تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
لبیبی : ابیات پراکنده در لغت نامه اسدی و مجمع الفرس سروری و فرهنگ جهانگیری و رشیدی
شمارهٔ ۲۲ - به شاهد لغت خبزدو، بمعنی جعل
آن روی و ریش پر گه و پر بلغم و خدو
همچون خبزدوئی که شود زیر پای پخچ
لبیبی : ابیات پراکنده در لغت نامه اسدی و مجمع الفرس سروری و فرهنگ جهانگیری و رشیدی
شمارهٔ ۳۸ - به شاهد لغت مکل، بمعنی کرمی سیاه که در آبست
غلبه فروش خواجه که ما را گرفت باد
بنگر که داروش ز چه فرمود اوستاد
گفتا که پنجپایک و غوک و مکل بکوب
در خایه هل تو چنگ خشنسار بامداد
لبیبی : ابیات پراکنده در لغت نامه اسدی و مجمع الفرس سروری و فرهنگ جهانگیری و رشیدی
شمارهٔ ۶۹ - به شاهد لغت پک، بمعنی چغز ( قورباغه)
ای همچو یک پلید و چنو دیده ها برون
مانند آنکسی که مرا ورا کنی خبک
تا کی همی درآیی و گردم همی دوی
حقا که کمتری و فژاگن تری ز پک
لبیبی : ابیات پراکنده در لغت نامه اسدی و مجمع الفرس سروری و فرهنگ جهانگیری و رشیدی
شمارهٔ ۷۶ - به شاهد لغت گولانج، بمعنی حلوایی که لابرلا نیز گویند
گولانج و گوشت و گرده و گوز آب و گادنی
گرمابه و گل و گل و گنجینه و گلیم
لبیبی : ابیات پراکنده در لغت نامه اسدی و مجمع الفرس سروری و فرهنگ جهانگیری و رشیدی
شمارهٔ ۹۴ - به شاهد لغت غاوشو، بمعنی خیاری که از بهر تخم رها کنند
زرد و درازتر شده از غاوشوی خام
نه سبز چون خیار و نه شیرین چو خربوزه
لبیبی : ابیات پراکنده در لغت نامه اسدی و مجمع الفرس سروری و فرهنگ جهانگیری و رشیدی
شمارهٔ ۹۷ - به شاهد لغت تزه، بمعنی دندانه کلید که از چوب کنند
دهقان بی ده است و شتربان بی شتر
پالان بی خر است و کلیدان بی تزه
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۸ - ای محو رنگ و روی تو جان خراب ما
ای محو رنگ و روی تو جان خراب ما
پروانه ی چراغ تو مرغ کباب ما
از سنگ سرمه زیر سر ماست بالشی
ای شوخ چشم آمده ای تا به خواب ما
موی سفید پخته کند حرص خام را
چون آفتاب گرم بود ماهتاب ما
ما با وجود قامت خم مست غفلتیم
پیچیده موج باده به رگهای خواب ما
عاشق به وعده دادن جان می کند وفا
دام فریب نیست به موج سراب ما
چشم طبیب چشمه ی سیماب می شود
انگشت اگر نهد برگ اضطراب ما
بحر محیط بیش ز یک کاسه آب نیست
گرداب در تلاش بود با حباب ما
این رشته ها که چرخ به گوهر کشیده است
شیرازه گسسته بود از کتاب ما
از بس که در قملرو فهم امتیاز نیست
شد زیر مشق ما ورق انتخاب ما
از صندل است ساغر ما بس که سیدا
درد سر خمار ندارد شراب ما
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۴ - ای شمع سوی خانه ی من بی طلب بیا
ای شمع سوی خانه ی من بی طلب بیا
هنگام صبح اگر نتوانی به شب بیا
اسباب عیش بهر تو آماده کرده ام
چون گل گشاده روی تبسم به لب بیا
چین از جبین چو گردن مینا به طاق نه
در دست جام باده به عیش و طرب بیا
رم کرده عقل و هوش ز من ایستاده اند
شوخی مکن به صحبت من با ادب بیا
از سیدای خویش چه پرهیز می کنی
هان ای طبیب سوختم از تاب و تب بیا!
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۷ - ای فرش بوی سنبل زلفت دماغ‌ها
ای فرش بوی سنبل زلفت دماغ‌ها
پامال شبنم گل روی تو باغ‌ها
امشب بیا به کلبه‌ام ای رشک بوستان
کز روغن گل است لبالب چراغ‌ها
نامم میان سوختگان تا بلند شد
خود را به لاله زار کشیدند داغ‌ها
زان یار خانگی خبری هیچ کس نگفت
لبریز شد ز آبله پای سراغ‌ها
امروز بس که ریخته‌ای خون بلبلان
بربسته شد به خلق ره کوچه‌باغ‌ها
در آفتاب سوخته گشتند قمریان
بر سایه‌های سرو نشستند زاغ‌ها
در هیچ دل نماند غم عشق سیدا
شد پیر در خیال جوانان دماغ‌ها
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۸ - ای بی‌لب تو خشک دهانِ پیاله‌ها
ای بی‌لب تو خشک دهانِ پیاله‌ها
وز دوریی تو غرقه به خون داغ لاله‌ها
خطی است آنکه بر رخ جانان دمیده است
خوبان نوشته‌اند به نامش رساله‌ها
در بزم عشق رتبه خرد و کلان یکی‌ست
طفلان برابرند به هفتادساله‌ها
ایجادیان ز خوان کریمان برند فیض
گردند سرخ‌روی ز مینا پیاله‌ها
بر چرخ فتنه‌بار نمایان ستاره نیست
سوراخ‌هاست بر بدن او ز ناله‌ها
تن‌پروران به تربیت آدم نمی‌شوند
بیهوده می‌دهند به فیلان نواله‌ها
نبود مرا سری به جوانان خردسال
دست من است و دامن هفتادساله‌ها
از کلک سیدا همه‌جا مشکبار شد
گویا بریده‌اند به ناف غزاله‌ها
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۶ - گاهی به چشم لطف مه من بوبین مرا
گاهی به چشم لطف مه من بوبین مرا
در آتش فراق مسوز اینچنین مرا
نی قاصدی که با تو رساند پیام من
نی همدمی که با تو کند همنشین مرا
دست از ستم بکش که جفاپیشگان شهر
بی رحمیت شنیده کنند آفرین مرا
تا دامن وصال تو از دست داده ام
چون اژدها فرو برد این آستین مرا
من میوه حلاوت شاخ نزاکتم
افگنده یی به سنگ جفا بر زمین مرا
خو کرده ام به تلخی هجر تو عمرهاست
ور نه پر است هر طرف از انگبین مرا
هر جا تو می روی ز من آرام می رود
هر سوی می برد دل اندوهگین مرا
چشمت به هر کسی نگه گرم می کند
آتش فتد به داغ دل آتشین مرا
یک روز از تو گوشه چشمی ندیده ام
بیجایی کرده یی ز برای همین مرا
پهلو به خاک تیره نهادم چو سیدا
آخر برد خیال رخت بر زمین مرا
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۳۴ - تا جلوه عنان تو برداست هوش ما
تا جلوه عنان تو برداست هوش ما
دارد سری به حلقه فتراک گوش ما
لب بستر کی به غنچه گشاید در نشاط
باشد کلید فتح زبان خموش ما
ای محتسب رعایت خود را نگاه دار
دست سبوی باده رسیده به دوش ما
ما را هلاک می کنی و خنده می زنی
شهد است خوردن تو زهر است نوش ما
تا پا کشیده ایم ز میخانه سیدا
افتاده رخنه یی به صف می فروش ما
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۳۵ - خون می چکد چو غنچه گل از سخن مرا
خون می چکد چو غنچه گل از سخن مرا
تیغ برهنه ایست زبان در دهن مرا
در هیچ جا قرار ندارم چو آفتاب
مهر رخ تو کرده چنین بی وطن مرا
پروانه را به بزم خود ای شمع ره مده
کوته زبان مساز بهر انجمن مرا
بعد از هلاکم از سر خاکم چو بگذری
سازد علم میان شهیدان کفن مرا
بی قامت تو سرو چو دو دست در نظر
بی روی تست طشت پر آتش چمن مرا
روزی که بهر قتل اسیران شوی سوار
هر موی تازیانه شود بر بدن مرا
روزی که پنجه ام ز گریبان جدا شود
ای سیدا چو مار خورد پیرهن مرا
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۳۸ - بر داغ غوطه زد دل عشرت سرشت ما
بر داغ غوطه زد دل عشرت سرشت ما
آخر رسید چشم بدی در بهشت ما
میر بساط دهر ز ما آنچه بود و برد
بر سینه سنگ بسته دل همچو خشت ما
از دور همتی بکن ای ابر نوبهار
نزدیک شد که دود برآید ز کشت ما
در سینه پر آتش ما داغ شد کباب
محتاج روغنیست چراغ کنشت ما
پیوسته چشم ماست به دست تو چون نگین
دیوان صنع کرده چنین سرنوشت ما
صاف است همچو آئینه دلهای اهل جاه
چون آب روشن است به تو خوب و زشت ما
روزی که حشر آئینه خود دهد جلا
روشن شود به خلق جهان خوب و زشت ما
ای سیدا به جبهه نداریم چین ز کس
پیشانی گشاده بود سرنوشت ما
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۴۸ - ای خاکمال سرو روان تو آب‌ها
ای خاکمال سرو روان تو آب‌ها
موج کناره کرد فریبت سراب‌ها
فانوس سد ره نشود نور شمع را
کی می‌شوند مانع حسنت نقاب‌ها
چشم تو را به خواب ندیدند مردمان
با آنکه رفته‌اند به یاد تو خواب‌ها
ای موج آب خضر کجا می‌روی که باز
افتاده است بر رگ جان اضطراب‌ها
عمری‌ست ناله‌ها رگ و پوست می‌کنند
مطرب چه گفته است به گوش رباب‌ها
از بس که در قلمرو فهم امتیاز نیست
شد زیر مشق ما ورق انتخاب‌ها
مغرور سیم خود مشو ای چنگ عاقبت
بر گردن تو کنده شود این طناب‌ها
نزدیک آمدست که یاران بنا کنند
دیوارهای میکده را از کتاب‌ها
پیش دهان یار زبان لال می‌شود
بیهوده رفته‌ایم به خود سر حساب‌ها
می‌کرد یاد سوختگان چشم مست او
افگنده‌اند نعل در آتش کباب‌ها
گفتم غبار خاطر دل شست‌و‌شو دهم
پر شد ز خاک کاسه چشم حباب‌ها
روی دلی ز ماه‌جبینان ندیده‌ام
گرمی نمانده است درین آفتاب‌ها
دوران مرا به هوش نیاورد سیدا
شد مستیم زیاد از این احتساب‌ها
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۵۰ - خال لبت نشانده در آتش خلیل را
خال لبت نشانده در آتش خلیل را
زلف تو بسته بال و پر جبرئیل را
ارباب حرص اهل طعم را خورد به چشم
باشد حلال خون گدایان بخیل را
سیلاب گریه کوه گنه را برد ز جا
فرعون سد ره نشود رود نیل را
از صورت بزرگ مروت طمع مدار
تنگ آفریده دست قضا چشم پیل را
تدبیر عقل راه نیابد به کوی عشق
سازند منع بی سند اینجا دلیل را
از وصل یار کام گرفتیم سیدا
بردیم زین محیط در بی عدیل را
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۵۸ - رویت گل سرسبد لاله زارها
رویت گل سرسبد لاله زارها
خطت متاع قافله نوبهارها
در بوستان ز حسرت پابوس سرو تو
خمیازه می کشند لب جویبارها
رفتار تو گرفته سر راه کبک را
تمکین تو شکسته سر کوهسارها
ای چشمه حیات تغافل ز حد گذشت
موج سراب اشک من است آبشارها
هرگز ز دیدنت نشود سیر چشم ما
بی انتهاست سلسله انتظارها
تنگ است جامه گل رعنا به دوش من
آسوده ام ز پیرهن اعتبارها
زین قوم مرده دل چه طمع می کند کسی
بینند پیش پا به چراغ مزارها
وقت است سیدا ز پی بیخودی رویم
ما را گداخت پیرویی اختیارها
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۷۴ - دل را اسیر دام بلا می کنیم ما
دل را اسیر دام بلا می کنیم ما
کاری که می کنیم بجا می کنیم ما
ما را به کعبه راهبری احتیاج نیست
ابروی یار قبله نما می کنیم ما
امید خود به چرخ سیه کاسه می بریم
چشم طمع به دست گدا می کنیم ما
از کو تهیست دامن ما پاک همچو گل
اندیشه کی ز روز جزا می کنیم ما
ای سیدا به گرد خرامش نمی رسیم
خود را اگر چه باد صبا می کنیم ما
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۸۰ - زد بر زمین چو نقش قدم آسمان مرا
زد بر زمین چو نقش قدم آسمان مرا
هموار کرد پست و بلند جهان مرا
از جنبش نسیم گل از جای می روم
از بس که کرده موسم پیری خزان مرا
آبم بود ز اشک و چراغم زدود آه
ای وای بر کسی که شود میهمان مرا
درویشم و بهشت برین است کلبه ام
نتوان فریب داد به لبهای نان مرا
جایی چو گردباد اقامت نمی کنم
از بس که هست خانه به ریگ روان مرا
تا کرده ام در انجمن روزگار جای
مانند شمع آب شده استخوان مرا
پشتم خمید و شد به عصا دستم آشنا
کرد آسمان نشانه تیر و کمان مرا
از سعی ابر سبز نگردید ریشه ام
کاری نکرد تربیت باغبان مرا
از حیله های نفس توکل خلاص کرد
از دست گرگ داد رهایی شبان مرا
من بلبل کباب گل روی آتشم
در شاخسار شعله بود آشیان مرا
دارند شیخ و شاب شکایت ز یکدگر
دیگر سری نماند به پیر و جوان مرا
چون غنچه گل است خموشی شعار من
ننهاده است مهر کسی بر دهان مرا
از جویبار اهل کردم دست شسته ام
تا داده اند آب ز تیغ زبان مرا
مانند سرو بید نه گل دارم و نه بر
بهر چه کاشتند درین بوستان مرا
سودای زلف کاکلش از تیره بختیم
تکلیف می کنند به هندوستان مرا
همچون کمان ز جای نخیزم به روز خویش
تیر دعا نگیرد اگر از میان مرا
دارم زبان خشک قناعت چو سیدا
بوی کباب خلق رساند زیان مرا
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۱۰ - جنت سپند سوز گلستان روی توست
جنت سپند سوز گلستان روی توست
دوزخ چراغ کشته فانوس خوی توست
کوثر که بحر رحمت ازو جوش می زند
آب به خاک ریخته یی از سبوی توست
شامی که صبح حشر بود زیر دامنش
تار گسسته یی ز شبستان موی توست
سرو چمن که حکم رعونت به سر زدست
آزاد گردهای قد فتنه خوی توست
چون داغ لاله مشک سیاهی کند ز دور
در منزلی که قافله سالار بوی توست
شمعم برای کشته شدن زنده گشته ام
اینک سرم بریدن اگر آرزوی توست
هرگز ز آستان تو جایی نمی روم
خورشید و مه ز کاسه گدایان کوی توست
امروز چون گل است جهان یک دهن سخن
بر هر لبی که گوش نهم گفتگوی توست
ای شبنم بهار به تماشا برون خرام
خورشید عمرهاست که در جستجوی توست
در سلک دوستان تو گردید سیدا
هر ناقصی که دشمن او شد عدوی توست