تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۴۳ - در دل ز بس به عشق تو غم‌ها شود لذیذ
در دل ز بس به عشق تو غم‌ها شود لذیذ
ترسم به کام من غم دنیا شود لذیذ
در داده‌ایم تن به جفاهای روزگار
دشمن چو شد غیور مدارا شود لذیذ
امروز می‌‌نماید اگر صبر ناگوار
این شوربا به کام تو فردا شود لذیذ
لب را به خنده‌ای نمکین تر کن آن قدر
کاین نیمرس کباب دل ما شود لذیذ
با این هوس فریب نگاهی که مرتراست
در کام دل مباد تمنّا شود لذیذ
یک آن قدر ز پرده برون‌آ که شوق را
در حسرت تو ذوق تماشا شود لذیذ
از بیکسی ز صحبت فیّاض خوشدلیم
تلخابه گاه در ره صحرا شود لذیذ
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۴۸ - چون غنچه‌ام دلی است ولی کار بسته‌تر
چون غنچه‌ام دلی است ولی کار بسته‌تر
خون گشته تر ز غنچه و زنگار بسته‌تر
شیرازه بگسلم چو گل از ننگ تا به کی!
چون غنچه دل به صحبت هر خار بسته‌تر
بیم گشایشم گرة خاطرست آه
چون غنچه هر نفس شودم کار، بسته‌تر
دل را تعلّقات به مستی فزوده است
زنگار بسته‌ای شده ز نگار بسته‌تر
ای آنکه لاف عشق زنی با هزار کار
دل بسته‌ای به یار و به اغیار بسته‌تر
نام خداست بر لب و دل بستة هوا
گر بت شکسته شد شده زنّار بسته‌تر
صبح عدم که طبل رحیل فنا زنند
کس از برهنگان نبود بار بسته‌تر
بر دامن تو روز جزا رنگ خون ما
باشد زرنگ چهرة گلنار بسته‌تر
فیّاض جان نثار «رهی» کن که گفته است
«مفت گشادگی چو شود کار بسته‌تر»
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۴۹ - لب گرم شکوه بود که گردید دیده‌تر
لب گرم شکوه بود که گردید دیده‌تر
شد ناشنیده شکوة ما ناشنیده‌تر
گفتیم چشم او به فسون رام ما شود
این آهوی رمیده دگر شد رمیده‌تر
واماندگان ناله ز دنبال می‌رسند
ای آه، گرم کرده عنان را کشیده‌تر
در تنگنای هستی خود ما خزیده‌ایم
گر ممکن است خواهم ازین هم خزیده‌تر
تا کی مکیدن جگر خویش، بعد ازین
خواهم لب تو از جگر خود مکیده‌تر
پر شورش است عرصه همانا که بوده است
زین پیش بزم هستی ازین آرمیده‌تر
فیّاض ضعف پیری و بار گران عشق
پشتِ خمیده پشتِ کمانی خمیده‌تر
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۵۵ - ای دل طریقِ نیستی از من به یاد گیر
ای دل طریقِ نیستی از من به یاد گیر
وین طمطراق هر دو جهان را به باد گیر
عمر ابد نصیب کسی در جهان مباد
این عمر یک دو ساعته را هم زیاد گیر
شاگردی جنون کن و درس دلی بخوان
آنگه هزار نکته به هر اوستاد گیر
تا چند مشق غمزه کنی ای ستیزه‌کار!
گاهی سواد خوانی دل نیز یاد گیر
فیّاض شادی و غم دنیا چو رفتنی است
خود را اگر همیشه غمینی به شادگیر
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۵۸ - فانوسِ شمع کشتة دل شو نهان بسوز
فانوسِ شمع کشتة دل شو نهان بسوز
خاموش چون شرار دل سنگ، جان بسوز
تا سایة غرور نیفتد ترا به سر
بال هما به مجمرة آشیان بسوز
پایی سبک رکاب کن، از خاک، جان برآر
بنمای یک کرشمه و هفت آسمان بسوز
پرتو ز شمع مهر نیفتد بخاک ما
بر کشتگان خویش گذر کن روان بسوز
بر هم زن از غبار عدم عرصة وجود
آتش برآر از دل و هر دو جهان بسوز
شب‌ها که در سراغ خودی در خیال‌ها
از من نشان خویش بگیر و نشان بسوز
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۶۲ - ویران دل و تو در دل ویرانه‌ای هنوز
ویران دل و تو در دل ویرانه‌ای هنوز
این خانه شد خراب و تو در خانه‌ای هنوز
ما را به آشنائیت امید طرفه بود
بیگانه هم شدیم و تو بیگانه‌ای هنوز
آخر گمان صبر ز ما از دلت نرفت
معلوم می‌شود که چه جانانه‌ای هنوز
یک سوختن جزای محبّت نمی‌شود
ای شعله در تلافی پروانه‌ای هنوز
در غارت نظاره چه از حسن کم شود
عالم به جرعه مست و تو خمخانه‌ای هنوز
ای سبزة دیار محبت چه آفت است
عالم تمام سبز و تو دردانه‌ای هنوز
فیّاض حرف وصل دلیرانه می‌زنی
معلوم می‌شود که تو دیوانه‌ای هنوز
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۸۵ - ای مشرب خوشت به جهان یادگار عیش
ای مشرب خوشت به جهان یادگار عیش
عهد تو روزنامچة روزگار عیش
کس در بهشت بزم تو غم چون خورد که هست
لعلت شراب عشرت و خطت بهار عیش
محروم فیض تربیت ابر چشم ماست
نخل غمی که سر نزد از جویبار عیش
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۹۳ - شد عمر صرف کار و نکردیم هیچ حظّ
شد عمر صرف کار و نکردیم هیچ حظّ
خوش رفت روزگار و نکردیم هیچ حظّ
باد مراد آفت ما شد درین محیط
رفتیم بر کنار و نکردیک هیچ حظّ
جستیم بهر سوختن از عشق یک شرار
دوزخ شد این شرار و نکردیم هیچ حظّ
حظّی است اضطراب نوید قدوم یار
غافل رسید یار و نکردیم هیچ حظّ
گفتیم در بهار توان دادِ عیش داد
کردیم صد بهار و نکردیم هیچ حظّ
بی‌رونقی بود مزة کار و بار عشق
رونق گرفت کار و نکردیم هیچ حظّ
گفتیم نخل عمر مگر بار نو دهد
دردا که ریخت بار و نکردیم هیچ حظً
عشقست و ناامیدی و صد عیش جاودان
گشتیم امیدوار و نکردیم هیچ حظّ
امشب که بود حرف تو فیّاض در میان
طی شد سخن هزار و نکردیم هیچ حظّ
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۹۴ - چون شوقم از اضطراب محظوظ
چون شوقم از اضطراب محظوظ
چون عشق ز پیچ و تاب محظوظ
ناگشته کتان نمی‌توان شد
از صحبت ماهتاب محظوظ
در دیدة ما نگیرد آرام
تا چشم تو شد ز خواب محظوظ
بیرون نروی ز خاطر من
چون گنجی ازین خراب محظوظ
تا نام تو زیب هر کتابست
هستیم ز انتخاب محظوظ
گر حرف محبّتی نباشد
نتوان شدن از کتاب محظوظ
فیّاض ز میرزا سعیدم
چون تشنه جگر ز آب محظوظ
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۹۵ - امشب غریب نوسفری می‌کند وداع
امشب غریب نوسفری می‌کند وداع
خو کردة به خاک دری می‌کند وداع
یارب که رخت بسته که بر هر سر مژه
هر لحظه پارة جگری می‌کند وداع
جز خیر بادِ زندگی خود نمی‌کند
در پیش شعله چون شرری می‌کند وداع
آشفتگان راه غمت را ز خودسری
در هر دو گام راهبری می‌کند وداع
عالم وداعگاهی و آدم مسافری‌ست
تا می‌رسد یکی، دگری می‌کند وداع
در عیدگاه جلوة شمشیر ناز تو
هر دم ز جسم خسته سری می‌کند وداع
فیّاض، مرغِ جانِ ز پرواز مانده‌ام
امروز مشت بال و پری می‌کند وداع
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۹۶ - عالم رود ز طنطنة نور در سماع
عالم رود ز طنطنة نور در سماع
دست ار فشاند آن شجر طور در سماع
آید به ذوقِ نالة مستانه‌ام به بزم
تا خون نغمه در رگ طنبور در سماع
تا دم زدم ز زمزمة اتّحاد دوست
دل یافت ذوق نغمة منصور در سماع
تا طرح جلوه در چمن افکند مست من
آمد ز ذوق غنچة مستور در سماع
گر در بهشت بوی تو گیرد سراغ ما
آید به ذوق جلوة ما حور در سماع
با یاد لیلی ار همه بر نوک دشنه است
مجنون پابرهنه کند شور در سماع
فیّاض تا ز لعل تو در باغ نکته گفت
تاکست در ترانه و انگور در سماع
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۱۳ - دیدة پیاله رشک می ناب کرده‌ام
دیدة پیاله رشک می ناب کرده‌ام
بهر طرب تهیّه اسباب کرده‌ام
حرمان و وصل رسم بهم پیش ازین نبود
این طرز تازه من به جهان باب کرده‌ام
بی‌تابیم ز موج گهر آب می‌خورد
مشق تپیدن دل سیماب کرده‌ام
گر پاره پاره همچو کتانم عجیب نیست
سیر تبسّم گل مهتاب کرده‌ام
هشیاریم ز نشئة مستی طمع مدار
طی گشته صد فسانه که من خواب کرده‌ام
دل نه به ناامیدی و فیض بهار بین
من کشت خویش سبز به این آب کرده‌ام
ازی یک نسیمِ وعده چمن می‌توان شدن
من این فسانه باور ازین باب کرده‌ام
افعی گزیده می‌کند از ریسمان حذر
مهتاب را با تصوّر سیلاب کرده‌ام
فیّاض امید هست که صید اثر کند
این تیر پر کشیده که پرتاب کرده‌ام
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۳۴ - شکر خدا که باز به امداد همّتم
شکر خدا که باز به امداد همّتم
جا داده عشق بر سر کوی ملامتم
پیغمبرم به شرع محبّت، به کتف من
باشد نشان سنگ تو مهر نبوّتم
اظهار شکوه از ستم دوست کافریست
ای لاله داغدار نرویی ز تربتم
آن شعله بین که با همه آغوش دشمنی
یک دم جدا نگشته ز آغوش حسرتم
فیّاض طعن خواری من بیش ازین مکن
خوارم ولیک خوار دیار محبّتم
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۸۱ - خواهم ز داغ عشق لباسی به بر کنم
خواهم ز داغ عشق لباسی به بر کنم
الماس کو که ابرة این آستر کنم
ای ناله بی‌رفیق به جنگ اثر متاز
صبری که آه سوخته را هم خبر کنم
بر اوج شعله جلوة پروازم آرزوست
کو آتشی که تربیت بال و پر کنم
بی گریه پرتوی ندهد صبح طالعم
کو خون که روغنی به چراغ سحر کنم
معشوق مبتذل شود از یک نگاه گرم
نگذاشت غیرتم که در آن دل اثر کنم
فیّاض نامه‌ای که نویسم به نزد یار
از شوق سر نکرده قلم گریه سر کنم
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۸۷ - گاهی کمان ناله به خمیازه زه کنم
گاهی کمان ناله به خمیازه زه کنم
گاهی کمند آه گره بر گره کنم
سیرت ندیده، بخت مرا از تو دور کرد
این داغ را به مرهم وصل که به کنم؟
شب تا سحر به یاد سر زلف دلکشت
در گوشه‌ای نشینم و مشق گره کنم
تا عاشقم زمانه مرا دم نمی‌دهد
خود را مگر به بلهوسان مشتبه کنم
فیّاض کی بود که براندازِ شهر خویش
ترک اقامت دو سه درگشته دِه کنم
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۸۹ - آینه‌ام خیال تو تصویر می‌کنم
آینه‌ام خیال تو تصویر می‌کنم
خود را ز سادگی به تو تعبیر می‌کنم
آیینه را ز دست تو بر سنگ می‌زنم
درد دلی به پیش تو تقریر می‌کنم
در مدرس زمانه ز تنزیل عافیت
خاموشی آیه‌ایست که تفسیر می‌کنم
پشت کمان طعنه ز هر جا شود بلند
پهنای سینه را هدف تیر می‌کنم
در چشم خانه بی سر زلف تو روز هجر
نظّاره را زهر مژه زنجیر می‌کنم
ای آسمان بترس که هر شب به ضبط آه
من استخوان برای تو زهگیر می‌کنم
فیّاض جادویی نفسی بین که هر نفس
ملک پری برای تو تسخیر می‌کنم
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۰۱ - ما رام خویش بهر تو دلدار گشته‌ایم
ما رام خویش بهر تو دلدار گشته‌ایم
خود را به خاطر تو خریدار گشته‌ایم
یک کس خبر ز ذوق تماشای او نیافت
جز ما که محو لذّت دیدار گشته‌ایم
پر کرده‌ایم دفتر و معنی همان یکی است
یک حرف بوده‌ایم که بسیار گشته‌ایم
لاف فراخ حوصلگی‌های ما خطاست
یک جرعه بیش نیست که سرشار گشته‌ایم
ترسند خلق از تو و ترک گنه کنند
ما تکیه بر تو کرده گنهکار کشته‌ایم
صد دشنه کار شوخی مژگان نمی‌کند
ظالم بیا ببین که چه گلزار گشته‌ایم
صد پرده بیش بر رخ مطلب فزوده شد
فیّاض بی‌خبر که خبردار گشته‌ایم
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۰۲ - خود را به ناز آن بت طنّاز داده‌ایم
خود را به ناز آن بت طنّاز داده‌ایم
صد ملک دل به غارت یک ناز داده‌ایم
در راه عشق عافیت از ما مجو که ما
انجام را به مژدة آغاز داده‌ایم
دل را که آشیانة طاووس آرزوست
از خار خار وسوسه پرواز داده‌ایم
در بزم شوق ساغر لبریز وصل را
صد ره گرفته‌ایم و دگر باز داده‌ایم
گو آشیان طمع ببر از ما کنون که ما
خود را به یادِ جلوة پرواز داده‌ایم
هر بلبل نظاره که آهنگ دل نداشت
از شاخ گلبن مژه پرواز داده‌ایم
تا بسته‌ایم راه امل بر حریم دل
در سینه راه جلوة صد راز داده‌ایم
با ما نسازد ار فلک سفله، گو مساز
اکنون که تن به طالع ناساز داده‌ایم
با لذّت غمت که دو عالم در آن گمست
غم‌های رفته را همه آواز داده‌ایم
تا از کدام پرده برآید نوای ما
گوشی به نغمه‌ریزی این ساز داده‌ایم
فیّاض حشر مرده دلانست هر نفس
تا ما به نطق رخصت اعجاز داده‌ایم
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۰۳ - عمریست تا جدا ز تو مهوش نشسته‌ایم
عمریست تا جدا ز تو مهوش نشسته‌ایم
پروانه‌ایم و دور ز آتش نشسته‌ایم
با آنکه عیش از دل ما نسخه می‌برد
دایم چو زلف یار مشوّش نشسته‌ایم
در انتظار سرمة گردی از آن سوار
عمریست چشم بر ره ابرش نشسته‌ایم
فارغ نشد رقیب ز خمیازه چون کمان
تا ما به پهلوی تو چو ترکش نشسته‌ایم
ای زاهد از شکفتگی ما عجب مدار
عمری چون نشئه با می بی‌غش نشسته‌ایم
چون داغ لاله بی‌غم عشق پریرخان
افسرده‌ایم اگرچه در آتش نشسته‌ایم
فیّاض غم مدار که هر چند پیش دوست
در خون نشسته‌ایم ولی خوش نشسته‌ایم
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۰۴ - شب در نظارة رخش ابرام کرده‌ایم
شب در نظارة رخش ابرام کرده‌ایم
صد کار پخته از نگهی خام کرده‌ایم
مازادة دیار قفس با شکست بال
پرواز سرحدِ شکنِ دام کرده‌ایم
کاری به مدّعا نشود جز به وصل یار
ما امتحان نامه و پیغام کرده‌ایم
شهدی که چاشنی به شکر خنده می‌دهد
نوش از تبسّم لب دشنام کرده‌ایم
فیّاض را زاهل دیانت شمرده‌ایم
این قوم را ببین که چه بدنام کرده‌ایم