تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۹۷ - همره قافلهٔی روبرهی باید کرد
همره قافلهٔی روبرهی باید کرد
جای در میکده یا خانقهی باید کرد
کس بخود راه بسر منزل جانان نبرد
جان من پیروی خضر رهی باید کرد
به تزلزل نتوان عمر گرامی گذراند
دل خود ساکن آرامگهی باید کرد
غافل ای غافله سالار ز وامانده مباش
در پی غافله گه گه نگهی باید کرد
شکر آسودگی خاطر و سرشاری حال
پرسشی گاه ز حال تبهی باید کرد
صرف مالی که بجا نیست چراغیست بروز
روشن این شمع بشام سیهی باید کرد
خویش را مرده مپندار و پی سامان کوش
سر بتن داری و فکر کلهی باید کرد
نروند از در حق شاه و گدابی مقصود
رو بدرگاه چنین پادشهی باید کرد
حد ما نیست چو ترک گنه البته صغیر
طلب عفو پس از هر گنهی باید کرد
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۹۹ - مردم چشم تو نازیم که در پرده درند
مردم چشم تو نازیم که در پرده درند
واندر آن پرده ز مردم بملا پرده درند
دهنت هیچ و از آن هیچ بعشاق چنان
کار تنک است که از هستی خود بیخبرند
رسته گرد لب شیرین تو خط مشگین
یا که موران سیه جمع بدور شکرند
رنج خود کم کن و عشاقت از این بیش مکش
زانکه این طایفه را هر چه کشی بیشترند
وادی عشق تو را بی سر و پا باید رفت
زین سبب جملهٔ عشاق تو بی پا و سرند
چون بخوبان نشوم رام که از گندم خال
این بهشتی پسران راه زنان پدرند
همه چشمی نبود در خور آنروی صغیر
قابل دیدن رخسار وی اهل نظرند
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۰۰ - هر که را بوئی از آن طرهٔ پرچین‌ آمد
هر که را بوئی از آن طرهٔ پرچین‌ آمد
فارغ از مشک خطا و ختن و چین‌ آمد
آب و رنگ رخ یار است که در باغ عیان
از گل و لاله و از سنبل و نسرین‌ آمد
چکنم گر نشوم کافر عشقش که مرا
غمزه اش راهزن عقل و دل و دین‌ آمد
باز آید دل از آن طرهٔ چون پر غراب
باز اگر صعوهٔی از چنگل شاهین‌ آمد
تلخ باشد بنظر تیشه زدن بر سر لیک
آنچه بر کوهکن‌ آمد همه شیرین‌ آمد
خوش بود حالت آن عاشق دلخسته صغیر
که نگارش بدم مرگ به بالین‌ آمد
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۰۹ - زلف از شانه بروی چو قمر میریزد
زلف از شانه بروی چو قمر میریزد
یا که بر برگ سمن سنبل تر میریزد
هر دلی کی هدف ناوک نازش گردد
غمزه اش خون دل اهل نظر میریزد
گر نقاب افکند از روی جود آنزهره جبین
حسن او آبروی شمس و قمر میریزد
با که گویم که همی کام مرا دارد تلخ
آنکه از قند لبش تنگ شکر میریزد
دامنم رشگ گلستان شده بس دیده بر آن
با خیال رخ او خون جگر میریزد
کی شوم شاد که هر دم پی آزردن من
فلک بوقلمون رنگ دگر میریزد
افتد از قدر چو از مرد هنر گردد دور
می شود زشت ز طاوس چو پر میریزد
گنج بیند چو نشد مایهٔ خود از خجلت
رو نهان می‌کند و خاک به سر میریزد
حرص دزدیست که او را نکنی گر زندان
خون عیسی ز پی بردن خر میریزد
بحر رحمت متلاطم کند آنقطرهٔ اشگ
که ز چشم تو بهنگام سحر میریزد
تا ثنا خوان شهنشاه نجف گشته صغیر
سخنش آب بر روی در و گهر می‌ریزد
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۱۳ - سر عشقت بدل خسته نهان خواهم کرد
سر عشقت بدل خسته نهان خواهم کرد
ور زند دم بکسی قطع زبان خواهم کرد
دل و دین تاب و توان صبر و شکیبا تن و جان
همه ایثار تو ایجان جهان خواهم کرد
تا بماند به جهان نام و نشانی از من
خویش در راه تو بی نام و نشان خواهم کرد
تا که بر دامن نازت نه نشیند گردی
سیلها در رهت از اشگ روان خواهم کرد
طاق ابروی توام در ازل‌ام د بنظر
تا ابد سجده بر آن قبلهٔ جان خواهم کرد
هر چه غیر از تو بود جمله ز کف خواهم داد
هر چه فرمان تو باشد همه آن خواهم کرد
نه همین در ره عشقت ز جهان میگذرم
بلکه قطع نظر از کون و مکان خواهم کرد
در قیامت بتو مشغولم و در روی تو مات
اعتنا کی بجحیم و بجنان خواهم کرد
تا گل روی تو دارم بنظر همچو صغیر
بلبل آسا همه دم شور و فغان خواهم کرد
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۱۶ - چون بدل ناوک آن شوخ پری زاد‌ آمد
چون بدل ناوک آن شوخ پری زاد‌ آمد
شست او را ز دل آواز مریزاد‌ آمد
دوش می‌گفت که با آتش عشقم چونی
ای عجب از من دل سوخته اش یاد‌ آمد
ای پری رو که تنت هست بنرمی چو حریر
سخت تر از چه دلت ز آهن و فولاد‌ آمد
دیگران نقل و می‌و بوسه گرفتند از تو
این منم کز تو نصیبم همه بیداد‌ آمد
تا ابد باد در میکده یارب مفتوح
زانکه هر غمزدهٔی رفت در آن شاد‌ آمد
هر که طفل دل خود داد بشاگردی عشق
به هنرهای جهان یکسره استاد‌ آمد
چند ای شمع شرر بر پر پروانه زنی
باخبر باش پی کشتن تو باد‌ آمد
بعد از آنی که ز شفقت دل شیرین شد نرم
آهنین تیشه شد و بر سر فرهاد‌ آمد
دوش بنوشت چو شرح ستم یار صغیر
دفتر اوراق شد و خامه به فریاد‌ آمد
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۱۸ - ایدل این شوخ پریوش که چنین میگذرد
ایدل این شوخ پریوش که چنین میگذرد
باخبر باش که غارتگر دین میگذرد
این صنم عمر عزیز است مگر یا شب وصل
یا مگر عهد شباب است چنین میگذرد
در کمینم که ببوسم لب لعلش آری
تشنه لب کی ز سر ماء معین میگذرد
شهریاری که شهانند گدای در او
کی بسر وقت من گوشه نشین میگذرد
روی خود را دمی ای شوخ در آئینه ببین
تا بدانی چه بعشاق حزین میگذرد
گندم خال تو نازم که بیک جلوهٔ آن
بوالبشر از سر فردوس برین میگذرد
تا که سرو قدت آید بکنارم روزی
جوی اشگم به یسار و به یمین میگذرد
هست در فقر صغیرا گهری کز پی آن
پور ادهم ز سر تاج و نگین میگذرد
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۲۱ - هر زمان زلف چو زنجیر توام یاد آید
هر زمان زلف چو زنجیر توام یاد آید
دل دیوانه‌ام از غصه به فریاد آید
کبک قد تو مگر دیده که در طرف چمن
خنده اش بر قد سرو قد شمشاد آید
ز آه من روی تو افروخته گردد آری
گردد افروخته آتش چو بر آن باد آید
من که بی یاد مه روی تو نتوانم بود
چه شود کز منت از مهر دمی یاد آید
شب هر جمعه بدان ذوق بمیخانه روم
که مرخص شده طفل از بر استاد آید
کام شیرین شودم تلخ و سرشگم گلگون
هر دمم یاد ز ناکامی فرهاد آید
نتوان گفت که ناید بسرم یار صغیر
آید‌ اما چکنم کز ره بیداد آید
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۲۳ - یار بی پرده عبث پرده ز عارض نگشاید
یار بی پرده عبث پرده ز عارض نگشاید
رونما جان طلبد تا ندهی رخ ننماید
از وفا نام مبر در بر آن شوخ که با وی
هر چه مهر تو شود بیش جفایش بفزاید
لاف از عقل و دل و دین بر آن مه نتوان زد
که بیک غمزهٔ چشم سیه این هر سه رباید
هر نفس می‌طلبم کام خود از یار و لیکن
ترسم آخر نفسم در عوض کام برآید
منکه در عشق توام خون جگر آب وضو شد
جز بمحراب دو ابروی توام سجده نباید
نیست انصاف که یار دگری بر تو گزینم
که بود در تو ز حسن آنچه ترا باید و شاید
شب غم روز جنون زاد برای تو صغیرا
می ندانم دگر ا ین روز برای تو چه زاید
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۲۴ - اگر از عشق به طور دلت اشراق آید
اگر از عشق به طور دلت اشراق آید
ارنی گوی تو را انفس و آفاق آید
نه عجب باشد اگر خرمن گردون سوزد
برق آهی که برون از دل عشاق آید
ایکه مشتاق نیی بهره ز دیدارت نیست
کاید آن شوخ ولی از در مشتاق آید
طاق و جفتی بود ابروش که هر گه نگرم
دل شود جفت غم و طاقت جان طاق آید
غم یار ارچه بود زهر چو شهدش نوشم
زانکه در خاصیت این زهر چو تریاق آید
دل خود چاک کن از غم که هنرهای قلم
در حقیقت به ظهور از زدن فاق آید
تا ابد لطف ازل یار یود ورنه کسی
کی تواند بدر از عهدهٔ میثاق آید
رو باخلاق نکو کوش که کام دو جهان
حاصل از بهر تو در نیکی اخلاق آید
همه آیند به میخانه ولی ممکن نیست
شیخ نخوت منش و زاهد زراق آید
رو بزن جام کز این نکته خودآگاه شوی
در نظر شعر صغیرت اگر اغراق آید
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۳۸ - تیر رستم چو خدنک مژه ات تیز نبود
تیر رستم چو خدنک مژه ات تیز نبود
تیغ او چون خم ابروی تو خونریز نبود
ز آنچه گفتیم و شنیدیم حدیثی الحق
چون حدیث سر زلف تو دلاویز نبود
چه بلایی تو که هرگونه بلا را بجهان
چون بدیدم جز از آن قد بلاخیز نبود
هر چه در میکده رفتم به میان عشاق
جز صفا و سخن معرفت‌ام یز نبود
هر چه در مدرسه رفتم به میان زهاد
غیر بحث و سخنان جدل انگیز نبود
آنکه پرهیز همی کرد ز اسم باده
یارب از مال یتیمش ز چه پرهیز نبود
تا بیاد لب جانانه سخن گفت صغیر
کی ز لب در عورض گفته شکرریز نبود
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۳۹ - بندهٔ پادشهی باش که درویش بود
بندهٔ پادشهی باش که درویش بود
پا بدنیا زده و عاقبت اندیش بود
نیست هرگز خبری پیش ز خود باخبران
کانکه دارد خبری بی خبر از خویش بود
گر خدا می‌طلبی از دل درویش طلب
بخدا عرش الهی دل درویش بود
پس از این راست رو و پیش رو قافله باش
راست رو در همه جا از همه کس پیش بود
پیش بدگو منشین تا نشوی رنجه از او
روش و عادت کژدم زدن نیش بود
چه ستمها که ز بوجهل رسید احمد(ص) را
خویش را دشمن نزدیک همان خویش بود
اهل هر کیش که هستی ز من این نکته شنو
کان پسندیدهٔ هر ملت و هر کیش بود
مکن آزار دل خلق که سنجیده صغیر
این گناهی است که از هر گنهی بیش بود
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۴۰ - همه صحبت ز فراق وز وصالش دارند
همه صحبت ز فراق وز وصالش دارند
عمر خود صرف جهانی بخیالش دارند
همه جویندهٔ آن جان جهانند ولی
اهل دل بهره ز دیدار جمالش دارند
خم از آن قامت عشاق بود کاندر دل
حسرت ابروی مانند هلالش دارند
رنجه از رنج و ملال غم عشقش نشوند
نظر آنانکه بغنج و بدلالش دارند
می طپد در قفس سینه همی مرغ دلم
هر کجا صحبتی از دانهٔ خالش دارند
هر کجا می‌گذرد مرغ دلم سنگ دلان
سنگ بر کف پی بشکستن بالش دارند
خون هم اهل جهان بهر جهان میریزند
با وجودیکه یقین خود بزوالش دارند
شود آن طایفه را عاقبت کار بخیر
که بهر ‌امر نظر سوی مآلش دارند
پا نمی لغزد از آن فرقه که مانند صغیر
دست بر دامن پیغمبر و آلش دارند
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۴۲ - بعد مرگ ار بسرم آن بت طناز آید
بعد مرگ ار بسرم آن بت طناز آید
عجبی نیست اگر جان بتنم باز آید
هر زمان دانهٔ خالش بخیالم گذرد
مرغ جان را بسر اندیشهٔ پرواز آید
ای عجب من طمع وصل زیاری دارم
کز پی کشتن عشاق بصد ناز آید
از کرامت بر لعلش که تواند دم زد
عیسی اینجا ز پی دیدن اعجاز آید
نشنوم بانگ مؤذن دگر از مسجد شهر
بس بکوش دلم از میکده آواز آید
زاهدا چون نکند بر تو اثر نالهٔ نی
سنگ در ناله ز جانسوزی این ساز آید
راستی در سر عشاق فزون گردد شور
مطرب بزم چو از شور بشهناز آید
چشم خوبنار کند راز دلت فاش صغیر
بین چها بر سرت از مرد غماز آید
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۴۶ - آنکه از دوری او دیدهٔ ما دریا بود
آنکه از دوری او دیدهٔ ما دریا بود
دور بودیم از او ما و خود او باما بود
سالها تشنه بماندیم و در این بود عجب
که ز ما یکدو قدم تا بلب دریا بود
پیش از آن کز حرم و دیر گذارند بنا
دل من در خم زلف صنمی ترسا بود
دوش در خواب بدیدم که برآمد خورشید
اثرش دیدن رخسار تو مه سیما بود
فاش شد عشق نهانم همه جا در بر خلق
چکنم حال دل از رنگ رخم پیدا بود
لذت عمر کسی برد که همچون لاله
بچمن در همهٔ عمر قدح پیما بود
عزلت آن داشت که در دار جهان با تنها
تن او داشت همی انس و دلش تنها بود
سخن زاهد اگر در دل ما جا نگرفت
جای دارد که همه بیهده و بیجا بود
پیر میخانه بنازم که گدای در او
سینه اش مطلع نوریست که در سینا بود
سر من خاک ره آن که به سر دل من
پیشتر زانکه بگویم سخنی دانا بود
ملکا غره مشو مالک ملکی که تراست
گه فریدون و گه اسکندر و گه دارا بود
جام بگرفتی و دادی بعوض جامه صغیر
شادمان باش که سود تو در این سودا بود
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۴۷ - غم عشقت نه همین قصد دل و جانم کرد
غم عشقت نه همین قصد دل و جانم کرد
که ره عقل زد و رخنه به ایمانم کرد
مات خود ساخت مرا چون که بمعنی نگرم
آنکه در صورت زیبای تو حیرانم کرد
همچو پرگار که در دایره سرگردانست
نقطهٔ خال تو سرگشته دورانم کرد
با چه تشبیه کنم لاغری خود که غمت
آن چه از ضعف نیاید بنظر آنم کرد
خاتم لعل تو در دست خیالم چو فتاد
مور بودم به ضعیفی و سلیمانم کرد
دوش در مجمع عشاق به من باد صبا
بوئی از زلف تو آورد و پریشانم کرد
بهر من صافی و روشن دلی و پاکی بس
چه غم ار عشق تو چون آینه عریانم کرد
میزبان ازل الحق به من اکرام نمود
که سر خوان غم عشق تو مهمانم کرد
مگرت راه بدریا بود ای چشمهٔ چشم
که بیک چشم زدن سیل تو ویرانم کرد
پیش از این بود مرا قفل خموشی بدهان
آن غزال حرم حسن غزلخوانم کرد
ز چه رو رایت رفعت به خور آسان نزنم
که خدا خاک در شاه خراسانم کرد
تا ابد دست من و دامن آن شاه صغیر
کز ازل او گهر فیض بدامانم کرد
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۴۸ - دل ز قید غمت ای دوست رها نتوان کرد
دل ز قید غمت ای دوست رها نتوان کرد
هست دردی غم عشقت که دوا نتوان کرد
میتوان دین و دل و عقل ز کف داد ولی
رشته ی زلف تو از دست رها نتوان کرد
تا دل جام نشد خون به لبانت نرسید
از تو بی خون جگر کام روا نتوان کرد
از فلک راستی و از دل من صبر و قرار
وز نکویان طمع مهر و وفا نتوان کرد
به ره کعبه ز پا رو به ره عشق ز سر
زان که طی مرحلهٔ عشق به پا نتوان کرد
در حقیقت چو ببینی دل و دلدار یکیست
آری از یکدیگر این هر دو جدا نتوان کرد
این من و ما که تو بینی همه باشد ز فراق
ورنه در وصل حدیث از من و ما نتوان کرد
منعم از می‌مکن ای شیخ که با پیر مغان
کرده‌ام عهدی و آن عهد خطا نتوان کرد
اشک مظلوم کند خانه ی ظالم ویران
در ره سیل بلا خانه بنا نتوان کرد
ای چراغ‌ امل افروخته غافل ز اجل
شمع روشن به ره باد صبا نتوان کرد
در صفا سعی نما تا به مقامی برسی
قرب حق درک جز از راه صفا نتوان کرد
غم عالم همه گر قسمت ما گشت صغیر
چه توان کرد که تغییر قضا نتوان کرد
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۵۰ - ندهی کام مرا از لب خندان تا چند
ندهی کام مرا از لب خندان تا چند
تشنه مانم بلب چشمه حیوان تا چند
ای که هر بی سرو سامان ز تو سامانی یافت
نکنی یاد من بی سر و سامان تا چند
بارها عهد به بستی و شکستی همه را
آخر ای سخت دل این سستی پیمان تا چند
شربتی هم بچشان ز آب وصالم ایدوست
میگدازی دلم از آتش هجران تا چند
ای غمت روز مرا کرده چو شب همچون صبح
در فراق تو زنم چاک گریبان تا چند
بامیدی که فتد دامن وصلت بکفم
ریزم از دیده تر اشک بدامان تا چند
دگر نراست ز وصل رخ تو خاطر جمع
من به یاد سر زلف تو پریشان تا چند
تنگ شد حوصله من به قفس ای صیاد
دور مانم ز تماشای گلستان تا چند
کافر آزردن کافر نپسندد بر خویش
ای مسلمان کنی آزار مسلمان تا چند
ای‌امیر عرب ای پادشه ارض و سما
تو به ارض غری و من بصفاهان تا چند
دارد ‌امید که آید بجوار تو صغیر
بنده را ره نبود بر در سلطان تا چند
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۵۳ - ساقی از رطل گران دوش سبکبارم کرد
ساقی از رطل گران دوش سبکبارم کرد
تهی از خویش به یک ساغر سرشارم کرد
کاش از این زودتر‌ام وختی استاد مرا
پیشهٔ عشق که وارسته ز هر کارم کرد
عجب از صورت زیبای تو ای معنی حسن
که تماشای تو چون صورت دیوارم کرد
جلوه داد آن که گل روی ترا در نظرم
سیر از سیر گل و گردش گلزارم کرد
بیشتر دارمت از جان خود ایدوست عزیز
گرچه عشقت ببر خلق جهان خوارم کرد
شکرلله شدم آزاد ز هر دام که بود
تا که تقدیر بدام تو گرفتارم کرد
سالها معتکف صومعه بودم آخر
عشقت انگشت نمای سر بازارم کرد
فخرم این بس بدو عالم که خدا همچو صغیر
یکجهت بندهٔ درگاه ده و چارم کرد
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۵۴ - کس از آن زلف و از آن خال نیارد دم زد
کس از آن زلف و از آن خال نیارد دم زد
که یکی راه ز شیطان و یکی ز آدم زد
خلق از مؤمن و کافر همه مفتون ویند
غمزه اش راه دل محرم و نامحرم زد
عقل بگذاشت بسی قاعده در کار ولی
عشق غالب شد و آن قاعده ها بر هم زد
چه کند گر نزند دم زانا الحق منصور
که خدا بین نتواند دگر از خود دم زد
درگه پیر مغان درگه نومیدی نیست
در گشایند کس ار حلقه بدان محکم زد
دادن تاج به تاج نمد آسان نبود
چرخ این سکه به نام پسر ادهم زد
پایهٔ رفعتش از چرخ برین میگذرد
هر که پا از سر همت بسر عالم زد
خنده بر کاسهٔ بشکسته درویش مزن
که از این کاسه توان طعنه بجام جم زد
شاید ار چون غزل خواجه نشد شعر صغیر
قطره پیداست که پهلو نتوان بایم زد