تعداد ۸۸۱۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۳۸۲ - این صنم کیست که نبود بشری بهتر از این
این صنم کیست که نبود بشری بهتر از این
کس ندیده است ونبیند دگر بهتر از این
گر که غلمان پدری گردد وحوری مادر
که نیارند به عالم بشری بهتر از این
گفتمش از نظری دین ودلم بردی گفت
می کنم باز به حالت نظری بهتر از این
گفتمش طلعت و زلفت به چه ماندگفتا
کی به عقرب شده طالع قمری بهتر از این
گفتمش زلف تو دیگر به چه می ماند گفت
با هما بوده کجا بال وپری بهتر از این
گفتمش باز بگو باز بخندید وبگفت
ناید از نافه برون مشک تری بهتر از این
گفتم او را که چه شد آن لب شیرینت گفت
هرگز از هند نخیزد شکری بهتر از این
گفتمش شهد لبت را چو رطب دیدم گفت
نخل فردوس نیارد ثمری بهتر ازاین
گفتم ابروی تو راسینه سپر کردم گفت
پیش شمشیر من آور سپری بهتر از این
گفتم آئینه روی تو غباری دارد
گفت آه تو ندارد اثری بهتر از این
گفتم از عشق تو دارم رخ و اشکی گفتا
یابی از همت ما سیم وزری بهتر از این
گفتمش در کفت اشعار بلند اقبال است
گفت کی بوده به عمان گهری بهتر از این
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۲۱ - عجب از روح مجسم بدنی ساخته ای
عجب از روح مجسم بدنی ساخته ای
کس نداند به چه تدبیر و فنی ساخته ای
آزر از سنگ بت ار ساخت تو خود ای بت من
دلی از آهن واز سیم تنی ساخته ای
هیچ ازنقطه موهوم نشان نیست پدید
دل گمان برده که از اودهنی ساخته ای
تا گرفتار کنی مرغ دلم را در دام
دانه از خال وز گیسو رسنی ساخته ای
یوسف از عشق تو خود را به چه اندازد وباز
گر ببیند که چه چاه ذقنی ساخته ای
گر نخواهی دل ما را شکنی از چه به رخ
خم به خم زلف شکن در شکنی ساخته ای
دگر از تبت وچین مشک نیارند به فارس
که تو از زلف ختا وختنی ساخته ای
گل رخی غنچه لبی سرو قدی نسرین بر
بزم ما را به حقیقت چمنی ساخته ای
دارم ازخون جگر باده کباب از دل ریش
شرمسارم که به حال چومنی ساخته ای
کرده از وصل خود ار یار بلنداقبالت
ای دل ازچیست که بیت الحزنی ساخته ای
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۳۱ - تیر مژگان وسنان قد و زره موشده ای
تیر مژگان وسنان قد و زره موشده ای
رستم مملکت حسن نه بر زو شده ای
ماه رخساری وخورشید لقا زهره جبین
چشم بد دور چه فرخ رخ و نیکوشده ای
طره ات عقرب وچنگال اسد مژگانت
هم به قد تیری و همقوسز ابرو شده ای
هر که رخسار تو را دید ودوگیسوی تو را
گفت خورشیدی ودربرج ترازو شده ای
با وجود تو به گلزار ندارم سروکار
که سهی قامت وگلچهر وسمن بو شده ای
چشمت از بس دل وجان وزدل وجان صبر وتوان
می بردخلق بر آنند که جادو شده ای
تندکم تلخ بگوای بت شیرین حرکات
ترش رو بی سبب از گفته بدگوشده ای
هر چه حسن است به عالم همه را دارائی
عیب این است که بدعهد و جفا جوشده ای
هست بدخوی هر آنک که نکو دارد روی
تونکو رو پس از آن روست که بدخو شده ای
خلقی از چار جهت ناظر وجویای تولیک
کس نبیند که تو درجلوه ز شش سو شده ای
اگر این طرفه غزل شعر بلند اقبال است
پس بگوئید به اوخواجه خواجو شده ای
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۳۴ - دارد آن مه نه همی چشم سیاه عجبی
دارد آن مه نه همی چشم سیاه عجبی
به سر از نافه چین هشته کلاه عجبی
گفتمش چشم تو آهوی ختا را ماند
کرد بر روی من از خشم نگاه عجبی
نه عجب یوسف یعقوب گر افتاد به چاه
به زنخ یوسف ما راست چه چاه عجبی
از پی غارت دین ودل ما از مژگان
ترک چشم تو کشیده است سپاه عجبی
خط چو سر زد به رختمهر من افزون تر شد
عنبرین خط تو شد مهر گیاه عجبی
قد ورخسار تو راهر که ببیندگوید
شده طالع به سر سرو چه ماه عجبی
دلم از دولت عشق تو بلنداقبال است
کشد از درد ولی متصل آه عجبی
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۵۸ - اگر از زلف تودر دست من افتد تاری
اگر از زلف تودر دست من افتد تاری
پا به هر جا نهم از مشک شودتاتاری
ماه بودی چورخت داشت اگر گیسوئی
سروگشتی چو قدت بودش اگر رفتاری
چشم مست تو ز بس هوش وخرد برده زدست
نیست درعهد تودیگر به جهان هشیاری
تومگر شانه زدی گیسوی مشکل افشان را
که دراین شهر نمانده است دگر عطاری
گفتی ازناله من خلق نخوابند به شب
من در آن وقت که نالم نبود بیداری
چون من از عشق تودلداده اگر بسیار است
چون تودرحسن نباشد به جهان دلداری
ترسم آنگه شوی آگه ز بلنداقبالت
که نباشد زمن سوخته دل آثاری
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۸۱ - توبه زلف از پی آزار دلم شانه کشی
توبه زلف از پی آزار دلم شانه کشی
من از این شاد که دل را به سر شانه کشی
ور زنی شانه به زلف از پی آرایش او
دل ما هست چه منت دگر از شانه کشی
دانه از خال به رخ داری واز گیسودام
مرغ دل را به سوی دام خوداز دانه کشی
چشم مخمور تو از کف دل هشیاران برد
الحذر از می اگر یک دوسه پیمانه کشی
بت پرستان به خدا بت نپرستنددگر
نقش رخسار خود ار بر دربتخانه کشی
هرکه بر پیل تن اسب توببیند رخ تو
مات خواهدشد واو را کش شاهانه کشی
دانی ای شمع که سوزانی وگریان ز چه رو
انتقامی است که ازکشتن پروانه کشی
ای دل از عشق اگر یار بلنداقبالی
باید ار بار تو کوه است که مردانه کشی
بلند اقبال : قصاید
شماره ۷ - در شب غره ماه رمضانم دلبر
در شب غره ماه رمضانم دلبر
سرکش وتندودژآهنج درآمد از در
گیسویش چین چین از فرق فتاده به میان
طره اش خم خم از دوش رسیده به کمر
زلفش افتاده به دوشش ز یمین وز یسار
چون دو زاغی که نشینند به شاخ عرعر
یا نه گفتی که دو زنگی بر میری رومی
خم به تعظیم شدندی ز یمین وز یسر
گفتمش ای بت شنگول چرائی توملول
کز ملامت زدی اندر دل وجانم آذر
گفت دانی به من شیفته دل دیگر بار
از ره کینه چه کرد این فلک بداختر
ساعتی پیش هلالی ز افق کرد پدید
شرمی از ابروی من هیچ نکرد آن کافر
دلبران گفتند افراخته قامت عاشق
عاشقان گفتند ابروی نموده دلبر
و آن نبد ابروی یار ونه قد عاشق زار
بد هلال همه روزه که چنین بد لاغر
من تو دانی که دمی زیست نتانم گر نیست
ساقی وساغر و می مطرب وچنگ و مزمر
مصلحت چیست ندانم چه کنم چون سازم
به توگفتم غم دل تا تو کنی چاره مگر
گفتم ای شوخ چه گوئی رمضان آمد باز
خیز از جا که کنیم الآن آهنگ سفر
در حدیث است اگر چه زرسول مختار
که سفر نزد خرد قطعه ای آمد ز سقر
لیک صد ره ز حضر هست سفر کردن به
خارسان خوار شوی چون به نظرها به حضر
باز فردا است که درمیکده پیر خمار
معتکف گردد و بندد به رخ از انده در
باز فردا است کز اندیشه زاهد نبود
به در دیر مغان کس را یارای گذر
باز فردا است که بندند در میخانه
وز غمش رند قدح نوش خورد خون جگر
باز فردا است که بر منبر واعظ گوید
کایها القوم بترسید ز روز محشر
در حدیث است که باشد به سقر مارانی
که بسی دندانشان تیز تر است از خنجر
عقربی هست چنان کو را نیشی است چنین
که به کوه ار گذرد کوه شود خاکستر
هرکه میخواره شنیدستم در روز جزا
بهره اش هیچ نباشد ز شراب کوثر
همه دانید که غیبت بتر آمد ز زنا
پس هم از این هم از آن جمله نمائید حذر
زن ومرد از گنه پیش کنید استغفار
پس از این هیچ معاصی ننمائید دگر
شرمی از ابروی و زلف تو ندارد واعظ
که نهد روی به محراب وپا بر منبر
هان در این شهر در این شهر که نتوان می خورد
از چه سازیم مکان بهر چه گیریم مقر
روزه تا شرعا هر روزه خوریم وگوئیم
بر مسافر نبود روزه به حکم داور
ز این بلد ما وتو تجار صفت روآریم
به حبش یا به ختن یا به ختا یا کشمر
غرض این است کز اینجا چو بدان ملک رسیم
همه گویند که ماه رمضان آمد سر
بهر سرمایه تو از سینه وساق آور سیم
من هم از چهره گذارم به بر سیم توزر
هر چه سود از زر وسیم من وتو پیدا شد
من هم از چهره گذارم به بر سیم تو زر
هر چه سودا از زر وسیم من وتو پیدا شد
من برم ده دوتوده یک ببری حصه اگر
زآنکه سرمایه زر از من بود و سیم از تو
همه دانند که زر هست ز سیم افزونتر
نی خطا گفتم هرگز نخرد زر مرا
شوشه سیم تو را گر که ببیند زرگر
وگر از رنج سفر هست تو را اندیشه
نیست غم دارم تدبیر دگر ز این بهتر
روزها روزه بگیرم ولیکن شب ها
هی بریزیم می از بلبله اندر ساغر
لیک بیش از دو سه ساغر نتوان خورد که زود
بویش از کام رود رنج خمارش از سر
یا چنین خورد که ازمستی افتاد چنان
که بهوش آمد اندر سحر شام دگر
روز چون گردد ازخانه به مسجد آئیم
جای گیریم بر زاهدکی افسونگر
گوید از حالت ما دوش به احیا بودند
چه خبر آری کس راست ز سر مضمر
سخن از هیچ نگوئیم جز از صوم و صلوة
مدحت از کس نسرائیم جز از فخر بشر
گه بپرسیم ازو مسئله در باب وضو
که چه سان گشته مقرر به طریق جعفر
گاه گوئیم که در شک میان سه وچار
بازگو آنچه رسیده است ز شرع انور
باز چون شب شود از مسجد درخانه رویم
باز گیریم به کفجام شراب احمر
من ننوشم به شب قدر ولی هیچ شراب
تا مگر قدرم قدری شود افزون ز قدر
همه اعمال شب قدر به جا آرم از آنچ
درحدیث است وخبر داده از آن پیغمبر
نیم شب نیز بخوانم به خشوع و به خضوع
آن دعائی که ابو حمزه همی خواندسحر
چون که فارغ شوم از خواندن قرآن ونماز
هم پدر را به دعا شاد کنم هم مادر
پس کنم سجده وجز وصل تو ومرگ رقیب
مطلبی دیگر خواهش نکنم از کرکر
به شب عید بیارایم لیکن جشنی
که بود حسرت سلجوق شه و شه سنجر
کاسه در خوان نهم ازکاسه فرق فغفور
پرده بردر کشم از دیبه روی قیصر
مشک سایم چو سر زلف تو اندر هاون
عود سوزم چوخم جعد تو اندر مجمر
ساقی از یک جا با بانگ دف و بربط و نی
هی بریزد زگلوی بط خون کوثر
مطرب از یک سوبا نشئه صهبا به فلک
زهره را گوش کند کر ز نوای مزمر
فکند آن یک بیهوشش اندر دهلیز
غنود این یک سرخوش ز می اندر منظر
صبح چون گشت بشوئیم رخ وروآریم
به درفخر جهان قدوه ارباب هنر
تهنیت گویم وبنشینم وزآن پس خوانم
مدح شاهنشه دین فاتح خیبر حیدر
بلند اقبال : قصاید
شماره ۹ - تنم از روزه ماه رمضان شد چو هلال
تنم از روزه ماه رمضان شد چو هلال
شکر لله که عیان گشت هلال شوال
دل خونین من از طعنه زاهد می دید
آنچه از نشتر فصاد بیند قیفال
رندی ار گفت حرام است می او را بزنند
کاسم می برده ای توخون تو گردیده حلال
روزی از بهر عبادت شدم اندر مسجد
زاهدی دیدم بنشسته به صد جاه وجلال
رفتمش پیش سلامی به ادب کردم وگفت
از ره طعنه که چونی چه کنی کیف الحال
هان چه گردیده که کاهیده چنینت تن و جان
هان چه گردیده که لاغر شدت این سان پرو بال
گفتم از روزه چنین گشته تنم زار ای شیخ
کافتم از ضعف به خاک ار بوزد بادشمال
تن رنجور من از روزه به جان تو قسم
گشته از مویه چو موئی شده از ناله چو نال
طرفه شوخی بگذشت از بر زاهدناگه
که ز رشک رخ او بود تن مه چو هلال
جلوه هی هی چو خرامیدن طاووس بهشت
غمزه وه وه چو نگه کردن رم کرده غزال
روی نیکوی وی انوار جمال مهدی
چشم جادوی وی آشوب زمان دجال
دیدمش هست به دنباله چشمش خالی
که دوچشم خود او نیز بدش از دنبال
شیخ سرگشته چو این دید دل از دستش رفت
واندر افتاد به پا تا به سر وی زلزال
گفتم ای شیخ چه رو داد وتو را حال چه شد
که چنین کرد تو رانفس ستمگر پامال
گفت دل از کف من رفته ملامت چه کنی
به مکافات من ای کاش زبانم بد لال
ندهم طول سخن مختصری عرض کنم
زآنکه گفته اند ز تفضیل بود به اجمال
زاهد خون جگر بی دل ودین از مسجد
رفته در خانه خودچون به بر اهل وعیال
جمع گشتند همه گردوی و دیدندش
که چوگیسوی بتان گشته پریشان احوال
زن او گفت که رنجوری وی سرسام است
که جوایب ندهد هر چه نمائیم سؤال
خواهرش گفت که صدبار فزونتر گفتم
کاخر از بسکه کند منع کشندش جهال
دخترش گفت که باشد زعطش این حالت
روزه است ار نه علاجش کنم از آب زلال
پسرش گفت به دل امشب اگر جان بدهد
کس به فردا به جهان نیست چومنفارغ بال
وجه یک جرعه میم حال نگردد ممکن
گر بمیرد بشوم صاحب صد الف اموال
اول آن سیم تنی را که بود منظورم
به وثاق آرم وبخشم بسی او را زر ومال
پشت پا بر همه آفاق ز نیم و شب و روز
هی بگیریم بکف جام ز صهبای وصال
هر زمان کز دو لبش خواهش یک بوسه کنم
هم سر بدره گشایم به کرم هم خرطال
پس از آن آیم و صد خروار انگور خرم
خود کنم دانه بدست وکنمش خود پامال
پس بریزم همه را در خم قیر اندوده
گاه و بیگه زنمش لطمه رسد تا به کمال
آورد کف چو خمی بر لب چون بختی مست
پس بنوشیم هی از وی قدح مالامال
گر کسی گوید گردیده فلانی نااهل
سهل باشد نکنم هیچ به او جنگ و جدال
روزکی چند روم مسجد و برجای پدر
پیش استم به نماز و کندار بخت اقبال
مجتهد گردم ومن جازله الحکم شوم
مبتدا را چو بدانم ز خبر وصل از حال
تا نگویند که گردیده فلانی بی دین
رشوه یک پول نگیرم ز کسی تا دو سه سال
ز آن سپس هر که ز من خواهد گیرد حکمی
زر و سیم ار ندهد گیرم از او با تیتال
الغرض افتاد آن زاهد ونزدیک رسید
که کنداختر عمرش همه سر روبه وبال
آن یکی رفت وبه بالینش طبیبی آورد
نبض او دید و بدو داددوای اسهال
آن یکی رفت که مستقبل احوالش را
از کم وکیف دهد شرح به پیشش رمال
شخص رمال بگفتش ز مریضی است ضمیر
زآنکه در خانه شش آمده انگیس به فال
نتوان گفت کز این رنج بردجان سالم
ساحری کرده بدوسحر وندارد ابطال
مختصر روز دگر زاهد دلداده چومرد
مالکانش همه کردند بروح استقبال
شب بخوابیدم و درخواب بدیدم که بود
زار ورنجور و پریشان واسیر اغلال
رخ او گشته ملون به مثال قطران
تن وی گشته مشبک به شبیه غربال
عقل و دانش ز سرم کردند آهنگ گریز
میزدندی به سرش بسکه دمادم کوپال
رفتمش پیش وبگفتم بخدا با من گوی
کاین عذاب از چه کنندت چه تو را بوداعمال
گفت منزاهدم وخود تو مرا بشناسی
کز عبادت بجهان کس نبدم مثل وهمال
روزها روزه بدم تا شب وشب ها تا صبح
کار من بود مناجات به رب متعال
سال ها بسته بدم لب پی ذکرش چون میم
روز وشب بود قدم خم به رکوعش چون دال
ذره ای لیک بد اندر من خود بینی وکبر
کس به خود بینی یا رب نشود هرگز ضال
ساقیا باده بده تا شوم از خود بی خود
عمر بگذشت به تعجیل مفرما اهمال
خیز و زآن آب چو آتش دو سه پیمانه بیار
مگر از لوح دل خویش بشویم بلبال
مطلعی گویم وفردا که بود عید سعید
چوب بر طبل بشارت چوبگویدطبال
خیزم از جا و پی دفع خمار می دوش
صندلی سایم وبر جبهه کنم استعمال
روی آرم به در حضرت نواب آنکو
کس به دوران نبود همچو وی از فضل نوال
ای که داده است خداوندترا جاه وجلال
به تو شدختم بزرگی و جوانی و جمال
بخل در ذات شریف توچو مو در کف دست
نه کسی دیده نه بشنیده که امری است محال
رود اروند بود پیش سخایت قطره
کوه الوند بود نزدعطایت مثقال
دهر دارد به تو زینت چوتن شخص به روح
شهر دارد به تو زیور چورخ دوست به خال
پشه ای گردداهانت ز تو بیند چون پیل
ضیغمی گردد اعانت ز تو یابد چو شغال
تیره حال است ز همت به برت حاتم طی
پیره زال است ز شوکت به برت رستم زال
بسکه دارند پی خدمت توحرص آیند
سرنگون از رحم مادر از آنرو اطفال
سوی دریا گذرد گر که سموم قهرت
زیر آب اندر بریان بشود ماهی وال
هر چه در وصف تو آید به خیال افزونی
آنچنانی که تویی وصف توناید به خیال
نبود بار دوصد خدمت تو بر یک دل
یک عطای تو بودبار هزاران حمال
به دعا ختم کنم تا که ملامت نرسد
ورنه از قافیه بر من نبود تنگ مجال
تا که از هجر شود دلبر طناز عزیز
تا که از وصل بود در دل عشاق آمال
تا همی نیمه هر ماه هلال آید بدر
تا همی آخر هر ماه شود بدر هلال
بادهرساعتی از عمر تو صد روز و شود
هر یکی روز دوصدماه ومهی سیصد سال
بلند اقبال : ترکیبات
شمارهٔ ۸ - تضمین با غزل خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی (رحمه الله علیه)
شورش حشر به هر راهگذار می بینم
سیل خوناب جگر تا به کمر می بینم
تلخی زهر هلاهل ز شکرمی بینم
این چه شوری است که در دور قمر می بینم
همه آفاق پر از فتنه وشرمی بینم
ساقی دهر به دوران من درد آشام
جام می خون دل و دیده همی ریخت به جام
صبح امید مرا کرده فلک تیره چوشام
هر کسی روزبهی می طلب از ایام
علت آن است که هر روز بتر می بینم
ای فلک جور توتا کی ستمت تا چنداست
هر کجا بی سروپائی است به دولت بالان
هر کجا یوسفی او راست مکان در زندان
اسب تازی شده مجروح به زیر پالان
طوق زرین همه بر گردن خر می بینم
الله الله که جهان پر شده از فتنه و شر
عاشقان را بنگر تشنه به خون دلبر
اختران راحسد آید که بینندقمر
دختران را همه جنگ است وجدل با مادر
پسران راهمه بدخواه پدر می بینم
دل ما را غم آفاق مکدر دارد
نیست یک تن که زدل بار غمی بردارد
هیچ رأفت نه مسلمان ونه کافر دارد
هیچ رحمی نه برادر به برادر دارد
هیچ شفقت نه پدر را به پسر می بینم
به جهان غم مخور از کهنه ونو نیکی کن
گر گذاری سرو جان را به گرو نیکی کن
گندمت می ندهد کشته جو نیکی کن
پند حافظ بشنو خواجه برو نیکی کن
که من این پند به از در و گهر می بینم
بلند اقبال : قطعات
شمارهٔ ۷ - درجواب جناح حاج «شوریده شیرازی» فصیح الملک
ای صبا رو ز من اندر برمجد الشعرا
گوکه ای ازهمه صاحب نظران بهترکا
چند شعری که فرستادی وپرسیدی حال
بود از دلبرکان الحق دلبرترکا
نر خری خواسته بودی که فرستم به برت
بفرستادم وشو بهرش مدحت گرکا
گرد سم گرد کفل پهن جبین پهن بغل
هیچ نقصی به تنش نیست ز پا تا سرکا
باشدش از سپری پهن ترک پیشانی
گوش او هست بسی تیزتر از خنجرکا
در سیه شب کسی از دور گر او را بیند
از سفیدی به گمانش که بود اخترکا
خرگو این است وچنین است یقین است یقین
که خر ار خوب بد به بود از اشقرکا
خر شاهان نبود لیک بودشاه خران
می سزدگر بنهی بر به سرش افسرکا
نیست بحرانی از اولیک نسب گردانی
هست بحرانی اورا پدر ومادرکا
بو به سرگین کنداما نزندهی کچکا
پس ماده دود اما نکشدعرعرکا
لیک گاهی که کشدعرعر از عرعر او
می شودگوش ملک ها به فلک ها کرکا
اگر آید بدت از عرعر او عیبش نیست
خر چنین است به چشم بدیش منگرکا
مر نه خلاق جهان گفته در اوصاف خران
که زهر صوت بود صورت خران انکرکا
تاکنون هیچ به پشتش نرسیده است قشو
خاردار پشت به دندان نشمارش گرکا
نعل بر پای ندارد قدمی گر لنگد
شده سائیده سمش نیست ز درد ورکا
عاشق کاه وجو است وبه وصالش نرسد
از غم هجر بوده باشداگر لاغرکا
یک دوماه دگر ار بود دراینجا می شد
ز استخوان تن او شخص کند مسطرکا
از جو وکاه نباشد دلش آگاه ولی
گاهی از راه نیارد کمی از صرصرکا
گر خوردکاه وجوی یا علف وبرگ موی
رود آنگونه که گوئی بوداو را پرکا
می تواند کهدمی سیر کندگردجهان
گرد آن نقطه در دایره چون پرگرکا
خواهی ار خوب بدانی به چه اندازه دود
با خیال است به تک نیک به یک لمبرکا
راهها راکه نرفته چنان است بلد
که توگوئی ز پی دزد رود پی برکا
گفته بودی که ز اشعار مرا معجزه است
می سزدگویم اگر هستم پیغمبرکا
پس ده از کاه کشان کاهش وجو از جوزا
چون براقت چو برد بر فلک اخضرکا
تا شود زود ترک فربه ونیکودم ویال
کن سفارش متوجه شودش مهترکا
هان نصیحت کنمت محترمش دار وعزیز
نه که سرگین کنیش بالین یا بسترکا
چندروزی که در اصطبل توماندنه عجب
که شود شاعرکی همچو فلان سرورکا
گرکند سرکشی وگرزند از پای لگد
گو به گوشش خرکا ای خرکا ای خرکا
یاد از ان روز بیاور که دراحشام بدی
خسته ومانده تر ازهر شتر و استرکا
گر بخواهی بفروشیش به قیمت بفروش
هم برش کن به ترازوی به سیم و زرکا
نه چه گفتم که فزون است بسی قیمت او
با زر وسیم نمائیش اگر همبرکا
هست شعر من ومجدالشعرا در شیراز
گوکه از هند نیارنددگر شکرکا
بسکه از دولت دلدار بلنداقبالم
هی بریزد ز دهان قلمم گوهرکا
بلند اقبال : قطعات
شمارهٔ ۳۱ - قطعه
سه رسدکرده پریشانی عالم را چرخ
دو به من داده یکی را به خم طره یار
تنگتر گشته مرا دل به بر از دیده مور
تلختر گشته مرا کام ز زهر دم مار
زرد رخ گشته ام ار رنج والم همچو ترنج
خون جگر گشته ام از غصه وغم همچو انار
صابر همدانی : غزلیات
شماره ۳ - ندهد دست اگر دولت دیدار مرا
ندهد دست اگر دولت دیدار مرا
آخر الامر کشد دوری دلدار مرا
پیش نگرفتم اگر راه بیابان جنون
زلف زنجیر وشت بود نگهدار مرا
نزدم بیهده اندر ره عشق تو قدم
سیرها گشته در این راه پدیدار مرا
شد چو منصور دگر راز من از پرده برون
دار کوتا که رها سازد از این دار مرا؟
(صابرا) چون دهن یار شد این قافیه تنگ
نه عجب پاره شد ار پرده ی پندار مرا
صابر همدانی : غزلیات
شماره ۱۷ - هر کجا هست دل آزار، دل زاری هست
هر کجا هست دل آزار، دل زاری هست
پای مگذار در آنجا که دل آزاری هست
شود از مرغ هوا قدرت آزادی سلب
اندر آن باغ که صیاد ستمکاری هست
ز آه سرد دل ما این همه غافل منشین
ایکه امروز ترا گرمی بازاری هست
فرصت از دست مبادا دهی ای بلبل مست
تا که در ساحت گلشن ز گل آثاری هست
هر که گفتت: بره یار وفادار بمیر
گو: در این شهر مگر یار وفاداری هست؟
نشود دستخوش غارت گلچین (صابر)
آن گلستان که حفاظش در و دیواری هست
صابر همدانی : غزلیات
شماره ۲۴ - در جهان زاغ اگر دعوی شهباز کند
در جهان زاغ اگر دعوی شهباز کند
مشت خود را بر مرغان چمن باز کند
ز آنکه شهباز نه تنها هنرش پرواز است
ورنه هر مرغ توانست که پرواز کند
کار هر بوالهوسی نیست دم از عشق زند
ساحر اینجا نتوان دعوی اعجاز کند
خواجه شو، بنده حرص و طمع و آز مباش
ای بسا فتنه که حرص و طمع و آز کند
تا دل از قید تعلق نشد آزاد چو سرو
خویشتن را نتوانست سرافراز کند
(صابر) این آن غزل نغز (غمام) است که گفت
«چون نسیم سحری پرده گل باز کند»
صابر همدانی : غزلیات
شماره ۲۶ - گر به دل آتش عشق تو شررها دارد
گر به دل آتش عشق تو شررها دارد
همچنان نالهٔ من نیز اثرها دارد
خبر از حال من و بلبل اگر می‌جویی
من به شب گریم و او نغمه سحرها دارد
دور از قافله سالا مشو در ره عشق
هر که زین قافله دور است خطرها دارد
بره عشق منه بی مدد پیر قدم
چونکه این راه بسی کوه و کمرها دارد
(صابر)؟ این پاسخ (آزاد) شفیق است، که گفت:
«خام تا پخته شود زیر و زبرها دارد»
صابر همدانی : غزلیات
شماره ۳۹ - خرم آنروز، که بودیم من و او باهم
خرم آنروز، که بودیم من و او باهم
کرده بودیم بسان تن و جان خو با هم
در میان من و او بود اگر فاصله ای
اینقدر بود که بین گره و مو با هم
گر نه از سرو قد دوست نشان می جویند
پس چرا فاختگانند بکو کو با هم؟
چه زیان داشت گر از روز ازل میکردیم
عدل را پیشه بمانند ترازو با هم؟
دور شود ور ز بزمی که در آن بنشینند
دو سخن چین بداندیش جفا جو با هم
هر گلی راز ازل رنگی و بوئی دادند
گر چه هر لحظه خورند آب زیک جو با هم
(صابر)! از فرط شعف دست برافشان؛ که شدند
شاد زین طرفه غزل (خواجه) و (خواجو) با هم
صابر همدانی : غزلیات
شماره ۴۲ - بی سبب نیست که تنگ است دل غافل من
بی سبب نیست که تنگ است دل غافل من
دستبردی زده آن غنچه دهان بر دل من
زلفش از کارم اگر عقده گشائی نکند
من بر آنم که کسی حل نکند مشکل من
حاصلی گر بنظر میرسد از عمر منت
باری ای آتش غم آن تو و این حاصل من
هست تا شعله ی آهم، برو ای پرتو ماه
نیست محتاج چراغ دگر محفل من
من یکی زنده دل و خلق جهان مرده پرست
نیست جای عجب ار نیست کسی مایل من
خجلت مال نبودن کشدم در بر دزد
که تهی دست چرا می رود از منزل من؟
(صابر) امید که در انجمن افتد مقبول
نزد ارباب سخن گفتهٔ ناقابل من
وفایی مهابادی : غزلیات
شماره ۱۷ - گوشهٔ چشم توام گوشه نشین کرد ز خود
گوشهٔ چشم توام گوشه نشین کرد ز خود
معنی گوشه نشین هر که نداند این است
من چه دانم به جگر گاه مرا دست که زد
این قدر هست که سرپنجهٔ او خونین است
شرح گریان ز غم زلف تو ناید به قلم
ماجرای من سودازده صد چندین است
خواستم از دهنش بوسه، به تیغم زد و گفت:
هر که بی جا بزند حرف، سزایش این است
من فدای قدم آن که دلم داد به دوست
مرده را هر که کند زنده مسیحا این است
گر به تیغم بزنی دست ندارم زلبت
چه کنم جان من آخر، نه که جان شیرین است؟
عرق روی تو بر گردن تو ریخته است
یا که با صبح بهار آمده این پروین است
وفایی مهابادی : غزلیات
شماره ۳۵ - دل که با طره ی جانان سر سودا دارد
دل که با طره ی جانان سر سودا دارد
روزگارش که پریشان گذرد جا دارد
شمع را سوزش پروانه به جایی نرساند
یار در کشتنم از ناله چه پروا دارد!
دهن تنگ ترا خنده اگر معجزه نیست
پس چرا تنگ شکر عقد ثریا دارد؟
یک زمان بخت من از خواب گران در نشود
یادگاری است کزان نرگس شهلا دارد
از غم طوبی و فردوس فراغی دگر است
هر که با یاد تو در کوی تو مأوا دارد
زلف را خم شده در پیش خطش دیدم و گفت:
رو سیه آن که به نو کیسه مدارا دارد
از من غم زده دل می طلبد غمزده ی دوست
دوستان! دلبر ما نرگس گویا دارد
گفتم: از لعل لبت بوسه «وفایی» طلبید
گفت: دیوانه که از هیچ تمنا دارد
وفایی مهابادی : غزلیات
شماره ۴۴ - آن شکر خنده به وصل، دهنم شاد نکرد
آن شکر خنده به وصل، دهنم شاد نکرد
غلطم باز گر از هیچ کسی یاد نکرد
آن چه من در غمت ای خسرو خوبان کردم
به شکرخندهٔ شیرین تو فرهاد نکرد
ناوک ناز تو نازم که به یک چشم زدی
زخم ها کرد به دل، خنجر جلاد نکرد
تا که را طلعت و بالای تو یغما که نساخت
راه گلزار نزد غارت شمشاد نکرد
پای بند غم تو کیست در آفاق که نیست
سرو را حسرت بالای تو آزاد نکرد
داغم از گریه که شد باعث رسوایی من
کیست کز دست جگر گوشه ی خود داد نکرد
تو شکر خنده چنانی که به هر جا گذری
نیست جایی که دهانت شکر آباد نکرد
سوخت از آه «وفایی» جگر سنگ، ولی:
اثری در دل آن ترک پری زاد نکرد!