تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۳۷ - نظر گشودم و سر منزل تو را دیدم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۴۱ - پیاله بر کف و چشم تو در نظر دارم
پیاله بر کف و چشم تو در نظر دارم
دماغی از گل پیمانه تازه تر دارم
همیشه مستی من جام جم به کف دارد
خبر ندارم و از عالمی خبر دارم
ز سینه صافی خود در حصار فولادم
ز سنگ طعنه بدخواه کی حذر دارم
به دامن مژه اشکم غبار می ریزد
چه شد که مایه صد بحر در جگر دارم
اسیر ناز بر افلاک می توانم کرد
ببین که چشم سیاه که در نظر دارم
دماغی از گل پیمانه تازه تر دارم
همیشه مستی من جام جم به کف دارد
خبر ندارم و از عالمی خبر دارم
ز سینه صافی خود در حصار فولادم
ز سنگ طعنه بدخواه کی حذر دارم
به دامن مژه اشکم غبار می ریزد
چه شد که مایه صد بحر در جگر دارم
اسیر ناز بر افلاک می توانم کرد
ببین که چشم سیاه که در نظر دارم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۴۴ - دلم گداخت سر ساغر گران دارم
دلم گداخت سر ساغر گران دارم
چراغ میکده ای نذر میکشان دارم
شراب کهنه که خورشید را به رقص آرد
چو ماه یک شبه ته شیشه ای گمان دارم
چرا شکنجه منت کنم عزیزان را
دعای بی اثری نذر دوستان دارم
حجاب مانع ناز و تو پر نیاز طلب
ز بیزبانی خود سودها زیان دارم
ز بیزبانی من عالمی خطر دارد
هزار تیر جگر دوز درکمان دارم
دو خانه وار ز خورشید و ماه بالاتر
ز کوی باده فروش اینقدر نشان دارم
چراغ میکده ای نذر میکشان دارم
شراب کهنه که خورشید را به رقص آرد
چو ماه یک شبه ته شیشه ای گمان دارم
چرا شکنجه منت کنم عزیزان را
دعای بی اثری نذر دوستان دارم
حجاب مانع ناز و تو پر نیاز طلب
ز بیزبانی خود سودها زیان دارم
ز بیزبانی من عالمی خطر دارد
هزار تیر جگر دوز درکمان دارم
دو خانه وار ز خورشید و ماه بالاتر
ز کوی باده فروش اینقدر نشان دارم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۵۸ - منم که نشئه می از خمار نشناسم
منم که نشئه می از خمار نشناسم
منم که جوش خزان از بهار نشناسم
چنان فریفته شوقم به راه وعده او
که سر ز پا و دل از انتظار نشناسم
نهاده ام سر آسودگی به پای گلی
که غنچه را ز چراغ مزار نشناسم
ز شرم جلوه شوخ تو نوبهار گداخت
عجب مدار که گل را ز خار نشناسم
به عالمی ندهم مصرعی اسیر نیم
که قیمت سخن آبدار نشناسم
منم که جوش خزان از بهار نشناسم
چنان فریفته شوقم به راه وعده او
که سر ز پا و دل از انتظار نشناسم
نهاده ام سر آسودگی به پای گلی
که غنچه را ز چراغ مزار نشناسم
ز شرم جلوه شوخ تو نوبهار گداخت
عجب مدار که گل را ز خار نشناسم
به عالمی ندهم مصرعی اسیر نیم
که قیمت سخن آبدار نشناسم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۶۱ - هوای خلد ندارم به کوی یار قسم
هوای خلد ندارم به کوی یار قسم
خوش است لذت خواری به افتخار قسم
سری که باشدم از خصم هم مضایقه نیست
به سرگذشتگی تیغ آبدار قسم
وفای وعده ندیده است هرگز از تو کسی
به نا امیدی شبهای انتظار قسم
مرا ز فیض جنون کار نیست با گل و خار
به سینه صافی آیینه بهار قسم
اسیر چشم و دل ما هوس پرست نشد
به چشم پاک و به دلهای بی غبار قسم
خوش است لذت خواری به افتخار قسم
سری که باشدم از خصم هم مضایقه نیست
به سرگذشتگی تیغ آبدار قسم
وفای وعده ندیده است هرگز از تو کسی
به نا امیدی شبهای انتظار قسم
مرا ز فیض جنون کار نیست با گل و خار
به سینه صافی آیینه بهار قسم
اسیر چشم و دل ما هوس پرست نشد
به چشم پاک و به دلهای بی غبار قسم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۶۶ - حدیث لعل تو را گر چه مختصر دانم
حدیث لعل تو را گر چه مختصر دانم
غنیمت است که از هیچ بیشتر دانم
به خواب راحتم آسودگی شود بالین
وطن گداخته ام لذت سفر دانم
به زخم کاری دوری تپیدنم اولی
که درد و داغ تو را کم ز بال و پر دانم
حرام طاقت من باد خواری دو جهان
اگر ز یار کسی را عزیزتر دانم
تپیدن دلم از خوی او خبر دارد
جواب نامه ز پرواز نامه بر دانم
گلی است عشق که بدنام رنگ و بو نشود
غم تو پرده نشین است اینقدر دانم
اسیر در چمن عشقم این بهار بس است
که پاره های دل خویش را ثمر دانم
غنیمت است که از هیچ بیشتر دانم
به خواب راحتم آسودگی شود بالین
وطن گداخته ام لذت سفر دانم
به زخم کاری دوری تپیدنم اولی
که درد و داغ تو را کم ز بال و پر دانم
حرام طاقت من باد خواری دو جهان
اگر ز یار کسی را عزیزتر دانم
تپیدن دلم از خوی او خبر دارد
جواب نامه ز پرواز نامه بر دانم
گلی است عشق که بدنام رنگ و بو نشود
غم تو پرده نشین است اینقدر دانم
اسیر در چمن عشقم این بهار بس است
که پاره های دل خویش را ثمر دانم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۸۱ - ز دودمان دل و دیده یادگار منم
ز دودمان دل و دیده یادگار منم
به داغ او که جگر گوشه بهار منم
حساب جنبش مژگان فتنه از من پرس
به کارخانه دل صاحب اعتبار منم
چگونه معذرت اضطراب دل خواهم
که آن سوار به هر جا رود غبار منم
به دل ز یاد تو آیینه خانه ای دارم
فروغ خلوت شبهای انتظار منم
فسرده خون من این شعله را ز پا بنشاند
به هر که تیغ کشد عشق شرمسار منم
اسیر عشقم و باج از ستاره می گیرم
همین بس است که محمود روزگار منم
به داغ او که جگر گوشه بهار منم
حساب جنبش مژگان فتنه از من پرس
به کارخانه دل صاحب اعتبار منم
چگونه معذرت اضطراب دل خواهم
که آن سوار به هر جا رود غبار منم
به دل ز یاد تو آیینه خانه ای دارم
فروغ خلوت شبهای انتظار منم
فسرده خون من این شعله را ز پا بنشاند
به هر که تیغ کشد عشق شرمسار منم
اسیر عشقم و باج از ستاره می گیرم
همین بس است که محمود روزگار منم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۸۲ - چه سرخوشم که ندانم دل و کباب از هم
چه سرخوشم که ندانم دل و کباب از هم
چه بیخودم که ندانم گل و شراب از هم
بهار جلوه شوخ که گشته عالمگیر
بتان کرشمه نمایند انتخاب از هم
به دامن مژه دستی زدم چه دانستم
که تیغ او نکند فرق خون و آب از هم
شمیم برگ گل و گوشه نقاب از من
فروغ آینه ماه و آفتاب از هم
سواد شوخی طفلان نمی شود روشن
به رنگ گل بربایند اگر کتاب از هم
چو آب می گذرند اهل دل ز یکدیگر
نه همچو کینه پرستان به آب و تاب از هم
اسیر دلکده بی تکلفی از تو
رسوم ساختگیهای شیخ و شاب از هم
چه بیخودم که ندانم گل و شراب از هم
بهار جلوه شوخ که گشته عالمگیر
بتان کرشمه نمایند انتخاب از هم
به دامن مژه دستی زدم چه دانستم
که تیغ او نکند فرق خون و آب از هم
شمیم برگ گل و گوشه نقاب از من
فروغ آینه ماه و آفتاب از هم
سواد شوخی طفلان نمی شود روشن
به رنگ گل بربایند اگر کتاب از هم
چو آب می گذرند اهل دل ز یکدیگر
نه همچو کینه پرستان به آب و تاب از هم
اسیر دلکده بی تکلفی از تو
رسوم ساختگیهای شیخ و شاب از هم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۰۲ - بهانه را پر پرواز می توان کردن
بهانه را پر پرواز می توان کردن
به وضع هر دو جهان ناز می توان کردن
گل سحاب هوا را به دام سبزه کشید
شکار طالع ناساز می توان کردن
اگر نوازش ما ناز بر نمی تابد
نظاره غلط انداز می توان کردن
کلید ناله مستانه بی گشادی نیست
دری به روی دلی باز می توان کردن
غبار نیستیم در کمین ایمایی است
هنوزم از عدم آواز می توان کردن
کدام بلبل خوش نغمه را سرایم اسیر
طواف گلشن شیراز می توان کردن
به وضع هر دو جهان ناز می توان کردن
گل سحاب هوا را به دام سبزه کشید
شکار طالع ناساز می توان کردن
اگر نوازش ما ناز بر نمی تابد
نظاره غلط انداز می توان کردن
کلید ناله مستانه بی گشادی نیست
دری به روی دلی باز می توان کردن
غبار نیستیم در کمین ایمایی است
هنوزم از عدم آواز می توان کردن
کدام بلبل خوش نغمه را سرایم اسیر
طواف گلشن شیراز می توان کردن
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۲۶ - بیا و در دلم ای وحشت آشنا بنشین
بیا و در دلم ای وحشت آشنا بنشین
چو چشم خود به سراپرده حیا بنشین
ز یاد چشم تو شیرین حکایتی دارم
برای خاطر ما یک نفس بیا بنشین
سبکروی ثمر نوبهار آزادی است
به پای سرو روان یک دم ای صبا بنشین
کدام سعی که آوارگی پناه نشد
به شاهراه توکل چو نقش پا بنشین
اگر زموج قدح درس دل نمی خوانی
به خاک مدرسه چون نقش بوریا بنشین
خطر شناس شو ار روشناس طوفانی
به مرگ شرطه و تدبیر ناخدا بنشین
نظر به روی تو کردن ز دور هم چمن است
به بزم ما ننشینی بیا جدا بنشین
به دام زلف کسی می تپی چرا سبکی
اسیر دل شده در سایه هما بنشین
چو چشم خود به سراپرده حیا بنشین
ز یاد چشم تو شیرین حکایتی دارم
برای خاطر ما یک نفس بیا بنشین
سبکروی ثمر نوبهار آزادی است
به پای سرو روان یک دم ای صبا بنشین
کدام سعی که آوارگی پناه نشد
به شاهراه توکل چو نقش پا بنشین
اگر زموج قدح درس دل نمی خوانی
به خاک مدرسه چون نقش بوریا بنشین
خطر شناس شو ار روشناس طوفانی
به مرگ شرطه و تدبیر ناخدا بنشین
نظر به روی تو کردن ز دور هم چمن است
به بزم ما ننشینی بیا جدا بنشین
به دام زلف کسی می تپی چرا سبکی
اسیر دل شده در سایه هما بنشین
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۳۱ - بیا در آتشم افکن بگو ببین و برو
بیا در آتشم افکن بگو ببین و برو
گره میفکن از افسوس بر جبین و برو
در آتشم به وصال تو نیستم راضی
بیا ز دور به حال دلم ببین و برو
ز راه کویی اگر چشم خونچکان جوشد
به پیش پای سراسیمگی ببین و برو
میان چشم و دلم بی تو دعوی خون است
در این بهار تماشا گلی بچین و برو
اسیر کشته شد اما وصیتی دارد
بخوان به خاکش یک عشر آفرین و برو
گره میفکن از افسوس بر جبین و برو
در آتشم به وصال تو نیستم راضی
بیا ز دور به حال دلم ببین و برو
ز راه کویی اگر چشم خونچکان جوشد
به پیش پای سراسیمگی ببین و برو
میان چشم و دلم بی تو دعوی خون است
در این بهار تماشا گلی بچین و برو
اسیر کشته شد اما وصیتی دارد
بخوان به خاکش یک عشر آفرین و برو
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۳۶ - خبر ز سوز نداری سروده نای که چه
خبر ز سوز نداری سروده نای که چه
برای درد نفهمیده وای وای که چه
دلم چه کرد که گلزار درد و داغ تو شد
بساط شاهی و ویرانه گدای که چه
خمار نشئه به غیر از خیال و خوابی نیست
تمیز صاف به بزم جهان ز لای که چه
به خود قرار ستم داده ای که من دارم
ز بیقرار شکیبم مپرس های که چه
غبار کلبه ام از ذره وحشت افزاید
دل دویده ز آسایش سرای که چه
چه گشت در دلت این شوخی نگاه از چیست
بگو بگو به خداوندی خدای که چه
خروش گریه دل رام صید تأثیر است
تنک شرابی (و) افشای های های که چه
برای درد نفهمیده وای وای که چه
دلم چه کرد که گلزار درد و داغ تو شد
بساط شاهی و ویرانه گدای که چه
خمار نشئه به غیر از خیال و خوابی نیست
تمیز صاف به بزم جهان ز لای که چه
به خود قرار ستم داده ای که من دارم
ز بیقرار شکیبم مپرس های که چه
غبار کلبه ام از ذره وحشت افزاید
دل دویده ز آسایش سرای که چه
چه گشت در دلت این شوخی نگاه از چیست
بگو بگو به خداوندی خدای که چه
خروش گریه دل رام صید تأثیر است
تنک شرابی (و) افشای های های که چه
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۵۱ - خراب گشته ز ویرانه که می پرسی
خراب گشته ز ویرانه که می پرسی
شکایت از دل دیوانه که می پرسی
ز شیخ و شاب نسبنامه که می جویی
حدیث عاقل و دیوانه که می پرسی
اگر چراغ نباشد گلاب کی باشد
دگر ز بلبل و پروانه که می پرسی
دل درست نداری ز من چه می خواهی
به خواب رفته افسانه که می پرسی
چکد ز باده ورع وز صلاح بد مستی
نظام رونق میخانه که می پرسی
به جان خویش ندانم چه ماجرا داری
ز آشنایی بیگانه که می پرسی
شکایت از دل دیوانه که می پرسی
ز شیخ و شاب نسبنامه که می جویی
حدیث عاقل و دیوانه که می پرسی
اگر چراغ نباشد گلاب کی باشد
دگر ز بلبل و پروانه که می پرسی
دل درست نداری ز من چه می خواهی
به خواب رفته افسانه که می پرسی
چکد ز باده ورع وز صلاح بد مستی
نظام رونق میخانه که می پرسی
به جان خویش ندانم چه ماجرا داری
ز آشنایی بیگانه که می پرسی
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۴ - ز سیر قدر بهار و خزان شود پیدا
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۵ - نظاره خطش از هوش می برد ما را
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۸ - جنون که کرد به دیوانگی مثل ما را
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۷ - دلیل بادیه دیوانگی بس است مرا
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۹ - به آفتاب برابر مساز یار مرا
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۵ - ز پرده های خموشی شنو فغان مرا
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۱ - بیا که فال جنون کرده ایم جنگ تو را