تعداد ۸۸۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۷۶ - آه که آخر نماند ای بت دمساز من
آه که آخر نماند ای بت دمساز من
حسن بدانجام تو عشق خوش آغاز من
طایر دل آشیان بست به شاخی دگر
نغمه ی دیگر گرفت مرغ خوش آواز من
دانه میفشان دگر بهر فریبم که هست
جانب بام دگر خواهش پرواز من
ای که به خواری مدام راندیم از کوی خویش
از چه کنون می کنی این همه اعزاز من؟
باز نگاه تو هست از پی صیدم ولی
قوت پرواز نیست در پر شهباز من
ای که نکردی نگاه سوی من از کبر و ناز
از چه پسندی کنون کبر من و ناز من؟
آه که چون گل درید پرده ی حسنش (سحاب)
پرده نشینی که بود پرده در راز من
حسن بدانجام تو عشق خوش آغاز من
طایر دل آشیان بست به شاخی دگر
نغمه ی دیگر گرفت مرغ خوش آواز من
دانه میفشان دگر بهر فریبم که هست
جانب بام دگر خواهش پرواز من
ای که به خواری مدام راندیم از کوی خویش
از چه کنون می کنی این همه اعزاز من؟
باز نگاه تو هست از پی صیدم ولی
قوت پرواز نیست در پر شهباز من
ای که نکردی نگاه سوی من از کبر و ناز
از چه پسندی کنون کبر من و ناز من؟
آه که چون گل درید پرده ی حسنش (سحاب)
پرده نشینی که بود پرده در راز من
عمعق بخاری : مقطعات و اشعار پراکنده
شماره ۲۶ - این سرو تاج غزان و آن کت مهراج هند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۲۲۰ - این رخ دلبند تو ماه تمام منست
این رخ دلبند تو ماه تمام منست
خال سیه کار تو دانه و دام منست
روشنی وصل تو نیست چو صبح رخت
زلف پریشان تو تیره چو شام منست
از لب جان بخش تو هست مرا زندگی
مایه ی آب حیات گفت ز جام منست
از تو جدا گشتنم گرچه به ناکام بود
لعل لب شاهدان نیک به کام منست
شهد وصالش نگر در دهن دیگریست
صبر ز هجران تو تلخ به کام منست
من دو جهان را فدا کرده ام و مشکل آن
کان بت دلخواه را ننگ ز نام منست
وز پی آن تندخو گشت بسی دل کنون
آهوی شیرافکنش شکر که رام منست
خال سیه کار تو دانه و دام منست
روشنی وصل تو نیست چو صبح رخت
زلف پریشان تو تیره چو شام منست
از لب جان بخش تو هست مرا زندگی
مایه ی آب حیات گفت ز جام منست
از تو جدا گشتنم گرچه به ناکام بود
لعل لب شاهدان نیک به کام منست
شهد وصالش نگر در دهن دیگریست
صبر ز هجران تو تلخ به کام منست
من دو جهان را فدا کرده ام و مشکل آن
کان بت دلخواه را ننگ ز نام منست
وز پی آن تندخو گشت بسی دل کنون
آهوی شیرافکنش شکر که رام منست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۲۴۵ - ای بت نامهربان این ستم از بهر چیست
ای بت نامهربان این ستم از بهر چیست
بر دل بیچاره ای کز دل و از جان بریست
غمزده ی سوگوار شب همه شب تا به روز
بر در تو سر زند هیچ نگویی که کیست
لعل لب جان فزات آب حیاتست و بس
زلف تو دام بلا حسن تو رشک پریست
در صفت حسن تو راست بگویم سخن
روی تو ماه تمام قد تو سرو سهیست
رفتی و من بی رخت چون بزنم دم، دمی
هیچ شنیدی کسی زنده که بی جان بزیست
هر که نه با عشق زیست گفت که من زنده ام
وه که بر آن زندگی زار بباید گریست
هست سؤالی مرا از تو بت سنگدل
بر من مسکین جفا بی سبب از بهر چیست
هر که به اخلاص دل در قدمت جان نباخت
در دو جهان کس نگفت کان صفت زندگیست
بر دل بیچاره ای کز دل و از جان بریست
غمزده ی سوگوار شب همه شب تا به روز
بر در تو سر زند هیچ نگویی که کیست
لعل لب جان فزات آب حیاتست و بس
زلف تو دام بلا حسن تو رشک پریست
در صفت حسن تو راست بگویم سخن
روی تو ماه تمام قد تو سرو سهیست
رفتی و من بی رخت چون بزنم دم، دمی
هیچ شنیدی کسی زنده که بی جان بزیست
هر که نه با عشق زیست گفت که من زنده ام
وه که بر آن زندگی زار بباید گریست
هست سؤالی مرا از تو بت سنگدل
بر من مسکین جفا بی سبب از بهر چیست
هر که به اخلاص دل در قدمت جان نباخت
در دو جهان کس نگفت کان صفت زندگیست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۵۱ - خسته دلی بسته دل در سر زلفین یار
خسته دلی بسته دل در سر زلفین یار
طاقت صبرش نماند داد ز دست اختیار
دل ستدی ای صنم قصد به جان کرده ای
گرچه نباشد مرا در غم عشق تو کار
دیده ی بی خواب من دل به سر عشق کرد
از سر نامردمی کرد به جان زینهار
گر ز منت عار هست ای بت دلخواه من
با غم عشق رخت هست مرا افتخار
گوی دل من هنوز خسته ز چوگان تست
زآنکه به میدان شوق نیست چو تو شهسوار
سرو سمن بوی من با دل مسکین چه کرد
چون بستد دل ز من داد به دست چنار
تازه دلی داشتم چون گل رخسار دوست
بین که چه پژمرده شد از غم آن روزگار
دولت وصلت به من بی سر و پا کی رسد
کار به بخت اوفتاد تا که بود بختیار
هست به سوی جهان همّت صاحبدلان
زآنکه ز نسل شهان هست جهان یادگار
طاقت صبرش نماند داد ز دست اختیار
دل ستدی ای صنم قصد به جان کرده ای
گرچه نباشد مرا در غم عشق تو کار
دیده ی بی خواب من دل به سر عشق کرد
از سر نامردمی کرد به جان زینهار
گر ز منت عار هست ای بت دلخواه من
با غم عشق رخت هست مرا افتخار
گوی دل من هنوز خسته ز چوگان تست
زآنکه به میدان شوق نیست چو تو شهسوار
سرو سمن بوی من با دل مسکین چه کرد
چون بستد دل ز من داد به دست چنار
تازه دلی داشتم چون گل رخسار دوست
بین که چه پژمرده شد از غم آن روزگار
دولت وصلت به من بی سر و پا کی رسد
کار به بخت اوفتاد تا که بود بختیار
هست به سوی جهان همّت صاحبدلان
زآنکه ز نسل شهان هست جهان یادگار
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۷۶ - کیست به عالم مرا غیر غمت دستگیر
کیست به عالم مرا غیر غمت دستگیر
ای بت نامهربان هان ز غمم دستگیر
ای تو خداوند و ما از دل و جان چاکرت
هم نظر مرحمت باز مگیر از فقیر
گر بکشی بنده ام ور ننوازی غمین
چاره بجز صبر نیست کز تو ندارم گزیر
روی تو برگ سمن بوی تو مشک ختن
قد تو سرو چمن سایه ز ما برمگیر
باد سحر گوییا می وزد از کوی دوست
زآنکه جهان مست شد باز ز بوی عبیر
ای دل مسکین برو بر سر کوی وفا
روی مگردان ز کس گر بزنندت به تیر
گفت خرد ترک کن عشق بتان، چون کنم
کرد به لطف آن صنم جان جهانی اسیر
در غم هجران او صبر و دل من کجا
چون بشکیبد مرا دیده از آن بی نظیر
صبر مفرما مرا در غم هجران او
چون کند آخر بگو طفل صبوری ز شیر
هست بسی خوبروی در همه آفاق لیک
کس نبود در جهان چون بت من دلپذیر
کعبه ی جان و جهان در طلب وصل تو
خار مغیلان بود پای دلم را حریر
ای بت نامهربان هان ز غمم دستگیر
ای تو خداوند و ما از دل و جان چاکرت
هم نظر مرحمت باز مگیر از فقیر
گر بکشی بنده ام ور ننوازی غمین
چاره بجز صبر نیست کز تو ندارم گزیر
روی تو برگ سمن بوی تو مشک ختن
قد تو سرو چمن سایه ز ما برمگیر
باد سحر گوییا می وزد از کوی دوست
زآنکه جهان مست شد باز ز بوی عبیر
ای دل مسکین برو بر سر کوی وفا
روی مگردان ز کس گر بزنندت به تیر
گفت خرد ترک کن عشق بتان، چون کنم
کرد به لطف آن صنم جان جهانی اسیر
در غم هجران او صبر و دل من کجا
چون بشکیبد مرا دیده از آن بی نظیر
صبر مفرما مرا در غم هجران او
چون کند آخر بگو طفل صبوری ز شیر
هست بسی خوبروی در همه آفاق لیک
کس نبود در جهان چون بت من دلپذیر
کعبه ی جان و جهان در طلب وصل تو
خار مغیلان بود پای دلم را حریر
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۵۰ - دغدغه ی وصل تو چون برود از دماغ
دغدغه ی وصل تو چون برود از دماغ
کیست که از عشق تو بر دل او نیست داغ
داغ غم عشق تو بر همه دلها بود
لیک مزاج تو را هست ز عالم فراغ
گل چو رخت کی شکفت در چمن و گلستان
سرو چو قدت نرست در همه بستان و باغ
باغ جهان بی توأم هست چو زندان ولی
با رخ گلرنگ تو فارغم از باغ و راغ
مهر رخت دلبرا هیچ تو دانی که چیست
در تن من چون روان چشم مرا چون چراغ
نکهت زلفت فرست سوی من از صبحدم
تا که بیاسایدم از سر زلفت دماغ
دلبر دلخواه را این دو جهت عالیست
روی وفا در زوال حسن گرفته بلاغ
گل بشد از بوستان خار جفا بردمید
داد کنون بوستان شحنگی خود به زاغ
بلبل و کبک و تذرو از در بستان برفت
بین که جهان چون گرفت قمری و زاغ و کلاغ
کیست که از عشق تو بر دل او نیست داغ
داغ غم عشق تو بر همه دلها بود
لیک مزاج تو را هست ز عالم فراغ
گل چو رخت کی شکفت در چمن و گلستان
سرو چو قدت نرست در همه بستان و باغ
باغ جهان بی توأم هست چو زندان ولی
با رخ گلرنگ تو فارغم از باغ و راغ
مهر رخت دلبرا هیچ تو دانی که چیست
در تن من چون روان چشم مرا چون چراغ
نکهت زلفت فرست سوی من از صبحدم
تا که بیاسایدم از سر زلفت دماغ
دلبر دلخواه را این دو جهت عالیست
روی وفا در زوال حسن گرفته بلاغ
گل بشد از بوستان خار جفا بردمید
داد کنون بوستان شحنگی خود به زاغ
بلبل و کبک و تذرو از در بستان برفت
بین که جهان چون گرفت قمری و زاغ و کلاغ
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۸۱ - روی تو شد صبح جان زلف تو شد شام دل
روی تو شد صبح جان زلف تو شد شام دل
شام نگویم ورا هست کنون دام دل
کام دلم تلخ شد از شب هجران او
آن بت دلجو نداد یک نفسم کام دل
سنگ جفایت مزن بر دل مسکین من
تا ز غم هجر تو بشکندم جام دل
با همه سودای من کز سر زلف تو هست
در سر من ای پسر پخته نشد خام دل
تا بودم در جهان نام و نشان از غمت
تا به کجا می رسد با تو سرانجام دل
در غمت آغاز عشق هست به نامم چنین
وصل توأم کام جان روی تو آرام دل
دل شد و جان در غمت رفت به باد هوا
نیست مرا در جهان ای دل و جان نام دل
شام نگویم ورا هست کنون دام دل
کام دلم تلخ شد از شب هجران او
آن بت دلجو نداد یک نفسم کام دل
سنگ جفایت مزن بر دل مسکین من
تا ز غم هجر تو بشکندم جام دل
با همه سودای من کز سر زلف تو هست
در سر من ای پسر پخته نشد خام دل
تا بودم در جهان نام و نشان از غمت
تا به کجا می رسد با تو سرانجام دل
در غمت آغاز عشق هست به نامم چنین
وصل توأم کام جان روی تو آرام دل
دل شد و جان در غمت رفت به باد هوا
نیست مرا در جهان ای دل و جان نام دل
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۱۷ - درد دلم را ز تو گرچه نهان کرده ام
درد دلم را ز تو گرچه نهان کرده ام
شب همه شب بر درت ناله ز جان کرده ام
در هوس روی تو ای بت مه روی من
پیک نظر در پیت مست و روان کرده ام
روی دلارای تو ماه تمامست و من
نسبت قد تو را سرو روان کرده ام
عشق تو سودم ولی هست به جانم زیان
در غم عشقت بسی سود و زیان کرده ام
زود بیا ای نگار بی سببست انتظار
چون قدمت را نثار جان جهان کرده ام
تا رخ زیبای تو گشت زلیخای حسن
یوسف جان در پیت جامه دران کرده ام
شب همه شب بر درت ناله ز جان کرده ام
در هوس روی تو ای بت مه روی من
پیک نظر در پیت مست و روان کرده ام
روی دلارای تو ماه تمامست و من
نسبت قد تو را سرو روان کرده ام
عشق تو سودم ولی هست به جانم زیان
در غم عشقت بسی سود و زیان کرده ام
زود بیا ای نگار بی سببست انتظار
چون قدمت را نثار جان جهان کرده ام
تا رخ زیبای تو گشت زلیخای حسن
یوسف جان در پیت جامه دران کرده ام
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۰۸ - ای شده غم یار من، من شده ام یار غم
ای شده غم یار من، من شده ام یار غم
غم شده غمخوار من، من شده غمخوار غم
مونس و غمخوار من جز غم عشق تو نیست
بو که بچینم گلی آخر ازین خار غم
آتش غمخوارگی مایه و سودم بسوخت
کیست خریدار ما در سر بازار غم
در سر کوی غمت جلوه کنان می روم
دیده و طوفان خون سینه و اسرار غم
پشت امید دلم گشت خم از جور یار
زآنکه بر او می نهد هر نفسی بار غم
چشم عنایت گشا بر من خسته جگر
بر رخ جانم ببین این همه آثار غم
شاخ وصال تو را آب ز مژگان دهم
شعله زند دم به دم در دل من بار غم
شادی وصلت مرا نیست ولی در فراق
لیک نمی آورد میوه بجز بار غم
مقصد اهل جهان خرّمی و شادیست
خسته دل من چرا رفت به گلزار غم
غم شده غمخوار من، من شده غمخوار غم
مونس و غمخوار من جز غم عشق تو نیست
بو که بچینم گلی آخر ازین خار غم
آتش غمخوارگی مایه و سودم بسوخت
کیست خریدار ما در سر بازار غم
در سر کوی غمت جلوه کنان می روم
دیده و طوفان خون سینه و اسرار غم
پشت امید دلم گشت خم از جور یار
زآنکه بر او می نهد هر نفسی بار غم
چشم عنایت گشا بر من خسته جگر
بر رخ جانم ببین این همه آثار غم
شاخ وصال تو را آب ز مژگان دهم
شعله زند دم به دم در دل من بار غم
شادی وصلت مرا نیست ولی در فراق
لیک نمی آورد میوه بجز بار غم
مقصد اهل جهان خرّمی و شادیست
خسته دل من چرا رفت به گلزار غم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۳۲ - ای دل غمگین مدار چشم وفا از جهان
ای دل غمگین مدار چشم وفا از جهان
زانک ندیدست کس غیر جفا از جهان
جان و جهان در غمت صرف شد و عاقبت
جز غم عشقت نبود حاصل ما از جهان
گر تو سر زلف خود باز کنی ای صنم
بی سخنی برفتد مشک خطا از جهان
در سر زلفت زنم دست امید از لحد
تا به قیامت روم بی سر و پا از جهان
مرده اگر بشنود بوی تو از باد صبح
بار دگر بر کند شمع بقا از جهان
روز جزا از بهشت غیرت رضوان شود
گر ز تو بوسی برد باد صبا از جهان
زانک ندیدست کس غیر جفا از جهان
جان و جهان در غمت صرف شد و عاقبت
جز غم عشقت نبود حاصل ما از جهان
گر تو سر زلف خود باز کنی ای صنم
بی سخنی برفتد مشک خطا از جهان
در سر زلفت زنم دست امید از لحد
تا به قیامت روم بی سر و پا از جهان
مرده اگر بشنود بوی تو از باد صبح
بار دگر بر کند شمع بقا از جهان
روز جزا از بهشت غیرت رضوان شود
گر ز تو بوسی برد باد صبا از جهان
طبیب اصفهانی : قطعات
شماره ۶ - عیب مکن جان من گرمی بازار نیست
مجیرالدین بیلقانی : قصاید
شماره ۱۴ - شش جهت ملک را کار یکی در ده است
شش جهت ملک را کار یکی در ده است
کز پس هفتم قران ملک به دست شه است
مادر هفت آسمان گر چه همه فتنه زاد
تا به مراد دلش حامله شد نه مه است
شه ره کون و فساد پاک شد از حادثات
یعنی از انصاف شاه بدرقه ای بر ره است
گرز گرانسنگ او مغز عدو سرمه کرد
دان که ازین ماجرا دیده ملک آگه است
همت یوسف لقاش هست بر تبت چنانک
وقت نظر پیش او دلو فلک در چه است
شخص عدو علتی است داروی او تیغ شاه
هم بخورد بی خلاف گر چه در آن مکره است
ای شه کسری عطا خسرو گردون رکاب
کز کف تو آفتاب همچو هلال از مه است
خصم ترا روزگار گر چه فریبی دهد
می سزد ای شیر دل کان سگ و این روبه است
آفت سائل شمار زر که نه در دست تست
حسرت خربان شمار خر که نه در بنگه است
دشمنت ار با هنر نیست مگر یار غار
پیش تو چون عنکبوت وقت سخن جوله است
چرخ گر از خسروان به ز تو عاقل شناخت
با همه کار آگهی چرخ هنوز ابله است
نطق به یادت نزد سوسن از آن الکن است
سرمه ز خاکت نساخت نرگس از آن اکمه است
عیسی عهدی به دم موسی هرون نسب
هم ید بیضا ترا هم دم روح الله است
مصلحت است آب و نار در سر تیغ تو زانک
قافه صبح را تیغ تو منزلگه است
خسرو اقلیم بخش شاه علی دل عمر
آنکه جهان از دلش راست یکی از ده است
خیز پگاه و بگیر خطه خاکی چو روز
کز سم شبدیز تو روز عدو بیگه است
کار ظفر راست کن چون قد مسطر به تیغ
زانکه ز بس فتنه بار کژ چو سر بر مه است
گشت به شکل رباب حادثه گردن دراز
هین بدهش گوشمال کز در باد افره است
ملک پناها! مرا قافیه ناگه رسید
لاجرم اندر مدیح ختم سخن ناگه است
وارث عمر ابد عمر دراز تو باد
زانک بر عمر تو عمر ابد کوته است
کز پس هفتم قران ملک به دست شه است
مادر هفت آسمان گر چه همه فتنه زاد
تا به مراد دلش حامله شد نه مه است
شه ره کون و فساد پاک شد از حادثات
یعنی از انصاف شاه بدرقه ای بر ره است
گرز گرانسنگ او مغز عدو سرمه کرد
دان که ازین ماجرا دیده ملک آگه است
همت یوسف لقاش هست بر تبت چنانک
وقت نظر پیش او دلو فلک در چه است
شخص عدو علتی است داروی او تیغ شاه
هم بخورد بی خلاف گر چه در آن مکره است
ای شه کسری عطا خسرو گردون رکاب
کز کف تو آفتاب همچو هلال از مه است
خصم ترا روزگار گر چه فریبی دهد
می سزد ای شیر دل کان سگ و این روبه است
آفت سائل شمار زر که نه در دست تست
حسرت خربان شمار خر که نه در بنگه است
دشمنت ار با هنر نیست مگر یار غار
پیش تو چون عنکبوت وقت سخن جوله است
چرخ گر از خسروان به ز تو عاقل شناخت
با همه کار آگهی چرخ هنوز ابله است
نطق به یادت نزد سوسن از آن الکن است
سرمه ز خاکت نساخت نرگس از آن اکمه است
عیسی عهدی به دم موسی هرون نسب
هم ید بیضا ترا هم دم روح الله است
مصلحت است آب و نار در سر تیغ تو زانک
قافه صبح را تیغ تو منزلگه است
خسرو اقلیم بخش شاه علی دل عمر
آنکه جهان از دلش راست یکی از ده است
خیز پگاه و بگیر خطه خاکی چو روز
کز سم شبدیز تو روز عدو بیگه است
کار ظفر راست کن چون قد مسطر به تیغ
زانکه ز بس فتنه بار کژ چو سر بر مه است
گشت به شکل رباب حادثه گردن دراز
هین بدهش گوشمال کز در باد افره است
ملک پناها! مرا قافیه ناگه رسید
لاجرم اندر مدیح ختم سخن ناگه است
وارث عمر ابد عمر دراز تو باد
زانک بر عمر تو عمر ابد کوته است
مجیرالدین بیلقانی : قصاید
شماره ۵۰ - پرده مستان نواخت زخمه باد سحر
پرده مستان نواخت زخمه باد سحر
باده ده ای عشق تو همچو سحر پرده در
دایره بزم را نقطه چو از خال تست
ساغر تا خط بیار سر ز خط ما مبر
مردمیی کن به شرط از پی ما پیش از آنک
شهری در پای تو کشته شود سر بسر
رطل غمت می کشم پس تو به چون من کسی
خط به چه در می کشی چون لب رطل ای پسر!
خاک شدم پیش تو جرعه خاصت مراست
زانکه به بزم کرام خاک بود جرعه خور
چشم من خشک لب پیش تو پر اشگ به
تا تو شکر لب کنی نقل ز بادام تر
گر نه ربابم مرا زخم مزن بر میان
با دگری همچو چنگ دست مکن در کمر
چاشت خورد عشق تو بر دل ما تا ز حسن
زلف تو بر نیم شب خنده زند چون سحر
از غم تو همچو نی صد گرهم بر دلست
ای دو دل آخر بر آر کام من از یک شکر
زر به ترازو بخواه از من و با من مشو
گاهی چون زر دو روی گه چو ترازو دو سر
خار به زر نه مرا زانکه من اکنون چو گل
زر به کف آورده ام از پی تو سیمبر
خاک زرم چون خسان بهر چو تو نقره ای
کو کند این کار من با تو به از آب زر
همچو شکوفه بریز خون من ار من ترا
گویم چون برگ گل از سر زر در گذر
بر در تو آفتاب آینه صورت شده است
تا دود آیینه وار در طلبت در بدر
سینه مکن کز غمت گشت جگرها کباب
کم کن ارت زهره ایست رنج دلی از جگر
مردم چشم منی پس تو ز نامردمی
کار مرا کژمکن از خم ابرو بتر
می نیم از بوی من سر که چه ریزی ز روی
می خور و از من مکن همچو من از می حذر
گر تو مرا همچو اشگ بفگنی از چشم خوار
باز کنم همچو اشگ جای تو اندر بصر
گوشه دل گر خوری شاید کاقطاع تست
جان به نظر کن که کرد شاه سوی وی نظر
قلزم دجله عطا مهدی دجال بند
کسری جمشید جام خسرو خورشید فر
بلبل داود لحن تا ز چمن شد بدر
شکل زره کرد از آب باد مسیحا اثر
باده ده ای عشق تو همچو سحر پرده در
دایره بزم را نقطه چو از خال تست
ساغر تا خط بیار سر ز خط ما مبر
مردمیی کن به شرط از پی ما پیش از آنک
شهری در پای تو کشته شود سر بسر
رطل غمت می کشم پس تو به چون من کسی
خط به چه در می کشی چون لب رطل ای پسر!
خاک شدم پیش تو جرعه خاصت مراست
زانکه به بزم کرام خاک بود جرعه خور
چشم من خشک لب پیش تو پر اشگ به
تا تو شکر لب کنی نقل ز بادام تر
گر نه ربابم مرا زخم مزن بر میان
با دگری همچو چنگ دست مکن در کمر
چاشت خورد عشق تو بر دل ما تا ز حسن
زلف تو بر نیم شب خنده زند چون سحر
از غم تو همچو نی صد گرهم بر دلست
ای دو دل آخر بر آر کام من از یک شکر
زر به ترازو بخواه از من و با من مشو
گاهی چون زر دو روی گه چو ترازو دو سر
خار به زر نه مرا زانکه من اکنون چو گل
زر به کف آورده ام از پی تو سیمبر
خاک زرم چون خسان بهر چو تو نقره ای
کو کند این کار من با تو به از آب زر
همچو شکوفه بریز خون من ار من ترا
گویم چون برگ گل از سر زر در گذر
بر در تو آفتاب آینه صورت شده است
تا دود آیینه وار در طلبت در بدر
سینه مکن کز غمت گشت جگرها کباب
کم کن ارت زهره ایست رنج دلی از جگر
مردم چشم منی پس تو ز نامردمی
کار مرا کژمکن از خم ابرو بتر
می نیم از بوی من سر که چه ریزی ز روی
می خور و از من مکن همچو من از می حذر
گر تو مرا همچو اشگ بفگنی از چشم خوار
باز کنم همچو اشگ جای تو اندر بصر
گوشه دل گر خوری شاید کاقطاع تست
جان به نظر کن که کرد شاه سوی وی نظر
قلزم دجله عطا مهدی دجال بند
کسری جمشید جام خسرو خورشید فر
بلبل داود لحن تا ز چمن شد بدر
شکل زره کرد از آب باد مسیحا اثر
مجیرالدین بیلقانی : قصاید
شماره ۶۲ - دست مخالف ببست تیغ جهان پهلوان
دست مخالف ببست تیغ جهان پهلوان
کار موافق گشاد دست قزل ارسلان
باز بدین زنده گشت ملکت کاوس کی
باز بدان تازه گشت سنت نوشیروان
پست شد از جاه این، مرتبت اردشیر
قطع شد از جاه آن، منزلت اردوان
بزم جز این را نگفت حاتم دریا نوال
رزم جز آن را نخواند رستم گردون کمان
جود در ایام این، دید کف کام بخش
ملک به دوران آن، یافت کف کامران
هیبت این جلوه داد، هیبت آن عرضه کرد
حادثه بسته لب، دهر گشاده زبان
چرخ نیارد چنین، خسرو نادر قرین
دهر نیارد چنان، صفدر صاحبقران
تیغ گهر دار این، خصم سپارد به آب
دست گهربار آن دوست رساند به نان
باره این را فلک، باز ببندد رکاب
حمله آنرا قضا، باز نپیچد عنان
لشکر این بگذرد، کوه بجنبد ز جای
مرکب آن در رسد، چرخ ببندد میان
جز ملک تاج بخش، اعظم اتابک کر است؟
مه چو قزل ارسلان شه چو جهان پهلوان
کار موافق گشاد دست قزل ارسلان
باز بدین زنده گشت ملکت کاوس کی
باز بدان تازه گشت سنت نوشیروان
پست شد از جاه این، مرتبت اردشیر
قطع شد از جاه آن، منزلت اردوان
بزم جز این را نگفت حاتم دریا نوال
رزم جز آن را نخواند رستم گردون کمان
جود در ایام این، دید کف کام بخش
ملک به دوران آن، یافت کف کامران
هیبت این جلوه داد، هیبت آن عرضه کرد
حادثه بسته لب، دهر گشاده زبان
چرخ نیارد چنین، خسرو نادر قرین
دهر نیارد چنان، صفدر صاحبقران
تیغ گهر دار این، خصم سپارد به آب
دست گهربار آن دوست رساند به نان
باره این را فلک، باز ببندد رکاب
حمله آنرا قضا، باز نپیچد عنان
لشکر این بگذرد، کوه بجنبد ز جای
مرکب آن در رسد، چرخ ببندد میان
جز ملک تاج بخش، اعظم اتابک کر است؟
مه چو قزل ارسلان شه چو جهان پهلوان
مجیرالدین بیلقانی : قصاید
شماره ۶۷ - زیور گردون گسست آینه آسمان
زیور گردون گسست آینه آسمان
سوخت ز عکس رخش طره شب در زمان
یکسره صبح دوم آینه بر کف بتاخت
شست به ماورد طل سرمه ز چشم جهان
صبحدم از خواب جست آینه بر کف نهاد
گشت هوا شیشه رنگ ریخت گلاب از دهان
بود سپیده عروس کله زربفت کوه
آینه اش آفتاب آینه دار آسمان
راستی طره را آینه گر، مایه بود
چونک ازین آینه طره شب شد نهان
کوه چو دید آفتاب برقع شب برفگند
آینه وانگه نقاب ثابته وانگه قران
خور چو سکندر گرفت هفت حوالی خاک
ریخت ز چارم سپهر آینه در آبدان
طغرل مشرق پرید بر سر چار آینه
مرغ سحر شد ز بیم واله و فریاد خوان
خایه زرین شب ریخت نفسهای صبح
خایه از آن ریخت باد کاینه بود آشیان
شاهد روحانیان ساخته بزم صبوح
آینه آسا شده باده به مجلس روان
می تهی از تیرگی همچو رخ آینه
بزم پر از نقل تر همچو ره کهکشان
ساقی مجلس مسیح، ساقر می آفتاب
آینه زهره دف، صحن فلک بوستان
خاک شده بوسه جای همچو لب آینه
لب شده خونابه خوار چون دهن جرعه دان
یار فرو داشت دست، آینه آسا ز رخ
عقل در آمد ز پای دست بسر شد روان
ساخته جان دارویی از پی دلها به نطق
آینه کاینات مفتی صاحبقران
سوخت ز عکس رخش طره شب در زمان
یکسره صبح دوم آینه بر کف بتاخت
شست به ماورد طل سرمه ز چشم جهان
صبحدم از خواب جست آینه بر کف نهاد
گشت هوا شیشه رنگ ریخت گلاب از دهان
بود سپیده عروس کله زربفت کوه
آینه اش آفتاب آینه دار آسمان
راستی طره را آینه گر، مایه بود
چونک ازین آینه طره شب شد نهان
کوه چو دید آفتاب برقع شب برفگند
آینه وانگه نقاب ثابته وانگه قران
خور چو سکندر گرفت هفت حوالی خاک
ریخت ز چارم سپهر آینه در آبدان
طغرل مشرق پرید بر سر چار آینه
مرغ سحر شد ز بیم واله و فریاد خوان
خایه زرین شب ریخت نفسهای صبح
خایه از آن ریخت باد کاینه بود آشیان
شاهد روحانیان ساخته بزم صبوح
آینه آسا شده باده به مجلس روان
می تهی از تیرگی همچو رخ آینه
بزم پر از نقل تر همچو ره کهکشان
ساقی مجلس مسیح، ساقر می آفتاب
آینه زهره دف، صحن فلک بوستان
خاک شده بوسه جای همچو لب آینه
لب شده خونابه خوار چون دهن جرعه دان
یار فرو داشت دست، آینه آسا ز رخ
عقل در آمد ز پای دست بسر شد روان
ساخته جان دارویی از پی دلها به نطق
آینه کاینات مفتی صاحبقران
مجیرالدین بیلقانی : قصاید
شماره ۶۸ - خسرو زرین سپر دوش شد اندر کمان
خسرو زرین سپر دوش شد اندر کمان
تافت چو نیم آینه جرم مه از قیروان
بود سیه شش جهات همچو ز آب آینه
سرخ بر آم د دو قطب همچو زآتش سنان
دست فلک زان نهاد آینه بر طاق قوس
کز یرقان دید پر، چشم عروس خزان
طاق پل اکنون و آب آینه دان در غلاف
شهپر طاوس و برف آینه در پرنیان
تو ز کمان شد به شکل آینه گون برگ سبز
تا سپر زرنگار حربه کشید از کمان
آینه دستی است شاخ پنجه بریده زبن
شعبده کاری است چرخ بیضه نما از دخان
برف که زال زرست غنچه جوان روی ازوست
ز آهک فرتوت دان کاینه ماند جوان
کار بهار و خزان بر صفت آینه است
کز پس پشت صفاش هست کدورت عیان
چشمه خورگر ز خاک بیش نهان شد رواست
کان بصفا آینه است وین بصفت ناتوان
آینه زین روی بس خاصه درین ربع خاک
جبهت کهف امم قدوه آخر زمان
تافت چو نیم آینه جرم مه از قیروان
بود سیه شش جهات همچو ز آب آینه
سرخ بر آم د دو قطب همچو زآتش سنان
دست فلک زان نهاد آینه بر طاق قوس
کز یرقان دید پر، چشم عروس خزان
طاق پل اکنون و آب آینه دان در غلاف
شهپر طاوس و برف آینه در پرنیان
تو ز کمان شد به شکل آینه گون برگ سبز
تا سپر زرنگار حربه کشید از کمان
آینه دستی است شاخ پنجه بریده زبن
شعبده کاری است چرخ بیضه نما از دخان
برف که زال زرست غنچه جوان روی ازوست
ز آهک فرتوت دان کاینه ماند جوان
کار بهار و خزان بر صفت آینه است
کز پس پشت صفاش هست کدورت عیان
چشمه خورگر ز خاک بیش نهان شد رواست
کان بصفا آینه است وین بصفت ناتوان
آینه زین روی بس خاصه درین ربع خاک
جبهت کهف امم قدوه آخر زمان
مجیرالدین بیلقانی : قصاید
شماره ۶۹ - ای ز لبت لاله را آب خوشی در دهان
ای ز لبت لاله را آب خوشی در دهان
آتش روی تو بس آینه عقل و جان
گشت ز عکس رخت سینه خاک آینه
شد ز خیال لبت چشم فلک گلستان
بهر تو چون آینه، دل شده ام جمله تن
زانکه نشاید نهاد با تو دلی در میان
آینه خواه و ببین زلف و لب ار بایدت
هندوی آتش نشین طوطی شکرفشان
جعد تو رسمی نوست بر رخ چون آفتاب
زانکه کس از شب نکرد آینه را سایبان
ساده چو آیینه ای، سوده چو خاکسترم
چون ز منی تازه روی رو مکنم هان و هان
با تو چو یک رو شدم بر صفت آینه
پس تو چو شانه مباش با چو منی صد زبان
در غمت ار خون خورم آه نکنم در رخت
زانکه تو دانی کز آه آینه بیند زیان
دست بدستت فگند، حسن تو چون آینه
پای بپایم سپرد، عشق تو چون آستان
به که خیال تو هست ساخته با چشم من
کاینه با آبنوس ساخته به بی گمان
جان به کفم تا کنم بر تو به عیدی نثار
کاینه دیدن به عید خوش نشود رایگان
غالیه دل تویی زان رخ چون آینه
قافله سالار شرع مفتی صاحبقران
حاکم حیدر قضا عالم جم مرتبه
آینه جان و عقل عاقله انس و جان
افضل عیسی نفس کاینه آسا به نطق
کشف همه مشکلات کرده ز گیتی ضمان
دهر که بد عیب جوی بر صف آینه
راست چو مقراض بست در ره حکمش میان
محرم دست سیاه ذات وی آمد نه خصم
زانکه به دست سیاه آینه شد داستان
فتنه که چون شانه برد موی به شوخی ز سر
همچو از آیینه کور کرد ز صدرش کران
خصم ورا طمطراق کس نکند بی سبب
آینه را دست زر بر ندهد بی بیان
آینه بوسی نهاد بر کف او لاجرم
ساخت ز بیجاده طوق یافت ز زر طیلسان
نیز نبیند سه روح مثل وی از چار طبع
خود نبود در دو کون آینه از استخوان
صدمه حکمش شکست شیشه آن طایفه
کاینه آسا بدند دم خور و رشوت ستان
خاک در اوست صبح ورنه ربودی فلک
آینه ش از روی دست ابلقش از زیر ران
تا کف او آینه است یعنی بدهد ز دست
هر تر و خشکی که هست در شکم بحر و کان
تنگ بود با ثناش نه ورق چرخ از آنک
کس به یکی آینه بر نکشد هفتخوان
هست دلش جام جم آینه نامش مکن
زانکه به زخمه به است باربد از پاسبان
از در او کن طلب منهج حق زان سبب
کاینه از چین نکوست عود ز هندوستان
ای دلت از نه فلک ساخته نیم آینه
وی ز دلت هشت خلد یافته صد میزبان
آینه چون مرد را باز نماید به مرد
دهر دو رو را بدو باز نمودی چنان
عالم شش گوشه راست قهر تو کاری عظیم
معجب یک چشم راست آینه باری گران
خصم تو چون آینه دارد روی آهنین
گر به بزرگی کند ذات ترا امتحان
خاک تو یعنی مجیر سوخت دل از زنگ غم
کز صفت آینه خاطرش آمد به جان
کرد لب دل کبود آینه آسا ز تب
پس به همین نیشکر یافت از آن تب امان
آینه گون قرص خور دید که ننهاد کس
تازه چنین تره ای بر سر این تیره خوان
گر چه سخنور بسی است فرق تو کن زان سبب
کاینه و کفچه اند پیش خرد این و آن
سخره هر عامه را هم سخن من منه
چنبر دف را به طنز آینه چین مخوان
تا که بود خشک مغز پیش خرد آینه
خصم تو تر دیده باد در صف ذل و هوان
خاطر تو کز صفاش آینه خاکسترست
باد ز زنگ فنا تا به ابد بی نشان
آتش روی تو بس آینه عقل و جان
گشت ز عکس رخت سینه خاک آینه
شد ز خیال لبت چشم فلک گلستان
بهر تو چون آینه، دل شده ام جمله تن
زانکه نشاید نهاد با تو دلی در میان
آینه خواه و ببین زلف و لب ار بایدت
هندوی آتش نشین طوطی شکرفشان
جعد تو رسمی نوست بر رخ چون آفتاب
زانکه کس از شب نکرد آینه را سایبان
ساده چو آیینه ای، سوده چو خاکسترم
چون ز منی تازه روی رو مکنم هان و هان
با تو چو یک رو شدم بر صفت آینه
پس تو چو شانه مباش با چو منی صد زبان
در غمت ار خون خورم آه نکنم در رخت
زانکه تو دانی کز آه آینه بیند زیان
دست بدستت فگند، حسن تو چون آینه
پای بپایم سپرد، عشق تو چون آستان
به که خیال تو هست ساخته با چشم من
کاینه با آبنوس ساخته به بی گمان
جان به کفم تا کنم بر تو به عیدی نثار
کاینه دیدن به عید خوش نشود رایگان
غالیه دل تویی زان رخ چون آینه
قافله سالار شرع مفتی صاحبقران
حاکم حیدر قضا عالم جم مرتبه
آینه جان و عقل عاقله انس و جان
افضل عیسی نفس کاینه آسا به نطق
کشف همه مشکلات کرده ز گیتی ضمان
دهر که بد عیب جوی بر صف آینه
راست چو مقراض بست در ره حکمش میان
محرم دست سیاه ذات وی آمد نه خصم
زانکه به دست سیاه آینه شد داستان
فتنه که چون شانه برد موی به شوخی ز سر
همچو از آیینه کور کرد ز صدرش کران
خصم ورا طمطراق کس نکند بی سبب
آینه را دست زر بر ندهد بی بیان
آینه بوسی نهاد بر کف او لاجرم
ساخت ز بیجاده طوق یافت ز زر طیلسان
نیز نبیند سه روح مثل وی از چار طبع
خود نبود در دو کون آینه از استخوان
صدمه حکمش شکست شیشه آن طایفه
کاینه آسا بدند دم خور و رشوت ستان
خاک در اوست صبح ورنه ربودی فلک
آینه ش از روی دست ابلقش از زیر ران
تا کف او آینه است یعنی بدهد ز دست
هر تر و خشکی که هست در شکم بحر و کان
تنگ بود با ثناش نه ورق چرخ از آنک
کس به یکی آینه بر نکشد هفتخوان
هست دلش جام جم آینه نامش مکن
زانکه به زخمه به است باربد از پاسبان
از در او کن طلب منهج حق زان سبب
کاینه از چین نکوست عود ز هندوستان
ای دلت از نه فلک ساخته نیم آینه
وی ز دلت هشت خلد یافته صد میزبان
آینه چون مرد را باز نماید به مرد
دهر دو رو را بدو باز نمودی چنان
عالم شش گوشه راست قهر تو کاری عظیم
معجب یک چشم راست آینه باری گران
خصم تو چون آینه دارد روی آهنین
گر به بزرگی کند ذات ترا امتحان
خاک تو یعنی مجیر سوخت دل از زنگ غم
کز صفت آینه خاطرش آمد به جان
کرد لب دل کبود آینه آسا ز تب
پس به همین نیشکر یافت از آن تب امان
آینه گون قرص خور دید که ننهاد کس
تازه چنین تره ای بر سر این تیره خوان
گر چه سخنور بسی است فرق تو کن زان سبب
کاینه و کفچه اند پیش خرد این و آن
سخره هر عامه را هم سخن من منه
چنبر دف را به طنز آینه چین مخوان
تا که بود خشک مغز پیش خرد آینه
خصم تو تر دیده باد در صف ذل و هوان
خاطر تو کز صفاش آینه خاکسترست
باد ز زنگ فنا تا به ابد بی نشان
مجیرالدین بیلقانی : قصاید
شماره ۷۰ - طارم چارم نهفت پرتو شمع جهان
طارم چارم نهفت پرتو شمع جهان
خیمه زربفت گشت نوبتی آسمان
شمع فلک کشته شد از نم اخضر چنانک
شد سیه از دود شمع روی عروس جهان
ساخت ز بهر کلاه قوقه آتش چو شمع
گنبد نیلی که هست بر صف شمعدان
سفره زرین ماه میم صفت رخ نمود
راست کزان سوی قاف شمع فلک شد نهان
قطب چو شمع صبوح تیره و ثابت قدم
از پی پروانگی نعش به گردش دوان
دید که شد پاسبان جمله زبان همچو تیغ
مرغ صبوحی چو شمع ماند بریده زبان
دانه دل سوختن شمع صفت زین هوس
کز چه سبب زا خورد مرغ شب از پاسبان
شاهد ما چون مسیح قوت روان زیر لب
ما ز غم او چو شمع خود دل اندر دهان
دامن دل چاک شد چون لب شمع آن نفس
کو تب دلها ببست زان لب شکر فشان
دوش بدم چون لگن پیش رخش خاکبوس
زان شدم اکنون چو شمع بی لب او ناتوان
سقف شد از آه من چون فلک آفتاب
بزم شد از اشگ شمع همچو ره کهکشان
شمع که دید آه من اشگ ز دیده فشاند
لیک فسرد اشگ او از دم من در زمان
من ز تف دل چو شمع مانده زبان آتشین
مدح جهان پهلوان ساخته حزر روان
خیمه زربفت گشت نوبتی آسمان
شمع فلک کشته شد از نم اخضر چنانک
شد سیه از دود شمع روی عروس جهان
ساخت ز بهر کلاه قوقه آتش چو شمع
گنبد نیلی که هست بر صف شمعدان
سفره زرین ماه میم صفت رخ نمود
راست کزان سوی قاف شمع فلک شد نهان
قطب چو شمع صبوح تیره و ثابت قدم
از پی پروانگی نعش به گردش دوان
دید که شد پاسبان جمله زبان همچو تیغ
مرغ صبوحی چو شمع ماند بریده زبان
دانه دل سوختن شمع صفت زین هوس
کز چه سبب زا خورد مرغ شب از پاسبان
شاهد ما چون مسیح قوت روان زیر لب
ما ز غم او چو شمع خود دل اندر دهان
دامن دل چاک شد چون لب شمع آن نفس
کو تب دلها ببست زان لب شکر فشان
دوش بدم چون لگن پیش رخش خاکبوس
زان شدم اکنون چو شمع بی لب او ناتوان
سقف شد از آه من چون فلک آفتاب
بزم شد از اشگ شمع همچو ره کهکشان
شمع که دید آه من اشگ ز دیده فشاند
لیک فسرد اشگ او از دم من در زمان
من ز تف دل چو شمع مانده زبان آتشین
مدح جهان پهلوان ساخته حزر روان
مجیرالدین بیلقانی : قصاید
شماره ۷۱ - رفت ز ماهی برون چشمه آتش فشان
رفت ز ماهی برون چشمه آتش فشان
شمع فلک را ز صفر سفره نهاد آسمان
شب ز چه کاهد چو شمع هر چه شب آمد از آنک
رفت به برج شمال خسرو گردون ستان
دوش به دست صبا لاله بر افروخت شمع
یعنی با عدل گل زان بود این را امان
در غم نقصان عمر لاله و شمعند از آنک
شد سیه و سوخته دود دل این و آن
در یرقان شد چو شمع دیده نرگس به باغ
تا جگر آب و خاک یافت ز گرمی نشان
مجلس انس است باغ گل می و بلبل حریف
لاله سیراب شمع نرگس تر نقل دان
من غلطم زانکه هست برق درخشنده شمع
لاله و ابر از صفت ساقی و رطل گران
باد که بد شمع کش تا که ره گل گشاد
فاخته دادش لقب پیک سلاطین نشان
سبزه زبان لابه کرد شمع صفت پیش باد
تا دهدش زینها ز آتش خویش ارغوان
مجلسیی شد چو شمع نرگس تر تا به صبح
باز نماید بدو فاخته سحرالبیان
داعی حق بلبل است در چمن ایرا که هست
وقت سحر در سخن نایب شمع جهان
شمع فلک را ز صفر سفره نهاد آسمان
شب ز چه کاهد چو شمع هر چه شب آمد از آنک
رفت به برج شمال خسرو گردون ستان
دوش به دست صبا لاله بر افروخت شمع
یعنی با عدل گل زان بود این را امان
در غم نقصان عمر لاله و شمعند از آنک
شد سیه و سوخته دود دل این و آن
در یرقان شد چو شمع دیده نرگس به باغ
تا جگر آب و خاک یافت ز گرمی نشان
مجلس انس است باغ گل می و بلبل حریف
لاله سیراب شمع نرگس تر نقل دان
من غلطم زانکه هست برق درخشنده شمع
لاله و ابر از صفت ساقی و رطل گران
باد که بد شمع کش تا که ره گل گشاد
فاخته دادش لقب پیک سلاطین نشان
سبزه زبان لابه کرد شمع صفت پیش باد
تا دهدش زینها ز آتش خویش ارغوان
مجلسیی شد چو شمع نرگس تر تا به صبح
باز نماید بدو فاخته سحرالبیان
داعی حق بلبل است در چمن ایرا که هست
وقت سحر در سخن نایب شمع جهان