تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۸۰ - ایضا له
منم که کنج خرابات خانقاه منست
می صبوح زدن ورد صبحگاه منست
نبسته تیره گی کفر کله بر سر دیر
ز عشق مغچه بر چرخ دود آه منست
ز عشق ماه وشان داغهای تازه به بین
سراسر از اثر اختر سیاه منست
بجرم زندگی از هجر آن گل رعنا
حصار امن و امان من و پناه منست
برون ز میکده نایم که از حوادث چرخ
سرشک سرخ و رخ زرد عذرخواه منست
به دیر پیش بتی سجده آرزو دارم
خیال زهد ندارم خدا گواه منست
روم به میکده گاه خمار چون فانی
که باده دافع این حالت تباه منست
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۸۳ - ایضا له
مرا که جز به خرابات عشق راهی نیست
به غیر درگه پیر مغان پناهی نیست
ز بهر سجده بتی گر طلب کنم چه عجب
به غیر بت چو سرم را حواله گاهی نیست
به قتل من چه کشد غمزه ات صف مژگان
ز بهر مور کشی حاجت سپاهی نیست
ز اهل حسن خلاص است ملک دل بی تو
سپه چه کار کند در میان چو شاهی نیست
به صدق دعوی عشقم طلب مکن دو گواه
که اندرین سخنم جز خدا گواهی نیست
وفا ز جسم تو گر دل نخواست عیب مکن
به کس چنین طمع از ترک دل سیاهی نیست
مجو به دشت فنا سبزه و گل ای فانی
چرا کز آتش آهم درو گیاهی نیست
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۸۶ - تتبع خواجه
ز بحر چرخ بکشتی عمر صد خلل است
دواش بحر شراب و سفینه غزل است
می رقیق چو نقد حیات بی مثل است
بت شفیق چو عمر عزیز بی بدل است
به وصل او ندهم راه احتمال ای عشق
اگر چه پیش خرد این فسانه محتمل است
حدیث رند خرابات نیست جز تسلیم
که اهل خانقه است آنکه سربسر جدل است
رو ای فقیه که باشد فنا نتیجه عشق
ولیک عشق به دل نشاء می ازل است
امید قطع کن ای مرغ دل ز گلشن دهر
که دام طایر قدسی ز دشته امل است
ز قطع راه فنا وصل یافتی فانی
بلی مراد درین راه در خور عمل است
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۹۳ - تتبع خواجه
بیا که هاتف میخانه دوش پنهان گفت
به من حکایتی از سر می که نتوان گفت
چو گشت واقف ازین حال پیر باده فروش
میم به تهنیه داد و به لطف و احسان گفت
که ای گدای خرابات ناامید مباش
چرا که هاتف غیب آنچه بایدت آن گفت
ازان زمان که دلم نشاء یافت از می عشق
به خویشتن همه دشوار دهر آسان گفت
براه از سخن پیر دیر افتادم
که شیخ خانقه این نکته ها دگر سان گفت
از آن به لاله دلم خون شده درونم سوخت
که درد خون دل و رنج داغ هجران گفت
حدیث بستن زنار و بت پرستی من
به خلق عاقبت آن شوخ نامسلمان گفت
چو دل ز زلف وی آشفته بود از خاکش
هر آنچه پرسه نمودم همه پریشان گفت
کسی خلاص ز گرداب غم شد ای فانی
که زیر دور فلک ترک اهل دوران گفت
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۱۰۶ - تتبع خواجه
اگر چه پیر مغانم پیاله داد به دست
به عشوه مغبچه ام کرد مست و باده پرست
ز شیخ و خانقه و حور و روضه ام فارغ
مرا که پیر و جوانی چنین میسر هست
ببین بلندی چرخ برین و پستی خاک
نگون شدن چو نخواهی بساز خود را پست
خوشم ز مستی جام فنا به شکر همین
که نیستم ز می عجب و خود پرستی مست
بهر شکست که در زلف دلکش افکندی
هزار دل که درو بسته بود یافت شکست
دلا در آتش می سوز نقش هستی خویش
که هر کسی که نکرد این عمل ز خویش نرست
مده به رند خرابات عهد می ای شیخ
که قسمت این شده از ساقیان عهد الست
بیار باده بی اختیاری ای ساقی
که اختیار درین کارگه به دل نه نشست
وصال بایدت از خویش بگسل ای فانی
که هر که او ز خودی شد جدا باو پیوست
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۱۱۴ - تتبع مخدوم در طور خواجه
بیا که پیر مغان در سبو شراب انداخت
هوای مغبچه دلها در اضطراب انداخت
نه ساقی از خوی رخسار خود چکاند به جام
پی نشاط دل من به می گلاب انداخت
بجست اهل طرب را پی نشاط صبوح
ولی چو دید مرا خویشرا به خواب انداخت
ز چرخ کار به جز تاب و پیچ نیست خوش آن
که پیکرش را به گرداب می به تاب انداخت
گهی فغان که کند ابر لرزه دان به یقین
که آه سرد من آن لرزه در سحاب انداخت
اگر نه رند ز جلاد غم گریخته بود
چرا به میکده خود را بصد شتاب انداخت
چه غم ز خاک مذلت چو خویش را فانی
به خاک درگه شاه فلک جناب انداخت
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۱۱۵ - مخترع
اگر ز عین جفا چشم او دلم بشکست
چه مردمی متوقع بود ز کافر مست
مرا که مرغ دل از قید دام فارغ بود
به حلقه موی یکی طره شد دگر پا بست
چو نخل قد تو در باغ سینه بنشاندم
به سینه تیر تو چون نخل دیگرم ننشست
خودی فروخته رندان می مغانه خرند
نه خود پرست چو شیخ است رند باده پرست
ز اوج میکده نایم به بام چرخ فرو
که همتم نکند میل سوی منزل پست
ز دست مغبچه می نوش سازم ای زاهد
که هست کوثر و حور این دو در جهان گر هست
به باده هستی خود را بشوی ای فانی
که از هزار بلا رست آنکه از خود رست
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۱۱۶ - در طور خواجه
بیا که پیر مغان جام پر ز صهبا ساخت
ز بهر دردکشان بزم می مهیا ساخت
مرا به مجمع رندان رسید صف نعال
ازانکه مغبچه در رو بروی من جا ساخت
سبوکشان دهم صاف باده قسمت کرد
نه بهر صدرنشینان قدح مصفا ساخت
سبو مکرر و در پیش چند جام و تغار
همه پر از می و عاری ز باده پالا ساخت
ز خیل مغبچگان نیز چند ساقی را
ز بهر خاطر رندان باده پیما ساخت
مغنیان خوش الحان به وقت رقص و سرود
به نقد دین حریفان ز بهر یغما ساخت
چو گشت مغبچه ساقی و دور گردان شد
مرا هنوز قدح نارسیده رسوا ساخت
به بردن دل و دین مجمعی بدین آئین
نیافتم ز کجا پیر دیر پیدا ساخت
ازین شراب کسی کام یافت ای فانی
که رسم خویش فنا ساخت بلکه افنا ساخت
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۱۱۹ - تتبع خواجه
کسی که ملک دلش کرد خیل غم تاراج
پی عمارت آن غیر باده نیست علاج
جنون و عشق بتان باعثم به رسوائیست
کجاست می که مهیا شدست مایحتاج
به کوی عشق میان گدا و شه فرق است
که پیش یار خود آن یک سرافکند این تاج
عوض به جام می لعل چیست ملک دلم
چه جوهر است که هستش بها به ملک خراج
بیا به میکده زاهد که می معالج شد
ترا به خبط دماغ و مرا به ضعف مزاج
چو فانی آمده محتاج و تو به حسن غنی
زکات را به سپارش نباشدش محتاج
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۱۲۰ - مخترع
نسیم صبح نمود از تغار صهبا موج
چو باد شرطه که آرد ز روی دریا موج
به باده زورق می را گر افکنی باشد
چو کشتی ای که به دریا روان بود با موج
پی هلاک حریفان ز حله دختر رز
نموده هر طرف از لاله رنگ خارا موج
شبی که بود برش غیر مردم از غیرت
ازان سبب که فکندم به بحر سودا موج
ز چین ابرو و چاه ذقن فرو گشتم
چرا که هست ز گرداب غرقه ها تا موج
مگر برآوردم از بحر باده موج کرم
غریق را نبرد بر کنار دریا موج
نگر به بحر فنا شرح حال فانی خوان
ازان خطوط که سازد ز لجه پیدا موج
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۱۳۱ - تتبع خواجه
بیا که لشکر دی خیل سبزه غارت کرد
بسوی باده ز یخ شوشه ها اشارت کرد
ز باده جوی حرارت که رفت آن کآتش
بگرم رویی خود دعوی حرارت کرد
بریم دفتر و سجاده بهر می سوی دیر
«که سود کرد هرانکس که این تجارت کرد»
خوش آن کسیکه درین فصل توبه چون بشکست
گناه خود بشکست خودی کفارت کرد
شراب گشت به ما باعث خرابی ها
خداش خیر دهاد ار چه پر شرارت کرد
هوای میکده عشرت فزاست باده فروش
مگر بآب می این خانه را عمارت کرد
ز لوث زهد ریای معاشری شد پاک
که بهر سجده به ابریق می طهارت کرد
چو سر بکوه و بیابان نهی دلی دریاب
که یافت حج قبول آنکه این زیارت کرد
ز لفظ بگذر و معنی طلب کن ای فانی
که اهل معنی ابا ز آفت عبارت کرد
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۱۳۶ - مخترع
لبت که برگ گل تر به باده آمیزد
دگر عجب که مسیحا ز باده پرهیزد
به عشوه نرگس شوخت به طرفة العینی
هزار فتنه ز هر گوشه ای برانگیزد
دلم ضعیف و می تندوش مگر ساقی
گلابی از خوی رخسار بر قدح ریزد
دل از خیال میان تو هر زمان خود را
چو لولیان بلاغت ز ریشه آویزد
صفا ز باده دوران مجو چنین که سپهر
غبار فتنه ز پرویزن بلا بیزد
عجب که زهره پس کار خویش بنشیند
بناز شاهد ما چون برقص برخیزد
نه ایستد خرد حیله گر به کشور عشق
چو شیر شد یله رو به ز رخنه بگریزد
دلم ز کثرت شغل صراحی می سوزد
بنور شمع چو پروانه ای که بستیزد
هر آنکه مغبچه و باده خواست چون فانی
به خاک دیر مغان خون دل برآمیزد
امیرعلیشیر نوایی : فصول اربعه
فصول اربعه: دی
ز خرگه فلک آتش نهفت دود سحاب
درا به خرگه و آتش فروز از می ناب
نمونه بهر مشمع نمود قوس قزح
پی لفافه خرگاه آسمان ز سحاب
اگر نه ابر لفافست بهر خرگه چرخ
ز تار قطره چرا هر طرف کشید طناب
ز بسکه سیم فشان گشت ابر سیمابی
ز سیم برف زمین شد چو قلزم سیماب
ز بحر دی اگرت آرزو بود در عیش
بیا و کشتی دریای لعل را دریاب
شهیست گلخنی از شعله وز خاکستر
که هست آن یکش الطایی این دگر سنجاب
به سوی مغرب نارد شدن ز مشرق مهر
اگر نیفکند از ابر پل به روی خلاب
درامدن به رکابست و بردن سرما
در فنا شده گویا به پای خلق رکاب
هوا خزیده ز گرما در آهنین گنبد
به روی آب که یخ بسته قبهای حباب
مگو حباب که از شدت برودت دی
چو فرش سیم شده سطح مهره گرداب
فروغ عارض خوبان به گاه یخماله
بود چو بر فلک آب رنگ نور شهاب
چو بوم شعله شود پر زنان ز شدت برد
ز گال وار درو اوفتند خیل غراب
ز بس بیاض که بر چشمها رسید از برف
بسان سرمه عزیز آمده سواد تراب
مگوی سرمه که چون مشک ناب خاک سیاه
بزیر پرده کافور گون شده نایاب
ز پرده بین که سرشتست عنکبوت آسا
که در دهانش همه تار سیم گشته لعاب
به لرزه جثه مفلس ز شوق آتش تیز
مشابه دل مخمور از هوای شراب
شده چو جرز اصم گوش مفلسان ز سماع
که دو کتف شده بر رهگذار گوش حجاب
به جسم شخص تحرک نمانده جز لرزه
چو میت متحرک ز قدرت وهاب
در آب ماهی بی حس چو میخ رفته به خاک
به خاک مار فتاده بسان بسته طناب
گذشته چون ملخ از پشت هر طرف زانو
هر آنکه بوده بهم دست سای همچو ذباب
چو دیده شعله به رنگ پر ملخ جسته
درو بسان ملخ کرده خویش را پر تاب
درون حلقه چشم اشک بسته چون عینک
ولی به چشم ازان نی فروغ کسب و نه تاب
ز باد قاتل دی مرده آتش زردشت
که گشته از دم عیسیش زندگی نایاب
درین زمان که ز سوراخ سوزنی صرصر
چنان وزد که شود زو بنای عمر خراب
چو نار خانه طلب کن گرفته روزن او
درو چو دانه اش اخگر چو آب او می ناب
مغنیی و حریفی و ساقی دلکش
کزین سه چار نیاید عدد فزون به حساب
نشاط کن که مغنی ادا کند این شعر
بیاد مجلس شاهنشه رفیع جناب
که ای ز عارض و لب گاه میل بزم شراب
در آب ساخته آتش عیان در آتش آب
به غیر روی و دهانت ندیده کس ذره
درون دایره آفتاب عالمتاب
گه خرام قدت گو بیا معاینه بین
هر آن کسی که ندیدست عمر را به شتاب
نقاب مانع نور رخ تو نیست که نیست
چهار پرده گردون بافتاب حجاب
کشم خیال ترا رشتهای جان بسته
ز بهر وصل همینم مرتب است اسباب
چو راه چشم ببستم به پاره های جگر
درون خیال رخت مانده بود و بیرون خواب
به بوی وصل نهد رو به درگهت فانی
چنانکه اهل عبادت به گوشه محراب
میسر ار شودم رو به درگه شاهی
نهم که کحل مرا دست خاکش از همه باب
به کلک صنع ابوالغازیش لقب گشته
لقب که گفته قضا کان احسن الالقاب
نجوم کوکبه سلطان حسین دریادل
که بحر رفعت او را فلک شدست حباب
سپهر چتر معلاش را به ته سایه
چرا که قبه او گشته مهر عالمتاب
نجوم رخش سبگپاش را به نعل سیام
چرا که پویه او را سپهر گشته تراب
زهی به پایه رفعت ترا مکان جایی
که لا مکانش چو تحت الثرا شده به حساب
خهی بذوره حشمت ترا محل اوجی
که عرش گشته به خاک حضیض او نایاب
سمند عزم ترا سرعت آنچنانکه بطو
نموده چرخ سریعش چنانکه خربه خلاب
رکاب حلم ترا آن ثبات کندر چشم
نموده ارض کرانش چو آسمان بشتاب
ز دست جود تو شد بحر و کان چنان خالی
که کوه توده خاشاک گشته بحر سراب
ز لطف عام تو گر نیک و بد جهان منعم
که کس سوال نیابد به صد هزار جواب
نسیم گلشن خلق تو چون وزید به روح
دم مسیح نموده چو دود نار عذاب
شرار شعله قهرت چو جسته جرم سپهر
هزار برق بلا کرده بر زمین پرتاب
شده ز تیغ تو ویران عمارت تن خصم
شود چنانکه عمارت ز آب تیز خراب
دل عدوت ز پیکان ناوکت مرده
چنانکه شعله نار کهن ز قطره آب
ز سهم تیر تو فتح هزار حصن حصین
بلی غمام ز باران نموده فتح الباب
پی فزونی عشرت به بزم حشمت تو
که آن ز مد کمانچه است یا نوای رباب
فلک ز گیسوی ناهید بندد آنرا موی
قضا ز پر ملایک باید دهد مضراب
سپهر قدر تو بحری که بهر غرقه خصم
بود هزار چو گردون دایرش گرداب
دران زمان که ز باد فتن غبار بلا
کشد نقاب به رخسار مهر عالمتاب
غریو کوس دغا آن قیامت اندازد
که بگسلند ز هم اشتران چرخ طناب
دو صف بهیأت دو کوه آهن از پی قتل
که رسته در وی از تیغ و نیزه صورت غاب
پی شکار تذرو حیات و طوطی روح
پرد خدنگ ز زاغ کمان به بال عقاب
درم بسکه ملک عدم رسد از گرز
چو بر بشیزه جوشن زنند چون ضراب
بسان تیغ همه از فواد خون لیسند
چنانکه گاه غذا از جگر زبان ذباب
چو حمله جانب خصم آوری در آن ساعت
کشیده تیغ ز ظل لوای فتح مآب
چنان ز جا رود از صد مه تو صف عدو
که کوه خار و خس از پیش تندرو سیلاب
وزد نسیم ظفر بر لوای منصورت
بهر طرف که توجه کنی برای صواب
ظفر پناه سپاه ترا بهر جمله
ندای فتح مبین بشنود ز غیب خطاب
ز رزمگه چو بایوان بزم رانی رخش
هزار کسری و کیخسروت روان به رکاب
درون قصر فلک رفعت جهان آرا
نهاده بزم کیانی کنی چو میل شراب
یقین که در خور آن رزم باشد این بزمت
که دور چرخ ندیدست مثل هر دو به خواب
به سعی هر چه ز شاهان گرفته باشی ملک
کنی عطای گدایان به مدح بی اطناب
همیشه تا به شتا پوشد ابر کافوری
ز برف پره کافور گون به جرم تراب
به مجلس می کافور طبع مشکین عطر
به عیش باد مقوی به رنگ لعل مذاب
هزار بار جوانمردیت چو برمک و طی
هزار سال جوان بختیت چو عهد شباب
امیرعلیشیر نوایی : ستهٔ ضروریه
شمارهٔ ۱ - روح القدس
زهی بخامه قدرت مصور اشیا
هزار نقش عجب هر زمان ازو پیدا
چه خامه ایست که در کارگاه کن فیکون
نگشته بی رقم او ز قطره تا دریا
چه قدرتیست که در بارگاه چرخ بلند
نگشته بی سبب او ز ذره تا بیضا
مطیع امر تو گر سفلی است اگر علوی
عیال جود تو گر امهات اگر آبا
قوی بلطف تو گر خود ضعیف اگر اضعف
زبون بحکم تو گر خود قوی وگر اقوا
ذلیل عشق تو مجنون ز چهره لیلی
خراب حسن تو وامق ز عارض عذرا
بنور روی تو پروانه گشته سرگردان
ولیک شمع شبستان نهاده نام او را
بنار شوق تو بلبل شده چو خاکستر
ولیک زیب گلستانش کرده وصف ادا
کسی بجاه و غنا نیست از تو مستغنی
تویی غنی و مسلم تر است استغنا
چو ساز کردی ز ترکیب جسم انسانی
ز خاک تعبیه ساختی بزیب و بها
چو از زمینش برداشتی بصد اعزاز
بمرتبه گذراندی ز طارم خضرا
بخاک جسمش باران رحمت افشاندی
کزان ملایمت آورد طینتش پیدا
بدست حکمت خود کرده طینتش تخمیر
سه ضد دیگرش افزوده از عجایبها
چهار ضد را کردی بیکدگر ترکیب
که خاک و آتش بود آنگه آب بود و هوا
ز استخوان و ز مخ و ز عروق تا اعصاب
ز لحم و خون و رباطات و معده تا امعا
دگر دماغ که آن شد مقر پنج حواس
که باطنی بلقب گفته اندشان حکما
دگر طحال و کبد باز قلب و باز ریه
دگر مثانه و غضروف و مره باز کلا
بیکدگر همه پیوست و چار طبع آمد
که خون و بلغم و صفراست بعد ازان سودا
چو گشت پیکرش آراسته بزیبایی
نخفت فیه من روحی آن بدش مبدا
حواس ظاهریش نیز چون که کردی راست
ز نور عقل بکاخ دماغ تافت ضیا
غریب کشوری آراستی ز شهر بدن
که ملک تا ملکوت آنچه هست هست آنجا
درو نشاندی دل را بتخت سلطانی
که شد برسم سلاطین خدیو ملک ارا
خرد وزارت آن شاه را معین شد
گدای شاه و وزیران کمینه بنده ترا
بس آنگهی بعلومش چو رهنمون گشتی
نخست کردی تعلیم علم الاسما
ز علم معرفتش چونکه بهره ور کردی
ملایکش بسجود آمدند عبد آسا
ز آفرینش خود آنچه کرده ای موجود
عیون و بحر و جبال و نجوم و ارض و سما
دران عجوبه نموداری از همه کردی
امانتت را هم دادیش برسم خفا
چو گشت مظهر کل بعدازان لقب دادیش
میان ما خلق الله عالم کبرا
چهار طبع نهادی بوضع گلشن دهر
یکی ربیع و دگر صیف بس خریف و شتا
وزید چون بگلستان دهر باد ربیع
نمود نکهتش اموات باغ را احیا
نسیم نامیه ز انفاس عیسوی بر کرد
سر گیاه چو یوم النشور از غبرا
که دید پیر فرو ریخته بخاک زمین
که سر براورد اطفال سان بنشو و نما
رسد ز طفلیشان تا شباب زیب و جمال
ز شیر دایه ابران همه بقوت و غذا
چو چند روز برین رفت دادی آرایش
ز شاهدان ریاحین بگلشن دنیا
فروخت گل چو جوانان لاله رخ عارض
کشید سرو چو خوبان نخل قد بالا
بنفشه بر گره طره بست مرغوله
سمن بجلوه درآورد عارض زیبا
بزلف مشکین افکند تابها سنبل
کزان سلاسل بی تاب شد دل شیدا
ز نصف پوست نارنج بهر نرگس شوخ
پیاله کردی و او مست گشت بی صهبا
ز برگ نسترن آنسان نجوم بنمودی
که شد کواکب شعری بنزد او چو سها
چمن ز قامت سرو ار نمود رعنایی
دوروی کردی او را هم از گل رعنا
ز وضع غنچه نرگس نمودی آن حقه
که بهر مرغ نظر گشت بیضه سان مأوا
مگر که قاصد گلزار شد همیشه بهار
که رنگهای زرش تعبیه است پیک آسا
رخ چمن را از خامه قضا کردی
ز لون لون ریاحین چو گونه گون دیبا
ربیع نوبت خوبی باغ چون گذراند
چو بر نخورده عروسی ز حسن و لطف صفا
فکند آتش ایام صیف در عالم
چو برق آه ز انفاس عاشق شیدا
نمود دل ز ریاحین سوی فواکه میل
چو از سراب صور سوی لجه معنا
لباس برگ چو اشجار باغ را پوشید
شد از نمایش هر یک چو گنبد مینا
شمال چون بتحرک فکندشان آمد
بچشم عقل نمودار سیرو دور سما
طیور هر یک ازان چرخ را چو انجم شد
ز شاخ بر شاخ آینده برج برج آسا
و لیک انجم ثابت شده فواکه او
ببرج شاخ ثوابت مثال پا برجا
نموده مثل شهاب آنکه او ز اوج بلند
خط طویل کشان او فتد سوی غبرا
چو از حرارت مهر او فکندی اندر دهر
بسان نار سقر شعلهای تن فرسا
پی علاج وی از میوه های بار رطب
مزاج انسانرا ساختی قرین شفا
زهی حکیم که با حکمت تو افلاطون
بود بنزد افلاطون چو بقله الحمقا
بسا کسان که ز پاشندگان تخم امل
هزار خرمن وادی ز مزرع دنیا
ولیک بستیشان حلق و بهره پیش گرفت
همی پگاه غذا خوشه چین و دانه ربا
زخوان صیف معموره جهان چو رسند
نعم بشاه و گدا لایعد و لایحصا
بدین غنایم مفرط ز تر کتاز خریف
سپاه برد رسانیدی از پی یغما
چمن ز الوان شد کارگاه رنگریزی
هزار رنگ ز هر جنس شد در او پیدا
زمین ز بستان افروز گشت خون آلود
ز تیغ کفر بدانسان که تاریک شهدا
خزان ببستان افروز قتل کرد آن نوع
که تاج از سرو سر شد همی ز جسم جدا
دورنگی گل رعنا پدید شد به خزان
چو ساختی قلقلی لاله خطایی را
دلیل آنکه دور گیست کار گلشن دهر
چه در بهار و خزان و چه در صباح و مسا
دو رنگ و ده رنگ چبود که هر ورق از برگ
نگاشته به دو صد رنگ شد ز کلک قضا
چو نخل موم شد از برگهای رنگارنگ
بساط باغ بدانسان که کارگاه خطا
رساندی از عقبش تاختاز صرصر دی
که رفت یک یک ازان حلها بباد فنا
سحاب سیم فشان پرده های سیمابی
چنان کشید ز دور افق بروی هوا
که مهر گوی هرگز نبود گر هم بود
حرارت از اثرش ذره نبود اصلا
نه بلکه بود یکی پاره یخ مدور شکل
درون ساغر بسته ز شدت سرما
ز برف شد کره ارض بیضه کافور
درو فرو شده گم گشت بیضه بیضا
شده بگلشن اشجار هر طرف عریان
چو هندوان همه از ترکتاز چین بجفا
شب از سواد و درازی چو گیسوی خوبان
بقتل عاشق کرده عین ید طولا
چنان رساندی شدت ز برد دی که بمرد
ازان فسردگی آتش چنانکه اهل وبا
شتا چنان که درو میرد آتش از شدت
چه ممکن اهل جهانرا بود نشان بقا
دگر ز باد بهاری حیاتشان دادی
که رفت روح نباتی به پیکر موتی
چنین که سلسله بستی بحلق و گردن دور
همی بدرو و تسلسل کشید این اجزا
بصنع نه فلک آراستی سریع و رفیع
درو کواکب سایر ز مهر تا بسها
مقیم منزل اول نگار سیم تنی
که زو رسد بشبستان دهر نور و صفا
گهی چو عارض خوبان مدور و رخشان
گهی چو قامت عاشق همی نحیف و دوتا
بحجره دوم اندر قلم زنی چابک
نشاندی آمده بر سر با ملی و انشا
ملایمی که براید برنگ هر که رسد
بسان آب که ظاهر شود بلون انا
بمنظل سیمین شاهد ترنم ساز
مقیم کردی و او لیک در مقام نوا
بساز کرده عیان نغمهای داودی
ولی بنطق مثال مسیح روح افزا
بملک چارمی مه پیکری فرستادی
که مه گدای ازو کرده نقد نور و ضیا
اگر بوضع چو آئینه سکندر شد
ولی بشاه و شی حکم رانده بردارا
مکان پنجمی دادی بتیغ زن کردی
که از مهابت او بست خون دل خارا
دم قتیلش گلگونه عذار اجل
جسام قاتلش آئینه جمال بلا
ششم مکانرا با پاک سیرتی دادی
بنور شمع سعادت منورش سیما
برشتهای طهارتش دانه تسبیح
ز حلهای سعادتش طیلسان و ردا
بکو توالی هفتم حصار کردی امر
بدیع پیکر قطران نهاد قیر لقا
چو شخص حلم کران جنبش آنچنانکه شده
ز برج حصنش تا دیگری بمدتها
پی فروغ شبستان هشتمین کردی
هزار لعبتی در جلوه جمله مه سیما
فراز جمله نهم قلعه چون بنا کردی
بدور قلعه فکندی بروج را مروا
چو حصن را بعدد ساختی دوازده برج
که هر یکی بدگر نوع گشت جلوه نما
ازان دوازده شد اولین چراگاهی
که از برای حمل گشت ساحتش مرعا
دگر یکی بگل و لاله مرغزار نزه
که ثور چرخ خرامد درو ز بهر چرا
چو خنگ چرخ برارستی ز بهر خرام
بزیر زینش کشیدی ز پیکر جوزا
ز بهر آنکه همی کجرویست شیوه چرخ
چو چرخ رتبه خرسنگ ساختی والا
کنام دیگری آراستی بشوکت و زیب
مقر شیر ولی منزلی ز گاو جدا
بمزرع دگر از خوشه دانه افشاندی
نجوم گشت همان دانها بر دانا
پی کشیدن او راست ساختی کفه
براستی که غلط نیست بر خدای روا
ببرج دیگر عقرب بجنبش آوردی
چو کژدمی که کند خانه در قدیم بنا
فراز برج دگر ساختی کمانخانه
که چرخ تیر بلا افکند سوی دنیا
ز سهم ناوک او جدی را رمانیدی
که چست چون بز کوهی باوج ازان پیدا
بدلو یوسف خورشید را ز چاه افق
برون کشیده نکردی دران مضیق رها
بحوت یونس مه را رسانده کردی امن
ز حادثاتش هر چند بود رنج و عنا
برون ز چرخ هزاران هزار خیل ملک
پی عبادت و تسبیح خوانده حمد و ثنا
ز عرش و کرسی و لوح و قلم عجوبه بسی
پدید کردی و بر عقل ازان نظاره عما
رسید کار بجایی که شهسوار رسل
براق تاخت بران اوج در شب اسرا
بدادی از کرمت قرب قاب قوسینش
که کوفت کوس جلالت باوج او ادنا
بوصل خویش رساندی جمال بنمودی
بدادی آنچه طلب کرد بی رهین و بها
نود هزار سخن گفته باز گرداندی
که گرم بود ز سیر چنین هنوزش جا
ظلام کفر ز روی زمین برافکندی
باو چو روشن کردی شریعت غرا
بحکمت تو شدش جمله ملل منسوخ
چه دین آدم و چه نوح و عیسی و موسی
باوج قربت خویشش چو راه بنمودی
بخلق عالم شد رهنمای دین هدی
سبب محبت او و ظهور صنعت بود
که خلق ما خلق الله ساختی افشا
چنانچه هر چه بپوشید خلعت خلقت
پدید گشت بیک امر کن که کردی ادا
بنهی کمتر ازان می توانیش که کنی
چنان نبود که نبود اثر از او پیدا
عجبتر آنکه دگر صد هزار عالم اگر
بنا کنی و توانی که سازیش حقا
وگر به نیم نفس خواهیش که نیست کنی
رود بکمتر ازان نیز سر بسر بفنا
ز بودشان نه تفاوت بکار خانه صنع
نبودشان هم یکسان جلال و قدر ترا
بزرگوار خدایا بحق تسبیحت
که ذاکرند بدان خیل عالم بالا
بذات پاکت کش مثل نبود و مانند
بفیض قدست کش شبه نبود و همتا
بحرمت نبی الله که هست چون خورشید
بفر مکرمتش خیل ذره جمله گوا
که تا مقید دار فنا بود فانی
بدار سیرت او در طریق فقر و فنا
چو مرغ روح وی از محبس بدن پرواز
کند نموده توجه بسوی ملک بقا
بروز حشر که شاه رسل برافرازد
پی شفاعت اهل خطا بعرش لوا
بلطف خویش چنان کن که ارفتد نظرش
بسوی بنده عاصی چو چشم شه بگدا
بس آنکه از وی باشد طلب ز تو بخشش
ز بنده کسب حصول مراد بینهما
ز اقتضای قضا این قصیده شد تحریر
عجب نباشد تاریخش از حساب قضا
بفکر نام چو رفتم سحرگه از هاتف
خطاب اسمش «روح القدس « شد از اسما
امید آنکه بانفاس قد سیم بختی
تکلمی که سرایم پی تو حمد و ثنا
امیرعلیشیر نوایی : ستهٔ ضروریه
شمارهٔ ۴ - قوت القلوب
جهان که مرحله تنگ شاهراه فناست
درو مجوی اقامت که راه شاه و گداست
کجا محل اقامت که قاطعان طریق
بنقد دین و دل اندر کمین پی یغماست
چه مرحله است که پا نانهاده بهر شدن
ز بام مرحله کوس رحیل را غوغاست
عجب رهی که نه مبداء بود درو ظاهر
غریب بادیه ای کس نه مقصدی پیداست
درو نکرده مکان مرد و زن همی گذرند
ازان زمان که گذرگاه آدم و حواست
چو کار ام و اب اینست بس بفرزندان
همی بارث رسد کان عبارت از تو و ماست
هزار سال درین کهنه دیر اگر مانی
که مدتش بیکی لمحه گر نهی نه سزاست
چرا که وقت شدن بعد طول این مدت
اگر به نیم نفس گیریش نیاید راست
درین مکان نه امید نشستن است بکس
که از تهتک او ناشسته باید خاست
عجب نگر که مکانی چنین مضیق بتست
چنان وسیع که گویی که لامکانش فضاست
عجبتر آنکه ترا با هزار رنج در او
ز چرخ صد غم و از اختران هزار جفاست
ز چرخ این رسدت دوره شبانروزی
که صبح عیش تو هر رزو ازو بشام عناست
بجام اخضر گردون اگر نکو نگری
ز بهر قتل تو دانی که پر ز زهر فناست
بدور مهرش اگر بنگری شود معلوم
که از شعاع بقصدت دو صد سنان بلاست
ز چرخ نیز بدان اختیار این گردش
که او هم اندر گردش زبون دست قضاست
چه اختیارش باشد که در هزاران قرن
که دست قدرتش افکنده در ته و بالاست
بکام خویش نیارست یک دم آسودن
چنین که چون من سر گشته حال بی سر و پاست
بقدر مهر نگویم که قدر یک ذره
ز حال خود نه فزایش گشته و نه کاست
ز سعد و نحس نجومش که در جهان اثرست
همه بامر خداوند قادر یکتاست
هر آنکه کون و فساد جهان بچرخ و نجوم
نهاده دیده حق بینش را رسیده عماست
کس ار بفسحت غبر او رفعت چرخست
که این زبونی با وی ز چرخ تا غبراست
دلش زکان شده صد پاره خون و بر سر خاک
اگر چه کوه بقدر رفیع گردون ساست
نه بیشه شیر کشنده نه موش مرده بکوی
ز جور مور ضعیفش چنان که رنج و عناست
به بین به پیل فلک هیکل قوی پیکر
که بر تن از سر خرطوم پشه اش چه بلاست
همان پلنگ که خواهد بمه زند پنجه
به پوشت باز شده پنجه اش چه سان ته پاست
بتلخکامی چینها بروش بین گر چه
که از تلاطم امواج بحر قله زداست
نهنگ اگر چه بود قهرمان کشور بحر
بکرم آبی ای از خود فزون همیشه غذاست
باژدها چه نگه میکنی به گنج به بین
که مانده هر یکی از حرص چند اژدرهاست
سخن نگوی ز عنقا که هر که قانع شد
فراز قاف قناعت بدان که او عنقاست
نگر با بر بهاری و اشک و فریادش
که چون سیاه لباس از برای خود بفزاست
دگر بصرصر بنیاد کن نگر که چه نوع
ز خاکسارئی در دشتها جهان پیماست
عقاب گرگ فکن بین که در کف صیاد
بجز دو بال و دمش خرد رو به صحراست
به بند طغرل و شاهین نگر چو کشتنیان
ببسته چشم پی قتلشان زمان دغاست
چو ز آفرینش ظالم وشان برین نهجند
طریق ظلم کشان هم بجنب این پیداست
اگر چه آهوی چین راست نافه پر مشک
چو نافه پوست کنندش بگوی کش چه خطاست
نه طوق مشکین دارد تذرو بر گردن
نشان چنگل بازش بمانده بر اعضاست
درین که قهقه زن کبک خون خورد دایم
نشان حمرت منقار و رنگ پنجه گواست
دلیل آنکه فصیحان نکته شیرین هست
زبون محبس ظاهر ز طوطی گویاست
نشان آنکه صبیحان پاک عارض شد
اسیر خاری آثارش از گل حمراست
بنعلهای مذهب مبین پر طاوس
که نعلهاش بر اعضا ز تیغ رنج و عناست
فتاده بلبل بیدار درون خاکستر
درون باغ ملاهت ز آتش سوداست
عجبتر اینکه گل دلربای آتش رنگ
بخون نشسته ز اندوه و چاک کرده قباست
اگر چه نیست ز سرگشتگی به پروانه
بغیر سوز و گدازی که واله و شیداست
بشمع سوختن و مردنش نگر که چه سان
پی عزای خودش گاه ناله گاه بکاست
ز مور اگر چه همی شرزه شیر در رنجست
چه سود چون که خودش پایمال در ته پاست
ز پشه گر چه به پیل دمان رسد آزار
ز دود یک سر گین دود سانش رو بقفاست
اگر چه جوهر علویست آتش روشن
چه لرزه ها ز تب محرقش که بر اعضاست
هوا ممد حیاتست خلق را لیکن
نگر که چون ز تعفن ازو بدهر وباست
اگر چه هست من الماء کل شی حی
غریق او را موتست ازو کجا احیاست
مگو که خاک بود منبع سکون و قرار
ز باد چرخ زنان پیکرش نگر که سباست
بهیچ شی ز اشیا جنس مخلوقات
اگر قوی و ضعیف و اگر چه شاه و گداست
بدهر کامی بی محنتی میسر نیست
بغیر قادر بیچون که خالق اشیاست
هر آنچه شد ز ازل آفریده تا بابد
زبونیش همه بر آفریدگار گواست
چو شد یقین که چنین است کار خالق خلق
بغیر آن نشود هر چه هست او را خواست
پس آنچه کرده ترا امر و نهی ما امکن
بباید از پی آن خویش را گرفتن راست
نخست هر چه ترا فرض و واجب است بشرع
نوافل و سنن آن جمله را طریق اداست
بیان معتقداتت که نام شد ایمان
که گفتنش بزبان داشتن بدل شد راست
نخست داشتن ذات پاک حق میدان
بدین طریق که باقیست بلکه عین بقاست
وجود اوست که او هست و بود و خواهد بود
بنسبت احدیت بخورد حمد و ثناست
صفات او نبود منحصر بچون و بچند
حیات و علم و ارادت بقدرت و اسماست
دگر که فاعل مختار اوست فعل ازوست
وجود گیرد نیک و بد آنچه کرده فضاست
دگر ملایکه میدان مسبحان سپهر
که ذکر هر یک تسبیح نام پاک خداست
دگر بود کتب او که هر چه آنجا هست
همه حقست و کلام مهیمن داناست
دگر بود رسل این نوع کو فرستادست
بخلق و هریکشان رهبر طریق هداست
محمد عربی پیشوای خیل رسل
اگر بخلق موخر ولی بذات اولی است
دگر بزندگی بعد مرگ یوم نشور
عقیده کردن باشد که هست آن همه راست
دگر وجود همه خیر و شر که از قدرست
بدان صفت که بتقدیر خویشتن آراست
ز بعد معتقداتت که نام شد ایمان
ز پنج رکن مر اسلام را همیشه بناست
بیان اشهد ان لا اله الا الله
محمد آنکه رسالت بذات او برپاست
صلوة خمسه دگر پنج گنج اسلامست
معاف نبود ازین گر ذکور یا که نساست
ز بیست نیم درم بعد از آن تصدق دان
که دادنش بودت فرض کان حق فقراست
دگر ز سالی سی روز روزه داشتن است
که روزی آنکه خورد داشتن دو ماه جزاست
دگر عزیمت حج شد بشرط امن طریق
ور استطاعت آن نبودش بکس نه رواست
ز بعد معتقدات این بود عباداتت
که بس شرایط بسیار هم درین اثناست
اگر چه ظاهر شان هست جسم هر یک را
نهفته روحی باشد که نام آن تقواست
بدانچه شرع نکردست امر و اهل الله
شوند مرتکبش گونه گون ریاضتهاست
ز لا اله که مذکور گشت و الا الله
بسی کسی که بدین نوع غرق این دریاست
اگر قطار فلک جمله بگسلند از هم
غریق را ز خس موج رو کجا پرواست
شهود بین که ز زخمش کشند پیکان را
که صلوة نه واقف که رفت یا برجاست
بسا مصلی کو از پی دو رکعت شب
ز بهر ختم کلام الله ایستاده به پاست
زکوة بین که چو شد چل درم یکی دیگر
گرفته فرض کند صرف کین ز عین رضاست
بصوم بین که چهل روز را بیک نیت
نموده قطع که دل فارغ از شراب و غذاست
چه طوف کعبه که احرامش از در خلوت
ز شرق مهر صفت رو بجانب بطهاست
روندگان ره حق بدین سلوک و طریق
روند و خاطرشان پاک از خطور و ریاست
تو گر گواهی وحدت دهی بذات خدا
کنی توقع مزد و برین خدای گواست
وگر سری بسجود آوری بغیر وضو
بشهرتش چو مؤذن بعالمیت نداست
وگر ز مخزن قارونیت به نیم درم
خلل رسد همه روزت گزاف و لاف سخاست
ورت بخاطر صومست روزی از سی روز
غذای شام تو از خوان بیوه زن یغماست
ورت عزیمت حج شد مراد ازان سفرت
امید ده سی و چل سود کردن سوداست
همه که ذکر شدت شیوه مسلمانیست
ز فسق ظلم تو رانم چو نیم نکته بلاست
پیاله های پراپر خوری ز نامردی
وزان بخاطر تو دم بدم خیال زناست
چو آنت گشت میسر نکرده غسل هنوز
میان خلق بد عوی مردییت غوغاست
عجبتر آنکه زنت را بمردگی چون تو
همین معامله رفتست خود همینت سزاست
ترا ز تقوی خویش و ز عفت زن هم
وقوف لیک خیالت ز مرد و زن اخفاست
جز آنت فعل نباشد چنین که قوت و قوت
همه ز گوشت خوکیست کان ز وجه رباست
بفرق صد زکریا اگر چه اره کشند
به مخلصش چو دهی یکدرم بجانت عزاست
باین لیمی و دل مردگی مه دعویت
ز عفت زکریا و عصمت یحیی است
دلت که خیل شیاطین و دیو را وطنست
وطن نه مزبله شان گشته بل ازان اولیست
ملایک ار گذرند از فراز آن کشور
که چون تویی را در وی نشیمن و مأواست
ز متن باطن شومت همه هلاک شوند
چنانکه گویی آن خیل را فتاده وباست
بدین صفات ولی پیش خویش محبوبی
چنانکه بر همه خلق جهانت استغناست
عذاب آتش دوزخ همت بود صد حیف
که شعله را ز عذاب تو مردن و اطفاست
بزرگوار خدایا بهر چه کردم شرح
منم نه بلکه فزونیم ازان ز نفس دغاست
حیات خویش که آن یکنفس اگر باشد
بیاد تو خوشتر از جهان و مافیهاست
بامرو طاعت شیطان نموده ام ضایع
کزان کنونم واحسرتا و واویلاست
نه بلکه خیل شیاطین مرا شده تابع
بدین تتبعشان دیو نیز از شرکاست
هزار فرسنگ از چون خودی چو بگریزم
بجاست لیک چو من مدبری بدهر کجاست؟
بدیو و شیطان تعلیم کرده شد نفسم
که هیچ یک نتوانست کرد آنچه او خواست
که جوانیم این نوع بود کج رویشی
بگاه پیری خود کج روی نیاید راست
هزار بار اگر خویش را کشم چه از آن
بدرد مهلک من خویشتن کشی چه دواست
ولی هزارم چندین اگر گنه باشد
به پیش رحمت عامت چو پیش چرخ سهاست
ز بحر رحمت تو قطره تواند شست
سیاه نامگی از دود معصیت که مراست
نگویم اینکه چه سانم بدارو چونم بر
بدار راضیم آخر ترا بآنچه رضاست
ز غیر خویش رهان لطف کرده فانی را
نصیب ساز طریق فنا که عین بقاست
چنان بیاد خودش محو ساز و مستغرق
که نگذرد بدلش هر چه غیر یاد خداست
شد این قصیده چو قوت قلوب اهل سلوک
ازان تعیین قوت قلوبش از اسماست
هر آنکه خواند و با این عمل کند شک نیست
که از حدیقه قلبش ثمر بهشت آساست
ازان نعیم بهشتش چو قوت قلب رسد
شکسته قلب مرا نیز ازان نعیم رجاست
چنانکه اهل طرب صاف می چو نوش کنند
ز دور ساغر شان قطره نصیب تراست
خدا بناظم و قاری و راقمش بخشد
هر آنچه مصلحت دین و دنی و عقبی است
امیرعلیشیر نوایی : مقطعات
شماره ۱۰ - به نزد عقل ز حیوان کم است انسانی
به نزد عقل ز حیوان کم است انسانی
که نبودش اثر از دلپذیری آواز
در اشتران عرب بین چه نوع پاکوبان
بوجد و حال روند از حدی اهل حجاز
امیرعلیشیر نوایی : مقطعات
شماره ۲۲ - سرائی دهر که هر لحظه کاروان دگر
سرائی دهر که هر لحظه کاروان دگر
در او نزول کند بهر خوردن و خفتن
مقیم ناشده طبل رحیل کوبد باز
بدین جهت شودش کاروان سرا گفتن
امیرعلیشیر نوایی : مقطعات
شماره ۳۰ - هر آنکه از همه اشخاص پر مشقت دهر
هر آنکه از همه اشخاص پر مشقت دهر
برید و ساخت وطن در حریم تنهایی
اگر چه هیچ ندارد مشابهت بنسب
بواحدی که مسلم باوست یکتایی
مجد همگر : قصاید
شماره ۱ - جهان به کام شود عشق کامران ترا
جهان به کام شود عشق کامران ترا
فلک غلام شود حسن جاودان ترا
مدار فخر بود بهر او که مهر فلک
ستاید این دل با مهر تو امان ترا
سپهر پیر کند همچو سرو سرسبزی
چو حسن جلوه دهد سرو نوجوان ترا
خرد سجود کند صورت جمالت را
روان نماز برد قامت روان ترا
کمال و علم تو بحریست بیکران و عمیق
چگونه وصف کنم بحر بیکران ترا
زلال چشمه حیوان که کیمیای بقاست
رهی ست از بن دندان لب و دهان ترا
میان ندیده ترا نیشکر چرا در تست
میان پرستیش آن شکًرین میان ترا
اگر ز دیده نهان است صورت دهنت
به آشکار چرا عاشقم نهان ترا
به شکل سرو ببالد قد تو تا چشمم
گلاب تازه دهد شاخ خیزران ترا
به رنگ لاله برآید رخ تو با دل من
زخون دیده دهد آب گلستان ترا
چنین که بر هدف دل گشاده ای زه و شست
زمانه حکم قضا می نهد کمان ترا
چو آفتاب عمیم است و رایگان لطفت
زمانه ارج نهد لطف رایگان ترا
چنین که تاخته ای بر زمانه اسب وفا
قدر نیارد بر تافتن عنان ترا
گداخت پیکر سیمین تیز تاز فلک
در آن هوس که ببوسد رکاب و ران ترا
ازان دری ... کانس و جان ازدل
فدا کنند تن و جان خویش جان ترا
به باز دادن دل بر من امتحان چه کنی
که آن متاع نیرزد خود امتحان ترا
مباد خوشدلی آن سفله را که دل دهدش
که دل ز جان ندهد زلف دلستان ترا
ترا نشانه ز من دل بسی ست در سر زلف
مرا ز زلف تو یک موی بس نشان ترا
مکن فسوس بر این خسته دل اگر بگریست
چو دیده خنده آن نیم ناردان ترا
ز شام تا به سحر خاکبوس و لابه کنم
که جان و دل بدهم رشوه پاسبان ترا
بدان امید که دستور باشدم که شبی
ز دیده آب زنم خاک آستان ترا
به خوان لطف تو دل گشته میهمان و سنرد
که اهل دل بنوازند میهمان ترا
که کوه با عظمت را جگر ز غم خون شد
چو دید نازکی لعل درفشان ترا
حقیقتی ست بسی آشکار گر که زنند
رقم به دفتر عین الیقین گمان ترا
مرا بگو به زبان یک رهی که زان توام
که این حدیث ندارد زیان زبان ترا
و گر زیان رسدت زین سخن بگوی که من
نخواهم از قبل سود خود زیان ترا
نصیحتی دل نا مهربانت را فرمای
که تا به کین نکشد یار مهربان ترا
تو میهمانی و ذات قدیم مهماندار
عقول پی نبرد ذات میزبان ترا
مکن، ز دستان کم کن و گرنه مجد به نظم
به دفتر آرد دستان و داستان ترا
مجد همگر : قصاید
شماره ۲ - شب وداع چو برداشتن طریق صواب
شب وداع چو برداشتن طریق صواب
به عزم بندگی صاحب سپهر جناب
از آفتاب سپهرم نبود خالی چشم
وز آفتاب زمینم بماند دیده پر آب
چو روی شاه نقاب خضاب بر گون بست
نگار صبح رخ از چهره بر گشاد نقاب
سرشک چون در بر روی روشنش ریزان
چنانکه بر رخ آبگینه بر چکد سیماب
بر آن لب چو عقیقش بماند باقی اشک
چو قطره قطره شبنم نشتسه بر عناب
کباب شد دلم از آب چشم او والحق
کسی ندید دلی را کز آب گشت کباب
دلیل آن که دلم شد کباب در سینه
بخار و دود نفس برده اشک چون خوناب
نشست و گفت حکایات دوری از هر جای
گرست و خواند شکایات فرقت از هر باب
روانه کرد از آن لعل همچو می در جام
عتاب تلخ خوش جانفزای همچو شراب
بخواند این غزل تر میان گریه زار
چنانکه خاک رهم شد ز آب دیده خلاب
لیقت لیله بلوی بقرفه الاحباب
بقیت منفرداً منک فی اشدعذاب
مرا هوای تو در سر ترا هوای دگر
خلاف داب پسندیده نیست در آداب
دلم بتفت چو برتافتی عنان ز وطن
سرم بگشت چو برگاشتی رخ از احباب
مرا به روی تو امید و رای تو به سفر
مرا به صحبت تو میل و میل تو به ذهاب
بدیل گلشن و طارم مکن جبال و سهول
عدیل مجلس و خلوت مکن کهوف و شعاب
از آن زمان که مرا جای داده ای در دل
گمان برم که مرا در فکنده ای به خراب
دل خراب بر آتش مرا زدوری تو
چو گنج ساکن لیکن ز تف او در تاب
بگو هر آنچه تو دانی مگو حدیث سفر
بکن هر آنچه تو خواهی مکن به هجر خطاب
چه دست ساید در امن و خوف با تو عنان
چه پای دارد در گرم و سرد با تو رکاب
جواب دادم کز عزم این سفر با من
مکن عتاب که از تو صواب نیست عتاب
بدیع نیست ز احباب رنج راه و سفر
غریب نیست ز عشاق قطع سهل و عقاب
شنیده ای ز حکایات و دیده ای ز سمر
رسیده ای به روایات و خوانده ای به کتاب
وفای لیلی و مجنون هوای زینت و زید
بلای وامق و عذرا عنای دعد و رباب
سپرده اند بسی راه های بی پایان
بدیده اند بسی بحرهای بی پایاب
تو این مبین که به کامم دراست تلخی هجر
تو آن نگر که کدامم دراست حسن مآب
دری که هست بر او پیر آسمان حارس
دری که هست ورا پیک اختران تواب
شوم زظلمت این آستان ظلم نمای
به بارگاه یکی آفتاب عالمتاب
ز دل بنالم چون بیدلان در آن کعبه
به خون بگریم چون مجرمان در آن محراب
به قول صاحب دعوت به امر خالق عرش
میان دعوت مظلوم و عرش نیست حجاب
برم ظلومه به دیوان صاحب و شنوم
ز لفظ صاحب دیوان شرق و غرب جواب
ز خشکسال حوادث بنالم و یابم
ز کلک ابرنوال وزیر فتح الباب
ستوده آصف و دستور عالم عادل
که در کمال و عدالت شد آفتاب نصاب
سپهر حشمت و دریای جود شمس الدین
مشیر مملکت و مالک رئوس و رقاب
بهشت بزمی کز لطف و قهراو بدل است
جزای اهل ثواب و سزای اهل عقاب
به رزم و بزم کف زرفشان سر پاشش
گهی ضراب نماید گهی شود ضراب
به حکم قاطع و تدبیر خوب و عزم درست
به امر نافذ و خلق کریم و رای صواب
مصون گذارد ذرات خاک را از باد
نگاهدارد اجزاء آتش اندر آب
اگر سحاب نبارد به امر او قطره
شرار نار ببارد خلاف او ز سحاب
گر از حکایت او آب جوشنی پوشد
خدنگ نار جهد در هوای خود حباب
به عقل شر غریزی برون برد ز سباع
به علم جهل طبیعی جدا کند ز دواب
ایا خلاصه مخلوق و خاصه خالق
و یا نقاده انسان و زبده انساب
نیافت مثل تو دور سپهر جز در وهم
ندید شبه تو چشم زمانه جز در خواب
رودبه مدح تو از خامه جان، نوا ز الفاظ
شود ز نام تو در نامه سرفراز القاب
از آن قبل که به چنگال دامنت دارد
حروف اکثر قلال خیزد از قلاب
به روزگار تو کژی رخ از جهان بر تافت
مگر که زلف بتان را که کم نشد خم و تاب
ز بیم عدل تو ناراستی به جان آید
شود چو سوزن دوزنده ناخنان ذیاب
به یمن عهد تو مشهور شد غراب البین
به مژده بردن وصلت به جمله احزاب
چگونه شاد نباشد جهان بر‌ آن دوری
که کرکس آید حراز و پیک وصل غراب
ضمیر پاکت ار ازکاد رون براندیشد
کند به رسته او در رفوگری مهتاب
و گر ز آتش کینت محیط اثر یابد
چو لعل گردد در قعر بحر در خوشاب
خلاف خاصیت طبع را ارادت تو
برون دماند مردم گیا زبیخ سداب
هر آنکه آب رخ از خاک درگه تو نجست
نخواند از ره یالیت نص کنت تراب
موسم است به داغ تو بچه در ارحام
مقید است ز برق تو نطفه در اصلاب
جهان پناها ناگفته حال و قصه من
به نور نفس بخوان بی میانجی اطناب
که گر بگویم زحمت نما بود مکثار
وگر نویسم وحشت فزا بود اسهاب
به سمع عالی اگر بگذرد عجب مانی
ز قصه های عجیب و فسانه های عجاب
مرا ز حادثه پارس سال چار از پنج
مباح بود سر و مال برنهیب و نهاب
اگر چه پارس پر آب است و در کنار محیط
چو قلب خویش مرا داد تشنگی چو سراب
صفیر زد فلک از روی حیرت و غیرت
که بر سواد مسلط چرا شدند کلاب
فقال فاعتبرو امنه یا اولی الابصار
فسار فانتبهو امنه یا اولی الالباب
چومهره بازئی دیدم که دمبدم نبود
ز زیر حقه مینا زمانه لعاب
به قصد اهل هنر بر گشاد و بیرون کرد
پلنگ حادثه چنگال و شیر نایبه ناب
هنر که زاد زمن شد و بال هستی من
بلی و بال عقاب آمده ست پر عقاب
به لطف و رحمتم از ناب شیر و فتنه بپای
که ذات تست همه لطف محض و رحمت ناب
به رهمنومی دولت رسیده ام به درت
نه از نظر زیج و تحت اصطرلاب
به استخارت اقبال بود و فتوی عقل
که بنده کرد سوی درگه تو شتاب
به استشارت بختم هنروران گفتند
کز اوست ملتمس خاطر ترا ایجاب
به خلد ننگرم ار پیش آیدم رضوان
به راه حج نروم گر نخواندم بواب
به عز عرش مجید و به حق مصحف مجد
که مجد را نبود جز درت محل و مآب
نکرده ام به فرومایه استعانت هیچ
نه در زمان مشیب و نه در اوان شباب
زبنده گر به کس این موهبت رسید به عمر
بری بود هبته الله از ایزد وهاب
مرا به عالم اسباب در حصول غرض
توئی بهین سببی از مسبب الاسباب
اگر گشایش هر در ز درگه صمدیست
توئی گشاده دری از متفح الابواب
مرا بخر به قبولی که گنج ها یابی
دراین جهان زثنا و در آن جهان ز ثواب
چو من نبینی قرنی دگر تو در من بین
چو من نیابی دوری دگر مرا دریاب
نهاده خلق جهان گوش و چشم برره من
که تا چگونه بود زین درم به خانه ایاب
تو نام جوی ز دولت که تا ابد باشند
ملوک از در تو نام جوی و دولت یاب
زجیش فتح تو هنگام کین به صف مصاف
ولیت باد مصیب و عدوت باد مصاب
به عز جاه تو نازان در آن جهان اسلاف
به روی ورای تو شادان در این جهان اعقاب