تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۴ - دل همان غمناک و شد در عشق چشم من سفید
دل همان غمناک و شد در عشق چشم من سفید
خانه تاریک است و از مهر رخش روزن سفید
بس که هردم مینهم بر چشم گریان نامه ات
نامه ات ترسم شود آخر چو چشم من سفید
گرچه گل گردد سفید از آفناب اما ز شرم
گر ترا بیند بخواهد کشت در گلشن سفید
نامد از بخت سیه کاری تو کردی تیغ ناز
سرخ از خونم که بادا رویت ای دشمن سفید
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۶ - بس که در کوی تو چشمم گریه بسیار کرد
بس که در کوی تو چشمم گریه بسیار کرد
خون دل دیدم روان چندان که در دل کار کرد
رو بهر جانب نهادم راه بر من بسته شد
ضعف پنداری هوا را در رهم دیوار کرد
چشم بیمارش ز خون خواری بپرهیز و بلی
طول بیماری برو پرهیز را دشوار کرد
جان سپردم از نگاه گرم او بر بوالهوس
ناوکش بر صید دیگر خورد و بر من کار کرد
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۸ - آن که بی پرواییش هردم مرا رسوا کند
آن که بی پرواییش هردم مرا رسوا کند
کاش از رسوایی خود اندکی پروا کند
از برای آن که سوزد دوست را در پیش غیر
شمع هم خود را وهم پروانه را رسوا کند
من به او مشغول و او با دیگران گرم سخن
چون تهی دستی که با پر مایه سودا کند
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۰ - کس چرا در قتل چون من بی کسی حیران بود
کس چرا در قتل چون من بی کسی حیران بود
کشتن چون من کسی بر چون تویی آسان بود
باز درد رشک را از هجر درمان میکنم
درد را بنگر چه باشد چون دوا هجران بود
یا تو پیش دیده یا اشک خونین در نظر
کاشکی این خانه یک دم خالی از طوفان بود
خانه ها از سیل ویران می شود، یارب چرا
خانه های چشم من بی سیل خون ویران بود
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۳ - بخت تارم سایه ای گر بر شب تار افکند
بخت تارم سایه ای گر بر شب تار افکند
تا قیامت خور نقاب شب ز رخسار افکند
بلبلم اما نصیبم این که بعد از مرگ هم
باد نتواند که خاک من به گلزار افکند
بوی خون آید ازین وادی برو ای بی خبر
کاروان خواب کی در چشم ما بار افکند
هجر شمعی سوخت جانم را که گر بر آفتاب
در فرو بند درخش خود را از دیوار افکند
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۵ - ناصحا از عشق منع مکن بار دگر
ناصحا از عشق منع مکن بار دگر
منع من کم کن که من کم کرده ام کار دگر
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۶ - زان نبینم چشم خود کز گریه پرشد دامنش
زان نبینم چشم خود کز گریه پرشد دامنش
هرکه تر شد دامنش دیگر نمی بینم منش
می دهد بر باد این گل حسن را تر دامنی
گل در آتش کی رود گر تر نباشد دامنش
گر ندارد خون من در گردن آن نامهربان
چون شود رنگین به خونم دست ها در گردنش
چشم می پوشم کنون هرگاه می بینم ز روز
آن که روشن بود چشم از نکهت پیراهنش
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۵ - نگذرد روزی که از اشک جهان پیمای من
نگذرد روزی که از اشک جهان پیمای من
نگذرد صد نیزه بالا آب از بالای من
چرخ چون خواهد به زنجیر غمم سازد اسیر
حلقه زنجیر سازد اول از بالای من
بهر آسایش شبی نگذاشت پهلو بر زمین
آسمان از بس که سرگرم است در ایذای من
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۶ - عقل می‌گوید به حرف عشق ترک دیدن مکن
عقل می‌گوید به حرف عشق ترک دیدن مکن
عشق می‌گوید که حرف عقل را تمکین مکن
خواب بهتان است بر عشاق ای همدم مرا
چون نهی در خاک از خشت لحد بالین مکن
ای که داغم می‌نهی بر سینه دل را چاره کن
از قفس آزاد کن بلبل قفس رنگین مکن
گریه می‌گوید مکن وانگه دلم خون می‌کند
قدرتی کو تا بگویم آن بکن با این مکن
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۷ - تا به کی پنهان زما ای آب حیوان زیستن
تا به کی پنهان زما ای آب حیوان زیستن
گرچه رسم آب حیوان است پنهان زیستن
اتحادی هست با معشوق عاشق را به بین
از زلیخا عشق و از یوسف بزندان زیستن
بی تو رفتم در گلستان غنچه از من کسب کرد
در گلستان بودن و سر در گریبان زیستن
سوزم از غیرت که با جان ها غمت آمیخته
ورنه مردم از چه نتوانند بی جان زیستن
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۸ - لب زخون ترکرده ام تلخ ست می در کام من
لب زخون ترکرده ام تلخ ست می در کام من
کو حریفی تا کند خون جگر در جام من
وعده وصلم به فردا داد اینم بس که یار
این قدر داند که صبح از پی ندارد شام من
صبح کو در خانه بنشین، مهر گودیگر متاب
تیرگی هرگز نخواهد رفت از ایام من
رحم اگر بر من نخواهی کرد بر بدگو مکن
من چه بد کردم که نتوانی شنیدن نام من
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۹ - باز ای دل تازه در کوی بتی جا کرده ای
باز ای دل تازه در کوی بتی جا کرده ای
آن چه عمری خواستی امروز پیدا کرده ای
شکوه از کشتن بود فردا شهیدان تو را
شکوه ما آن که در کشتن مدارا کرده ای
چون توانم دید بزم غیر جایت چون زرشک
جا در آتش کرده ام تا در دلم جا کرده ای
ای که میگویی چرا خونابه ات از سرگذشت
خود بگو، دانی که ما را دیده دریا کرده ای
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۴۰ - زین نمی رنجم که بازم از مقابل رفته ای
زین نمی رنجم که بازم از مقابل رفته ای
برده اند از کف دلت را از پی دل رفته ای
گرچه دادی دین و دل زودست امید وصال
راه عشقت این هنوز از وی دو منزل رفته ای
رفتی و غایب نشد یک دم خیالت از نظر
بیشتر می بینمت تا از مقابل رفته ای
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۴۲ - خوب نبود آشنایی با بدان خوب مرا
خوب نبود آشنایی با بدان خوب مرا
طالب غیری نباید بود مطلوب مرا
نام بی دردان به تقریب شکایت برده ام
بی سبب خواهان نباشد یار مکتوب مرا
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۴۳ - باز عشقش تازه کرد از نو دل افسرده را
باز عشقش تازه کرد از نو دل افسرده را
آری آتش آب حیوان است شمع مرده را
از نگاهش دارم امید وصالی زان که گاه
میرود صیاد از پی پیکان خورده را
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۴۷ - ای که در هجرت شکیبایی ز دل ها میرود
ای که در هجرت شکیبایی ز دل ها میرود
هیچ میدانی که بی رویت چه بر ما میرود
تا صبا را در گلستان دیده ام آسوده ام
زان که در کویت ندارد ره که آن جا میرود
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۴۸ - از تحمل های من بر من تغافل می کند
از تحمل های من بر من تغافل می کند
هرچه با من می کند صبر و تحمل می کند
دل درون سینه بهر داغ دارم باغبان
خدمت گلبن برای حاطر گل می کند
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۵۱ - دوش چشم ساغر سرشار و خونم باده بود
دوش چشم ساغر سرشار و خونم باده بود
آن چه دل می خواست از اسباب عیش آماده بود
هیچ کس زان طره پیچیده سر بیرون نکرد
با وجود آن که مضمون پیش پا افتاده بود
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۵۴ - بس که بر دیوار و در هر لحظه افتد عکس داغ
بس که بر دیوار و در هر لحظه افتد عکس داغ
شب که شد در خانه ام صد جای می سوزد چراغ
داغ میکردم چو خون از داغ دل میریزدم
داغ گردد می کشی کش می بریزد از ایاغ
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۵۵ - رخت چون دیوانگان صحرا به صحرا می کشم
رخت چون دیوانگان صحرا به صحرا می کشم
عشق میگوید سفر کن رخت هرجا می کشم
در میان محنت امروز از بس خو کردم
انتظار محنتی دارم که فردا می کشم