تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۷۹ - جانا چه شد که بنده نوازی نمی کنی
جانا چه شد که بنده نوازی نمی کنی
ترک جفا و قلب گدازی نمی کنی
ای دل حقیقتیست مرا عشق آن نگار
ای تیره بخت ترک مجازی نمی کنی
رو گوشه ای بگیر که اندر هوای عشق
گنجشگکی ضعیفی و بازی نمی کنی
مسکین دلم تو جامه جان را به خون دل
شب نیست کز دو دیده نمازی نمی کنی
بر تخت بخت عشق چو محمود غالبست
با ما بگو که از چه ایازی نمی کنی
ترک جفا و قلب گدازی نمی کنی
ای دل حقیقتیست مرا عشق آن نگار
ای تیره بخت ترک مجازی نمی کنی
رو گوشه ای بگیر که اندر هوای عشق
گنجشگکی ضعیفی و بازی نمی کنی
مسکین دلم تو جامه جان را به خون دل
شب نیست کز دو دیده نمازی نمی کنی
بر تخت بخت عشق چو محمود غالبست
با ما بگو که از چه ایازی نمی کنی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۸۵ - گر صد هزار ازین غم و دردم رسد به روی
گر صد هزار ازین غم و دردم رسد به روی
دانی که از در تو نگردم به گفت و گوی
پشتم به هرکه عالم و رویم به روی تست
آیا بود که باز نشینیم روبه روی
ای باد اگر به جانب آن ماه بگذری
از مهر من به حضرت او ذرّه ای بگوی
گر آنچه در فراق تو بر ما همی رود
وآنگه ز دست جور رقیبان تندخوی
گر بخت یاریی دهدم در شب وصال
تا روز شرح هجر توان گفت مو به موی
تا جان به تن بود سر ما آستان دوست
تا پای طاقتست بپویم به جست و جوی
با مدّعی بگوی که ناموس و نام و ننگ
بر باد عشق رفت تو بیهوده بس مگوی
بر دیده جهان گذر ای سرو نازنین
کز رهگذار بست برو بس ز اشک جوی
بر عرصه فراق ز چوگان روزگار
من خسته دل شکسته و سرگشته ام چو گوی
دانی که از در تو نگردم به گفت و گوی
پشتم به هرکه عالم و رویم به روی تست
آیا بود که باز نشینیم روبه روی
ای باد اگر به جانب آن ماه بگذری
از مهر من به حضرت او ذرّه ای بگوی
گر آنچه در فراق تو بر ما همی رود
وآنگه ز دست جور رقیبان تندخوی
گر بخت یاریی دهدم در شب وصال
تا روز شرح هجر توان گفت مو به موی
تا جان به تن بود سر ما آستان دوست
تا پای طاقتست بپویم به جست و جوی
با مدّعی بگوی که ناموس و نام و ننگ
بر باد عشق رفت تو بیهوده بس مگوی
بر دیده جهان گذر ای سرو نازنین
کز رهگذار بست برو بس ز اشک جوی
بر عرصه فراق ز چوگان روزگار
من خسته دل شکسته و سرگشته ام چو گوی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۹۳ - ای دلستان چرا دل ما را نمی دهی
ای دلستان چرا دل ما را نمی دهی
دل را به شست زلف سیه جا نمی دهی
کردی به زلف و خال مرا خان و مان سیاه
از آن علاج ماده سودا نمی دهی
آخر ز روی لطف چرا ای طبیب من
کشتی مرا به درد و مداوا نمی دهی
کام دل حزین من آسان بود تو را
مشکل در آنکه کام دل ما نمی دهی
نی آنکه دستگاه نداری به وصل من
داری ولی مراد به عمدا نمی دهی
دل را به چشم شوخ تو دادم شبی نهان
بردی دلم به چیرگی و وا نمی دهی
ای گل شکفته ای تو به بستان حسن و ناز
از رخ مراد بلبل شیدا نمی دهی
دادی زکات حسن و جوانی به هرکسی
ای پادشاه حسن گدا را نمی دهی
کردی جهان خراب وز لب کام این جهان
گفتی دهم به زودی و گویا نمی دهی
دل را به شست زلف سیه جا نمی دهی
کردی به زلف و خال مرا خان و مان سیاه
از آن علاج ماده سودا نمی دهی
آخر ز روی لطف چرا ای طبیب من
کشتی مرا به درد و مداوا نمی دهی
کام دل حزین من آسان بود تو را
مشکل در آنکه کام دل ما نمی دهی
نی آنکه دستگاه نداری به وصل من
داری ولی مراد به عمدا نمی دهی
دل را به چشم شوخ تو دادم شبی نهان
بردی دلم به چیرگی و وا نمی دهی
ای گل شکفته ای تو به بستان حسن و ناز
از رخ مراد بلبل شیدا نمی دهی
دادی زکات حسن و جوانی به هرکسی
ای پادشاه حسن گدا را نمی دهی
کردی جهان خراب وز لب کام این جهان
گفتی دهم به زودی و گویا نمی دهی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۹۴ - ای آفتاب کشور و ای ماه خرگهی
ای آفتاب کشور و ای ماه خرگهی
آخر نظر فکن به عنایت سوی رهی
سرگشته ذره وار منم در هوای تو
تا کی چو خاک راه مرا در هوا دهی
مجروح گشت جان جهانی به تیغ هجر
وقتست کز وصال خودش مرهمی نهی
بیمار هجر را رمقی ماند از حیات
از دولت وصال تو رو گر برو نهی
دارد فراغت از من و از حال من نگار
ای دل مرا به باد بدادی ز ابلهی
ما کمترین بنده ی درگاه تو شدیم
بنواز بنده را که فزاید تو را مهی
ما جان فدای عشق تو کردیم در جهان
از دام ما چو آهوی وحشی چرا رهی
آخر نظر فکن به عنایت سوی رهی
سرگشته ذره وار منم در هوای تو
تا کی چو خاک راه مرا در هوا دهی
مجروح گشت جان جهانی به تیغ هجر
وقتست کز وصال خودش مرهمی نهی
بیمار هجر را رمقی ماند از حیات
از دولت وصال تو رو گر برو نهی
دارد فراغت از من و از حال من نگار
ای دل مرا به باد بدادی ز ابلهی
ما کمترین بنده ی درگاه تو شدیم
بنواز بنده را که فزاید تو را مهی
ما جان فدای عشق تو کردیم در جهان
از دام ما چو آهوی وحشی چرا رهی
جهان ملک خاتون : مقطعات
شماره ۳ - نوروز و عید و هفته و ایام و ماه و سال
جهان ملک خاتون : مقطعات
شماره ۴ - گفتم به غم که از همه ابنای روزگار
گفتم به غم که از همه ابنای روزگار
با من وفا کسی چو تو یاری به سر نبرد
غم گفت چون کنم که غریبی و بی نوا
بی مونسی چگونه توانی دمی سپرد
گوی مراد در خم چوگان آن کس است
کز صبر پای در سر میدان غم فشرد
خوش باش شادی و غم دنیا عدم شمر
رستم ببین چه دارد و کاووس کی چه برد
خوناب دیده ام به رخ دل فرو دوید
جز نقش دوست هرچه همی دید می سترد
با من وفا کسی چو تو یاری به سر نبرد
غم گفت چون کنم که غریبی و بی نوا
بی مونسی چگونه توانی دمی سپرد
گوی مراد در خم چوگان آن کس است
کز صبر پای در سر میدان غم فشرد
خوش باش شادی و غم دنیا عدم شمر
رستم ببین چه دارد و کاووس کی چه برد
خوناب دیده ام به رخ دل فرو دوید
جز نقش دوست هرچه همی دید می سترد
جهان ملک خاتون : در مرثیهٔ فرزند دلبند سلطان بخت طاب ثراها
شماره ۱ - دردا و حسرتا که مرا کام جان برفت
دردا و حسرتا که مرا کام جان برفت
و آن جان نازنین به جوان از جهان برفت
دل پر ز مهر روی چو ماهش بدی چه سود
کاندر فراق روی وی از تن روان برفت
بلبل بگو که باز نخواند میان باغ
کان روی همچو گل ز در بوستان برفت
ای دل بگو به منزل جانان تو کی رسی
کآن جان نازنین ز پی کاروان برفت
فریاد و ناله ام ز سر چرخ هفتمین
بگذشت و اشک دیده ام از ناودان برفت
سلطان بخت من به سر تخت وصل بود
آخر چرا به بخت من او ناگهان برفت
ای نور دیده شد ز غم تو جهان خراب
کان نور دیده ام ز جهان نوجوان برفت
آخر کدام حسرت و دردی که از جهان
با خود ببرد و از دو جهان ناتوان برفت
و آن جان نازنین به جوان از جهان برفت
دل پر ز مهر روی چو ماهش بدی چه سود
کاندر فراق روی وی از تن روان برفت
بلبل بگو که باز نخواند میان باغ
کان روی همچو گل ز در بوستان برفت
ای دل بگو به منزل جانان تو کی رسی
کآن جان نازنین ز پی کاروان برفت
فریاد و ناله ام ز سر چرخ هفتمین
بگذشت و اشک دیده ام از ناودان برفت
سلطان بخت من به سر تخت وصل بود
آخر چرا به بخت من او ناگهان برفت
ای نور دیده شد ز غم تو جهان خراب
کان نور دیده ام ز جهان نوجوان برفت
آخر کدام حسرت و دردی که از جهان
با خود ببرد و از دو جهان ناتوان برفت
طبیب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۸ - ما را دگر زیار؛ تمنا نمانده است
ما را دگر زیار؛ تمنا نمانده است
چون طاقت تغافل بیجا نمانده است
دوران نگر که ساغر عیشم دهد کنون
کافتاده است شیشه وصهبا نمانده است
در راه عشق بسکه بپای دلم شکست
خاری دگر بدامن صحرا نمانده است
گریم اگر بطرف چمن جای گریه است
کان گل که بود بهر تماشا نمانده است
دست از شکست شیشه ما گو بدار چرخ
سنگی دگر بدامن صحرا نمانده است
زان در به عیش بسته که غم بسکه در دلم
پهلوی هم نشسته دگر جا نمانده است
تا کی طبیب رنج کشد در علاج من
چون دیگرم امید مداوا نمانده است
چون طاقت تغافل بیجا نمانده است
دوران نگر که ساغر عیشم دهد کنون
کافتاده است شیشه وصهبا نمانده است
در راه عشق بسکه بپای دلم شکست
خاری دگر بدامن صحرا نمانده است
گریم اگر بطرف چمن جای گریه است
کان گل که بود بهر تماشا نمانده است
دست از شکست شیشه ما گو بدار چرخ
سنگی دگر بدامن صحرا نمانده است
زان در به عیش بسته که غم بسکه در دلم
پهلوی هم نشسته دگر جا نمانده است
تا کی طبیب رنج کشد در علاج من
چون دیگرم امید مداوا نمانده است
طبیب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۱ - دیگر دلم خدنگ جفا را نشان شدست
دیگر دلم خدنگ جفا را نشان شدست
جرمی ز من مگر به تو خاطرنشان شدست؟
بی وعده آمدی که ز شادی شوم هلاک
دل در گمان که یار به من مهربان شدست
پاکست دامنش ولی از اختلاط غیر
حق با دل منست اگر بدگمان شدست
تا بسته باز رخت سفر، در قفای یار
صد کاروان اشک ز چشمم روان شدست
بی مهر دیگران و نکویان طبیب را
ترسم گمان کنند که چون دیگران شدست
جرمی ز من مگر به تو خاطرنشان شدست؟
بی وعده آمدی که ز شادی شوم هلاک
دل در گمان که یار به من مهربان شدست
پاکست دامنش ولی از اختلاط غیر
حق با دل منست اگر بدگمان شدست
تا بسته باز رخت سفر، در قفای یار
صد کاروان اشک ز چشمم روان شدست
بی مهر دیگران و نکویان طبیب را
ترسم گمان کنند که چون دیگران شدست
طبیب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۴ - برگیر مهر از آنکه به کام دل تو نیست
برگیر مهر از آنکه به کام دل تو نیست
برکن دل از کسی که دلش مایل تو نیست
تا چند گوییم که به خوبان مبند دل
ناصح تو را چکار، دل من دل تو نیست
دادی نویدی وصلم و خرسند نیستم
با یکدیگر یکی، چو، زبان و دل تو نیست
ره در دلش که سختتر از سنگ خاره است
ای دیده غیر گریه بی حاصل تو نیست
گفتی که نیست جای، کسی را، به محفلم
غیر از طیب جای که در محفل تو نیست؟
برکن دل از کسی که دلش مایل تو نیست
تا چند گوییم که به خوبان مبند دل
ناصح تو را چکار، دل من دل تو نیست
دادی نویدی وصلم و خرسند نیستم
با یکدیگر یکی، چو، زبان و دل تو نیست
ره در دلش که سختتر از سنگ خاره است
ای دیده غیر گریه بی حاصل تو نیست
گفتی که نیست جای، کسی را، به محفلم
غیر از طیب جای که در محفل تو نیست؟
طبیب اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۰ - هر دم بگوشه ای ز خیالت وطن گرفت
هر دم بگوشه ای ز خیالت وطن گرفت
عشق تو اختیار دل از دست من گرفت
گفتم ز سیر باغ گشاید مگر دلم
گل بی تو خوش نبود دلم در چمن گرفت
در بزم روزگار بسان سبوی می
باید بهر دو دست سر خویشتن گرفت
دوری زمردمان نه همین شرط عزلتست
باید ز خود کناره درین انجمن گرفت
از سوز عشق نیست مرا شکوه ای طبیب
دل همچو شمع، کام خود، از سوختن گرفت
عشق تو اختیار دل از دست من گرفت
گفتم ز سیر باغ گشاید مگر دلم
گل بی تو خوش نبود دلم در چمن گرفت
در بزم روزگار بسان سبوی می
باید بهر دو دست سر خویشتن گرفت
دوری زمردمان نه همین شرط عزلتست
باید ز خود کناره درین انجمن گرفت
از سوز عشق نیست مرا شکوه ای طبیب
دل همچو شمع، کام خود، از سوختن گرفت
طبیب اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۲ - ما را که با تو غیر وفا در میانه نیست
ما را که با تو غیر وفا در میانه نیست
بی جرم می کشی تو و هیچت بهانه نیست
از دل کدام شب که مرا خون روانه نیست
باشم شهید عشق وجزاینم نشانه نیست
شادم زبی تعلقی خود که در چمن
هرگز مرا بشاخ گلی آشیانه نیست
هر چند دست و پا زند وتا کجا رسد
غرقه درین محیط که هیچش کرانه نیست
نازش ز حد گذشته و گرنه کدام شب
صد کاروان اشگ بکویش روانه نیست
مارا مدام ذوق اسیری فکنده است
ورنه غبار خاطر ما آب ودانه نیست
گرد آوریم مشت خسی از حریم باغ
خاری که می کشیم پی آشیانه نیست
مشکل طبیب در دلش آهت اثر کند
کاین آتش نهفته هنوزش زبانه نیست
بی جرم می کشی تو و هیچت بهانه نیست
از دل کدام شب که مرا خون روانه نیست
باشم شهید عشق وجزاینم نشانه نیست
شادم زبی تعلقی خود که در چمن
هرگز مرا بشاخ گلی آشیانه نیست
هر چند دست و پا زند وتا کجا رسد
غرقه درین محیط که هیچش کرانه نیست
نازش ز حد گذشته و گرنه کدام شب
صد کاروان اشگ بکویش روانه نیست
مارا مدام ذوق اسیری فکنده است
ورنه غبار خاطر ما آب ودانه نیست
گرد آوریم مشت خسی از حریم باغ
خاری که می کشیم پی آشیانه نیست
مشکل طبیب در دلش آهت اثر کند
کاین آتش نهفته هنوزش زبانه نیست
طبیب اصفهانی : غزلیات
شماره ۴۴ - صیاد را نگر که چه بیداد می کند
صیاد را نگر که چه بیداد می کند
نه می کشد مرا ونه آزاد می کند
بنگر که یار خاطر ما شاد می کند
با غیر همنشین و مرا یاد می کند
مرغ دلم که اینهمه فریاد می کند
فریاد از تغافل صیاد می کند
خوش نغمه بلبلان چمن را چه شد که زاغ
بر شاخ گل نشسته و فریاد می کند
برما روا مدار ستم بیش از این که دل
تا کی مگر تحمل بیداد می کند؟
من ساده لوح و دلبر عاشق فریب من
هر دم بوعده ای دل من شاد می کند
آن بیوفا طبیب که ذکرش بخیر باد
دانسته ای که هیچ ترا یاد می کند
نه می کشد مرا ونه آزاد می کند
بنگر که یار خاطر ما شاد می کند
با غیر همنشین و مرا یاد می کند
مرغ دلم که اینهمه فریاد می کند
فریاد از تغافل صیاد می کند
خوش نغمه بلبلان چمن را چه شد که زاغ
بر شاخ گل نشسته و فریاد می کند
برما روا مدار ستم بیش از این که دل
تا کی مگر تحمل بیداد می کند؟
من ساده لوح و دلبر عاشق فریب من
هر دم بوعده ای دل من شاد می کند
آن بیوفا طبیب که ذکرش بخیر باد
دانسته ای که هیچ ترا یاد می کند
طبیب اصفهانی : غزلیات
شماره ۴۹ - روزی که دور از برم آن خوشخرام شد
روزی که دور از برم آن خوشخرام شد
من بودم و تحملی اما تمام شد
اینست اگر فراغت آزادگان باغ
آسوده طایری که گرفتار دام شد
زین باده ای که گشته ازو خون غم حلال
خوش نوش ای حریف که بر ما حرام شد
آگاه ازین نگشت که در بندگی فتاد
محمود و درگمان که ایازش غلام شد
سود وفا، زیان جفا، گفتمش طبیب
آگه نیم ازین دو پسندش کدام شد
من بودم و تحملی اما تمام شد
اینست اگر فراغت آزادگان باغ
آسوده طایری که گرفتار دام شد
زین باده ای که گشته ازو خون غم حلال
خوش نوش ای حریف که بر ما حرام شد
آگاه ازین نگشت که در بندگی فتاد
محمود و درگمان که ایازش غلام شد
سود وفا، زیان جفا، گفتمش طبیب
آگه نیم ازین دو پسندش کدام شد
طبیب اصفهانی : غزلیات
شماره ۵۳ - از خشم و کین نگاه تو کارم بجان رسد
از خشم و کین نگاه تو کارم بجان رسد
گرنه تلافیی زنگاه نهان رسد
کم کن جفا که پیش تو حرف شکایتم
ترسم که رفته رفته زدل بر زبان رسد
در قتل ما که حسریتان شهادتیم
تأخیری می کنید مبادا امان رسد
کامی ندیده ایم از آن کو، روامباد
با دامن تهی کسی از گلستان رسد
لطفی، که هیچ کم ز تو ای چشمه حیات
ناید ز قطره ای که بلب تشنگان رسد
منشین زره طبیب که باید بکوی عشق
ما را سر نیاز بر آن آستان رسد
گرنه تلافیی زنگاه نهان رسد
کم کن جفا که پیش تو حرف شکایتم
ترسم که رفته رفته زدل بر زبان رسد
در قتل ما که حسریتان شهادتیم
تأخیری می کنید مبادا امان رسد
کامی ندیده ایم از آن کو، روامباد
با دامن تهی کسی از گلستان رسد
لطفی، که هیچ کم ز تو ای چشمه حیات
ناید ز قطره ای که بلب تشنگان رسد
منشین زره طبیب که باید بکوی عشق
ما را سر نیاز بر آن آستان رسد
طبیب اصفهانی : غزلیات
شماره ۵۶ - دل سوخت از شتاب و بدلبر نمی رسد
طبیب اصفهانی : غزلیات
شماره ۵۸ - از دیده ام فکندی وهنگام آن نبود
از دیده ام فکندی وهنگام آن نبود
کردی جدائی از من و شرط آنچنان نبود
ما را شبی بکوی تو ماندن گمان نبود
چندان گمان بحوصله آسمان نبود
کشتی نهانم و بتو ترسم گمان برند
بر دامن تو کاش زخونم نشان نبود
خوابت ربوده بود خیال کسی؟ که دوش
می گفتمت فسانه و گوشت بر آن نبود
کم کن جدا که دوش بمحفل ز خوی تو
بس شکوه ها که بود مرا و زبان نبود
در دم نهفته بود دریغا ببزم وصل
کاین بر زبان هیچکسم ترجمان نبود
اشکم بدیده سوخت دریغا زتاب دل
ای کاش رهزنی پی این کاروان نبود
شد قسمتم طبیب چو وصلش، اجل رسید
صد حیف زندگانی ما جاودان نبود
کردی جدائی از من و شرط آنچنان نبود
ما را شبی بکوی تو ماندن گمان نبود
چندان گمان بحوصله آسمان نبود
کشتی نهانم و بتو ترسم گمان برند
بر دامن تو کاش زخونم نشان نبود
خوابت ربوده بود خیال کسی؟ که دوش
می گفتمت فسانه و گوشت بر آن نبود
کم کن جدا که دوش بمحفل ز خوی تو
بس شکوه ها که بود مرا و زبان نبود
در دم نهفته بود دریغا ببزم وصل
کاین بر زبان هیچکسم ترجمان نبود
اشکم بدیده سوخت دریغا زتاب دل
ای کاش رهزنی پی این کاروان نبود
شد قسمتم طبیب چو وصلش، اجل رسید
صد حیف زندگانی ما جاودان نبود
طبیب اصفهانی : قطعات
شماره ۳ - روشن چراغ عشق زداغ دل منست
طبیب اصفهانی : قطعات
شماره ۵ - تو میر کاروانی و ما خسته رهروان
طبیب اصفهانی : مفردات
شماره ۵ - بنگر که یار خاطر ما شاد می کند