تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۲۳ - فانوس شمع خلوت دیدار گشته ام
فانوس شمع خلوت دیدار گشته ام
آیینه خانه دل بیدار گشته ام
از فیض باده باطن من صاف گشته است
شبها ز راز صبح خبردار گشته ام
شمع زبان ز پرتو دل در گرفته است
خجلت گداز خلوت اظهار گشته ام
ساقی پیاله ای که تماشای بیخودی است
مانند شعله حوصله گلزار گشته ام
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۲۶ - مشغول یاد اوست دل پاره پاره ام
مشغول یاد اوست دل پاره پاره ام
رقصد ز شوق بر سر مژگان نظاره ام
روزی که فال منصب دیوانگی زدم
زنجیر سبحه گشت پی استخاره ام
تا شد زگریه ام شفقی رنگ آسمان
چون داغ لاله غوطه به خون زد ستاره ام
تا از خیال روی تو دیوانه گشته ام
گل رشک می برد به گریبان پاره ام
تا در طلسم شیشه فتادم چو بوی می
خوشتر می دو ساله ز عمر دوباره ام
خورشید را چو عارض او گفته ام اسیر
شرمنده کرد دوری آن استعاره ام
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۲۷ - لب تر نکرده از می هستی پیاله ام
لب تر نکرده از می هستی پیاله ام
داغ تو کرده گل به گریبان چو لاله ام
تا چون جرس زبان فغانم گشوده اند
دل گشته است یک گره از تار ناله ام
ساقی زیک پیاله خرابم بهار کو
عمر دوباره داد شراب دو ساله ام
شرمنده غنچه ام ز نسیمی نبوده است
هرگز گره ز دل نگشوده است لاله ام
از بس ز بیم خوی تو دزدیده ام نفس
یک پرده پست تر ز خموشی است ناله ام
درگلستان ز باده خون جگر اسیر
مانند لاله داغ بود هم پیاله ام
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۷۰ - صلحم نساخت با تو در جنگ می زنم
صلحم نساخت با تو در جنگ می زنم
یک شیشه خانه حوصله بر سنگ می زنم
گلهای رازگوش برآواز بلبلند
خاموشیم رساست بر آهنگ می زنم
عکس تو نازپرور و چشم زمانه شور
هر دم به رنگی آینه در سنگ می زنم
از بسکه رشک قافله ام پایمال کرد
منزل اگر شوم ره فرسنگ می زنم
مستم اسیر از آن سرکویم چه می بری
از خاک راه تکیه بر اورنگ می زنم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۷۱ - مستم پیاله بر سر افسانه می زنم
مستم پیاله بر سر افسانه می زنم
سنگ صنم به شیشه بتخانه می زنم
در آتشم به یاد رخی نوبهار کیست
برگل تپانچه از پر پروانه می زنم
گر دم ز سایه گل و خاشاک می رمد
حرفی ز آشنایی بیگانه می زنم
حرفی به گوش ساغر آیینه می کشم
دستی به دامن دل دیوانه می زنم
دارم دلی خرابی عالم دماغ نیست
جامی به یاد گریه مستانه می زنم
نازم به مشرب دل پاک اعتقاد اسیر
از توبه روزه دارم و پیمانه می زنم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۷۴ - کو فرصتی که شکوه ندانسته سر کنم
کو فرصتی که شکوه ندانسته سر کنم
جان را کنم نثار و سخن مختصر کنم
خوی صبا گرفته دلم از هوای دام
کو آشیان کجاست که زیر و زبر کنم
یک مو نمانده بر تن من بی خیال دوست
شمشیر اگر کشد به چه رو ترک سر کنم
بینا دلی کجاست که در بزم او چو شمع
گاهی ز جیب تیره دلی سر به در کنم
در حیرتم که با نظر تنگ روزگار
گر خاک راه خلق شوم چون به سرکنم
کو طاقتی که از سرکویت چو بگذرم
غافل کنم تو را و به سویت نظر کنم
آیینه داغ می شود از رشک من اسیر
روشن ز خط او چو سواد نظر کنم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۷۷ - آن را که من زمال جهان محتشم کنم
آن را که من زمال جهان محتشم کنم
بخشم لباس دردی و داغی کرم کنم
دیوانگی جواب سلامم نمی دهد
زین بیشتر بگو زتعین چه کم کنم
از بسکه خاطرم ز دو عالم رمیده بود
فرصت نشد که سیر دیار عدم کنم
گر خشم دوست قابل دوزخ شناسدم
لطفش به خاطر آرم و سیر ارم کنم
مستم دعای بی اثر از من غنیمت است
صوفی نیم که رزق کسی بیش و کم کنم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۸۴ - پیمان توبه در صف مستان شکسته ایم
پیمان توبه در صف مستان شکسته ایم
پیمانه ای بیار که پیمان شکسته ایم
حیرت دلیل و کعبه مقصود دور و ما
در پای سعی خار مغیلان شکسته ایم
آن نخل تازه ایم که از تندباد غم
سر تا قدم چو زلف پریشان شکسته ایم
از ضعف طالع است که بر روی روزگار
پیوسته همچو رنگ اسیران شکسته ایم
ای عندلیب از چه شدی خصم جان ما
شاخ گلی مگر زگلستان شکسته ایم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۸۵ - با خون دل غبار خطش را سرشته ایم
با خون دل غبار خطش را سرشته ایم
مکتوب تازه ای به محبت نوشته ایم
طوفان ز ابر گریه ما جوش می زند
تخم چه آرزوست که در سینه کشته ایم
در جبهه سجده بت و در دل خیال دوست
ظاهر برهمینم و به باطن فرشته ایم
ما را به نکهت چمن رنگ و بو چه کار
چون لاله داغ آتش حسن تو گشته ایم
هرگز اسیر یک قدم از دل نمانده ایم
ما اختیار خود به غم دوست هشته ایم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۸۶ - سیماب توشه سفر خواب کرده ایم
سیماب توشه سفر خواب کرده ایم
این رسم تازه ای است که ما باب کرده ایم
صید اثر هلاک خدنگ دعای ماست
یا رب کمان کیست که محراب کرده ایم
شبها به یاد روی تو سیماب اشک را
از گریه شبنم گل مهتاب کرده ایم
دور از تو غیر طعنه آرام می زند
غافل که ما چه با دل بیتاب کرده ایم
ما صید امتحان جفاییم چون اسیر
شمشیر را ز شرم شکست آب کرده ایم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۸۷ - تا نکته ای ز علم و ادب گوش کرده ایم
تا نکته ای ز علم و ادب گوش کرده ایم
تکرار ناله از لب خاموش کرده ایم
عقل آمد و به راه جنون دست ما گرفت
آمد به کار آنچه فراموش کرده ایم
از ما تمیز نیک و بد آسمان مپرس
دانسته زهر بیخبری نوش کرده ایم
هر زخم سینه چاک گریبان شعله ای است
دل پاره اخگری است که خس پوش کرده ایم
زاهد اگر ملک شده آگه ز راز نیست
نام پیاله ماه شفق پوش کرده ایم
ز آن پیشتر که کینه فرامش شود اسیر
با خصم جام صافدلی نوش کرده ایم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۹۱ - عقلیم و طفل مکتب نادانی خودیم
عقلیم و طفل مکتب نادانی خودیم
گنجیم و خانه زاد پریشانی خودیم
ما را به خاک رهگذری کرد روشناس
در زیر بار منت پیشانی خودیم
طعن حسود بت پی آزار ما کم است
در دیر هم گواه مسلمانی خودیم
اقبال آفتاب قناعت بلندتر
چون ذره زیر سایه عریانی خودیم
دامن چه می زنی به میان در شکست ما
ای سیل ما خود آفت ویرانی خودیم
حیرت ز بیزبانی ما روشناس شد
رسوای عالم از غم پنهانی خودیم
دل را اسیر شکوه ای از راه برده بود
ممنون بازگشت پشیمانی خودیم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۹۲ - ماییم و یاد دوست غنیمت کجا بریم
ماییم و یاد دوست غنیمت کجا بریم
عالم تمام اوست شکایت کجا بریم
عین رضا شده است دل خودشناس ما
فکر زیاده جویی قسمت کجا بریم
محو توایم آینه دیگر چکاره است
خوار توایم دولت و عزت کجا بریم
ای سر بسر رضای دل ما رضای تو
اندیشه جفا و فراغت کجا بریم
ماییم و بیزبانی مطلب تمام کن
دل هم زبان شده است عبارت کجا بریم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۹۳ - بار امید و ناز قناعت نمی کشیم
بار امید و ناز قناعت نمی کشیم
جز منت اثر ز محبت نمی کشیم
نه گنج آرزویی و نه رنج حیرتی
قارون نمی شویم و ریاضت نمی کشیم
حرفی رقم ز نسخه عالم نمی کنیم
در چشم خلق سرمه عبرت نمی کشیم
در صیدگاه ناز تو بسمل نمی شویم
تا انتقام خویش ز فرصت نمی کشیم
کی می شویم محرم خاک رهش اسیر
تا توتیای گرد کدورت نمی کشیم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۹۶ - با دل به هرزه دست و گریبان چرا شویم
با دل به هرزه دست و گریبان چرا شویم
چون نیست در میانه صفایی جدا شویم
قطع تعلق از دل بیعار کرده ایم
تا کی خجل ز سرزنش مدعا شویم
تا گل پیاله می زند امروز در چمن
بلبل بیا که ما و تو مست هوا شویم
بیگانگی است لازم روشناس عشق
بر ما ادب حرام اگر آشنا شویم
کس یاد ما به جرم محبت نمی کند
یک چند هم به رغم فلک بیوفا شویم
چون سر کنیم با نظر تنگ آسمان
گشتیم غنچه غم و نگذاشت وا شویم
گردی چرا چو خاک زمینگیر گوشه ای
برخیز اسیر تا ز سر خلق وا شویم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۰۷ - دل را به یاد مهر و وفا آشنا مکن
دل را به یاد مهر و وفا آشنا مکن
غافل به سوی خویش نگر فکر ما مکن
چون غنچه نقد عمر تلف کن به راه دل
یعنی که جز به روی گلی دیده وا مکن
گیرم که صاف طینتی آیینه خو مباش
افشای راز چهره گشای صفا مکن
از بخت تیره سرمه بینش طلب چو شمع
چشم طمع سفید به هر توتیا مکن
آگه نه ای ز خوی فلک دیو سیرت است
خواهی اثر شکار تو گردد دعا مکن
آخر عزیزتر نه ای از گل در این چمن
پر تکیه ای به مسند نشو و نما مکن
تا چند ناله تا به کی افغان جرس نه ای
خود را اسیر بیهده هرزه درا مکن
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۰۸ - می بین چنین و یک نگه آشنا مکن
می بین چنین و یک نگه آشنا مکن
ترک جفا مکن مکن ای بیوفا مکن
ما خویش را به صافی باطن سپرده ایم
آزار خود نمی کنی آزار ما مکن
سر رشته را به دست مروت سپرده ایم
خواهی رها کن از کف و خواهی رها مکن
خواهی زبان تیغ شود مدح خوان تو
شادی به قتل دشمن بی دست و پا مکن
در کشتن اسیر مباهات می کنی
شرم از نشان و نسبت آل عبا مکن
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۱۱ - زاهد به جان زهد که آزار من مکن
زاهد به جان زهد که آزار من مکن
بیجا میانجی من و دلدار من مکن
مشرب هم از کمینه غلامان مذهب است
ایمان خشک اینهمه در کار من مکن
اقرار دیر و صومعه بشنو ز جوش می
دیگر میا و دعوی انکار من مکن
ایمان ناقصی که ندارم بیا ببین
تسبیح شید رشته زنار من مکن
من کفر محض و چشمه ایمان دل من است
سر بسته گفتمت به کس اظهار من مکن
ایمان محمد و علی و یازده امام
گفتم اسیر اینهمه آزار من مکن
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۲۱ - چون شعله آبروی نیاز است خون من
چون شعله آبروی نیاز است خون من
چون بیخودی چکیده راز است خون من
از کشتن وجود و عدم صرفه می برند
دشمن پرست دوست نواز است خون من
صیاد هرزه منت صیدم نمی کشد
گلدسته بند چنگل باز است خون من
در بند یک ترانه گرفتم که جان دهم
مانند نغمه در رگ ساز است خون من
از سوختن چراغ دلم زنده شد اسیر
چون خس بهار سوز و گداز است خون من
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۲۷ - سروری چنین و جلوه رعنایی اینچنین
سروری چنین و جلوه رعنایی اینچنین
از دیده کم مباد تماشایی اینچنین
آن صلح و جنگ و لطف و جفا داد داد داد!
ما از کجا و تاب اداهایی اینچنین
مستی و وصل و سایه گل صبر چون کنم
حال اینچنین و یار چنین جایی اینچنین
من بیزبان تو مست حیا غیر بدگمان
پنهان کجا شود غم رسوایی اینچنین