تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۶۷ - درمان ضعف دل به لب نوشخند کن
درمان ضعف دل به لب نوشخند کن
حرفی بگوی و مشک و گلابی به قند کن
لب پاک از ترشح آب حرام کرد
طرف ردا به گردن صوفی کمند کن
بوی عبوس عارف شهرم دماغ سوخت
خادم بیار مجمر و فکر سپند کن
زهرم به رگ ز حاسد بدگوی می دود
نیشم ز دل برآر و علاج گزند کن
با ما بد است خصم که خود از چه خوب نیست
گو اشتلم به طینت ناارجمند کن
آن کس که دین ندارد و گوید که عارفم
تکفیر او به ملت هفتاد و اند کن
تا کی چو موج آب به هر سو شتافتن
در عین بحر پای چو گرداب بند کن
نقدت همه ز روی ریا قلب مانده است
صراف خویش شو سخن چون و چند کن
دشمن اگر به سفره تو میهمان شود
سربخش و نام خویش به همت بلند کن
آرایش برون چه کنی پشم گوسپند
گرگی که در درونست تو را گوسپندکن
افغان که سوختی و به مرهم نمی خری
آن را که داغ می نهی اول پسند کن
عالی نموده عشق «نظیری » مقام تو
معنی بلند آور و دعوی بلند کن
حرفی بگوی و مشک و گلابی به قند کن
لب پاک از ترشح آب حرام کرد
طرف ردا به گردن صوفی کمند کن
بوی عبوس عارف شهرم دماغ سوخت
خادم بیار مجمر و فکر سپند کن
زهرم به رگ ز حاسد بدگوی می دود
نیشم ز دل برآر و علاج گزند کن
با ما بد است خصم که خود از چه خوب نیست
گو اشتلم به طینت ناارجمند کن
آن کس که دین ندارد و گوید که عارفم
تکفیر او به ملت هفتاد و اند کن
تا کی چو موج آب به هر سو شتافتن
در عین بحر پای چو گرداب بند کن
نقدت همه ز روی ریا قلب مانده است
صراف خویش شو سخن چون و چند کن
دشمن اگر به سفره تو میهمان شود
سربخش و نام خویش به همت بلند کن
آرایش برون چه کنی پشم گوسپند
گرگی که در درونست تو را گوسپندکن
افغان که سوختی و به مرهم نمی خری
آن را که داغ می نهی اول پسند کن
عالی نموده عشق «نظیری » مقام تو
معنی بلند آور و دعوی بلند کن
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۹۳ - از صبح روزگار گشاد جبین مجو
از صبح روزگار گشاد جبین مجو
روی شکفته از دل اندوهگین مجو
چشم ثبات مهر ندیدم بر آسمان
جنسی که بر فلک نبود از زمین مجو
قاصد پیام یار ز ما آورد به ما
اینجا نشان مقدم روح الامین مجو
آنجا که زلف و چهره نمودند جادویی
گر مریم است معجزش از آستین مجو
تمثال خوبی دو جهانت نموده اند
نقشی که در تو نیست ز روم و ز چین مجو
در زلف و رخ نظاره کن و خال لب نگر
راه گمان مپوی و مقام یقین مجو
عشاق او ز نور و ز ظلمت گذشته اند
در کشوری که عشق بود کفر و دین مجو
تلخ از لبش چو نحل عسل جوش می زند
گر نیش بایدت نخوری انگبین مجو
با نیک و بد بساز «نظیری » ز روزگار
گر باغبان گیا دهدت یاسمین مجو
روی شکفته از دل اندوهگین مجو
چشم ثبات مهر ندیدم بر آسمان
جنسی که بر فلک نبود از زمین مجو
قاصد پیام یار ز ما آورد به ما
اینجا نشان مقدم روح الامین مجو
آنجا که زلف و چهره نمودند جادویی
گر مریم است معجزش از آستین مجو
تمثال خوبی دو جهانت نموده اند
نقشی که در تو نیست ز روم و ز چین مجو
در زلف و رخ نظاره کن و خال لب نگر
راه گمان مپوی و مقام یقین مجو
عشاق او ز نور و ز ظلمت گذشته اند
در کشوری که عشق بود کفر و دین مجو
تلخ از لبش چو نحل عسل جوش می زند
گر نیش بایدت نخوری انگبین مجو
با نیک و بد بساز «نظیری » ز روزگار
گر باغبان گیا دهدت یاسمین مجو
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۹۷ - کاریست بر ملا گذران در خفا گره
کاریست بر ملا گذران در خفا گره
فکری چو تار سبحه ز سر تا به پا گره
سیاره و ثوابت این کارخانه را
دل ها چو کهرباست ز خوف قضا گره
بس خرده های زر چو گلت در دهان کنند
چون غنچه واکنی گر ازین پرده ها گره
کسب معانی از نظر عشق کن که هست
صد نکته را به نیم اشارت ادا گره
کوته مساز دست تهی کاین نگار را
بر گوشه نقاب بود رو نما گره
از بس کرشمه می کند از پرده آشکار
در دیده می شود نظرم از حیا گره
گویاترم ز بلبل خوش نغمه در بهار
از سردی جهان زده ام بر نوا گره
قطبم، که گرچه عقده گشای خلایقم
نگشایدم ز گردش این آسیا گره
زین چرخ خاکباز که هر صبح روزگار
دامن چو کودکان زندش بر قفا گره
طرح بقا مدار توقع که خاک را
بسیار هست در دل ازین مدعا گره
فکری چو تار سبحه ز سر تا به پا گره
سیاره و ثوابت این کارخانه را
دل ها چو کهرباست ز خوف قضا گره
بس خرده های زر چو گلت در دهان کنند
چون غنچه واکنی گر ازین پرده ها گره
کسب معانی از نظر عشق کن که هست
صد نکته را به نیم اشارت ادا گره
کوته مساز دست تهی کاین نگار را
بر گوشه نقاب بود رو نما گره
از بس کرشمه می کند از پرده آشکار
در دیده می شود نظرم از حیا گره
گویاترم ز بلبل خوش نغمه در بهار
از سردی جهان زده ام بر نوا گره
قطبم، که گرچه عقده گشای خلایقم
نگشایدم ز گردش این آسیا گره
زین چرخ خاکباز که هر صبح روزگار
دامن چو کودکان زندش بر قفا گره
طرح بقا مدار توقع که خاک را
بسیار هست در دل ازین مدعا گره
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۵۰۸ - دیوانه ام ز خانه مشوش برآمده
دیوانه ام ز خانه مشوش برآمده
طوفانم از تنور پر آتش برآمده
آن صید عاجزم که ز تأثیر کین من
تیر و کمان شکسته ز ترکش برآمده
هرگز نبود کاسه ام از لای غم تهی
صحبت به میر میکده ام خوش برآمده
بر کعبتین اختر من نیست نقطه ای
زین نقش ها که چرخ منقش برآمده
باریده برگ گل به سر از سنگ طعنه ام
در کوچه یی که طبع جفاکش برآمده
بادا شکسته خاطر سلطان ز جرم من
کز خانه ام خم می بی غش برآمده
می ترسم این شراب «نظیری » جنون دهد
دیوانه یی ز شیشه پری وش برآمده
طوفانم از تنور پر آتش برآمده
آن صید عاجزم که ز تأثیر کین من
تیر و کمان شکسته ز ترکش برآمده
هرگز نبود کاسه ام از لای غم تهی
صحبت به میر میکده ام خوش برآمده
بر کعبتین اختر من نیست نقطه ای
زین نقش ها که چرخ منقش برآمده
باریده برگ گل به سر از سنگ طعنه ام
در کوچه یی که طبع جفاکش برآمده
بادا شکسته خاطر سلطان ز جرم من
کز خانه ام خم می بی غش برآمده
می ترسم این شراب «نظیری » جنون دهد
دیوانه یی ز شیشه پری وش برآمده
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۵۳۲ - از ما نهان ز کثرت اغیار بوده ای
از ما نهان ز کثرت اغیار بوده ای
چون گل به زیر پرده صد خار بوده ای
از نور دیده در نظر ما عیان تری
پنهان نموده ای و پدیدار بوده ای
فریاد جان همه ز گرفتاری فراق
تو در میان جان گرفتار بوده ای
خامش که گشته ایم در اندیشه گشته ای
گویا که بوده ایم به گفتار بوده ای
هم طره فتنه زا شد و هم غمزه عشوه گر
کز شور حسن بر سر اظهار بوده ای
در هر نظاره کشف حجب بیشتر شود
تو نور دیده مایه دیدار بوده ای
قومی تو را ز خلوت و عزلت طلب کنند
تو شور شهر و فتنه بازار بوده ای
دل هرچه بوده است تو دلجوی گشته ای
غم هر که داده است تو غمخوار بوده ای
انکار حال ما چه کنی کز دم الست
با ما به دیر و میکده در کار بوده ای
پرسش چه می کنی ز خطا و صواب ما
چون هر چه کرده ایم خبردار بوده ای
جان مست می شود ز حدیث لبت مگر
هم صحبت «نظیری » خمار بوده ای
چون گل به زیر پرده صد خار بوده ای
از نور دیده در نظر ما عیان تری
پنهان نموده ای و پدیدار بوده ای
فریاد جان همه ز گرفتاری فراق
تو در میان جان گرفتار بوده ای
خامش که گشته ایم در اندیشه گشته ای
گویا که بوده ایم به گفتار بوده ای
هم طره فتنه زا شد و هم غمزه عشوه گر
کز شور حسن بر سر اظهار بوده ای
در هر نظاره کشف حجب بیشتر شود
تو نور دیده مایه دیدار بوده ای
قومی تو را ز خلوت و عزلت طلب کنند
تو شور شهر و فتنه بازار بوده ای
دل هرچه بوده است تو دلجوی گشته ای
غم هر که داده است تو غمخوار بوده ای
انکار حال ما چه کنی کز دم الست
با ما به دیر و میکده در کار بوده ای
پرسش چه می کنی ز خطا و صواب ما
چون هر چه کرده ایم خبردار بوده ای
جان مست می شود ز حدیث لبت مگر
هم صحبت «نظیری » خمار بوده ای
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۵۳۷ - گر پای سرو و دامن یاری گرفته ای
گر پای سرو و دامن یاری گرفته ای
از محنت زمانه کناری گرفته ای
آگه نیی که در چه نفس سود عمر تست
از هر نفس اگر نه عیاری گرفته ای
عمرت همان دم است که با یار بوده ای
هیچ است اگر جزین به شماری گرفته ای
هشدار هان که باطن خود تیره کرده ای
از هرچه بر ضمیر غباری گرفته ای
نخل برهنه سنگ ز مردم نمی خورد
از خود بریز اگر بر و باری گرفته ای
گردون کشیده رخت تو را چون مسیح اگر
وقتی رکاب شیر سواری گرفته ای
هر سو فقیر فاتحه در کار می کند
یک بار از دم که نثاری گرفته ای
نازان به حسن خویشتنی هیچ از امتحان
آیینه ای ز آینه داری گرفته ای؟
بازی ز کعبتین فلک خورده ای مدام
نقش حریف کی به قماری گرفته ای
چندین فرامشی ز حبیب و دیار چیست
آخر اجازت از پی کاری گرفته ای
اینجا صداع را سر مخمور می خرد
تو سر ز درد نیم خماری گرفته ای
بوی از شمیم زلف «نظیری » نبرده ای
گر بر فراش عیش قراری گرفته ای
از محنت زمانه کناری گرفته ای
آگه نیی که در چه نفس سود عمر تست
از هر نفس اگر نه عیاری گرفته ای
عمرت همان دم است که با یار بوده ای
هیچ است اگر جزین به شماری گرفته ای
هشدار هان که باطن خود تیره کرده ای
از هرچه بر ضمیر غباری گرفته ای
نخل برهنه سنگ ز مردم نمی خورد
از خود بریز اگر بر و باری گرفته ای
گردون کشیده رخت تو را چون مسیح اگر
وقتی رکاب شیر سواری گرفته ای
هر سو فقیر فاتحه در کار می کند
یک بار از دم که نثاری گرفته ای
نازان به حسن خویشتنی هیچ از امتحان
آیینه ای ز آینه داری گرفته ای؟
بازی ز کعبتین فلک خورده ای مدام
نقش حریف کی به قماری گرفته ای
چندین فرامشی ز حبیب و دیار چیست
آخر اجازت از پی کاری گرفته ای
اینجا صداع را سر مخمور می خرد
تو سر ز درد نیم خماری گرفته ای
بوی از شمیم زلف «نظیری » نبرده ای
گر بر فراش عیش قراری گرفته ای
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۵۴۲ - زان عنبرین کلاله که بر سر نهاده ای
زان عنبرین کلاله که بر سر نهاده ای
منت به تاج بر سر قیصر نهاده ای
بر چهره زلف و خال بود خوش نما ولیک
خط بر عذار از همه خوشتر نهاده ای
آغوش جانم از بر و مویت معطر است
گل در شکنج زلف معنبر نهاده ای
حسن تو زیور تو بس است اینقدر چرا
بر گوش و سینه زحمت زیور نهاده ای
ترتیب ساز جشن ملوکانه کرده ای
اسباب بزم و رزم برابر نهاده ای
مینا به کف ز ساعد سیمین گرفته ای
خنجر به پیش از می احمر نهاده ای
از کبر بر مراد دل کس نبوده ای
تهمت به بخت و جرم بر اختر نهاده ای
خط عاشق لبان پر از انگبین تست
در راه مور دام ز شکر نهاده ای
آب حیات می چکد از لفظ چون درت
لب بر زلال خضر و سکندر نهاده ای
اوراق نظم و نثر «نظیری » بگو بسنج
بحری به کف سفینه گوهر نهاده ای
منت به تاج بر سر قیصر نهاده ای
بر چهره زلف و خال بود خوش نما ولیک
خط بر عذار از همه خوشتر نهاده ای
آغوش جانم از بر و مویت معطر است
گل در شکنج زلف معنبر نهاده ای
حسن تو زیور تو بس است اینقدر چرا
بر گوش و سینه زحمت زیور نهاده ای
ترتیب ساز جشن ملوکانه کرده ای
اسباب بزم و رزم برابر نهاده ای
مینا به کف ز ساعد سیمین گرفته ای
خنجر به پیش از می احمر نهاده ای
از کبر بر مراد دل کس نبوده ای
تهمت به بخت و جرم بر اختر نهاده ای
خط عاشق لبان پر از انگبین تست
در راه مور دام ز شکر نهاده ای
آب حیات می چکد از لفظ چون درت
لب بر زلال خضر و سکندر نهاده ای
اوراق نظم و نثر «نظیری » بگو بسنج
بحری به کف سفینه گوهر نهاده ای
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۵۴۳ - بس در وفا تأمل و تأخیر می کنی
بس در وفا تأمل و تأخیر می کنی
تا می کنی به وعده وفا پیر می کنی
رنجش طبیعتی تو و بیداد خوی تست
با خلق صلح از سر تزویر می کنی
خود ظلم کرده از دل ما غبن می کشی
دل مفت برده دعوی توفیر می کنی
ما را حدیث چون و چرا از حساب نیست
در ملک خود تصرف و تدبیر می کنی
گر بر جمال بتکده ما نظر کنی
لبیک می فرستی و تکبیر می کنی
گر قاصر از تصور اویی عجب مدان
نقشی که نیست باب تو تصویر می کنی
از زلف او نمی رهی ار صد هزار سال
شبدیز می دوانی و شب گیر می کنی
جز یک لحد مقام «نظیری » به جم نماند
بی حاجت این خرابه چه تعمیر می کنی
تا می کنی به وعده وفا پیر می کنی
رنجش طبیعتی تو و بیداد خوی تست
با خلق صلح از سر تزویر می کنی
خود ظلم کرده از دل ما غبن می کشی
دل مفت برده دعوی توفیر می کنی
ما را حدیث چون و چرا از حساب نیست
در ملک خود تصرف و تدبیر می کنی
گر بر جمال بتکده ما نظر کنی
لبیک می فرستی و تکبیر می کنی
گر قاصر از تصور اویی عجب مدان
نقشی که نیست باب تو تصویر می کنی
از زلف او نمی رهی ار صد هزار سال
شبدیز می دوانی و شب گیر می کنی
جز یک لحد مقام «نظیری » به جم نماند
بی حاجت این خرابه چه تعمیر می کنی
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۵۵۸ - سر داده ای و بند نهانی نهاده ای
سر داده ای و بند نهانی نهاده ای
دل برده ای و داغ نشانی نهاده ای
گر در ره وفا قدمی برگرفته ای
بر خود هزار کوه گرانی نهاده ای
یادت به خیر باد که در گریه های گرم
شوقی که از خودم برهانی نهاده ای
ارزان مکن کرشمه و شوخی که در دلم
مهری که پیش ازان نتوانی نهاده ای
از درج لب مفرح یاقوت داده ای
در طبع پیر شوق جوانی نهاده ای
فارغ نمی شویم که در آب و خاک ما
تخم هزار دل نگرانی نهاده ای
غمگین نمی شویم که در های و هوی ما
ذوق هزار رود مغانی نهاده ای
بلبل خمش نمی شود ای غنچه لب بگوی
در خرده های گل چه معانی نهاده ای
با کس زمانه عهد «نظیری » به سر نبرد
دل در وفای دشمن جانی نهاده ای
دل برده ای و داغ نشانی نهاده ای
گر در ره وفا قدمی برگرفته ای
بر خود هزار کوه گرانی نهاده ای
یادت به خیر باد که در گریه های گرم
شوقی که از خودم برهانی نهاده ای
ارزان مکن کرشمه و شوخی که در دلم
مهری که پیش ازان نتوانی نهاده ای
از درج لب مفرح یاقوت داده ای
در طبع پیر شوق جوانی نهاده ای
فارغ نمی شویم که در آب و خاک ما
تخم هزار دل نگرانی نهاده ای
غمگین نمی شویم که در های و هوی ما
ذوق هزار رود مغانی نهاده ای
بلبل خمش نمی شود ای غنچه لب بگوی
در خرده های گل چه معانی نهاده ای
با کس زمانه عهد «نظیری » به سر نبرد
دل در وفای دشمن جانی نهاده ای
نظیری نیشابوری : قصاید
شمارهٔ ۶ - در صفت خانه ممدوح
این خانه گوشواره عرش مطهرست
کو را سعادت از نظر سعد اکبرست
این خانه از شکوه جهانگیر پادشاه
گویی که خانه شرف مهر انورست
حایل به پیش دیده جدارش نمی شود
بس کز فروغ شاه درونش منورست
از فخر سایه بر سر افلاک افکند
کاین سایه خدای برو سایه گسترست
از شوق آنکه شاه درو پا نهاده است
هر روز از سپهر به یک پایه برترست
از بوسه نشاط، زمینش منقش است
وز سجده نیاز، بساطش منورست
معراج حاجتست و به مقصد مقابل است
میزان طاعتست و به جنت برابرست
مانند کعبه گشته حرم چار حد او
هر رکن خانه قبله یک رکن دیگرست
ساقی مجلسش همه هوش و خرد دهد
گویی می محبت شاهش به ساغرست
بر خشت او سعادت و اقبال زاده است
دولت از آن چو طفل درو مهر پرورست
عدل آشیان بر وزن قصرش نهاده است
زان ظلم ازو چو طایر بی بال و بی پرست
امید گو به عرصه او داد دل بگیر
کاین خانه در حمایت اقبال داورست
اخلاص گو به ساحت او کار خود بساز
کاب و گلش به عدل و سخاوت مخمرست
من وصف این بنا نتوانم به سر رساند
کز هرچه گویمش به صفت پایه برترست
یابد شرف ز شرفه قصر رفیع او
تا شمسه سپهر برین طاق اخضرست
کو را سعادت از نظر سعد اکبرست
این خانه از شکوه جهانگیر پادشاه
گویی که خانه شرف مهر انورست
حایل به پیش دیده جدارش نمی شود
بس کز فروغ شاه درونش منورست
از فخر سایه بر سر افلاک افکند
کاین سایه خدای برو سایه گسترست
از شوق آنکه شاه درو پا نهاده است
هر روز از سپهر به یک پایه برترست
از بوسه نشاط، زمینش منقش است
وز سجده نیاز، بساطش منورست
معراج حاجتست و به مقصد مقابل است
میزان طاعتست و به جنت برابرست
مانند کعبه گشته حرم چار حد او
هر رکن خانه قبله یک رکن دیگرست
ساقی مجلسش همه هوش و خرد دهد
گویی می محبت شاهش به ساغرست
بر خشت او سعادت و اقبال زاده است
دولت از آن چو طفل درو مهر پرورست
عدل آشیان بر وزن قصرش نهاده است
زان ظلم ازو چو طایر بی بال و بی پرست
امید گو به عرصه او داد دل بگیر
کاین خانه در حمایت اقبال داورست
اخلاص گو به ساحت او کار خود بساز
کاب و گلش به عدل و سخاوت مخمرست
من وصف این بنا نتوانم به سر رساند
کز هرچه گویمش به صفت پایه برترست
یابد شرف ز شرفه قصر رفیع او
تا شمسه سپهر برین طاق اخضرست
نظیری نیشابوری : قصاید
شمارهٔ ۱۱ - این قصیده در تعریف سریر ابوالمنصور نورالدین محمد شاهزاده سلیم گفته شده
بر تخت هند والی هندوستان نشست
جان جهان به مردم چشم جهان نشست
اقبال خاندان همایون بلند شد
زین دولتی همای که بر آشیان نشست
تسکین گرفت فتنه و ترتیب یافت ملک
صاحب خرد به مسند صاحبقران نشست
حکمش به هفت گوشه اقلیم تکیه زد
حزمش به چاربالش امن و امان نشست
کار هزار حکمت بوزرجمهر کرد
این قبه را که ساخت که نوشیروان نشست
دست مبارک که برین تخته قرعه زد؟
کاین نقش بر مراد شه کامران نشست
نثر منبطش چو نجوم از سما نمود
نظم مبطنش چو جواهر به کان نشست
زیبنده تر به هم صدف و آبنوس او
از مهر دوستان به دل دوستان نشست
بستانی از بنفشه و نسرین شکفته شد
شه بر سریر برشد و در بوستان نشست
از روم جست برقی و اندر حبش فتاد
از هند خاست گردی و در اصفهان نشست
قصد طواف کعبه نکردند حاجیان
تا کعبه مربع او در میان نشست
بی اکل سیر گردد ازو چشم گرسنه
رضوان نهاد خوان نعیم و بر آن نشست
وجه بهای قایمه او نمی شود
چندان گهر که در علم کاویان نشست
تشبیه او به چشم جهان کردم و خطاست
کز ناخنه به چشم جهان استخوان نشست
گفتم روم به دیده ببوسم جمال او
کز قدر او برو نتواند لبان نشست
چشمم ز بس ملایمت نقش خاتمش
نی بر خشب نشست که بر پرنیان نشست
بسم الله ای ملایکه مجرا که می کند؟
خضر نبی به کشتی نوح زمان نشست
بلقیس ملک غالیه گو بر عذار کش
آصف نهاد تخت و سلیمان بر آن نشست
ناهید رقص کرد چو خسرو برین سریر
بر کف پیاله می چون ارغوان نشست
والا سریر ملک که والی مملکت
سلطان سلیم شاه ولایت ستان نشست
باطل ز پا درآمد و قایم ستاد حق
تا نور دین محمد معجز بیان نشست
بود ازدحام بر سر او رنگ خسروی
این نوجوان به قوت بخت جوان نشست
دستش گرفت دولت و حلمش کشید چرخ
بر تخت سروران نتوان رایگان نشست
بختش به زیر سایه دیهیم خفته بود
بر گوشه سریر ز خواب گران نشست
صیاد باز دولت او چشم بسته داشت
گنجشک باز را ز هوا در دهان نشست
عرش عظیمش از سر افلاک برگذشت
سیاره در مقابله بر نردبان نشست
جوشید آسمان و زمین از نشاط او
بر لامکان خلاصه کون و مکان نشست
تا نرد خسروی نبرد هر حریف ازو
اقبال و بختش از دو طرف پاسبان نشست
شاها فلک به کار تو بی اعتماد بود
حلم تو جان و جاه تو را در ضمان نشست
پرگار وش گرفت کنار و میانه را
چندی اگرچه دایره سان بر کران نشست
اخوان که داد جان به تو بی مصلحت نبود
افروخت شعله دوده این دودمان نشست
شد بیشتر ضیا و بهای جمال ملک
خور بر سما برآمد اگر فرقدان نشست
نتوان نشست جز به خرد بر سریر عدل
آری فراز عدل به کرسی توان نشست
تا زد نوا مغنی عدل تو بر سریر
در بزم تو نخواهد چنگ از فغان نشست
سنجیدت آنکه با جد و آبا جزین نگفت
جمشید عصر بین که به تخت کیان نشست
فردوس تختگاه تو در خاطرم فکند
ادریس ثانی است که بر آسمان نشست
تخت مربع تو و دست جواد تو
کعبه تمام گشت و برو ناودان نشست
از حیرت جمال تو صد سال می توان
در خدمت تو به سر تیغ و سنان نشست
از من نثار تخت تو جستند خسروا
نطقم به بذل بر سر دریا و کان نشست
هر گوهری که طبع به رغبت نمی فروخت
جان در بهاش دادم و بس رایگان نشست
آری به قدر مهر مزین همی کند
چون پیش مهد قابله مهربان نشست
او رنگ شد ز نظم «نظیری » تراز یافت
اگر خود برون ز دایره بندگان نشست
در حسرت نسیم قبولی ز سوی شاه
می بایدش چو غنچه در در دهان نشست
چون قدر شه سپهر نوردست در دعا
در عزلتش اگرچه زبان از بیان نشست
تا بر کنار دایه اورنگ مصلحت
فرزند با پدر نکند توامان نشست
بر تخت جد و باب به شرط مسلمی
بادات تا به آخر آخر زمان نشست
جان جهان به مردم چشم جهان نشست
اقبال خاندان همایون بلند شد
زین دولتی همای که بر آشیان نشست
تسکین گرفت فتنه و ترتیب یافت ملک
صاحب خرد به مسند صاحبقران نشست
حکمش به هفت گوشه اقلیم تکیه زد
حزمش به چاربالش امن و امان نشست
کار هزار حکمت بوزرجمهر کرد
این قبه را که ساخت که نوشیروان نشست
دست مبارک که برین تخته قرعه زد؟
کاین نقش بر مراد شه کامران نشست
نثر منبطش چو نجوم از سما نمود
نظم مبطنش چو جواهر به کان نشست
زیبنده تر به هم صدف و آبنوس او
از مهر دوستان به دل دوستان نشست
بستانی از بنفشه و نسرین شکفته شد
شه بر سریر برشد و در بوستان نشست
از روم جست برقی و اندر حبش فتاد
از هند خاست گردی و در اصفهان نشست
قصد طواف کعبه نکردند حاجیان
تا کعبه مربع او در میان نشست
بی اکل سیر گردد ازو چشم گرسنه
رضوان نهاد خوان نعیم و بر آن نشست
وجه بهای قایمه او نمی شود
چندان گهر که در علم کاویان نشست
تشبیه او به چشم جهان کردم و خطاست
کز ناخنه به چشم جهان استخوان نشست
گفتم روم به دیده ببوسم جمال او
کز قدر او برو نتواند لبان نشست
چشمم ز بس ملایمت نقش خاتمش
نی بر خشب نشست که بر پرنیان نشست
بسم الله ای ملایکه مجرا که می کند؟
خضر نبی به کشتی نوح زمان نشست
بلقیس ملک غالیه گو بر عذار کش
آصف نهاد تخت و سلیمان بر آن نشست
ناهید رقص کرد چو خسرو برین سریر
بر کف پیاله می چون ارغوان نشست
والا سریر ملک که والی مملکت
سلطان سلیم شاه ولایت ستان نشست
باطل ز پا درآمد و قایم ستاد حق
تا نور دین محمد معجز بیان نشست
بود ازدحام بر سر او رنگ خسروی
این نوجوان به قوت بخت جوان نشست
دستش گرفت دولت و حلمش کشید چرخ
بر تخت سروران نتوان رایگان نشست
بختش به زیر سایه دیهیم خفته بود
بر گوشه سریر ز خواب گران نشست
صیاد باز دولت او چشم بسته داشت
گنجشک باز را ز هوا در دهان نشست
عرش عظیمش از سر افلاک برگذشت
سیاره در مقابله بر نردبان نشست
جوشید آسمان و زمین از نشاط او
بر لامکان خلاصه کون و مکان نشست
تا نرد خسروی نبرد هر حریف ازو
اقبال و بختش از دو طرف پاسبان نشست
شاها فلک به کار تو بی اعتماد بود
حلم تو جان و جاه تو را در ضمان نشست
پرگار وش گرفت کنار و میانه را
چندی اگرچه دایره سان بر کران نشست
اخوان که داد جان به تو بی مصلحت نبود
افروخت شعله دوده این دودمان نشست
شد بیشتر ضیا و بهای جمال ملک
خور بر سما برآمد اگر فرقدان نشست
نتوان نشست جز به خرد بر سریر عدل
آری فراز عدل به کرسی توان نشست
تا زد نوا مغنی عدل تو بر سریر
در بزم تو نخواهد چنگ از فغان نشست
سنجیدت آنکه با جد و آبا جزین نگفت
جمشید عصر بین که به تخت کیان نشست
فردوس تختگاه تو در خاطرم فکند
ادریس ثانی است که بر آسمان نشست
تخت مربع تو و دست جواد تو
کعبه تمام گشت و برو ناودان نشست
از حیرت جمال تو صد سال می توان
در خدمت تو به سر تیغ و سنان نشست
از من نثار تخت تو جستند خسروا
نطقم به بذل بر سر دریا و کان نشست
هر گوهری که طبع به رغبت نمی فروخت
جان در بهاش دادم و بس رایگان نشست
آری به قدر مهر مزین همی کند
چون پیش مهد قابله مهربان نشست
او رنگ شد ز نظم «نظیری » تراز یافت
اگر خود برون ز دایره بندگان نشست
در حسرت نسیم قبولی ز سوی شاه
می بایدش چو غنچه در در دهان نشست
چون قدر شه سپهر نوردست در دعا
در عزلتش اگرچه زبان از بیان نشست
تا بر کنار دایه اورنگ مصلحت
فرزند با پدر نکند توامان نشست
بر تخت جد و باب به شرط مسلمی
بادات تا به آخر آخر زمان نشست
نظیری نیشابوری : قصاید
شمارهٔ ۱۹ - در مدح اکبرشاه
نوروز شد کلید درعیش نوبهار
دولت شکوفه کرد که فتح آورد به بار
ریحان عدل یافت ز اقبال رنگ و بوی
دیبای ملک کرد ز انصاف پود و تار
بر صحن ملک باد ظفر خرمی فشان
بر باغ عمر ابردعا مدعا نثار
صد گلستان به سایه هر شاخ آرزو
صد نوبهار در بن هر خار انتظار
دریای عیش در ته هر شبنمی نهان
طوفان شوق بر رخ هر ذره آشکار
دردی کشان شوق ز نیسان دوستی
دل نوبهار کرده و رخسارلاله زار
خورشید من برآمده از خانه شرف
آفاق را به تهنیت خویش داده بار
اول صباح دولت و اول صبوح عیش
بر کف می ظفر که نشاطش بود خمار
لطفش نگارخانه نوروز را فروغ
حکمش بهارخانه انصاف را نگار
بر ساز ملک داری و آهنگ راستی
از زلف زهره بسته به قانون عدل تار
در رمل سال قرعه نوروز می نمود
هر فرد صد ولایت و هر زوج صد دیار
دولت اشاره کرد می خسروی بنوش
همت اراده کرد ک رو جام جم بیار
تدبیر ساخت در دل اقبال خلوتی
همچون بنای خانه تقدیر استوار
لبریز شد ز خنده خوش کام رازگو
سرشار شد ز نوش سخن گوش رازدار
ذوق قبول رقص کنان در دل امید
نور صلاح جلوه کنان در رموز کار
فتح فراخ حوصله را مملکت به کام
امید چشم گرسنه را عیش در کنار
شطرنج عابیانه به تقدیر باخت عقل
خصل مراد برد ز دولت هزار بار
مسمار حکم دوخت لب عذر مستقیم
زنجیر عزم بست در وهم استوار
همت قرار داد که سوی دکن زنند
امسال پیش خانه دارای نامدار
شمشیر مهر سازد و گیرد عروس ملک
فرزانه شاه اکبر غازی کامگار
ای از ازل به لطف تو خلقت امیدوار
وی تا ابد سخات امل را در انتظار
هر صبح ملک ظلمت شب را به عشق تو
شوید به آب چشمه خورشید از عذار
گشتی سراب آب زر اندر محیط کان
گر پایه سریر تو را نامدی به کار
از پرتو عطای تو در راه آرزو
روشن شود چراغ به شب های انتظار
در کشوری که شاهد رای تو بگذرد
پرتو درون دیده اعما شود غبار
در نوبهار ملک تو از فیض عدل تو
بر شاخسار شعله شود سبز نوک خار
کاوند تا به حشر اگر زیر پای تو
پیدا شود نشانه حلم و پی وقار
گر سنگ را به خاک حریمت دفین کنند
از فیض خاطر تو شود لعل آبدار
گردد زر گداخته از روی خاصیت
هر جا ز نعل اسب تو بیرون جهد شرار
از تیزدستی تو مگر پر برآورد
تا از سر خدنگ تو بیرون شود شکار
از بهر آنکه شیر بلافد ز زخم تو
پهلوی لاله سرخ نماید به مرغزار
از فیض صحبت تو به وقت تکلمت
پر در کنند سمع و بصر دامن و کنار
مرغ خیال شاعر جادوفریب را
اندر میانه دل معنی کند شکار
در رزم آنچنانی و در بزم این چنین
ای بزم و رزم از تو گلستان و لاله زار
یک روز ابر بر لب دریا نشسته بود
از سعی های بیهده آشفته و نزار
پرسید همت تو که این حال بهر چیست
گفت آنکه دایم آب ز دریا کنم نثار
تا چرخ پیر زاده خود را بپرورد
از خون دل به معدن و از گریه در بحار
وانگه به یک اشاره گوهر نثار تو
خیزد به حر گرد و برآید ز کان دمار
ترسم ز جود دست جواهرنثار تو
در خاتمت نگین نشود دیگر استوار
ای برفشانده مال چو باران به روز جود
وی برگشاده دست چو دریا به روز بار
وصف من این بس است که دیوان نظم من
جز مدحت تو نیست به تعریف کس نگار
بدخوی طفل طبع من اول نمی گرفت
در مهد دایه کرم هیچ کس قرار
مهر تو شیر جایزه اش در گلو چکاند
پستان التفات تواش کرد شیرخوار
آنم که نیست دایه بکر معانیم
هنگام کام دادن داماد شرمسار
باید که هر که سکه به نقد سخن زند
بردارد از قراضه مضمون من عیار
من گوهرم فلک نشناسد مرا چه جرم؟
من اخترم زمانه نداند مرا چه عار؟
چرخ ار بهای جوهر علوی من دهد
باید که از عناصر سفلی کند کنار
من وقت کبریای سخن کی نظیریم
آنم که روزگار به من دارد افتخار
در هر سحر که ختم سخن گستری کنم
گوید فلک به صبح که دست دعا برآر
تا خلعت نشاط دهد باغ را سحاب
تا فرش سبزه بر لب چو گسترد بهار
دولت به صحن ملک تو فراش خرمی
عالم به قد جاه تو تشریف اعتبار
روی عدو که برگ درخت شقاوتست
از سیلی نسیم کدورت بنفشه یار
دولت شکوفه کرد که فتح آورد به بار
ریحان عدل یافت ز اقبال رنگ و بوی
دیبای ملک کرد ز انصاف پود و تار
بر صحن ملک باد ظفر خرمی فشان
بر باغ عمر ابردعا مدعا نثار
صد گلستان به سایه هر شاخ آرزو
صد نوبهار در بن هر خار انتظار
دریای عیش در ته هر شبنمی نهان
طوفان شوق بر رخ هر ذره آشکار
دردی کشان شوق ز نیسان دوستی
دل نوبهار کرده و رخسارلاله زار
خورشید من برآمده از خانه شرف
آفاق را به تهنیت خویش داده بار
اول صباح دولت و اول صبوح عیش
بر کف می ظفر که نشاطش بود خمار
لطفش نگارخانه نوروز را فروغ
حکمش بهارخانه انصاف را نگار
بر ساز ملک داری و آهنگ راستی
از زلف زهره بسته به قانون عدل تار
در رمل سال قرعه نوروز می نمود
هر فرد صد ولایت و هر زوج صد دیار
دولت اشاره کرد می خسروی بنوش
همت اراده کرد ک رو جام جم بیار
تدبیر ساخت در دل اقبال خلوتی
همچون بنای خانه تقدیر استوار
لبریز شد ز خنده خوش کام رازگو
سرشار شد ز نوش سخن گوش رازدار
ذوق قبول رقص کنان در دل امید
نور صلاح جلوه کنان در رموز کار
فتح فراخ حوصله را مملکت به کام
امید چشم گرسنه را عیش در کنار
شطرنج عابیانه به تقدیر باخت عقل
خصل مراد برد ز دولت هزار بار
مسمار حکم دوخت لب عذر مستقیم
زنجیر عزم بست در وهم استوار
همت قرار داد که سوی دکن زنند
امسال پیش خانه دارای نامدار
شمشیر مهر سازد و گیرد عروس ملک
فرزانه شاه اکبر غازی کامگار
ای از ازل به لطف تو خلقت امیدوار
وی تا ابد سخات امل را در انتظار
هر صبح ملک ظلمت شب را به عشق تو
شوید به آب چشمه خورشید از عذار
گشتی سراب آب زر اندر محیط کان
گر پایه سریر تو را نامدی به کار
از پرتو عطای تو در راه آرزو
روشن شود چراغ به شب های انتظار
در کشوری که شاهد رای تو بگذرد
پرتو درون دیده اعما شود غبار
در نوبهار ملک تو از فیض عدل تو
بر شاخسار شعله شود سبز نوک خار
کاوند تا به حشر اگر زیر پای تو
پیدا شود نشانه حلم و پی وقار
گر سنگ را به خاک حریمت دفین کنند
از فیض خاطر تو شود لعل آبدار
گردد زر گداخته از روی خاصیت
هر جا ز نعل اسب تو بیرون جهد شرار
از تیزدستی تو مگر پر برآورد
تا از سر خدنگ تو بیرون شود شکار
از بهر آنکه شیر بلافد ز زخم تو
پهلوی لاله سرخ نماید به مرغزار
از فیض صحبت تو به وقت تکلمت
پر در کنند سمع و بصر دامن و کنار
مرغ خیال شاعر جادوفریب را
اندر میانه دل معنی کند شکار
در رزم آنچنانی و در بزم این چنین
ای بزم و رزم از تو گلستان و لاله زار
یک روز ابر بر لب دریا نشسته بود
از سعی های بیهده آشفته و نزار
پرسید همت تو که این حال بهر چیست
گفت آنکه دایم آب ز دریا کنم نثار
تا چرخ پیر زاده خود را بپرورد
از خون دل به معدن و از گریه در بحار
وانگه به یک اشاره گوهر نثار تو
خیزد به حر گرد و برآید ز کان دمار
ترسم ز جود دست جواهرنثار تو
در خاتمت نگین نشود دیگر استوار
ای برفشانده مال چو باران به روز جود
وی برگشاده دست چو دریا به روز بار
وصف من این بس است که دیوان نظم من
جز مدحت تو نیست به تعریف کس نگار
بدخوی طفل طبع من اول نمی گرفت
در مهد دایه کرم هیچ کس قرار
مهر تو شیر جایزه اش در گلو چکاند
پستان التفات تواش کرد شیرخوار
آنم که نیست دایه بکر معانیم
هنگام کام دادن داماد شرمسار
باید که هر که سکه به نقد سخن زند
بردارد از قراضه مضمون من عیار
من گوهرم فلک نشناسد مرا چه جرم؟
من اخترم زمانه نداند مرا چه عار؟
چرخ ار بهای جوهر علوی من دهد
باید که از عناصر سفلی کند کنار
من وقت کبریای سخن کی نظیریم
آنم که روزگار به من دارد افتخار
در هر سحر که ختم سخن گستری کنم
گوید فلک به صبح که دست دعا برآر
تا خلعت نشاط دهد باغ را سحاب
تا فرش سبزه بر لب چو گسترد بهار
دولت به صحن ملک تو فراش خرمی
عالم به قد جاه تو تشریف اعتبار
روی عدو که برگ درخت شقاوتست
از سیلی نسیم کدورت بنفشه یار
نظیری نیشابوری : قصاید
شمارهٔ ۲۵ - و له ایضا نعت رسول اکرم (ص) و قصد ترک گجرات
هر شب بذیل صحبت جانان تن آورم
وز دامنش نثار به دامن درآورم
بیرون روم ز ارض جسد در سمای روح
وحی مبین و کشف مبرهن درآورم
انشا کنم به منطق سیمرغ راز غیب
شورش به طایران نوازن درآورم
نیلی لباس و سینه فروزان چو کرم شب
در صحن لفظ معنی روشن درآورم
آتش زبان شمع بخاید چون من به حرف
کلک زبان بریده الکن درآورم
از مد عنبرین که کشم صبح اولین
اشهب به روی عنبر لادن درآورم
سر برزند چو صبح ز دیوار بوستان
کلک و ورق گرفته به گلشن درآورم
هرگه کنم نظاره مرآت گل به نظم
صد معنی از خموشی سوسن درآورم
چون حسن ارغوان نگرم از سرشگ گرم
خون در رگ فسرده روین درآورم
هر گوهری که از شب آبستنم بزاد
روزش به عقد بخت سترون درآورم
گر معنیی بربط سخن توسنی کند
سختش لگام بر سر توسن درآورم
بر صحن چارباغ جهان افکنم سماط
از هشت خلد خوان ملون درآورم
گردد بحل کار، فرومانده بس که من
لعل گران به تیشه کان کن درآورم
طبعم شکفته از طرف کس نمی شود
تا کی دقیقه های مبین درآورم
هر روز گوی برده به دعوی ز آفتاب
بر زین نشسته شور به برزن درآورم
زین زال فتنه جوی کشم کینه قدیم
غارت به خان و مانش چو بهمن درآورم
از دیک سینه جوش برآرم به سوز دل
گردون به رقص همچو نهنبن درآورم
دوران هنوز خون سیاوش نکرده پاک
سهراب را به حرب تهمتن درآورم
صد نوحه جیب و سینه درد در درون و من
از خنده پرده بر رخ شیون درآورم
صد تفته سوزنم به جگر هست و آب نیست
چندان که نم به چشمه سوزن درآورم
از بس گشاد تیر دهد شست روزگار
نگذاردم که دست به جوشن درآورم
صد زخم دل گزا خورم از دست ناکسان
تا لقمه ای به کام چو هاون درآورم
گوهر به مشت می دهم و نیست ناخنم
چندان که یک خراش به معدن درآورم
دستم نمی رسد که برآرم ز آستین
پایم نمی دهد که به دامن درآورم
باید هزار دور کند آسمان که من
یک بار آفتاب به روزن درآورم
امید عیش نیست درین چاه غم مگر
بیژن شوم که مرغ مثمن درآورم
با خصم سخت روترم از تیغ و دوست او
آیینه ام که در دل آهن درآورم
گردون اگر بیازش دستی کرم کند
گل مهره زمین به فلاخن درآورم
افشای راز بت نه صلاح است ورنه من
صد پارسا به کیش برهمن درآورم
آن گفتگو به خاک مذلت فتاده باد
کز بهر مصلحت حیل و فن درآورم
شک نارسانده دست به چوگان اعتقاد
گوی یقین به حال گه ظن درآورم
مگر زمانه پرده یوسف دریده است
کی دل به دست عشوه این زن درآورم؟
پاک از جهان روم که مسیح مجردم
قارون نیم که گنج به مدفن درآورم
بر توسن زمانه کسی ره به سر نبرد
من زیرکم که پای به کودن درآورم
ترسم چنان ز حاصل دوران که دانه را
چون مورچه شکسته به مکمن درآورم
قسمت رسیدنیست ز احسان هر که هست
دست از چه پیش رزق معین درآورم؟
گل در بغل نسیم چمن می کند مرا
من آن نیم که دست به چیدن درآورم
بر نخل شعله هر شرری بلبلی شود
گر خار خار سینه بگلخن درآورم
هر بخیه بر مرقع درویش عقده ایست
غفلت شود که رشته به سوزن درآورم
بر حلقه کمند و خم دام فتنه ام
مرغی نیم که چشم به ارزن درآورم
در وادیی که بیم خطر بیشتر بود
شب نالم و به قافله رهزن درآورم
آن نغمه سنج بلبل باغم که در خزان
مرغان رفته را به نشیمن درآورم
عشقت چو دست فتنه به یغما برآورد
از ره بلای رفته به مأمن درآورم
از بس که پیش عشوه تو بی بهاست جان
شرم آیدم که کیل به خرمن درآورم
ابر بهار حسن توام کز سرشک و آه
شب های رنگ و بوی به گلشن درآورم
مغز جگر گدازم و در دیده ها کشم
تا در چراغ حسن تو روغن درآورم
در همتم چو سرو به آزادگی مثل
قمری نیم که طوق به گردن درآورم
عشاق همتی که ز در صبر رفته را
گر درنیاورد دگری من درآورم
خورشید جرعه نوش شراب خم منست
حاشا که لب به دردی هر دن درآورم
شهدی چو دوستی به قدح خوشگوار نیست
کی لب به زهر کینه دشمن درآورم
نی نی که لاف می زنم و هزل می کنم
کی من به امر و نهی کسی تن درآورم؟
آن روستاییم که به غازان شه ار رسم
اول زبان به گفتن «کم سن » درآورم
در ظاهرم تکبر و در باطنم هوا
سنجاب در ته خزادکن درآورم
از بس بدم کفایت جرمم نمی کند
تاراج اگر به رحمت ذوالمن درآورم
آن سالخورده مطرب دیرم که صبح و شام
انجیل را به نغمه ارغن درآورم
طبعم رحم فسرده شد از شهوت زنان
لب بندم و عقیم بزادن درآورم
دیوان شعر کهنه بشویم ز فکر تو
از نعت خواجه نظم مدون درآورم
شهری ز بیم احمد مرسل کنم بنا
آفاق را به حصن محصن درآورم
وز دامنش نثار به دامن درآورم
بیرون روم ز ارض جسد در سمای روح
وحی مبین و کشف مبرهن درآورم
انشا کنم به منطق سیمرغ راز غیب
شورش به طایران نوازن درآورم
نیلی لباس و سینه فروزان چو کرم شب
در صحن لفظ معنی روشن درآورم
آتش زبان شمع بخاید چون من به حرف
کلک زبان بریده الکن درآورم
از مد عنبرین که کشم صبح اولین
اشهب به روی عنبر لادن درآورم
سر برزند چو صبح ز دیوار بوستان
کلک و ورق گرفته به گلشن درآورم
هرگه کنم نظاره مرآت گل به نظم
صد معنی از خموشی سوسن درآورم
چون حسن ارغوان نگرم از سرشگ گرم
خون در رگ فسرده روین درآورم
هر گوهری که از شب آبستنم بزاد
روزش به عقد بخت سترون درآورم
گر معنیی بربط سخن توسنی کند
سختش لگام بر سر توسن درآورم
بر صحن چارباغ جهان افکنم سماط
از هشت خلد خوان ملون درآورم
گردد بحل کار، فرومانده بس که من
لعل گران به تیشه کان کن درآورم
طبعم شکفته از طرف کس نمی شود
تا کی دقیقه های مبین درآورم
هر روز گوی برده به دعوی ز آفتاب
بر زین نشسته شور به برزن درآورم
زین زال فتنه جوی کشم کینه قدیم
غارت به خان و مانش چو بهمن درآورم
از دیک سینه جوش برآرم به سوز دل
گردون به رقص همچو نهنبن درآورم
دوران هنوز خون سیاوش نکرده پاک
سهراب را به حرب تهمتن درآورم
صد نوحه جیب و سینه درد در درون و من
از خنده پرده بر رخ شیون درآورم
صد تفته سوزنم به جگر هست و آب نیست
چندان که نم به چشمه سوزن درآورم
از بس گشاد تیر دهد شست روزگار
نگذاردم که دست به جوشن درآورم
صد زخم دل گزا خورم از دست ناکسان
تا لقمه ای به کام چو هاون درآورم
گوهر به مشت می دهم و نیست ناخنم
چندان که یک خراش به معدن درآورم
دستم نمی رسد که برآرم ز آستین
پایم نمی دهد که به دامن درآورم
باید هزار دور کند آسمان که من
یک بار آفتاب به روزن درآورم
امید عیش نیست درین چاه غم مگر
بیژن شوم که مرغ مثمن درآورم
با خصم سخت روترم از تیغ و دوست او
آیینه ام که در دل آهن درآورم
گردون اگر بیازش دستی کرم کند
گل مهره زمین به فلاخن درآورم
افشای راز بت نه صلاح است ورنه من
صد پارسا به کیش برهمن درآورم
آن گفتگو به خاک مذلت فتاده باد
کز بهر مصلحت حیل و فن درآورم
شک نارسانده دست به چوگان اعتقاد
گوی یقین به حال گه ظن درآورم
مگر زمانه پرده یوسف دریده است
کی دل به دست عشوه این زن درآورم؟
پاک از جهان روم که مسیح مجردم
قارون نیم که گنج به مدفن درآورم
بر توسن زمانه کسی ره به سر نبرد
من زیرکم که پای به کودن درآورم
ترسم چنان ز حاصل دوران که دانه را
چون مورچه شکسته به مکمن درآورم
قسمت رسیدنیست ز احسان هر که هست
دست از چه پیش رزق معین درآورم؟
گل در بغل نسیم چمن می کند مرا
من آن نیم که دست به چیدن درآورم
بر نخل شعله هر شرری بلبلی شود
گر خار خار سینه بگلخن درآورم
هر بخیه بر مرقع درویش عقده ایست
غفلت شود که رشته به سوزن درآورم
بر حلقه کمند و خم دام فتنه ام
مرغی نیم که چشم به ارزن درآورم
در وادیی که بیم خطر بیشتر بود
شب نالم و به قافله رهزن درآورم
آن نغمه سنج بلبل باغم که در خزان
مرغان رفته را به نشیمن درآورم
عشقت چو دست فتنه به یغما برآورد
از ره بلای رفته به مأمن درآورم
از بس که پیش عشوه تو بی بهاست جان
شرم آیدم که کیل به خرمن درآورم
ابر بهار حسن توام کز سرشک و آه
شب های رنگ و بوی به گلشن درآورم
مغز جگر گدازم و در دیده ها کشم
تا در چراغ حسن تو روغن درآورم
در همتم چو سرو به آزادگی مثل
قمری نیم که طوق به گردن درآورم
عشاق همتی که ز در صبر رفته را
گر درنیاورد دگری من درآورم
خورشید جرعه نوش شراب خم منست
حاشا که لب به دردی هر دن درآورم
شهدی چو دوستی به قدح خوشگوار نیست
کی لب به زهر کینه دشمن درآورم
نی نی که لاف می زنم و هزل می کنم
کی من به امر و نهی کسی تن درآورم؟
آن روستاییم که به غازان شه ار رسم
اول زبان به گفتن «کم سن » درآورم
در ظاهرم تکبر و در باطنم هوا
سنجاب در ته خزادکن درآورم
از بس بدم کفایت جرمم نمی کند
تاراج اگر به رحمت ذوالمن درآورم
آن سالخورده مطرب دیرم که صبح و شام
انجیل را به نغمه ارغن درآورم
طبعم رحم فسرده شد از شهوت زنان
لب بندم و عقیم بزادن درآورم
دیوان شعر کهنه بشویم ز فکر تو
از نعت خواجه نظم مدون درآورم
شهری ز بیم احمد مرسل کنم بنا
آفاق را به حصن محصن درآورم
نظیری نیشابوری : قصاید
شمارهٔ ۲۶ - یک قصیده
نعت محمدی علم مغفرت کنم
شمعی به گور از پس مردن درآورم
از حب هشت و چار منور کنم لحد
با چار جو بهشت مثمن درآورم
نار شجر ز انی اناالله زبان گزد
ایمانش ار به وادی ایمن درآورم
بینا به پنج اختر آل عبا شدم
کی سر به پنج حس فروتن درآورم؟
آورده ام ز طوف حرم توبه، همتی
کاین ارمغان به مولد و مدفن درآورم
گجرات را به عزم خراسان کنم وداع
بت چهرگان هند بهرمن درآورم
سوی عراق و فارس ز آثار طبع خویش
خلدی ز نظم و نثر مزین درآورم
چندی به هم نبردی خاقانی و مجیر
غوغا به شیروان و بارمن درآورم
ابدال وش «نظیری » اعجاز شیوه ام
بهمن به ثور و ثور به بهمن درآورم
دل تشنه است کان نشابور می روم
تا آب و رنگ رفته به معدن درآورم
گیرم سرای مادر و قبر پدر مقام
آرامشان به مأمن و مسکن درآورم
خوشدل کنم به هدیه و نعمت منیژه را
در چاه خنده بر لب بیژن درآورم
شمعی به گور از پس مردن درآورم
از حب هشت و چار منور کنم لحد
با چار جو بهشت مثمن درآورم
نار شجر ز انی اناالله زبان گزد
ایمانش ار به وادی ایمن درآورم
بینا به پنج اختر آل عبا شدم
کی سر به پنج حس فروتن درآورم؟
آورده ام ز طوف حرم توبه، همتی
کاین ارمغان به مولد و مدفن درآورم
گجرات را به عزم خراسان کنم وداع
بت چهرگان هند بهرمن درآورم
سوی عراق و فارس ز آثار طبع خویش
خلدی ز نظم و نثر مزین درآورم
چندی به هم نبردی خاقانی و مجیر
غوغا به شیروان و بارمن درآورم
ابدال وش «نظیری » اعجاز شیوه ام
بهمن به ثور و ثور به بهمن درآورم
دل تشنه است کان نشابور می روم
تا آب و رنگ رفته به معدن درآورم
گیرم سرای مادر و قبر پدر مقام
آرامشان به مأمن و مسکن درآورم
خوشدل کنم به هدیه و نعمت منیژه را
در چاه خنده بر لب بیژن درآورم
نظیری نیشابوری : قصاید
شمارهٔ ۲۹ - ایضا این قصیده در مدح صاحبی ابوالفتح بهادر عبدالرحیم خان خانان بن بیرام خان واقعست اول مخلع به مطلع ثانی و آخر متوجه به مطلع اول مکرر بجایزه پسندیده معزز گردیده
روزی چو بازمانده ضعیفان ز کاروان
دل واله بسیج یساق خدایگان
گه وعده ای نهاده گرو در فریب این
گه مرکبی گرفته به وام از قبول آن
صد رنگ فکر بافته نساج آرزو
من آسمان نهاده گرو پیش ریسمان
چشمم ز اشگ آبله باریده در قدم
پایم ز شوق مرحله پیموده در مکان
می دید در جریده حالم برادرم
گفت ای کمال طبع تو نقصان خاندان
تو در نشیب ظلمت و عدی آفتاب
تو در حضیض صورت و معنی به آسمان
صد دفتر از ثنای تو شد هدیه در وطن
یک کاغذ عطای تو نامد به ارمغان
از بعد چارده سنه خدمت درین رکاب
چون ماه شانزده شبه ای روی در زیان
ذوق حضور کلبه من هیچ کس نداشت
از شهرت تو گشته ام آواره جهان
فرزند و مادرند کباب از فراق و من
در سایه همای تو محتاج استخوان
داری سمند قدرت ازین سیل در گذر
هستی سوار همت ازین صف برو جهان
از خامه گیر نیزه خطی برو ز جنگ
وز طبع آر توسن تازی به زیر ران
جهدی که معنیی ز تو ماند به روزگار
رستم نیی که از تو نویسند هفت خوان
اکنون که انتظام اقارب به نظم تست
فکری که منتشر نشود عقد دودمان
دستی به نظم رفتنم از آستین برآر
تا همچو گوهر از سرکلکت شوم روان
می گفت و من به عربده می گفتمش خموش
سستی مکن که دولت صاحب بود جوان
اقبال رفته رفته رساند به کام دل
بر بام پایه پایه توان شد به نردبان
زشتست ما به راحت و صاحب به کارزار
در خانه میزبان نه و بر سفره میهمان
قوت به قدر پرورش شهریار نیست
برخیز تا رویم به جایی که می توان
گفتیم و عزم جزم نمودیم کز قضا
آمد نشان خاص هنر فهم غیب دان
اعراض بر برادر و تخفیف من غرض
تعطیل بر وظیفه و تعزیل ترجمان
خواندیم و از خجالت هم برفروختیم
او شمع خاندان شد و من برق خانمان
بر عزم خانه جنس غریبی ببار بست
آمد به حضرت تو که گیرد خط امان
شد مدتی که خدمت درگاه می کند
ممتاز نکته ای نشد از لفظ درنشان
هرگه نوشته ام که در رجعتی بزن
پاسخ شود که از تو شود این غرض بیان
با صد زبان فصاحت هارون نمی خرد
گوشی که از کلیم خرد لکنت زبان
آنجا ز گوش تا بگریبان صدف پرست
گوهر به بحر ابر چه ریزد به رایگان
گفتم مرا مشور که این آب نظم من
بر جویبار خاطر او تیره شد روان
برگ گلی به جایزه ام هیچ کس نداد
با آن که چار فصل سرودم به گلستان
بگذار این تجارت ناسودمند را
جنسی مخر که مایه کنی در سر زبان
ور زانکه ثابتی که کنی جرئتی چنین
یا آن که واثقی که بری بهره ای چنان
عهد قدیم اختر بختم قصیده ای
آورده وقت اوج عطارد بر آسمان
این شیوه رسم بود که هرگاه بشنود
تصحیح حاجتی کندم در ازای آن
اکنون گدای جایزه رخصت توام
برخی ازان قصیده نوشتم ببر بخوان
دل واله بسیج یساق خدایگان
گه وعده ای نهاده گرو در فریب این
گه مرکبی گرفته به وام از قبول آن
صد رنگ فکر بافته نساج آرزو
من آسمان نهاده گرو پیش ریسمان
چشمم ز اشگ آبله باریده در قدم
پایم ز شوق مرحله پیموده در مکان
می دید در جریده حالم برادرم
گفت ای کمال طبع تو نقصان خاندان
تو در نشیب ظلمت و عدی آفتاب
تو در حضیض صورت و معنی به آسمان
صد دفتر از ثنای تو شد هدیه در وطن
یک کاغذ عطای تو نامد به ارمغان
از بعد چارده سنه خدمت درین رکاب
چون ماه شانزده شبه ای روی در زیان
ذوق حضور کلبه من هیچ کس نداشت
از شهرت تو گشته ام آواره جهان
فرزند و مادرند کباب از فراق و من
در سایه همای تو محتاج استخوان
داری سمند قدرت ازین سیل در گذر
هستی سوار همت ازین صف برو جهان
از خامه گیر نیزه خطی برو ز جنگ
وز طبع آر توسن تازی به زیر ران
جهدی که معنیی ز تو ماند به روزگار
رستم نیی که از تو نویسند هفت خوان
اکنون که انتظام اقارب به نظم تست
فکری که منتشر نشود عقد دودمان
دستی به نظم رفتنم از آستین برآر
تا همچو گوهر از سرکلکت شوم روان
می گفت و من به عربده می گفتمش خموش
سستی مکن که دولت صاحب بود جوان
اقبال رفته رفته رساند به کام دل
بر بام پایه پایه توان شد به نردبان
زشتست ما به راحت و صاحب به کارزار
در خانه میزبان نه و بر سفره میهمان
قوت به قدر پرورش شهریار نیست
برخیز تا رویم به جایی که می توان
گفتیم و عزم جزم نمودیم کز قضا
آمد نشان خاص هنر فهم غیب دان
اعراض بر برادر و تخفیف من غرض
تعطیل بر وظیفه و تعزیل ترجمان
خواندیم و از خجالت هم برفروختیم
او شمع خاندان شد و من برق خانمان
بر عزم خانه جنس غریبی ببار بست
آمد به حضرت تو که گیرد خط امان
شد مدتی که خدمت درگاه می کند
ممتاز نکته ای نشد از لفظ درنشان
هرگه نوشته ام که در رجعتی بزن
پاسخ شود که از تو شود این غرض بیان
با صد زبان فصاحت هارون نمی خرد
گوشی که از کلیم خرد لکنت زبان
آنجا ز گوش تا بگریبان صدف پرست
گوهر به بحر ابر چه ریزد به رایگان
گفتم مرا مشور که این آب نظم من
بر جویبار خاطر او تیره شد روان
برگ گلی به جایزه ام هیچ کس نداد
با آن که چار فصل سرودم به گلستان
بگذار این تجارت ناسودمند را
جنسی مخر که مایه کنی در سر زبان
ور زانکه ثابتی که کنی جرئتی چنین
یا آن که واثقی که بری بهره ای چنان
عهد قدیم اختر بختم قصیده ای
آورده وقت اوج عطارد بر آسمان
این شیوه رسم بود که هرگاه بشنود
تصحیح حاجتی کندم در ازای آن
اکنون گدای جایزه رخصت توام
برخی ازان قصیده نوشتم ببر بخوان
نظیری نیشابوری : قصاید
شمارهٔ ۳۰ - در مدح عبدالرحیم خان
بردار ای زمین کف حاجت بر آسمان
کامد پی نظام جهان داور جهان
ای چرخ در کمین گه قهرش نگاه کن
بشکن خدنگ عربده در گوشه کمان
مسجد ازین نوید بدینست سرفراز
بتخانه زین حدیث به کفرست سرگران
بر یاد عدل اوست به هر زخمه کوس را
صد نغمه نشاط گره در دل فغان
بالای رایتش به مه و مهر سرفراز
پهنای لشکرش ز شب و روز بر کران
عیسی شدست باصره از دیدن شکوه
قارون شدست سامعه از نعره گران
هر سو جهان نثار کند گوهر نشاط
از ذکر خان خانان عبدالرحیم خان
آن سلک نظم و فضل که بی انتظام او
گردد گره به حلق گهر تار ریسمان
حفظش ز پرده های خیال دعوی ملک
تشریف خواب دوخته بر قد پاسبان
پرپر کند عقاب به جایش نهد ز بیم
گنجشک را گر خسی افتد ز آشیان
آیینه ای کزان بنماید جمال خویش
عکس عدو ز بیم نگردد درو عیان
زان دست و خنجر گهرافشان به خاصیت
جوهر برآورد ز تن کشته استخوان
ای فرق تا قدم همه افزایش کمال
وی پای تا به سر همه آرایش بیان
خواند اگر ز حفظ تو یک فصل عندلیب
گل های نوبهار کند جلوه در خزان
از طبع من به بخت بشارت دهد سخن
وز مدح تو به کام مبارک شود زبان
صد فتح سر برآورد از جیب دولتت
تا مصرعی ز نصرت تیغت کنم بیان
رضوان به حضرت تو زده طعنه بر بهشت
غلمان به خدمت تو کمر بسته بر میان
جام میی گرفته لبالب تمام نوش
اکسیر علت بدن و کیمیای جان
چون همت همه به بلندی نهد قدم
چون دولت همه ز ترقی دهد نشان
آن می که بر سپهر اگر سایه افکند
شاید که آفتاب شود یکسر آسمان
رنگین میی که بر کفن مرده گر چکد
در تن رگ فسرده شود شاخ ارغوان
در بزم تو چو رزم تو بختست کامیاب
در رزم تو چو بزم تو طبعست شادمان
روزی که بزم معرکه از بی خودان جنگ
رنگین شود و صحن خرابات از مغان
از سر خمار هول برد نشئه غرور
شمشیر جرعه بخش شود بهر امتحان
چون نیش غمزه کاوش دل ها کند خدنگ
چون ذوق نشئه در رگ جان ها دود سنان
بر پا نهد چو دردکشان دیده را رکاب
از کف کشد چو مغ بچگان زلف را عنان
مستانه آن زمان تو برون تازی از سپاه
از باده شیرگیر و به شمشیر جان ستان
از بس ز گیر و دار تو قالب شود تهی
پیمانه سپهر لبالب شود ز جان
ای بنده پروری که به یمن ثنای تو
شاید که افتخار به طبعم کند زمان
نامت برم خجسته شود بر زبان سخن
یادت کنم شکفته شود در بدن روان
نازان به بحر خاطر تو ابر طبع من
من قطره آورم تو کنی گوهر از بیان
معیار نظم گشت «نظیری » ز خدمتت
تأثیر کیمیاست درین خاک آستان
تا مطلع کلام بود اولین سخن
تا مقطع سخن شود انجام داستان
طغرای نامه ها ز ثنای تو با فروغ
انجام صفحه ها ز دعای تو با نشان
زلف عذار نصرت تو جلوه مراد
خال جمال دولت تو عرصه جهان
کامد پی نظام جهان داور جهان
ای چرخ در کمین گه قهرش نگاه کن
بشکن خدنگ عربده در گوشه کمان
مسجد ازین نوید بدینست سرفراز
بتخانه زین حدیث به کفرست سرگران
بر یاد عدل اوست به هر زخمه کوس را
صد نغمه نشاط گره در دل فغان
بالای رایتش به مه و مهر سرفراز
پهنای لشکرش ز شب و روز بر کران
عیسی شدست باصره از دیدن شکوه
قارون شدست سامعه از نعره گران
هر سو جهان نثار کند گوهر نشاط
از ذکر خان خانان عبدالرحیم خان
آن سلک نظم و فضل که بی انتظام او
گردد گره به حلق گهر تار ریسمان
حفظش ز پرده های خیال دعوی ملک
تشریف خواب دوخته بر قد پاسبان
پرپر کند عقاب به جایش نهد ز بیم
گنجشک را گر خسی افتد ز آشیان
آیینه ای کزان بنماید جمال خویش
عکس عدو ز بیم نگردد درو عیان
زان دست و خنجر گهرافشان به خاصیت
جوهر برآورد ز تن کشته استخوان
ای فرق تا قدم همه افزایش کمال
وی پای تا به سر همه آرایش بیان
خواند اگر ز حفظ تو یک فصل عندلیب
گل های نوبهار کند جلوه در خزان
از طبع من به بخت بشارت دهد سخن
وز مدح تو به کام مبارک شود زبان
صد فتح سر برآورد از جیب دولتت
تا مصرعی ز نصرت تیغت کنم بیان
رضوان به حضرت تو زده طعنه بر بهشت
غلمان به خدمت تو کمر بسته بر میان
جام میی گرفته لبالب تمام نوش
اکسیر علت بدن و کیمیای جان
چون همت همه به بلندی نهد قدم
چون دولت همه ز ترقی دهد نشان
آن می که بر سپهر اگر سایه افکند
شاید که آفتاب شود یکسر آسمان
رنگین میی که بر کفن مرده گر چکد
در تن رگ فسرده شود شاخ ارغوان
در بزم تو چو رزم تو بختست کامیاب
در رزم تو چو بزم تو طبعست شادمان
روزی که بزم معرکه از بی خودان جنگ
رنگین شود و صحن خرابات از مغان
از سر خمار هول برد نشئه غرور
شمشیر جرعه بخش شود بهر امتحان
چون نیش غمزه کاوش دل ها کند خدنگ
چون ذوق نشئه در رگ جان ها دود سنان
بر پا نهد چو دردکشان دیده را رکاب
از کف کشد چو مغ بچگان زلف را عنان
مستانه آن زمان تو برون تازی از سپاه
از باده شیرگیر و به شمشیر جان ستان
از بس ز گیر و دار تو قالب شود تهی
پیمانه سپهر لبالب شود ز جان
ای بنده پروری که به یمن ثنای تو
شاید که افتخار به طبعم کند زمان
نامت برم خجسته شود بر زبان سخن
یادت کنم شکفته شود در بدن روان
نازان به بحر خاطر تو ابر طبع من
من قطره آورم تو کنی گوهر از بیان
معیار نظم گشت «نظیری » ز خدمتت
تأثیر کیمیاست درین خاک آستان
تا مطلع کلام بود اولین سخن
تا مقطع سخن شود انجام داستان
طغرای نامه ها ز ثنای تو با فروغ
انجام صفحه ها ز دعای تو با نشان
زلف عذار نصرت تو جلوه مراد
خال جمال دولت تو عرصه جهان
نظیری نیشابوری : قصاید
شمارهٔ ۳۹ - این قصیده در تعریف چهره ابوالمنصور جهانگیر پادشاه گفته شده
روشن شود ز فر شهنشاه بارگاه
با آفتاب چهره بدل کرده پادشاه
عالم ز تاب چهره خسرو منورست
قرص قمر مجو ازو نور خور مخواه
دستار بی کلاه به سر زان نهد ملک
تا کج به عهد او نرود گوشه کلاه
گویند خلق مشتری آید ز آسمان
پیچد سحر عمامه زرین به فرق شاه
نی نی طلای دست فشار آورد حکیم
خسرو کند ترنج زرش بر فرازگاه
سیاره و ثوابت این کارخانه را
دانی ز وقت شام هنر چیست تا پگاه؟
خیط الشعاع تاب دهند و به هم تنند
تا صبح تار و پود برندش به کارگاه
چون صبح موج آب زرش را نظر کند
دوش و بغل ز شوق گشاید پی شناه
بر هر زمین که عطر نسیمش گذر کند
خوش بوی تر ز سنبل و نسرین دمد گیاه
دستار زرنگار شه ز جعد سنبلش
شد رشگ مهچه علم و پرچم سیاه
غمگین به خاطر ار گذراند خیالشان
یابد شمیم عنبر و گل از نسیم آه
بادام فارس و روغن گل های هندبو
دارند بهر همدمی عطرشان نگاه
ظاهر کنم که شبه گل آفتاب نیست
سنجیده کن به طره دستار شه نگاه
می خواست تا گل از سر خود بر سرش زند
از کار ماند پنجه خور در میان راه
وصفش بس این که از دو جهان برفراختست
سر در پناه سایه او شاه دین پناه
بحر سلیم شاه جهانگیر نور دین
اکلیل ملک، فرق دول، سایه اله
آن را که او به سر کله سروری نهد
از بار آسمان نشود قامتش دو تاه
کاود اگر کسی شکن عقد چهره اش
بیش آید از خزینه قارون به مال و جاه
دیدم فراز چیره خسرو مثال او
پنداشتم که دیده احول دو دیده ماه
معلوم شد که چیره مکرر نموده است
تا اهل شرک را به درد آرد ز اشتباه
آویخته ز جبهه احباب عکس خویش
تا جز به سوی او نبود سجده جباه
سرمایه ایالت تسخیر عالمست
آن را که شه به سرنهد این چیره سیاه
بیند اگر به هم شده تحریر مصرعی
امید هست شه ننهد بر کسی گناه
لرزان ز بیم کرده رقم شمس اعظم است
بر حاشیه به آب طلا عبده فداه
خوش آن که محو چیره شاه جهان شود
گردد به گرد سر چو نظیریش هر پگاه
تاکس به روز زهره و پروین ندیده است
بر سقف زرد نرگسه و سبز بارگاه
باشی درین حدیقه رنگین بنای و نوش
پروین ز فرق و سنبل و نسرین به روی گاه
با آفتاب چهره بدل کرده پادشاه
عالم ز تاب چهره خسرو منورست
قرص قمر مجو ازو نور خور مخواه
دستار بی کلاه به سر زان نهد ملک
تا کج به عهد او نرود گوشه کلاه
گویند خلق مشتری آید ز آسمان
پیچد سحر عمامه زرین به فرق شاه
نی نی طلای دست فشار آورد حکیم
خسرو کند ترنج زرش بر فرازگاه
سیاره و ثوابت این کارخانه را
دانی ز وقت شام هنر چیست تا پگاه؟
خیط الشعاع تاب دهند و به هم تنند
تا صبح تار و پود برندش به کارگاه
چون صبح موج آب زرش را نظر کند
دوش و بغل ز شوق گشاید پی شناه
بر هر زمین که عطر نسیمش گذر کند
خوش بوی تر ز سنبل و نسرین دمد گیاه
دستار زرنگار شه ز جعد سنبلش
شد رشگ مهچه علم و پرچم سیاه
غمگین به خاطر ار گذراند خیالشان
یابد شمیم عنبر و گل از نسیم آه
بادام فارس و روغن گل های هندبو
دارند بهر همدمی عطرشان نگاه
ظاهر کنم که شبه گل آفتاب نیست
سنجیده کن به طره دستار شه نگاه
می خواست تا گل از سر خود بر سرش زند
از کار ماند پنجه خور در میان راه
وصفش بس این که از دو جهان برفراختست
سر در پناه سایه او شاه دین پناه
بحر سلیم شاه جهانگیر نور دین
اکلیل ملک، فرق دول، سایه اله
آن را که او به سر کله سروری نهد
از بار آسمان نشود قامتش دو تاه
کاود اگر کسی شکن عقد چهره اش
بیش آید از خزینه قارون به مال و جاه
دیدم فراز چیره خسرو مثال او
پنداشتم که دیده احول دو دیده ماه
معلوم شد که چیره مکرر نموده است
تا اهل شرک را به درد آرد ز اشتباه
آویخته ز جبهه احباب عکس خویش
تا جز به سوی او نبود سجده جباه
سرمایه ایالت تسخیر عالمست
آن را که شه به سرنهد این چیره سیاه
بیند اگر به هم شده تحریر مصرعی
امید هست شه ننهد بر کسی گناه
لرزان ز بیم کرده رقم شمس اعظم است
بر حاشیه به آب طلا عبده فداه
خوش آن که محو چیره شاه جهان شود
گردد به گرد سر چو نظیریش هر پگاه
تاکس به روز زهره و پروین ندیده است
بر سقف زرد نرگسه و سبز بارگاه
باشی درین حدیقه رنگین بنای و نوش
پروین ز فرق و سنبل و نسرین به روی گاه
نظیری نیشابوری : ترکیبات
شمارهٔ ۴ - این ترکیب بند ایضا در مرثیه همایون نژاد شاهزاده مراد مغفور رضوان الله علیه گفته شده
لب خوش نگشته خنده ره جنگ می زند
در بزم مرگ ناله بر آهنگ می زند
هرگز زمانه جامه ماتم برون نکرد
نارفته شب به دامن شب چنگ می زند
وقت گذشته را به تأسف ز پی مرو
کاین جا نشاط گام به فرسنگ می زند
این دهر روز کور کش ایام خصم باد
دست طمع به گیسوی شبرنگ می زند
دست اجل به تیغ سیاست بریده باد
از خاک مهر بر دهن تنگ می زند
آرایش جنازه و دستار می کند
گویی که گل بر افسر و اورنگ می زند
این چرخ شوخ دیده عجب بی بصارتست
بر جام عشرت که ببین سنگ می زند؟
فرزند شاه اکبر والانژاد مرد
شیون برآورید که سلطان مراد مرد
آفاق پردریغ و جهان پر ندامتست
این روز مرگ نیست که روز قیامتست
خلقی پر اضطراب چه جای تمکنست؟
دهری پر انقلاب چه جای اقامتست؟
این ماتم کسی است که از گریه تا به حشر
بر جیب صبح و دامن شب ها علامتست
خون می کند به جلوه دل خلق گوییا
نخل جنازه رسته از آن نخل قامتست
هرکس چنین جمال درآرد به حشرگاه
رضوان گرش بهشت دهد در غرامتست
دل از نوید صحبت او بزم سور بود
اکنون سرای ماتم و کوی ملامتست
یاران عجب شکاری از دست داده ایم
بر سر زنید دست که وقت ندامتست
شهباز ما پریده ره آسمان گرفت
مرغی نرفته است که دیگر توان گرفت
ای بزم تیره ای رخ چون ارغوان کجاست؟
وی رزم درهمی شه گیتی ستان کجاست؟
شوق سجود و حرمت تعظیم کمترست
آن ناز صدر و سرکشی آستان کجاست؟
امروز غم به مسند شادی نشسته است
پهلونشین خسرو هندوستان کجاست؟
آن حکم ها که بود ازو آب کار کو؟
وان کارها که آمد ازو بوی جان کجاست؟
دل ها پر از غمست عزیزان چه واقعست؟
یک دل شکفته نیست خوشی در جهان کجاست؟
هرجا به سوک مرگ گروهی نشسته اند
زین غم که عام گشت ندانم امان کجاست؟
برگ و شکوفه نیست ثمر از کجا خورم؟
بشکست شاخ و برگ مرا آشیان کجاست؟
کسی را سرود در خور این تعزیت نبود
پیدا کنید کاول این داستان کجاست؟
خلقی به شیونند و نگویند حال چیست؟
صبر سخن شنیدن و تاب بیان کجاست؟
آفاق در مصیبت او ممتحن شده
این مرگ باعث الم مرد و زن شده
غم خاست در پیاله می از ساغر افکنید
شد بزم تیره پرده از آن رخ برافکنید
شمعی که هر روشن ازو بود مرده است
پروانه را برید به خاکستر افکنید
در خانه اش ز حلقه ماتم خرام نیست
این حلقه را ز صحن سرا بر در افکنید
ریحان جلوه یاسمن عشوه ریخته
چینید و هم بر آن قد جان پرور افکنید
بالین ز تاب کاکلش آشفتگی کشید
کوته کنید و عربده در کشور افکنید
رفت آن سری که تاج به او سرفراز بود
بر سر کنید خاک و کلاه از سر افکنید
پوشید چند جامه نیلی ز جور چرخ
بر آفتاب جامه چو نیلوفر افکنید
خیزید تا بدان سر تابوت دم زنیم
عرضی کنیم و کار وداعش به هم زنیم
رفتی و کارها همه در هم گذاشتی
آشفتگی به مردم عالم گذاشتی
جان ها غم رسیده و دل های بی قرار
در پیچ و تاب طره پر خم گذاشتی
از تو غبار بر دل بیگانه ای نبود
بهر چه بر دل پدر این غم گذاشتی؟
روز و شبت به رسم جنبیت ستاده بود
در زین خویش اشهب و ادهم گذاشتی
شمع مزار و خشت لحد ساختی قبول
رخسار تخت و طره پرچم گذاشتی
همت تو را به ملک نیاورد سر فرود
عالم به هر که خواست مسلم گذاشتی
حرمت نگاه داشتی و جای خویش را
بهر برادران مقدم گذاشتی
خونست بی تو گر همه دل چون دل منست
هر دل که بی تو خون نشود سنگ و آهنست
ای شاه مصر دور ز کنعان چگونه ای؟
ای یوسف از جدایی اخوان چگونه ای؟
هرگاه جلوه کرد تقاضا چه می کنی؟
با حسن شوخ در ته زندان چگونه ای؟
اسکندر از غم تو به ظلمت نشسته است
در زیر گل تو چشمه حیوان چگونه ای؟
ای پاره ای ز جان و جگرگوشه پدر
گشته جدا ز دیده و دامان چگونه ای؟
ما باری از فراق تو درخون دیده ایم
تو در میان روضه رضوان چگونه ای؟
آواز نوحه طبع و در آشفته می کند
ای بخت خوش به خواب پریشان چگونه ای؟
این جات کار دفتر و دیوان تمام بود
آن جا ز شغل و پرسش و دیوانه چگونه ای؟
قلزم سبک ثبات تر آنجا ز شبنم است
در بحر کل تو قطره باران چگونه ای؟
بشنو که بانگ بحر تو بر عرش می زنند
تا بنگریم در صف میدان چگونه ای؟
چون کار رفتگان دگر نیست کار تو
محشر شتاب می کند از انتظار تو
فردا کلاه پادشهی بر سر تو باد
رسم العمل به روز جزا دفتر تو باد
فردا که روز حشر برانگیزد از زمین
دوش و کنار حور و پری محشر تو باد
روزی که کارها همه موقوف حق شود
جبریل کارساز و خدا یاور تو باد
وقت سئوال گوش و لب منکر و نکیر
پر از قبول نکته جان پرور تو باد
آن حله ای که آدم ازان ذل و قدر یافت
گر رحمت دو کون بود در بر تو باد
مجموعه عمل چو به محشر درآوری
کار تو راست همچو خط مسطر تو باد
مغز از بخور روی مزارت معطرست
بوی بهشت همنفس مجمر تو باد
آدم بهای تو نشناسد درین جهان
تسبیح قدس در دل کان گوهر تو باد
نخل ریاض ملک که باب عزیز تست
سرسبز از دعای ثناگستر تو باد
کارش به حسن شاهد فرخندگی بود
هرچند بر تو مرگ بر او زندگی بود
در بزم مرگ ناله بر آهنگ می زند
هرگز زمانه جامه ماتم برون نکرد
نارفته شب به دامن شب چنگ می زند
وقت گذشته را به تأسف ز پی مرو
کاین جا نشاط گام به فرسنگ می زند
این دهر روز کور کش ایام خصم باد
دست طمع به گیسوی شبرنگ می زند
دست اجل به تیغ سیاست بریده باد
از خاک مهر بر دهن تنگ می زند
آرایش جنازه و دستار می کند
گویی که گل بر افسر و اورنگ می زند
این چرخ شوخ دیده عجب بی بصارتست
بر جام عشرت که ببین سنگ می زند؟
فرزند شاه اکبر والانژاد مرد
شیون برآورید که سلطان مراد مرد
آفاق پردریغ و جهان پر ندامتست
این روز مرگ نیست که روز قیامتست
خلقی پر اضطراب چه جای تمکنست؟
دهری پر انقلاب چه جای اقامتست؟
این ماتم کسی است که از گریه تا به حشر
بر جیب صبح و دامن شب ها علامتست
خون می کند به جلوه دل خلق گوییا
نخل جنازه رسته از آن نخل قامتست
هرکس چنین جمال درآرد به حشرگاه
رضوان گرش بهشت دهد در غرامتست
دل از نوید صحبت او بزم سور بود
اکنون سرای ماتم و کوی ملامتست
یاران عجب شکاری از دست داده ایم
بر سر زنید دست که وقت ندامتست
شهباز ما پریده ره آسمان گرفت
مرغی نرفته است که دیگر توان گرفت
ای بزم تیره ای رخ چون ارغوان کجاست؟
وی رزم درهمی شه گیتی ستان کجاست؟
شوق سجود و حرمت تعظیم کمترست
آن ناز صدر و سرکشی آستان کجاست؟
امروز غم به مسند شادی نشسته است
پهلونشین خسرو هندوستان کجاست؟
آن حکم ها که بود ازو آب کار کو؟
وان کارها که آمد ازو بوی جان کجاست؟
دل ها پر از غمست عزیزان چه واقعست؟
یک دل شکفته نیست خوشی در جهان کجاست؟
هرجا به سوک مرگ گروهی نشسته اند
زین غم که عام گشت ندانم امان کجاست؟
برگ و شکوفه نیست ثمر از کجا خورم؟
بشکست شاخ و برگ مرا آشیان کجاست؟
کسی را سرود در خور این تعزیت نبود
پیدا کنید کاول این داستان کجاست؟
خلقی به شیونند و نگویند حال چیست؟
صبر سخن شنیدن و تاب بیان کجاست؟
آفاق در مصیبت او ممتحن شده
این مرگ باعث الم مرد و زن شده
غم خاست در پیاله می از ساغر افکنید
شد بزم تیره پرده از آن رخ برافکنید
شمعی که هر روشن ازو بود مرده است
پروانه را برید به خاکستر افکنید
در خانه اش ز حلقه ماتم خرام نیست
این حلقه را ز صحن سرا بر در افکنید
ریحان جلوه یاسمن عشوه ریخته
چینید و هم بر آن قد جان پرور افکنید
بالین ز تاب کاکلش آشفتگی کشید
کوته کنید و عربده در کشور افکنید
رفت آن سری که تاج به او سرفراز بود
بر سر کنید خاک و کلاه از سر افکنید
پوشید چند جامه نیلی ز جور چرخ
بر آفتاب جامه چو نیلوفر افکنید
خیزید تا بدان سر تابوت دم زنیم
عرضی کنیم و کار وداعش به هم زنیم
رفتی و کارها همه در هم گذاشتی
آشفتگی به مردم عالم گذاشتی
جان ها غم رسیده و دل های بی قرار
در پیچ و تاب طره پر خم گذاشتی
از تو غبار بر دل بیگانه ای نبود
بهر چه بر دل پدر این غم گذاشتی؟
روز و شبت به رسم جنبیت ستاده بود
در زین خویش اشهب و ادهم گذاشتی
شمع مزار و خشت لحد ساختی قبول
رخسار تخت و طره پرچم گذاشتی
همت تو را به ملک نیاورد سر فرود
عالم به هر که خواست مسلم گذاشتی
حرمت نگاه داشتی و جای خویش را
بهر برادران مقدم گذاشتی
خونست بی تو گر همه دل چون دل منست
هر دل که بی تو خون نشود سنگ و آهنست
ای شاه مصر دور ز کنعان چگونه ای؟
ای یوسف از جدایی اخوان چگونه ای؟
هرگاه جلوه کرد تقاضا چه می کنی؟
با حسن شوخ در ته زندان چگونه ای؟
اسکندر از غم تو به ظلمت نشسته است
در زیر گل تو چشمه حیوان چگونه ای؟
ای پاره ای ز جان و جگرگوشه پدر
گشته جدا ز دیده و دامان چگونه ای؟
ما باری از فراق تو درخون دیده ایم
تو در میان روضه رضوان چگونه ای؟
آواز نوحه طبع و در آشفته می کند
ای بخت خوش به خواب پریشان چگونه ای؟
این جات کار دفتر و دیوان تمام بود
آن جا ز شغل و پرسش و دیوانه چگونه ای؟
قلزم سبک ثبات تر آنجا ز شبنم است
در بحر کل تو قطره باران چگونه ای؟
بشنو که بانگ بحر تو بر عرش می زنند
تا بنگریم در صف میدان چگونه ای؟
چون کار رفتگان دگر نیست کار تو
محشر شتاب می کند از انتظار تو
فردا کلاه پادشهی بر سر تو باد
رسم العمل به روز جزا دفتر تو باد
فردا که روز حشر برانگیزد از زمین
دوش و کنار حور و پری محشر تو باد
روزی که کارها همه موقوف حق شود
جبریل کارساز و خدا یاور تو باد
وقت سئوال گوش و لب منکر و نکیر
پر از قبول نکته جان پرور تو باد
آن حله ای که آدم ازان ذل و قدر یافت
گر رحمت دو کون بود در بر تو باد
مجموعه عمل چو به محشر درآوری
کار تو راست همچو خط مسطر تو باد
مغز از بخور روی مزارت معطرست
بوی بهشت همنفس مجمر تو باد
آدم بهای تو نشناسد درین جهان
تسبیح قدس در دل کان گوهر تو باد
نخل ریاض ملک که باب عزیز تست
سرسبز از دعای ثناگستر تو باد
کارش به حسن شاهد فرخندگی بود
هرچند بر تو مرگ بر او زندگی بود
نظیری نیشابوری : ترکیبات
شمارهٔ ۵ - این ترکیب بند دوازده بنده است، هر بند در منقبت یکی از ائمه اثناعشر و بیان این که ولایت از ولاست و ولا به معنی حب ذاتی
وقتی که شکل دایره کن فکان نبود
جز نقطه حقیقت حق در میان نبود
نور ولا ز بطن حقیقت طلوع کرد
چندان که گشت گرد خود آن را کران نبود
پرگار گشت و انجم و افلاک آفرید
کثرت پدید آمد و خود غیر آن نبود
تا آن ولا چراغ هدایت نمی فروخت
از آدم و خلافت آدم نشان نبود
نور علی به کسوت احمد ظهور کرد
ورنه به هم مخالطت جسم و جان نبود
ناطق نگشت تا به علی قلب مصطفی
معراج و وحی منزل و نطق و بیان نبود
قول علی که در شب معراج می شنید
غیری بجز حقیقتشان در میان نبود
روزی که داشت رتبه روح اللهی علی
اخبار عیسی و اثر این و آن نبود
مبعوث بر ولایت او بود هر نبی
سر علی به هیچ پیمبر نهان نبود
شد احمد از وجود علی خاتم الرسل
تا او عیان نگشت حقیقت عیان نبود
از انبیا دوازده اقطاب حق پدید
تا بود بی حمایت قطب زمان نبود
آل نبی ز بعد نبوت وصی شدند
کاین رتبه با ملایکه آسمان نبود
در عرصه الست که کوس بلا زدند
افلاک قرعه بر حسن مجتبی زدند
دیدند چون وجود حسن مورد بلا
بر جان بوالحسن رقم ابتلا زدند
تا ابتلای کون حسن را قبول کرد
بس حلقه بر در علی مرتضی زدند
در انقلاب کون و مکان قالب حسن
مانند قطب بر وسط آسیا زدند
مسدود ساختند در وحی انبیا
احداث کاینات در اولیا زدند
بر دوش ناتوان حسن بار حادثات
از غایت مشابهت مصطفی زدند
بر یاد حسن قامت او از عنا و رنج
بس رقعه بر مرقع ترک و فنا زدند
چون راست شد به قد حسن جامه بلا
گلبانگ تهنیت ز سمک تا سما زدند
اول به اقتدار سریر خلافتش
بر گوش عرش طنطنه استوا زدند
وآخر به احترام مقام شهادتش
در صدر خلد نعره «قد اجتبا» زدند
خستند دل به زهر هلاهل مکررش
الماس سوده بر جگرش بارها زدند
چون او شهید شد علم فتنه و بلا
بردند از مدینه و بر کربلا زدند
زان پس حسین حجت حق در میان نهاد
منکر ز جهل تیر حسد در کمان نهاد
حق ز اولیا مقام ذبیح الهیش داد
در قبضه مشیت خویشش عنان نهاد
حلقی که بوسه گاه نبی بود ظلم عهد
شمشیر زهر داده امت بر آن نهاد
ذبح عظیم اشاره به قتل حسین بود
منت که بر خلیل خدای جهان نهاد
تعبیر کرد ازان به بلای مبین خلیل
کاندوه کربلای حسینش به جان نهاد
گرچه به صدق وعده براهیم را ستود
لیکن حسین شرط وفا در میان نهاد
دادش مقام صبر و رضا تا شهید شد
با نفس مطمئنه قدم درجنان نهاد
می راند در بلا و محن نفس جاهدش
تا روح پای بر زبر آسمان نهاد
شد حاصلش عذوبت روح از عذاب تن
جانش عزیز گشت چو تن در هوان نهاد
حق مشهد حسین محل شهود ساخت
فردوس در مکاره و رنج جهان نهاد
ابن زیاد سک به صلاح یزید شوم
شمشیر جور و کین به صف خاندان نهاد
شط فرات راند ز طوفان کربلا
وآنگه سر حسین به خون روان نهاد
دنیا که عنف اهل ستم تار و مار کرد
سجاد حق علی حسین آشکار کرد
در فکر تشنگان بیابان کربلا
مژگان چو ذوالفقار علی آبدار کرد
گویی که خون دیده آن قطب اولیا
با خون یحیی زکریا قرار کرد
آن مرز و بوم ارض مقدس به خون سرشت
این کوه و دشت مکه و یثرب بکار کرد
آن اعتکاف مسجد اقصی نمود خوش
این انزوای کنج حرم اختیار کرد
آن را نزار گشت تن از خرقه خشن
این را هراس خشیت حق تن نزار کرد
پوشید دلق تقوی و نعلین اجتهاد
در طاعت خدای کمر استوار کرد
چندان گریست پوست ز رخساره اش بریخت
شوراب دیده اش بن دندان فکار کرد
از عقده های ظلمت و از عقبه های تار
سجاد حق به گریه خونین گذار کرد
شد بر امامتش حجر کعبه معترف
با عم خود چو پیش حرم گیر و دار کرد
عبدالملک برو به حقارت نگاه کرد
صحن حرم پر از گهر شاهوار کرد
پنجاه و هفت سال بدین حال زنده بود
آخر ولید شربت زهرش به کار کرد
قطب زمان محمد باقر امام شد
سلک امامت از گهرش بانظام شد
باب السلام علم به رویش گشاده گشت
حبل الورید خلق پی اعتصام شد
صاحبدلی نیافت چو او سر کاینات
از روشنی قلب شعیبی مقام شد
شد عرش نفس ناطقه و عقل مستفاد
معلوم او معانی کلی تمام شد
فیض از سمای روح به ارض جسد رساند
برزخ میان عالم نور و ظلام شد
کس ز اولیا به کشف و کرامات او نبود
در معجزات آیت «یحیی العظام » شد
بر ارض عالم ملکوتش گذر فتاد
هرکس به باطن از پی او یک دو گام شد
می گفت در مواعظه خویش بارها
ماییم آن که کون ز ما با قوام شد
ما راه مستقیم به حقیم و کهف ما
ارض مقدس است که بیت الحرام شد
هرکس ز ما برید فرو برد دوزخش
وآنکو به ما رسید بهشتش مقام شد
تا بود بر طریق هدا بود مقتدا
منهاج خلق و قبله خاص و عوام شد
مسموم شد به زهر براهیم بن ولید
از دار حادثات بدرالسلام شد
بنیاد شرع جعفر صادق بنا نمود
رسم عبادت علی و آل وانمود
در دین ابوحنیفه به او برد التجا
در شرع شافعی سخن او ادا نمود
حنبل نشست پای ازو دید در وضو
مالک نبست دست و به او اقتدا نمود
بر طبع بود معنی تنزیه غالبش
بر قلب نوح دعوت خلق خدا نبود
دل بودش از نزاهت حق فرد و منقطع
اعراض از مخالفت ماسوا نمود
آن نهی شبه و شرک ز معبود پاک کرد
این نفی شرکت از علی مرتضی نمود
آن از پی نجات به کشتی خویش خواند
این ره سوی سفینه آل عبا نمود
هرکس خلاف مذهب او مذهبی نهاد
پوشید اجتهاد صواب و خطا نمود
گردید خیره باصره بوم از آفتاب
در پیش چشم شب پره ظلمت ضیا نمود
احکام رای صادق و شرع محمدی
چون نور آفتاب و خط استوا نمود
قطب جهان و حجت حق در زمانه بود
بس معجزات بر روش انبیا نمود
منصور آن ستمگر شوم دوانقی
او را شهید از سر جهل و جفا نمود
چون صادق آن امام مبین را قضا رسید
عهد امام موسی کاظم فرا رسید
از بس همای همت او تیز سیر بود
تا ذروه فقاهت و زهد و سخا رسید
سلک عباد حق بدو موسی نظام یافت
اول عصا گرفت و به آخر ردا رسید
آن را مثل به قره عینی زد آسیه
وین را خطاب قره عین از خدا رسید
«انی اناالله » از شجر آمد به گوش آن
این را ز عرش «عبدی موسی » ندا رسید
این نقش پرده از پی اعجاز شیر کرد
آن را اگرچه معجزه اژدها رسید
زان شد عطا خطاب کلیم اللهی به آن
کاین موسی فصیح زبان از قفا رسید
فرعون بر کلیم پیمبر جفا نکرد
بر موسی از رشید جفا بر جفا رسید
آن گفت اگر پیمبر مسجون کلیم را
موسی ز سجن این به هزار ابتلا رسید
از شور و گریه ای که به زندان بصره داشت
جوش دلش به خوابگه مصطفی رسید
هرگه پی قرائت قرآن زبان گشود
از مرقد رسول به او مرحبا رسید
هارون به زهر شاهک شومش شهید ساخت
قطبیتش به قبله هشتم رضا رسید
ایمان چو در دیار غریب از وطن فتاد
در مشهد علی رضا بوالحسن فتاد
حب علی که ساکن خاک مدینه بود
آمد به غربت و به بلا و محن فتاد
این حب نازنین چو ازان بوم و بر گذشت
در حرب منکران چو اویس قرن فتاد
شاه رضا که یوسف و یونس مزاج بود
بر یاد حق برون ز دیار و دمن فتاد
از مرقد نبی برو دوش مبارکش
چون از تن عزیز جدار پیرهن فتاد
گم گشت بوی پیرهن از مرز و بوم مصر
آمد به طوس و در حرم بوالحسن فتاد
روشن ز گرد قبر رضا ساخت دیده را
یعقوب وار هرکه به بیت الحزن فتاد
یونس به بطن هوت مقر در حیات کرد
این را به موت چشمه ماهی وطن فتاد
آن قطب از بلای خلایق وطن گذاشت
این قطب بهر خلق به رنج و محن فتاد
انگور زهر کین به دهانش عدو نهاد
عقد درش ز درج عقیق یمن فتاد
حاضر شد از مدینه تقی وقت مردنش
در دست و پای آن شه اعجاز فن فتاد
برداشت سر ز خاک و لبش بر لبان نهاد
وآنگه لعابی از دهنش در دهن فتاد
سلطان دین رضا چو تقی را لعاب داد
بر کونش اطلاع به یک فتح باب داد
در بر محمد ابن علی تقی گشود
سایل ز هرچه کرد سئوالش جواب داد
علمی که داده بود محمد به مرتضی
ایزد به این محمد نایب مناب داد
قطب رجای علم نبی گشت و خلق را
از فضل خویش توشه یوم الحساب داد
بر قلب صالحش دل کاشف فتاده بود
راهش به انکشاف جدا و حجاب داد
در خلوت مدینه شد و سیر طوس کرد
از باب خود برون نشد و غسل باب داد
صالح ستور نفس به ملک کسان چراند
وین نفس را ز روح غذا و شراب داد
آن کرد داغ اسود و احمر جمال قوم
این داغ جهل اسود و احمر به آب داد
گنجور غیب بود دل خلق پرورش
مکنون کن فکان به دم مستجاب داد
در علم و زهد و جود ز انس و ملک گذاشت
حق زان جهت تقی جوادش خطاب داد
درهای بسته بر رخ آفاق می گشود
چرخش عنان عمر به دست شتاب داد
وقت مسام دختر مأمون به دشمنی
دستار زهر کین به کف آن جناب داد
قطب دهم علی نقی راه دین گشاد
بر روی طالبان در علم الیقین گشاد
ادریس وار در پی تطهیر نفس خویش
از لای طبع چشمه ماء معین گشاد
تقدیس از نقایص و اخلاط کون یافت
قادر به خلع تن شد و حصن حصین گشاد
سیار شد به شه ره بیداری معرفت
هر سو به روی دل در خلد برین گشاد
تسبیح گفت همسر روحانیون عرش
آغوش شوق بر بغل حور عین گشاد
بر روی خشمگین قضا خال و خط نهاد
از جعد فتنه بار قدر عقد و چین گشاد
پیش بلا هدف شد و از راه رو نمود
تیر خصومتی که فلک از کمین گشاد
شهباز همتش پی فریاد طالبان
از شاخ سدره بال به سوی زمین گشاد
قلب و لسانش خازن اسرار غیب بود
اقبال او طلسم شکست و دفین گشاد
هرگه ز زیر چشم به بالا نگاه کرد
از سقف خانه تا فلک هفتمین گشاد
قولش بجز اوامر و احکام دین نبود
هرگاه لب گشاد کلام مبین گشاد
بر دست جعفر متوکل شهید شد
باب الخلافتش ولد جانشین گشاد
نور سراج دین حسن عسگری نمود
دل های ضال را به خدا رهبری نمود
در جلوه هویت ذاتی غریق گشت
دل را ز موهبات صفاتی بری نمود
سلب صفات کون و مکانی ز ذات کرد
این قطب با خلیل خدا همسری نمود
در حضرت جمال حق از خویش شد فنا
در حیرت از مهیمنه هم برتری نمود
با جوهر هویت حق گشت متحد
در شعبه های روح اثرگستری نمود
چون حب ذات رفت در اجزای کاینات
ز آثار فیض خویش جهان پروری نمود
تحقیق او به شبه و مثل ملتبس نشد
با نزهتش خلیل خدا آزری نمود
این ماه و مشتری به فروغ خدای دید
آن را خدا به شکل مه و مشتری نمود
این از صفای کعبه دل حق شناس شد
وآن از غرور خانه گل بتگری نمود
صد بت تراش و بتگر دیر وقاع را
راه خدا به یک نظر سرسری نمود
کردند ختم عقد امامت به نسل او
کو در امامت آیت پیغمبر نمود
با این کمال شربت مسموم معتمد
بر حنجر مبارک او خنجری نمود
رخ در نقاب چون حسن عسگری کشید
قطبیتش به قائم آل نبی رسید
برزخ میان کثرت و وحدت نموده شد
گردید در برابر شیث نبی پدید
سر انتهای دایره بر ابتدا نهاد
خور ز استوا فرو شد و از استوا دمید
از نقطه احد دو محمد ظهور کرد
مرآت فوق دایره ماتحت خویش دید
یوم القیامه گشت چو قائم ظهور کرد
«الیوم کل شیئی الی مبداء یعید»
یا صاحب الزمان به درآ از خفا که خلق
تا حد ناف جامه صورت فرو درید
بر راه حق که می نگرم یک حسین نیست
آفاق کربلا شد و مردم هم یزید
باطل شبیه حق شد و انصاف درفتاد
اضلال بیخ عدل زد و ظلم سر کشید
بدعت بنا نهاد و امل باغ و خانه ساخت
غفلت کمر گشاد و خطا فرش گسترید
بنمای دست قدرت و مفتاح باب کن
کافاق مانده بسته درو قفل بی کلید
شاها تو شاهدی که «نظیری » به مهر حق
بفروخت صدر سلطنت و مسکنت خرید
جاه یزدید و قوم یزیدش مراد نیست
حب علی و آل علی باد بر مزید
جز نقطه حقیقت حق در میان نبود
نور ولا ز بطن حقیقت طلوع کرد
چندان که گشت گرد خود آن را کران نبود
پرگار گشت و انجم و افلاک آفرید
کثرت پدید آمد و خود غیر آن نبود
تا آن ولا چراغ هدایت نمی فروخت
از آدم و خلافت آدم نشان نبود
نور علی به کسوت احمد ظهور کرد
ورنه به هم مخالطت جسم و جان نبود
ناطق نگشت تا به علی قلب مصطفی
معراج و وحی منزل و نطق و بیان نبود
قول علی که در شب معراج می شنید
غیری بجز حقیقتشان در میان نبود
روزی که داشت رتبه روح اللهی علی
اخبار عیسی و اثر این و آن نبود
مبعوث بر ولایت او بود هر نبی
سر علی به هیچ پیمبر نهان نبود
شد احمد از وجود علی خاتم الرسل
تا او عیان نگشت حقیقت عیان نبود
از انبیا دوازده اقطاب حق پدید
تا بود بی حمایت قطب زمان نبود
آل نبی ز بعد نبوت وصی شدند
کاین رتبه با ملایکه آسمان نبود
در عرصه الست که کوس بلا زدند
افلاک قرعه بر حسن مجتبی زدند
دیدند چون وجود حسن مورد بلا
بر جان بوالحسن رقم ابتلا زدند
تا ابتلای کون حسن را قبول کرد
بس حلقه بر در علی مرتضی زدند
در انقلاب کون و مکان قالب حسن
مانند قطب بر وسط آسیا زدند
مسدود ساختند در وحی انبیا
احداث کاینات در اولیا زدند
بر دوش ناتوان حسن بار حادثات
از غایت مشابهت مصطفی زدند
بر یاد حسن قامت او از عنا و رنج
بس رقعه بر مرقع ترک و فنا زدند
چون راست شد به قد حسن جامه بلا
گلبانگ تهنیت ز سمک تا سما زدند
اول به اقتدار سریر خلافتش
بر گوش عرش طنطنه استوا زدند
وآخر به احترام مقام شهادتش
در صدر خلد نعره «قد اجتبا» زدند
خستند دل به زهر هلاهل مکررش
الماس سوده بر جگرش بارها زدند
چون او شهید شد علم فتنه و بلا
بردند از مدینه و بر کربلا زدند
زان پس حسین حجت حق در میان نهاد
منکر ز جهل تیر حسد در کمان نهاد
حق ز اولیا مقام ذبیح الهیش داد
در قبضه مشیت خویشش عنان نهاد
حلقی که بوسه گاه نبی بود ظلم عهد
شمشیر زهر داده امت بر آن نهاد
ذبح عظیم اشاره به قتل حسین بود
منت که بر خلیل خدای جهان نهاد
تعبیر کرد ازان به بلای مبین خلیل
کاندوه کربلای حسینش به جان نهاد
گرچه به صدق وعده براهیم را ستود
لیکن حسین شرط وفا در میان نهاد
دادش مقام صبر و رضا تا شهید شد
با نفس مطمئنه قدم درجنان نهاد
می راند در بلا و محن نفس جاهدش
تا روح پای بر زبر آسمان نهاد
شد حاصلش عذوبت روح از عذاب تن
جانش عزیز گشت چو تن در هوان نهاد
حق مشهد حسین محل شهود ساخت
فردوس در مکاره و رنج جهان نهاد
ابن زیاد سک به صلاح یزید شوم
شمشیر جور و کین به صف خاندان نهاد
شط فرات راند ز طوفان کربلا
وآنگه سر حسین به خون روان نهاد
دنیا که عنف اهل ستم تار و مار کرد
سجاد حق علی حسین آشکار کرد
در فکر تشنگان بیابان کربلا
مژگان چو ذوالفقار علی آبدار کرد
گویی که خون دیده آن قطب اولیا
با خون یحیی زکریا قرار کرد
آن مرز و بوم ارض مقدس به خون سرشت
این کوه و دشت مکه و یثرب بکار کرد
آن اعتکاف مسجد اقصی نمود خوش
این انزوای کنج حرم اختیار کرد
آن را نزار گشت تن از خرقه خشن
این را هراس خشیت حق تن نزار کرد
پوشید دلق تقوی و نعلین اجتهاد
در طاعت خدای کمر استوار کرد
چندان گریست پوست ز رخساره اش بریخت
شوراب دیده اش بن دندان فکار کرد
از عقده های ظلمت و از عقبه های تار
سجاد حق به گریه خونین گذار کرد
شد بر امامتش حجر کعبه معترف
با عم خود چو پیش حرم گیر و دار کرد
عبدالملک برو به حقارت نگاه کرد
صحن حرم پر از گهر شاهوار کرد
پنجاه و هفت سال بدین حال زنده بود
آخر ولید شربت زهرش به کار کرد
قطب زمان محمد باقر امام شد
سلک امامت از گهرش بانظام شد
باب السلام علم به رویش گشاده گشت
حبل الورید خلق پی اعتصام شد
صاحبدلی نیافت چو او سر کاینات
از روشنی قلب شعیبی مقام شد
شد عرش نفس ناطقه و عقل مستفاد
معلوم او معانی کلی تمام شد
فیض از سمای روح به ارض جسد رساند
برزخ میان عالم نور و ظلام شد
کس ز اولیا به کشف و کرامات او نبود
در معجزات آیت «یحیی العظام » شد
بر ارض عالم ملکوتش گذر فتاد
هرکس به باطن از پی او یک دو گام شد
می گفت در مواعظه خویش بارها
ماییم آن که کون ز ما با قوام شد
ما راه مستقیم به حقیم و کهف ما
ارض مقدس است که بیت الحرام شد
هرکس ز ما برید فرو برد دوزخش
وآنکو به ما رسید بهشتش مقام شد
تا بود بر طریق هدا بود مقتدا
منهاج خلق و قبله خاص و عوام شد
مسموم شد به زهر براهیم بن ولید
از دار حادثات بدرالسلام شد
بنیاد شرع جعفر صادق بنا نمود
رسم عبادت علی و آل وانمود
در دین ابوحنیفه به او برد التجا
در شرع شافعی سخن او ادا نمود
حنبل نشست پای ازو دید در وضو
مالک نبست دست و به او اقتدا نمود
بر طبع بود معنی تنزیه غالبش
بر قلب نوح دعوت خلق خدا نبود
دل بودش از نزاهت حق فرد و منقطع
اعراض از مخالفت ماسوا نمود
آن نهی شبه و شرک ز معبود پاک کرد
این نفی شرکت از علی مرتضی نمود
آن از پی نجات به کشتی خویش خواند
این ره سوی سفینه آل عبا نمود
هرکس خلاف مذهب او مذهبی نهاد
پوشید اجتهاد صواب و خطا نمود
گردید خیره باصره بوم از آفتاب
در پیش چشم شب پره ظلمت ضیا نمود
احکام رای صادق و شرع محمدی
چون نور آفتاب و خط استوا نمود
قطب جهان و حجت حق در زمانه بود
بس معجزات بر روش انبیا نمود
منصور آن ستمگر شوم دوانقی
او را شهید از سر جهل و جفا نمود
چون صادق آن امام مبین را قضا رسید
عهد امام موسی کاظم فرا رسید
از بس همای همت او تیز سیر بود
تا ذروه فقاهت و زهد و سخا رسید
سلک عباد حق بدو موسی نظام یافت
اول عصا گرفت و به آخر ردا رسید
آن را مثل به قره عینی زد آسیه
وین را خطاب قره عین از خدا رسید
«انی اناالله » از شجر آمد به گوش آن
این را ز عرش «عبدی موسی » ندا رسید
این نقش پرده از پی اعجاز شیر کرد
آن را اگرچه معجزه اژدها رسید
زان شد عطا خطاب کلیم اللهی به آن
کاین موسی فصیح زبان از قفا رسید
فرعون بر کلیم پیمبر جفا نکرد
بر موسی از رشید جفا بر جفا رسید
آن گفت اگر پیمبر مسجون کلیم را
موسی ز سجن این به هزار ابتلا رسید
از شور و گریه ای که به زندان بصره داشت
جوش دلش به خوابگه مصطفی رسید
هرگه پی قرائت قرآن زبان گشود
از مرقد رسول به او مرحبا رسید
هارون به زهر شاهک شومش شهید ساخت
قطبیتش به قبله هشتم رضا رسید
ایمان چو در دیار غریب از وطن فتاد
در مشهد علی رضا بوالحسن فتاد
حب علی که ساکن خاک مدینه بود
آمد به غربت و به بلا و محن فتاد
این حب نازنین چو ازان بوم و بر گذشت
در حرب منکران چو اویس قرن فتاد
شاه رضا که یوسف و یونس مزاج بود
بر یاد حق برون ز دیار و دمن فتاد
از مرقد نبی برو دوش مبارکش
چون از تن عزیز جدار پیرهن فتاد
گم گشت بوی پیرهن از مرز و بوم مصر
آمد به طوس و در حرم بوالحسن فتاد
روشن ز گرد قبر رضا ساخت دیده را
یعقوب وار هرکه به بیت الحزن فتاد
یونس به بطن هوت مقر در حیات کرد
این را به موت چشمه ماهی وطن فتاد
آن قطب از بلای خلایق وطن گذاشت
این قطب بهر خلق به رنج و محن فتاد
انگور زهر کین به دهانش عدو نهاد
عقد درش ز درج عقیق یمن فتاد
حاضر شد از مدینه تقی وقت مردنش
در دست و پای آن شه اعجاز فن فتاد
برداشت سر ز خاک و لبش بر لبان نهاد
وآنگه لعابی از دهنش در دهن فتاد
سلطان دین رضا چو تقی را لعاب داد
بر کونش اطلاع به یک فتح باب داد
در بر محمد ابن علی تقی گشود
سایل ز هرچه کرد سئوالش جواب داد
علمی که داده بود محمد به مرتضی
ایزد به این محمد نایب مناب داد
قطب رجای علم نبی گشت و خلق را
از فضل خویش توشه یوم الحساب داد
بر قلب صالحش دل کاشف فتاده بود
راهش به انکشاف جدا و حجاب داد
در خلوت مدینه شد و سیر طوس کرد
از باب خود برون نشد و غسل باب داد
صالح ستور نفس به ملک کسان چراند
وین نفس را ز روح غذا و شراب داد
آن کرد داغ اسود و احمر جمال قوم
این داغ جهل اسود و احمر به آب داد
گنجور غیب بود دل خلق پرورش
مکنون کن فکان به دم مستجاب داد
در علم و زهد و جود ز انس و ملک گذاشت
حق زان جهت تقی جوادش خطاب داد
درهای بسته بر رخ آفاق می گشود
چرخش عنان عمر به دست شتاب داد
وقت مسام دختر مأمون به دشمنی
دستار زهر کین به کف آن جناب داد
قطب دهم علی نقی راه دین گشاد
بر روی طالبان در علم الیقین گشاد
ادریس وار در پی تطهیر نفس خویش
از لای طبع چشمه ماء معین گشاد
تقدیس از نقایص و اخلاط کون یافت
قادر به خلع تن شد و حصن حصین گشاد
سیار شد به شه ره بیداری معرفت
هر سو به روی دل در خلد برین گشاد
تسبیح گفت همسر روحانیون عرش
آغوش شوق بر بغل حور عین گشاد
بر روی خشمگین قضا خال و خط نهاد
از جعد فتنه بار قدر عقد و چین گشاد
پیش بلا هدف شد و از راه رو نمود
تیر خصومتی که فلک از کمین گشاد
شهباز همتش پی فریاد طالبان
از شاخ سدره بال به سوی زمین گشاد
قلب و لسانش خازن اسرار غیب بود
اقبال او طلسم شکست و دفین گشاد
هرگه ز زیر چشم به بالا نگاه کرد
از سقف خانه تا فلک هفتمین گشاد
قولش بجز اوامر و احکام دین نبود
هرگاه لب گشاد کلام مبین گشاد
بر دست جعفر متوکل شهید شد
باب الخلافتش ولد جانشین گشاد
نور سراج دین حسن عسگری نمود
دل های ضال را به خدا رهبری نمود
در جلوه هویت ذاتی غریق گشت
دل را ز موهبات صفاتی بری نمود
سلب صفات کون و مکانی ز ذات کرد
این قطب با خلیل خدا همسری نمود
در حضرت جمال حق از خویش شد فنا
در حیرت از مهیمنه هم برتری نمود
با جوهر هویت حق گشت متحد
در شعبه های روح اثرگستری نمود
چون حب ذات رفت در اجزای کاینات
ز آثار فیض خویش جهان پروری نمود
تحقیق او به شبه و مثل ملتبس نشد
با نزهتش خلیل خدا آزری نمود
این ماه و مشتری به فروغ خدای دید
آن را خدا به شکل مه و مشتری نمود
این از صفای کعبه دل حق شناس شد
وآن از غرور خانه گل بتگری نمود
صد بت تراش و بتگر دیر وقاع را
راه خدا به یک نظر سرسری نمود
کردند ختم عقد امامت به نسل او
کو در امامت آیت پیغمبر نمود
با این کمال شربت مسموم معتمد
بر حنجر مبارک او خنجری نمود
رخ در نقاب چون حسن عسگری کشید
قطبیتش به قائم آل نبی رسید
برزخ میان کثرت و وحدت نموده شد
گردید در برابر شیث نبی پدید
سر انتهای دایره بر ابتدا نهاد
خور ز استوا فرو شد و از استوا دمید
از نقطه احد دو محمد ظهور کرد
مرآت فوق دایره ماتحت خویش دید
یوم القیامه گشت چو قائم ظهور کرد
«الیوم کل شیئی الی مبداء یعید»
یا صاحب الزمان به درآ از خفا که خلق
تا حد ناف جامه صورت فرو درید
بر راه حق که می نگرم یک حسین نیست
آفاق کربلا شد و مردم هم یزید
باطل شبیه حق شد و انصاف درفتاد
اضلال بیخ عدل زد و ظلم سر کشید
بدعت بنا نهاد و امل باغ و خانه ساخت
غفلت کمر گشاد و خطا فرش گسترید
بنمای دست قدرت و مفتاح باب کن
کافاق مانده بسته درو قفل بی کلید
شاها تو شاهدی که «نظیری » به مهر حق
بفروخت صدر سلطنت و مسکنت خرید
جاه یزدید و قوم یزیدش مراد نیست
حب علی و آل علی باد بر مزید
نظیری نیشابوری : ترکیبات
شمارهٔ ۶ - این ترکیب بند مرثیه ایست که در فوت ولد دلبندم نورالدین محمد که دوازده روز در فضای دنیا بود گفته شده
دوش آن زمان که تیر شهاب از کمان فتاد
ما را ستاره خلف از آسمان فتاد
همچون هلال عید طلوع و غروب کرد
فرزند من به طالع من هم قران فتاد
دردانه ام که جا به کنار کسی نکرد
آمد ازان هان و برون زین جهان فتاد
گفتم بلند بانگ اقامت به گوش او
ساکن نشد که بارگیش خوش عنان فتاد
بالین که از عدم به سرای وجود برد
مست شبانه بود به خواب گران فتاد
موی سرش به نقره برابر گذاشتم
قسمت نگر که خاک به موی میان فتاد
ساحل کف سئوال به دریا گشاده بود
زد موجه محیط و دری بر کران فتاد
از چرخ روز کور سراسیمه سرترم
کحل الجواهرم به شب از کحل دان فتاد
فراش نقش خانه به جاروب می برد
من اعمی و به شب درم از ریسمان فتاد
یک میوه بر درخت برومند بسته شد
وان هم نپخته در نظر باغبان فتاد
لب ناگشوده غنچه ام از شاخ کنده شد
سر برنکرده بیضه از آشیان فتاد
زودش چو ماه نو فلک از شیر باز کرد
طفلم به دست دایه نامهربان فتاد
معجز به کعبه، سحر به کشمیر می برند
از تخم من که در گل هندوستان فتاد
رطب اللسان به خاک عظیم رمیم شد
عیسی دمی ز دامن آخر زمان فتاد
در باغ و مزرع همه کس برگ ریز شد
ما را درخت و شاخ ز باد خزان فتاد
توأم نگشت سور می و نغمه بر لبم
تا مرگ دختر و پسرم توأمان فتاد
اشگم چو فرقدان ز سر آسمان گذشت
کز آسمان طالع من فرقدان فتاد
دختر که پار مرد پسر در عوض بزاد
امسال غبن شد که زیان بر زیان فتاد
شاید که خار بر سر سرو و سمن کنم
کان گل که بود تاج سر بوستان فتاد
آه این چه ذوق بود که در کام جان شکست
مغزم به لب رسید و به حلق استخوان شکست
تا چشم من ز فوت در من سحاب شد
هرجا دری به بطن صدف بود آب شد
بر من جهان سیاه شد از مرگ نور دین
بر چرخ زهره نوحه گر آفتاب شد
ماه از جفای چرخ خراشید روی خویش
خون ریخت بر زمین و لقب آفتاب شد
از بس که سوختم دل بیرحم دشمنان
بر داغ گوشه جگر من کباب شد
سنگم بر آبگینه مینا زد آسمان
جرعه ز خاک و خاک ز جرعه خراب شد
آمد به خوشه تخم امیدم به خون دل
وان خوشه دانه کرد و دگر خون ناب شد
سبع المثانی آن ولد ثانیم نماند
ام الولد نرفت که ام الکتاب شد
در حیرتم که شربت مرگش ز هوش برد؟
یا شیر دایه زان لب میگون شراب شد؟
سرخوش غنوده بود در آغوش جان من
چشمان نیم خواب گشود و به خواب شد
رفتم لبان ببوسمش از لطف جان سپرد
آب حیات از نفس من سراب شد
گیرم ز مهر تربت او در بغل کشم
فرزند شد تراب و پدر بوتراب شد
گفتم ز بعد یک چله تطهیر او دهم
از اعتکاف یک دهه در پیچ و تاب شد
آهم اگر مزاحم گردون شود چه سود؟
نتوان سوی فرشته به رجم شهاب شد
بر رمل طالعش مژه ام نقطه ای نهاد
در خانه حیات وی این انقلاب شد
صبح نخستیم نفسی چند رخ نمود
صبح دوم به نیم نفس در نقاب شد
اشگم بنات نعش ز نعش بنات گشت
چشمم سراب نقش ز نقش سراب شد
اندوه من ز خوردن اندوه شد قوی
گنجشگ شد عقاب چو قوت عقاب شد
ما را جگر ز شکر هندوستان بسوخت
آهو کجا چرید که خون مشگ ناب شد
افتاده ام به گوشه پیری و بی کسی
چون خیمه کهن که گسسته طناب شد
گو نقش شو خراب نظر بر حقیقتست
صد در عدد یکیست که صد جا حساب شد
شهباز من ز عرش به زیر آمدن چه سود؟
صیدی نکرده از همه سیر آمدن چه سود؟
واحسرتا که شاخ امیدم به بر نماند
چندان که بو کنم ز درختم ثمر نماند
افتاد نور صبح نخستین به بسترم
رفتم ز خواب چشم بمالم سحر نماند
دوران خراج ملک بدخشان ز من گرفت
لعلی که کوه داشت به طرف کمر نماند
بر عاجزان ز بی بصری خنده می زدم
چشمم بصیر گشت که نور بصر نماند
چندان طپیدم از غم همجنس خویشتن
کو را قفس شکست و مرا بال و پر نماند
گویی که نقش انجم و افلاک رفته اند
در نه صدف به طالع من یک گهر نماند
صحرانورد و سوخت مغزم ز کار خویش
بحر از درم پرست و در ابرم مطر نماند
بر طفل من که مردمک دیده منست
چندان گریست سنگ که نم در حجر نماند
پستان غنچه بی نفس صبح خشگ گشت
شیر سحاب بی لب گلبرگ تر نماند
سودای قوم شوق کلیم اللهی ببرد
آن نعره اناالله و نور شجر نماند
با شکر دکن گل ایران سرشته گشت
در طبع هند خاصیت گلشکر نماند
صیاد در کمینگه آهو نشسته بود
مشگی که نافه بست به خون جگر نماند
چون روز در نقاب شدم کافتاب رفت
چون شب سیاه پوش شدم کان قمر نماند
پامال حادثات سپهرم به حیرتم
دهرم چگونه یافت چو از من اثر نماند
بیند چو روزگار دری از نتاج من
دفنش کند که در خور عقدش گهر نماند
چرخم به این بلای بزرگ امتحان نمود
دیگر به من نفاق قضا و قدر نماند
کاری چنین خطیر مرا کز جهان فتاد
در نزد خاطرم دو جهان را خطر نماند
مداح خود به مرتبه خویشتن شدیم
گر مختصر شدیم سخن مختصر نماند
بهتر که اصل و نسل به خاک وطن بریم
ما را که در دیار غریبی پسر نماند
از نور دین محمد حوری جمال حیف
رفت و نیافت تربیت ماه و سال حیف
نور دو چشمم آن در دریا تبار کو؟
او رفت و من روان ز پیش یادگار کو؟
از سلک نظم عترت من انتظام یافت
همزاد گوهر سخن آبدار کو؟
چرخم به نسیه ریزه خوان هم نمی دهم
نقد درست سکه کامل عیار کو؟
نفخی که شد به دامن مریم نهان چه شد؟
دستی که شد ز جیب کلیم آشکار کو؟
مژگان حور پنجه شیرست بر دلم
آن چشم آهوانه مردم شکار کو؟
بر فضل من نماند گواهی زمانه را
طفلی که بود واسطه افتخار کو؟
محروم گشته ام شب از آواز گریه اش
آن گریه ای که با دل من داشت کار کو؟
حوران اشگ بر سر خاکش فتاده اند
گو بکریان چشم مرا پرده دار کو؟
بی مادر و پدر ننهد پای بر صراط
حفظ ملایکش ز یمین و یسار کو؟
لطفست اگر اجل به کسی شربتی دهد
قحط سخاست داروی دفع خمار کو؟
کشتم ز گرم و سرد تموز و خزان بسوخت
بگذاشت چار فصل حیاتم بهار کو؟
در برگ ریز عمر ز کف رفت حاصلم
تخم نشاط خاطر امیدوار کو؟
از اختلاف روز و شبم دانه ای نرست
عمرم گذشت حاصل لیل و نهار کو؟
جان بانگ «ارجعی » شنود صبر چون کند؟
شهباز را که نعره زند شه قرار کو؟
در عرصه عدم همه مستان فتاده اند
از مست من خبر که دهد؟ هوشیار کو؟
گیرم به دیده پا نهد آن دیده از کجاست؟
گیرم که در کنار من آید کنار کو؟
خواهم دهم فریب به دنیا چو آدمش
راه بهشت و حیله طاوس و مار کو؟
هم قبر او ز هدیه او زرفشان کنید
ای مهر طوق و ای مه نو گوشوار کو؟
ای آسمان که زایر این روضه ای مدام
بر مرقدش ز زهره و پروین نثار کو؟
این نرگس و سمن که کنیزان این درید
درج عبیر و مجمره عطربار کو؟
ای ناله صور غم به دل خاک درفکن
وز روی خاک پرده افلاک درفکن
خیزید تا ز عقده برآریم ماه را
یک سو کنیم پرده مهد سیاه را
مشگین کنیم از تف دل سقف زرنگار
لعلی کنیم از نم خون بارگاه را
اول گلاب دیده فشانیم بر زمین
وآنگه به جعد آه بروبیم راه را
گرد و غبار کوی بشوییم ز آب چشم
فرش قدم کنیم نشان جباه را
وآنگه ز صحن خانه به ایوانش آوریم
بندیم بر محفه عودی کلاه را
همچون بنات نعش بگیریم نعش او
چو کهکشان کنیم به سر جمله کاه را
از خانه تا حظیره بسوزیم تف زنان
هم مشغل دو دیده و هم شمع آه را
پس وقت دفن پرده ز رویش برافکنیم
تا پر کند ز نور و صفا خوابگاه را
از برکت شفاعت فرزند ما سزد
بخشند تا به آدم و حوا گناه را
تا دیده ام که بر رخ او خاک کرده اند
نفکنده ام به روی رفیقان نگاه را
ای بس شگفت رسم که اخوان عزیز خویش
در چاه افکنند و بپوشند چاه را
در سایه شفاعت نخل مزار او
امید بسته ایم عطای الاه را
محنت کشیدگان به غربت فتاده ایم
بگذاشته ز جور حوادث پناه را
از بهر کیمیای فراغت ز شهر خویش
برکنده ایم ریشه مردم گیاه را
بس در هوای مسکن غربت گداختیم
اکسیر اگر کنیم سزد خاک راه را
از سیم طلعتان نشابور کرده ایم
کان زر سفید زمین سیاه را
خیزند اگر ز خاک شفیعان ما به حشر
در محشر آوریم دو عالم سپاه را
بهتر که جسم زار به خاک وطن بریم
حق مهربان کند دل عباس شاه را
ما را ستاره خلف از آسمان فتاد
همچون هلال عید طلوع و غروب کرد
فرزند من به طالع من هم قران فتاد
دردانه ام که جا به کنار کسی نکرد
آمد ازان هان و برون زین جهان فتاد
گفتم بلند بانگ اقامت به گوش او
ساکن نشد که بارگیش خوش عنان فتاد
بالین که از عدم به سرای وجود برد
مست شبانه بود به خواب گران فتاد
موی سرش به نقره برابر گذاشتم
قسمت نگر که خاک به موی میان فتاد
ساحل کف سئوال به دریا گشاده بود
زد موجه محیط و دری بر کران فتاد
از چرخ روز کور سراسیمه سرترم
کحل الجواهرم به شب از کحل دان فتاد
فراش نقش خانه به جاروب می برد
من اعمی و به شب درم از ریسمان فتاد
یک میوه بر درخت برومند بسته شد
وان هم نپخته در نظر باغبان فتاد
لب ناگشوده غنچه ام از شاخ کنده شد
سر برنکرده بیضه از آشیان فتاد
زودش چو ماه نو فلک از شیر باز کرد
طفلم به دست دایه نامهربان فتاد
معجز به کعبه، سحر به کشمیر می برند
از تخم من که در گل هندوستان فتاد
رطب اللسان به خاک عظیم رمیم شد
عیسی دمی ز دامن آخر زمان فتاد
در باغ و مزرع همه کس برگ ریز شد
ما را درخت و شاخ ز باد خزان فتاد
توأم نگشت سور می و نغمه بر لبم
تا مرگ دختر و پسرم توأمان فتاد
اشگم چو فرقدان ز سر آسمان گذشت
کز آسمان طالع من فرقدان فتاد
دختر که پار مرد پسر در عوض بزاد
امسال غبن شد که زیان بر زیان فتاد
شاید که خار بر سر سرو و سمن کنم
کان گل که بود تاج سر بوستان فتاد
آه این چه ذوق بود که در کام جان شکست
مغزم به لب رسید و به حلق استخوان شکست
تا چشم من ز فوت در من سحاب شد
هرجا دری به بطن صدف بود آب شد
بر من جهان سیاه شد از مرگ نور دین
بر چرخ زهره نوحه گر آفتاب شد
ماه از جفای چرخ خراشید روی خویش
خون ریخت بر زمین و لقب آفتاب شد
از بس که سوختم دل بیرحم دشمنان
بر داغ گوشه جگر من کباب شد
سنگم بر آبگینه مینا زد آسمان
جرعه ز خاک و خاک ز جرعه خراب شد
آمد به خوشه تخم امیدم به خون دل
وان خوشه دانه کرد و دگر خون ناب شد
سبع المثانی آن ولد ثانیم نماند
ام الولد نرفت که ام الکتاب شد
در حیرتم که شربت مرگش ز هوش برد؟
یا شیر دایه زان لب میگون شراب شد؟
سرخوش غنوده بود در آغوش جان من
چشمان نیم خواب گشود و به خواب شد
رفتم لبان ببوسمش از لطف جان سپرد
آب حیات از نفس من سراب شد
گیرم ز مهر تربت او در بغل کشم
فرزند شد تراب و پدر بوتراب شد
گفتم ز بعد یک چله تطهیر او دهم
از اعتکاف یک دهه در پیچ و تاب شد
آهم اگر مزاحم گردون شود چه سود؟
نتوان سوی فرشته به رجم شهاب شد
بر رمل طالعش مژه ام نقطه ای نهاد
در خانه حیات وی این انقلاب شد
صبح نخستیم نفسی چند رخ نمود
صبح دوم به نیم نفس در نقاب شد
اشگم بنات نعش ز نعش بنات گشت
چشمم سراب نقش ز نقش سراب شد
اندوه من ز خوردن اندوه شد قوی
گنجشگ شد عقاب چو قوت عقاب شد
ما را جگر ز شکر هندوستان بسوخت
آهو کجا چرید که خون مشگ ناب شد
افتاده ام به گوشه پیری و بی کسی
چون خیمه کهن که گسسته طناب شد
گو نقش شو خراب نظر بر حقیقتست
صد در عدد یکیست که صد جا حساب شد
شهباز من ز عرش به زیر آمدن چه سود؟
صیدی نکرده از همه سیر آمدن چه سود؟
واحسرتا که شاخ امیدم به بر نماند
چندان که بو کنم ز درختم ثمر نماند
افتاد نور صبح نخستین به بسترم
رفتم ز خواب چشم بمالم سحر نماند
دوران خراج ملک بدخشان ز من گرفت
لعلی که کوه داشت به طرف کمر نماند
بر عاجزان ز بی بصری خنده می زدم
چشمم بصیر گشت که نور بصر نماند
چندان طپیدم از غم همجنس خویشتن
کو را قفس شکست و مرا بال و پر نماند
گویی که نقش انجم و افلاک رفته اند
در نه صدف به طالع من یک گهر نماند
صحرانورد و سوخت مغزم ز کار خویش
بحر از درم پرست و در ابرم مطر نماند
بر طفل من که مردمک دیده منست
چندان گریست سنگ که نم در حجر نماند
پستان غنچه بی نفس صبح خشگ گشت
شیر سحاب بی لب گلبرگ تر نماند
سودای قوم شوق کلیم اللهی ببرد
آن نعره اناالله و نور شجر نماند
با شکر دکن گل ایران سرشته گشت
در طبع هند خاصیت گلشکر نماند
صیاد در کمینگه آهو نشسته بود
مشگی که نافه بست به خون جگر نماند
چون روز در نقاب شدم کافتاب رفت
چون شب سیاه پوش شدم کان قمر نماند
پامال حادثات سپهرم به حیرتم
دهرم چگونه یافت چو از من اثر نماند
بیند چو روزگار دری از نتاج من
دفنش کند که در خور عقدش گهر نماند
چرخم به این بلای بزرگ امتحان نمود
دیگر به من نفاق قضا و قدر نماند
کاری چنین خطیر مرا کز جهان فتاد
در نزد خاطرم دو جهان را خطر نماند
مداح خود به مرتبه خویشتن شدیم
گر مختصر شدیم سخن مختصر نماند
بهتر که اصل و نسل به خاک وطن بریم
ما را که در دیار غریبی پسر نماند
از نور دین محمد حوری جمال حیف
رفت و نیافت تربیت ماه و سال حیف
نور دو چشمم آن در دریا تبار کو؟
او رفت و من روان ز پیش یادگار کو؟
از سلک نظم عترت من انتظام یافت
همزاد گوهر سخن آبدار کو؟
چرخم به نسیه ریزه خوان هم نمی دهم
نقد درست سکه کامل عیار کو؟
نفخی که شد به دامن مریم نهان چه شد؟
دستی که شد ز جیب کلیم آشکار کو؟
مژگان حور پنجه شیرست بر دلم
آن چشم آهوانه مردم شکار کو؟
بر فضل من نماند گواهی زمانه را
طفلی که بود واسطه افتخار کو؟
محروم گشته ام شب از آواز گریه اش
آن گریه ای که با دل من داشت کار کو؟
حوران اشگ بر سر خاکش فتاده اند
گو بکریان چشم مرا پرده دار کو؟
بی مادر و پدر ننهد پای بر صراط
حفظ ملایکش ز یمین و یسار کو؟
لطفست اگر اجل به کسی شربتی دهد
قحط سخاست داروی دفع خمار کو؟
کشتم ز گرم و سرد تموز و خزان بسوخت
بگذاشت چار فصل حیاتم بهار کو؟
در برگ ریز عمر ز کف رفت حاصلم
تخم نشاط خاطر امیدوار کو؟
از اختلاف روز و شبم دانه ای نرست
عمرم گذشت حاصل لیل و نهار کو؟
جان بانگ «ارجعی » شنود صبر چون کند؟
شهباز را که نعره زند شه قرار کو؟
در عرصه عدم همه مستان فتاده اند
از مست من خبر که دهد؟ هوشیار کو؟
گیرم به دیده پا نهد آن دیده از کجاست؟
گیرم که در کنار من آید کنار کو؟
خواهم دهم فریب به دنیا چو آدمش
راه بهشت و حیله طاوس و مار کو؟
هم قبر او ز هدیه او زرفشان کنید
ای مهر طوق و ای مه نو گوشوار کو؟
ای آسمان که زایر این روضه ای مدام
بر مرقدش ز زهره و پروین نثار کو؟
این نرگس و سمن که کنیزان این درید
درج عبیر و مجمره عطربار کو؟
ای ناله صور غم به دل خاک درفکن
وز روی خاک پرده افلاک درفکن
خیزید تا ز عقده برآریم ماه را
یک سو کنیم پرده مهد سیاه را
مشگین کنیم از تف دل سقف زرنگار
لعلی کنیم از نم خون بارگاه را
اول گلاب دیده فشانیم بر زمین
وآنگه به جعد آه بروبیم راه را
گرد و غبار کوی بشوییم ز آب چشم
فرش قدم کنیم نشان جباه را
وآنگه ز صحن خانه به ایوانش آوریم
بندیم بر محفه عودی کلاه را
همچون بنات نعش بگیریم نعش او
چو کهکشان کنیم به سر جمله کاه را
از خانه تا حظیره بسوزیم تف زنان
هم مشغل دو دیده و هم شمع آه را
پس وقت دفن پرده ز رویش برافکنیم
تا پر کند ز نور و صفا خوابگاه را
از برکت شفاعت فرزند ما سزد
بخشند تا به آدم و حوا گناه را
تا دیده ام که بر رخ او خاک کرده اند
نفکنده ام به روی رفیقان نگاه را
ای بس شگفت رسم که اخوان عزیز خویش
در چاه افکنند و بپوشند چاه را
در سایه شفاعت نخل مزار او
امید بسته ایم عطای الاه را
محنت کشیدگان به غربت فتاده ایم
بگذاشته ز جور حوادث پناه را
از بهر کیمیای فراغت ز شهر خویش
برکنده ایم ریشه مردم گیاه را
بس در هوای مسکن غربت گداختیم
اکسیر اگر کنیم سزد خاک راه را
از سیم طلعتان نشابور کرده ایم
کان زر سفید زمین سیاه را
خیزند اگر ز خاک شفیعان ما به حشر
در محشر آوریم دو عالم سپاه را
بهتر که جسم زار به خاک وطن بریم
حق مهربان کند دل عباس شاه را