاک آستانت سجده‌گاه عاشقان
خشت و فرش بارگاهت مهر و ماه عاشقان
سر به تاج قیصر و خاقان نمی‌آرد فرو
در سریر خاکساری شب‌کلاه عاشقان
گم شود خورشید از کثرت به زیر دست و پا
چون برون آیند در محشر سپاه عاشقان
کشتگان ناز او را شاهدی در کار نیست
چهره زرد است در محشر گواه عاشقان
تا به کی خواهی شکستن خاطر قصاب را
جان من پرهیز کن از تیر آه عاشقان
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۷۳ - من نمی‌گویم که منع نرگس غماز کن
من نمی‌گویم که منع نرگس غماز کن
بنده چشمت شوم تا می‌توانی ناز کن
کار عشاق پریشان‌روزگار از دست رفت
چند روزی تار قانون محبت ساز کن
می‌توان آیینه کردن محرم اسرار خویش
چون زبان بسته‌ام دادی انیس راز کن
کس چو من آشفته زلف دلاویز تو نیست
گر پریشان‌خاطری خواهی مرا آواز کن
گلشن دل‌ها است در پهلویت از بند قبا
یک گره بگشا و چندین غنچه را دل‌باز کن
سر زد از گرد عذار یار خط ای مرغ دل
طرفه‌دامی در چمن گسترده شد پرواز کن
ناوکش قصاب سرگرم از تن خاکی گذشت
می‌رسد از گرد ره تیرش به دل در باز کن
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۷۵ - عالمی را کرده سرگردان طواف کوی تو
عالمی را کرده سرگردان طواف کوی تو
می‌نماید کج به مردم قبله ابروی تو
پنجه خورشید برمی‌تابد از روی غضب
از غرور حسن زور و قوت بازوی تو
در رهت از روی شوق ای قبله جان کرده‌ام
پشت بر محراب تا دیدم خم ابروی تو
رو به هر جایی کسی دارد برای حاجتی
هست ما را ای شه درماندگان رو سوی تو
در بساط عشق چون پروانه آخر سوختیم
ای چراغ عاشقان از اشتیاق روی تو
وادی عشق است و در گردن من دیوانه را
کار صد زنجیر برمی‌آید از یک موی تو
پای تا سر عدل را نازم که در صحرای عشق
می‌ستاند باج از شیر ژیان آهوی تو
دست کوتاه است از دامان آتش خار را
چون کشد قصاب این آتش‌عنان خوی تو
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۷۶ - درد او هرچند بسیار است در جان باش گو
درد او هرچند بسیار است در جان باش گو
یار از این معنی خبردار است پنهان باش گو
ما که در پیش غم اصلاً پای کم ناورده‌ایم
مدعای او گر آزار است هجران باش گو
کلبه بی‌دوست را تعمیر کردن ابلهی است
دل تهی چون از غم یار است ویران باش گو
در حقیقت منصب آیینه و عاشق یکی است
هر دو را مقصود دیدار است عریان باش گو
از شکرخند سپهر پرفریب از ره مرو
آخر این بی‌رحم خون‌خوار است خندان باش گو
جنس دانش را نمی‌گیرند بی‌دردان به هیچ
این گهر چون بی‌ خریدار است ارزان باش گو
می‌کند قصاب جوش گریه روشن دیده را
تا چراغ ما شرربار است سوزان باش گو
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۸۱ - می‌رسی از راه و بهر ما صفا آورده‌ای
می‌رسی از راه و بهر ما صفا آورده‌ای
از دیار حسن سوقات وفا آورده‌ای
بر متاع حسن اگر نازی کنی می‌زیبدت
تاجر حسنی تو و جنس حیا آورده‌ای
آنچه می‌بینیم و از حسن تو هم یوسف نداشت
این همه لطف و ملاحت از کجا آورده‌ای
این خط سبز است بر دور لب چون شکرت
یا برات تازه بهر قتل ما آورده‌ای
می‌توانی کشت از نظّاره‌ای قصاب را
گر شکرخندی برای خون‌بها آورده‌ای
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۸۷ - ترک سر ناگفته دل بر مهر جانان بسته‌ای
ترک سر ناگفته دل بر مهر جانان بسته‌ای
نیستی عاشق چرا بر خویش بهتان بسته‌ای
سعی کن ای دیده تا پیدا کنی سرچشمه‌ای
چون صدف دل را چرا بر ابر نیسان بسته‌ای
هیچ‌کس از سحر چشمت سر نمی‌آرد برون
از نگاهی راه بر گبر و مسلمان بسته‌ای
منزل جمعیت آسایش دل‌ها است این
چیست این تهمت که بر زلف پریشان بسته‌ای
در لبت موج تبسم بخیه دل‌های ما است
خون چندین زخم از گرد نمکدان بسته‌ای
صید دام افتاده را صیاد بندد بال و پر
حیرتی دارم که چونم رشته بر جان بسته‌ای
کی فراموشت کنم ای جان گره بگشا ز زلف
از چه‌ام این رشته بر انگشت نسیان بسته‌ای
گوسفند تو است قصاب از نظر نندازیش
تربیت کن بهترش چون خویش قربان بسته‌ای
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۹۵ - آنکه رخ بنمود و روشن ساخت جان در تن تویی
آنکه رخ بنمود و روشن ساخت جان در تن تویی
آنکه آتش زد به من چون برق در خرمن تویی
آنکه اندر یک تبسم کرد جان در تن تویی
آنکه جان بگرفت از یک زهر چشم از من تویی
شعله‌های آه جان‌سوز از که می‌پرسی که چیست
آنکه زد بر آتش بیچارگان دامن تویی
ای نسیم کوی یار این سرگرانی تا به کی
می‌رساند آنکه بر ما بوی پیراهن تویی
جلوه کن در باغ تا گیرند گل‌ها از تو رنگ
چون جمال‌آرا و زینت‌بخش این گلشن تویی
می‌رساند آنکه در عالم برای پرورش
مور اعمی را ز احسان بر سر خرمن تویی
در حریم عاشقان دوست جای غیر نیست
آنکه چون مهر تو در دل می‌کند مسکن تویی
چشم آمرزش به درگاه تو دارم روز و شب
می‌تواند آنکه بخشاید گناه من تویی
می‌توانی پرتوی قصاب را در دل فکند
آنکه شمع مهر و مه را می‌کند روشن تویی
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۹۶ - رخ نمودی عاشقم کردی گذشتی یار هی
رخ نمودی عاشقم کردی گذشتی یار هی
مردم از درد جدایی رحمی ای دلدار هی
ای طبیب من چو انصاف است، بی‌رحمی چرا
می‌توان یک بار آمد بر سر بیمار هی
بعد مردن بر مزارم بگذر ای سرو روان
زنده‌ام کن باز از یک جلوه رفتار هی
می‌کنی بر رغم من با غیر الفت شرم دار
عاقبت خواهی پشیمان گشت از این کردار هی
عزل و نصب حسن و خوبی پنج روزی بیش نیست
زود خواهی کرد از این کرده استغفار هی
آنچه با ما کرده در خوابی ز خویش آگه نه‌ای
می‌شوی آخر از این خواب گران بیدار هی
گفته‌ات بیجا بود قصاب و کردارت خطا
داد از این گفتار و صد فریاد از این کردار هی
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۳۰۵ - بس که کردم گریه شد خونابم از اعضا تهی
بس که کردم گریه شد خونابم از اعضا تهی
دیده‌ام شد ز انتظار او ز دیدن‌ها تهی
تا شدی از دیده غایب جان ز جسم آمد به لب
مست را پیمان پر شد گشت چون مینا تهی
یافتم دیگر که کاری برنمی‌آید از او
چون سر شوریده ما گشت از سودا تهی
خشک شد با آنکه چشمم چشمه زاینده بود
از هجوم گریه آخر گشت این دریا تهی
چون جرس عمری به سر بردیم در افغان نشد
محمل او ذره‌ای از بار استغنا تهی
پرتو نور تو دارد جلوه در آیینه‌ها
چون نظر برداشتی ماندند قالب‌ها تهی
می بخور قصاب و عشرت کن که در بزم قضا
بادهٔ محنت نشد هرگز ز جام ما تهی
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۳۱۳ - در زمان ما نمی‌بارد سحاب زندگی
در زمان ما نمی‌بارد سحاب زندگی
خشک گردیده‌ست در سرچشمه آب زندگی
از جفای بی‌حد ایام و گردش‌های دهر
گشته کوته رشته عمرم ز تاب زندگی
نیست آسایش به بزم دهر، در مینای تن
هست باقی قطره‌ای تا از شراب زندگی
با دو چشم خون‌چکان عمری است اندر آتشم
نیست کس در عشق بیش از من کباب زندگی
می‌رود با آنکه در یک روز و شب صدساله راه
اضطراب ما بود بیش از شتاب زندگی
غیر شرح نامرادی معنی دیگر نداشت
درس هر فصلی که خواندیم از کتاب زندگی
کی توان آمد برون از زیر بار یک نفس
وای اگر در حشر پرسندت حساب زندگی
شرح نتوان کرد پیش کس ز جور چرخ پیر
آنچه ما دیدیم ز ایام شباب زندگی
می‌توان قصاب گفتش در جهان رویین‌تن است
هرکه می‌آرد در این ایام تاب زندگی
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۳۱۴ - بر رخ هر آرزو در بند تا محرم شوی
بر رخ هر آرزو در بند تا محرم شوی
دیده پوش از سیر باغ خلد تا آدم شوی
می‌کند از ترک لذت موم جا در چشم داغ
دل ز وصل انگبین بردار تا مرهم شوی
زد حباب از خودنمایی خیمه از دریا برون
چون صدف پستی گزین تا با گهر همدم شوی
ز آرزوی مور نه بر دیده انگشت قبول
تا توانی چون سلیمان صاحب خاتم شوی
سربلندی بایدت، افتاده‌ای را دست گیر
مرده‌ای احیا نما تا عیسی مریم شوی
بندبند استخوانم همچو نی دارد فغان
خواهی‌ام کردن نوازش گر به من همدم شوی
کشته آن غمزه‌ام قصاب چون، خاک تو را
جام اگر سازند جا دارد که جام جم شوی
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۳۱۷ - نیست هم‌دردی که بردارد ز دل بار کسی
نیست هم‌دردی که بردارد ز دل بار کسی
در جهان یا رب نیافتد با کسی کار کسی
هیچ بیداری نباشد خفته‌ایش اندر کمین
چون‌که در خوابی بترس از چشم بیدار کسی
کعبه رفتن دل به دست آوردن خلق است و بس
سودمند است آنکه می‌گردد خریدار کسی
هیچ‌کس جانا نمی‌سوزد چراغش تا به صبح
پر مخند ای صبح صادق بر شب تار کسی
در جهان قصاب گر خواهی بمانی در امان
خویش را راضی مکن از بهر آزار کسی
قصاب کاشانی : ابیات پراکنده
شماره ۱ - چون به کف گیری ز بهر امتحان آیینه را
چون به کف گیری ز بهر امتحان آیینه را
می‌کند نور رخت در جسم جان آیینه را