تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۴۲ - ز جانان مهر و از ماجانفشانی ست
ز جانان مهر و از ماجانفشانی ست
جواب مهر بانان مهربانی ست
همی گوید لبش کاینک من و تو
گرت سودای آب زندگانی ست
تو آن شمعی که جان پروانه توست
که را پروای شمع آسمانی ست
دم عیسی به انفاست چه ماند
که زین حاصل حیات جاودانی ست
حیاتم با تو در ایام پیری
بسی خوشتر ز سودای جوانی ست
خوشا روزی که همراز تو باشم
ولی از مردم چشمم گرانی ست
همام مهربان را از لبت هم
نصیبی هست و آن شیرین زبانی ست
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۴۵ - خرامان می رود آن سرو قامت
خرامان می رود آن سرو قامت
جهانی را از آن قامت قیامت
مؤذن گر ببیند قامتت را
فراموشش شود تکبیر و قامت
امام از شوق آن شکل و شمایل
به قو الان دهد مزد امامت
گرت باشد گذر در خانقاهی
نماند شیخ بر راه سلامت
مریدان ز اربعین آیند بیرون
تو را بینند و سوزند از ندامت
بود دایم شب قدر آن دلی را
که سازد در سر زلفت اقامت
به عبد چشم مست دل فریبت
بود بر جان مستوران غرامت
بگو ای آن که ما را میدهی پند
تویی با ما سزاوار ملامت
همام از عشق چون دارد نصیبی
نجوید منصب زهد و کر امت
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۵۳ - مگر سنگین دل است و جان ندارد
مگر سنگین دل است و جان ندارد
هر آن کس کاو چو تو جا نان ندارد
مبادا زنده در عالم دلی کاو
به زلف کافرت ایمان ندارد
مسلمانان مرا دردی ست در دل
کد جز دیدار او درمان ندارد
گل ارچه شاهد و رعناست لیکن
به پیش روی خوبت آن ندارد
چه نسبت می کنم گل را به رویت
که گل جز هفتدایی دوران ندارد
گلستان و گلت در پای میراد
که تو جان داری و گل جان ندارد
برو ای باد و با زلفش بگو تا
مرا زین بیش سرگردان ندارد
همام خسته را چندین مر نجان
گنه دل کرد وی تاوان ندارد
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۶۰ - چو رخسارت گل رنگین نباشد
چو رخسارت گل رنگین نباشد
شکر چون لعل تو شیرین نباشد
بدیدم عارض و روی تو گفتم
بدین خوبی گل و نسرین نباشد
نهان داری میان لعل پروین
به لعل اندر نان پروین نباشد
وفا می کن به رغم خوب رویان
که خوبان را وفا آیین نباشد
مکن جور و جفا برما ازین بیش
جفا بر عاشقان چندین نباشد
اگر چه عاشقان بسیار داری
ولی چون من یکی مسکین نباشد
مرا ای خسرو خوبان چو فرهاد
نصیبی زان لب شیرین نباشد
سری را کاستانت گشت بالین
دگر او را سر بالین نباشد
مرا روزی به دست آید شب وصل
ولیکن چون شب دوشین نباشد
کسی کا جز به وصلت شادمان نیست
چرا در هجر تو غمگین نباشد
همام اندر غزل در می چکاند
ز تو باری کم از تحسین نباشد
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۶۱ - اگر بختم دهد باری که یارم همنشین باشد
اگر بختم دهد باری که یارم همنشین باشد
زهی مقبل که من باشم زهی دولت که این باشد
نباید این چنین ماهی برون از هیچ خرگاهی
نظیرش گرهمی خواهی مگر در حورعین باشد
میان ظلمت مویش به زیر پر تو رویش
گهی عقلم شود کافر گهی بر راه دین باشد
به شمع آسمان حاجت نباشد بعد ازین مارا
چنین تا بنده خورشیدی چو بر روی زمین باشد
چو بخرامد نگارینم نفیر از خلق برخیزد
نپندارم که طوبی را شمایل این چنین باشد
لب شیرین می گونش خرد را مست گرداند
از آن می کاب حیوانش غلام کمترین باشد
حدیثش دوست می دارم اگر خود هست نفرینم
که دشنام از لب شیرین به جای آفرین باشد
همام آن دم که می گوید حدیث زلف وخالش را
نفسها کز دهان او بر آید عنبرین باشد
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۶۴ - نباتت بر لب شکر برآمد
نباتت بر لب شکر برآمد
زمرد گرد یاقوتت در آمد
ز گلبرگ تو سنبل سر برآورد
زهی سنبل که از گل بر سر آمد
رخت منشور خوبی داشت بی خط
چو خطت بر مثال عنبر آمد
گواهی داد هر جا شاهدی بود
که در حسن تو خطی دیگر آمد
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۷۲ - نظرها محرم رویت نبودند
نظرها محرم رویت نبودند
به مشتاقان نموداری نمودند
چو بر آب و گل آمد عکس رویت
دری از حسن بر عالم گشودند
زگل گل های گوناگون بر آمد
که دل ها از لطافت میر بودند
ز عشق هرکلی صد بلبل مست
به دستان ها زبان ها می گشودند
اثر نگذاشت ز ایشان غیرت عشق
تو پنداری که خود هرگز نبودند
همام افسانه گوی دوستان است
که این افسانه گفتند و شنودند
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۷۳ - بنامیزد چنانت آفریدند
بنامیزد چنانت آفریدند
که پنداری ز جانت آفریدند
نمیدانم ز جان خوشتر چه باشد
که تا گویم که زانت آفریدند
البت کاب حیات ازوی چکان است
مگر زاب دهانت آفریدند
تماشاگاه جانم را بهشتی
بدان سرو روانت آفریدند
دهانت با میان هر لحظه گوید
که چون من بی نشانت آفریدند
به رویت کی رسد رویم که او را
برای آستانت آفریدند
قرار عاشقانت برد سحری
که در چشم و زبانت آفریدند
ز زخمت صیددلها چون برد جان
که با تیر و کمانت آفریدند
همام آن روز می ورزید عشقت
که جان عاشقانت آفریدند
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۱۰ - از آن شکل و شمایل چشم بد دور
از آن شکل و شمایل چشم بد دور
که چشم عاشقان را میدهد نور
تو را از آرزوی صورت خویش
گهی آب است و گه آیینه منظور
شرابی در دو لب داری که چشمت
زبویش روز و شب مست است و مخمور
به دور چشم مست دل فریبت
نماند زاهد صد ساله مستور
به عقبی گر چنین باشند خوبان
نیاساید بهشتی از لب حور
ملامت چون کنم دیوانه ات را
که گر عاقل بماند نیست معذور
نمی بیند همامت بی رقیبان
عسل خالی نمی باشد ز زنبور
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۱۳ - چه می خورده است چشم نیم خوابش
چه می خورده است چشم نیم خوابش
که او مست است وهشیاران خرابش
زهی بیداری بختم در آن شب
که آید خواب تا بینم به خوابش
اگر پرسد که بی ما زنده چونی
نخواهد بود جز حیرت جوابش
اگر آن زلف چون شب های هجران
نگشتی سایه بان آفتابش
نظر را کی بدی ز اشراق رویش
مجالی با جمال بی نقابش
همام از باده مستغنی ست ساقی
که می خورد از لب چون لعل نابش
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۱۷ - برو با ماصلاح و زهد مفروش
برو با ماصلاح و زهد مفروش
که من پندت نخواهم کرد در گوش
ملامت آتش دل می کند تیز
به آتش کی نشیند دیگ را جوش
شما را سلسبیل و حوض کوثر
مرا آب حیات از چشمه نوش
مرا امروز با سر عشق بازی ست
که در پای خیالت داشتم دوش
من خاکی که باشم کاسمان را
همی زیبد مه تابان در آغوش
اگر سر خاک پایت را بشاید
کشیدن بار باشد بر سر دوش
شکایت داشتم از دوست بسیار
چو آمد شد حکایت ها فراموش
نظر کردن به رویت چون توانم
که چون بویی شنیدم رفتم از هوش
بدگویایی نشد کس محرم دوست
قناعت کن به بینایی و مخروش
همام افسانه عشقش مکن فاش
زفان حال خود گوید که خاموش
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۲۲ - که می گوید که هست این صورت از گل
که می گوید که هست این صورت از گل
همه لطفی همه جانی همه دل
نه انسان گر ملک روی تو بیند
شود حیران بران شکل و شمایل
سعادت باد رویت را در آن روز
که گردد آفتاب و ماه زایل
تماشا را به روز حشر رضوان
به استقبالت آید یک دو منزل
لب میگون و چشم نیم مستت
کند تدبیر عاقل جمله باطل
مغان خورشید را زان می پرستند
که از حسن رخت هستند غافل
سر دیوانگی دارد خردمند
مگر زلفت کشد در وی سلاسل
بجز افسانه حسنت نگویند
حدیثی با نمک در هیچ محفل
همام از بندگی دارد توقع
قبولی تا شود مقبول و مقبل
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۲۶ - زهی مقبل که شد پیش تو مقبول
زهی مقبل که شد پیش تو مقبول
بود دایم به سودای تو مشغول
اگر از رویت نیابد عقل نوری
ز بینایی شود جاوید معزول
مثال روی تو با دیدۀ ما
مثال آفتاب و چشم معلول
حیات جاودانی آن کسی یافت
که شده از تیر مژگان تو مقتول
چه حاصل اهل حکمت را از تحصیل
چو غیر از گفت و گویی نیست محصول
گر از عشقت کنم شکلی تصور
نه جنس وفصل ونه موضوع ومحمول
همام از عشق گوید داستان ها
که با معشوق نتوان گفت معقول
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۳۲ - من از دنیا و مافیها دل اندر نیکوان بستم
من از دنیا و مافیها دل اندر نیکوان بستم
عجب دارم که بشکیبم ز روی خوب تا هستم
مرا باید که در دستم بود زلف پری رویان
چه باشد گر دهد یا نه مریدی بوسه بر دستم
خیال مهر ورزیدن نبود اندر سرم لیکن
چوزلف پر شکن دیدم بد رغبت تو به بشکستم
لب شیرین می گونت سخن می گفت بشنیدم
ز انفاس خوشت بویی هنوز از ذوق آن مستم
ز چشم اشکریزمن روان شد چشمه هاحالی
به زیر سایه سروی چو بیروی تو بنشستم
مرا با هر سر مویت چو پیدا گشت پیوندی
دگر با هیچ دلبندی سر مویی نپیوستم
از شمع عارضت عکسی چودر چشم همام آمده
ز شمع آسمان دیدن دو چشم خویش در بستم
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۳۳ - هزاران نقش گوناگون ببستم
هزاران نقش گوناگون ببستم
به دستانی مگر آیی به دستم
گهی در جست و جویت می دویدم
گهی در خاک کویت می نشستم
رسولان را به حضرت نیست باری
به پیغامی صبا را می فرستم
گرم کاری از این در برنیاید
همان جویای مشتاقم که هستم
نه امروز آمدم در مذهب عشق
درین سرمستی از روز الستم
شرابی بر کف جانم نهادی
که از بویش هنوز افتاده مستم
من این آینه های مختلف را
برای عکس رویت می پرستم
چو نام بندگی بر من فکندی
زننگی نسبت خود باز رستم
چو باری بود بر جان این همامم
ازو وز صحبت او باز جستم
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۵۳ - به معنی چون شود صورت مزین
به معنی چون شود صورت مزین
چو قصری باشد از خورشید روشن
گل رنگین اگر بویی ندارد
نظر بر رنگی رخسارش میفکن
میز دیگی هوس جز با ملیحی
نباید بی نمک خود دیگ پختن
نظر جز پیش منظورم نیاید
چنین حسنی که وصفش می کنم من
دل از اندیشه دنیی و عقبی
تهی کردم چو او را کشت مسکن
خوش است از پاک بازان جان فشانی
ولی در پای بار پاک دامن
محبت از ره پرهیزگاری
چنان آید که نور از راه روزن
نخواهم آرزوی جان که حیف است
میان جان و جانان دست و گردن
محبت بر هوا چون گشت غالب
همام از گلخن آمد سوی گلشن
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۵۷ - نباید در قلم یارا حدیث آرزومندان
نباید در قلم یارا حدیث آرزومندان
اگر صدسال بنویسم بود باقی دو صد چندان
درین آتش که من هستم زمانی دشمنت بادا
که حالی آب گرداند وجودشگر بودسندان
نیم آن کز تو برگردم فراقمگر کشد یا نه
به زخم ازباره برگشتن نباشد مذهب رندان
ز خاک استخوان من دمد بوی وفاداری
نباشد دوستانت را وفای شست پیوندان
مگر بر جان مشتاقان ببخشاید دلت ور نی
نه مردی سود می دارد نه تدبیرخردمندان
نمیدانم چه روی ست آن که هر جایی که بنمودی
زحیرت عقل می گیردسر انگشت در دندان
میان روضه با رضوان چوبی روی تو بنشینم
در آن ساعت چنان باشم که با اغیار در زندان
به محشر دیدهٔ آدم شود از دیدنت روشن
در آن مجمع کراندازد نظر بر روی فرزندان
تمنا یک نظر دارد همام از گوشه چشمت
امید بندگان باشد به الطاف خداوندان
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۵۸ - خیالی بود و خوابی وصل یاران
خیالی بود و خوابی وصل یاران
شب مهتاب و فصل نو بهاران
میان باغ و بار سرو بالا
خرامان بر کنار جویباران
چمن میشد ز عکس عارض او
منور چون دل پرهیزگاران
سر زلفش زباد نوبهاری
چو احوال پریشان روزگاران
گذشت آن نوبهار حسن و بگذاشت
دل و چشمم میان برف و باران
خداوندا هنوز امیدوارم
بده کام دل امیدواران
همام از نوبهار و سبزه و گل
نمی یابد صفا بی روی یاران
وهار و ول وه جانانه دیم خوش بی
وی آنان مه ول با همه وهاران
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۶۴ - ملامت می کند دشمن مرا در عشق ورزیدن
ملامت می کند دشمن مرا در عشق ورزیدن
به چشم عاشقان باید جمال شاهدان دیدن
نگردانند بدگویان مرادوراز نکورویان
به آواز سگان نتوان ز کوی دوست گردیدن
میان خلق می باید که عاشق راز نگشاید
ولی هرگز نمی شاید به گل خورشید پوشیدن
ملامت با دپندارم چووصل دوست می خواهم
به هر بادی نمی شاید چو برگ بیدلرزیدن
تورا ای ماه خرگاهی رسد بر دلبران شاهی
باید جمله خوبان را زمین پیش تو بوسیدن
از روی خوب می بینم جهان پر فتنه و غوغا
وزینجاگشت هم پیدا طریق بت پرستیدن
از عکس روی چون ماهت به شب روشن شود راهت
کسی را سوی خرگاهت نباید راه پرسیدن
تماشا را اگر روزی میان باغ بخرامی
نباشد باغبانان را دگر پروای گل چیدن
دهان غنچه خوش باشد سحر که چون شود خندان
ولی ذوقی دگر دارد لبت هنگام خندیدن
به صورت سرو می ماند به بالای خوشت لیکن
چه داند سرو بی معنی چنین شیرین خرامیدن
اگر بیرون کند بلبل ز سر سودای روی گل
بود امکان که باز آید همام از عشق ورزیدن
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۶۵ - عجب باشد تن از جان آفریدن
عجب باشد تن از جان آفریدن
ز گل خورشید تابان آفریدن
میان چشمه خورشید تابان
لبی چون آب حیوان آفریدن
بهشتی بر سر سرو خرامان
برای نزهت جان آفریدن
دهان پسته دادن آدمی را
زبانش شکر افشان آفریدن
میان ذره بی باقوت احمر
ز در سی و دو دندان آفریدن
به زیر غمزه های چشم جادو
هزاران سحر و دستان آفریدن
از روی نازنین و خال مشکین
به یک جا کفر و ایمان آفریدن
از شب بر روز روشن سایه بانی
ز موی و روی جانان آفریدن
عجبتر زین بگویم چیست دانی
چو شاه از نوع انسان آفریدن
غیاث الدین که چون او پادشاهی
نخواهد نیز یزدان آفریدن
تعالی پادشاهی کاو تواند
از انسان مثل ایشان آفریدن