تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۶۲ - درها به روی ناز و تماشا گشاده اند
درها به روی ناز و تماشا گشاده اند
دل برده اند و در عوض آیینه داده اند
بیش از دمی بر اهل هوس اعتماد نیست
گر چون کمان خدنگ تو را سینه داده اند
از من اسیر باده پرستی رواج یافت
زهدم به غارت شب آدینه داده اند
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۷۰ - گاهی از نگه به رخم خنده می کند
گاهی از نگه به رخم خنده می کند
چندانکه بیش می کشدم زنده می کند
نام خدا به خویش ببالید باغها
او را قبای گل چه برازنده می کند
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۷۴ - اشکم به گلشن دل صد پاره می رود
اشکم به گلشن دل صد پاره می رود
حسرت به باغبانی نظاره می رود
برق نگاه گرم تو آیینه را گداخت
آتش به چشم روشنی خاره می رود
در گلشنی که دود بجوشد ز رنگ گل
خون فسرده از رگ فواره می رود
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۷۸ - آن را که از برای تو خاطر غمین شود
آن را که از برای تو خاطر غمین شود
صد چین تازه در چمن آستین شود
مطلب کجا بهانه کجا گفتگو کجا
بیچاره آن کسی که به ما همنشین شود
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۸۸ - گر دل رمیده شد سفر چاک بیشتر
گر دل رمیده شد سفر چاک بیشتر
گر سر بریده شد خم فتراک بیشتر
شرمندگی ز کینه احباب می کشم
یک پرده مهربانی افلاک بیشتر
حیرانیم به کعبه نظاره می برد
آیینه تو شد نظر پاک بیشتر
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۱۳ - دل نیستم که منتی از آرزو کشم
دل نیستم که منتی از آرزو کشم
چون شعله می ز میکده آبرو کشم
داغم ز دست غیر و کشم از دل انتقام
بر جام لب گذارم و خون سبو کشم
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۱۹ - دردیم و از دیار هوس کم گذشته ایم
دردیم و از دیار هوس کم گذشته ایم
برقیم و از قلمرو خس کم گذشته ایم
ما خامشیم و زمزمه دل نوای ماست
در کوچه فغان جرس کم گذاشته ایم
چون راز خویش آفت اقلیم شکوه ایم
از تنگنای راه نفس کم گذشته ایم
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۲۲ - مجنون دشت گریه مستانه خودیم
مجنون دشت گریه مستانه خودیم
آزاد کرده دل دیوانه خودیم
آیینه خاطریم ز تأثیر عشق پاک
جویای وصل روی تو در خانه خودیم
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۲۴ - ای آنکه دل ربوده ای از دلربای ما
ای آنکه دل ربوده ای از دلربای ما
تا حال ما نداند از او احتراز کن
جز موج کس گره نگشود از دل حباب
زان تیغ آبدار مرا سرفراز کن
چون صید چشم او شدی ای بینوا اسیر
فکری به حال جان تغافل گداز کن
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۲۵ - از بسکه سوخت بی تو دل بیقرار من
از بسکه سوخت بی تو دل بیقرار من
آتش سلم خرید محبت ز خار من
ساغر بنوش و چهره برافروز و گل بچین
بدمستی دماغ مبین در بهار من
گردی که رفته است به باد اعتبار تو
خاکستری که مانده به جا یادگار من
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۳۰ - از گلشن زمانه چه گلدسته بسته ای
از گلشن زمانه چه گلدسته بسته ای
رام که می شوی ز خیال که جسته ای
گل بی تکلفانه به سر می توان زدن
انگار کن که طرف کلاهی شکسته ای
رعناتر از بهاری و رنگین تر از گلی
نقشی برای چشم و دل ما نشسته ای
حیدر شیرازی : قصاید السبعه
فی نعت النبی صلی الله علیه و سلم
شمس و قمر ز پرتو رای محمدست
دنیا و آخرت ز برای محمدست
در شهر اندرون که درو جز خدای نیست
دل خانه ی حق است که جای محمدست
خورشید آسمان که جهان غرق نور اوست
یک ذره روشنی ز صفای محمدست
تا دیده ام لقای محمد بسان نور
در دیده ام همیشه لقای محمدست
در درج سینه گوهر ایمان نهاده ام
وین نیز هم ز بحر عطای محمدست
هر روز آفتاب که عام است فیض او
سرگشته در فلک به هوای محمدست
اول به راه شرع قدم نه که روز حشر
باشد رضای حق چو رضای محمدست
در حشر با سلوک رسولان برابرست
اعمال امتی که سزای محمدست
حیدر که در دهن شکر نعت می نهد
چون طوطیی ز بهر ثنای محمدست
حیدر شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۵۷ - و له ایضا
روزی است عید کز همه ایام خوشترست
وز روز عید، روی دلارام خوشترست
گل خرم و خوش است، ولی در میان گل
دربر گرفته یار گل اندام خوشترست
ای ناتمام! نسبت رویش به مه مکن
زآن رو که روی او ز مه تام خوشترست
جانا! ز زلف خویش دلم را رها مکن
کین مرغ پای بسته درین دام خوشترست
بیمار گشت حیدر و بر یاد لعل تو
هر دم که باده می خورد از جام، خوشترست
حیدر شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۵۸ - و له ایضا
خواهم که حاجت من بیدل روا کنی
خواهم که با وصال خودم آشنا کنی
از فخر پای بر سر هفت آسمان نهم
روزی اگر نظر به من بینوا کنی
تا کی کمان چاچی ابرو کشی به من
تا کی به تیر غمزه مرا مبتلا کنی
در چین زلف خویش مرا ره نمی دهی
اصل تو از خطاست، از آن رو خطا کنی
ای ترک تنگ چشم جفاکار جنگجو!‏
با عاشقان خویش چرا ماجرا کنی؟
در صفه ی صفا به تو دارم توقعی
کز روی لطف با من مسکین صفا کنی
و آن گه شوی طبیب من زار ناتوان
وز لعل خویش درد دلم را دوا کنی
حیدر اگر دعاش کنی منتی منه
داعی دولتی، چه شود گر دعا کنی؟
ور خلق روزگار زنندت به تیغ تیز
شاید اگر حوالت آن با خدا کنی
حیدر شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۵۹ - مجارات
ای روز روشنت ز شب تیره در حجاب
وی زیر سایه بان سر زلفت آفتاب
دست قضا ز آیت خوبی به کلک صنع
بنوشت گرد آتش رویت خطی چو آب
گه ماه تام در دل شب می شود نهان
گه پیچ زلف در بر خط می رود به تاب
باشد به زیر دامن شب، دل فروز روز
دارد به جیب ابر سیه، ماهتاب تاب
سطری نبشت بر مه تابان ز گرد عود
خطی کشید بر گل خندان ز مشک ناب
ای خط جان فزای تو جان بخش مرد و زن
وی زلف دلربای تو دلبند شیخ و شاب
زلفت به کار خسته دلان می زند گره
خطت به خون سوختگان می کند شتاب
رخسار مه به مشک سیه کرده ای نهان
یا پیش گل ز سنبل تر بسته ای نقاب؟
شاها! ز حیدر ار بستانی خطی به خون
چون بنده از درت نگریزد به هیچ باب
حیدر شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۶۰ - فی البدیهه
نوروز و عید ماست که روی تو دیده ایم
وز شام غم به صبح سعادت رسیده ایم
ای نور دیده! چهره ی روشن به ما نمای
کز بهر دیدن تو سراپای دیده ایم
از آرزوی روی و لب جان فزای تو
صد باز پشت دست به دندان گزیده ایم
بگذر دمی به ناز که دیبای روی زرد
از احترام در قدمت گستریده ایم
از گنج وصل خویش ز بهر شفای دل
تریاک ده که زهر دمادم چشیده ایم
از بهر پای اسب تو در دامن بصر
دردانه ها به خون جگر پروریده ایم
در زلف مشکبار تو چون حیدر ضعیف
پیوسته ایم، وز همه عالم بریده ایم
حیدر شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۶۱ - و له ایضا
از هر چه هست و بود، می خوشگوار به
وز می، به پیش من، لب شیرین یار به
باشد لطیف سیب سپاهان، ولی ازو
دیدم به چشم خویش زنخدان یار به
بر به به حسن اگر زنخ او زنخ زند
چون سیب گردد از زنخش شرمسار، به
گفتم دلم دوا کن، بر آتشش نهاد
هیهات! کی شود دل سوزان ز نار به؟
هرگه که وصف گوهر دندان او کنم
باشد حدیثم از گهر شاهوار به
چشم ملک ندید و نبیند به عمر خویش
در بوستان حسن از آن گل عذار به
حیدر! دمی مرو به تماشای نوبهار
زآن رو که روی دلبرت از نوبهار، به!‏
حیدر شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۶۲ - و له ایضا
ساقی! بیار باده و مطرب بساز ساز
تا برگ عیش را بود از نغمه تو ساز
گر کعبه کوی دوست بود می کنم طواف
ور قبله روی یار بود می برم نماز
تا همچو باز دیده فروختم ز غیر
جز بر رخ تو می نکنم هر دو دیده باز
یک دم کرشمه ای کن و صد بی نوا بسوز
روزی عنایتی کن و با عاشقی بساز
تا قامت و رخ تو بدیدم نمی کنم
هرگز تفرج گل خندان و سرو ناز
رامین شدی و کعبه ی خود ساز کوی ویس
محمود باش و قبله ی خود کن رخ ایاز
حیدر! حمایت سر زلفش چه می کنی
کوته زبان چگونه حکایت کند دراز؟
حیدر شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۷۰ - و له ایضا
ساقی بیا و جام طرب پرشراب کن
بیدار باش و دیده ی غفلت به خواب کن
ای آفتاب کشور خوبی! به وقت صبح
خاطر منور از می چون آفتاب کن
گر بایدت شراب، بیا خون من بخور
ور بایدت کباب، دلم را کباب کن
گفتم بر طبیب که زارم ز دور چرخ
گفتا دوای خویش ز دور شراب کن
معشوق و جام می به دعا می کنم طلب
یارب دعای من به کرم مستجاب کن
حیدر! ز چنگ زلف چو چنگش به هر مقام
از سوز سینه ناله ز دل چون رباب کن
دردانه با من است، ازین غصه، مدعی!‏
رو همچو بحر دیده ز حسرت پر آب کن
حیدر شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۷۱ - و له ایضا
ای گل! هزار بلبل بیدل اسیر تست
تنگ شکر خجل ز لب دلپذیر تست
در پیش خاص و عام تمام است و روشن است
شعری که وصف روی چو بدر منیر تست
از عمر خویش برخورد آن کس که در جهان
یک لحظه در برش بر همچون حریر تست
گر بی کمان ابروی تو ناله ای کنم
عیبم مکن که بر جگرم زخم تیر تست
حیدر بر آستانه ی خدمت به پای سعی
خدمتگذار باش که آن دستگیر تست