تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۶۱ - نوبهارا به شمیم گل عیشم مفریب
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۶۵ - تازه سازم روشن نامه طرازی پس از این
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۷۹ - ای که درد دل خونینکفنی میشنوی
میرداماد : غزلیات
شماره ۲ - ای به درگاه تو از قدس روان قافلهها
ای به درگاه تو از قدس روان قافلهها
پیش طوف سر کوی تو خجل نافلهها
هرکجا شاکله فضل تو در ذکر آمد
غیر تشویر نشد شاکله شاکلهها
مشکل آید همی اسناد تولد به تو زانک
زادن مثل تو نشنید کس از حاملهها
مجد ذات تو به حدی که محال آید از آنک
مدرک کنه کمال تو شود عاقلهها
آنکه بییار و مطیع است همین اشراق است
دیگران هرکه شنیدیم بود راحلهها
پیش طوف سر کوی تو خجل نافلهها
هرکجا شاکله فضل تو در ذکر آمد
غیر تشویر نشد شاکله شاکلهها
مشکل آید همی اسناد تولد به تو زانک
زادن مثل تو نشنید کس از حاملهها
مجد ذات تو به حدی که محال آید از آنک
مدرک کنه کمال تو شود عاقلهها
آنکه بییار و مطیع است همین اشراق است
دیگران هرکه شنیدیم بود راحلهها
میرداماد : غزلیات
شماره ۳ - بر در دوست که قدر گهر پاک آنجا
بر در دوست که قدر گهر پاک آنجا
خاک باشد چه بود قیمت این خاک آنجا
بر سر کوی غم او چه جگرها چاک است
شرمم اید که برم پیرهن چاک آنجا
ای دل آسیمه سر از کوی بلا می آئی
مگرت بار نداد آن بت بیباک آنجا
بر در دوست شنیدم که دوا میبخشند
درد ما عرضه نما ای دل غمناک آنجا
مجلس یار مرا جان ملائک عود است
که بر آتش نهد ای دل خس وخاشاک آنجا
خاک میخانه شو اشراق که از همت عشق
برگ کاهی نبود خرمن افلاک آنجا
خاک باشد چه بود قیمت این خاک آنجا
بر سر کوی غم او چه جگرها چاک است
شرمم اید که برم پیرهن چاک آنجا
ای دل آسیمه سر از کوی بلا می آئی
مگرت بار نداد آن بت بیباک آنجا
بر در دوست شنیدم که دوا میبخشند
درد ما عرضه نما ای دل غمناک آنجا
مجلس یار مرا جان ملائک عود است
که بر آتش نهد ای دل خس وخاشاک آنجا
خاک میخانه شو اشراق که از همت عشق
برگ کاهی نبود خرمن افلاک آنجا
میرداماد : غزلیات
شماره ۱۱ - آنکه در آتش غم سوخت دل خام من است
آنکه در آتش غم سوخت دل خام من است
وآنکه او را غم کس نیست دلارام من است
توکه ته جرعه جام تو بود کوثر عشق
چه خبر داری ازین شعله که آشام من است
گرمی آتش دوزخ خوی خجلت ریزد
بی تو پیش تف این جرعه که در جام من است
چهره افروخته بادت که خوش افروخته ای
شعله ها در بن هر مو که بر اندام من است
ای که گوئی ز چه دل کعبه غم ساخته ای
چکنم طوف بلا گرد در و بام من است
به فسون لب پر شهد تو شیرین نشود
تلخی زهر جفای تو که در کام من است
خبر از عیش کسم نیست همی میدانم
کآتش دل می و غم نقل و بلا جام من است
دوست شد دشمن و این بوالعجبی نیست ز دوست
بوالعجب بخت بد تیره سرانجام من است
عنکبوت غمم اشراق خیال رخ اوست
هیچ دانی تو چه عنقاست که در دام من است
وآنکه او را غم کس نیست دلارام من است
توکه ته جرعه جام تو بود کوثر عشق
چه خبر داری ازین شعله که آشام من است
گرمی آتش دوزخ خوی خجلت ریزد
بی تو پیش تف این جرعه که در جام من است
چهره افروخته بادت که خوش افروخته ای
شعله ها در بن هر مو که بر اندام من است
ای که گوئی ز چه دل کعبه غم ساخته ای
چکنم طوف بلا گرد در و بام من است
به فسون لب پر شهد تو شیرین نشود
تلخی زهر جفای تو که در کام من است
خبر از عیش کسم نیست همی میدانم
کآتش دل می و غم نقل و بلا جام من است
دوست شد دشمن و این بوالعجبی نیست ز دوست
بوالعجب بخت بد تیره سرانجام من است
عنکبوت غمم اشراق خیال رخ اوست
هیچ دانی تو چه عنقاست که در دام من است
میرداماد : غزلیات
شماره ۱۴ - این زمینی ست که جولانگاه جانان بوده ست
این زمینی ست که جولانگاه جانان بوده ست
در تن از جلوه ی جانان منش جان بوده است
این زمینی ست که از نور جمال ورخ دوست
آفتابش خجل از ریگ بیابان بوده است
این مدینه ست همانا که حریم حرمش
کعبه ی حاجت این گنبد گردان بوده است
این زمینی ست که از غیرت خاک چمنش
آتش اندر جگر چشمه ی حیوان بوده است
این زمین داوری کشور امکان کرده ست
این زمین سجده گه روضه ی رضوان بوده است
بارها پیش درش چرخ برین برده نماز
بارها عقل کلش نایب و دربان بوده است
اندرین کوی گرد است که چون نور بصر
خانه افروز جلیدیه ی امکان بوده است
ابر تا بر سر او سایه فکن گشته زشرم
زیرسیلاب عرق غرقه ی طوفان بوده است
خجلت از ذره ی خاک حرمش برده سحاب
گر همه مهر و مهش قطره ی باران بوده است
در تن از جلوه ی جانان منش جان بوده است
این زمینی ست که از نور جمال ورخ دوست
آفتابش خجل از ریگ بیابان بوده است
این مدینه ست همانا که حریم حرمش
کعبه ی حاجت این گنبد گردان بوده است
این زمینی ست که از غیرت خاک چمنش
آتش اندر جگر چشمه ی حیوان بوده است
این زمین داوری کشور امکان کرده ست
این زمین سجده گه روضه ی رضوان بوده است
بارها پیش درش چرخ برین برده نماز
بارها عقل کلش نایب و دربان بوده است
اندرین کوی گرد است که چون نور بصر
خانه افروز جلیدیه ی امکان بوده است
ابر تا بر سر او سایه فکن گشته زشرم
زیرسیلاب عرق غرقه ی طوفان بوده است
خجلت از ذره ی خاک حرمش برده سحاب
گر همه مهر و مهش قطره ی باران بوده است
میرداماد : غزلیات
شماره ۲۰ - کو سری کش سر فتراک تو یکچند نداشت
کو سری کش سر فتراک تو یکچند نداشت
یا دلی کش شکن زلف تو در بند نداشت
دلم از بهر تو پیوند دو عالم بگسست
سر موئی سر زلفت سر پیوند نداشت
جز ز جوی غم عشقت دل من آب نخورد
چکنم در دو جهان حسن تو مانند نداشت
همه بر ساده دلی های دلم می خندند
ای عجب شهد لبت هیچ شکر خندند نداشت
دامن دیده همی داشت ز نادانی دل
کز بهار همدان دامن الوند نداشت
دلم از دولت عشق تو سلیمانی کرد
قدر یک مورچه در کوی تو هرچند نداشت
گفته بودی بخدا خون دلت خواهم ریخت
خون افسرده من اینهمه سوگند نداشت
علم و فضل و شرف و قدر دو عالم اشراق
داشت اینها همه لیکن دل خرسند نداشت
یا دلی کش شکن زلف تو در بند نداشت
دلم از بهر تو پیوند دو عالم بگسست
سر موئی سر زلفت سر پیوند نداشت
جز ز جوی غم عشقت دل من آب نخورد
چکنم در دو جهان حسن تو مانند نداشت
همه بر ساده دلی های دلم می خندند
ای عجب شهد لبت هیچ شکر خندند نداشت
دامن دیده همی داشت ز نادانی دل
کز بهار همدان دامن الوند نداشت
دلم از دولت عشق تو سلیمانی کرد
قدر یک مورچه در کوی تو هرچند نداشت
گفته بودی بخدا خون دلت خواهم ریخت
خون افسرده من اینهمه سوگند نداشت
علم و فضل و شرف و قدر دو عالم اشراق
داشت اینها همه لیکن دل خرسند نداشت
میرداماد : غزلیات
شماره ۲۲ - آفت تقوی ما جلوه کنان می آید
آفت تقوی ما جلوه کنان می آید
خوش شراری به سر خرمن جان می آید
عمرها رفت پس از سوختن ما و هنوز
بوی مهر تو ز خاکسترمان می آید
روزی از دیده گذشتی تو و خون از مژه ام
آمد و عمر به سر رفت و همان می آید
سر مژگان تو گردم که به یادش همه شب
مژه در دیده من نوک سنان می آید
گریه زینسان نبود تلخ همانا امشب
جای خوناب دل از دیده روان می آید
دل به عشق تو سپردم به امانت لیکن
باورم نیست که دیگر به میان می آید
آب این بحر همه آتش سوزان کشتی
کی به افسون معلم به کران می آید
چند گوئی مکش از جور من اشراق نفس
شعله چون در کسی افتد به فغان می آید
خوش شراری به سر خرمن جان می آید
عمرها رفت پس از سوختن ما و هنوز
بوی مهر تو ز خاکسترمان می آید
روزی از دیده گذشتی تو و خون از مژه ام
آمد و عمر به سر رفت و همان می آید
سر مژگان تو گردم که به یادش همه شب
مژه در دیده من نوک سنان می آید
گریه زینسان نبود تلخ همانا امشب
جای خوناب دل از دیده روان می آید
دل به عشق تو سپردم به امانت لیکن
باورم نیست که دیگر به میان می آید
آب این بحر همه آتش سوزان کشتی
کی به افسون معلم به کران می آید
چند گوئی مکش از جور من اشراق نفس
شعله چون در کسی افتد به فغان می آید
میرداماد : اشعار عربی
شمارهٔ ۷ - توجه به مشهد مقدس
طارت المهجه شوقا بجنان الطرب
لثمت سده مولی بشفاه الادب
افق الوصل بدا اذ ومض البرق وقد
رفض القلب سوی منیه تلک القبب
نحو اوج لسماء قصد القلب هوی
ولقد ساعدنی الدهر فیا من عجب
اصدقائی انا هذا و حبیبی و اری
روضه الوصل و لم تخش غواشی الحجب
انا فی مشهد مولای بطوس انا ذا
ساکب الدمع بعین ورثت من سحب
لاتسل عن نصل الهجر فکم فی کبدی
من ثغور ثغرت فیه و کم من ثقب
کنت لا اعرف هاتین اء عینای هما
ام کؤس ملئت من دم بنت العنب
بکره الوصل اتتنی قصصنا قصصا
من هموم لعبت بی بلیال الکرب
قال لی قلبک لم یرثو من نار هوی
قلت دعنی انا مادمت بهاذا الوصب
لثمت سده مولی بشفاه الادب
افق الوصل بدا اذ ومض البرق وقد
رفض القلب سوی منیه تلک القبب
نحو اوج لسماء قصد القلب هوی
ولقد ساعدنی الدهر فیا من عجب
اصدقائی انا هذا و حبیبی و اری
روضه الوصل و لم تخش غواشی الحجب
انا فی مشهد مولای بطوس انا ذا
ساکب الدمع بعین ورثت من سحب
لاتسل عن نصل الهجر فکم فی کبدی
من ثغور ثغرت فیه و کم من ثقب
کنت لا اعرف هاتین اء عینای هما
ام کؤس ملئت من دم بنت العنب
بکره الوصل اتتنی قصصنا قصصا
من هموم لعبت بی بلیال الکرب
قال لی قلبک لم یرثو من نار هوی
قلت دعنی انا مادمت بهاذا الوصب
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۲۲۲ - پر تماشا مکن آیینه که حیران نشوی
پر تماشا مکن آیینه که حیران نشوی
زلف بر خویش میفشان که پریشان نشوی
گر نیابی مزه درد دل افسرده مشو
کوش تا شیفته طره درمان نشوی
ذوق غم دیگر و بازیچه فروشی دگرست
خندهافشان چو گل از چاک گریبان نشوی
کرم تیغ محبت ز شمار افزونست
جان مده تا ز گل زخم گلستان نشوی
دیدن کعبه فصیحی اگرت مقصودست
همره قافله خانهپرستان نشوی
زلف بر خویش میفشان که پریشان نشوی
گر نیابی مزه درد دل افسرده مشو
کوش تا شیفته طره درمان نشوی
ذوق غم دیگر و بازیچه فروشی دگرست
خندهافشان چو گل از چاک گریبان نشوی
کرم تیغ محبت ز شمار افزونست
جان مده تا ز گل زخم گلستان نشوی
دیدن کعبه فصیحی اگرت مقصودست
همره قافله خانهپرستان نشوی
صفی علیشاه : غزلیات
شماره ۸ - دلبر امروز کمربست و بقامت برخاست
دلبر امروز کمربست و بقامت برخاست
مست از خانه برون رفت و قیامت برخاست
سرو ننشست دگر گرچه بگل ماند ز شرم
بتماشای تو ز آندم که بقامت برخاست
آنکه در سایه بالای تو بنشست بخاک
از لحد رقصکنان گاه اقامت برخاست
شمع راز غم عشقت بزبان گفت که سخت
برسرش شلعه غیرت بغرامت برخاست
ایمن از فتنه ایام نگشت آنکه بخواب
چشم مخمور ترا دید و سلامت برخاست
زین که از حسن تو شد غافل و دل باخت بگل
در چمن ناله بلبل بندامت برخاست
باده نوشان همه از لعل تو رفتند زهوش
زان میان عیسی مریم بکرامت برخاست
غنچه را باد صبا پیرهن از رشک درید
زانکه در پیش دهانت بعلامت برخاست
دلق آلوده صفی ز آب خرابات بشوی
چیست پرهیز که زاهد بملامت برخاست
مست از خانه برون رفت و قیامت برخاست
سرو ننشست دگر گرچه بگل ماند ز شرم
بتماشای تو ز آندم که بقامت برخاست
آنکه در سایه بالای تو بنشست بخاک
از لحد رقصکنان گاه اقامت برخاست
شمع راز غم عشقت بزبان گفت که سخت
برسرش شلعه غیرت بغرامت برخاست
ایمن از فتنه ایام نگشت آنکه بخواب
چشم مخمور ترا دید و سلامت برخاست
زین که از حسن تو شد غافل و دل باخت بگل
در چمن ناله بلبل بندامت برخاست
باده نوشان همه از لعل تو رفتند زهوش
زان میان عیسی مریم بکرامت برخاست
غنچه را باد صبا پیرهن از رشک درید
زانکه در پیش دهانت بعلامت برخاست
دلق آلوده صفی ز آب خرابات بشوی
چیست پرهیز که زاهد بملامت برخاست
صفی علیشاه : غزلیات
شماره ۱۴ - تا تماشای قیام تو بقامت کردند
تا تماشای قیام تو بقامت کردند
عاشقان بر سر کوی تو قیامت کردند
با کمانداری ابروی تو عشاق بجاست
سینه راگر سپر تیر ملامت کردند
خوب شد کاهل دل از خانقه آزاد شدند
خوبتر آنکه بمیخانه اقامت کردند
اَندو زلف سیه از یک گله در شب هجر
اشک داند که چه با دل بغرامت کردند
سحر یا معجزه در کشتن ما چشم و لبت
هر دو دادند بهم دست و کرامت کردند
چشم بیمار تو دانند کراکرده خراب
دردمندان که ز دل ترک سلامت کردند
هر که وصف تو شنید از دو جهان جمله گذشت
زاهدان گر نگذاشتند لئآمت کردند
خورده بینان بجز از حرف و سخن هیچ نبود
گر که تعیین دهانت بعلامت کردند
بیحضور تو از آن عمر که رفت اهل نظر
خاکها بر سر از اندوه و ندامت کردند
ای صفی خرقه ارشاد به میخانه مبر
کاندر آنجا حذر از دلق امامت کردند
عاشقان بر سر کوی تو قیامت کردند
با کمانداری ابروی تو عشاق بجاست
سینه راگر سپر تیر ملامت کردند
خوب شد کاهل دل از خانقه آزاد شدند
خوبتر آنکه بمیخانه اقامت کردند
اَندو زلف سیه از یک گله در شب هجر
اشک داند که چه با دل بغرامت کردند
سحر یا معجزه در کشتن ما چشم و لبت
هر دو دادند بهم دست و کرامت کردند
چشم بیمار تو دانند کراکرده خراب
دردمندان که ز دل ترک سلامت کردند
هر که وصف تو شنید از دو جهان جمله گذشت
زاهدان گر نگذاشتند لئآمت کردند
خورده بینان بجز از حرف و سخن هیچ نبود
گر که تعیین دهانت بعلامت کردند
بیحضور تو از آن عمر که رفت اهل نظر
خاکها بر سر از اندوه و ندامت کردند
ای صفی خرقه ارشاد به میخانه مبر
کاندر آنجا حذر از دلق امامت کردند
صفی علیشاه : غزلیات
شماره ۱۵ - دل طلبکار وصال ار ز تو در کوی تو بود
دل طلبکار وصال ار ز تو در کوی تو بود
غافل از حال خود و بیخبر از خوی تو بود
دل عجب نیست که سر گشته بچوگان تو گشت
داشت یاد اینکه بمیدان ازل گوی تو بود
عشق بست ارکه دو عالم همه راگردون و دست
در کمندش اثر از قوت بازوی تو بود
ساغر آنکس که بمیخانه زمینای تو زد
مست و مبهوت مدام از می و مینوی تو بود
حاصل کون و مکان نیست بجز عشق تو هیچ
چون یکی کون و مکان پرتوی از روی تو بود
پیشتر ز آنکه شد از غلغله عشق تو پر
اندر این گنبد پیروزه هیاهوی تو بود
غافل از حال خود و بیخبر از خوی تو بود
دل عجب نیست که سر گشته بچوگان تو گشت
داشت یاد اینکه بمیدان ازل گوی تو بود
عشق بست ارکه دو عالم همه راگردون و دست
در کمندش اثر از قوت بازوی تو بود
ساغر آنکس که بمیخانه زمینای تو زد
مست و مبهوت مدام از می و مینوی تو بود
حاصل کون و مکان نیست بجز عشق تو هیچ
چون یکی کون و مکان پرتوی از روی تو بود
پیشتر ز آنکه شد از غلغله عشق تو پر
اندر این گنبد پیروزه هیاهوی تو بود
صفی علیشاه : غزلیات
شماره ۱۷ - دل غمدیده به تنهائی هجران خو کرد
دل غمدیده به تنهائی هجران خو کرد
تکیه بر زلف تو و باد و جهان یکرو کرد
گفتم آنروز که دل نکته ز خال تو شنید
رخنه در کار مسلمانیم این هندو کرد
چه عجب گر شب عاشق بغلط گشت سحر
زان دو رنگی که بنا گوش تو در گیسو کرد
نیست جای گله در زلف توأم یکسر مو
کآنچه کرد او بسیه روزی ما نیکو کرد
همسری چون سر شوریده بعشق تو نیافت
شرح سودای غمت را همه بازانو کرد
عقل باریک بسی گشت و میان تو ندید
دیده حس بخطا رفت که فهم از مو کرد
دل تنگم ز دهان تو نشان هیچ نیافت
خورده کم گیر که اندیشه موهوم او کرد
دارد افسون مسیحالب جانبخش تو لیک
حمل این معجزه را چشم تو بر جادو کرد
عجب آن نیست که زلف تو ز دل دست ببرد
عجب آنست که با زلف تو دل بازو کرد
دوش میرفتی و ماه رخت از روزن جان
پرتو افکن شد و ویرانه ما مینو کرد
نیک طرزیست که آیدرمت از مردم شهر
زان قیاس نگهت بیبصر از آهو کرد
قامت سرو تو زاندم که روان گشت بچشم
آبیارم نتوان فرق کنار از جو کرد
گر چه مژگان تو در فتنه صف آراست ولی
کارپردازی چشمت همه را ابرو کرد
تا چه دردی بدل از سنبلت ای غالیه موست
گشت دیوانه طبیبی که دهانم بو کرد
روزها رفت ز پهلوی صفی دجله چشم
جرم یک شب که تمنای تو در پهلو کرد
تکیه بر زلف تو و باد و جهان یکرو کرد
گفتم آنروز که دل نکته ز خال تو شنید
رخنه در کار مسلمانیم این هندو کرد
چه عجب گر شب عاشق بغلط گشت سحر
زان دو رنگی که بنا گوش تو در گیسو کرد
نیست جای گله در زلف توأم یکسر مو
کآنچه کرد او بسیه روزی ما نیکو کرد
همسری چون سر شوریده بعشق تو نیافت
شرح سودای غمت را همه بازانو کرد
عقل باریک بسی گشت و میان تو ندید
دیده حس بخطا رفت که فهم از مو کرد
دل تنگم ز دهان تو نشان هیچ نیافت
خورده کم گیر که اندیشه موهوم او کرد
دارد افسون مسیحالب جانبخش تو لیک
حمل این معجزه را چشم تو بر جادو کرد
عجب آن نیست که زلف تو ز دل دست ببرد
عجب آنست که با زلف تو دل بازو کرد
دوش میرفتی و ماه رخت از روزن جان
پرتو افکن شد و ویرانه ما مینو کرد
نیک طرزیست که آیدرمت از مردم شهر
زان قیاس نگهت بیبصر از آهو کرد
قامت سرو تو زاندم که روان گشت بچشم
آبیارم نتوان فرق کنار از جو کرد
گر چه مژگان تو در فتنه صف آراست ولی
کارپردازی چشمت همه را ابرو کرد
تا چه دردی بدل از سنبلت ای غالیه موست
گشت دیوانه طبیبی که دهانم بو کرد
روزها رفت ز پهلوی صفی دجله چشم
جرم یک شب که تمنای تو در پهلو کرد
صفی علیشاه : غزلیات
شماره ۲۵ - رفت دلدار و غمش در دل غمخوار بماند
رفت دلدار و غمش در دل غمخوار بماند
و ز قفایش نگران دیده خونبار بماند
بشفاخانه لعل تو رسید ار چه و لیک
دل ز چشمت اثری داشت که بیمار بماند
آن امیدی که بخوابت نگرد دیده نداشت
ور شبی داشت هم از چشم تو بیدار بماند
جان ما گر چه بمقدار بهای تو نبود
بر سر دست گرفتیم و خریدار بماند
دل و دین در خم گیسوی بتی رفت که رفت
خرقه و سبحه بجام می و زنار بماند
راز عشق تو که از خلق نهان میکردم
گشت افسانه و بر هر سربازار بماند
بندها را همه دل پازد و چون باد گذشت
جز به بند تو که افتاد و گرفتار بماند
خانه دل زغمت زیر و زبر گشت و در آن
نیست جز نقش تو چیزی که بدیوار بماند
ما نه مستیم به تنها که یکی در همه شهر
ناظری نیست که با چشم تو هشیار بماند
داشت عذری که نرفته است ز کوی تو صفی
رفتش از پیش چنان پا که ز رفتار بماند
و ز قفایش نگران دیده خونبار بماند
بشفاخانه لعل تو رسید ار چه و لیک
دل ز چشمت اثری داشت که بیمار بماند
آن امیدی که بخوابت نگرد دیده نداشت
ور شبی داشت هم از چشم تو بیدار بماند
جان ما گر چه بمقدار بهای تو نبود
بر سر دست گرفتیم و خریدار بماند
دل و دین در خم گیسوی بتی رفت که رفت
خرقه و سبحه بجام می و زنار بماند
راز عشق تو که از خلق نهان میکردم
گشت افسانه و بر هر سربازار بماند
بندها را همه دل پازد و چون باد گذشت
جز به بند تو که افتاد و گرفتار بماند
خانه دل زغمت زیر و زبر گشت و در آن
نیست جز نقش تو چیزی که بدیوار بماند
ما نه مستیم به تنها که یکی در همه شهر
ناظری نیست که با چشم تو هشیار بماند
داشت عذری که نرفته است ز کوی تو صفی
رفتش از پیش چنان پا که ز رفتار بماند
صفی علیشاه : غزلیات
شماره ۲۷ - شاهدی کاهل نظر عشق جمالش دارند
شاهدی کاهل نظر عشق جمالش دارند
دل به جا باشد اگر محو مثالش دارند
حسن او را همه دستی ز ارادت به دعاست
نی که اندیشه ز آسیب زوالش دارند
غیر مثلش که در اندیشه بود فرض محال
ممکنی نیست که در حکم محالش دارند
لب گشاید چو پی حل معما به سخن
اهل معنی عجب از حسن مقالش دارند
ناصح از عقل مگو کاین شتر از مستی عشق
رفته زان کار که در قید عقالش دارند
دل صفی بست به گیسوی تو چون اول عشق
بیم سرگشتگی افزون ز مآلش دارند
نکته دانان ره من یک تنه دانند که بست
زان به تاراج دل اندیشه ز خالش دارند
دل به جا باشد اگر محو مثالش دارند
حسن او را همه دستی ز ارادت به دعاست
نی که اندیشه ز آسیب زوالش دارند
غیر مثلش که در اندیشه بود فرض محال
ممکنی نیست که در حکم محالش دارند
لب گشاید چو پی حل معما به سخن
اهل معنی عجب از حسن مقالش دارند
ناصح از عقل مگو کاین شتر از مستی عشق
رفته زان کار که در قید عقالش دارند
دل صفی بست به گیسوی تو چون اول عشق
بیم سرگشتگی افزون ز مآلش دارند
نکته دانان ره من یک تنه دانند که بست
زان به تاراج دل اندیشه ز خالش دارند
صفی علیشاه : غزلیات
شماره ۵۳ - در طواف حرمم گفت به گوش آگاهی
در طواف حرمم گفت به گوش آگاهی
حلقه ی میکده را هم به ادب زن گاهی
بینی از مروه ی میخانه صفای رخ دوست
گر کنی سعی و در آن حلقه بیابی راهی
نیست در صومعه سودی به خرابات گرای
قلب خود نقد کن از صحبت صاحب جاهی
عرفاتیست در دوست که عشاق رسند
اندران کوی نه هر بیخبری خودخواهی
همت پیر مغان بین که ز رندان همه عیب
دید و پوشید و در اکرام نکرد اکراهی
جو ز عشاق کرم زاهد بیچاره گداست
به کف آور گهر از مخزن شاهنشاهی
هیچ سائل ز در میکده محروم نرفت
به کجا کرد توان رو ز چنین درگاهی
خوشه از خرمن صاحب کرمی بر که بقدر
پیش او حاصل کونین کمست از کاهی
یوسف مصر معانی توئی آخر ز چه روی
میکنی عمر گرانمایه تلف در چاهی
روز خود بی می و معشوق مکن شب همه عمر
خردسال است که یک هفته بود بیماهی
قدمی هم به صفا بر در میخانه گذار
تا مگر دست تو گیرند صفی اللهی
حلقه ی میکده را هم به ادب زن گاهی
بینی از مروه ی میخانه صفای رخ دوست
گر کنی سعی و در آن حلقه بیابی راهی
نیست در صومعه سودی به خرابات گرای
قلب خود نقد کن از صحبت صاحب جاهی
عرفاتیست در دوست که عشاق رسند
اندران کوی نه هر بیخبری خودخواهی
همت پیر مغان بین که ز رندان همه عیب
دید و پوشید و در اکرام نکرد اکراهی
جو ز عشاق کرم زاهد بیچاره گداست
به کف آور گهر از مخزن شاهنشاهی
هیچ سائل ز در میکده محروم نرفت
به کجا کرد توان رو ز چنین درگاهی
خوشه از خرمن صاحب کرمی بر که بقدر
پیش او حاصل کونین کمست از کاهی
یوسف مصر معانی توئی آخر ز چه روی
میکنی عمر گرانمایه تلف در چاهی
روز خود بی می و معشوق مکن شب همه عمر
خردسال است که یک هفته بود بیماهی
قدمی هم به صفا بر در میخانه گذار
تا مگر دست تو گیرند صفی اللهی
صفی علیشاه : قصاید
شماره ۸ - نفس گردیده جری جرم فزون طاعت کم
نفس گردیده جری جرم فزون طاعت کم
بسته راه از همه سو جز بخداوند کرم
آنکه با فضل وی آثام نماند به جهان
آنکه با عفو وی اجرام نیابد بقلم
آنکه مهرش شده بر زهر حوادث تریاق
آنکه نامش شده بر زخم سوانح مرهم
گشت مردود ره از ترک رضایش ابلیس
گشت منظور حق از یمن ولایش آدم
رجس برخاست چو او بد متنفر ز حرام
بت بر افتاد چو او شد متولد بحرم
هر چه جز ذکر وی افسانه بود در گیتی
هر چه جز مدح وی ار جوفه بود در عالم
مدح آن دارد کش نیست در اوصاف همال
پاک ز اغراق واراجیف و اکاذیب و ستم
نیست آنگونه که در مدحت او هیچ اغراق
ناید اغراق مرا هم بزبان و بقلم
سخنی کان نه زافراط و ز تفریط عری است
راستی نزد خرد نیست بمعنی محکم
سخن انگونه سرایم که در آیین خواص
هست مقرون همه برصحت و برهان حکم
خفت برجای رسول مدنی در شب غار
فارغ از یار و عدو بی طرف از شادی و غم
رفت در مکه و خود سوره بحج برد و بخواند
وانکه او را همه خونی ز خداوند وخدم
روز میدان بروش سیل و بسختی چون کوه
بی ز اندیشه که خصم است مگس یا رستم
کند با قوت سرپنجه در ارحصن یهود
چون بخیر ز پی فتح برافراخت علم
مشکلی در کف عزمش به نبودی مشکل
نکته در ره فکرش به نماندی مبهم
دانی ار قامت اسلام شد از تیغ که راست
یا که در جنگ ز شمشیر نکرد ابرو خم
یا که بر کند ز طاق حرم اوضاع بتان
یا که زد کوکبه فارس یلیل بر هم
خالق از خلق شناسی و علی را زدنی
یار از غیر کنی فرق و صمد را زصنم
بخدا شرک نیاورد بیک چشم زدن
بود خاص این صفت او را بخداوند قسم
زآنکه بشناخته بد هستی خود را که جز او
نیست موجودی و جز ذات وجود است عدم
داد بر سائل انگشتر و این بود نشان
که بر او ختم بود جود و سخا فضل و همم
حلقه هستی از انگشت بر آورد که گشت
همچو یک حلقه بر ادوار ولایت خاتم
من نگویم بود از خلق جهان او بهتر
ز آنکه در وصف تناسب ز شروط است اقدام
کس نگوید که بود آینه اصفی ز سفال
همچنین لولو و یاقوت به از ترب و کلم
نیستند ایندو ز یک جنس که گوئی باشد
گوهر از خربزه به یا که حریر از شلغم
گفته آن عالم اسرار که نبود یکسان
آنکه میداند و آنکس که نداند با هم
نیست یعنی اسدالله مساوی با کس
کو شد اندر عمل و علم در آفاق علم
بجهان نامده یک مرد که اوصاف نکو
جمله ظاهر شود از وی ز عرب تا بعجم
بر سر حرف نخستین روم ای آنکه بود
عقلا در وصف تو مبهوت زبانها ابکم
شصت افزون شدم از عمر گرانمایه و نیست
در کف اندر ره فقرم بجز افسوس و ندم
اندران بزم که پیران همه جمعند مرا
دارم امید که شرمنده نسازی و دژم
توئی آن حیدر غیرتکش دریا دل راد
که بود کون و مکانت چو یکی قطره زیم
پیش دریاچه بود قطره که گیرد بروی
یا ثواب و گنهش چیست اقل یا اعظم
بزنا پیش تو دادند شهادت مردم
ستر فرمودی و گشتی ز گواهان درهم
نیست اینها عجب از خلق کریم تو که هست
درج در حوصلهات ما خلق از نور و ظلم
ما بخوان تو نشستیم و کریمان نکنند
رد مهمان بود ار چند بد از خوان نعم
باشد اینهم که نگارد قلم از طبع فضول
ورنه اکرام تو بر بربنده بلوح است رقم
تو نه آنگونه کریمی و نه آنگونه همیم
که بگویند بد از حاتم طائی اکرم
جز تو کس را بجهان هیچ نخواندی ذیجود
داند ارکس چه بود رسم کرم شرط همم
گشت چون فقر صفی از حرکاتت معمور
باد هم جان صفی از برکاتت خرم
بسته راه از همه سو جز بخداوند کرم
آنکه با فضل وی آثام نماند به جهان
آنکه با عفو وی اجرام نیابد بقلم
آنکه مهرش شده بر زهر حوادث تریاق
آنکه نامش شده بر زخم سوانح مرهم
گشت مردود ره از ترک رضایش ابلیس
گشت منظور حق از یمن ولایش آدم
رجس برخاست چو او بد متنفر ز حرام
بت بر افتاد چو او شد متولد بحرم
هر چه جز ذکر وی افسانه بود در گیتی
هر چه جز مدح وی ار جوفه بود در عالم
مدح آن دارد کش نیست در اوصاف همال
پاک ز اغراق واراجیف و اکاذیب و ستم
نیست آنگونه که در مدحت او هیچ اغراق
ناید اغراق مرا هم بزبان و بقلم
سخنی کان نه زافراط و ز تفریط عری است
راستی نزد خرد نیست بمعنی محکم
سخن انگونه سرایم که در آیین خواص
هست مقرون همه برصحت و برهان حکم
خفت برجای رسول مدنی در شب غار
فارغ از یار و عدو بی طرف از شادی و غم
رفت در مکه و خود سوره بحج برد و بخواند
وانکه او را همه خونی ز خداوند وخدم
روز میدان بروش سیل و بسختی چون کوه
بی ز اندیشه که خصم است مگس یا رستم
کند با قوت سرپنجه در ارحصن یهود
چون بخیر ز پی فتح برافراخت علم
مشکلی در کف عزمش به نبودی مشکل
نکته در ره فکرش به نماندی مبهم
دانی ار قامت اسلام شد از تیغ که راست
یا که در جنگ ز شمشیر نکرد ابرو خم
یا که بر کند ز طاق حرم اوضاع بتان
یا که زد کوکبه فارس یلیل بر هم
خالق از خلق شناسی و علی را زدنی
یار از غیر کنی فرق و صمد را زصنم
بخدا شرک نیاورد بیک چشم زدن
بود خاص این صفت او را بخداوند قسم
زآنکه بشناخته بد هستی خود را که جز او
نیست موجودی و جز ذات وجود است عدم
داد بر سائل انگشتر و این بود نشان
که بر او ختم بود جود و سخا فضل و همم
حلقه هستی از انگشت بر آورد که گشت
همچو یک حلقه بر ادوار ولایت خاتم
من نگویم بود از خلق جهان او بهتر
ز آنکه در وصف تناسب ز شروط است اقدام
کس نگوید که بود آینه اصفی ز سفال
همچنین لولو و یاقوت به از ترب و کلم
نیستند ایندو ز یک جنس که گوئی باشد
گوهر از خربزه به یا که حریر از شلغم
گفته آن عالم اسرار که نبود یکسان
آنکه میداند و آنکس که نداند با هم
نیست یعنی اسدالله مساوی با کس
کو شد اندر عمل و علم در آفاق علم
بجهان نامده یک مرد که اوصاف نکو
جمله ظاهر شود از وی ز عرب تا بعجم
بر سر حرف نخستین روم ای آنکه بود
عقلا در وصف تو مبهوت زبانها ابکم
شصت افزون شدم از عمر گرانمایه و نیست
در کف اندر ره فقرم بجز افسوس و ندم
اندران بزم که پیران همه جمعند مرا
دارم امید که شرمنده نسازی و دژم
توئی آن حیدر غیرتکش دریا دل راد
که بود کون و مکانت چو یکی قطره زیم
پیش دریاچه بود قطره که گیرد بروی
یا ثواب و گنهش چیست اقل یا اعظم
بزنا پیش تو دادند شهادت مردم
ستر فرمودی و گشتی ز گواهان درهم
نیست اینها عجب از خلق کریم تو که هست
درج در حوصلهات ما خلق از نور و ظلم
ما بخوان تو نشستیم و کریمان نکنند
رد مهمان بود ار چند بد از خوان نعم
باشد اینهم که نگارد قلم از طبع فضول
ورنه اکرام تو بر بربنده بلوح است رقم
تو نه آنگونه کریمی و نه آنگونه همیم
که بگویند بد از حاتم طائی اکرم
جز تو کس را بجهان هیچ نخواندی ذیجود
داند ارکس چه بود رسم کرم شرط همم
گشت چون فقر صفی از حرکاتت معمور
باد هم جان صفی از برکاتت خرم
صفی علیشاه : مسمطات
شماره ۷ - تو کئی کز عقب پردهکشی این همه سر
تو کئی کز عقب پردهکشی این همه سر
تا به بینی که بود خفته که بیدار اندر
همه چون خفتند آئی بسرا باز دگر
همچو در چشم که خواب آید ونشاه در سر
هیچ بس چابک و جلدی به نیائی بنظر
قفلها را همه بگشائی بیمیخ و تبر
ببری هر چه بتاریکیت افتد در چنگ
نگذاری ز پی پا و سری کفش و کلاه
همه بربائی و چون باد روی از درگاه
راه بینان دو هزار ار بگمارند براه
کس نه بیند اثر گام ترا بر ناگاه
وربه بینندت بر چرخ روی گردی ماه
نیمه شب دزدی چون روز شود شاهنشاه
دزد را سربری از دار نمائی آونگ
شب چو شد باز دراندازی بر بام کمند
بکمندت نبود حاجت و بر بند ار چند
پیش پای تو چو خواهی که در آئی بگزند
متساویست در کوته و گردون بلند
نهر برکندن سقف و در و ببریدن بند
نه ترا خنجر باید نه کلید و نه کلند
همه را سازی بیآلت و اسباب دبنگ
روشنی دزدی از روز و سیاهی از شب
نشاه از باده و رنگ از گل و سرخی از لب
نیست معلوم که مینشاه نداد از چه سبب
رنگ و بو از چه ز گل رفت و فروغ از کوکب
کسی گمان بر تو بدینسان نبرد نیست ادب
شاه لشکرکش و طرار بس اینست عجب
که ز گنج و سپهش روی زمین باشد تنگ
و از مونی بود این تا که نمائی بعیان
که بکاری نبرد دست کس از من آسان
چونکه در رزم صفآرائی و آئی بمیان
نیست حاجت که دهی از پی غارت فرمان
زنده برجا بنماند یکت اندر میدان
رفته بینی دل و دین جمله بیاد و سر و جان
نفری نیست که بر صلح گراید یا جنگ
چونکه بنشینی در بزم و بری دست بمی
میبرد حسرت از آن رزم روان جم و کی
ملک افسوس خورد کز چه بشر نبود وی
تا که آید بزمین صومعه گیرد در ری
اندران صومعه یک عمر نشیند تا کی
راه در بزم تو یابد غم دل سازد طی
تا که بیند بعبورت سحری مست وملنگ
در همه علم و زبان در همه آداب وفنون
کاملی و ز همه در صنعت و حکمت افزون
لب گشائی چو بتحقیق شفا و قانون
دست حیرت گزد از حسن بیانت افلاطون
از تو آموزد اگر سر تصوف ذوالنون
عجبی نیست که دانی همه چیز از چه و چون
از الهیات تا سحر و فسون و نیرنگ
هر کتابی که بعالم بود از روی عدد
همه ار خوانی از بر چو الفبا و ابجد
ورق و صفحه وسطرس بتو ظاهر بسند
وآنچه دارد زبر و زیر و دگر نقطه و مد
چون بنطق آئی سازی بنظر حل عقد
صعب و آسان همه یکسان برد از هوش خرد
عقل و علم همه در عرصه تحقیقت لنگ
عقل اینها همه در دلبری آن غیرت حور
برده گوئی گرو از هر که بخوبی مشهور
دل هر کس برداز عشق چو نزدیک و چه دور
چشم گر بر نگشائی سوی او بر دستور
که دل و دین به نگهداری از و گاه عبور
ناگهان یابی در سینه شرر در سر شور
دل برفتن نه بقصد تو نماید آهنگ
خواب و بیداری یکسان بودش در آداب
میبرد دل ز بر خلق چه بیدار و چه خواب
گر بود خواب بخواب آیدش از کشف حجاب
همچو ملک است تو گوئی ملکوتش به ایاب
دل بیدار بجلدی برد انسان که عقاب
صید گنجشک کند طره چو آرد در تاب
یا دهان بازنماید ز پی طعمه نهنگ
روزکی رفت پی دیدن شخصی زرجال
من و یاران دو سه چون سایه و را از دنبال
اندران بزم در آمد نفری ز اهل ضلال
کرد انکار کلامی زوی از سوء خصال
گفت آرید کتاب از پی اثبات مقال
بر سر صفحه چو بگشود کتاب اندر حال
بود مطلب نه ورق زدنه در آن کرد درنگ
بر عنادش همه بستند کمر ز اهل طریق
او نفرمود بر اینگونه خصومت تصدیق
گفت من شاه دوکونم نشوم عبد فریق
دریم رحمت من خلق دو کونند غریق
گردوایی کند اظهار غرض بهر علیق
یا که خامی فکند خشت بدریای عمیق
یا سفیهی بشکست فلک اندازد سنگ
تا به بینی که بود خفته که بیدار اندر
همه چون خفتند آئی بسرا باز دگر
همچو در چشم که خواب آید ونشاه در سر
هیچ بس چابک و جلدی به نیائی بنظر
قفلها را همه بگشائی بیمیخ و تبر
ببری هر چه بتاریکیت افتد در چنگ
نگذاری ز پی پا و سری کفش و کلاه
همه بربائی و چون باد روی از درگاه
راه بینان دو هزار ار بگمارند براه
کس نه بیند اثر گام ترا بر ناگاه
وربه بینندت بر چرخ روی گردی ماه
نیمه شب دزدی چون روز شود شاهنشاه
دزد را سربری از دار نمائی آونگ
شب چو شد باز دراندازی بر بام کمند
بکمندت نبود حاجت و بر بند ار چند
پیش پای تو چو خواهی که در آئی بگزند
متساویست در کوته و گردون بلند
نهر برکندن سقف و در و ببریدن بند
نه ترا خنجر باید نه کلید و نه کلند
همه را سازی بیآلت و اسباب دبنگ
روشنی دزدی از روز و سیاهی از شب
نشاه از باده و رنگ از گل و سرخی از لب
نیست معلوم که مینشاه نداد از چه سبب
رنگ و بو از چه ز گل رفت و فروغ از کوکب
کسی گمان بر تو بدینسان نبرد نیست ادب
شاه لشکرکش و طرار بس اینست عجب
که ز گنج و سپهش روی زمین باشد تنگ
و از مونی بود این تا که نمائی بعیان
که بکاری نبرد دست کس از من آسان
چونکه در رزم صفآرائی و آئی بمیان
نیست حاجت که دهی از پی غارت فرمان
زنده برجا بنماند یکت اندر میدان
رفته بینی دل و دین جمله بیاد و سر و جان
نفری نیست که بر صلح گراید یا جنگ
چونکه بنشینی در بزم و بری دست بمی
میبرد حسرت از آن رزم روان جم و کی
ملک افسوس خورد کز چه بشر نبود وی
تا که آید بزمین صومعه گیرد در ری
اندران صومعه یک عمر نشیند تا کی
راه در بزم تو یابد غم دل سازد طی
تا که بیند بعبورت سحری مست وملنگ
در همه علم و زبان در همه آداب وفنون
کاملی و ز همه در صنعت و حکمت افزون
لب گشائی چو بتحقیق شفا و قانون
دست حیرت گزد از حسن بیانت افلاطون
از تو آموزد اگر سر تصوف ذوالنون
عجبی نیست که دانی همه چیز از چه و چون
از الهیات تا سحر و فسون و نیرنگ
هر کتابی که بعالم بود از روی عدد
همه ار خوانی از بر چو الفبا و ابجد
ورق و صفحه وسطرس بتو ظاهر بسند
وآنچه دارد زبر و زیر و دگر نقطه و مد
چون بنطق آئی سازی بنظر حل عقد
صعب و آسان همه یکسان برد از هوش خرد
عقل و علم همه در عرصه تحقیقت لنگ
عقل اینها همه در دلبری آن غیرت حور
برده گوئی گرو از هر که بخوبی مشهور
دل هر کس برداز عشق چو نزدیک و چه دور
چشم گر بر نگشائی سوی او بر دستور
که دل و دین به نگهداری از و گاه عبور
ناگهان یابی در سینه شرر در سر شور
دل برفتن نه بقصد تو نماید آهنگ
خواب و بیداری یکسان بودش در آداب
میبرد دل ز بر خلق چه بیدار و چه خواب
گر بود خواب بخواب آیدش از کشف حجاب
همچو ملک است تو گوئی ملکوتش به ایاب
دل بیدار بجلدی برد انسان که عقاب
صید گنجشک کند طره چو آرد در تاب
یا دهان بازنماید ز پی طعمه نهنگ
روزکی رفت پی دیدن شخصی زرجال
من و یاران دو سه چون سایه و را از دنبال
اندران بزم در آمد نفری ز اهل ضلال
کرد انکار کلامی زوی از سوء خصال
گفت آرید کتاب از پی اثبات مقال
بر سر صفحه چو بگشود کتاب اندر حال
بود مطلب نه ورق زدنه در آن کرد درنگ
بر عنادش همه بستند کمر ز اهل طریق
او نفرمود بر اینگونه خصومت تصدیق
گفت من شاه دوکونم نشوم عبد فریق
دریم رحمت من خلق دو کونند غریق
گردوایی کند اظهار غرض بهر علیق
یا که خامی فکند خشت بدریای عمیق
یا سفیهی بشکست فلک اندازد سنگ