تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۹۹ - بت ابرو کمانی از کمینی
بت ابرو کمانی از کمینی
به تیرم می زند بی جرم و کینی
به کوی میفروشان خانه کردم
نمی دانستم که ای غم در کمینی
برد سیلاب اشکم خانه از بن
به دستم گر نیفتد آستینی
به خوبان در حقیقت معنی عشق
به صورت آفرین است آفرینی
دهم جان گرچه مقداری ندارد
نیاز ما به چشم نازنینی
دلم را نیست چندان صبر و آرام
که بنشینم زمانی بر زمینی
ز هفتاد و دو ملت دوری ای عشق
ندانم خود تو دارای چه دینی
چراغ خاطر خلوت سیه شد
بیار ای سینه آه آتشینی
دل اندر خرمن زلف تو بسته است
اگر تخمی نکارد خوشه چینی
به تیرم می زند بی جرم و کینی
به کوی میفروشان خانه کردم
نمی دانستم که ای غم در کمینی
برد سیلاب اشکم خانه از بن
به دستم گر نیفتد آستینی
به خوبان در حقیقت معنی عشق
به صورت آفرین است آفرینی
دهم جان گرچه مقداری ندارد
نیاز ما به چشم نازنینی
دلم را نیست چندان صبر و آرام
که بنشینم زمانی بر زمینی
ز هفتاد و دو ملت دوری ای عشق
ندانم خود تو دارای چه دینی
چراغ خاطر خلوت سیه شد
بیار ای سینه آه آتشینی
دل اندر خرمن زلف تو بسته است
اگر تخمی نکارد خوشه چینی
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۱۰۰ - به دریا خویش را تا لا نبینی
به دریا خویش را تا لا نبینی
به دامان لولوء لالا نبینی
نهان در سینه چند ای گوهر دل
صدف تا نشکنی دریا نبینی
اگر مجنون شدی چندانکه پوئی
به جز لیلی در این صحرا نبینی
بسوی ما نکو بنگر که دیگر
نشانی در جهان از ما نبینی
چه آمد بر سر از عشقم که در وی
سر موئی بجز سودا نبینی
دلا دیوانگی کن ور نه زنجیر
از آن زلف سیه بر پا نبینی
اگر پروانه سان پرها نسوزی
جمال شمع بی پروا نبینی
نشان از آن کمر وقتی بیابی
که خود را در میان پیدا نبینی
بیا ساقی که بی آن چشم مخمور
مرا جز اشک در مینا نبینی
غبارا چشم بینائی بدست آر
که در لالا به جز الّا نبینی
به دامان لولوء لالا نبینی
نهان در سینه چند ای گوهر دل
صدف تا نشکنی دریا نبینی
اگر مجنون شدی چندانکه پوئی
به جز لیلی در این صحرا نبینی
بسوی ما نکو بنگر که دیگر
نشانی در جهان از ما نبینی
چه آمد بر سر از عشقم که در وی
سر موئی بجز سودا نبینی
دلا دیوانگی کن ور نه زنجیر
از آن زلف سیه بر پا نبینی
اگر پروانه سان پرها نسوزی
جمال شمع بی پروا نبینی
نشان از آن کمر وقتی بیابی
که خود را در میان پیدا نبینی
بیا ساقی که بی آن چشم مخمور
مرا جز اشک در مینا نبینی
غبارا چشم بینائی بدست آر
که در لالا به جز الّا نبینی
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۱۰۱ - سفالین خُمُّ و در وی لعلگون می
سفالین خُمُّ و در وی لعلگون می
کبدر فی الدجی والشّمس فی فِی
زجاجی جام بین کز عهد جمشید
گذر ننموده سنگ فتنه بر وی
نشاید فرق کرد از غایت لطف
که می در جام یا جام است در می
در او نشکسته دور چرخ گردون
حبابی را که آورد از جَم و کِی
بیابانی است در پیشم خطرناک
که در وی خنگ گردون افکند پی
نیاسایم در او هر چند بر من
سر آید روزگار بهمن و دی
وگر صد باره عمر من سر آید
دگر ره نفخۀ عشقم کند حی
از آن گم کرده پی دارم سراغی
که هی بر اسب همت میزنم هی
جهان خالی ز مجنون است ورنه
ز لیلی نیست خالی هرگز این حی
همه گوشم که خواند مطرب غیب
به راه راستم با نالۀ نی
بیا ساقی بیا تا دست شوئیم
درین سرچشمه من از جان و تو از می
غبارا از میان برخیز و برخیز
که با خود می نشاید بود و با وی
کبدر فی الدجی والشّمس فی فِی
زجاجی جام بین کز عهد جمشید
گذر ننموده سنگ فتنه بر وی
نشاید فرق کرد از غایت لطف
که می در جام یا جام است در می
در او نشکسته دور چرخ گردون
حبابی را که آورد از جَم و کِی
بیابانی است در پیشم خطرناک
که در وی خنگ گردون افکند پی
نیاسایم در او هر چند بر من
سر آید روزگار بهمن و دی
وگر صد باره عمر من سر آید
دگر ره نفخۀ عشقم کند حی
از آن گم کرده پی دارم سراغی
که هی بر اسب همت میزنم هی
جهان خالی ز مجنون است ورنه
ز لیلی نیست خالی هرگز این حی
همه گوشم که خواند مطرب غیب
به راه راستم با نالۀ نی
بیا ساقی بیا تا دست شوئیم
درین سرچشمه من از جان و تو از می
غبارا از میان برخیز و برخیز
که با خود می نشاید بود و با وی
غبار همدانی : دوبیتیها
شماره ۱ - توکه رخ لاله سان افروته دیری
غبار همدانی : دوبیتیها
شماره ۲ - چه خوش بی در عدم ویرانه ای بی
غبار همدانی : دوبیتیها
شماره ۳ - الهی چون گناهم را شمر نیست
غبار همدانی : دوبیتیها
شماره ۴ - سر و کارم بدست نازنینی است
غبار همدانی : غبار همدانی
لیلی و مجنون
شنیدم روزی از رندی قدح نوش
بسان لاله از خون پیرهن پوش
که لیلی را چو رنگ ارغوانی
شد از هجران مجنون زعفرانی
به دل زخم فراقش کارگر شد
چنان کز چشم خود بیمارتر شد
پریشان گشت زلف تابدارش
نهان در میغ شد ماه عذارش
به روز و شب نمی خورد و نمی خفت
همی نالید و می موئید و می گفت
صبا چون بگذری بر کوی مجنون
عبیر افشان کنی گیسوی مجنون
چه باشد گر ز روی مهربانی
بری پیغامی از من سوی مجنون
بگوئی روزگار نوجوانی
به لیلی شد سیه چون موی مجنون
کمان شد قد لیلی تا ازو جست
خدنگ قامت دلجوی مجنون
همی پالوده خون از چشم جادو
به یاد نرگس جادوی مجنون
چنان بگریست کاندر کوه بگذشت
سرشک لیلی از زانوی مجنون
صباحی چند با محنت به سر برد
به حسرت رخت از این عالم به در برد
خدنگ قدش از غم چون کمان شد
خدنگ آسا به خاک و خون نهان شد
به دشت افتاد مجنون زار و دلتنگ
چو سیل آورده شاخی در بن سنگ
نبودی گر دو چشم اشکبارش
نبودی فرق با مشتی غبارش
ز اشک و آه در صحرا شب و روز
گهی ماهی شدی گه کرم شب سوز
به شب از شعله آه شرر بار
نمایان بود در دامان کهسار
نمی گویم ز غم خونین دلی داشت
به خون غلطیده مرغ بسملی داشت
نبود آگه که جانان از جهان رفت
تنش بگداخت جان نیز از میان رفت
مگو دل عود سوزی از شرر پر
زجاجی جامی از خون جگر پر
چو بشنید این ز سوز سینه زد جوش
شبان روزی به کوه افتاده مدهوش
سحر گه برق وار از کوه برجست
کمر چون نی به عزم ناله بربست
بسان لاله از خون پیرهن پوش
که لیلی را چو رنگ ارغوانی
شد از هجران مجنون زعفرانی
به دل زخم فراقش کارگر شد
چنان کز چشم خود بیمارتر شد
پریشان گشت زلف تابدارش
نهان در میغ شد ماه عذارش
به روز و شب نمی خورد و نمی خفت
همی نالید و می موئید و می گفت
صبا چون بگذری بر کوی مجنون
عبیر افشان کنی گیسوی مجنون
چه باشد گر ز روی مهربانی
بری پیغامی از من سوی مجنون
بگوئی روزگار نوجوانی
به لیلی شد سیه چون موی مجنون
کمان شد قد لیلی تا ازو جست
خدنگ قامت دلجوی مجنون
همی پالوده خون از چشم جادو
به یاد نرگس جادوی مجنون
چنان بگریست کاندر کوه بگذشت
سرشک لیلی از زانوی مجنون
صباحی چند با محنت به سر برد
به حسرت رخت از این عالم به در برد
خدنگ قدش از غم چون کمان شد
خدنگ آسا به خاک و خون نهان شد
به دشت افتاد مجنون زار و دلتنگ
چو سیل آورده شاخی در بن سنگ
نبودی گر دو چشم اشکبارش
نبودی فرق با مشتی غبارش
ز اشک و آه در صحرا شب و روز
گهی ماهی شدی گه کرم شب سوز
به شب از شعله آه شرر بار
نمایان بود در دامان کهسار
نمی گویم ز غم خونین دلی داشت
به خون غلطیده مرغ بسملی داشت
نبود آگه که جانان از جهان رفت
تنش بگداخت جان نیز از میان رفت
مگو دل عود سوزی از شرر پر
زجاجی جامی از خون جگر پر
چو بشنید این ز سوز سینه زد جوش
شبان روزی به کوه افتاده مدهوش
سحر گه برق وار از کوه برجست
کمر چون نی به عزم ناله بربست
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۳ - بیاور ساقی آنجا صفا را
بیاور ساقی آنجا صفا را
دمی از ما رهایی بخشی ما را
خدا را گر توانی کرد کاری
بکن کاری بکن کاری خدارا
چو چشم خویشتن سرمست
گردان دل و عقل و روان و دیدها را
جهان پر قلب و پر قلاب کرده
بیا بر قلب ها زن کیمیا را
توانی ساختن از ما شمایی
اگر میلی بود ما و شما را
گدا سلطان شود گر زانکه روزی
نشاند بر سریر خود گدارا
نگار اول پر از نقش و نگار است
ببر نقش و نگار از دل نگارا
بیا از نقش گیتی پاک گردان
میان آینه ی گیتی نما را
چو از نقش جهانش پاک کردی
بنقش روی خود رویش بیارا
برابر آسمان دل چو خورشید
ز کوکب پاک کن لوح سمارا
بیا بر مغربی انداز تابی
به نام مهر گردان این سهارا
دمی از ما رهایی بخشی ما را
خدا را گر توانی کرد کاری
بکن کاری بکن کاری خدارا
چو چشم خویشتن سرمست
گردان دل و عقل و روان و دیدها را
جهان پر قلب و پر قلاب کرده
بیا بر قلب ها زن کیمیا را
توانی ساختن از ما شمایی
اگر میلی بود ما و شما را
گدا سلطان شود گر زانکه روزی
نشاند بر سریر خود گدارا
نگار اول پر از نقش و نگار است
ببر نقش و نگار از دل نگارا
بیا از نقش گیتی پاک گردان
میان آینه ی گیتی نما را
چو از نقش جهانش پاک کردی
بنقش روی خود رویش بیارا
برابر آسمان دل چو خورشید
ز کوکب پاک کن لوح سمارا
بیا بر مغربی انداز تابی
به نام مهر گردان این سهارا
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۹ - بیا در بحر و دریا شو رها کن این من و ما را
بیا در بحر و دریا شو رها کن این من و ما را
که تا دریا نگردی تو ندانی عین دریا را
اگر موجت از آن دریا درین صحرا کشد روزی
چنانت غرقه گرداند که ناری یاد از صحرا
اگر امواج دریا را به جز دریا نمی بینی
یقین دانم که نتوانی مسما دید اسما را
چو واحد کردی اعدادت نشاید سر به سر واحد
چو فردایی یکی بینی پری و دی فردا را
ز کثرت سوی وحدت شو ز وحدت سوی کثرت آی
ز راه وحدت و کثرت توان دانستن اسما را
چه دانی زیر و بالای زمین و آسمان چون تو
ندید استی تو ور خود زیر بالا را
چو مستی نسخه جانان فرو رو در خود و ادوان
ز پنهانی و پیداییست این پنهان و پیدا را
الا ای مغربی عنقای مغرب را اگر گویی
برون از مشرق و مغرب بباید جست عنقا را
که تا دریا نگردی تو ندانی عین دریا را
اگر موجت از آن دریا درین صحرا کشد روزی
چنانت غرقه گرداند که ناری یاد از صحرا
اگر امواج دریا را به جز دریا نمی بینی
یقین دانم که نتوانی مسما دید اسما را
چو واحد کردی اعدادت نشاید سر به سر واحد
چو فردایی یکی بینی پری و دی فردا را
ز کثرت سوی وحدت شو ز وحدت سوی کثرت آی
ز راه وحدت و کثرت توان دانستن اسما را
چه دانی زیر و بالای زمین و آسمان چون تو
ندید استی تو ور خود زیر بالا را
چو مستی نسخه جانان فرو رو در خود و ادوان
ز پنهانی و پیداییست این پنهان و پیدا را
الا ای مغربی عنقای مغرب را اگر گویی
برون از مشرق و مغرب بباید جست عنقا را
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۱۰ - بیا بر چشم عاشق کن تجلی روی زیبارا
بیا بر چشم عاشق کن تجلی روی زیبارا
که جز وامق نداند کس کمال حسن عذرا را
به صحرای دل عاشق بیا جلوه کنان بگذر
به روی عالم آرایت بیارا روی زیبا را
دمی از خلوت وحدت تماشا را به صحرا شو
نظر بر ناظران افکن ببین اهل تماشا را
چه مهر است آن نمی دانم که عالم هست در آتش
ز روی خویش بخشد نور هر دم چشم بینا را
الا ای یوسف مصر ملاحت تا به کی داری
بدین یعقوب بیدل را غمین جان زلیخا را
تو حلوا کرده ای پنهان مگس ها جمله سرگردان
اگر جوش مگس خواهی به صحرا آر حلوا را
الا ای ترک یغمایی بیا جان را به یغما بر
نه دل ترک تو خواهد کرد نه تو ترک یغما را
جهان پر شور از آن دارد لب شیرین ترک من
که ترکان دوست میدارند دایم شور و غوغا را
سخن با مرد صحرایی الا ای مغربی کم گوی
که صحرایی نمیداند زبان اهل دریا را
که جز وامق نداند کس کمال حسن عذرا را
به صحرای دل عاشق بیا جلوه کنان بگذر
به روی عالم آرایت بیارا روی زیبا را
دمی از خلوت وحدت تماشا را به صحرا شو
نظر بر ناظران افکن ببین اهل تماشا را
چه مهر است آن نمی دانم که عالم هست در آتش
ز روی خویش بخشد نور هر دم چشم بینا را
الا ای یوسف مصر ملاحت تا به کی داری
بدین یعقوب بیدل را غمین جان زلیخا را
تو حلوا کرده ای پنهان مگس ها جمله سرگردان
اگر جوش مگس خواهی به صحرا آر حلوا را
الا ای ترک یغمایی بیا جان را به یغما بر
نه دل ترک تو خواهد کرد نه تو ترک یغما را
جهان پر شور از آن دارد لب شیرین ترک من
که ترکان دوست میدارند دایم شور و غوغا را
سخن با مرد صحرایی الا ای مغربی کم گوی
که صحرایی نمیداند زبان اهل دریا را
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۲۴ - چنان مستم چنان مستم چنان مست
چنان مستم چنان مستم چنان مست
که نه پا دانم نه از سر نه سر از دست
جز آنکس را که مست از جام اویم
ندانم در جهان هرگز کسی هست
بکلی خواهم از خود گشت بیخود
اگر باده دهد ساقی ازین دست
دلم عهدیکه بسته بود با کَون
چو شد سرمست آن مجموع بشکست
خرد بیرون شد آنجا کو درآمد
روان برخاست از پیشش چو بنشست
بود یکسان بر من مست و هشیار
هر آنکو نیست زینسان نیست سرمست
کسی کو جز یکی هرگز ندانست
چه میداند که پنجه چیست یا شصت
ز بالا و ز پستی در گذشتم
کنون پیشم نه بالا ماند و نی پست
مجو ور نه رواق چار طاقش
کسی کز حبس شش سوی جهان جَست
برو ناید مگر در قاب قوسین
چو تیر دل جَهَد از قبضه شست
اگر ور مشرق و مغرب نگنجد
چو ذات مغربی از مغربی رَست
که نه پا دانم نه از سر نه سر از دست
جز آنکس را که مست از جام اویم
ندانم در جهان هرگز کسی هست
بکلی خواهم از خود گشت بیخود
اگر باده دهد ساقی ازین دست
دلم عهدیکه بسته بود با کَون
چو شد سرمست آن مجموع بشکست
خرد بیرون شد آنجا کو درآمد
روان برخاست از پیشش چو بنشست
بود یکسان بر من مست و هشیار
هر آنکو نیست زینسان نیست سرمست
کسی کو جز یکی هرگز ندانست
چه میداند که پنجه چیست یا شصت
ز بالا و ز پستی در گذشتم
کنون پیشم نه بالا ماند و نی پست
مجو ور نه رواق چار طاقش
کسی کز حبس شش سوی جهان جَست
برو ناید مگر در قاب قوسین
چو تیر دل جَهَد از قبضه شست
اگر ور مشرق و مغرب نگنجد
چو ذات مغربی از مغربی رَست
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۶۲ - بتم باهر سری هر سو سروکار دگر دارد
بتم باهر سری هر سو سروکار دگر دارد
غمش با هر دلی سودا و بازار دگر دارد
جمال و عشق آن دلبر ز هر معشوق و هر عاشق
بگاه جلوه نظاّری و دیداری دگر دارد
اگرچه دیده ی گلزار روی او مشو قانع
که روی او جز این گلزار، گلزاری دگر دارد
اگر اودیده دادت که دیدارش بدو بینی
طلب کن دیده ی دیگر که دیداری دگر دارد
اگر در ساعتی صد بار رخسارش به صد دیده
همی بینی مشو قانع که رخساری دگر دارد
چو گفتارش بدان گوشی که او بخشید بشنیدی
برو گوشی دگر بستان که گفتاری دگر دارد
مگو در شهر و بازارش خریدارش منم تنها
که در هر شهر و بازاری خریداری دگر دارد
تو تنها نیستی بیمار آن چشم شوخ آن دلبر
که چشمش چون تو در هر گوشه بیماری دگر دارد
نه تنها مغربی باشد گرفتار سر زلفش
که زلف او بهر مویی گرفتاری دگر دارد
غمش با هر دلی سودا و بازار دگر دارد
جمال و عشق آن دلبر ز هر معشوق و هر عاشق
بگاه جلوه نظاّری و دیداری دگر دارد
اگرچه دیده ی گلزار روی او مشو قانع
که روی او جز این گلزار، گلزاری دگر دارد
اگر اودیده دادت که دیدارش بدو بینی
طلب کن دیده ی دیگر که دیداری دگر دارد
اگر در ساعتی صد بار رخسارش به صد دیده
همی بینی مشو قانع که رخساری دگر دارد
چو گفتارش بدان گوشی که او بخشید بشنیدی
برو گوشی دگر بستان که گفتاری دگر دارد
مگو در شهر و بازارش خریدارش منم تنها
که در هر شهر و بازاری خریداری دگر دارد
تو تنها نیستی بیمار آن چشم شوخ آن دلبر
که چشمش چون تو در هر گوشه بیماری دگر دارد
نه تنها مغربی باشد گرفتار سر زلفش
که زلف او بهر مویی گرفتاری دگر دارد
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۶۷ - مَهَت هر لحظه از کو مینماید
مَهَت هر لحظه از کو مینماید
هلال آسای ابرو می نماید
سر از جیب پریرویان برآرد
رخ از روی پریرو مینماید
بهر سوزان کنم هر دم توجه
که رویت هر دم از سو مینماید
پریشان زان شوم هر دم که زلفت
دلم را ره بیک سو مینماید
مرا اندر خم چوگان زلفت
جهان جان و دل رو مینماید
خیال قامتت بر طرف چشمم
چو سروی بر لب جو مینماید
ز خالت غارت ترکانه آید
اگرچه همچو هندو مینماید
بچشم مغربی از غمزه توست
هرآن سحری که جادو مینماید
هلال آسای ابرو می نماید
سر از جیب پریرویان برآرد
رخ از روی پریرو مینماید
بهر سوزان کنم هر دم توجه
که رویت هر دم از سو مینماید
پریشان زان شوم هر دم که زلفت
دلم را ره بیک سو مینماید
مرا اندر خم چوگان زلفت
جهان جان و دل رو مینماید
خیال قامتت بر طرف چشمم
چو سروی بر لب جو مینماید
ز خالت غارت ترکانه آید
اگرچه همچو هندو مینماید
بچشم مغربی از غمزه توست
هرآن سحری که جادو مینماید
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۷۰ - ز قدرت سرو بستان آفریدند
ز قدرت سرو بستان آفریدند
ز رویت ماه تابان آفریدند
ز حسن روی تو تابی عیان شد
از آن خورشید رخشان آفریدند
تو را سلطانی کَونین دادن
پس آن گه تخت سلطان آفریدند
از آن سرچشمه ی نوش حیاتت
به گیتی آب حیوان آفریدند
ز چشم فتنه جوی دل فریبت
هزاران چشم فتّان آفریدند
لب و دندان او را تا بدیدند
در و یاقوت و مرجان آفریدند
ز خطّ عارض و نور جیبش
بت و شمع و شبستان آفریدند
نبد مردی و میدانی جهان را
که او را مرد میدان آفریدند
که تا از زلف او زنّار بندند
بسی کس را پریشان آفریدند
چو عکس و زلف رخسارش نمودند
به گیتی کفر و ایمان آفریدند
برای سجده بردن پیش رویت
جهانی را مسلمان آفریدند
مر آن را وعده ی دیدار دادند
مر این را بهر نیران آفریدند
یکی را بهر طاعت خلق کردند
یکی را بهر عصیان آفریدند
یکی از بهر مالک گشت موجود
دگر از بهر رضوان آفریدند
به صحرایی جهان را برگذشتند
تماشا را گلستان آفریدند
چو عزم جویبار دهر کردند
در او سرو خرامان آفریدند
گذر کردند بر صحرای امکان
دو عالم را ز امکان آفریدند
به ظاهر ملک جسم آباد کردند
به باطن عالم جان آفریدند
که تا باشد نموداری ز علمش
جهان را از پی آن آفریدند
چو حسن خویشتن را جلوه دادند
جهانی پر ز خوبان آفریدند
بر افکندند چون پرده ز رخسار
برای جلوه انسان آفریدند
ز اشک عاشقان او به گیتی
درو دریای عمان آفریدند
دلم را در خم زلفش بدیدند
از آنجا کوی و چوگان آفریدند
برای عاشقان از هجر وصلش
هزاران درد و درمان آفریدند
دلیل خویشتن هم خویش بودند
بدان منکر که برهان آفریدند
چو خود خوردند باده، مغربی را
چرا سرمست و حیران آفریدند؟!
ز رویت ماه تابان آفریدند
ز حسن روی تو تابی عیان شد
از آن خورشید رخشان آفریدند
تو را سلطانی کَونین دادن
پس آن گه تخت سلطان آفریدند
از آن سرچشمه ی نوش حیاتت
به گیتی آب حیوان آفریدند
ز چشم فتنه جوی دل فریبت
هزاران چشم فتّان آفریدند
لب و دندان او را تا بدیدند
در و یاقوت و مرجان آفریدند
ز خطّ عارض و نور جیبش
بت و شمع و شبستان آفریدند
نبد مردی و میدانی جهان را
که او را مرد میدان آفریدند
که تا از زلف او زنّار بندند
بسی کس را پریشان آفریدند
چو عکس و زلف رخسارش نمودند
به گیتی کفر و ایمان آفریدند
برای سجده بردن پیش رویت
جهانی را مسلمان آفریدند
مر آن را وعده ی دیدار دادند
مر این را بهر نیران آفریدند
یکی را بهر طاعت خلق کردند
یکی را بهر عصیان آفریدند
یکی از بهر مالک گشت موجود
دگر از بهر رضوان آفریدند
به صحرایی جهان را برگذشتند
تماشا را گلستان آفریدند
چو عزم جویبار دهر کردند
در او سرو خرامان آفریدند
گذر کردند بر صحرای امکان
دو عالم را ز امکان آفریدند
به ظاهر ملک جسم آباد کردند
به باطن عالم جان آفریدند
که تا باشد نموداری ز علمش
جهان را از پی آن آفریدند
چو حسن خویشتن را جلوه دادند
جهانی پر ز خوبان آفریدند
بر افکندند چون پرده ز رخسار
برای جلوه انسان آفریدند
ز اشک عاشقان او به گیتی
درو دریای عمان آفریدند
دلم را در خم زلفش بدیدند
از آنجا کوی و چوگان آفریدند
برای عاشقان از هجر وصلش
هزاران درد و درمان آفریدند
دلیل خویشتن هم خویش بودند
بدان منکر که برهان آفریدند
چو خود خوردند باده، مغربی را
چرا سرمست و حیران آفریدند؟!
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۷۵ - رخت هر دم جمالی مینماید
رخت هر دم جمالی مینماید
ز حسن خود مثالی مینماید
مرا طاووس حسنت هر زمانی
رخ همچون هلالی مینماید
جمالت را کمالاتست بسیار
از آن هر دم کمالی مینماید
تجلی میکند هر لحظه بر دل
دلم را طفه حالی مینماید
گهی بر چرخ دل مانند بدری
گهی همچو هلالی مینماید
مرا هر ذرّه از ذرّات عالم
بتو راه وصالی مینماید
جهان بر عارضت چون خط و خال است
از آن چون خط و خالی مینماید
بچشم مغربی غیری محال است
کس او گوید محالی مینماید
ز حسن خود مثالی مینماید
مرا طاووس حسنت هر زمانی
رخ همچون هلالی مینماید
جمالت را کمالاتست بسیار
از آن هر دم کمالی مینماید
تجلی میکند هر لحظه بر دل
دلم را طفه حالی مینماید
گهی بر چرخ دل مانند بدری
گهی همچو هلالی مینماید
مرا هر ذرّه از ذرّات عالم
بتو راه وصالی مینماید
جهان بر عارضت چون خط و خال است
از آن چون خط و خالی مینماید
بچشم مغربی غیری محال است
کس او گوید محالی مینماید
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۷۶ - رخت گرچه چو خورشید فلک مستور میباشد
رخت گرچه چو خورشید فلک مستور میباشد
دلم هم در فروغ خویشتن مستور میباشد
نقابی نیست رویت را بجز رخت دایم
نقابی گر بود مهر رخت را نور میباشد
بما نزدیک نزدیک است و از ما دور دور آن رخ
که از افراط نزدیکی بغایت دور میباشد
جهان خورشید او بگرفت و شد زو بی نصیب آنکس
که چون خفّاش از خورشید دیدن کور میباشد
بهجر خویشتن باید طلب کردن وصال او
که مردم وصل او دایم ز خود مهجور میباشد
قصور و حور و ولدانرا نمیدانم ولی دانم
من آنکس را که ولدان و قصور و حور میباشد
ک تا جامع و فاضل ز ایزد کرده ام حاصل
که رطب و یابس عالم در او مسطور میباشد
ز جام نرگس مست و لب میگون آن ساقی
روان مغربی گه مست و گه مخمور میباشد
دلم هم در فروغ خویشتن مستور میباشد
نقابی نیست رویت را بجز رخت دایم
نقابی گر بود مهر رخت را نور میباشد
بما نزدیک نزدیک است و از ما دور دور آن رخ
که از افراط نزدیکی بغایت دور میباشد
جهان خورشید او بگرفت و شد زو بی نصیب آنکس
که چون خفّاش از خورشید دیدن کور میباشد
بهجر خویشتن باید طلب کردن وصال او
که مردم وصل او دایم ز خود مهجور میباشد
قصور و حور و ولدانرا نمیدانم ولی دانم
من آنکس را که ولدان و قصور و حور میباشد
ک تا جامع و فاضل ز ایزد کرده ام حاصل
که رطب و یابس عالم در او مسطور میباشد
ز جام نرگس مست و لب میگون آن ساقی
روان مغربی گه مست و گه مخمور میباشد
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۸۱ - دلی دارم که در روی غم نگنجد
دلی دارم که در روی غم نگنجد
چه جای غم که شادی هم نگنجد
میان ما و یار همدم ما
اگر همدم نباشد دم نگنجد
حدیث بیش و کم اینجا رها کن
که اینجا وصف بیش ک کم نگنجد
چنان پر گشت گوش از نغمه دوست
که در وی بانگ زیر و بم نگنجد
جز انگشتی که عالم خاتم اوست
دگر چیزی دراین خاتم نگنجد
دلی کاو فارغست از سوز و ماتم
در او هم سور هم ماتم نگنجد
رسد هر کز بحالی آدمیزاد
که آنجا عالم و آدم نگنجد
زبان ای مغربی درکش ز گفتار
مگو چیزی که در عالم نگنجد
چه جای غم که شادی هم نگنجد
میان ما و یار همدم ما
اگر همدم نباشد دم نگنجد
حدیث بیش و کم اینجا رها کن
که اینجا وصف بیش ک کم نگنجد
چنان پر گشت گوش از نغمه دوست
که در وی بانگ زیر و بم نگنجد
جز انگشتی که عالم خاتم اوست
دگر چیزی دراین خاتم نگنجد
دلی کاو فارغست از سوز و ماتم
در او هم سور هم ماتم نگنجد
رسد هر کز بحالی آدمیزاد
که آنجا عالم و آدم نگنجد
زبان ای مغربی درکش ز گفتار
مگو چیزی که در عالم نگنجد
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۸۶ - ز دریا موج گوناگون برآمد
ز دریا موج گوناگون برآمد
ز بیچونی برنگ چون برآمد
چو نیل از بهر موسی آب گردید
برای دیگران چون خون برآمد
که از هامون بسوی بحر شد باز
گهی از بحر بر هامون برآمد
چو زین دریای بیچون موج زن شد
حباب آسا بر او گردون برآمد
از این دریا بدین امواج هر دم
هزاران گوهر مکنون برآمد
چو یار آمد ز خلوتگاه بیرون
بهر نقشی درین بیرون برآمد
گهی در کسوت لیلی فرو شد
گهی از صورت مجنون برآمد
بصد دستان نگارم داستان شد
بصد افسانه و افسون برآمد
بدین کسوت که می بینیش اکنون
یقین میدان که هم اکنون برآمد
بمعنی هیچ دیگرگون نگردیدد
بصورت گرچه دیگرگون برآمد
چو شعر مغربی در هر لباسی
بغایت دلبر و موزون برآمد
ز بیچونی برنگ چون برآمد
چو نیل از بهر موسی آب گردید
برای دیگران چون خون برآمد
که از هامون بسوی بحر شد باز
گهی از بحر بر هامون برآمد
چو زین دریای بیچون موج زن شد
حباب آسا بر او گردون برآمد
از این دریا بدین امواج هر دم
هزاران گوهر مکنون برآمد
چو یار آمد ز خلوتگاه بیرون
بهر نقشی درین بیرون برآمد
گهی در کسوت لیلی فرو شد
گهی از صورت مجنون برآمد
بصد دستان نگارم داستان شد
بصد افسانه و افسون برآمد
بدین کسوت که می بینیش اکنون
یقین میدان که هم اکنون برآمد
بمعنی هیچ دیگرگون نگردیدد
بصورت گرچه دیگرگون برآمد
چو شعر مغربی در هر لباسی
بغایت دلبر و موزون برآمد
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۹۱ - دل از بند من بیدل رها شد
دل از بند من بیدل رها شد
نمیدانم کِه او دید و کجا شد
مگر کاو دانه خال بتی دید
از آن در دام زلفش مبتلا شد
هوای دلستانی داشت در سر
نمی دانم بعزم آن هوا شد
مگر بودش نهانی دلربایی
نهان از ما بر آن دلربا شد
صفایی داشت با خوبان مهوش
ازین جای مکدر زان صفا شد
صدای ارجعی آمد به گوشش
پی آن نغمه و بانگ و صدا شد
صلای خوان وصل یار بشنید
ببوی خوان وصلش زان صلا شد
ز جان و از جهان بیگانه گردید
که تا باجان و جانان آشنا شد
دمی خالی نمیباشد ز دلدار
از آن کز بهر آن خلوت سرا شد
ز حال مغربی دیگر نپرسید
از آن ساعت که از پیشش جدا شد
نمیدانم کِه او دید و کجا شد
مگر کاو دانه خال بتی دید
از آن در دام زلفش مبتلا شد
هوای دلستانی داشت در سر
نمی دانم بعزم آن هوا شد
مگر بودش نهانی دلربایی
نهان از ما بر آن دلربا شد
صفایی داشت با خوبان مهوش
ازین جای مکدر زان صفا شد
صدای ارجعی آمد به گوشش
پی آن نغمه و بانگ و صدا شد
صلای خوان وصل یار بشنید
ببوی خوان وصلش زان صلا شد
ز جان و از جهان بیگانه گردید
که تا باجان و جانان آشنا شد
دمی خالی نمیباشد ز دلدار
از آن کز بهر آن خلوت سرا شد
ز حال مغربی دیگر نپرسید
از آن ساعت که از پیشش جدا شد