تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۷۲۳ - پای هر نخلی که بوسیدم به دوران بهار
پای هر نخلی که بوسیدم به دوران بهار
در چمن گل بر سرم افشاند احسان بهار
از زمین هر قطرهٔ باران برویاند گلی
تخم گویی به خاک افشاند نیسان بهار
چون نباشد در چمن حیرت نگه نرگس که نیست
چشم را سیری زنعمتهای الوان بهار
تا ببندد غنچه را زنار از رگهای ابر
در فرنگستان گلشن شد کپستان بهار
چشم، نرگس، برگ گل، لب، سبزهٔ نوخیز، خط
رخ، بهار و کاکلت، ابر پریشان بهار
هر کف خالی بود دست نگارین دگر
سایه گستر بر زمین شد ابر احسان بهار
شد نسیم نوبهاران روح در جسم زمین
خاک را جویا روان بخشید باران بهار
در چمن گل بر سرم افشاند احسان بهار
از زمین هر قطرهٔ باران برویاند گلی
تخم گویی به خاک افشاند نیسان بهار
چون نباشد در چمن حیرت نگه نرگس که نیست
چشم را سیری زنعمتهای الوان بهار
تا ببندد غنچه را زنار از رگهای ابر
در فرنگستان گلشن شد کپستان بهار
چشم، نرگس، برگ گل، لب، سبزهٔ نوخیز، خط
رخ، بهار و کاکلت، ابر پریشان بهار
هر کف خالی بود دست نگارین دگر
سایه گستر بر زمین شد ابر احسان بهار
شد نسیم نوبهاران روح در جسم زمین
خاک را جویا روان بخشید باران بهار
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۷۲۴ - باشد ارباب رعونت را ز بی مغزی غرور
باشد ارباب رعونت را ز بی مغزی غرور
شد تهی گشتن رگ کردن به تسبیح بلور
عاشق از پهلوی بخت تیره رسواتر شود
آتش کم، بیش آید در نظر شبها ز دور
دامن فرزانگی آسان نمی آید به دست
روشن است از ریختن های دلم شمع شعور
می کند صحبت اثر در سینه صافان بیشتر
رنگ صهبا برکند پیمانه چون باشد بلور
صرفه در دیوانگی از عقل کامل دیده ام
می کنم مشق جنون در سایهٔ شمع شعور
تاک را بنگر که سر تا با رگ گردن بود
نیست جویا پادشاهان را گریزی از غرور
شد تهی گشتن رگ کردن به تسبیح بلور
عاشق از پهلوی بخت تیره رسواتر شود
آتش کم، بیش آید در نظر شبها ز دور
دامن فرزانگی آسان نمی آید به دست
روشن است از ریختن های دلم شمع شعور
می کند صحبت اثر در سینه صافان بیشتر
رنگ صهبا برکند پیمانه چون باشد بلور
صرفه در دیوانگی از عقل کامل دیده ام
می کنم مشق جنون در سایهٔ شمع شعور
تاک را بنگر که سر تا با رگ گردن بود
نیست جویا پادشاهان را گریزی از غرور
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۷۲۵ - کار دنیا فکر ای دانا ندارد اینقدر
کار دنیا فکر ای دانا ندارد اینقدر
بهر دنیا غم مخور دنیا ندارد اینقدر
وسعتی در خورد وحشت آرزو دارد دلم
عالم دیوانگی صحرا ندارد اینقدر
لاف همراهی نیارد زد به ما آزادگان
وحشت از اهل جهان عنقا ندارد اینقدر
محتسب پیمانه نوشان را به طور خودگذار
می توان برداشت دست از ما ندارد اینقدر
در خطر باشد زموج اشک جویا دیده ام
منصب شوریدگی دریا ندارد اینقدر
بهر دنیا غم مخور دنیا ندارد اینقدر
وسعتی در خورد وحشت آرزو دارد دلم
عالم دیوانگی صحرا ندارد اینقدر
لاف همراهی نیارد زد به ما آزادگان
وحشت از اهل جهان عنقا ندارد اینقدر
محتسب پیمانه نوشان را به طور خودگذار
می توان برداشت دست از ما ندارد اینقدر
در خطر باشد زموج اشک جویا دیده ام
منصب شوریدگی دریا ندارد اینقدر
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۷۲۸ - از ازل بی وحشتی نبود دل ما را قرار
از ازل بی وحشتی نبود دل ما را قرار
طفل ما نگرفته جز در دامن صحرا قرار
دشمن هر کس به قدر خواهش او می شود
از نخستین خلق را اینست با دنیا قرار
اضطراب عشق ماند جوهر شمشیر را
بیقراری بسکه بگرفته ست در دلها قرار
مست من از بسکه بیرون گرد و شوخ افتاده است
گر شرر گردد نگیرد در دل خارا قرار
کم نشد نام خدا از شوخی او ذره ای
یک قلم با آنکه چشمش برده از دلها قرار
شوخی آهم شکوه حسن را درهم شکست
می برد جویا نسیمی از دل دریا قرار
طفل ما نگرفته جز در دامن صحرا قرار
دشمن هر کس به قدر خواهش او می شود
از نخستین خلق را اینست با دنیا قرار
اضطراب عشق ماند جوهر شمشیر را
بیقراری بسکه بگرفته ست در دلها قرار
مست من از بسکه بیرون گرد و شوخ افتاده است
گر شرر گردد نگیرد در دل خارا قرار
کم نشد نام خدا از شوخی او ذره ای
یک قلم با آنکه چشمش برده از دلها قرار
شوخی آهم شکوه حسن را درهم شکست
می برد جویا نسیمی از دل دریا قرار
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۷۳۰ - نیست جز افغان مرا در بزم آن مکار کار
نیست جز افغان مرا در بزم آن مکار کار
همچو آن بلبل که نالان است در گلزار زار
آه کامشب مانع نظاره شد در بزم وصل
پردهٔ چشم از غبار خاطرم دیواروار
شور دارد شوخی و بیتابی و ناز و نیاز
خاصه عشق ساده لوح ار باشد و عیار یار
بی گل رویی نگه در دیده سنگینی کند
بی می صافست هر دل ابر گوهر بار بار
ساغر صهبا به رنگ گل بخندد قاه قاه
شیشهٔ می هر قدر گرید به محفل زار زار
شرح پیچ و تاب زلفش گر نویسد خامه ام
می نماید دور ازو در دیده ام طومار مار
بی تکلف ته قدم در محفلم جویا که هست
می مهیا و مغنی حاضر و تیار یار
همچو آن بلبل که نالان است در گلزار زار
آه کامشب مانع نظاره شد در بزم وصل
پردهٔ چشم از غبار خاطرم دیواروار
شور دارد شوخی و بیتابی و ناز و نیاز
خاصه عشق ساده لوح ار باشد و عیار یار
بی گل رویی نگه در دیده سنگینی کند
بی می صافست هر دل ابر گوهر بار بار
ساغر صهبا به رنگ گل بخندد قاه قاه
شیشهٔ می هر قدر گرید به محفل زار زار
شرح پیچ و تاب زلفش گر نویسد خامه ام
می نماید دور ازو در دیده ام طومار مار
بی تکلف ته قدم در محفلم جویا که هست
می مهیا و مغنی حاضر و تیار یار
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۷۳۲ - چون شود محو از دل خاکی سرشت ما غبار؟
چون شود محو از دل خاکی سرشت ما غبار؟
کی به افشاندن رود از دامن صحرا غبار؟
ای نسیم از کوی او مگذر که می ترسم شود
در دلش بوی گل از نازک مزاجیها غبار
بسکه بیکس دشمنند ارباب دولت، می شود
گوهر از گرد یتیمی در دل دریا غبار
مهرهٔ گل ریزدم هر قطره اشک از چشم تر
دور ازو در خاطرم بگرفته از بس جا غبار
آمدی مستانه و غمها به شادی شد بدل
باد دامانت فشاند از چهرهٔ دلها غبار
من کی ام کز من توان رنجید آنکه بی سبب
کیست جویا؟ بنده، جویا؟ خاک ره، جویا؟ غبار!
کی به افشاندن رود از دامن صحرا غبار؟
ای نسیم از کوی او مگذر که می ترسم شود
در دلش بوی گل از نازک مزاجیها غبار
بسکه بیکس دشمنند ارباب دولت، می شود
گوهر از گرد یتیمی در دل دریا غبار
مهرهٔ گل ریزدم هر قطره اشک از چشم تر
دور ازو در خاطرم بگرفته از بس جا غبار
آمدی مستانه و غمها به شادی شد بدل
باد دامانت فشاند از چهرهٔ دلها غبار
من کی ام کز من توان رنجید آنکه بی سبب
کیست جویا؟ بنده، جویا؟ خاک ره، جویا؟ غبار!
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۷۳۳ - یادش از شوخی به دل ما را نمی گیرد قرار
یادش از شوخی به دل ما را نمی گیرد قرار
پرتو خورشید در دریا نمی گیرد قرار
سوز عشقت چون شرر در کاغذ آتش زده
در سراپایم دمی یکجا نمی گیرد قرار
رحشتم از بسکه با آزادگی خو کرده است
گرد ما بر دامن صحرا نمی گیرد قرار
نیستی آگه زحسن خویش کز بی طاقتی
در کفت آیینه چون دریا نمی گیرد قرار
شیشهٔ دل کی تواند سوز عشقت را نهفت
این شرار شوخ در خارا نمی گیرد قرار
بازوی صبرم کند کوه تحمل را زجای
بیقراری در دل جویا نمی گیرد قرار
پرتو خورشید در دریا نمی گیرد قرار
سوز عشقت چون شرر در کاغذ آتش زده
در سراپایم دمی یکجا نمی گیرد قرار
رحشتم از بسکه با آزادگی خو کرده است
گرد ما بر دامن صحرا نمی گیرد قرار
نیستی آگه زحسن خویش کز بی طاقتی
در کفت آیینه چون دریا نمی گیرد قرار
شیشهٔ دل کی تواند سوز عشقت را نهفت
این شرار شوخ در خارا نمی گیرد قرار
بازوی صبرم کند کوه تحمل را زجای
بیقراری در دل جویا نمی گیرد قرار
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۷۳۵ - آمدی مستانه و گل گل طرب دارد بهار
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۷۳۸ - چشم آینه پرآب است از مثال من هنوز
چشم آینه پرآب است از مثال من هنوز
سنگ راهم گریه می آید به حال من هنوز
بی تو از حد بگذرد در ضعف حال من هنوز
موی چشم آیینه را باشد مثال من هنوز
وادی رفتن ز خود طی کرده ام یکشب چو شمع
گرچه جز یک پر نروییده ز بال من هنوز
گرچه طبعم عندلیب بیضهٔ دلتنگی است
لامکان سیر است از وحشت خیال من هنوز
پیش از این عمری به لعلش التماسی داشتم
بال بیتابی زند از لب سوال من هنوز
برنتابد سرو آن ازک بدن دلبستگی
سر نزد یک غنچه هم از نونهال من هنوز
چشم می پوشی و سوی ما نمی بینی هنوز
ظاهرا با خاک راهت بر سر کینی هنوز
محو در غفلت به کیش ما جمادی بیش نیست
چون شرر در خاره مست خواب سنگینی هنوز
شعلهٔ طور و می شیراز و یاقوت فرنگ
فیض رنگ از عارضت بردند و رنگینی هنوز
در رم و آرامی ای دل دایم از یاس و امید
موج بحر اضطراب و کوه تمکینی هنوز
در هوای دیدنت هر دم به راهی می دویم
سوی ما یک ره به استغنا نمی بینی هنوز
خاک گردیدی و سر تا پا غبار خاطری
در فراق یار جویا بسکه غمگینی هنوز
سنگ راهم گریه می آید به حال من هنوز
بی تو از حد بگذرد در ضعف حال من هنوز
موی چشم آیینه را باشد مثال من هنوز
وادی رفتن ز خود طی کرده ام یکشب چو شمع
گرچه جز یک پر نروییده ز بال من هنوز
گرچه طبعم عندلیب بیضهٔ دلتنگی است
لامکان سیر است از وحشت خیال من هنوز
پیش از این عمری به لعلش التماسی داشتم
بال بیتابی زند از لب سوال من هنوز
برنتابد سرو آن ازک بدن دلبستگی
سر نزد یک غنچه هم از نونهال من هنوز
چشم می پوشی و سوی ما نمی بینی هنوز
ظاهرا با خاک راهت بر سر کینی هنوز
محو در غفلت به کیش ما جمادی بیش نیست
چون شرر در خاره مست خواب سنگینی هنوز
شعلهٔ طور و می شیراز و یاقوت فرنگ
فیض رنگ از عارضت بردند و رنگینی هنوز
در رم و آرامی ای دل دایم از یاس و امید
موج بحر اضطراب و کوه تمکینی هنوز
در هوای دیدنت هر دم به راهی می دویم
سوی ما یک ره به استغنا نمی بینی هنوز
خاک گردیدی و سر تا پا غبار خاطری
در فراق یار جویا بسکه غمگینی هنوز
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۷۴۰ - صبح شد ساقی همان مستی شب دارم هنوز
صبح شد ساقی همان مستی شب دارم هنوز
خنده ها بر گریه های بی سبب دارم هنوز
غنچه گر دارد مرا گردون ز دلتنگی چه باک
خندهٔ بی اختیار زیر لب دارم هنوز
می کند با عشق، دل زورآزماییها هنوز
می رود دست و بغل چون موج با دریا هنوز
ضعف پیری شوق عشق و عاشقی از دل نبرد
می گشاید شیشه ام آغوش بر خارا هنوز
رنگ رعنایی که سرو جنت از وی برده فیض
بر زمین از سایهٔ خود ریزد آن بالا هنوز
ساقی از جام می اش مشت گلابی برفشان
شوخی او خفته در آغوش استغنا هنوز
می زند با قامت آن شوخ لاف همسری
شرم ناید سرو را با آن قد و بالا هنوز
رفت جویا آن گل رو از نظر زان رو مراست
مردمک چون لاله داغ چشم خون بالا هنوز
خنده ها بر گریه های بی سبب دارم هنوز
غنچه گر دارد مرا گردون ز دلتنگی چه باک
خندهٔ بی اختیار زیر لب دارم هنوز
می کند با عشق، دل زورآزماییها هنوز
می رود دست و بغل چون موج با دریا هنوز
ضعف پیری شوق عشق و عاشقی از دل نبرد
می گشاید شیشه ام آغوش بر خارا هنوز
رنگ رعنایی که سرو جنت از وی برده فیض
بر زمین از سایهٔ خود ریزد آن بالا هنوز
ساقی از جام می اش مشت گلابی برفشان
شوخی او خفته در آغوش استغنا هنوز
می زند با قامت آن شوخ لاف همسری
شرم ناید سرو را با آن قد و بالا هنوز
رفت جویا آن گل رو از نظر زان رو مراست
مردمک چون لاله داغ چشم خون بالا هنوز
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۷۴۲ - مردم و مهر ترا در دل نهان دارم هنوز
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۷۴۴ - نوبهار آمد هوا آیینه پرواز است باز
نوبهار آمد هوا آیینه پرواز است باز
هر طرف خیل پری سرگرم پرواز است باز؟
از طپش، شریان شوقم پردهٔ دل می درد
چشم مخمور که در اندیشهٔ ناز است باز
آشنای ناله غیر از نغمه فهم درد نیست
صحبت دل با زبان بلبلان ساز است باز
محفل افروز دلم شد یاد شمع عارضی
رنگ رویم بر هوا پروانه پرواز است باز
در برم پیراهن اشک است مانند حباب
با دل غمدیده آه سرد دمساز است باز
در بهار عارضش از آمد و رفت نگاه
پنجهٔ مژگان جویا دست گلباز است باز
هر طرف خیل پری سرگرم پرواز است باز؟
از طپش، شریان شوقم پردهٔ دل می درد
چشم مخمور که در اندیشهٔ ناز است باز
آشنای ناله غیر از نغمه فهم درد نیست
صحبت دل با زبان بلبلان ساز است باز
محفل افروز دلم شد یاد شمع عارضی
رنگ رویم بر هوا پروانه پرواز است باز
در برم پیراهن اشک است مانند حباب
با دل غمدیده آه سرد دمساز است باز
در بهار عارضش از آمد و رفت نگاه
پنجهٔ مژگان جویا دست گلباز است باز
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۷۴۹ - معنیی گر هست با رند می آشام است و بس
معنیی گر هست با رند می آشام است و بس
چشم بیداری و به عالم گر بود جام است و بس
جاده ها دور از خرامش سینه چاک افتاده اند
کامیاب از پای بوس او لب بام است و بس
بهر دولت بگذرانی از چه بی آرام عمر
دولتی گر هست عمر من در آرام است و بس
قامتش از شیوه های دلبری مجموعه ایست
سرو را رعنایی از بالای اندام است و بس
باده نوشی بیشتر دل را گرفتارت کند
خط جام امشب به چشمم حلقهٔ دام است و بس
سعی بیجا خلق را قفل در روزی بود
بستگی در کارها جویا ز ابرام است و بس
چشم بیداری و به عالم گر بود جام است و بس
جاده ها دور از خرامش سینه چاک افتاده اند
کامیاب از پای بوس او لب بام است و بس
بهر دولت بگذرانی از چه بی آرام عمر
دولتی گر هست عمر من در آرام است و بس
قامتش از شیوه های دلبری مجموعه ایست
سرو را رعنایی از بالای اندام است و بس
باده نوشی بیشتر دل را گرفتارت کند
خط جام امشب به چشمم حلقهٔ دام است و بس
سعی بیجا خلق را قفل در روزی بود
بستگی در کارها جویا ز ابرام است و بس
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۷۵۱ - غنچه از دلبستگی گردیده پنهان در لباس
غنچه از دلبستگی گردیده پنهان در لباس
مفت آزادی که چون سرو است عریان در لباس
تا به کی خواهی کشیدن چادر عصمت به روی
صبح را تا کی بود خورشید تابان در لباس
زیب ارباب گهر عریان تنی باشد چو مهر
ماه از بی جوهری گردیده پنهان در لباس
از دو دامن پوش خوبان، رشک گلزار است هند
همچو گل نازک نهالانند عریان در لباس
ظاهرآرایی است کار اینجا، نه معنی پروری
خوبی هند است جویا بیش از ایران در لباس
مفت آزادی که چون سرو است عریان در لباس
تا به کی خواهی کشیدن چادر عصمت به روی
صبح را تا کی بود خورشید تابان در لباس
زیب ارباب گهر عریان تنی باشد چو مهر
ماه از بی جوهری گردیده پنهان در لباس
از دو دامن پوش خوبان، رشک گلزار است هند
همچو گل نازک نهالانند عریان در لباس
ظاهرآرایی است کار اینجا، نه معنی پروری
خوبی هند است جویا بیش از ایران در لباس
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۷۵۳ - بی تو ساغر لخت دل چون لاله دارد در کفش
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۷۵۵ - می مکد خون دلم را غنچه عنابی اش
می مکد خون دلم را غنچه عنابی اش
می زند بر آتشم دامن قبای آبی اش
عندلیب نوگلی گشتم که از طفلی هنوز
بوی شیر آید ز رنگ چهرهٔ مهتابی اش
جز به همپروازی عنقا به مقصد کی رسد
یک نفس گر می شوی در خویش گم می یابی اش
رهبر معراج عشقم شد تپیدنهای دل
آتش شوق مرا دامن زند بیتابی اش
نیست جویا را زشوخیهای حسنش آگهی
دل به عیاری رباید کاکل قلابی اش
می زند بر آتشم دامن قبای آبی اش
عندلیب نوگلی گشتم که از طفلی هنوز
بوی شیر آید ز رنگ چهرهٔ مهتابی اش
جز به همپروازی عنقا به مقصد کی رسد
یک نفس گر می شوی در خویش گم می یابی اش
رهبر معراج عشقم شد تپیدنهای دل
آتش شوق مرا دامن زند بیتابی اش
نیست جویا را زشوخیهای حسنش آگهی
دل به عیاری رباید کاکل قلابی اش
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۷۵۹ - هر قدر غم بیند از گردون بود دانا خموش
هر قدر غم بیند از گردون بود دانا خموش
غنچه سانم دل پر از خون باشد و لبها خموش
چشم اگر پوشی رود در خلوت آرام دل
موج چون ماند از تپیدن می شود دریا خموش
کی تواند مظهر درد تو شد هر سینه ای
در دلم آتش فروزان است و در خارا خموش
نسبت به دردم ز مجنون است با فرهاد بیش
نالد از فریاد ما کوه و بود صحرا خموش
مرد را زیباست جویا عشق نه اظهار عشق
دل در افغان است گو باشد زبان ما خموش
غنچه سانم دل پر از خون باشد و لبها خموش
چشم اگر پوشی رود در خلوت آرام دل
موج چون ماند از تپیدن می شود دریا خموش
کی تواند مظهر درد تو شد هر سینه ای
در دلم آتش فروزان است و در خارا خموش
نسبت به دردم ز مجنون است با فرهاد بیش
نالد از فریاد ما کوه و بود صحرا خموش
مرد را زیباست جویا عشق نه اظهار عشق
دل در افغان است گو باشد زبان ما خموش
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۷۶۴ - حسن معنی را وی بینا ز نادیدن به خویش
حسن معنی را وی بینا ز نادیدن به خویش
گنجها در خویشتن یابی ز نسپردن به خویش
خودفروشی را رواج از تست در بازار دهر
کرده ای برپا دکانی از فرو چیدن به خویش
فکر کنه ذات حق، در گمرهی می افکند
چاه این راهست سالک را فرو رفتن به خویش
معنی ام را می توان از صورت احوال یافت
گشته ام طومار شرح غم زپیچیدن به خویش
خویشتن بینی گهر را ساخت از دریا جدا
جان من چندین چه وابسته است وابستن به خویش
دشمنت را نیستی راضی به دنیا داشتن
هر چه نپسندی به او نتوان پسندیدن به خویش
آتشم اما به غیر از ذوق عشق افسرده ام
از هوای سرو قدی می زنم دامن به خویش
یادگیر از صبحدم جویا سبکروحی، که صبح
گشته گنجور عجب نقدی ز نسپردن به خویش
گنجها در خویشتن یابی ز نسپردن به خویش
خودفروشی را رواج از تست در بازار دهر
کرده ای برپا دکانی از فرو چیدن به خویش
فکر کنه ذات حق، در گمرهی می افکند
چاه این راهست سالک را فرو رفتن به خویش
معنی ام را می توان از صورت احوال یافت
گشته ام طومار شرح غم زپیچیدن به خویش
خویشتن بینی گهر را ساخت از دریا جدا
جان من چندین چه وابسته است وابستن به خویش
دشمنت را نیستی راضی به دنیا داشتن
هر چه نپسندی به او نتوان پسندیدن به خویش
آتشم اما به غیر از ذوق عشق افسرده ام
از هوای سرو قدی می زنم دامن به خویش
یادگیر از صبحدم جویا سبکروحی، که صبح
گشته گنجور عجب نقدی ز نسپردن به خویش
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۷۶۷ - دل به عشق از بستگی وا می شود غمگین مباش
دل به عشق از بستگی وا می شود غمگین مباش
عاقبت این قطره دریا می شود غمگین مباش
نقد جان بیعانهٔ یک بوسه زان لعل لب است
شاد زی ایدل که سودا می شود غمگین مباش
در حصول مدعا بیتابیی در کار نیست
گر نشد امروز فردا می شود غمگین مباش
عیش خود را تلخ از زهراب نومیدی مکن
کام دل آخر مهیا می شود غمگین مباش
گر نشد کام دلت حاصل مشو در اضطراب
صبر در کار است جویا! می شود، غمگین مباش!
عاقبت این قطره دریا می شود غمگین مباش
نقد جان بیعانهٔ یک بوسه زان لعل لب است
شاد زی ایدل که سودا می شود غمگین مباش
در حصول مدعا بیتابیی در کار نیست
گر نشد امروز فردا می شود غمگین مباش
عیش خود را تلخ از زهراب نومیدی مکن
کام دل آخر مهیا می شود غمگین مباش
گر نشد کام دلت حاصل مشو در اضطراب
صبر در کار است جویا! می شود، غمگین مباش!
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۷۷۴ - زل بند چاشنی باشد حلاوت از لبش