تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۱۷۸ - خطش مشک از زنخدان می برآرد
خطش مشک از زنخدان می برآرد
مرا از دل نه از جان می برآرد
خطش خوانا از آن آمد که بی کلک
مداد از لعل خندان می برآرد
مداد آنجا که باشد لوح سیمینش
ز نقره خط چون جان می برآرد
کدامین خط خطا رفت آنچه گفتم
مگر خار از گلستان می برآرد
چنین جایی چه خای خار باشد
که از گل برگ ریحان می برآرد
چه می‌گویم که ریحان خادم اوست
که سنبل از نمکدان می برآرد
چه جای سنبل تاریک روی است
که سبزه زاب حیوان می برآرد
ز سبزه هیچ شیرینی نیاید
نبات از شکرستان می برآرد
نبات آنجا چه وزن آرد ولیکن
زمرد را ز مرجان می برآرد
چه سنجد در چنین موقع زمرد
که مشک از ماه تابان می برآرد
که داند تا به سرسبزی خط او
چه شیرینی ز دیوان می برآرد
به یک دم کافر زلفش به مویی
دمار از صد مسلمان می برآرد
ز سنگ خاره خون، یعنی که یاقوت
به زخم تیر مژگان می برآرد
میان شهر می‌گردد چو خورشید
خروش از چرخ گردان می برآرد
دلم از عشق رویش زیر بر او
نفس دزدیده پنهان می برآرد
چو می‌ترسد ز چشم بد نفس را
نهان از خویشتن زان می برآرد
فرید از دست او صد قصه هر روز
به پیش چشم سلطان می برآرد
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۱۷۹ - خطی کان سرو بالا می‌درآرد
خطی کان سرو بالا می‌درآرد
برای کشتن ما می‌درآرد
به زیبایی گل سرخش به انصاف
خطی سرسبز زیبا می‌درآرد
بگرد روی همچون ماه گویی
هلالی عنبرآسا می‌درآرد
پری رویا کنون منشور حسنت
ز خط سبز طغرا می‌درآرد
ازین پس با تو رنگم در نگیرد
که لعلت رنگ مینا می‌درآرد
هر آن رنگی که پنهان می‌سرشتی
کنون روی تو پیدا می‌درآرد
هر آن کشتی که من بر خشک راندم
کنون چشمم به دریا می‌درآرد
به ترکی هندوی زلف تو هر دم
دلی دیگر ز یغما می‌درآرد
سر زلفت که جان ها دخل دارد
چنین دخلی به تنها می‌درآرد
ولی بر پشتی روی چو ماهت
بسا کس را که از پا می‌درآرد
فرید از دست زلفت کی برد سر
که زلفت سر به غوغا می‌درآرد
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۱۸۳ - فرو رفتم به دریایی که نه پای و نه سر دارد
فرو رفتم به دریایی که نه پای و نه سر دارد
ولی هر قطره‌ای از وی به صد دریا اثر دارد
ز عقل و جان و دین و دل به کلی بی خبر گردد
کسی کز سر این دریا سر مویی خبر دارد
چه گردی گرد این دریا که هر کو مردتر افتد
ازین دریا به هر ساعت تحیر بیشتر دارد
تورا با جان مادرزاد ره نبود درین دریا
کسی این بحر را شاید که او جانی دگر دارد
تو هستی مرد صحرایی نه دریابی نه بشناسی
که با هر یک ازین دریا دل مردان چه سر دارد
ببین تا مرد صاحب دل درین دریا چسان جنبد
که بر راه همه عمری به یک ساعت گذر دارد
تو آن گوهر که در دریا همه اصل اوست کی یابی
چو می‌بینی که این دریا جهانی پر گهر دارد
اگر خواهی که آن گوهر ببینی تو چنان باید
که چون خورشید سر تا پای تو دایم نظر دارد
عجب آن است کین دریا اگرچه جمله آب آمد
ولی از شوق یک قطره زمین لب خشک‌تر دارد
چو شوقش بود بسیاری به آبی نیز غیر خود
ز تو بر ساخت غیر خود تویی غیری اگر دارد
سلامت از چه می‌جویی ملامت به درین دریا
که آن وقت است مرد ایمن که راهی پرخطر دارد
چو از تر دامنی عطار در کنجی است متواری
ندانم کین سخن گفتن ازو کس معتبر دارد
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۱۸۵ - لب تو مردمی دیده دارد
لب تو مردمی دیده دارد
ولی زلف تو سر گردیده دارد
که داند تا سر زلف تو در چین
چه زنگی بچه ناگردیده دارد
چو حسنت می‌نگنجد در جهانی
به جانم چون رهی دزدیده دارد
چو مژه بر سر چشمت نشاند
سر یک مژه هر کو دیده دارد
وصال تو مگر در چین زلف است
که چندین پردهٔ دریده دارد
کنون هر کو به جان وصل تو می‌جست
اگر دارد طمع بریده دارد
از آن شوریده‌ام از پستهٔ تو
که شور او بسی شوریده دارد
خیال روی تو استاد در قلب
ز بهر کین زره پوشیده دارد
اگر آهنگ خون ریزی ندارد
چرا چندین به خون غلطیده دارد
فرید از تو دلی دارد چو بحری
که بحری خون چنین جوشیده دارد
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۱۸۸ - دلی کز عشق جانان جان ندارد
دلی کز عشق جانان جان ندارد
توان گفتن که او ایمان ندارد
درین میدان که یارد گشت یکدم
که کس مردی یک جولان ندارد
شگرفی باید از گنج دو عالم
که جان یک لحظه بی‌جانان ندارد
به آسانی منه در کوی او پای
که رهرو راه را آسان ندارد
چه عشق است این که خود نقصان نگیرد
چه درد است این که خود درمان ندارد
دلم در درد عشق او چنان است
که دل بی درد عشقش جان ندارد
مرو در راه او گر ناتوانی
که دور است این ره و پایان ندارد
اگر قوت نداری دور ازین راه
که کوی عاشقان پیشان ندارد
برو عطار دم درکش که جانان
همه عمرت چنین حیران ندارد
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۱۸۹ - اگر درمان کنم امکان ندارد
اگر درمان کنم امکان ندارد
که درد عشق تو درمان ندارد
ز بحر عشق تو موجی نخیزد
که در هر قطره صد طوفان ندارد
غمت را پاک‌بازی می‌بباید
که صد جان بخشد و یک جان ندارد
به حسن رای خویش اندیشه کردم
به حسن روی تو امکان ندارد
فروگیرد جهان خورشید رویت
اگر زلف تواش پنهان ندارد
فلک گر صوفییی پیروزه‌پوش است
ولی این هست او را کان ندارد
اگرچه در جهان خورشید رویش
به زیبایی خود تاوان ندارد
چو نتواند که چون روی تو باشد
بگو تا خویش سرگردان ندارد
چو طوطی خط تو بر دهانت
کسی بر نقطه صد برهان ندارد
سر زلف تو چون گیرم که بی تو
غمم چون زلف تو پایان ندارد
لبت خونم چرا ریزد به دندان
اگر بر من به خون دندان ندارد
فرید امروز خوش خوان‌تر ز خطت
خطی سرسبز در دیوان ندارد
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۲۱۲ - خطت خورشید را در دامن آورد
خطت خورشید را در دامن آورد
ز مشک ناب خرمن خرمن آورد
چنان خطت برآوردست دستی
که با خورشید و مه در گردن آورد
کله‌دار فلک از عشق خطت
چو گل کرده قبا پیراهن آورد
خط مشکینت جوشی در دل انداخت
لب شیرینت جوشی در من آورد
فلک را عشق تو در گردش انداخت
جهان را شوق تو در شیون آورد
ندانم تا فلک در هیچ دوری
به خوبی تو یک سیمین‌تن آورد
فلک چون هر شبی زلف تو می‌دید
که چندین حلقهٔ مردافکن آورد
ز چشم بد بترسید از کواکب
سر زلف تو را چوبک‌زن آورد
از آن سر رشته گم کردم که رویت
دهانی همچو چشم سوزن آورد
از آن سرگشته دل ماندم که لعلت
گهر سی‌دانه در یک ارزن آورد
ز بهر ذره‌ای وصل تو هر روز
اگر خورشید وجهی روشن آورد
چون آن ذره نیافت از خجلت آن
فرو شد زرد و سر در دامن آورد
دل عطار در وصلت ضمیری
به اسرار سخن آبستن آورد
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۲۱۴ - چو طوطی خط او پر بر آورد
چو طوطی خط او پر بر آورد
جهان حسن در زیر پر آورد
به خوش رنگی رخش عالم برافروخت
ز سرسبزی خطش رنگی بر آورد
لب چون لعلش از چشمم گهر ریخت
بر چون سیمش از رویم زر آورد
گل از شرم رخ او خشک لب گشت
ز خشکی ای عجب دامن تر آورد
دهان تنگ او یارب چه چشمه است
که از خنده به دریا گوهر آورد
سر زلفش شکار دلبری را
هزاران حلقه در یکدیگر آورد
فلک زان چنبری آمد که زلفش
فلک را نیز سر در چنبر آورد
فلک در پای او چون گوی می‌گشت
چو چوگانش به خدمت بر سر آورد
چو شد عطار لالای در او
ز زلفش خادمی را عنبر آورد
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۲۱۸ - خطی سبز از زنخدان می برآورد
خطی سبز از زنخدان می برآورد
مرا از دل نه کز جان می برآورد
خطش خوش خوان از آن آمد که بی کلک
مداد از لعل خندان می برآورد
مداد اینجا چه باشد لوح سیمش
ز نقره خط خوش‌خوان می برآورد
کدامین خط خطا رفت آنچه گفتم
مگر خار از گلستان می برآورد
چنین باغی چه جای خار باشد
که از گلبرگ ریحان می برآورد
چه می‌گویم که ریحان خادم اوست
که سنبل از نمکدان می برآورد
چه جای سنبل تاریک‌روی است
که سبزه زآب حیوان می برآورد
نبات اینجا چه ذوق آرد ولیکن
زمرد را ز مرجان می برآورد
ز سبزه هیچ شیرینی نیاید
نبات از شکرستان می برآورد
چه سنجد در چنین موضع زمرد
که مشک از ماه تابان می برآورد
که داند تا به سرسبزی خط او
چه شیرینی ز دیوان می برآورد
به خون در می‌کشد دامن جهانی
چو او سر از گریبان می برآورد
خدایا داد من بستان ز خطش
که دل از جورش افغان می برآورد
جهانی خلق را مانند عطار
ز اسلام و ز ایمان می برآورد
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۲۲۴ - چو قفل لعل بر درج گهر زد
چو قفل لعل بر درج گهر زد
جهانی خلق را بر یکدگر زد
لب لعلش جهان را برهم انداخت
خط سبزش قضا را بر قدر زد
نبات خط او چون از شکر رست
ز خجلت چون عسل حل شد طبر زد
به رخش حسن چون بر عاشقان تاخت
نیندیشید و لاف لاتذر زد
رخ او تاب در خورشید و مه داد
لب او بانگ بر تنگ شکر زد
چو نقاش ازل از بهر خطش
به سیمین لوح او بیرنگ برزد
چو خط بنوشت گویی نقطهٔ لعل
درونش سی ستاره بر قمر زد
بسی می‌زد به مژگان بر دلم تیر
بدو گفتم که کم زن بیشتر زد
دلم از طره چون زیر و زبر کرد
گره بر طرهٔ زیر و زبر زد
دلم خون کرد تا از پاش بفکند
عقیقی گشت آنگه بر کمر زد
دلم با او چو دستی در کمر کرد
کمربند فلک را دست در زد
فرید او را گزید از هر دو عالم
به یک‌دم آتشی در خشک و تر زد
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۲۳۱ - مرا سودای تو جان می بسوزد
مرا سودای تو جان می بسوزد
چو شمعی زار و گریان می‌بسوزد
غمت چندان که دوزخ سوخت عمری
به یک ساعت دو چندان می‌بسوزد
فکندی آتشم در جان و رفتی
دلم زین درد بر جان می‌بسوزد
رخ تو آتشی دارد که هر دم
چو عودم بر سر آن می‌بسوزد
چو شمعم سر از آن آتش گرفته است
که از سر تا به پایان می‌بسوزد
مکن، دادیم ده کین نیم جانم
ز بیدادی هجران می‌بسوزد
بترس از تیر آه آتشینم
که از گرمیش پیکان می‌بسوزد
من حیران ز عشقت برنگردم
گرم گردون حیران می بسوزد
دم گردون خورد آن کس که هرشب
به دم گردون گردان می‌بسوزد
چو در کار تو عاجز گشت عطار
قلم بشکست و دیوان می‌بسوزد
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۲۵۰ - چو خورشید جمالت جلوه‌گر شد
چو خورشید جمالت جلوه‌گر شد
چو ذره هر دو عالم مختصر شد
ز هر ذره چو صد خورشید می‌تافت
همه عالم به زیر سایه در شد
چو خورشید از رخ تو ذره‌ای یافت
بزد یک نعره وز حلقه به در شد
جهان آشفته و شوریده‌دل گشت
فلک سرگشته و دریوزه‌گر شد
هزاران قرن پوشیده کبودی
ز سر آمد به پا وز پا به سر شد
ازین چندین بگردید او که ناگاه
خبر یافت از تو وز خود بی خبر شد
بسا رستم که اینجا زن‌صفت گشت
بسا مطرب که اینجا نوحه‌گر شد
قدر کاینجا رسید از خویش گم گشت
قضا کانجا رسید اندک قدر شد
بشست از جان و از دل دست جاوید
کسی کو مرد راه این سفر شد
درین ره هر که نعلینی بینداخت
هزاران راهرو را تاج سر شد
ولی چون سر بباخت اول درین راه
ازین نعلین آخر تاجور شد
درین منزل کسی کو پیشتر رفت
به هر گامش تحیر بیشتر شد
عجب کارا که موری می‌نداند
که با عرش معظم در کمر شد
شبی موجی ازین دریا برآمد
از آن وقتی فلک زیر و زبر شد
چو کرسی عرش حیران ماند برجای
چو دنیا و آخرت یک ره گذر شد
چه دریایی است این کز هیبت آن
جهان هر ساعتی رنگ دگر شد
ازین دریا چو عکسی سایه انداخت
جدا هر ذره‌ای بحر گهر شد
ازین دریا دو عالم شور بگرفت
که تا ترتیب عالم معتبر شد
درآمد موج دیگر آخرالامر
دو عالم محو گشت و بی اثر شد
ز حل و عقد شرح این مقالات
دل عطار در خون جگر شد
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۲۵۸ - جهان از باد نوروزی جوان شد
جهان از باد نوروزی جوان شد
زهی زیبا که این ساعت جهان شد
شمال صبحدم مشکین نفس گشت
صبای گرم‌رو عنبرفشان شد
تو گویی آب خضر و آب کوثر
ز هر سوی چمن جویی روان شد
چو گل در مهد آمد بلبل مست
به پیش مهد گل نعره‌زنان شد
کجایی ساقیا درده شرابی
که عمرم رفت و دل خون گشت و جان شد
قفس بشکن کزین دام گلوگیر
اگر خواهی شدن اکنون توان شد
چه می‌جویی به نقد وقت خوش باش
چه می‌گوئی که این یک رفت و آن شد
یقین می‌دان که چون وقت اندر آید
تو را هم می‌بباید از میان شد
چو باز افتادی از ره ره ز سر گیر
که همره دور رفت و کاروان شد
بلایی ناگهان اندر پی ماست
دل عطار ازین غم ناگهان شد
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۲۶۴ - چه دانستم که این دریای بی پایان چنین باشد
چه دانستم که این دریای بی پایان چنین باشد
بخارش آسمان گردد کف دریا زمین باشد
لب دریا همه کفر است و دریا جمله دین‌داری
ولیکن گوهر دریا ورای کفر و دین باشد
اگر آن گوهر و دریا به هم هر دو به دست آری
تو را آن باشد و این هم، ولی نه آن نه این باشد
یقین می‌دان که هم هر دو بود هم هیچیک نبود
یقین نبود گمان باشد گمان نبود یقین باشد
درین دریا که من هستم نه من هستم نه دریا هم
نداند هیچکس این سر مگر آن کو چنین باشد
اگر خواهی کزین دریا وزین گوهر نشان یابی
نشانی نبودت هرگز چو نفست همنشین باشد
اگر صد سال روز و شب ریاضت می‌کشی دایم
مباش ایمن یقین می‌دان که نفست در کمین باشد
چو تو نفسی ز سر تا پای کی دانی کمال دل
کمال دل کسی داند که مردی راه‌بین باشد
تو صاحب نفسی ای غافل میان خاک خون می خور
که صاحبدل اگر زهری خورد آن انگبین باشد
نداند کرد صاحب‌نفس کار هیچ صاحبدل
وگر گوید توانم کرد ابلیس لعین باشد
اگر خواهی که بشناسی که کاری راستین هستت
قدم در شرع محکم کن که کارت راستین باشد
اگر از نقطهٔ تقوی بگردد یک دمت دیده
سزای دیدهٔ گردیده میل آتشین باشد
تو ای عطار محکم کن قدم در جادهٔ معنی
که اندر خاتم معنی لقای حق نگین باشد
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۲۶۵ - حدیث فقر را محرم نباشد
حدیث فقر را محرم نباشد
وگر باشد مگر زآدم نباشد
طبایع را نباشد آنچنان خوی
که هرگز رخش چون رستم نباشد
سخن می‌رفت دوش از لوح محفوظ
نگه کردم چو جام جم نباشد
هرآنکس کو ازین یک جرعه نوشید
مر او را کعبه و زمزم نباشد
سلیمان‌وار می‌شو منطق‌الطیر
روا گر تخت ور خاتم نباشد
پس اکنون کیست محرم در ره فقر
دلی کو را نشاط و غم نباشد
مجرد باش دایم چونکه عطار
سوار فقر را پرچم نباشد
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۲۷۵ - ره عشاق بی ما و من آمد
ره عشاق بی ما و من آمد
ورای عالم جان و تن آمد
درین ره چون روی کژ چون روی راست
که اینجا غیر ره بین رهزن آمد
رهی پیش من آمد بی نهایت
که بیش از وسع هر مرد و زن آمد
هزارن قرن گامی می‌توان رفت
چه راه راست این که در پیش من آمد
شود اینجا کم از طفل دو روزه
اگر صد رستم در جوشن آمد
درین ره عرش هر روزی به صد بار
ز هیبت با سر یک سوزن آمد
درین ره هست مرغان کاسمانشان
درون حوصله یک ارزن آمد
رهی است آیینه وارآن کس که در رفت
هم او در دیدهٔ خود روشن آمد
کسی کو اندرین ره دانه‌ای یافت
سپهری خوشه‌چین خرمن آمد
نهان باید که داری سر این راه
که خصمت با تو در پیراهن آمد
کسی را گر شود گویی بیانش
ازین سر باخبر تر دامن آمد
کسی مرد است کین سر چون بدانست
نه مستی کرد ونه آبستن آمد
علاج تو درین ره تا تویی تو
چو شمعت سوختن یا مردن آمد
بمیر از خویش تا زنده بمانی
که بی شک گرد ران با گردن آمد
دل عطار سر دوستی یافت
ولی وقتی که خود را دشمن آمد
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۲۸۲ - نگارم دوش شوریده درآمد
نگارم دوش شوریده درآمد
چو زلف خود بشولیده درآمد
عجایب بین که نور آفتابم
به شب از روزن دیده درآمد
چو زلفش دید دل بگریخت ناگه
نهان از راه دزدیده درآمد
میان دربست از زنار زلفش
به ترسایی نترسیده درآمد
چو شیخی خرقه پوشیده برون شد
چو رندی درد نوشیده درآمد
ردای زهد در صحرا بینداخت
لباس کفر پوشیده درآمد
به دل گفتم چبودت گفت ناگه
تفی از جان شوریده درآمد
مرا از من رهانید و به انصاف
فتوحی بس پسندیده درآمد
جهان عطار را داد و برون شد
چو بیرون شد جهان دیده درآمد
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۲۸۴ - دلا دیدی که جانانم نیامد
دلا دیدی که جانانم نیامد
به درد آمد به درمانم نیامد
به دندان می‌گزم لب را که هرگز
لب لعلش به دندانم نیامد
ندیدیم هیچ روزی تیر مژگانش
که جوی خون به مژگانم نیامد
ندیدیم هیچ وقتی لعل خندانش
که خود از چشم گریانم نیامد
چه تابی بود در زلف چو شستش
که آن صد بار در جانم نیامد
بسی دستان بکردم لیک در دست
سر زلفش به دستانم نیامد
سر زلفش بسی دارد ره دور
ولی یک ره به پایانم نیامد
چگونه آن همه ره پیش گیرم
که آن ره جز پریشانم نیامد
بسی هندوست زلف کافرش را
یکی زانها مسلمانم نیامد
به آسانی ز زلفش سر نپیچم
که با عطار آسانم نیامد
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۲۹۲ - دلی کز عشق تو جان برفشاند
دلی کز عشق تو جان برفشاند
ز کفر زلف ایمان برفشاند
دلی باید که گر صد جان دهندش
صد و یک جان به جانان برفشاند
وگر یک ذره درد عشق یابد
هزاران ساله درمان برفشاند
نیارد کار خود یک لحظه پیدا
ولی صد جان پنهان برفشاند
اگر جان هیچ دامن گیرش آید
به یک دم دامن از جان برفشاند
چه می‌گویم که از یک جان چه خیزد
که خواهد تا هزاران برفشاند
چو دوزخ گرم گردد سوز عشقش
بهشت از پیش رضوان برفشاند
اگر صد گنج دارد در دل و جان
ز راه چشم گریان برفشاند
نه این عالم نه آن عالم گذارد
که این برپا شد و آن برفشاند
چو جز یک چیز مقصودش نباشد
دو کون از پیش آسان برفشاند
چو آن یک را بیابد گم شود پاک
نماند هیچ تا آن برفشاند
بغرد همچو رعدی بر سر جمع
همه نقدش چو باران برفشاند
چو سایه خویش را عطار اینجا
بر آن خورشید رخشان برفشاند
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۲۹۵ - دلم بی عشق تو یک دم نماند
دلم بی عشق تو یک دم نماند
چه می‌گویم که جانم هم نماند
چو با زلفت نهم صد کار برهم
یکی چون زلف تو بر هم نماند
واگر صد توبهٔ محکم بیارم
ز شوق تو یکی محکم نماند
جهان عشق تو نادر جهانی است
که آنجا رسم مدح و ذم نماند
دلی کز عشق عین درد گردد
ز دردش در جهان مرهم نماند
اگر یگ ذره از اندوه نایافت
به عالم برنهی عالم نماند
کسی کو در غم عشقت فرو شد
ز دو کونش به یک جو غم نماند
مزن دم پیش کس از سر این کار
که یک همدم تو را همدم نماند
اگرچه آینه نقش تو دارد
چو با او دم زنی محرم نماند
اگر عطار بی درد تو ماند
به جان تازه به دل خرم نماند