تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۶۵ - ایضا له
در دهر هر که دامن پیر مغان گرفت
بهر نجات دامن او می توان گرفت
نبود دگر ز خفت دور فلک غمش
آن کاو به کوی میکده رطل گران گرفت
دل داشتم نگه ز وی اما به عشوه ای
دانم گرفت لیک ندانم چسان گرفت
آنک او متاع هر دو جهان داد وصل یافت
گفتن توان که در ثمین رایگان گرفت
در خانقاه غیر ریا چون ندید دل
شد سوی دیر و مذهب رندان ازان گرفت
خون دلم که روی زمین را گرفته بود
نبود شفق که دامنه آسمان گرفت
فانی به وصل دوست ازان روز راه برد
کو ترک هوش و عقل و دل و خانمان گرفت
بهر نجات دامن او می توان گرفت
نبود دگر ز خفت دور فلک غمش
آن کاو به کوی میکده رطل گران گرفت
دل داشتم نگه ز وی اما به عشوه ای
دانم گرفت لیک ندانم چسان گرفت
آنک او متاع هر دو جهان داد وصل یافت
گفتن توان که در ثمین رایگان گرفت
در خانقاه غیر ریا چون ندید دل
شد سوی دیر و مذهب رندان ازان گرفت
خون دلم که روی زمین را گرفته بود
نبود شفق که دامنه آسمان گرفت
فانی به وصل دوست ازان روز راه برد
کو ترک هوش و عقل و دل و خانمان گرفت
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۶۶ - ایضا له
رفتی اگر چه از بر من کی گذارمت
تا بازت آورد به خدا می سپارمت
کارم چو از ازل به تو افتاده تا ابد
گر صد رهم گذاری و من کی گذارمت
دامان تست و دست من ار افکنی سرم
ممکن مدان که دست ز دامن بدارمت
گویی که ترک جان کن و از دل برونم آر
در جانت جا دهم اگر از دل برارمت
چون غیر نامرادیم از عمر امید نیست
ساقی بیار باده که امیدوارمت
باید شبی که صبح قیامت صباح اوست
غمهای خویش تا به سحرگه شمارمت
گویی که فانیا به دلم آر روز هجر
کی زو برون شدی که درون باز آرمت؟
تا بازت آورد به خدا می سپارمت
کارم چو از ازل به تو افتاده تا ابد
گر صد رهم گذاری و من کی گذارمت
دامان تست و دست من ار افکنی سرم
ممکن مدان که دست ز دامن بدارمت
گویی که ترک جان کن و از دل برونم آر
در جانت جا دهم اگر از دل برارمت
چون غیر نامرادیم از عمر امید نیست
ساقی بیار باده که امیدوارمت
باید شبی که صبح قیامت صباح اوست
غمهای خویش تا به سحرگه شمارمت
گویی که فانیا به دلم آر روز هجر
کی زو برون شدی که درون باز آرمت؟
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۶۷ - ایضا له
از تاب می دگر به سرم شعله در گرفت
می باز سوز آتش ما را ز سر گرفت
اندر سفال میکده بود این مگر که دوش
در کنج دیر مغبچه ام جام زر گرفت
یک جام تا به حشر بسم بود طرفه بین
کز روی ناز و عربده جام دگر گرفت
هر کو چنین دو جان فنا زد ز بیخودی
نارد بروز حشر سر از خاک برگرفت
ای من غلام همت رندی که بهر می
نقد و خراج ملک جهان مختصر گرفت
ای شیخ اگر تو عیب کنی بت پرستیم
پیر مغان به مذهب کفر این هنر گرفت
ای رند جرعه نوش که میپرسی از ریا
فانی طریق زاهد و خودبین مگر گرفت!
می باز سوز آتش ما را ز سر گرفت
اندر سفال میکده بود این مگر که دوش
در کنج دیر مغبچه ام جام زر گرفت
یک جام تا به حشر بسم بود طرفه بین
کز روی ناز و عربده جام دگر گرفت
هر کو چنین دو جان فنا زد ز بیخودی
نارد بروز حشر سر از خاک برگرفت
ای من غلام همت رندی که بهر می
نقد و خراج ملک جهان مختصر گرفت
ای شیخ اگر تو عیب کنی بت پرستیم
پیر مغان به مذهب کفر این هنر گرفت
ای رند جرعه نوش که میپرسی از ریا
فانی طریق زاهد و خودبین مگر گرفت!
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۷۳ - تتبع مخدومی
در شوق لعل تو که دلم خون ناب ریخت
شور آبه ایست آنکه بر آتش کباب ریخت
نقش سواد زلف تو بر صفحه دلم
شد چون سیاهی ئیکه به روی کتاب ریخت
رستست در بهار رخت لاله ها مگر
از اشک خونفشان منش ابر آب ریخت
در دیر روشنی و صفا بین که مغبچه
یاقوت ناب در قدح آفتاب ریخت
شادم به معنی دگرش اینکه محتسب
گویند سوی میکده رفت و شراب ریخت
گو در حساب عمر نویس آنکه سیم و زر
بهر نشات مطرب و می بیحساب ریخت
در میکده به کهنه سفالی گدا نیم
هر کس که باده ریخت ز بهر ثواب ریخت
گلبوی گشت باده مگر از خوی عذار
ساقی درون باده گلگون گلاب ریخت
فانی به پیری اشک به رخ ریختن خوشست
می در قدح خوش آنکه به عهد شباب ریخت
شور آبه ایست آنکه بر آتش کباب ریخت
نقش سواد زلف تو بر صفحه دلم
شد چون سیاهی ئیکه به روی کتاب ریخت
رستست در بهار رخت لاله ها مگر
از اشک خونفشان منش ابر آب ریخت
در دیر روشنی و صفا بین که مغبچه
یاقوت ناب در قدح آفتاب ریخت
شادم به معنی دگرش اینکه محتسب
گویند سوی میکده رفت و شراب ریخت
گو در حساب عمر نویس آنکه سیم و زر
بهر نشات مطرب و می بیحساب ریخت
در میکده به کهنه سفالی گدا نیم
هر کس که باده ریخت ز بهر ثواب ریخت
گلبوی گشت باده مگر از خوی عذار
ساقی درون باده گلگون گلاب ریخت
فانی به پیری اشک به رخ ریختن خوشست
می در قدح خوش آنکه به عهد شباب ریخت
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۸۱ - ایضا له
ما را به جز گدایی میخانه کار چیست؟
کاری که قسمت ازلست اختیار چیست؟
چون بیوفاست غمکده دهر می بیار
بودن درین سرای دمی هوشیار چیست؟
آغاز کار دهر که دانست کان چه بود
تا کس کند قیاس که انجام کار چیست؟
در روزگار چون نرسد غیر تفرقه
بودن اسیر تفرقه روزگار چیست؟
نشکفت چون ز گلشن دوران گل مراد
بر گوی بلبل این همه افغان زار چیست؟
گفتی که باده از کف یارست مغتنم
اول بگو که باده چه چیزست و یار چیست؟
فانی منال از غم و بین کار اهل فقر
غیر از رضا به خواسته کردگار چیست؟
کاری که قسمت ازلست اختیار چیست؟
چون بیوفاست غمکده دهر می بیار
بودن درین سرای دمی هوشیار چیست؟
آغاز کار دهر که دانست کان چه بود
تا کس کند قیاس که انجام کار چیست؟
در روزگار چون نرسد غیر تفرقه
بودن اسیر تفرقه روزگار چیست؟
نشکفت چون ز گلشن دوران گل مراد
بر گوی بلبل این همه افغان زار چیست؟
گفتی که باده از کف یارست مغتنم
اول بگو که باده چه چیزست و یار چیست؟
فانی منال از غم و بین کار اهل فقر
غیر از رضا به خواسته کردگار چیست؟
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۸۷ - تتبع خواجه
هرگز گدای میکده از شاه غم نداشت
کز التفات پیر مغان هیچ کم نداشت
تنها نه من به خاک مذلت فتاده ام
هرگز فلک بر اهل خرد جز ستم نداشت
دارم سفال کهنه میخانه پر شراب
کین آئینه سکندر و این جام جم نداشت
در هجر گو بمیر هر آنکس که در وصال
جور و جفای دلبر خود مغتنم نداشت
جز قامتت که سوی اسیران خرام کرد
در باغ دهر سرو سهی این قدم نداشت
آن طفل شوخ مرغ دل خلق صید کرد
با آنکه دام طره پر پیچ و خم نداشت
فانی به فکر آن دهن ار مرد نیست عیب
کی بود کو عزیمت ملک عدم نداشت؟
کز التفات پیر مغان هیچ کم نداشت
تنها نه من به خاک مذلت فتاده ام
هرگز فلک بر اهل خرد جز ستم نداشت
دارم سفال کهنه میخانه پر شراب
کین آئینه سکندر و این جام جم نداشت
در هجر گو بمیر هر آنکس که در وصال
جور و جفای دلبر خود مغتنم نداشت
جز قامتت که سوی اسیران خرام کرد
در باغ دهر سرو سهی این قدم نداشت
آن طفل شوخ مرغ دل خلق صید کرد
با آنکه دام طره پر پیچ و خم نداشت
فانی به فکر آن دهن ار مرد نیست عیب
کی بود کو عزیمت ملک عدم نداشت؟
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۹۷ - تتبع خواجه
گفتم شراب لعل تو یاقوت احمر است
یاقوت و لعل نیست ندانم چه جوهر است
طوبی برابر قدت ار گوید اهل زهد
گفتن بود گیاه به طوبی بر ابر است
ماییم در حریم خرابات و جام می
محروم آنکه طالب فردوس و کوثر است
بنگر گدای میکده بر کف کهن سفال
همچون شهی که در کف او ساغر زر است
ای میفروش خرقه چو شد رهن می کنون
جام دگر بیار که نوبت به دفتر است
ای شیخ اگر بدیر فنا بگذری شبی
جز شید و حیله هر چه تو خواهی میسر است
جامی چو دو کشی بودت عالم دگر
از رنج عالم ای که ضمیرت مکدر است
مرغی که هست طایر بستان لامکان
کی قبض و بسطش از اثر چرخ و اختر است
از خود گذشت فانی و عشق بتی گزید
زان رو که بت پرست نکوتر ز خود پرست
یاقوت و لعل نیست ندانم چه جوهر است
طوبی برابر قدت ار گوید اهل زهد
گفتن بود گیاه به طوبی بر ابر است
ماییم در حریم خرابات و جام می
محروم آنکه طالب فردوس و کوثر است
بنگر گدای میکده بر کف کهن سفال
همچون شهی که در کف او ساغر زر است
ای میفروش خرقه چو شد رهن می کنون
جام دگر بیار که نوبت به دفتر است
ای شیخ اگر بدیر فنا بگذری شبی
جز شید و حیله هر چه تو خواهی میسر است
جامی چو دو کشی بودت عالم دگر
از رنج عالم ای که ضمیرت مکدر است
مرغی که هست طایر بستان لامکان
کی قبض و بسطش از اثر چرخ و اختر است
از خود گذشت فانی و عشق بتی گزید
زان رو که بت پرست نکوتر ز خود پرست
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۱۰۱ - مخترع
حسنی که دیده دید دل آنسوی مایل است
فریاد دل ز دیده و آه من از دل است
خواهم که آتش افتد از آن چهره در نقاب
گو از چه رو بچشمم ازان روی حایل است
در ظلمت فراق چو نوشم زلال خضر
آب حیات نیست که آن زهر قاتل است
هر چند دلفروز بود آفتاب می
آن هم به زیب گلشن حسن تو داخل است
آب خضر چه جویم و انفاس عیسوی
آن لب به دستم ار فتد این هر دو حاصل است
لعلت ز جان و غنچه ات از دل دهد نشان
گویا که خلقت تو نه از آب و از گل است
فانی به کوی عشق بتان چون در آمدی؟
غافل مباش از آنکه خطرناک منزل است
فریاد دل ز دیده و آه من از دل است
خواهم که آتش افتد از آن چهره در نقاب
گو از چه رو بچشمم ازان روی حایل است
در ظلمت فراق چو نوشم زلال خضر
آب حیات نیست که آن زهر قاتل است
هر چند دلفروز بود آفتاب می
آن هم به زیب گلشن حسن تو داخل است
آب خضر چه جویم و انفاس عیسوی
آن لب به دستم ار فتد این هر دو حاصل است
لعلت ز جان و غنچه ات از دل دهد نشان
گویا که خلقت تو نه از آب و از گل است
فانی به کوی عشق بتان چون در آمدی؟
غافل مباش از آنکه خطرناک منزل است
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۱۰۷ - مخترع
آمد بهار دلکش و گلهای تر شکفت
دلها ز آن نشاط ز گل بیشتر شکفت
دل از صباحت رخ خوبت گشاده شد
مانند غنچه ای که به وقت سحر شکفت
میآید از گل چمن عشق بوی خون
گویا که غنچه هاش ز خون جگر شکفت
گر خنده زد ز گریه چشمم عجب مدان
چون ابر اشک ریخت گل تازه برشکفت
ساقی بهار شد قدحم ریز لب به لب
خاصه که از شکوفه چمن سر به سر شکفت
زان نخل ناز خنده به عشاق و وصل نی
همچون گلی که از شجر بی ثمر شکفت
فانی عجب مدان اگر آن گل شکفته است
از اشک ابرسان تو بشکفت اگر شکفت
دلها ز آن نشاط ز گل بیشتر شکفت
دل از صباحت رخ خوبت گشاده شد
مانند غنچه ای که به وقت سحر شکفت
میآید از گل چمن عشق بوی خون
گویا که غنچه هاش ز خون جگر شکفت
گر خنده زد ز گریه چشمم عجب مدان
چون ابر اشک ریخت گل تازه برشکفت
ساقی بهار شد قدحم ریز لب به لب
خاصه که از شکوفه چمن سر به سر شکفت
زان نخل ناز خنده به عشاق و وصل نی
همچون گلی که از شجر بی ثمر شکفت
فانی عجب مدان اگر آن گل شکفته است
از اشک ابرسان تو بشکفت اگر شکفت
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۱۱۲ - تتبع مخدومی
خط بر فراز لعل تو از مشک ناب چیست؟
بر آب زندگیت ز ظلمت نقاب چیست؟
ای دل چو مرغ وصل به سویت نمود میل
یک دم قرار پیشه کن این اضطراب چیست؟
هر شامش ار نه رنج خمارست از صبوح
لرزان به خاک در شدن آفتاب چیست؟
کاری برون ز امر قضا نیست گر ترا
رنجی رسد با نجم و گردون عتاب چیست؟
صوفی اگر نه مغبچگانش زدند راه
افتادنش به میکده مست خراب چیست؟
گر عکس روی شاهد مقصود بایدت
جز جام باده آئینه بی حجاب چیست؟
فانی مگو گذشته ام از خواب و از خیال
کین نقش کون غیر خیالات و خواب چیست؟
بر آب زندگیت ز ظلمت نقاب چیست؟
ای دل چو مرغ وصل به سویت نمود میل
یک دم قرار پیشه کن این اضطراب چیست؟
هر شامش ار نه رنج خمارست از صبوح
لرزان به خاک در شدن آفتاب چیست؟
کاری برون ز امر قضا نیست گر ترا
رنجی رسد با نجم و گردون عتاب چیست؟
صوفی اگر نه مغبچگانش زدند راه
افتادنش به میکده مست خراب چیست؟
گر عکس روی شاهد مقصود بایدت
جز جام باده آئینه بی حجاب چیست؟
فانی مگو گذشته ام از خواب و از خیال
کین نقش کون غیر خیالات و خواب چیست؟
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۱۲۹ - تتبع میر
بوی شراب عشق تو بیهوشی آورد
رنگش ز رنگ عقل فراموشی آورد
باشد تکلم تو زبان بند اهل عشق
کش استماع مایه خاموشی آورد
لعلت عجب می است که کیفیتش به دل
بیحالی او فزاید و مدهوشی آورد
پیر مغان که فیض کفش مستدام باد
هر چند ساغر کرمش نوشی آورد
شوخی که وقت قتل قلندروشی نمود
وای آنزمان که رسم قباپوشی آورد
چون هر سفال میکده جام جهان نماست
گر روی در طریق فنا کوشی آورد
رنگش ز رنگ عقل فراموشی آورد
باشد تکلم تو زبان بند اهل عشق
کش استماع مایه خاموشی آورد
لعلت عجب می است که کیفیتش به دل
بیحالی او فزاید و مدهوشی آورد
پیر مغان که فیض کفش مستدام باد
هر چند ساغر کرمش نوشی آورد
شوخی که وقت قتل قلندروشی نمود
وای آنزمان که رسم قباپوشی آورد
چون هر سفال میکده جام جهان نماست
گر روی در طریق فنا کوشی آورد
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۱۳۵ - تتبع خواجه
آن بیوفا چه شد که نظر سوی ما کند
وعده کند وفا و به وعده وفا کند
آنکاو ز جور مغبچگان در شکایت است
باید به پیر دیر مغان التجا کند
شوخی که التفات به سوی شهان نکرد
با من که مست و رند و گدایم کجا کند
ساقی که بعد عمری اگر داردم شراب
من ناگرفته جام وی از کف رها کند
هر چ آیدت به پیش چو بی اختیار تست
درویش با که شکوه ز چون و چرا کند
عشاق را ز بهر دل خویش رحم کرد
شاید بدین غریب ز بهر خدا کند
می ده که جرم ما به دو صد زاری و نیاز
زان زهد که به شیخ به عجب و ریا کند
روحم بکوی دوست شد و نیستش علاج
مرغی که سوی گلشن اصلی هوا کند
فانی که خواست ملک بقا فتح گرددش
نبود عجب که میل به دشت فنا کند
وعده کند وفا و به وعده وفا کند
آنکاو ز جور مغبچگان در شکایت است
باید به پیر دیر مغان التجا کند
شوخی که التفات به سوی شهان نکرد
با من که مست و رند و گدایم کجا کند
ساقی که بعد عمری اگر داردم شراب
من ناگرفته جام وی از کف رها کند
هر چ آیدت به پیش چو بی اختیار تست
درویش با که شکوه ز چون و چرا کند
عشاق را ز بهر دل خویش رحم کرد
شاید بدین غریب ز بهر خدا کند
می ده که جرم ما به دو صد زاری و نیاز
زان زهد که به شیخ به عجب و ریا کند
روحم بکوی دوست شد و نیستش علاج
مرغی که سوی گلشن اصلی هوا کند
فانی که خواست ملک بقا فتح گرددش
نبود عجب که میل به دشت فنا کند
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۱۳۷ - تتبع خواجه
رندان که عزم سیر به کوی مغان کنند
دین بهر می و چو مغبچه جوید چنان کنند
ایمان چو باختند بزنار زلف او
آنگه سبک نشاط به رطل گران کنند
سرخوش چو بهر عیش کله گوشه بشکنند
نقل طرب ز انجم هفت آسمان کنند
می از سفال دیر چو مستانه در کشند
خورشید زرنگار سپهرش کمان کنند
باده خور تا زنده ای کز بعد مردن روزگار
خانه نسیان به مهجوران خاکی میکشد
فانی آنکس را فنا باشد مسلم کو به دهر
درد و داغ عشقبازی را به پاکی میکشد
دین بهر می و چو مغبچه جوید چنان کنند
ایمان چو باختند بزنار زلف او
آنگه سبک نشاط به رطل گران کنند
سرخوش چو بهر عیش کله گوشه بشکنند
نقل طرب ز انجم هفت آسمان کنند
می از سفال دیر چو مستانه در کشند
خورشید زرنگار سپهرش کمان کنند
باده خور تا زنده ای کز بعد مردن روزگار
خانه نسیان به مهجوران خاکی میکشد
فانی آنکس را فنا باشد مسلم کو به دهر
درد و داغ عشقبازی را به پاکی میکشد
مجد همگر : قصاید
شماره ۶ - تا دورم از جمال و رخ روح پرورت
تا دورم از جمال و رخ روح پرورت
بیخواب و بیخورم ز غم روی چون خورت
زنهار تا گمان نبری کز تو خالیم
دل نزد تست گرچه به تن دورم از برت
مندیش کز غم تو دل آزار گشته ام
یا نیز نیستم به دل و روح چاکرت
گرپیش شمع روی تو ره باشدم شبی
پروانه وار جان بسپارم برابرت
عزمم سبک عنان شد و هجرت گران رکاب
زان دل سبک شده ست ز زلف گرانسرت
سوگند می خورم به خدائی که در ازل
با جوهرم به مهر بر آمیخت جوهرت
سوگند می خورم به حکیمی که حکمتش
آراست در مشیمه جمال منورت
سوگند می خورم به لطیفی که لطف او
بر سر نهاد از لطف و حسن افسرت
سوگند می خورم به جلال مصوری
کو بود در مبادی فطرت مصورت
سوگند می خورم به یکی بی نظیر کو
نظاره گاه ناظر من ساخت منظرت
سوگند می خورم به بهشت ولقای حور
یعنی به طلعت رخ خورشید پیکرت
سوگند می خورم به خدنگ و نهال سرو
یعنی به راستی قد همچون صنوبرت
سوگند می خورم به مه چارده شبه
یعنی به صفوت رخ چون ماه انورت
سوگند می خورم به گه صبح روز وصل
یعنی به عکس نوربناگوش ازهرت
سوگند می خورم به نسیم ریاض خلد
یعنی به نکهت سر زلف معنبرت
سوگند می خورم به خدنگ زره گذار
یعنی به نوک ناوک مژگان لاغرت
سوگند می خورم به دم بلبل فصیح
یعنی بدان بیان و بنان سخنورت
سوگند می خورم به لب چشمه حیات
یعنی به خنده های لبان چو شکرت
سوگند می خورم به دو زنار تا بدار
یعنی بدان دو زلف دل آشوب دین برت
سوگند می خورم به دو جادوی بابلی
یعنی بدان دو نرگس شوخ فسو نگرت
سوگند می خورم به دوخم یافته کمان
یعنی بدان دو ابروی چون مشک اذفرت
سوگند می خورم به دو ساق بلور عاج
یعنی بدان دو ساعد سیمین دلبرت
سوگند می خورم به دل آهن و حجر
یعنی به سختی دل بی رحم کافرت
کاندر جهان به دست نیاید به صد قران
یک بنده مطیع تر از ابن همگرت
حاجی به کعبه میل نماید بسی ولیک
نبود بدین صفت که منم مایل درت
مرده به جان چنان نگراید که من به تو
سوگند یاد کردم اگر هست باورت
بیخواب و بیخورم ز غم روی چون خورت
زنهار تا گمان نبری کز تو خالیم
دل نزد تست گرچه به تن دورم از برت
مندیش کز غم تو دل آزار گشته ام
یا نیز نیستم به دل و روح چاکرت
گرپیش شمع روی تو ره باشدم شبی
پروانه وار جان بسپارم برابرت
عزمم سبک عنان شد و هجرت گران رکاب
زان دل سبک شده ست ز زلف گرانسرت
سوگند می خورم به خدائی که در ازل
با جوهرم به مهر بر آمیخت جوهرت
سوگند می خورم به حکیمی که حکمتش
آراست در مشیمه جمال منورت
سوگند می خورم به لطیفی که لطف او
بر سر نهاد از لطف و حسن افسرت
سوگند می خورم به جلال مصوری
کو بود در مبادی فطرت مصورت
سوگند می خورم به یکی بی نظیر کو
نظاره گاه ناظر من ساخت منظرت
سوگند می خورم به بهشت ولقای حور
یعنی به طلعت رخ خورشید پیکرت
سوگند می خورم به خدنگ و نهال سرو
یعنی به راستی قد همچون صنوبرت
سوگند می خورم به مه چارده شبه
یعنی به صفوت رخ چون ماه انورت
سوگند می خورم به گه صبح روز وصل
یعنی به عکس نوربناگوش ازهرت
سوگند می خورم به نسیم ریاض خلد
یعنی به نکهت سر زلف معنبرت
سوگند می خورم به خدنگ زره گذار
یعنی به نوک ناوک مژگان لاغرت
سوگند می خورم به دم بلبل فصیح
یعنی بدان بیان و بنان سخنورت
سوگند می خورم به لب چشمه حیات
یعنی به خنده های لبان چو شکرت
سوگند می خورم به دو زنار تا بدار
یعنی بدان دو زلف دل آشوب دین برت
سوگند می خورم به دو جادوی بابلی
یعنی بدان دو نرگس شوخ فسو نگرت
سوگند می خورم به دوخم یافته کمان
یعنی بدان دو ابروی چون مشک اذفرت
سوگند می خورم به دو ساق بلور عاج
یعنی بدان دو ساعد سیمین دلبرت
سوگند می خورم به دل آهن و حجر
یعنی به سختی دل بی رحم کافرت
کاندر جهان به دست نیاید به صد قران
یک بنده مطیع تر از ابن همگرت
حاجی به کعبه میل نماید بسی ولیک
نبود بدین صفت که منم مایل درت
مرده به جان چنان نگراید که من به تو
سوگند یاد کردم اگر هست باورت
مجد همگر : قصاید
شماره ۷ - تا شاه نیک عهد سر تخت جم گرفت
تا شاه نیک عهد سر تخت جم گرفت
گیتی ز عهد کسری افسانه کم گرفت
از داد پشت ملک سلیمان چو گشت راست
روی زمین طراوت باغ ارم گرفت
رفعت نگر که پایه دین عرب بیافت
رونق ببین که عرصه ملک عجم گرفت
آن شد که باز در جان یاد از تذروکرد
وان شد که گرگ در دل یاد غنم گرفت
دندان ستد ز گرگ به رشوت سگ شبان
تا از گیاه سرخ گله یک شکم گرفت
صعوه به زور مسته شاهین خیره خورد
روبه به قهر مسکن شیر اجم گرفت
دلهای خاص و عام به بند وفاق بست
جانهای عمر وزید به دام کرم گرفت
بیکار ماند دست محاسب گه حساب
از جود شاملت چو شمار نعم گرفت
با حصر نعمتت که فزون آمد از شمار
تیر سپهر عادت جدر اصم گرفت
ملحق به ملک مکتسبی کرد دولتت
موروثیئی که از پدر و جد و عم گرفت
صدیق کنیتا و براهیم طلعتا
گیتی ترا بدل ز فریدون و جم گرفت
هم احترام امر تو دست فتن ببست
هم انتقام عدل تو پای ستم گرفت
ملک از شکوه جاه تو عز قبول یافت
ظلم از نهیب پاس تو راه عدم گرفت
شش حرف نام شاه که همچون جهات تست
آفاق را به یمن ثبات قدم گرفت
گیرد به عون عقل اقالیم سبعه را
زان پس که روی منبر و روی درم گرفت
بر کاغذی نوشته به ضم برد قاصدی
شیعی قیام کردش و بر دیده نم گرفت
جدانت ملک گرچه به شیری گرفته اند
نگرفته اند آنچه به رایت حشم گرفت
اسلاف رستم ار چه همه نام کرده اند
نامی کز و زنند مثل روستم گرفت
گل شاهی ریاحین بعد از شکوفه یافت
خورشید ملک روز پس از صبحدم گرفت
از علم و عدل بد که سلیمان به یک سئوال
پیغمبری و پادشهی را به هم گرفت
گرد رهت که اغبر بینائی آمده ست
زان چشم ماه زیبی بس محترم گرفت
نعل سمندت آنکه هلال است ازو به رشک
زو گوش زهره زیبی بس محتشم گرفت
دشمن چگونه عیش کند با خلاف تو
کاندر مذاقش آب دهن طعم سم گرفت
ز آن رنگ ریز خنجر نیلیت روز رزم
صحرای معرکه همه آب بغم گرفت
با صلت تو بخشش یم ابر کم شمرد
با همت تو ابر کم جودیم گرفت
کان فراخدست ز طبع تو وام خواست
بحر گشاده طبع ز دستت سلم گرفت
ای خسروی که دست رفیعت زکبریا
اجرام چرخ را زصغار خدم گرفت
سوگند می خورم به خدائی که نام او
صاحب شریعتش ز اصول قسم گرفت
از کلک صنع کامل او صورت جنین
در ظلمت مقر مشیمه رقم گرفت
لوح جبین روح که داغ حدوث داشت
از عکس نور ذاتش نقش قدم گرفت
سوگند می خورم به رسولی که شرع او
توقیع امر و نهی ز حکم حکم گرفت
توفیق روزگار ز خلق عظیم یافت
نام بزرگوار ز حسن شیم گرفت
قصر مشید شرعش چون برفراخت سر
بیناد شرک و قاعده شر هدم گرفت
در بازپس نفس چو ز جانش حشاشه ماند
در زیر لب به زمزمه یاد امم گرفت
سوگند می خورم به کلام قدیم یار
کز وی روان منکر اعجاز الم گرفت
سوگند می خورم به الف لام میم یاد
کز وی ضمیر مومن نور حکم گرفت
ایمان بدان دلیل که موسی ز کف نمود
ایمان بدان قبول که عیسی ز دم گرفت
ایمان به آب دیده آن پیر بی پسر
کز گرگ بی گنه دل پاکش نعم گرفت
ایمان به سر سینه ذوالنون که بعد چشم
نور رضای رحمت حق در ظلم گرفت
کاین بنده بی رضای تو در عمر دم نزد
وز عمر بی رضای تو اکنون ندم گرفت
ور جز تو را پناه همه عمر ساخته ست
احرام در حرم ز برای صنم گرفت
با سایه همره است و بترک رفیق گفت
باناله همدم است و کم زیر وبم گرفت
ور روی دل زرکن درت سوی غیر کرد
بت را سجود کرده اله حرم گرفت
آوخ دریغ آینه روشن دلم
کز بس که آه و ناله زدم زنگ غم گرفت
افسوس دست من که ستون ز نخ شده ست
زان پس که چند سال به امرت قلم گرفت
پائی که بر بساط تو هر روز چند بار
فرق سپهر بر شده را در قدم گرفت
شاید که بی گناه به گفتار حاسدان
رنج تبر کشید وز آهن ورم گرفت
پشتی که رکن قدر ترا برده بد نماز
اکنون ز بار بندگران تاب وخم گرفت
از آب چشم من که به دامن فرو دوید
زنگار خورد آهن و زنجیر نم گرفت
ماًخوذ عدل باد و گرفتار قهر تو
آنکو به قول روز مرا متهم گرفت
تا جاودان قوایم بختت قویم باد
کاین تقویت ز پشتی دین قیم گرفت
گیتی ز عهد کسری افسانه کم گرفت
از داد پشت ملک سلیمان چو گشت راست
روی زمین طراوت باغ ارم گرفت
رفعت نگر که پایه دین عرب بیافت
رونق ببین که عرصه ملک عجم گرفت
آن شد که باز در جان یاد از تذروکرد
وان شد که گرگ در دل یاد غنم گرفت
دندان ستد ز گرگ به رشوت سگ شبان
تا از گیاه سرخ گله یک شکم گرفت
صعوه به زور مسته شاهین خیره خورد
روبه به قهر مسکن شیر اجم گرفت
دلهای خاص و عام به بند وفاق بست
جانهای عمر وزید به دام کرم گرفت
بیکار ماند دست محاسب گه حساب
از جود شاملت چو شمار نعم گرفت
با حصر نعمتت که فزون آمد از شمار
تیر سپهر عادت جدر اصم گرفت
ملحق به ملک مکتسبی کرد دولتت
موروثیئی که از پدر و جد و عم گرفت
صدیق کنیتا و براهیم طلعتا
گیتی ترا بدل ز فریدون و جم گرفت
هم احترام امر تو دست فتن ببست
هم انتقام عدل تو پای ستم گرفت
ملک از شکوه جاه تو عز قبول یافت
ظلم از نهیب پاس تو راه عدم گرفت
شش حرف نام شاه که همچون جهات تست
آفاق را به یمن ثبات قدم گرفت
گیرد به عون عقل اقالیم سبعه را
زان پس که روی منبر و روی درم گرفت
بر کاغذی نوشته به ضم برد قاصدی
شیعی قیام کردش و بر دیده نم گرفت
جدانت ملک گرچه به شیری گرفته اند
نگرفته اند آنچه به رایت حشم گرفت
اسلاف رستم ار چه همه نام کرده اند
نامی کز و زنند مثل روستم گرفت
گل شاهی ریاحین بعد از شکوفه یافت
خورشید ملک روز پس از صبحدم گرفت
از علم و عدل بد که سلیمان به یک سئوال
پیغمبری و پادشهی را به هم گرفت
گرد رهت که اغبر بینائی آمده ست
زان چشم ماه زیبی بس محترم گرفت
نعل سمندت آنکه هلال است ازو به رشک
زو گوش زهره زیبی بس محتشم گرفت
دشمن چگونه عیش کند با خلاف تو
کاندر مذاقش آب دهن طعم سم گرفت
ز آن رنگ ریز خنجر نیلیت روز رزم
صحرای معرکه همه آب بغم گرفت
با صلت تو بخشش یم ابر کم شمرد
با همت تو ابر کم جودیم گرفت
کان فراخدست ز طبع تو وام خواست
بحر گشاده طبع ز دستت سلم گرفت
ای خسروی که دست رفیعت زکبریا
اجرام چرخ را زصغار خدم گرفت
سوگند می خورم به خدائی که نام او
صاحب شریعتش ز اصول قسم گرفت
از کلک صنع کامل او صورت جنین
در ظلمت مقر مشیمه رقم گرفت
لوح جبین روح که داغ حدوث داشت
از عکس نور ذاتش نقش قدم گرفت
سوگند می خورم به رسولی که شرع او
توقیع امر و نهی ز حکم حکم گرفت
توفیق روزگار ز خلق عظیم یافت
نام بزرگوار ز حسن شیم گرفت
قصر مشید شرعش چون برفراخت سر
بیناد شرک و قاعده شر هدم گرفت
در بازپس نفس چو ز جانش حشاشه ماند
در زیر لب به زمزمه یاد امم گرفت
سوگند می خورم به کلام قدیم یار
کز وی روان منکر اعجاز الم گرفت
سوگند می خورم به الف لام میم یاد
کز وی ضمیر مومن نور حکم گرفت
ایمان بدان دلیل که موسی ز کف نمود
ایمان بدان قبول که عیسی ز دم گرفت
ایمان به آب دیده آن پیر بی پسر
کز گرگ بی گنه دل پاکش نعم گرفت
ایمان به سر سینه ذوالنون که بعد چشم
نور رضای رحمت حق در ظلم گرفت
کاین بنده بی رضای تو در عمر دم نزد
وز عمر بی رضای تو اکنون ندم گرفت
ور جز تو را پناه همه عمر ساخته ست
احرام در حرم ز برای صنم گرفت
با سایه همره است و بترک رفیق گفت
باناله همدم است و کم زیر وبم گرفت
ور روی دل زرکن درت سوی غیر کرد
بت را سجود کرده اله حرم گرفت
آوخ دریغ آینه روشن دلم
کز بس که آه و ناله زدم زنگ غم گرفت
افسوس دست من که ستون ز نخ شده ست
زان پس که چند سال به امرت قلم گرفت
پائی که بر بساط تو هر روز چند بار
فرق سپهر بر شده را در قدم گرفت
شاید که بی گناه به گفتار حاسدان
رنج تبر کشید وز آهن ورم گرفت
پشتی که رکن قدر ترا برده بد نماز
اکنون ز بار بندگران تاب وخم گرفت
از آب چشم من که به دامن فرو دوید
زنگار خورد آهن و زنجیر نم گرفت
ماًخوذ عدل باد و گرفتار قهر تو
آنکو به قول روز مرا متهم گرفت
تا جاودان قوایم بختت قویم باد
کاین تقویت ز پشتی دین قیم گرفت
مجد همگر : قصاید
شماره ۸ - تا سوی تگنای دلم یافت راه دوست
تا سوی تگنای دلم یافت راه دوست
آن دل که توبه دوست بدی شد گناه دوست
یکشب نرفت بر سر کویم به رسم یاد
روزی نکرد در دل ریشم نگاه دوست
چون در دلم نشست چرا ننگرد در او
آن بی حفاظ دلبر و آن دل سیاه دوست
از دل نیم پشیمان ایکاش سازدی
از نازنین دو دیده من تکیه گاه دوست
یاریست بوالعجب چو زمانه به خوی و طبع
دشمن نواز و دوت کش و کینه خواه دوست
گردنده و دو رنگ و مخالف چو روز و شب
گه گه به سال دشمن و گه گه به ماه دوست
گه دشمنم به غمزه دردپرده گاه اشک
گاهی دلم به مهر کند خسته گاه دوست
دریا کنار چشم من و مردمی در او
تر دامن وجود من در یاشناه دوست
گه نعره ای زنم ز تحسر که وای دل
گه ناله ای کنم ز تحیر که آه دوست
از مهر سبزه خط دلجوی او دلم
با آنکه داشت مهر گیا شد گیاه دوست
گر بر نخورد چشم من از سبزه خطش
یارب که برخوراد زروی چو ماه دوست
خورشید در نظاره کند رجعت از غروب
بر بام اگر برآید هر شامگاه دوست
خواهم که این سخن به نوا خوش کند ادا
روزی که راه یابد در بارگاه دوست
آن بارگه که مجمع شیران لشکر است
دشمن شکار یکسر و یکرویه شاه دوست
آن شه که عاشقند مر او را کلاه و تخت
دیگر ملوک تخت پرست و کلاه دوست
ای دوستکام شه که سیه روز دشمنت
هاروت وار گشته نگونسار و چاه دوست
ای جود تو ز لذت بخشش سئوال جوی
هم عفو تو ز غایت رحمت گناه دوست
فضل تو یار من بس اگر دشمن منند
یکمشت فضل دشمن مغرور جاه دوست
بیم و امید بنده ز رد و قبول تست
یک شهر خواه دشمن من گرد و خواه دوست
آن دل که توبه دوست بدی شد گناه دوست
یکشب نرفت بر سر کویم به رسم یاد
روزی نکرد در دل ریشم نگاه دوست
چون در دلم نشست چرا ننگرد در او
آن بی حفاظ دلبر و آن دل سیاه دوست
از دل نیم پشیمان ایکاش سازدی
از نازنین دو دیده من تکیه گاه دوست
یاریست بوالعجب چو زمانه به خوی و طبع
دشمن نواز و دوت کش و کینه خواه دوست
گردنده و دو رنگ و مخالف چو روز و شب
گه گه به سال دشمن و گه گه به ماه دوست
گه دشمنم به غمزه دردپرده گاه اشک
گاهی دلم به مهر کند خسته گاه دوست
دریا کنار چشم من و مردمی در او
تر دامن وجود من در یاشناه دوست
گه نعره ای زنم ز تحسر که وای دل
گه ناله ای کنم ز تحیر که آه دوست
از مهر سبزه خط دلجوی او دلم
با آنکه داشت مهر گیا شد گیاه دوست
گر بر نخورد چشم من از سبزه خطش
یارب که برخوراد زروی چو ماه دوست
خورشید در نظاره کند رجعت از غروب
بر بام اگر برآید هر شامگاه دوست
خواهم که این سخن به نوا خوش کند ادا
روزی که راه یابد در بارگاه دوست
آن بارگه که مجمع شیران لشکر است
دشمن شکار یکسر و یکرویه شاه دوست
آن شه که عاشقند مر او را کلاه و تخت
دیگر ملوک تخت پرست و کلاه دوست
ای دوستکام شه که سیه روز دشمنت
هاروت وار گشته نگونسار و چاه دوست
ای جود تو ز لذت بخشش سئوال جوی
هم عفو تو ز غایت رحمت گناه دوست
فضل تو یار من بس اگر دشمن منند
یکمشت فضل دشمن مغرور جاه دوست
بیم و امید بنده ز رد و قبول تست
یک شهر خواه دشمن من گرد و خواه دوست
مجد همگر : قصاید
شماره ۹ - تا بر گلت ز سبزه نگهبان نشسته است
تا بر گلت ز سبزه نگهبان نشسته است
صد گونه داغ بر دل حیران نشسته است
گوئی که طوطی ئیست که جویای شکر است
خوش بر کنار آن شکرستان نشسته است
جانم فدای آن خط سبزت که چون خضر
خوش بر کنار چشمه حیوان نشسته است
هندوی آن خط و رخ خوبم که گوئیا
گردی ز مشک بر گل خندان نشسته است
رخسارتست آینه جان عاشقان
زنگی است خط که بر طرف آن نشسته است
جان بی رخ تو بر سرپا ایستاده است
دل در غمت در آتش سوزان نشسته است
گنجور درد گشت سراپای ذات من
تا عشق تو در ین دل ویران نشسته است
نومیدیم مده که دلم بر قرار خویش
امیدوار بر سر پیمان نشسته است
شادی آن دلی که علی رغم دشمنان
باعهد دوست در غم هجران نشسته است
غافل دلیست آنکه در ایام هجر یار
دربزم عیش خرم و شادان نشسته است
مه روی مصر حسن چرا بیخبر بود
زان پیر داغدل که به کنعان نشسته است
بیداد گر مباش که بر تخت مملکت
دارای دور و داور کیهان نشسته است
سعدی که آفتاب جلال است طالعش
شاهی که زیر سایه یزدان نشسته است
شاهنشه جهان عضدالدین که بر درش
اقبال سال و ماه چو دربان نشسته است
خورشید خسروان که به تایید کردگار
بر چرخ ملک چون مه تابان نشسته است
شاهی که در زمانه به تاثیر عدل او
ضیغم به پاسبان غزالان نشسته است
در سایه همای همایون فر او
دراج در نشیمن عقبان نشسته است
از دامن زمانه بشوید به آب تیغ
گردی که از حوادث دوران نشسته است
ای خسروی ک دامن قدر تو از جلال
بر جیب وطاق گنبد گردان نشسته است
از تو هزار منت احسان و بار بر
فرق دهر و گردن ارکان نشسته است
بر هر زمین که ابر کفت سایه ای فکند
باران چو ابر بر سرباران نشسته است
هندوی پیر چرخ به چوبک زن درت
بالای هفت بر شده ایوان نشسته است
بر مسند سرای ششم چرخ مشتری
از دست نایبانت به فرمان نشسته است
جلاد و حربگاه فلک حربه ای به دست
اندر کمین خصم تو پنهان نشسته است
در آرزوی خلعت خاص تو آفتاب
امیدوار با تن عریان نشسته است
واندر هوای بزم تو بر طارم سوم
خاتون خوب روی خوش الحان نشسته است
تیر سپهر از قبل کاتبان تو
در منصب نیابت دیوان نشسته است
از مهر نام تو رخ خود زرد می کند
هر زر که در صمیم دل کان نشسته است
از عشق پشت دست رخش می زند به خون
لعلی که در سواد بدخشان نشسته است
در قعر بحر دل به امید تو خوش کند
طفلی که زیر دامن عمان نشسته است
شاها منم مبارز و میدان نظم و نثر
و اینک سخن گواه به برهان نشسته است
گشتم سخن سوار و چه داند که من کیم
آنکس که برکناره میدان نشسته است
فکر من است جوهری رسته سخن
پیوسته بر سواحل امکان نشسته است
مهمانسرای طبع مرا گاه امتحان
روح جریر و اعشی بر خوان نشسته است
زین شعر آبدار خوی خجلت و حیا
بر جان شخص اخطل و حسان نشسته است
گر دعوی از سخن کنم اینجا روا بود
شاه سخن شناس سخندان نشسته است
یارب چه حالت است که امسال ذکر من
بر گوشه جریده نسیان نشسته است
تابنده دور ماند ز درگاه کبریات
زان روز باز بر سر احزان نشسته است
یکچند بر بساط جلالت نشسته بود
و اکنون بر آستانه حرمان نشسته است
ایمان ندارم ارنه هوای تو در دلم
دایم به جای عقده ایمان نشسته است
بر دامن عقیدت من فی المثل اگر
آلایشی ز ذلت عصیان نشسته است
ور هست نکته ای که زمن صادر آمده است
وان در ضمیر خسرو ایران نشسته است
بر من میار رحم و مبخشای بر کسی
کو با تو در کمینگه کفران نشسته است
از هر طرف که در نگری دیو مردمی
اندر کمین غدر چو شیطان نشسته است
هر جا که جستجوی کنی دمنه سیرتی
در بند مکر و حیلت دستان نشسته است
پاکی نفس من ز دل پاک خویش پرس
کآنجا گواه عدل مسلمان نشسته است
هر جا که سایه تو بود من ملازمم
تا بر سرم ز عقل نگهبان نشسته است
مگی چه فن زند چو محمد سفر کند
هدهد کجا رود چو سلیمان نشسته است
یک روز اگر خلاف تو گشته ست پیر چرخ
آنگه کبود و کور و پشیمان نشسته است
هر بامداد بردرت از خجلت آفتاب
بر خاک زرد گشته و لرزان نشسته است
بنشین به کام دوست تن آسان که از تو شاه
هر جا که دشمنی ست هراسان نشسته است
صد گونه داغ بر دل حیران نشسته است
گوئی که طوطی ئیست که جویای شکر است
خوش بر کنار آن شکرستان نشسته است
جانم فدای آن خط سبزت که چون خضر
خوش بر کنار چشمه حیوان نشسته است
هندوی آن خط و رخ خوبم که گوئیا
گردی ز مشک بر گل خندان نشسته است
رخسارتست آینه جان عاشقان
زنگی است خط که بر طرف آن نشسته است
جان بی رخ تو بر سرپا ایستاده است
دل در غمت در آتش سوزان نشسته است
گنجور درد گشت سراپای ذات من
تا عشق تو در ین دل ویران نشسته است
نومیدیم مده که دلم بر قرار خویش
امیدوار بر سر پیمان نشسته است
شادی آن دلی که علی رغم دشمنان
باعهد دوست در غم هجران نشسته است
غافل دلیست آنکه در ایام هجر یار
دربزم عیش خرم و شادان نشسته است
مه روی مصر حسن چرا بیخبر بود
زان پیر داغدل که به کنعان نشسته است
بیداد گر مباش که بر تخت مملکت
دارای دور و داور کیهان نشسته است
سعدی که آفتاب جلال است طالعش
شاهی که زیر سایه یزدان نشسته است
شاهنشه جهان عضدالدین که بر درش
اقبال سال و ماه چو دربان نشسته است
خورشید خسروان که به تایید کردگار
بر چرخ ملک چون مه تابان نشسته است
شاهی که در زمانه به تاثیر عدل او
ضیغم به پاسبان غزالان نشسته است
در سایه همای همایون فر او
دراج در نشیمن عقبان نشسته است
از دامن زمانه بشوید به آب تیغ
گردی که از حوادث دوران نشسته است
ای خسروی ک دامن قدر تو از جلال
بر جیب وطاق گنبد گردان نشسته است
از تو هزار منت احسان و بار بر
فرق دهر و گردن ارکان نشسته است
بر هر زمین که ابر کفت سایه ای فکند
باران چو ابر بر سرباران نشسته است
هندوی پیر چرخ به چوبک زن درت
بالای هفت بر شده ایوان نشسته است
بر مسند سرای ششم چرخ مشتری
از دست نایبانت به فرمان نشسته است
جلاد و حربگاه فلک حربه ای به دست
اندر کمین خصم تو پنهان نشسته است
در آرزوی خلعت خاص تو آفتاب
امیدوار با تن عریان نشسته است
واندر هوای بزم تو بر طارم سوم
خاتون خوب روی خوش الحان نشسته است
تیر سپهر از قبل کاتبان تو
در منصب نیابت دیوان نشسته است
از مهر نام تو رخ خود زرد می کند
هر زر که در صمیم دل کان نشسته است
از عشق پشت دست رخش می زند به خون
لعلی که در سواد بدخشان نشسته است
در قعر بحر دل به امید تو خوش کند
طفلی که زیر دامن عمان نشسته است
شاها منم مبارز و میدان نظم و نثر
و اینک سخن گواه به برهان نشسته است
گشتم سخن سوار و چه داند که من کیم
آنکس که برکناره میدان نشسته است
فکر من است جوهری رسته سخن
پیوسته بر سواحل امکان نشسته است
مهمانسرای طبع مرا گاه امتحان
روح جریر و اعشی بر خوان نشسته است
زین شعر آبدار خوی خجلت و حیا
بر جان شخص اخطل و حسان نشسته است
گر دعوی از سخن کنم اینجا روا بود
شاه سخن شناس سخندان نشسته است
یارب چه حالت است که امسال ذکر من
بر گوشه جریده نسیان نشسته است
تابنده دور ماند ز درگاه کبریات
زان روز باز بر سر احزان نشسته است
یکچند بر بساط جلالت نشسته بود
و اکنون بر آستانه حرمان نشسته است
ایمان ندارم ارنه هوای تو در دلم
دایم به جای عقده ایمان نشسته است
بر دامن عقیدت من فی المثل اگر
آلایشی ز ذلت عصیان نشسته است
ور هست نکته ای که زمن صادر آمده است
وان در ضمیر خسرو ایران نشسته است
بر من میار رحم و مبخشای بر کسی
کو با تو در کمینگه کفران نشسته است
از هر طرف که در نگری دیو مردمی
اندر کمین غدر چو شیطان نشسته است
هر جا که جستجوی کنی دمنه سیرتی
در بند مکر و حیلت دستان نشسته است
پاکی نفس من ز دل پاک خویش پرس
کآنجا گواه عدل مسلمان نشسته است
هر جا که سایه تو بود من ملازمم
تا بر سرم ز عقل نگهبان نشسته است
مگی چه فن زند چو محمد سفر کند
هدهد کجا رود چو سلیمان نشسته است
یک روز اگر خلاف تو گشته ست پیر چرخ
آنگه کبود و کور و پشیمان نشسته است
هر بامداد بردرت از خجلت آفتاب
بر خاک زرد گشته و لرزان نشسته است
بنشین به کام دوست تن آسان که از تو شاه
هر جا که دشمنی ست هراسان نشسته است
مجد همگر : قصاید
شماره ۱۲ - گوئی که آن زمان که مرا آفریده اند
گوئی که آن زمان که مرا آفریده اند
با عشق روح در جسد من دمیده اند
در وقت آفرینش من شخص من مگر
از خون مهر و نطفه عشق آفریده اند
یا خود محرران صنایع به کلک عشق
با مهر مادرانه مرا خوابنیده اند
تا پروریده شد دل من در هوای عشق
بر بر مرا به شیر و شکر پروریده اند
از هر دو کون و هر چه در او هست عاقلان
عشق است عشق کآن به بهی برگزیده اند
عین است عقل و شین شرف و قاف قوت جان
وزعین و شین و قاف گروهی رمیده اند
شوریدگان شوق محبت ندیده اند
کز شوق پشت دست بدندان گزیده اند
دیوانگان عشق دویدند سالها
وندر رهش برهنه سرو پا دویده اند
بس روز تا به شب نفسی خوش نبوده اند
بس شب که تا به روز یکی نغنویده اند
بس گریه ها که در شب تاریک کرده اند
بس جامه های صبر که بر تن دریده اند
مانند گوی زخم پراکنده خورده اند
وز بار عشق چون سر چوگان خمیده اند
بس بیدلان که دفتر این راز خوانده اند
لیکن به کنه نکته آن کم رسیده اند
در گلستان عشق به تقلید ناقلان
بسیار گشته اند ولی گل نچیده اند
بر کوه طور عشق بسی رفته اند لیک
آواز لن ترانی از آن کم شنیده اند
ای ابن همگر از تونیند آگه آن گروه
وین منکران حلاوت آن ناچشیده اند
اینان چو یخ فسرده دل و سخت ساده اند
پیداست کآفتاب ریاضت کشیده اند
نرمادگی بسان زغن پیشه کرده اند
و آنگه بر آشیانه عنقا پریده اند
منقار باز نطق تو سرشان ز تن بکند
چون مرغ سر بریده از آن بر طپیده اند
مرغ شکر خورند ولیکن نه ناطقند
باز سبک پرند ولی بسته دیده اند
گر چه لباس شعر به دست تو بافته است
کژ خواطران به خویشتنش بر تنیده اند
در دیده ها حدیث چو پیکان نشانده اند
در کام ها زبان چو ناوک خلیده اند
از فعل بد چو به رخ من زرد کرده اند
وز بار غم چو نار دل من کفیده اند
هم فرش مردمی و وفا در نوشته اند
هم نطع کین وجور و حسد گستریده اند
با اینهمه به تیغ بیانشان بکشته ام
آنان که در مناظره در من خجیده اند
گرچه فروختند مرا کور دیدگان
صاحبدلان به قیمت جانم خریده اند
شعر من است معجزه روزگار من
کوری حاسدان که بدان نگرویده اند
باغ معانی است ضمیرم ولی هنوز
گلها و لاله هاش همه نشکفیده اند
آن آهوان که نافه مشک است خونشان
در مرغزار تبت جانم چریده اند
و آن بادها که صبحدم آرند بوی دوست
گرد هوای گلبن طبعم وزیده اند
با عشق روح در جسد من دمیده اند
در وقت آفرینش من شخص من مگر
از خون مهر و نطفه عشق آفریده اند
یا خود محرران صنایع به کلک عشق
با مهر مادرانه مرا خوابنیده اند
تا پروریده شد دل من در هوای عشق
بر بر مرا به شیر و شکر پروریده اند
از هر دو کون و هر چه در او هست عاقلان
عشق است عشق کآن به بهی برگزیده اند
عین است عقل و شین شرف و قاف قوت جان
وزعین و شین و قاف گروهی رمیده اند
شوریدگان شوق محبت ندیده اند
کز شوق پشت دست بدندان گزیده اند
دیوانگان عشق دویدند سالها
وندر رهش برهنه سرو پا دویده اند
بس روز تا به شب نفسی خوش نبوده اند
بس شب که تا به روز یکی نغنویده اند
بس گریه ها که در شب تاریک کرده اند
بس جامه های صبر که بر تن دریده اند
مانند گوی زخم پراکنده خورده اند
وز بار عشق چون سر چوگان خمیده اند
بس بیدلان که دفتر این راز خوانده اند
لیکن به کنه نکته آن کم رسیده اند
در گلستان عشق به تقلید ناقلان
بسیار گشته اند ولی گل نچیده اند
بر کوه طور عشق بسی رفته اند لیک
آواز لن ترانی از آن کم شنیده اند
ای ابن همگر از تونیند آگه آن گروه
وین منکران حلاوت آن ناچشیده اند
اینان چو یخ فسرده دل و سخت ساده اند
پیداست کآفتاب ریاضت کشیده اند
نرمادگی بسان زغن پیشه کرده اند
و آنگه بر آشیانه عنقا پریده اند
منقار باز نطق تو سرشان ز تن بکند
چون مرغ سر بریده از آن بر طپیده اند
مرغ شکر خورند ولیکن نه ناطقند
باز سبک پرند ولی بسته دیده اند
گر چه لباس شعر به دست تو بافته است
کژ خواطران به خویشتنش بر تنیده اند
در دیده ها حدیث چو پیکان نشانده اند
در کام ها زبان چو ناوک خلیده اند
از فعل بد چو به رخ من زرد کرده اند
وز بار غم چو نار دل من کفیده اند
هم فرش مردمی و وفا در نوشته اند
هم نطع کین وجور و حسد گستریده اند
با اینهمه به تیغ بیانشان بکشته ام
آنان که در مناظره در من خجیده اند
گرچه فروختند مرا کور دیدگان
صاحبدلان به قیمت جانم خریده اند
شعر من است معجزه روزگار من
کوری حاسدان که بدان نگرویده اند
باغ معانی است ضمیرم ولی هنوز
گلها و لاله هاش همه نشکفیده اند
آن آهوان که نافه مشک است خونشان
در مرغزار تبت جانم چریده اند
و آن بادها که صبحدم آرند بوی دوست
گرد هوای گلبن طبعم وزیده اند
مجد همگر : قصاید
شماره ۳۰ - بر من زمانه کرد هنرها همه وبال
بر من زمانه کرد هنرها همه وبال
وز غم بریخت خون جوانیم چرخ زال
در تنگنای حلقه این اژدهای پیر
شد چون لعاب افعی در حلق من زلال
کلکم ز دست بستد تیر حسود طبع
بر من کمین گشاد سپهر کمان مثال
افعی ست با من این تتق سبز زرنگار
ما در خیال آنکه عروسی ست با جمال
بس زود بگسلد ز هم این ششدر کهن
ایمن شویم ز آفت این هفت کوتوال
یک صبحدم ز باد دم سرد برکشیم
از روی این عماری زنگارگون هلال
چون زلف یار کرد مرا چرخ خیره سر
چون خال دوست کرد مرا دهر تیره حال
چرخا چه خواهی از من عور برهنه پای
دهرا چه جوئی از من زار شکسته بال
ای روزگار سفله علی رغم بخت من
گوهر به سنگ بشکن و در تاج نه سفال
عیسی زنده را به دوسیم سیه مخر
وز زربساز سم خر مرده را نعال
از چشم باز توخته کن لقمه های بوم
وز ران شیر ساخته کن طعمه شغال
ای چشم بخت خفته شو و زین سپس مبین
وی شاخ کام خشک شو و زین سپس مبال
ای دل هزار جور دمادم کش و مجوش
وی تن هزار زخم پیاپی خور و منال
ای پای پیل فتنه مرا خردتر بکوب
وی دست چرخ سفله مرا سخت تر بمال
از مالشی که یافت دلم روشنی گرفت
روشن شود هر آینه آئینه از صقال
از زخم تو چو طبل ننالم به هیچ روی
ورخود ز پشت من به مثل برکشی دوال
درشست حادثات چو ماهی بمانده ام
نه روی استقامت و نه رای ارتحال
گردون چو دام ساخت چه درمان جز انقیاد
ایزد چو حکم کرد چه چاره جز امتثال
فرسوده گشتم از کف هر کوب چون نمک
آلوده گشتم از دهن خلق چون خلال
کارم تمام گشته و با نور همچو بدر
نقصان گرفت و تیره شد از غایت کمال
مخفی شدم ز تهمت بدگوی چون قمر
نابوده هیچ با رخ خورشیدم اتصال
ترسم چو از محاق تواری برون شوم
در من کشند مرد وزن انگشت چون هلال
در کنج انزوا ز نهیب عری خصم
فارغ نیم دمی چو شه رقعه ز انتقال
وقتی چنین که شاخ گل از خاک بردمید
طالع نگرکه بخت مرا خشک شد نهال
شش ماه شدکه می نشناسم ز روز شب
ترسم که اخترم به سر آید دراین وبال
بر من نتافت روز زمستان فروغ مهر
بر من نجست وقت بهاران دم شمال
راضی شدم به فرصت دشمن در این عنا
سیر آمدم ز جان و جوانی دراین ملال
عیبم همین که نیستم از نطفه حرام
جرمم همین که زاده ام از نسبتی حلال
هستم ز نسل ساسان نز تخمه تکین
هستم ز صلب کسری نز دوده نیال
دارم به قدر خویش هنر ریزه وز آن
دارد زمانه بامن مسکین سر جدال
شعری به خوش مذاقی چون چاشنی وصل
کلکی به نقشبندی چون صورت خیال
نه رنگ همتم ببرد زنگ بغض و بخل
نه پای همتم بخلد خار جاه و مال
زفتی ندیده چشم کس از من به وقت جود
لا ناشنیده گوش کس از من گه سئوال
جز با هنر نبوده دلم را نشست و خاست
جز با کتب نبوده مرا هیچ قیل و قال
تشویر رد کس نبرد صدق این سخن
گر بر محک عقل زنندم بدین خصال
عمرم ز سی گذشت و نگشتم به عمر شاد
جان در فراق رفت و ندیدم رخ وصال
فصل ربیع عمر چو سی سال بود رفت
زان باقی ام چه سود اگر هست شصت سال
دل را نشاط لهو نباشد پس از شباب
خورشید را فروغ کم آید گه زوال
گر سنگ خاره گوش کند ماجرای من
رحمت کند بر این تن بیچاره لامحال
ای مرغ صبح خوان به نوا این سخن بخوان
در بارگاه شاه جهان گر بود مجال
دانم که شه ز بهر سخن باز جویدم
داند اگر که نیست دراین فن مرا همال
هم در حمایت آوردم عفو شهریار
هم در پناه گیردم الطاف ذوالجلال
وز غم بریخت خون جوانیم چرخ زال
در تنگنای حلقه این اژدهای پیر
شد چون لعاب افعی در حلق من زلال
کلکم ز دست بستد تیر حسود طبع
بر من کمین گشاد سپهر کمان مثال
افعی ست با من این تتق سبز زرنگار
ما در خیال آنکه عروسی ست با جمال
بس زود بگسلد ز هم این ششدر کهن
ایمن شویم ز آفت این هفت کوتوال
یک صبحدم ز باد دم سرد برکشیم
از روی این عماری زنگارگون هلال
چون زلف یار کرد مرا چرخ خیره سر
چون خال دوست کرد مرا دهر تیره حال
چرخا چه خواهی از من عور برهنه پای
دهرا چه جوئی از من زار شکسته بال
ای روزگار سفله علی رغم بخت من
گوهر به سنگ بشکن و در تاج نه سفال
عیسی زنده را به دوسیم سیه مخر
وز زربساز سم خر مرده را نعال
از چشم باز توخته کن لقمه های بوم
وز ران شیر ساخته کن طعمه شغال
ای چشم بخت خفته شو و زین سپس مبین
وی شاخ کام خشک شو و زین سپس مبال
ای دل هزار جور دمادم کش و مجوش
وی تن هزار زخم پیاپی خور و منال
ای پای پیل فتنه مرا خردتر بکوب
وی دست چرخ سفله مرا سخت تر بمال
از مالشی که یافت دلم روشنی گرفت
روشن شود هر آینه آئینه از صقال
از زخم تو چو طبل ننالم به هیچ روی
ورخود ز پشت من به مثل برکشی دوال
درشست حادثات چو ماهی بمانده ام
نه روی استقامت و نه رای ارتحال
گردون چو دام ساخت چه درمان جز انقیاد
ایزد چو حکم کرد چه چاره جز امتثال
فرسوده گشتم از کف هر کوب چون نمک
آلوده گشتم از دهن خلق چون خلال
کارم تمام گشته و با نور همچو بدر
نقصان گرفت و تیره شد از غایت کمال
مخفی شدم ز تهمت بدگوی چون قمر
نابوده هیچ با رخ خورشیدم اتصال
ترسم چو از محاق تواری برون شوم
در من کشند مرد وزن انگشت چون هلال
در کنج انزوا ز نهیب عری خصم
فارغ نیم دمی چو شه رقعه ز انتقال
وقتی چنین که شاخ گل از خاک بردمید
طالع نگرکه بخت مرا خشک شد نهال
شش ماه شدکه می نشناسم ز روز شب
ترسم که اخترم به سر آید دراین وبال
بر من نتافت روز زمستان فروغ مهر
بر من نجست وقت بهاران دم شمال
راضی شدم به فرصت دشمن در این عنا
سیر آمدم ز جان و جوانی دراین ملال
عیبم همین که نیستم از نطفه حرام
جرمم همین که زاده ام از نسبتی حلال
هستم ز نسل ساسان نز تخمه تکین
هستم ز صلب کسری نز دوده نیال
دارم به قدر خویش هنر ریزه وز آن
دارد زمانه بامن مسکین سر جدال
شعری به خوش مذاقی چون چاشنی وصل
کلکی به نقشبندی چون صورت خیال
نه رنگ همتم ببرد زنگ بغض و بخل
نه پای همتم بخلد خار جاه و مال
زفتی ندیده چشم کس از من به وقت جود
لا ناشنیده گوش کس از من گه سئوال
جز با هنر نبوده دلم را نشست و خاست
جز با کتب نبوده مرا هیچ قیل و قال
تشویر رد کس نبرد صدق این سخن
گر بر محک عقل زنندم بدین خصال
عمرم ز سی گذشت و نگشتم به عمر شاد
جان در فراق رفت و ندیدم رخ وصال
فصل ربیع عمر چو سی سال بود رفت
زان باقی ام چه سود اگر هست شصت سال
دل را نشاط لهو نباشد پس از شباب
خورشید را فروغ کم آید گه زوال
گر سنگ خاره گوش کند ماجرای من
رحمت کند بر این تن بیچاره لامحال
ای مرغ صبح خوان به نوا این سخن بخوان
در بارگاه شاه جهان گر بود مجال
دانم که شه ز بهر سخن باز جویدم
داند اگر که نیست دراین فن مرا همال
هم در حمایت آوردم عفو شهریار
هم در پناه گیردم الطاف ذوالجلال
مجد همگر : قصاید
شماره ۳۳ - از نام شاهزاده دلم برگرفت فال
از نام شاهزاده دلم برگرفت فال
وآمد به بخت فرخ اوسین و عین و دال
نامی که آسمان شود از وی بلند نام
نامی که مشتری شود از روی خجسته فال
از سین سرورم آمد و از عین عزتم
و زدال دولتی ز نو ام داد ذوالجلال
حرف نخست اوست که دارد نشان فتح
چون حرف سین سیفش در حرب بدسگال
نه در تنش ز زحمت کسر است هیچ رنج
نه بر رخش ز منت نقطه است هیچ خال
تصحیف نام اوست که در ماورای نهر
دارد در این جهان ز بهشت برین مثال
مقلوب این سه حرف به هنگام ضرب وطعن
باشد نصیب سینه بدخواه در قتال
دندان سین و دیده عین است و زلف دال
در دیده ها چو صورت محبوب درخیال
اندر حساب سیصد و شصت و چهار عقد
نام مبارکش که بماناد در جلال
در فال همچنین به برآید که عمر او
باشد چو عقد نام صدو سی و چار سال
القصه چون به مخلص احوال من رسید
جانم گشاد گوش که تا چیست حسب حال
ناگه به گوش آمد آواز هاتفی
کای خسته جفای جهان زین سپس منال
بوبکر سعد و سعد ابوبکر را شناس
این است فال خوبت و کوتاه شد مقال
آن آفتاب دولت و این سایه خداست
این ایمن از تناقص و آن فارغ از زوال
وآمد به بخت فرخ اوسین و عین و دال
نامی که آسمان شود از وی بلند نام
نامی که مشتری شود از روی خجسته فال
از سین سرورم آمد و از عین عزتم
و زدال دولتی ز نو ام داد ذوالجلال
حرف نخست اوست که دارد نشان فتح
چون حرف سین سیفش در حرب بدسگال
نه در تنش ز زحمت کسر است هیچ رنج
نه بر رخش ز منت نقطه است هیچ خال
تصحیف نام اوست که در ماورای نهر
دارد در این جهان ز بهشت برین مثال
مقلوب این سه حرف به هنگام ضرب وطعن
باشد نصیب سینه بدخواه در قتال
دندان سین و دیده عین است و زلف دال
در دیده ها چو صورت محبوب درخیال
اندر حساب سیصد و شصت و چهار عقد
نام مبارکش که بماناد در جلال
در فال همچنین به برآید که عمر او
باشد چو عقد نام صدو سی و چار سال
القصه چون به مخلص احوال من رسید
جانم گشاد گوش که تا چیست حسب حال
ناگه به گوش آمد آواز هاتفی
کای خسته جفای جهان زین سپس منال
بوبکر سعد و سعد ابوبکر را شناس
این است فال خوبت و کوتاه شد مقال
آن آفتاب دولت و این سایه خداست
این ایمن از تناقص و آن فارغ از زوال