تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۶۱ - سر قدم کردم زشوق و دست از پا میکشم
سر قدم کردم زشوق و دست از پا میکشم
در رهت ای کعبه کی منت زاینها میکشم
منکه از بحرین دیده دامن پر گوهر است
کی کجا منت زغواص و زدریا میکشم
ذره ام اما برقص اندر هوای آفتاب
نیستم خفاش تا حسرت زحربا میکشم
ای نسیم صبح اگر از آن سر کو میرسی
خاک راهت سرمه وش در چشم مینا میکشم
نیستم دیوانه تا نشناسم از اغیار یار
خویش را مجنون صفت در کوی لیلا میکشم
تنگ شد چون چشم سوزن شهرم از سودای عشق
رخت خود آخر از این سودا بصحرا میکشم
آنچه وامق دیده و فرهاد و مجنون در جهان
من بدوش اندر غمت این بار تنها میکشم
گفت لعلت روح بخشم از تبسم چون مسیح
گفت خطت من بخون خلق طغرا میکشم
لاجرم از زخمه مطرب در افغان است چنگ
تا نگوئی من زعشقت ناله بیجا میکشم
هر که تخم افشاند امروز و کند فردا درو
من ندارم تخمی و خجلت زفردا میکشم
لاجرم آشفته ام درویش مداح علی
خویش را در سایه ایوان مولا میکشم
در رهت ای کعبه کی منت زاینها میکشم
منکه از بحرین دیده دامن پر گوهر است
کی کجا منت زغواص و زدریا میکشم
ذره ام اما برقص اندر هوای آفتاب
نیستم خفاش تا حسرت زحربا میکشم
ای نسیم صبح اگر از آن سر کو میرسی
خاک راهت سرمه وش در چشم مینا میکشم
نیستم دیوانه تا نشناسم از اغیار یار
خویش را مجنون صفت در کوی لیلا میکشم
تنگ شد چون چشم سوزن شهرم از سودای عشق
رخت خود آخر از این سودا بصحرا میکشم
آنچه وامق دیده و فرهاد و مجنون در جهان
من بدوش اندر غمت این بار تنها میکشم
گفت لعلت روح بخشم از تبسم چون مسیح
گفت خطت من بخون خلق طغرا میکشم
لاجرم از زخمه مطرب در افغان است چنگ
تا نگوئی من زعشقت ناله بیجا میکشم
هر که تخم افشاند امروز و کند فردا درو
من ندارم تخمی و خجلت زفردا میکشم
لاجرم آشفته ام درویش مداح علی
خویش را در سایه ایوان مولا میکشم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۷۲ - گو بمجنون کز من آموزد دگر درس جنون
گو بمجنون کز من آموزد دگر درس جنون
زآنکه دوشم خیمه زد لیلی بصحرای درون
اشگ یعقوب از هوای یوسف آمد سوی مصر
آب رود نیل اندر چشم قبطی کرد خون
سوز عشقت جا گرفت در درون جان من
وین نخواهد رفت از دل تا نیاید جان برون
تو کشی صهبای گلرنگ از ایاغ مدعی
من خورم از خون دل هر شب شراب لاله گون
تیر افکندی بمن آمند غلط بر جان غیر
وین نمی بینم مگر از تیره بخت واژگون
میکند آشفته گر زنجیر مجنون را علاج
تو اسیر زلف یاری و جنونت شد فزون
دفع این سودا نباید از طبیبان جهان
جز علی کاندر کف او بود امر کاف و نون
عشق بنشاند بدل بیخ هوس را برکند
زانکه او دانا بود بر علم ما کان و یکون
تا که زنجیر جنون شد طره طرار او
ما بدل کردیم عقل خویشتن را بر جنون
زآنکه دوشم خیمه زد لیلی بصحرای درون
اشگ یعقوب از هوای یوسف آمد سوی مصر
آب رود نیل اندر چشم قبطی کرد خون
سوز عشقت جا گرفت در درون جان من
وین نخواهد رفت از دل تا نیاید جان برون
تو کشی صهبای گلرنگ از ایاغ مدعی
من خورم از خون دل هر شب شراب لاله گون
تیر افکندی بمن آمند غلط بر جان غیر
وین نمی بینم مگر از تیره بخت واژگون
میکند آشفته گر زنجیر مجنون را علاج
تو اسیر زلف یاری و جنونت شد فزون
دفع این سودا نباید از طبیبان جهان
جز علی کاندر کف او بود امر کاف و نون
عشق بنشاند بدل بیخ هوس را برکند
زانکه او دانا بود بر علم ما کان و یکون
تا که زنجیر جنون شد طره طرار او
ما بدل کردیم عقل خویشتن را بر جنون
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۸۴ - دوستت گر دست داد اندیشه دشمن مکن
دوستت گر دست داد اندیشه دشمن مکن
تیر دلدوز نظر را غیر جان جوشن مکن
پیر کنعان را بگو یوسف عزیز مصر شد
خویشتن را ممنون عبث از بوی پیراهن مکن
پای بند سوزنی مانده مسیحت بر فلک
گو بمریم رشته از این دست بر سوزن مکن
من که لالستان کنم دامان و جیب از اشک سرخ
باغبان گو لاله ام بر جیب و بر دامن مکن
جوشن خط است موی چون زره در رزم عشق
کوره را داود از فولاد و از آهن مکن
گر در آید یار در بزمت چراغت گو بمیر
شب چو تابد آفتابت شمع را روشن مکن
بی خزان دارم گلی شاداب در گلزار حسن
گو به بلبل زآفت باد خزان شیون مکن
ره مده خط را که گردد چیره بر لعل لبت
خاتم جم را تو وقف دست اهریمن مکن
یوسفی تو خانه اغیار چون گرگان بره
گر کنی آنجا سفر جان پدر بی من مکن
گر گلستان بایدت ایمرغ جان بشکن قفس
سوی جانان میروی خود را اسیر تن مکن
صرصر مرگت کشد در این هوا چونشمع عمر
در چراغ آزرو ای نفس گو روغن مکن
با زبان بی زبانی شرح عشق آشفته گفت
مدعی گو صد زبان خود را تو چو سوسن مکن
وصف حیدر کی بگنجد در همه کون و مکان
آبرا بیهوده ای عطشان به پرویزن مکن
از علی و یازده فرزند او مگرا بغیر
دامن مردان مهل تکیه بمشتی زن مکن
تیر دلدوز نظر را غیر جان جوشن مکن
پیر کنعان را بگو یوسف عزیز مصر شد
خویشتن را ممنون عبث از بوی پیراهن مکن
پای بند سوزنی مانده مسیحت بر فلک
گو بمریم رشته از این دست بر سوزن مکن
من که لالستان کنم دامان و جیب از اشک سرخ
باغبان گو لاله ام بر جیب و بر دامن مکن
جوشن خط است موی چون زره در رزم عشق
کوره را داود از فولاد و از آهن مکن
گر در آید یار در بزمت چراغت گو بمیر
شب چو تابد آفتابت شمع را روشن مکن
بی خزان دارم گلی شاداب در گلزار حسن
گو به بلبل زآفت باد خزان شیون مکن
ره مده خط را که گردد چیره بر لعل لبت
خاتم جم را تو وقف دست اهریمن مکن
یوسفی تو خانه اغیار چون گرگان بره
گر کنی آنجا سفر جان پدر بی من مکن
گر گلستان بایدت ایمرغ جان بشکن قفس
سوی جانان میروی خود را اسیر تن مکن
صرصر مرگت کشد در این هوا چونشمع عمر
در چراغ آزرو ای نفس گو روغن مکن
با زبان بی زبانی شرح عشق آشفته گفت
مدعی گو صد زبان خود را تو چو سوسن مکن
وصف حیدر کی بگنجد در همه کون و مکان
آبرا بیهوده ای عطشان به پرویزن مکن
از علی و یازده فرزند او مگرا بغیر
دامن مردان مهل تکیه بمشتی زن مکن
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۸۷ - چشمکان چنگیز و رخ روم و خم گیسوختن
چشمکان چنگیز و رخ روم و خم گیسوختن
جادوی خون خواره چون آئینه ذات الفتین
پرتو روی تو بر دل تافت و جانرا بسوخت
شمع چون شد مشتعل لابد بسوزد پیرهن
چیست نرگس در گلستان چشم خونریز بتان
لاله در بستان کدام آنعاشق خونین کفن
خط خونینم رقم هر دم زند بر گرد لب
چون بخار آهم آید از جگر سوی دهن
یوسفی و چاه وارون بر زنخ آورده ای
بر سر آن چاه وارون بسته ای مشکین رسن
چهره ات بت طره ای زنار و دلی دارم عجب
در کدامین بتکده زنار می بندد سمن
رطلهای یکمنی ساقی بیار از صاف عشق
تا برآرم ریشه عقل و بسوزم ما و من
دوری از صورت چه باشد قرب معنی را بجوی
مصطفی را وصف بشنو از اویس اندر قرن
نغمه ای جز عشق مشنو می مخور جز جام عشق
ساقی آن باده بیار و مطرب آن پرده بزن
در طریقت پا نهادی سر بنه تاجی بگیر
دست برکن زآستین بیخ هوا ازدل بکن
میکند نقش بتان بازی بدل ای دست حق
از فراز کعبه ی دل این بتان را برفکن
تا بکی باشد پریشان از هوا آشفته ات
خانه تو تنگ باشد پیش دشمن مرتهن
جادوی خون خواره چون آئینه ذات الفتین
پرتو روی تو بر دل تافت و جانرا بسوخت
شمع چون شد مشتعل لابد بسوزد پیرهن
چیست نرگس در گلستان چشم خونریز بتان
لاله در بستان کدام آنعاشق خونین کفن
خط خونینم رقم هر دم زند بر گرد لب
چون بخار آهم آید از جگر سوی دهن
یوسفی و چاه وارون بر زنخ آورده ای
بر سر آن چاه وارون بسته ای مشکین رسن
چهره ات بت طره ای زنار و دلی دارم عجب
در کدامین بتکده زنار می بندد سمن
رطلهای یکمنی ساقی بیار از صاف عشق
تا برآرم ریشه عقل و بسوزم ما و من
دوری از صورت چه باشد قرب معنی را بجوی
مصطفی را وصف بشنو از اویس اندر قرن
نغمه ای جز عشق مشنو می مخور جز جام عشق
ساقی آن باده بیار و مطرب آن پرده بزن
در طریقت پا نهادی سر بنه تاجی بگیر
دست برکن زآستین بیخ هوا ازدل بکن
میکند نقش بتان بازی بدل ای دست حق
از فراز کعبه ی دل این بتان را برفکن
تا بکی باشد پریشان از هوا آشفته ات
خانه تو تنگ باشد پیش دشمن مرتهن
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۸۸ - زاهدا ذوق بهشتت هست بر آن روبین
زاهدا ذوق بهشتت هست بر آن روبین
چشمه ی تسنیم و کوثر در دهان او ببین
نافه مشک ختن گر آید از آهو پدید
یک لطیمه عنبرش پیرامن آهو ببین
حیله ی هاروت و ماروتش نگر در چین زلف
سحر بابل را عیان زان نرگس جادو ببین
کعبه ی اهل دلش گیسو حجرخال سیاه
قبله ی اهل نظر در آن خم ابرو ببین
حوری و غلمان چه خواهی آن رخ دلکش بخواه
سدره و طوبی چه جوئی آن قد دلجو ببین
آینه عیبت نگوید روبرو از کف بهل
تا بدانی زشتی خود در رخ نیکو ببین
از شبان تیره تا کی روز میداری طمع
صبح صادق را عیان زان حلقه ی گیسو ببین
صد دل شیدا شهید خنجر مژگان او
صد سر سودائیش آویزه ی آن مو ببین
تا که چوگان کرده ترکم طره ی طرار زلف
قرص خورشیدش اسیر صولجان چون گو بین
میکنی تقریر وصف چین زلف آن پری
بزم را آشفته از این گفتگو خوشبو ببین
مظهر واجب بود مانا علی مرتضی است
اسم او را مرتسم ای عارف اندر هو ببین
چشمه ی تسنیم و کوثر در دهان او ببین
نافه مشک ختن گر آید از آهو پدید
یک لطیمه عنبرش پیرامن آهو ببین
حیله ی هاروت و ماروتش نگر در چین زلف
سحر بابل را عیان زان نرگس جادو ببین
کعبه ی اهل دلش گیسو حجرخال سیاه
قبله ی اهل نظر در آن خم ابرو ببین
حوری و غلمان چه خواهی آن رخ دلکش بخواه
سدره و طوبی چه جوئی آن قد دلجو ببین
آینه عیبت نگوید روبرو از کف بهل
تا بدانی زشتی خود در رخ نیکو ببین
از شبان تیره تا کی روز میداری طمع
صبح صادق را عیان زان حلقه ی گیسو ببین
صد دل شیدا شهید خنجر مژگان او
صد سر سودائیش آویزه ی آن مو ببین
تا که چوگان کرده ترکم طره ی طرار زلف
قرص خورشیدش اسیر صولجان چون گو بین
میکنی تقریر وصف چین زلف آن پری
بزم را آشفته از این گفتگو خوشبو ببین
مظهر واجب بود مانا علی مرتضی است
اسم او را مرتسم ای عارف اندر هو ببین
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۰۶ - ای سرا پا فتنه وای فتنه بر روی تو من
ای سرا پا فتنه وای فتنه بر روی تو من
آفت پیر و جوانستی بلای مرد و زن
چهره یک گلزار کابل جلوه یک کشمیر سرو
زلف تو یک ملک تبت چشم یک کشور فتن
وصف آنرخساره و لب تا صبا در باغ گفت
گل دریده جامه و غنچه فروبسته دهن
روی تو ماهست و خطت مشک ایشمع چگل
گر بیامیزند با مه مشک و سنبل یاسمن
هندوان تو بهشتی زنگیان تو زروم
عقربانت ماه منزل چشمت آهو خط ختن
حسن تو ملک سلیمان نوبت حشمت مکوب
لعل تو انگشتری و زلف جادو اهرمن
خیل غمزه در کمین و چشم جادو پرفسون
الامان زان شبروان و الحذر زین راهزن
گرگ بدنام است ای یعقوب دیده باز کن
حیله اخوان دریده یوسفت را پیرهن
تا چه دید از حالت پروانه ی پرسوخته
شمع را کو دیده گریان بود اندر انجمن
طلعت لیلاست این یا داغ مجنون توامان
لاله های داغ داری کو بروید از دمن
کشته گان عشق را هر یک نشانی داده اند
داغ حیدر روید آشفته چو گل از خاک من
مدعی تا چند میکوشی تو در آزار منم
رحمتی ناید تو را بر ناله های زار من
من سگ کوی مغانم رتبه من پاس دار
طوق اخلاسم بگردن بین بدان مقدار من
سر عشقی بود پنهان در درونم سالها
از چه ای دیده دریدی پرده اسرار من
نه شهاب ثاقب آمد آفت دیو رجیم
تو نه پرهیزی چرا از آه آتشبار من
من که چون زر تفته ام از آتش اخلاس عشق
چون محک ای دل سیه جوئی چرا معیار من
رخت سالوسم نباشد بت پرستم برملا
فخرها بر سبحه ی تو دارد این زنار من
آفت پیر و جوانستی بلای مرد و زن
چهره یک گلزار کابل جلوه یک کشمیر سرو
زلف تو یک ملک تبت چشم یک کشور فتن
وصف آنرخساره و لب تا صبا در باغ گفت
گل دریده جامه و غنچه فروبسته دهن
روی تو ماهست و خطت مشک ایشمع چگل
گر بیامیزند با مه مشک و سنبل یاسمن
هندوان تو بهشتی زنگیان تو زروم
عقربانت ماه منزل چشمت آهو خط ختن
حسن تو ملک سلیمان نوبت حشمت مکوب
لعل تو انگشتری و زلف جادو اهرمن
خیل غمزه در کمین و چشم جادو پرفسون
الامان زان شبروان و الحذر زین راهزن
گرگ بدنام است ای یعقوب دیده باز کن
حیله اخوان دریده یوسفت را پیرهن
تا چه دید از حالت پروانه ی پرسوخته
شمع را کو دیده گریان بود اندر انجمن
طلعت لیلاست این یا داغ مجنون توامان
لاله های داغ داری کو بروید از دمن
کشته گان عشق را هر یک نشانی داده اند
داغ حیدر روید آشفته چو گل از خاک من
مدعی تا چند میکوشی تو در آزار منم
رحمتی ناید تو را بر ناله های زار من
من سگ کوی مغانم رتبه من پاس دار
طوق اخلاسم بگردن بین بدان مقدار من
سر عشقی بود پنهان در درونم سالها
از چه ای دیده دریدی پرده اسرار من
نه شهاب ثاقب آمد آفت دیو رجیم
تو نه پرهیزی چرا از آه آتشبار من
من که چون زر تفته ام از آتش اخلاس عشق
چون محک ای دل سیه جوئی چرا معیار من
رخت سالوسم نباشد بت پرستم برملا
فخرها بر سبحه ی تو دارد این زنار من
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۰۷ - گر بظاهر برکنی تو کسوت فقرم زتن
گر بظاهر برکنی تو کسوت فقرم زتن
چون کنی کز مهر حیدر بافت تار و پود من
گر طمع در منصب و مالم کنی با جان و سر
در حقیقت کرده اند اندک سبکتر بار من
نه زر ونه زور نه تدبیر و نه خیل و حشم
بر علی مستظهرم این باشد استظهار من
من اثر در خود نمی بینم مؤثر دیگریست
گر تو خواهی محو سازی از جهان آثار من
لاجرم آشفته ام مدحت سرای مرتضی
رحم کن بر جان خود بگذر تو از آزار من
چون کنی کز مهر حیدر بافت تار و پود من
گر طمع در منصب و مالم کنی با جان و سر
در حقیقت کرده اند اندک سبکتر بار من
نه زر ونه زور نه تدبیر و نه خیل و حشم
بر علی مستظهرم این باشد استظهار من
من اثر در خود نمی بینم مؤثر دیگریست
گر تو خواهی محو سازی از جهان آثار من
لاجرم آشفته ام مدحت سرای مرتضی
رحم کن بر جان خود بگذر تو از آزار من
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۲۵ - گوش بر افسانه اغیار سنگین دل مکن
گوش بر افسانه اغیار سنگین دل مکن
کار را بر خویش و بر ما ای صنم مشکل مکن
ما رضای دوست را بر خود مقدم داشتیم
بی سبب در حق ما اندیشه باطل مکن
ما زتو یک لحظه ای آرام جان غافل نه ایم
این تغافل را بهل خود را زما غافل مکن
جاهلند اهل هوس در علم و عشق و عاشقی
گوش جز بر قول رند عالم کامل مکن
نیست در عهد جوانان و نظربازان ثبات
ای پسر جز خدمت پیران صاحبدل مکن
چون ببحرت گوهر مقصود میافتد بکف
با وجود در دگر اندیشه ساحل مکن
نقش رویت ای صنم در کعبه دل جا گرفت
زآب بی مهری زدل این نقش را زایل مکن
نیست جاهل در میان ما و جانان غیر جان
گر دهد جانانه بارت بیم از جاهل مکن
حاصل کون و مکان آشفته مهر مرتضی است
عمر خود را صرف هر سودای بیحاصل مکن
کار را بر خویش و بر ما ای صنم مشکل مکن
ما رضای دوست را بر خود مقدم داشتیم
بی سبب در حق ما اندیشه باطل مکن
ما زتو یک لحظه ای آرام جان غافل نه ایم
این تغافل را بهل خود را زما غافل مکن
جاهلند اهل هوس در علم و عشق و عاشقی
گوش جز بر قول رند عالم کامل مکن
نیست در عهد جوانان و نظربازان ثبات
ای پسر جز خدمت پیران صاحبدل مکن
چون ببحرت گوهر مقصود میافتد بکف
با وجود در دگر اندیشه ساحل مکن
نقش رویت ای صنم در کعبه دل جا گرفت
زآب بی مهری زدل این نقش را زایل مکن
نیست جاهل در میان ما و جانان غیر جان
گر دهد جانانه بارت بیم از جاهل مکن
حاصل کون و مکان آشفته مهر مرتضی است
عمر خود را صرف هر سودای بیحاصل مکن
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۳۴ - کله بست از مشک تر صبح همایون فال من
کله بست از مشک تر صبح همایون فال من
مهر دارد در گریبان حبذا اقبال من
کوکب مسعود ارم کاخترم در روز تافت
عید نوروز است گوئی روز و ماه و سال من
چند درهم بشکنی پیوسته آنزلف بخم
آخر ای باد صبا رحمی بکن بر حال من
راست بودم بر صراط مستقیم اسلامیان
کفر زلف هندویی شد مایه اضلال من
ناله زیر و بم بربط فرامش میکند
بشنود گر ناله مطرب از این چون نال من
گردو روزی ناله کردم یا که رفتم در حرم
بگذرای پیر مغان از زشتی اعمال من
حالت آشفته از زلفین خود با شانه پرس
تا بگوش تو بگوید مو بمو احوال من
نام تو امد زدم چون از کتاب عشق فال
یا علی فرخنده آمد تا بآخر فال من
مهر دارد در گریبان حبذا اقبال من
کوکب مسعود ارم کاخترم در روز تافت
عید نوروز است گوئی روز و ماه و سال من
چند درهم بشکنی پیوسته آنزلف بخم
آخر ای باد صبا رحمی بکن بر حال من
راست بودم بر صراط مستقیم اسلامیان
کفر زلف هندویی شد مایه اضلال من
ناله زیر و بم بربط فرامش میکند
بشنود گر ناله مطرب از این چون نال من
گردو روزی ناله کردم یا که رفتم در حرم
بگذرای پیر مغان از زشتی اعمال من
حالت آشفته از زلفین خود با شانه پرس
تا بگوش تو بگوید مو بمو احوال من
نام تو امد زدم چون از کتاب عشق فال
یا علی فرخنده آمد تا بآخر فال من
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۴۰ - در شب تاریک هجران جز می روشن مزن
در شب تاریک هجران جز می روشن مزن
جز شهاب آتشین بر جان اهریمن مزن
مطربا چون ساز کردی پرده عشاق را
جز نوای راست درهر کوی وهر بزن مزن
سوختی ای برق عالم سوز هر جا حاصلیست
تا که گفتت این گدا را شعله بر خرمن مزن
ای مسیحا پاک بندی در فلک برتر خرام
خواهی ار عین تجرد را دم از سوزن مزن
ایکه اندر دولتی شنعت من درویش را
گرچه داری گلشنی رو طعنه بر گلخن مزن
اندرآ در برم عشق وسر و گلرو را ببین
باغبانا بعد از این لاف از گل و گلشن مزن
خواهی آشفته اگر از ورطه طوفان نجات
جز علی و آل او را دست بر دامن مزن
جز شهاب آتشین بر جان اهریمن مزن
مطربا چون ساز کردی پرده عشاق را
جز نوای راست درهر کوی وهر بزن مزن
سوختی ای برق عالم سوز هر جا حاصلیست
تا که گفتت این گدا را شعله بر خرمن مزن
ای مسیحا پاک بندی در فلک برتر خرام
خواهی ار عین تجرد را دم از سوزن مزن
ایکه اندر دولتی شنعت من درویش را
گرچه داری گلشنی رو طعنه بر گلخن مزن
اندرآ در برم عشق وسر و گلرو را ببین
باغبانا بعد از این لاف از گل و گلشن مزن
خواهی آشفته اگر از ورطه طوفان نجات
جز علی و آل او را دست بر دامن مزن
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۴۸ - ماه ذیعقده است ای ساقی قعود از جنگ کن
ماه ذیعقده است ای ساقی قعود از جنگ کن
خون مردم بس زخون رز رخی گلرنگ کن
نوبتی زد نوبت عشرت بزن بر طبل چنگ
مطربا ساز طرب کن جنگ اندر چنگ کن
شاهد گلرو بمحفل پرده بگرفت از جمال
بلبل عاشق کجائی نغمه ی آهنگ کن
تابکی شور مخالف راست زن راه حجاز
زنگ غم را پاک کن از زنگوله سارنگ کن
چند سالوس و دورنگی زاهد نیرنگ ساز
خویش را چون میکشان از آب خم یکرنگ کن
همچو گل بر شاخ عشرت خنده زن وقت سحر
تا که گفته در چمن دل را چو غنچه تنگ کن
مانی نوروز گیتی رشک انگلیون نمود
خامه سحرآمیز دار و صفحه را ارژنگ کن
تاز در دشت سخن اسب مدیح مرتضی
ادهم مدحت سرایان جهان را لنگ کن
گر کشد از چنبر حکمت فلک آهسته سر
دست حق داری سر خصمت بدار آونگ کن
خون مردم بس زخون رز رخی گلرنگ کن
نوبتی زد نوبت عشرت بزن بر طبل چنگ
مطربا ساز طرب کن جنگ اندر چنگ کن
شاهد گلرو بمحفل پرده بگرفت از جمال
بلبل عاشق کجائی نغمه ی آهنگ کن
تابکی شور مخالف راست زن راه حجاز
زنگ غم را پاک کن از زنگوله سارنگ کن
چند سالوس و دورنگی زاهد نیرنگ ساز
خویش را چون میکشان از آب خم یکرنگ کن
همچو گل بر شاخ عشرت خنده زن وقت سحر
تا که گفته در چمن دل را چو غنچه تنگ کن
مانی نوروز گیتی رشک انگلیون نمود
خامه سحرآمیز دار و صفحه را ارژنگ کن
تاز در دشت سخن اسب مدیح مرتضی
ادهم مدحت سرایان جهان را لنگ کن
گر کشد از چنبر حکمت فلک آهسته سر
دست حق داری سر خصمت بدار آونگ کن
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۴۹ - ساقیا مخوری از می خیز و جامی نوش کن
ساقیا مخوری از می خیز و جامی نوش کن
پند من مینوش و فکر مردم مدهوش کن
نوبهار است و صبوح و می زخم کن در سبو
هم بمخموران بنوشان باده هم خود نوش کن
بر دل افسردگان زن آتش از کانون خم
آتش سودائیان زآب سبو خاموش کن
چون شدی سر خوش زصهبا برشکن طرف کله
حلقه ها از زلف مهر و ماه را در گوش کن
زاهدان را زآن دو چشم مست دین و دل ببر
هم حکیمانرا زغمزه رخنه ها در هوش کن
ای پری گسترده دیده فرش استبرق بیا
مردم آسا جای در آنخانه مفروش کن
باغبانا منع گلچین گر ترا مقصود بود
تا که گفتت بلبلانرا در چمن خاموش کن
دوش با اغیار هم آغوش بودی تا سحر
باش با یاران و امشب را خیال دوش کن
جسم بی جان است بی معشوق عاشق در خیال
از کرم آشفته را دستی تو در آغوش کن
گر نیم قابل شها کز بندگانم بشمری
با سگان کوی خویشم از وفا همدوش کن
پای تا سر عیبم و عریان بحشر ای دست حق
کسوتم بخشا و بر آن عیبها سرپوش کن
پند من مینوش و فکر مردم مدهوش کن
نوبهار است و صبوح و می زخم کن در سبو
هم بمخموران بنوشان باده هم خود نوش کن
بر دل افسردگان زن آتش از کانون خم
آتش سودائیان زآب سبو خاموش کن
چون شدی سر خوش زصهبا برشکن طرف کله
حلقه ها از زلف مهر و ماه را در گوش کن
زاهدان را زآن دو چشم مست دین و دل ببر
هم حکیمانرا زغمزه رخنه ها در هوش کن
ای پری گسترده دیده فرش استبرق بیا
مردم آسا جای در آنخانه مفروش کن
باغبانا منع گلچین گر ترا مقصود بود
تا که گفتت بلبلانرا در چمن خاموش کن
دوش با اغیار هم آغوش بودی تا سحر
باش با یاران و امشب را خیال دوش کن
جسم بی جان است بی معشوق عاشق در خیال
از کرم آشفته را دستی تو در آغوش کن
گر نیم قابل شها کز بندگانم بشمری
با سگان کوی خویشم از وفا همدوش کن
پای تا سر عیبم و عریان بحشر ای دست حق
کسوتم بخشا و بر آن عیبها سرپوش کن
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۸۵ - دوش خوردم از می وحدت سحر پیمانه ای
دوش خوردم از می وحدت سحر پیمانه ای
آشنا دیدم بخود زآن نشه ی هر بیگانه ای
ذکر تسبیح ملک در گوش من افسانه بود
اندر آن مستی که بودم نعره مستانه ای
پای بر فرق سلاطین مینهادم از شعف
تا بدریوزه گرفتم جامی از میخانه ای
این دبستان را ادیب آیا که باشد کز شرف
حکمت آموزد بلقمان از جنون دیوانه ای
داشتم فرمان آزادی بکف از هر دو کون
در گدائی داشتم بس منصب شاهانه ای
عار بود از خلعت دیبای سلطانی مرا
راست بودی بر تنم چون کسوت رندانه ای
شمع رخسار که یا رب در تجلی بود دوش
کامدی از مهر و ماه انجمش پروانه ای
پرده دارم بود ماه و هندوی بامم زحل
داشتم بالاتر از قصر زحل چون خانه ای
یکجهان جان بودم و یکعالم از روح روان
زآنکه بودم جان نثار شاهد جانانه ای
منت بیجا زغواصان عمان کی برم
من بخاک میکده تا جسته ام دردانه ای
این ثمرها از کجا آشفته چون نبود عمل
منکه جز حب علی در دل نکشتم دانه ای
آشنا دیدم بخود زآن نشه ی هر بیگانه ای
ذکر تسبیح ملک در گوش من افسانه بود
اندر آن مستی که بودم نعره مستانه ای
پای بر فرق سلاطین مینهادم از شعف
تا بدریوزه گرفتم جامی از میخانه ای
این دبستان را ادیب آیا که باشد کز شرف
حکمت آموزد بلقمان از جنون دیوانه ای
داشتم فرمان آزادی بکف از هر دو کون
در گدائی داشتم بس منصب شاهانه ای
عار بود از خلعت دیبای سلطانی مرا
راست بودی بر تنم چون کسوت رندانه ای
شمع رخسار که یا رب در تجلی بود دوش
کامدی از مهر و ماه انجمش پروانه ای
پرده دارم بود ماه و هندوی بامم زحل
داشتم بالاتر از قصر زحل چون خانه ای
یکجهان جان بودم و یکعالم از روح روان
زآنکه بودم جان نثار شاهد جانانه ای
منت بیجا زغواصان عمان کی برم
من بخاک میکده تا جسته ام دردانه ای
این ثمرها از کجا آشفته چون نبود عمل
منکه جز حب علی در دل نکشتم دانه ای
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۸۹ - عاشقانرا جز لب تو باده مستانه نه
عاشقانرا جز لب تو باده مستانه نه
میکشان را غیر چشمت ساغر و پیمانه نه
گو در افکن کشتی عشاق را در شط می
در خور مستی مستان غمت خمخانه نه
هم طلبکارت برهمن هم هواخواه تو شیخ
دیده کس مأوای تو کعبه نه و بتخانه نه
گر جهان غواص خواهد بود در بحر وجود
بحر وحدت را بود دری چو تو دردانه نه
گر براندازی تو ای لیلا زرخ پرده بحی
همچو آشفته تو را مجنون بود دیوانه نه
میکشان را غیر چشمت ساغر و پیمانه نه
گو در افکن کشتی عشاق را در شط می
در خور مستی مستان غمت خمخانه نه
هم طلبکارت برهمن هم هواخواه تو شیخ
دیده کس مأوای تو کعبه نه و بتخانه نه
گر جهان غواص خواهد بود در بحر وجود
بحر وحدت را بود دری چو تو دردانه نه
گر براندازی تو ای لیلا زرخ پرده بحی
همچو آشفته تو را مجنون بود دیوانه نه
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۹۴ - اصل ناپیدا و عکسی در میان افکنده ای
اصل ناپیدا و عکسی در میان افکنده ای
کیمیا پنهان و غوغا در جهان افکنده ای
گل شدت آئینه دار رنگ و بو در بوستان
سوز از آن در عندلیب نغمه خوان افکنده ای
بر ظهورت متفق قومی شده زاهل یقین
قوم دیگر را بخفیه در گمان افکنده ای
تا کنم حل بر حکیمان نقطه موهوم را
گفتگوئی از دهانت در میان افکنده ای
تا کشم در رشته توصیف توحید تو را
لؤلؤ منظوم از آنم در دهان افکنده ای
شمه ای از وصف رخسار تو نتوانم نگاشت
گرچه استعدا در کلک و بیان افکنده ای
بر زبان کس نمیگنجد چون اوصاف تو
زآن سبب نام علی را بر زبان افکنده ای
از پی تمییز قلب صاف در بازار کون
این محک را در میان بر امتحان افکنده ای
ای طبیب درد عیسی ای علی مرتضی
رحم کن آشفته را کش ناتوان افکنده ای
کیمیا پنهان و غوغا در جهان افکنده ای
گل شدت آئینه دار رنگ و بو در بوستان
سوز از آن در عندلیب نغمه خوان افکنده ای
بر ظهورت متفق قومی شده زاهل یقین
قوم دیگر را بخفیه در گمان افکنده ای
تا کنم حل بر حکیمان نقطه موهوم را
گفتگوئی از دهانت در میان افکنده ای
تا کشم در رشته توصیف توحید تو را
لؤلؤ منظوم از آنم در دهان افکنده ای
شمه ای از وصف رخسار تو نتوانم نگاشت
گرچه استعدا در کلک و بیان افکنده ای
بر زبان کس نمیگنجد چون اوصاف تو
زآن سبب نام علی را بر زبان افکنده ای
از پی تمییز قلب صاف در بازار کون
این محک را در میان بر امتحان افکنده ای
ای طبیب درد عیسی ای علی مرتضی
رحم کن آشفته را کش ناتوان افکنده ای
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۹۵ - ایکه جان داری فدا کن در ره جانانه ای
ایکه جان داری فدا کن در ره جانانه ای
سوختن تن را بنه گر شمع را پروانه ای
تا نگردد موج زن عمان چشمت سالها
در کنار خود نه بینی زین صدف دردانه ای
کفر و اسلام ارچه سرگردان تو شد کوبکو
ایکه نه در کعبه ای پیدا نه در بتخانه ای
در قیامت مست صوفی وش درآید در سماع
هر که نوشد از شراب عشق تو پیمانه ای
زاهد ار خواهی بدانی حاصل ذکر ملک
بر در میخانه بشنو نعره مستانه ای
نازم آن دیوانه کو مجنون لیلی شد بحی
ورنه در هر شهر و کو عریان بود دیوانه ای
در دل درویش جو مهر علی را لاجرم
کافتاب و گنج را یابند در ویرانه ای
از فسون واعظان کی از سرش بیرون رود
هر که خواند از دفتر عشق بتان افسانه ای
کسوت تقوی قلندر وار آشفته بسوز
تا بدوزندت حریفان خرقه رندانه ای
هر سرو موی تو صد دل را بود کاشانه ای
از چه ویران میکنی صد خانه را از شانه ای
سوختن تن را بنه گر شمع را پروانه ای
تا نگردد موج زن عمان چشمت سالها
در کنار خود نه بینی زین صدف دردانه ای
کفر و اسلام ارچه سرگردان تو شد کوبکو
ایکه نه در کعبه ای پیدا نه در بتخانه ای
در قیامت مست صوفی وش درآید در سماع
هر که نوشد از شراب عشق تو پیمانه ای
زاهد ار خواهی بدانی حاصل ذکر ملک
بر در میخانه بشنو نعره مستانه ای
نازم آن دیوانه کو مجنون لیلی شد بحی
ورنه در هر شهر و کو عریان بود دیوانه ای
در دل درویش جو مهر علی را لاجرم
کافتاب و گنج را یابند در ویرانه ای
از فسون واعظان کی از سرش بیرون رود
هر که خواند از دفتر عشق بتان افسانه ای
کسوت تقوی قلندر وار آشفته بسوز
تا بدوزندت حریفان خرقه رندانه ای
هر سرو موی تو صد دل را بود کاشانه ای
از چه ویران میکنی صد خانه را از شانه ای
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۹۸ - ای نسیم از چیست زلفش را پریشان کرده ای
ای نسیم از چیست زلفش را پریشان کرده ای
صد دل شیدا بهم دست و گریبان کرده ای
صد چو مجنون آشکارا در بیابان طلب
خویش را لیلی صفت در خیمه پنهان کرده ای
میزند موج سرشکت لطمه بر کشتی چرخ
از تنور سینه باز ای دیده طوفان کرده ای
ای زلیخا بارسن بازی گیسوی دراز
صد چو یوسف در تک چاه زنخدان کرده ای
عاشقان بردند نامت مدعی شد در طلب
وه که ایشان را به آن گفتن پشیمان کرده ای
غمزه را گفتی که بشکن توبه زهاد را
فتنه مخمور را ساقی مستان کرده ای
ارغوان رخ تن سمن شمشاد قد مو ضمیران
پای تا سر خویش را رشک گلستان کرده ای
زلف زنار و رخت میخانه محراب ابروان
قبله گاهی رسم اندر کافرستان کرده ای
جای طوطی خطت بنشانده خال سیاه
زاغ را بهر چه جا در شکرستان کرده ای
کس دگر آشفته شکرباز نشناسد زهند
تا شکر ریزی تواند ملک ایران کرده ای
از نی کلک تو میریزد مدیح مرتضی
شکرستانی عیان از این نیستان کرده ای
صد دل شیدا بهم دست و گریبان کرده ای
صد چو مجنون آشکارا در بیابان طلب
خویش را لیلی صفت در خیمه پنهان کرده ای
میزند موج سرشکت لطمه بر کشتی چرخ
از تنور سینه باز ای دیده طوفان کرده ای
ای زلیخا بارسن بازی گیسوی دراز
صد چو یوسف در تک چاه زنخدان کرده ای
عاشقان بردند نامت مدعی شد در طلب
وه که ایشان را به آن گفتن پشیمان کرده ای
غمزه را گفتی که بشکن توبه زهاد را
فتنه مخمور را ساقی مستان کرده ای
ارغوان رخ تن سمن شمشاد قد مو ضمیران
پای تا سر خویش را رشک گلستان کرده ای
زلف زنار و رخت میخانه محراب ابروان
قبله گاهی رسم اندر کافرستان کرده ای
جای طوطی خطت بنشانده خال سیاه
زاغ را بهر چه جا در شکرستان کرده ای
کس دگر آشفته شکرباز نشناسد زهند
تا شکر ریزی تواند ملک ایران کرده ای
از نی کلک تو میریزد مدیح مرتضی
شکرستانی عیان از این نیستان کرده ای
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۹۹ - شکر گویم یا شکایت از تو ای شاه سیاه
شکر گویم یا شکایت از تو ای شاه سیاه
ما تو تابنده ماه من همان در خوابگاه
آه بر لیلا چه رفته تا نیاید در حشم
بسته راه او مگر مجنون زخیل اشک و آه
گر براه مصر بینی ساربانا چشمه ای
چشم یعقوب است مانده منتظر در عرض راه
دوزخی در سینه دارم بی تو جیحونی بچشم
اشک و آه و رنگ رخسارم بر این دعوی گواه
ای زلیخا تو بخواب ناز خفته با عزیز
ناز پرور یوسفت افتاده اندر قعر پاه
اشک بی روی تو گلگون دیده از حسرت سفبید
چهره از غم کهربائی جسم از هجر تو کاه
میکند شبگیر هر جا هست در عالم سفر
من بیک شبگیر بر گردون فرستم پیک آه
تا ببیندت مگر خواهند خون خویشتن
کشتگان تو بمحشر زین تظلم دادخواه
از سیاهی شب هجران ندارم چاره ای
هم مگر آشفته بر زلفش برم این شب پناه
کافتاب و ماه دارد زلف او در آستین
دادخواهان راست چون زنجیر عدل پادشاه
آن شهنشاه فلک ایوان علی شیر خدا
کش بود عرش برین کم پایه ای از بارگاه
ما تو تابنده ماه من همان در خوابگاه
آه بر لیلا چه رفته تا نیاید در حشم
بسته راه او مگر مجنون زخیل اشک و آه
گر براه مصر بینی ساربانا چشمه ای
چشم یعقوب است مانده منتظر در عرض راه
دوزخی در سینه دارم بی تو جیحونی بچشم
اشک و آه و رنگ رخسارم بر این دعوی گواه
ای زلیخا تو بخواب ناز خفته با عزیز
ناز پرور یوسفت افتاده اندر قعر پاه
اشک بی روی تو گلگون دیده از حسرت سفبید
چهره از غم کهربائی جسم از هجر تو کاه
میکند شبگیر هر جا هست در عالم سفر
من بیک شبگیر بر گردون فرستم پیک آه
تا ببیندت مگر خواهند خون خویشتن
کشتگان تو بمحشر زین تظلم دادخواه
از سیاهی شب هجران ندارم چاره ای
هم مگر آشفته بر زلفش برم این شب پناه
کافتاب و ماه دارد زلف او در آستین
دادخواهان راست چون زنجیر عدل پادشاه
آن شهنشاه فلک ایوان علی شیر خدا
کش بود عرش برین کم پایه ای از بارگاه
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۰۹ - خصم با انبوه لشکر آمد و خیل سپاه
خصم با انبوه لشکر آمد و خیل سپاه
الغیاث ای دیده و دل الغیاث ای اشک و آه
آه من بگذر زماه و اشک من ماهی بگیر
گر گرفته لشکر اعدا زماهی تا بماه
کعبه ای دل بود خصم دغا اصحاب فیل
هان ابابیلی بکن خود نیمه شب بر این سپاه
گرچه فرعون است دشمن رود نیل از چشم ساز
خصم را با لشکرش در لجه خود کن تباه
خصم اگر نمرود باشد یا که خود تو پشه
همتی خواه از خلیل و مغز دشمن را بکاه
کاروان لطف حیدر آمد از پی غم مخمور
گرچه یوسف وارت افکندندن از حیلت بچاه
گر جهان دشمن بود جویم مدد از ذوالفقار
برق سوزد گر بود آشفته یک عالم گناه
الغیاث ای دیده و دل الغیاث ای اشک و آه
آه من بگذر زماه و اشک من ماهی بگیر
گر گرفته لشکر اعدا زماهی تا بماه
کعبه ای دل بود خصم دغا اصحاب فیل
هان ابابیلی بکن خود نیمه شب بر این سپاه
گرچه فرعون است دشمن رود نیل از چشم ساز
خصم را با لشکرش در لجه خود کن تباه
خصم اگر نمرود باشد یا که خود تو پشه
همتی خواه از خلیل و مغز دشمن را بکاه
کاروان لطف حیدر آمد از پی غم مخمور
گرچه یوسف وارت افکندندن از حیلت بچاه
گر جهان دشمن بود جویم مدد از ذوالفقار
برق سوزد گر بود آشفته یک عالم گناه
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۲۲ - ای لبت بر خون مردم تشنه چشمت گرسنه
ای لبت بر خون مردم تشنه چشمت گرسنه
آن به بیداری بریزد خون و آن اندر سنه
جوشن ترکان غازی آهنین شد تا کمر
بر تو عنبر شد زره از فرق سر تا پاشنه
مردم دیده غلط پنداشت خطی بر رخت
آه مشتاقان اثر کردت مگر در آینه
ماه و خور پروانه سان آیند بر بام و درت
گر بتابد پرتو شمعت شبی از روزنه
پارس را کرده مسخر غمزه جادوی تو
تاخت آرد بر سپاهان ترک چشمت یک تنه
سوخت زآه آتشیم خرقه و نبود عجب
لاجرم آتش فتد در پنبه از آتش زنه
تا کجا یرغو برم از ترک چشم کافرت
خون هر مؤمن بگردن دارد و هر مؤمنه
وارهاند جان آشفته از این خونخواره گان
آنکه سلمان را گرفت از شیر دشت ارژنه
اندر آن معرض که تابد آفتاب روز حشر
جز بزیر سایه ات ما را پناهی هست نه
آن به بیداری بریزد خون و آن اندر سنه
جوشن ترکان غازی آهنین شد تا کمر
بر تو عنبر شد زره از فرق سر تا پاشنه
مردم دیده غلط پنداشت خطی بر رخت
آه مشتاقان اثر کردت مگر در آینه
ماه و خور پروانه سان آیند بر بام و درت
گر بتابد پرتو شمعت شبی از روزنه
پارس را کرده مسخر غمزه جادوی تو
تاخت آرد بر سپاهان ترک چشمت یک تنه
سوخت زآه آتشیم خرقه و نبود عجب
لاجرم آتش فتد در پنبه از آتش زنه
تا کجا یرغو برم از ترک چشم کافرت
خون هر مؤمن بگردن دارد و هر مؤمنه
وارهاند جان آشفته از این خونخواره گان
آنکه سلمان را گرفت از شیر دشت ارژنه
اندر آن معرض که تابد آفتاب روز حشر
جز بزیر سایه ات ما را پناهی هست نه