تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۵۶ - بی تو من هرجا که یک ساعت نشیمن کرده ام
بی تو من هرجا که یک ساعت نشیمن کرده ام
ناله خیزد سال ها از بس که شیون کرده ام
دامنم باید فشاند از دل چو دیدم روی او
زان دل صد پاره ی خود را به دامن کرده ام
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۵۸ - باز خوش اسباب رسوایی مهیا کرده ای
باز خوش اسباب رسوایی مهیا کرده ای
این گرفتاران نو را خوب پیدا کرده ای
زین نگاه گرم پی در پی بسوی بوالهوس
شهره آفاق خواهی شد نگه تا کرده ای
ابوالحسن فراهانی : مفردات
شماره ۵ - گوش سوی حرف من از رحم جانانم نکرد
گوش سوی حرف من از رحم جانانم نکرد
خواست داند درد من دانست و درمانم نکرد
ابوالحسن فراهانی : مفردات
شماره ۱۰ - پیش قدرت لاف زد روزی ز رفعت آسمان
پیش قدرت لاف زد روزی ز رفعت آسمان
وین زمان از شرم نتواند که سر بالا کند
ابوالحسن فراهانی : مفردات
شماره ۱۳ - می توانستم به کویش با صبا رفتن، ولی
می توانستم به کویش با صبا رفتن، ولی
آن چنانم سوخت هجرانش که خاکستر نماند
ابوالحسن فراهانی : مفردات
شماره ۱۴ - لاف دلتنگی و صبر از یار ناید باورم
لاف دلتنگی و صبر از یار ناید باورم
دل اگر تنگست چون گنجد شکیبایی در او
ابوالحسن فراهانی : مفردات
شماره ۱۸ - در گلستان گر گلی بودی به رنگ یار من
در گلستان گر گلی بودی به رنگ یار من
همچو بلبل در گلستان ناله بودی کار من
بابافغانی : غزلیات
شماره ۶ - ای ترا بر سرو و گل در جلوه پنهان رازها
ای ترا بر سرو و گل در جلوه پنهان رازها
سرو را در سایه ی قد تو در سر نازها
بسکه می خوانند دلها را به کویت هر نفس
بلبلان را در گلستانها گرفت آوازها
تا چرا دم زد ز رعنایی به دور حسن تو
گل به ناخن می کند از روی چون زر گازها
جانم از تن می پرد هر دم زشوق روی تو
بر سر آتش بود پروانه را پروازها
گلشن کوی ترا از لطف و احسان باره ایست
بر گرفتاران دل هر گوشه سنگ اندازها
در تماشای مه رویت فغانی را چو شمع
بر زبان آتشین شبها گره شد رازها
بابافغانی : غزلیات
شماره ۷ - ای ز ابروی تو هر سو فتنه در محراب ها
ای ز ابروی تو هر سو فتنه در محراب ها
فتنه را از چشم جادوی تو در سر خواب ها
عارضت آبست و لب آب دگر از تاب می
من چنین لب تشنه، وه چون بگذرم زین آب ها
نگسلم زان جعد مشکین گرچه در چنگ بلا
دارم از دست غمت در رشته ی جان تارها
مطربان بزم عشقت را زسوز عاشقان
گشته آتش باز بر رگهای جان مضراب ها
در حریم دل برای سجده ی ابروی تو
بسته ام هر گوشه از خون جگر محراب ها
پیش آن لبهای میگون دیده را از اشک سرخ
سر به سر بر خار مژگان بسته شد عناب ها
در نمی گیرد فسونم با لبت از هیچ باب
در وفا هر چند می گویم سخن از باب ها
ای مه خرگه نشین شبها فغانی در خیال
صحبتی بس گرم دارد با تو در مهتاب ها
بابافغانی : غزلیات
شماره ۱۲ - کار دل از پهلوی دلدار بگشاید مرا
کار دل از پهلوی دلدار بگشاید مرا
یار باید تا گره از کار بگشاید مرا
گر مرا بر دار بندد یار بهر امتحان
کیست کان ساعت بتیغ از دار بگشاید مرا
بسته ی زنجیر زلفت شد دل افگار من
زلف بگشا تا دل افگار بگشاید مرا
از سخن گویند میخیزد سخن، بگشای لب
تا زبان بسته در گفتار بگشاید مرا
بسکه دلتنگم اگر گویم غم دل با کسی
گریه سیل از دیده ی خونبار بگشاید مرا
بند بندم شد فغانی بسته ی زنجیر عشق
خوشدلم زین بندها گر یار بگشاید مرا
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۲ - ساقیا بیدار گردان چشم خواب آلوده را
ساقیا بیدار گردان چشم خواب آلوده را
باده نوش و نقل کن دلهای خون پالوده را
لاله از حد میبرد مستی و گل تر دامنی
خیز و در جام شراب انداز مشک سوده را
گر گناهی نیست در مستی ثوابی نیز نیست
اجر چندانی نباشد کار نافرموده را
کشتی می میبرد از ورطه ی عقلم برون
ورنه آسان چون روم این راه ناپیموده را
آنچه در گنج دو عالم نیست در میخانه هست
تا بخواری ننگری این کهگل فرسوده را
ای صبا بگذر بخاک شوربختان فراق
این نمک بر دل میفشان مردم آسوده را
نامه ی درد فغانی قابل تحریر نیست
بهر این بیت العمل ضایع مگردان دوده را
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۴ - بد نمیآید هلاک دوستان خوب مرا
بد نمیآید هلاک دوستان خوب مرا
ذره یی میل محابا نیست محبوب مرا
شرم رویش خلق را منع از تماشا میکند
کس ندیدست و نبیند ماه محجوب مرا
ذره وارم دل ربود از دست مهر آفتاب
عاقبت جایی کشد سررشته مجذوب مرا
دست بر تیغش زدم از من بجان رنجید و رفت
با وجود آنکه میدانست مطلوب مرا
استخوانم طعمه ی زاغ و روغن شد در فراق
آن مسیحا گو نظر کن صبر ایوب مرا
بیشتر شد از نسیم وصل آشوب دلم
بوی پیراهن بلا گردید یعقوب مرا
چون فغانی چند حرفی درد دل خواهم نوشت
گرچه او پروا نخواهد کرد مکتوب مرا
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۵ - آه کامشب دیده ام خوابی که میسوزد مرا
آه کامشب دیده ام خوابی که میسوزد مرا
خورده ام جایی می نابی که میسوزد مرا
میتپد در خون دل بی صبر و یادم میدهد
هر دم از گلگشت مهتابی که میسوزد مرا
صحبت گرمی که دارد سر گرانم همچو شمع
دیده ام زان ترک آدابی که میسوزد مرا
آه از آن جادو که چون میآورد لب در فسون
نکته یی میگوید از بابی که میسوزد مرا
تشنه بودم بر لب آب و نخوردم جرعه یی
دارم اکنون در جگر تابی که میسوزد مرا
از کجا برخاستی امروز سرو من که باز
دارد آنروی چو گل آبی که میسوزد مرا
در نماز عاشقی شبها فغانی تا بروز
حالتی دارد بمحرابی که میسوزد مرا
بابافغانی : غزلیات
شماره ۸۳ - باده ی صافم خلاص از آب حیوان کرده است
باده ی صافم خلاص از آب حیوان کرده است
فتوی پیر مغان کار من آسان کرده است
بارها دل باز آوردم ز دام میفروش
تانگه کردم دگر خود را پریشان کرده است
ایکه می گویی چرا جانی بجامی می دهی
این سخن با ساقی من گو که ارزان کرده است
چون به یک ساغر نشاند آتش من ای حکیم
بی سرانجامی که در خمخانه طوفان کرده است
ای که گریان سر نهی پیش صراحی هوشدار
کاین بط چینی فراوان خانه ویران کرده است
قایلم بر وعده ی فردا که در تفسیر آن
هست تأثیری که کافر را مسلمان کرده است
بابافغانی : غزلیات
شماره ۸۶ - این همه شکل خوش دلکش که در گلزار هست
این همه شکل خوش دلکش که در گلزار هست
خار در چشمم اگر زانها یکی چون یار هست
میروم صد بار در گلزار و می آیم برون
وز پریشانی نمی دانم که گل در بار هست
از تماشای گل ده روزه بلبل را چه سود
گر شمارم داغ هجرانش صد آنمقدار هست
طاق کسری گل شد و تاج مرصع خاک شد
نام عاشق همچنان بر هر درو دیوار هست
شیوه ی رندی و درویشی بزر نتوان خرید
این متاعی نیست ای منعم که در بازار هست
حق شناسی گر بترک هستی خود گفتنست
مرد این معنی بسی در خانه ی خمار هست
از فریب نقش نتوان خامه ی نقاش دید
ورنه در این سقف زنگاری یکی در کارهست
صحبت احبابرا چندانکه می بندم خیال
نیست چیزی در میان و زحمت بسیار هست
سبحه را بگسل فغانی گل پشیمان گشته یی
کانچه در تسبیح زاهد نیست در زنار هست
بابافغانی : غزلیات
شماره ۱۰۲ - شمع من میل منت امروز چون هر روز نیست
شمع من میل منت امروز چون هر روز نیست
وان نگاه گرم و شکر خنده ی جانسوز نیست
بی سخن آن شکل مخمورانه خواهد کشتنم
حاجت گفتار تلخ و غمزه ی دلدوز نیست
یک بیک اسباب حسنت آتش انگیزست لیک
هیچ دلسوزانتر از لبهای سحرآموز نیست
تاب دیگر دارد آن عارض که سوزد خلق را
ورنه هیچ آتش بدین صورت جهان افروز نیست
تا بکشتن بر نیاید کام از پیش توام
وه که این بخت زبونم هیچ جا فیروز نیست
آه گرمم گر دهد وی کباب دل چه سود
بوی عشقست این فغانی نکهت نوروز نیست
بابافغانی : غزلیات
شماره ۱۱۳ - عاشقان را در سر شوریده سودا آتشست
عاشقان را در سر شوریده سودا آتشست
در بدن خون نشتر و در دل سویدا آتشست
تن نخواهد خوابگاه نرم چون گر مست دل
گلخنی را زیر و پهلو فرش دیبا آتشست
میگدازم از حیا تا از تو می جویم مراد
در نهاد بیدلان عرض تمنا آتشست
خواب مستی کرده می سوزم ز آشوب خمار
چون نسوزم چون مرا در جمله اعضا آتشست
می مخور بسیار اگرچه ساقیت باشد خضر
کانچه امشب آب حیوانست فردا آتشست
مرد صاحبدل رساند فیض در موت و حیات
شاخ گل چون خشک گردد وقت سرما آتشست
گر چنین خواهد کشید از دل فغانی آه گرم
تا نفس خواهد زدن گلهای صحرا آتشست
بابافغانی : غزلیات
شماره ۱۱۵ - سرو من زلف پریشان بر رخ گلگون شکست
سرو من زلف پریشان بر رخ گلگون شکست
بر گل سیراب جعد سنبل مفتون شکست
خنده بر افسانه ی شیرین لبان زد در سخن
لعل میگونت که قدر لؤلوی مکنون شکست
بنده ی آن سرو آزادم که در گشت چمن
حسن شاخ گل بناز و شیوه ی موزون شکست
داشتم آسیب دوران سنگ بیدادش رسید
بیش ازینم گر دلی نشسکته بود اکنون شکست
حاش لله از جفای او شکایت چون کنم
نخل عمر من ز باد محنت گردون شکست
گرنه از مردم بمجنون بود لیلی را نظر
در میان بهر چه آخر کاسه ی مجنون شکست
چشم می دارم که آخر غنچه ی دردی شود
هر سر خاری کزان گل در دل پر خون شکست
ساغر عیشم که محکم بود در چنگ قضا
حیرتی دارم که از سنگ ملامت چون شکست
از دم گرم فغانی دوش در بزم طرب
مست شد مطرب چنان کز بیخودی قانون شکست
بابافغانی : غزلیات
شماره ۱۱۶ - آه کان ابرو کمان چشم سیاه از ناز بست
آه کان ابرو کمان چشم سیاه از ناز بست
پرده ی نیلوفری بر نرگس غماز بست
داد از آن سلطان که در مجلس بصد ناز و نیاز
باز کردم صد رهش تیغ از میان و باز بست
تا چه افسون خواند آن لعل سخنگو روز وصل
کاینچنین محکم زبان و گوش اهل راز بست
می رسد در گوشم آواز و ندانم از کجاست
ترک من گویا بعزم صید طبل باز بست
چرخ صیادش بصد جان باز نتواند خرید
هر که دل در دام معشوق شکارانداز بست
ناله ی طنبور ترکان رخنه در جان می کند
آه از آن ساعت که چرخ ابریشم این ساز بست
قصه ی من گر بتیغ انجامد و خون ریختن
بر همان عهدم که با او جانم از آغاز بست
استخوانم را نبینی خرد کاین تعویذ را
از هوا بال هما صد بار در پرواز بست
دوش در میخانه از چنگ غمش آهی زدم
مطرب خوش لهجه را صد عقده در آواز بست
طوطی طبع فغانی بهر آن چینی قبا
این چنین نخل سخن در گلشن شیراز بست
بابافغانی : غزلیات
شماره ۱۱۹ - نیست بیرون و درونم ذره یی خالی ز دوست
نیست بیرون و درونم ذره یی خالی ز دوست
صورتم آیینه ی معنی و معنی عین اوست
آنچنان با دوست یکتایم که چون مجنون زار
هیچ غیر از دوست نبود گر برون آیم ز پوست
حسن روز افزون یار و عشق خرمن سوز من
همچو گل در غنچه ی سیراب و چون می در سبوست
اختلافی هست در صورت ولی معنی یکیست
آنچه در هر لاله یی رنگست در هر نافه بوست
دیده را آبی و دل را آتشی دارد مدام
آه ازین معجز که در آیینه ی روی نکوست
دوست می داند که سوز و درد من بیهوده نیست
هر پریشانی که هست از دشمن بیهوده گوست
سایه ی لطف از فغانی کم مکن ای آفتاب
جان فدای مهربانی باد کاینش خلق و خوست