تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۶۴ - در خرام آمد چو آن مشکین سلاسل بر زمین
در خرام آمد چو آن مشکین سلاسل بر زمین
نقش پا در اضطراب افتاد چون دل بر زمین
بسکه از آهم غبارآلود شد روی هوا
قطرهٔ باران فتد چون مهرهٔ گل بر زمین
درد برخیزد به جای گرد از جولانگهش
بسکه گردیده است فرش راه او دل بر زمین
در خطر باشد مدام از رهزن ریگ روان
کاروان نقش پا تا کرده منزل بر زمین
رونق زهد است می نوشی که بی حاصل بماند
خاک خشک از فیض باران تا نشد گل بر زمین
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۶۵ - ساعد او می زند بر شمع کافور آستین
ساعد او می زند بر شمع کافور آستین
دست حسنش می فشاند بر رخ حور آستین
بسکه روشن گشته بر دستم چراغ داغ عشق
شد بسان پردهٔ فانوس پرنور آستین
می شود چون صبح روشن از فراغ روی او
بر چراغ مرده افشاند گر از دور آستین
از لباس ظاهری یک ذره ای باطن بگیر!‏
دست تا موجود باشد نیست منظور آستین
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۶۶ - خوبرو بسیار از کشمیر می آید برون
خوبرو بسیار از کشمیر می آید برون
گل بسی زین خاک دامنگیر می آید برون
عضو عضوم بسکه می پیچد بهم در خاک و خون
از تنم پیکان او زنجیر می آید برون
برق عشقت آتش افروز نیستان تنم
ناله ام از دل صدای شیر می آید برون
سینه ام نورانی از فیض بناگوشی کسی است
اشک از چشمم به رنگ شیر می آید برون
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۶۸ - لرزد از جورت دل خلق خدا بر خویشتن
لرزد از جورت دل خلق خدا بر خویشتن
ظلم می داری روا ظالم چرا بر خویشتن
رخنه ها ترسم فتد بر سقف خلوتخانه ات
بسکه از بوی تو می بالد هوا بر خویشتن
آنچه بر گرد رخش بینی نه عقد گوهر است
بسته از بالای رخسارش صفا بر خویشتن
دولت دنیا نمی داری روا بر دشمنت
حیرتی دارم که چون داری روا بر خویشتن
مطلبم جویا به یک گفتن مکرر می شود
بسکه می لرزد ز بیمش مدعا بر خویشتن
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۷۱ - چون نهد عارف به پر از خلوت دل پا برون؟
چون نهد عارف به پر از خلوت دل پا برون؟
کی به جریان می رود از خویشتن دریا برون؟
جاده را از نرمی رفتار سازد جوی آب
ماه من آید چو از خلوت به استغنا بردن
بسکه از آمیزش مجنون ما بالد به خویش
هر طرف فرسنگها از خود رود صحرا برون
طاقت دل، پنجهٔ رستم نبردی برده است
با هجوم درد می آید تن تنها برون
لطف حق جویا ز قید عالم آبم رهاند
آخر از دریا درست آمد سبوی ما برون
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۷۲ - تا خزان آمد گل کامی نچیدیم از چمن
تا خزان آمد گل کامی نچیدیم از چمن
غنچه تا نشکفت روی دل ندیدیم از چمن
رنگ گل در چشم ما از بو سبک جولانتر است
تا حدیث بی ثباتیها شنیدیم از چمن
نسخهٔ اوراق گل را بارها گردیده ایم
معنی بی اعتباری را رسیدیم از چمن
ناز بی اندازه را طاقت ندارد وحشتم
ما ز شور نالهٔ بلبل رمیدیم از چمن
در گلستان گرچه هر گل را جدا کیفیت است
ما پریشان خاطران سنبل گزیدیم از چمن
چهره شد با نونال ما گلشن از سرکشی
ما مگر امروز جویا کم کشیدیم از چمن؟
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۷۶ - تا نهاد آن آفتاب شعله خو پا در چمن
تا نهاد آن آفتاب شعله خو پا در چمن
همچو بوی گل ز هم پاشید دلها در چمن
تا کدامین لعل میگونش به رقص آورده است
جلوهٔ طاووس دارد سرو مینا در چمن
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۷۷ - ساز شد در پردهٔ خاموشی آخر جنگ من
ساز شد در پردهٔ خاموشی آخر جنگ من
با صدای دل طپیدن شد بلند آهنگ من
بی لب لعل تو عکس چهره ام در جام می
سودهٔ الماس ریزد از شکست رنگ من
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۸۰ - غیر را امشب کباب از اختلاط یار کن
غیر را امشب کباب از اختلاط یار کن
باده بستان از کفش در کاسهٔ اغیار کن
آمد و رفت نفس پیوسته در سوهانگری است
چند بی اندامی ای دل، خویش را هموار کمن
جام طاقت را که در هجر تو پرخون دل است
از شراب رنگ و بو چون گل بیا سرشار کن
سوختی چون در غم او، شکوه کافر نعمتی است
داغهای سینه را مهر لب اظهار کن
العطش زن گشته سرتا پا وجودم ساقیا
این سفال تشنه لب را رشحه ای در کار کن
از تبسم ریز در پیمانه ام صاف مراد
باده در جام من و خون در دل اغیار کن
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۸۵ - شد بهار و گشت عالم گلستان، ما همچنان
شد بهار و گشت عالم گلستان، ما همچنان
کرد گل از خاک اسرار نهان، ما همچنان
شبنم از شب زنده داری تکیه بر خورشید زد
چون شرر در سنگ در خواب گران ما همچنان
ذره با بال سبک روحی هواپیما شده است
زیر کهسار گرانجانی نهان ما همچنان
قطره گوهر گشت و سنگ خاره شد یاقوت ناب
برد آب و خاک فیض حر و کان ما همچنان
آه از بیداد محروص که آخر مور خط
کام خود بگرفت ازین شکر لبان ما همچنان
فضل حق با آنکه جویا زرق ما را ضامن است
مانده از غفلت به کر آب و نان ما همچنان
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۸۸ - شد خیال رویش از بس آشنای چشم من
شد خیال رویش از بس آشنای چشم من
صفحهٔ تصویر گشته پرده های چشم من
حسن معنی بنگرم با دیدهٔ دل، زانکه هست
چشم بیتابی چو عینک در قفای چشم من
بر سر راه تو چون نقش قدم افتاده ام
ای غبار رهگذارت توتیای چشم من
من که و نظارهٔ روی سیه چشمان کجا؟
آنچه اکنون بیند از هجران سزای چشم من
برامید نعمت دیدار از هر گردشی
کاسهٔ در یوزه گرداند گدای چشم من
آنچه آن را خلق نقش پا تصور می کنند
مانده در خاک سر کوی تو جای چشم من
پنجهٔ مژگان دهد از مصقل موج سرشک
در شب هجران او جویا جلای چشم من
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۹۱ - ساقیا رحمی بر احوال من افتاده کن
ساقیا رحمی بر احوال من افتاده کن
اینکه خونم می کنی در دل به جامم باده کن
جز زمین را بهره ای نبود ز ابر نوبهار
خاک ره شو خویش را پیوسته فیض آماده کن
همچو بوی گل که دارد در حریم گل وطن
با وجود پایبندی خویش را آزاده کن
دستگیری پیشهٔ خود کن نیفتی تا ز پا
هر کرابینی به خاک افتاده است استاده کن
آرزوها را مده ره در حریم خاطرات
یعنی از نقش تمنا لوح دل را ساده کن
تا دگر بیرونت از میخانه نتوانند کرد
خویش را جویا به جای خرقه رهن باده کن
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۹۲ - حیف باشد واله دنیای دون پرور شدن
حیف باشد واله دنیای دون پرور شدن
قطره در حبس ابد مانده است از گوهر شدن
شکر کن بر ناتوانیها که می یابد هلال
منصب حسن کمال از پهلوی لاغر شدن
فقر در آئین ارباب توکل کیمیاست
خاک گردیدن بود در مشرب ما زر شدن
تا توانی خویشتن را کمتر از هر کم شمار
گر بود در خاطرات اندیشهٔ بهتر شدن
ای ستمگر فکر خود می کن که باید عاقبت
اخگر سوزنده را ناچار خاکستر شدن
شیخنا! آدم شدن گیرم که مقدور تو نیست
پر ضروری هن نکرده است اینقدرها خر شدن
سینه کندن، خون دل خوردن، شعار خویش ساز!‏
ای که باشد چون عقیقت ذوق نام آور شدن
پای در دامان عزلت کش چو شد مویت سفید
حیف باشد باق خم حلقهٔ هر در شدن
زینهار از خون خود خوردن منال ای دل که هست
پیش ما کفران نعمت بدتر از کافر شدن
چشم دارم سرمهٔ چشم ملک سازد مرا
همچو جویا خاک راه آل پیغمبر شدن
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۹۵ - چشم بد دور آفتاب می نماید بر زمین
چشم بد دور آفتاب می نماید بر زمین
هر کجا نقش کف پای تو افتد بر زمین
تا به کی تن پروری سازی شعار خود، که گرد
هر قدر گردد آخر نشیند بر زمین
از عروج طالعت ای مدعی بر خود مبال
هر که از بالاتر افتد می خورد بد بر زمین
رنگ رخسارش هوا گیرد شبی گر در خمار
صبح از شبنم گلاب ناب پاشد بر زمین
عشقبازت را برد صحرا به صحرا جذب عشق
هر قدر پا گرد باد آسا بمالد بر زمین
گشته جویا ابر تا آبستن احسان بحر
آبرو پیوسته از باران بریزد بر زمین
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۹۷ - ریخت مژگانت که ویرانی بود آباد ازو
ریخت مژگانت که ویرانی بود آباد ازو
یک بغل چاکم به رنگ غنچه در دل داد ازو
بسکه با درد فراق دوستان رفتم به خاک
تربتم را گر بیفشاری چکد فریاد ازو
دل خرابی را غمی امشب عمارت می کند
کاشیان جغد را محکم بود بنیاد ازو
درد عشق خوبرویان هر قدر باشد کم است
آنقدر غم کو که گردد خاطر کس شاد ازو
حال دل جویا فراموش است از حیرت مرا
می دهد گاهی تپیدنهای بسمل یاد ازو
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۹۹ - بسکه نرم و صاف باشد سربسر اعضای او
بسکه نرم و صاف باشد سربسر اعضای او
همچو کفش افتد برون رنگ حنا از پای او
شوخ بیباکی که دنبال دلم افتاده است
فتنه چشم، آشوب زلفست و بلا و بالای او
اخگری دارد ز هر داغ دل آهم زیر پا
نیست بیجا اینقدر از جای جستن های او
از سیهکاری شهی کاتش فروز ظلم شد
حلقهٔ داغ است گویی وسعت دنیای او
هست جویا فارغ از اندیشهٔ روز حساب
هر کرا باشد امیرالمؤمنین مولای او
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۰۲ - بسکه سنگینم ز بار غم به راه جستجو
بسکه سنگینم ز بار غم به راه جستجو
همچو سوزن می روم در نقش پای خود فرو
در نیابد غیر خود در دیدهٔ یکرنگیم
می شوم با آن بت آیینه رو چون روبرو
زنده گر دارد دلم از نکهت زلفش چه دور
می دمد جان در نهاد روح جویا بوی او
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۰۴ - نه همین پیچد به خود از شوق رویت موی تو
نه همین پیچد به خود از شوق رویت موی تو
نعل در آتش بود بر روی تو ابروی تو
با رخش ای گل مزن زین بیش لاف همسری
رشک نگذارد که بینم رنگ هم بر روی تو
حال عالم را توان دریافتن از فیض فکر
جان من جام جم است آیینهٔ زانوی تو
با تأمل گفتگو کن به که آموزد سخن
طوطی نطق ترا آیینهٔ زانوی تو
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۰۸ - آنکه شور صد قیامت بود با خلخال او
آنکه شور صد قیامت بود با خلخال او
همچو نقش پا دلم افتاده از دنبال او
از سر خود هر که در راه طلب برداشت دست
چون دو نقش پا دو عالم ماند در دنبال او
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۱۱ - در سحرخیزی به ارباب سعادت یار شو
در سحرخیزی به ارباب سعادت یار شو
آسمان گردآور فیض است هان بیدار شو
همچو شبنم در هوای دوست شب را زنده دار
صبح شد برخیز و مست جام استغفار شو
هر کس از فیض صبوحی کامیاب نشئه ای است
صبحدم با چشم گریان محو روی یار شو
مانده ای در بند رفعت از سبک مغزی چو ابر
خاکساری پیشه کن، هم سنگ دریا بار شو
پیش کس گردن منه مالک رقاب وقت باش
چشم از مردم بپوش و از اولی الابصار شو
برنمی تابد حجابت شوخ چشمیهای شمع
خود چراغ بزم خود چون گوهر شهوار شو
گرنه ای جویا نکو، با نیکوان منسوب باش!‏
باغ را گر گل نه ای خار سر دیوار شو