تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۱۵۲ - از بزم رفتنی که گلستان الفت است
از بزم رفتنی که گلستان الفت است
دشنام دادنی که غزلخوان الفت است
کم حرف بودنش نمک خوان الفت است
داغ کناره اش گل دامان الفت است
چاک دلم نشان گریبان الفت است
گردم به باد رفته دامان الفت است
تا لب گشوده ای سخنت سبزگشته است
حرف تو طوطی شکرستان الفت است
گرم اختلاطیی که به دل نیشتر زند
خون فسرده کله جوشان الفت است؟
وحشی غزال من که تغافل کمند اوست
با این رمیدگی نگهش جان الفت است
جمعیتی که گرمی بازار حشر از اوست
تعبیر خوابهای پریشان الفت است
سرمشق آشنایی جاوید می دهد
بیگانه خوی من که نگهبان الفت است
گیرد نسیم سرخط بیگانگی زمن
گردم به باد رفته دامان الفت است
از ساغر محبت دلهای بی نفاق
در بزم سینه سیر چراغان الفت است
هرگز نمی رود ز دلش یاد کین من
دیرینه دشمنی ز عزیزان الفت است
بیکار نیست وحشت از خود رمیدگی
سوداگر قلمرو سامان الفت است
گردم در آشیانه عنقا غریب نیست
بیگانه خوی من قسمش جان الفت است
وحشت زمن جناغ محبت نمی برد
چاک دلم نشان گریبان الفت است
از دیدنش کنم ز دل خویش یاد اسیر
آیینه از غریب نوازان الفت است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۱۵۴ - بلبل بیا که ناله ارزان غنیمت است
بلبل بیا که ناله ارزان غنیمت است
ابر بهار و صحبت یاران غنیمت است
از هر لبی نوای دگر می توان شنید
تعبیر خوابهای پریشان غنیمت است
عمر عزیز کینه عبث می رود به باد
فرصت غنیمت است عزیزان غنیمت است
گلبازی اشاره و ایما شکفته تر
در سنگلاخ سیر گلستان غنیمت است
یک جلوه مهربانی احباب و صد بهار
از ابر خشک شوخی باران غنیمت است
هر یک طراز جیب و کناری است گل بچین
گلهای خیر صحبت یاران غنیمت است؟
هر یک خدیو دهری و هریک امام شهر
وحشت بیا که الفت ایشان غنیمت است
راه گریز هیچ ندانی خوش است اسیر
بودن در این مجادله نادان غنیمت است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۱۵۷ - رسوای دهرم و غم پنهاینم به جاست
رسوای دهرم و غم پنهاینم به جاست
خاکم به باد رفت و گرانجانیم به جاست
حیرت پرست یاد تو بودم جنون رسید
از یاد خویش رفتم و حیرانیم به جاست
در دیده نقش کعبه و در دل هوای دیر
هرگز نه کافری نه مسلمانیم به جاست
معمورتر زخانه آیینه گر شوم
در دل غبار حسرت ویرانیم به جاست
از گریه پر غبار مرا گل مکن اسیر
غافل مشو که ذوق پریشانیم به جاست
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۱۵۸ - یک حرف شکوه از لب خشنود برنخاست
یک حرف شکوه از لب خشنود برنخاست
بسیار سوختیم و زما دود بر نخاست
محروم داشت جلوه دیدارش از ایاز
عاشق به نا امیدی محمود بر نخاست
سیلاب عشق خاک وجودم به باد داد
گردی که بر دل از غم او بود بر نخاست
از بس دلم به دامن همت کشید پای
در پیش پای شاهد مقصود برنخاست
مقصد ز عشق لذت سوز است اسیر و بس
شادم که داغ لاله نمکسود بر نخاست
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۱۷۱ - تنگ غم تو خانه دل از هوا پر است
تنگ غم تو خانه دل از هوا پر است
لب از ترانه خالی و گوش از نوا پر است
در دام شکوه ناله شکستن چه لازم است
دنیا فراخ و سلسله بسیار و جا پر است
از خاطرش اراده نظاره برده ایم
آیینه داغ شو که دل او ز ما پر است
جوش بهار گردش چشم سیاه کیست
صد شیشه گشت خالی و جام هوا پر است
بی خون من بهار ستم گل نمی کند
پیمانه ام ز شبنم باغ وفا پر است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۱۸۵ - اقلیم درد را سحر و شام دیگر است
اقلیم درد را سحر و شام دیگر است
مستان عشق را رم و آرام دیگر است
عنقا به زور بال تجرد بلند شد
بی قید نام و ننگ شدن نام دیگر است
دردسر خمار ندارد شراب عشق
دل مست ساقی دگر و جام دیگر است
سرسایه ای چو سایه تیغ تو جست اسیر
او را در این دیار سرانجام دیگر است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۱۸۸ - شمشیر عشق را نمک شرم جوهر است
شمشیر عشق را نمک شرم جوهر است
تا گریه پردگی نشود خنده جوهر است؟
این صوت وجد صوفی حق ناشناس ما
تکرارهای لال و سرافشاندن کر است
روشندلی ز پرتو آزادگان طلب
آیینه زنده کرده نام سکندر است
شهرت به گرد آبله پا نمی رسد
عنقای عشق را دل دیوانه بهتر است
موج اجابت از دل ما جوش می زند
سرچشمه قبول دعا دیده تر است
می سوزم از خیال قدی دور چشم بد
گرد مزارم از پر پرواز بهتر است
دیوانگی غبار مرا می دهد به باد
اکسیر بی نشانی من کیمیاگر است
یک حرف بیش نیست ز تفسیر رازها
معنی یکی است گر چه عبارت مکرر است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۱۹۰ - روز جزا خجالت سرشار نارساست
روز جزا خجالت سرشار نارساست
جرمم زیاده از حد و اقرار نارساست
خالی زگفتگو نشود دل چو گشت پر
مطلب بلند و رشته گفتار نارساست
تسبیح زد به دل نفس جستجو گره
چندانکه دید کوشش زنار نارساست
نشنیدن و نگفتن و حیرت بهانه ای است
اسرار بی نهایت و اظهار نارساست
شکر خدا اسیر که کار تو با خداست
هر چند دست عشق و دل یار نارساست
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۱۹۱ - ساقی همین نه از تو دل ما در آتش است
ساقی همین نه از تو دل ما در آتش است
ساغر به خون نشسته و مینا در آتش است
روشن چراغ دیده ز یاد تو کرده ایم
بر هر چه بنگریم تماشا در آتش است
از بسکه داغ جلوه او گشته درچمن
مانند شعله سرو سراپا در آتش است
از پای یک خمند گل و شمع تردماغ
هر کس به رنگ دیگر از آنجا در آتش است
یاد نگاه گرم تو شد برق خرمنم
چون آه خود مرا همه اعضا در آتش است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۱۹۲ - قطع نظر جزای دل بدگمان خوش است
قطع نظر جزای دل بدگمان خوش است
تیغ نهان گداز طراز میان خوش است
اکسیر آبروست سفر در رکاب عشق
پرواز گوهر از صدف آشیان خوش است
آخر دچار تیر تو شد استخوان من
بال هما گشادن بال کمان خوش است
گل گل شکفته مجلس نیرنگ روزگار
تا هست حرف صافدلی در میان خوش است
در زیر چرخ وسعت یک انتعاش نیست
پرواز بال بسته در این گلستان خوش است
زنجیر را چو تار نفس پاره می کند
دیوانه ای است دل که به بند زبان خوش است
راز نهان ز صفحه سیما نخواندگان
آن دل که نیست خون شده امتحان خوش است
دیوانگی است دامش و زنجیر دانه اش
صیاد ما پری است ز مردم نهان خوش است
امشب که چشم شوخ تو خوابش نمی برد
تا حشر اگر اسیر شود قصه خوان خوش است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۱۹۳ - آتش زدی به لاله، عذار اینچنین خوش است
آتش زدی به لاله، عذار اینچنین خوش است
گل گل شدی ز باده، بهار اینچنین خوش است
بی او تمام وصلم و با او تمام هجر
الفت میان عاشق و یار اینچنین خوش است
سیماب باج می دهم و بیخودی خراج
صبر اینچنین خوش است و قرار اینچنین خوش است
گردش به بوی گل سبق جلوه می دهد
دل صیدگاه او که سوار اینچنین خوش است
صوفی که منع باده کشان می نمود دوش
زد چند دور و گفت مدار اینچنین خوش است
گاه از نگاه و گه ز تغافل روم ز دست
مستی چنین خوش است و خمار اینچنین خوش است
بوی تو از غبار سمندش به باد رفت
ای گل پیاده شو که سوار اینچنین خوش است
مستیم و بیقرار و اسیر نگاه یار
الحق نشاط سیر و شکار اینچنین خوش است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۰۴ - گلبانگ عاشقان چمن راز بلبل است
گلبانگ عاشقان چمن راز بلبل است
تا گوش کار می کند آواز بلبل است
دل می رمد ز گلشن حیرت مکن سؤال
هر لب گشودنم پر پرواز بلبل است
طوفان ناله می دمد از باغ گریه ام
گلهای اشک من صدف راز بلبل است
شد شیشه ام زباده گلرنگ موج گل
تا جلوه کرده خانه برانداز بلبل است
مخمور گل پرست شد از شوق جام اسیر
در سینه اش چو دل تپد انداز بلبل است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۰۶ - ممنون خویش بودن دل قوت دل است
ممنون خویش بودن دل قوت دل است
درخاک و خون تپیدن دل عادت دل است
بادام تلخ چاشنی عیش دیده است
درکام زهر غوطه زدن لذت دل است
نشو و نما چو خار بن از پیش دیده است
در شهره مشقت دل راحت دل است
رنگ شکسته زینت قلب سیاه نیست
بی دست و پا شدن اثر جرأت دل است
کسی اختیار خویش به دشمن نداد اسیر
هر جا رسید کار من از دولت دل است
تا روز عیش حشر پریشان صبحدم
تعبیر خواب یکشبه جمعیت دل است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۱۱ - توفیق زاده نظر پاک من دل است
توفیق زاده نظر پاک من دل است
شمع چمن فریب سر خاک من دل است
از ترکتاز شعله قدان بیش از این مپرس
چیزی که مانده از خس و خاشاک من دل است
باغ من است و چشم من است و چراغ من
صهبای من پیاله من،تاک من دل است
هر اضطرابش آینه جان عالمی است
خورشید و ماه و انجم و افلاک من دل است
آیینه دار غفلت و مشاطه شعور
اکسیر ساده لوحی ادراک من دل است
فیض اثر دعای سحر گلشن نظر
صید مراد دل (و) فتراک من دل است
دنیا و آخرت نفس صبح و شام او
گلشن طراز دیده نمناک من دل است
تا یاد یار گلشن اندیشه است اسیر
آیینه دار خاطر غمناک من دل است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۱۲ - شوخیش بسکه وحشی افسانه دل است
شوخیش بسکه وحشی افسانه دل است
در دیده می نشیند و بیگانه دل است
اهل وفا ز دیدن هم گشته اند مست
رنگ شکسته باده پیمانه دل است
عمرش به عذر خواهی مهر و وفا گذشت
عاشق خجل ز تربیت دانه دل است
وحشی نگاهی از در و دیوار می چکد
چشم غزال روزن ویرانه دل است
از خاکروبیش به نوا می توان رسید
گوهر غبار گوشه ویرانه دل است
آهو نظر ز تربت دیوانه دیده است
معلوم می شود که پریخانه دل است
دارد حیا اسیر تو را در لباس عقل
عمری است کز نگاه تو دیوانه دل است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۱۷ - هر چند باده قوت دل و شربت گل است
هر چند باده قوت دل و شربت گل است
با شیشه دشمنیم که خون دار بلبل است
جور تو را چو شهد نموده است عاقلی
این زهر خوشگوار که نامش تحمل است
گر خوی عشق پاک ندانی بیان کنم
بوی گل و فروغ می و اشک بلبل است
در چشم دیگران خس و خاشاک و خار باد
در پیش ما غبار رهش نکهت گل است
عبرت ز وضع شعله و اخگر توان گرفت
هر آرزو که هست به بند تنزل است؟
اکسیر همت دل درویش ما شود
آن کیمیا که اسم شریفش توکل است
تمکین عشق پاک کم از حسن پاک نیست
مگذر ز حق جواب تغافل تغافل است
ترسم میانه من و بلبل جدل شود
پر ماجرای شوخ میان تو و گل است
با فکر لعل او که به خاطر نمی رسد
خون سازد آن کسی که اسیر تأمل است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۲۲ - تسلیم اسیر سلسله انقیاد ماست
تسلیم اسیر سلسله انقیاد ماست
هر چیز بر مراد نباشد مراد ماست
ما خانه زاد مطلب دیرینه خودیم
مطلب چو دیر پیر شود خانه زاد ماست؟
ما را به خواب کردن ساعت چه احتیاج
بیش از ستاره گردش گردون به یاد ماست
پروانه برون شبستان کثرتیم
وحدت چراغ انجمن اعتقاد ماست
صید اسیر سلسله خواهش توایم
هر چیز بر مراد تو باشد مراد ماست
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۳۴ - دردی که رنگ چاره نداند دوای ماست
دردی که رنگ چاره نداند دوای ماست
شمعیم و زود کشتن ما خونبهای ماست
در عاشقی به اوج توکل رسیده ایم
از فیض فقر بال هما بوریای ماست
درکشتی حباب کشیدیم رخت خویش
خاطر شکسته ایم و خطر ناخدای ماست
در بزم بیخودان تو قانون دیگر است
لب بسته ایم و ساز خموشی نوای ماست
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۴۴ - کی در صفا چو تیغ تواش سینه روشن است
کی در صفا چو تیغ تواش سینه روشن است
بی جوهری ز چهره آیینه روشن است
از فیض آب گوهر پیکان تیر او
در بحر عشق چون صدفم سینه روشن است
غم نیست گر به روی تو گاهی کند نگاه
چون آفتاب کوری آیینه روشن ا ست
زاهد خیال شیشه می کرد وکور شد
آه که مرا که در شب آدینه روشن است؟
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۴۷ - دریا نمی ز اشک نمک پرور من است
دریا نمی ز اشک نمک پرور من است
دوزخ تفی ز گرمی خاکستر من است
دردسر خمار ندانسته ام ز چیست
نومیدم و شکسته دلی ساغر من است
دیوانگی به مکتب خاموشیم نشاند
سربسته راز بیخبری دفتر من است
هر ساعتم به رنگ دگر سوخته است عشق
طرح بهار گرده خاکستر من است
بیگانگی مکن که نکو می شناسمت
هر خون که کرده تیغ تو زیر سرمن است
تا پرگشوده ام شده ام صید بی غمی
پرواز برق خرمن بال و پر من است
گردید عقل درد ته ساغرم اسیر
تا نشئه شراب جنون آور من است