تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۱۰۵ - در ثنای سلطان سعید مغفور ناصرالدین شاه
حبّذا شهباز شاهنشاه چون پروا کند
چرخ دیگر از همایون پر خود برپا کند
تا دهد چرخ کهن را شیوه ی بیداد یاد
تازه چرخی هر زمان از پر خود برپا کند
صخره صمّا اگر درّاج را گردد بنه
رخنه ی زوبین چَنگُلش در صخره صمّا کند
کبک و تیهو چیست شاهین را اگر آرد به چنگ
طعمه در دم زاستخوان وی هما آسا کند
خون مرغان شکاری را زبس ریزد به خاک
رنگ هامون را به رنگ لاله ی حمرا کند
زیبدش گردون نشیمن وز مجّره پای بند
آشیان باید فراز گنبد خضرا کند
نسر طایر را رباید از سپهر هشتمین
نُه فلک را چون زمین پر شورش و غوغا کند
آهنین چنگال وی مریخ را در خون کشد
صوت زرین دنگ او ناهید را شیدا کند
قاف تا قاف جهان را آورد در زیر پر
چون به اقبال شهنشه بال همت وا کند
ظل یزدان ناصرالدین شه که در هر بامداد
کسب نور از رأی وی مهر جهان آرا کند
شهریار دادگر گز یمن فرّخ مقدمش
بر نُهم گدون تفاخُر ساحت غبرا کند
آسمان کوشید که خاک آستان وی شود
تا به این تدبیر قدر خویش را والا کند
لیک نگذارد امین خلوت شاه جهان
ره به دربار ملک هر سفله ی پیدا کند
خواجه ی باذل که ابر دست گوهر بار او
عرصه ی آفاق را رشک دل دریا کند
چون گشاید لب پی عرض سخن فیض دمش
گنگ مادرزاد را بلبل صفت گویا کند
نیست گر آب بقا نظم روان بخشش چرا
کشتگان محبت ایام را احیا کند
نام او را چون برم بوسد دهانم را نگار
کام من شیرین زشهد لعل شکرخا کند
دلبری دارم که بالای بلا انگیز او
هر زمان در کشور دل فتنه ها برپا کند
شوخ سرمستی زبردستی که گر یابد امان
خون خلقی را به جای باده در مینا کند
کرده با ما گوشه گیران حالت چشمان او
آن چه با دُردی کشان صاف دل صهبا کند
یاد صبح وصل و شام هجر آن زیبا صنم
نوجوان را پیر سازد پیر را برنا کند
هر سخن زآن سرو بالا بر زبان آرد «محیط»
زهره اش ورد زبان در عالم بالا کند
چرخ دیگر از همایون پر خود برپا کند
تا دهد چرخ کهن را شیوه ی بیداد یاد
تازه چرخی هر زمان از پر خود برپا کند
صخره صمّا اگر درّاج را گردد بنه
رخنه ی زوبین چَنگُلش در صخره صمّا کند
کبک و تیهو چیست شاهین را اگر آرد به چنگ
طعمه در دم زاستخوان وی هما آسا کند
خون مرغان شکاری را زبس ریزد به خاک
رنگ هامون را به رنگ لاله ی حمرا کند
زیبدش گردون نشیمن وز مجّره پای بند
آشیان باید فراز گنبد خضرا کند
نسر طایر را رباید از سپهر هشتمین
نُه فلک را چون زمین پر شورش و غوغا کند
آهنین چنگال وی مریخ را در خون کشد
صوت زرین دنگ او ناهید را شیدا کند
قاف تا قاف جهان را آورد در زیر پر
چون به اقبال شهنشه بال همت وا کند
ظل یزدان ناصرالدین شه که در هر بامداد
کسب نور از رأی وی مهر جهان آرا کند
شهریار دادگر گز یمن فرّخ مقدمش
بر نُهم گدون تفاخُر ساحت غبرا کند
آسمان کوشید که خاک آستان وی شود
تا به این تدبیر قدر خویش را والا کند
لیک نگذارد امین خلوت شاه جهان
ره به دربار ملک هر سفله ی پیدا کند
خواجه ی باذل که ابر دست گوهر بار او
عرصه ی آفاق را رشک دل دریا کند
چون گشاید لب پی عرض سخن فیض دمش
گنگ مادرزاد را بلبل صفت گویا کند
نیست گر آب بقا نظم روان بخشش چرا
کشتگان محبت ایام را احیا کند
نام او را چون برم بوسد دهانم را نگار
کام من شیرین زشهد لعل شکرخا کند
دلبری دارم که بالای بلا انگیز او
هر زمان در کشور دل فتنه ها برپا کند
شوخ سرمستی زبردستی که گر یابد امان
خون خلقی را به جای باده در مینا کند
کرده با ما گوشه گیران حالت چشمان او
آن چه با دُردی کشان صاف دل صهبا کند
یاد صبح وصل و شام هجر آن زیبا صنم
نوجوان را پیر سازد پیر را برنا کند
هر سخن زآن سرو بالا بر زبان آرد «محیط»
زهره اش ورد زبان در عالم بالا کند
محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۱۰۹ - در تیر زدن شاه مبرور بر پلنگ
شد زمین سیم گون از تیر خسرو لعل رنگ
در کجا در کوهساران از چه از خون پلنگ
در بهاران نی عجب گر لاله می روید زخاک
در زمستان تیر خسرو لاله رویاند زسنگ
یک تنه شه می کند صید پلنگان جفت جفت
هم چنان کز خیل مرغان شاهباز تیز چنگ
داستان پیل مست و تیر رستم تازه شد
زان چه در کار پلنگان کرد با تیر تفنگ
بازوی صید افکنش شد شُهره در صید افکنی
در همه اقطار ایران تا به اقصای فرنگ
شب به عشرت تاز و در هر روز صیدی تازه کن
گه گوزن و گاه قوچ و گه پلنگ و گاه رنگ
در کجا در کوهساران از چه از خون پلنگ
در بهاران نی عجب گر لاله می روید زخاک
در زمستان تیر خسرو لاله رویاند زسنگ
یک تنه شه می کند صید پلنگان جفت جفت
هم چنان کز خیل مرغان شاهباز تیز چنگ
داستان پیل مست و تیر رستم تازه شد
زان چه در کار پلنگان کرد با تیر تفنگ
بازوی صید افکنش شد شُهره در صید افکنی
در همه اقطار ایران تا به اقصای فرنگ
شب به عشرت تاز و در هر روز صیدی تازه کن
گه گوزن و گاه قوچ و گه پلنگ و گاه رنگ
محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۱۲۰ - و له ایضاً علیه الرحمه
چشم آن دارم کز آن آتش که بر تن می زنی
شعله ی بر جان زنی آن دم که دامن میزنی
از همان آتش که زد در خرمن پروانه شمع
از تجلی هر زمان ما را، به خرمن می زنی
حاضرم در بندگی بر هر چه فرمان می دهی
سر نمی پیچم گرم با تیغ گردن می زنی
آن چنانم بی خبر از خود که آگه نیستم
خارم از پا می کشی یا تیر بر تن می زنی
از سود طره شرح، قیرگون شب می کنی
از بیاض جبهه دم از روز روشن می زنی
نو عروسان چمن را حال دیگرگون شود
چون تو زیبارو، قدم در صحن گلشن می زنی
زآب و رنگ چهر رنگین، رونق گل می بری
از شمیم زلف مشکین، راه سوسن می زنی
بگذار از خود، با دوئیت دعوی وحدت خطااست
او نگیردی تا که دم از ما و از من می زنی
گاه می پاشی نمک بر زخم دل از لعل لب
گه بر آن از نوک مژگان نیش سوزن می زنی
چون گذارم شکر این نعمت که ای ماه از وفا
هر زمانی دم زمهر تازه با من می زنی
ای که با تدبیر خواهی دفع نیروی قدر
چنگ مومین از سفه، بر تفته آهن می زنی
خلع نعلین علایق کن زپای دل «محیط»
چون قدم در ساحت وادی ایمن می زنی
وادی ایمن بود درگاه شاه اولیا
ایمنی تا دم از آن فرخنده مأمن می زنی
چون علی را دوست داری، باشدت گر صد گناه
خیمه بر فردوس، بر کوری دشمن می زنی
شعله ی بر جان زنی آن دم که دامن میزنی
از همان آتش که زد در خرمن پروانه شمع
از تجلی هر زمان ما را، به خرمن می زنی
حاضرم در بندگی بر هر چه فرمان می دهی
سر نمی پیچم گرم با تیغ گردن می زنی
آن چنانم بی خبر از خود که آگه نیستم
خارم از پا می کشی یا تیر بر تن می زنی
از سود طره شرح، قیرگون شب می کنی
از بیاض جبهه دم از روز روشن می زنی
نو عروسان چمن را حال دیگرگون شود
چون تو زیبارو، قدم در صحن گلشن می زنی
زآب و رنگ چهر رنگین، رونق گل می بری
از شمیم زلف مشکین، راه سوسن می زنی
بگذار از خود، با دوئیت دعوی وحدت خطااست
او نگیردی تا که دم از ما و از من می زنی
گاه می پاشی نمک بر زخم دل از لعل لب
گه بر آن از نوک مژگان نیش سوزن می زنی
چون گذارم شکر این نعمت که ای ماه از وفا
هر زمانی دم زمهر تازه با من می زنی
ای که با تدبیر خواهی دفع نیروی قدر
چنگ مومین از سفه، بر تفته آهن می زنی
خلع نعلین علایق کن زپای دل «محیط»
چون قدم در ساحت وادی ایمن می زنی
وادی ایمن بود درگاه شاه اولیا
ایمنی تا دم از آن فرخنده مأمن می زنی
چون علی را دوست داری، باشدت گر صد گناه
خیمه بر فردوس، بر کوری دشمن می زنی
ابوالحسن فراهانی : قصاید
شماره ۹ - ای زخط بگرفته خورشید رخت در بر هلال
ای زخط بگرفته خورشید رخت در بر هلال
جز تو کس را نیست خورشید از گل ار عنبر هلال
تا خطت سر بر نزد رخساره ات را کس ندید
کس نه بیند عید را هرگز مقدم بر هلال
هرکه آن خط سیه برطرف رویت دید گفت
راست بودست اینکه می برداست نور از خور هلال
گرنه خط عنبرینت برده دل از دست او
از شفق به هر چه دارد نعل در آذر هلال
عکس خط خویش را در چشم پرخونم نگر
گر ندیدی در شفق ایماه سیمین بر هلال
شیشه افلاک بشکستی ز سنگ حادثات
گرنه بگرفتی به طاق ابرویت ساغر هلال
لب نیست از خنده تا کردم و بدان خط نسبتش
ظاهراً کردست از من این سخن باور هلال
این که می ماند به خط مشک رنگ یار من
زانکند باور که مغزش نیست اندر سر هلال
پرتوی از روی تو یارای مخدوم ار نزد
از چه رو از پرتو خورشید پیچد سر هلال
آن جوانمردی که هنگام سخایش خم گرفت
هم زبار سیم چرخ و هم و ز بار زر هلال
جز تو کس را نیست خورشید از گل ار عنبر هلال
تا خطت سر بر نزد رخساره ات را کس ندید
کس نه بیند عید را هرگز مقدم بر هلال
هرکه آن خط سیه برطرف رویت دید گفت
راست بودست اینکه می برداست نور از خور هلال
گرنه خط عنبرینت برده دل از دست او
از شفق به هر چه دارد نعل در آذر هلال
عکس خط خویش را در چشم پرخونم نگر
گر ندیدی در شفق ایماه سیمین بر هلال
شیشه افلاک بشکستی ز سنگ حادثات
گرنه بگرفتی به طاق ابرویت ساغر هلال
لب نیست از خنده تا کردم و بدان خط نسبتش
ظاهراً کردست از من این سخن باور هلال
این که می ماند به خط مشک رنگ یار من
زانکند باور که مغزش نیست اندر سر هلال
پرتوی از روی تو یارای مخدوم ار نزد
از چه رو از پرتو خورشید پیچد سر هلال
آن جوانمردی که هنگام سخایش خم گرفت
هم زبار سیم چرخ و هم و ز بار زر هلال
ابوالحسن فراهانی : قصاید
شماره ۱۴ - اشک نبود این که می بارم ز روز تار من
اشک نبود این که می بارم ز روز تار من
روز اختر می شمارد چشم اختر بار من
من پریشان و پریشان دوستم بر تارکم
از پریشانی کند جاطره دستار من
بس که شب تابم ز آه گرم این ویرانه را
روز ننشیند کسی در سایه دیوار من
شور و شیرین هرچه پیش آمد ز عشق آید به بین
شوری بخت من و شیرینی گفتار من
آب و آتش را زیان دارد عجب نبود اگر
گم کند گرمی چو بیند گریه بسیار من
من چرا نالید می چندین ازین سنگین دلان
گر نبودی شیشه مانند دل دربار من
تندخویان کارها به رغم دل گاهی کنند
رحم کن چون آسمان گرم است در آزار من
قطره خون در بدن دارم نمی دانم که باز
روی من گلگون کند یا پنج های یار من
پنجه او را کند گلگون ای کاش بس بود
نعت پیغمبر برای سرخی رخسار من
پیش از آن کز نعت سازم خویشتن را سرفراز
بود عالم گیر شوم چون در شهوار من
نعت گفتم عالم عقبی گرفتم نیست لاف
گر بگویم هر دو عالم را گرفت اشعار من
عقل اول منشأ ایجاد خیرالمرسلین
خواجه ی اول محمد سید و سالار من
روز نعتش گوشه گیرم تا زنور نعت او
در ضمیر من نه بیند مدعی اسرار من
وقت آن آمد که اندازم ز شعر آبدار
میل در بنیاد او کو می کند انکار من
من سپهرم آفتاب من خیال روی دوست
داغی بی حد اشک خونین ثابت و سیار من
چشم آن دارم که جز مهر خود و اولاد خود
خط کشی بر هرچه آن ثبت است در طومار من
شعر اکذب احسنت اما زیمن نعت او
اصدق اقوال من شد احسن اشعار من
روز اختر می شمارد چشم اختر بار من
من پریشان و پریشان دوستم بر تارکم
از پریشانی کند جاطره دستار من
بس که شب تابم ز آه گرم این ویرانه را
روز ننشیند کسی در سایه دیوار من
شور و شیرین هرچه پیش آمد ز عشق آید به بین
شوری بخت من و شیرینی گفتار من
آب و آتش را زیان دارد عجب نبود اگر
گم کند گرمی چو بیند گریه بسیار من
من چرا نالید می چندین ازین سنگین دلان
گر نبودی شیشه مانند دل دربار من
تندخویان کارها به رغم دل گاهی کنند
رحم کن چون آسمان گرم است در آزار من
قطره خون در بدن دارم نمی دانم که باز
روی من گلگون کند یا پنج های یار من
پنجه او را کند گلگون ای کاش بس بود
نعت پیغمبر برای سرخی رخسار من
پیش از آن کز نعت سازم خویشتن را سرفراز
بود عالم گیر شوم چون در شهوار من
نعت گفتم عالم عقبی گرفتم نیست لاف
گر بگویم هر دو عالم را گرفت اشعار من
عقل اول منشأ ایجاد خیرالمرسلین
خواجه ی اول محمد سید و سالار من
روز نعتش گوشه گیرم تا زنور نعت او
در ضمیر من نه بیند مدعی اسرار من
وقت آن آمد که اندازم ز شعر آبدار
میل در بنیاد او کو می کند انکار من
من سپهرم آفتاب من خیال روی دوست
داغی بی حد اشک خونین ثابت و سیار من
چشم آن دارم که جز مهر خود و اولاد خود
خط کشی بر هرچه آن ثبت است در طومار من
شعر اکذب احسنت اما زیمن نعت او
اصدق اقوال من شد احسن اشعار من
ابوالحسن فراهانی : قصاید
شماره ۱۸ - ای مکان پاسبانانت فراز آسمان
ای مکان پاسبانانت فراز آسمان
زآسمان تا آستانت از زمین تا آسمان
گر نبودی زهر چشمت فتنه گستردی بساط
ور نبودی نوش خندت امن برچیدی دکان
آسمان خواهد که ره یابد به بام قدر تو
زان سبب بر دوش دارد نردبان از کهکشان
هست بر جاگر جوانی گیرد از سر روزگار
اندرین دوران که هم خانست و هم بختش جوان
چند روزی جای ده بر آستان خود مرا
زآن که کوتاه ست دست آسمان زین آستان
زآسمان تا آستانت از زمین تا آسمان
گر نبودی زهر چشمت فتنه گستردی بساط
ور نبودی نوش خندت امن برچیدی دکان
آسمان خواهد که ره یابد به بام قدر تو
زان سبب بر دوش دارد نردبان از کهکشان
هست بر جاگر جوانی گیرد از سر روزگار
اندرین دوران که هم خانست و هم بختش جوان
چند روزی جای ده بر آستان خود مرا
زآن که کوتاه ست دست آسمان زین آستان
ابوالحسن فراهانی : قصاید
شماره ۱۹ - باد نوروز آمد و آورد بوی یاسمین
باد نوروز آمد و آورد بوی یاسمین
بهر رقص آمد برون دست چنار از آستین
نرگس مخمور در صحن چمن زین خرمی
کوفت چندان تا که تا زانو فروشد در زمین
سوسن آزاده را گل دوش می گفت آفتاب
در بدن خونش به جوش آمد زبس کاشفت ازین
در دل آب از خیال روی گل پیدا نشد
خویشتن را از چه رو بر خاک می مالد جبین
با چمن زد لاف از عکس ریاحین هر سحر
زین سبب در آب می بندند فردوس برین
سرخ شد گل با بنفشه در عتاب آمد مگر
گرچه می پوشد لباس تیره در فصل چنین
نه غلط گفتم که حجاب سرای شاه دین
راه در مجلس نداندش جمل گردید ازین
بهر رقص آمد برون دست چنار از آستین
نرگس مخمور در صحن چمن زین خرمی
کوفت چندان تا که تا زانو فروشد در زمین
سوسن آزاده را گل دوش می گفت آفتاب
در بدن خونش به جوش آمد زبس کاشفت ازین
در دل آب از خیال روی گل پیدا نشد
خویشتن را از چه رو بر خاک می مالد جبین
با چمن زد لاف از عکس ریاحین هر سحر
زین سبب در آب می بندند فردوس برین
سرخ شد گل با بنفشه در عتاب آمد مگر
گرچه می پوشد لباس تیره در فصل چنین
نه غلط گفتم که حجاب سرای شاه دین
راه در مجلس نداندش جمل گردید ازین
ابوالحسن فراهانی : قصاید
شماره ۲۴ - دامنم دریای خون زین چشم خون پالاستی
دامنم دریای خون زین چشم خون پالاستی
هرکه چشمش ابر باشد دامنش دریاستی
ابر می گویند برمی خیزد از دریا و بس
در غمت ما را ز ابر دیده دریاخاستی
در سفال چرخ بینند اشک گلگون مرا
از برون کرّوبیان چون می که در میناستی
داشت دل در سر که روزی چند پیماید جهان
خون شد از جوری که رسم گنبد میناستی
این همان خون است کز مژگان تر میریزدم
اشک خونینم ازین معنی جهان پیماستی
از درستی صد شکست آمد مرا در عهد ما
راستی را نیست چیزی بهتر از دریاستی
باورت ناید به بین اینک هلال بدر را
کز کجی افزونی آید وز درستی کاستی
خوف دریا گرنه سنگ راه گردیدی مرا
سال ها بودی که هندم مسکن و ما واستی
چون نباشد خوفم از دریا که تا من بوده ام
جمله محنتهای من زین چشم چون دریاستی
ای که می گویی وفا و کیمیا عنقا بود
کاش عنقا بود ممکن بودی از عنقاستی
گر برت آشفته گفتم حال دل از من مرنج
من نمی دانم چه می گویم خدا داناستی
موسی کاظم امام هفتمین کز مهر او
سینه ام روشن چو طور از آتش موسی ستی
مردمان گویند آتش الطف ارکان بود
زین سبب او را زارکان جای بر بالاستی
من چنین دانم که می ماند برای روشنش
فرق او از فخر این پیوسته گردون ساستی
این چنین کین سفله طبعان رنگند و بوی
در زمان ما که گردون دشمن داناستی
کافرم گر با چنین دانش کشش می برد نام
گرنه لفظ بوی جزء بوعلی سیناستی
مجملاً نگذاشت بخت بد که بردارم قدم
وین زمان اندر کفم نه این و نه دنیاستی
هرکه چشمش ابر باشد دامنش دریاستی
ابر می گویند برمی خیزد از دریا و بس
در غمت ما را ز ابر دیده دریاخاستی
در سفال چرخ بینند اشک گلگون مرا
از برون کرّوبیان چون می که در میناستی
داشت دل در سر که روزی چند پیماید جهان
خون شد از جوری که رسم گنبد میناستی
این همان خون است کز مژگان تر میریزدم
اشک خونینم ازین معنی جهان پیماستی
از درستی صد شکست آمد مرا در عهد ما
راستی را نیست چیزی بهتر از دریاستی
باورت ناید به بین اینک هلال بدر را
کز کجی افزونی آید وز درستی کاستی
خوف دریا گرنه سنگ راه گردیدی مرا
سال ها بودی که هندم مسکن و ما واستی
چون نباشد خوفم از دریا که تا من بوده ام
جمله محنتهای من زین چشم چون دریاستی
ای که می گویی وفا و کیمیا عنقا بود
کاش عنقا بود ممکن بودی از عنقاستی
گر برت آشفته گفتم حال دل از من مرنج
من نمی دانم چه می گویم خدا داناستی
موسی کاظم امام هفتمین کز مهر او
سینه ام روشن چو طور از آتش موسی ستی
مردمان گویند آتش الطف ارکان بود
زین سبب او را زارکان جای بر بالاستی
من چنین دانم که می ماند برای روشنش
فرق او از فخر این پیوسته گردون ساستی
این چنین کین سفله طبعان رنگند و بوی
در زمان ما که گردون دشمن داناستی
کافرم گر با چنین دانش کشش می برد نام
گرنه لفظ بوی جزء بوعلی سیناستی
مجملاً نگذاشت بخت بد که بردارم قدم
وین زمان اندر کفم نه این و نه دنیاستی
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۲ - محنتی هر ساعت از تو پیش می آید مرا
محنتی هر ساعت از تو پیش می آید مرا
پیش محنت های بیش از بیش می آید مرا
قصد قتلم چون کند در خواب آن چشم سیاه
یاد از بخت سیاه خویش می آید مرا
عقل دورم کرد ازو یارب نیامد پیش کس
آن چه پیش از عقل دوراندیش می آید مرا
بسته ره بر من خیالش رو به هرسو می نهم
در نظر آن شوخ کافر کیش می آید مرا
باطنم پُر دُرِِّ معنی، ظاهرم پرُ دُرِِّ اشک
شاه عالم در نظر درویش می آید مرا
پیش محنت های بیش از بیش می آید مرا
قصد قتلم چون کند در خواب آن چشم سیاه
یاد از بخت سیاه خویش می آید مرا
عقل دورم کرد ازو یارب نیامد پیش کس
آن چه پیش از عقل دوراندیش می آید مرا
بسته ره بر من خیالش رو به هرسو می نهم
در نظر آن شوخ کافر کیش می آید مرا
باطنم پُر دُرِِّ معنی، ظاهرم پرُ دُرِِّ اشک
شاه عالم در نظر درویش می آید مرا
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۶ - به هر قتلم یک نفس بس نرگس جانانه را
به هر قتلم یک نفس بس نرگس جانانه را
شعله کافی بود بال و پر پروانه را
خون تراوش می کند از چاک های سینه ام
طفل اشکم باز گم کرد است راه خانه را
مردم چشمم کنند از دل به سوی دیده اشک
همچو موری کو بسوی خانه آرد دانه را
من مسلمان نیستم گبرم ولی از بیم خلق
میفروزم در درون خانه آتش خانه را
تکیه بر دیوار نتوانم نمود از بس که دل
تا فتد از آه آتش بار این ویرانه را
شعله کافی بود بال و پر پروانه را
خون تراوش می کند از چاک های سینه ام
طفل اشکم باز گم کرد است راه خانه را
مردم چشمم کنند از دل به سوی دیده اشک
همچو موری کو بسوی خانه آرد دانه را
من مسلمان نیستم گبرم ولی از بیم خلق
میفروزم در درون خانه آتش خانه را
تکیه بر دیوار نتوانم نمود از بس که دل
تا فتد از آه آتش بار این ویرانه را
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۸ - سوختم ترسم که رویش دیده باشد بی نقاب
سوختم ترسم که رویش دیده باشد بی نقاب
زآن که می بینم که تابی هست اندر آفتاب
گرچه عمرم صرف قید و بند شد اما نبود
هیچ بندی بر دل من بار چون بند نقاب
تار زلفش مانع وصل دلم شد از رخش
تار مویی در میان این و دانش شد حجاب
گفت در خوابم توانی دید گفتم خواب کو
ور بود کوبخت بیداری که بیندت به خواب
چون نشستی یک نفس بنشین که من در عمر خود
روز را امروزی می بینم که بنشست آفتاب
زآن که می بینم که تابی هست اندر آفتاب
گرچه عمرم صرف قید و بند شد اما نبود
هیچ بندی بر دل من بار چون بند نقاب
تار زلفش مانع وصل دلم شد از رخش
تار مویی در میان این و دانش شد حجاب
گفت در خوابم توانی دید گفتم خواب کو
ور بود کوبخت بیداری که بیندت به خواب
چون نشستی یک نفس بنشین که من در عمر خود
روز را امروزی می بینم که بنشست آفتاب
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۱۰ - عشق گل گر آشکارا کرد بلبل باک نیست
عشق گل گر آشکارا کرد بلبل باک نیست
عاشقی ترسد ز رسوایی که عشقش پاک نیست
کار ما را از نگاهی می تواند ساختن
گردش چشم تو مثل گردش افلاک نیست
عشق را الفت به قدر نسبت آمد شعله را
با سمندر نسبتی باشد که با خاشاک نیست
سیر بستان را مشو منگر که آخر بی سبب
سرو را پا در گل و گل را گریبان چاک نیست
ای که گفتی بر سر خاک تو خواهم آمدن
ما کف خاکستری داریم و ما را خاک نیست
عاشقی ترسد ز رسوایی که عشقش پاک نیست
کار ما را از نگاهی می تواند ساختن
گردش چشم تو مثل گردش افلاک نیست
عشق را الفت به قدر نسبت آمد شعله را
با سمندر نسبتی باشد که با خاشاک نیست
سیر بستان را مشو منگر که آخر بی سبب
سرو را پا در گل و گل را گریبان چاک نیست
ای که گفتی بر سر خاک تو خواهم آمدن
ما کف خاکستری داریم و ما را خاک نیست
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۱۱ - بی گل روی تو بر ما جام صهبا آتش است
بی گل روی تو بر ما جام صهبا آتش است
در نظر آب است اما در سویدا آتش است
دور از او تا جام بر لب مینهم میسوزدم
می که با او آب حیوان است تنها آتش است
جلوه ی معشوق بر هرکس به قدر حال دوست
آن چه گل بینی تو بر بلبل سراپا آتش است
گریم و نالم به یاد لعل رخسارش مرا
در فراقش کار گه با آب و گه با آتش است
گریه افزون می کند سوز دل صد پاره را
من نمیدانم که آب است اشک من یا آتش است
آه عالم سوز خواهم اشک خونین گو مباش
کی کند پروانه رغبت آب را تا آتش است
آب چشم و آتش دل هردو می سوزد مرا
ای خوشا پروانه کو را خصم تنها آتش است
در نظر آب است اما در سویدا آتش است
دور از او تا جام بر لب مینهم میسوزدم
می که با او آب حیوان است تنها آتش است
جلوه ی معشوق بر هرکس به قدر حال دوست
آن چه گل بینی تو بر بلبل سراپا آتش است
گریم و نالم به یاد لعل رخسارش مرا
در فراقش کار گه با آب و گه با آتش است
گریه افزون می کند سوز دل صد پاره را
من نمیدانم که آب است اشک من یا آتش است
آه عالم سوز خواهم اشک خونین گو مباش
کی کند پروانه رغبت آب را تا آتش است
آب چشم و آتش دل هردو می سوزد مرا
ای خوشا پروانه کو را خصم تنها آتش است
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۱۲ - تار زلفت گر چو بخت تار با ما یار نیست
تار زلفت گر چو بخت تار با ما یار نیست
یک گره کمتر به دور افکن دلم دشوار نیست
میکنی دانسته گرمی تا بسوزم سینه را
گرمی خورشید بهر سوختن در کار نیست
من کجا و آرزوی سایه ی دیوار او
آفتاب عالم آرا مرا در آنجا بار نیست
ای که گویی یار هست اندر پی آزار تو
منت آزار بر جان است اگر بیزار نیست
خار مژگان بسته بر گلهای اشکم راه را
صبر باشد چاره ام چون هیچ گل بی خار نیست
یک گره کمتر به دور افکن دلم دشوار نیست
میکنی دانسته گرمی تا بسوزم سینه را
گرمی خورشید بهر سوختن در کار نیست
من کجا و آرزوی سایه ی دیوار او
آفتاب عالم آرا مرا در آنجا بار نیست
ای که گویی یار هست اندر پی آزار تو
منت آزار بر جان است اگر بیزار نیست
خار مژگان بسته بر گلهای اشکم راه را
صبر باشد چاره ام چون هیچ گل بی خار نیست
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۱۳ - منت ایزد را که سودای توام از سر نرفت
منت ایزد را که سودای توام از سر نرفت
رفت جان، اما غمت از جان غم پرور نرفت
بر سر خاکم گذار آورد و من در خواب مرگ
هیچ کس را آنچه آمد بر سرم بر سر نرفت
نقش بر آب ارچه بی صورت بود اعجاز عشق
نقش آن صورت مرا هرگز زچشم تر نرفت
سعی ها کردم که پا بر منظر چشمم نهد
سعی من ضایع نشد دل رفت اگر دلبر نرفت
عاشقی و رستگاری کی درست آمد بهم
رفت چون پروانه در آتش برون دیگر نرفت
رفت جان، اما غمت از جان غم پرور نرفت
بر سر خاکم گذار آورد و من در خواب مرگ
هیچ کس را آنچه آمد بر سرم بر سر نرفت
نقش بر آب ارچه بی صورت بود اعجاز عشق
نقش آن صورت مرا هرگز زچشم تر نرفت
سعی ها کردم که پا بر منظر چشمم نهد
سعی من ضایع نشد دل رفت اگر دلبر نرفت
عاشقی و رستگاری کی درست آمد بهم
رفت چون پروانه در آتش برون دیگر نرفت
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۱۵ - گرنه دلجویی نمودی قامت دلجوی دوست
گرنه دلجویی نمودی قامت دلجوی دوست
از خجالت سرفکندی پیش ماه روی دوست
عشق را با کفر و ایمان نیست کاری زآن که هست
قبله ما روی یار و کعبه ما کوی دوست
قبله دزدیده کم دانند دزدان عیب نیست
گر نداند قیمت دل طره هندوی دوست
از پریشانی ست این ارزان فروشی ورنه کی
می دهد تاری بجانی زلف عنبر بوی دوست
تا نظر در آفتاب افکنده ام در چشم من
آب گردد ز آن که می آید بیادم روی دوست
از خجالت سرفکندی پیش ماه روی دوست
عشق را با کفر و ایمان نیست کاری زآن که هست
قبله ما روی یار و کعبه ما کوی دوست
قبله دزدیده کم دانند دزدان عیب نیست
گر نداند قیمت دل طره هندوی دوست
از پریشانی ست این ارزان فروشی ورنه کی
می دهد تاری بجانی زلف عنبر بوی دوست
تا نظر در آفتاب افکنده ام در چشم من
آب گردد ز آن که می آید بیادم روی دوست
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۱۶ - نسبتی محراب ابرو را بهر محراب نیست
نسبتی محراب ابرو را بهر محراب نیست
آن چه در دل و آنچه در گل جا کند یک باب نیست
بایدم محنت کشید و از سبب خاموش بود
عالم عشق ست اینجا عالم اسباب نیست
از ملاقات صبا با زلف او چون زلف او
تا به کی بر خویش پیچم بیش از اینم تاب نیست
ما بروی شادمانی ای فلک دربسته ایم
گر متاعت این بود مگشا که اینجا باب نیست
ای منم یارب که می بینم رخش را بی نقاب
ای خوشا بختی که من دارم اگر در خواب نیست
تا به چشم آمد ز دل با اشک رنگ خون نماند
سیم را رنگی که در آتش بود در آب نیست
آن چه در دل و آنچه در گل جا کند یک باب نیست
بایدم محنت کشید و از سبب خاموش بود
عالم عشق ست اینجا عالم اسباب نیست
از ملاقات صبا با زلف او چون زلف او
تا به کی بر خویش پیچم بیش از اینم تاب نیست
ما بروی شادمانی ای فلک دربسته ایم
گر متاعت این بود مگشا که اینجا باب نیست
ای منم یارب که می بینم رخش را بی نقاب
ای خوشا بختی که من دارم اگر در خواب نیست
تا به چشم آمد ز دل با اشک رنگ خون نماند
سیم را رنگی که در آتش بود در آب نیست
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۱۷ - لب ز کوثر ترنمی سازیم ما تا آن آتش است
لب ز کوثر ترنمی سازیم ما تا آن آتش است
درد ما آتش پرستان را مداوا آتش است
ما که می سوزیم خواه از وصل و خواه از هجر باش
سوختن کارست هرکس را تمنا آتش است
دور از آن در گریه دارم که می سوزد مرا
آن چه آن بر دیگران آبست بر ما آتش است
راستی را دور ازو یک دم شکیباییم نیست
با وجود آن که میدانم سرا پا آتش ست
تا شنیدم هندوان سوزند، خود را سوختم
زانکه از عکس رخ او شعله ها با آتشست
درد ما آتش پرستان را مداوا آتش است
ما که می سوزیم خواه از وصل و خواه از هجر باش
سوختن کارست هرکس را تمنا آتش است
دور از آن در گریه دارم که می سوزد مرا
آن چه آن بر دیگران آبست بر ما آتش است
راستی را دور ازو یک دم شکیباییم نیست
با وجود آن که میدانم سرا پا آتش ست
تا شنیدم هندوان سوزند، خود را سوختم
زانکه از عکس رخ او شعله ها با آتشست
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۱۹ - یار شادان رفت و با خود جان ناشادم نبرد
یار شادان رفت و با خود جان ناشادم نبرد
جان رفیقش کردم و چندانکه جان دادم نبرد
بس که در هر ذره پنهان داشتم کوه غمی
خاک گشتم بر سر کوی تو و بادم نبرد
آن قدر تکرار کردم درس مهر دوست را
کین همه نامهربانی کرد و از یادم نبرد
می کنم فریاد و از غیرت نمیدانم زکیست
همچو طفل بی زبان کس ره به فریادم نبرد
بی تو چندانی که بزم آراستم دل وا نشد
هیچ عیشی لذت جور تو از یادم نبرد
جان رفیقش کردم و چندانکه جان دادم نبرد
بس که در هر ذره پنهان داشتم کوه غمی
خاک گشتم بر سر کوی تو و بادم نبرد
آن قدر تکرار کردم درس مهر دوست را
کین همه نامهربانی کرد و از یادم نبرد
می کنم فریاد و از غیرت نمیدانم زکیست
همچو طفل بی زبان کس ره به فریادم نبرد
بی تو چندانی که بزم آراستم دل وا نشد
هیچ عیشی لذت جور تو از یادم نبرد
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۲۰ - مطلب هرکس که بینی مالی و جاهی بود
مطلب هرکس که بینی مالی و جاهی بود
ترک مال و مطلب دنیا مرا شاهی بود
بخت معذور است گر از حال ما آگاه نیست
خفته را از حال بیداران چه آگاهی بود
می کشد یارم بجرم آن که می خواهی مرا
چون زیم جایی که تقصیرم نکوخواهی بود
شاهد بالا بلندم چون خرامد سوی باغ
سرو اگر پیشش نیارد سجده کوتاهی بود
آب چشمم تا به ماهی رفت و آهم تا به ماه
شاهد سوز درونم ماه تا ماهی بود
گفت در عشقم نه ی یک رنگ پرسیدم چرا
گفت شاهد اشک آل و چهره ی گاهی بود
ترک مال و مطلب دنیا مرا شاهی بود
بخت معذور است گر از حال ما آگاه نیست
خفته را از حال بیداران چه آگاهی بود
می کشد یارم بجرم آن که می خواهی مرا
چون زیم جایی که تقصیرم نکوخواهی بود
شاهد بالا بلندم چون خرامد سوی باغ
سرو اگر پیشش نیارد سجده کوتاهی بود
آب چشمم تا به ماهی رفت و آهم تا به ماه
شاهد سوز درونم ماه تا ماهی بود
گفت در عشقم نه ی یک رنگ پرسیدم چرا
گفت شاهد اشک آل و چهره ی گاهی بود