تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۳ - کی زدل بیرون کنم درد تمنای تو را
کی زدل بیرون کنم درد تمنای تو را
چون توانم دید خالی جای غمهای تو را
گریه تا مکتوب اشکم را به صحرا برده است
روح مجنون کرده استقبال رسوای تو را
دیده ام گلدسته می بندد ز عمر جاودان
باغبان خضر است گلزار تماشای تو را
صد خیابان سرو بالا می کشد از دیده ام
در نظر دارم خیال سرو بالای تو را
گشته ایم از دیدن روی تو بیخود چون اسیر
چون تواند دید چشم من سراپای تو را
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۴ - اضطراب دل به من گفت آمدنهای تو را
اضطراب دل به من گفت آمدنهای تو را
بیخودی هم کرد سرگوشی سخنهای تو را
شرم خوب است اینقدر نیرنگ اما خوب نیست
چون کنم نظاره در یک آن چمنهای تو را
گلشن بخشش جدا وحشتگه پرسش کجا
محشر دیگر بود رنگین کفنهای تو را
گر توانم کرد شرح ناز و تفسیر نیاز
کی توانم گفت رام دل شدنهای تو را
شعله گر صد رنگ افروزد همان افسرده است
وقت مستی دیده ام افروختنهای تو را
از تماشا دیده نرگس چراغان می شود
گر ببیند شوخی چشمک زدنهای تو را
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۰ - گر دلم پنهان نسازد در غبار آیینه را
گر دلم پنهان نسازد در غبار آیینه را
شعله از خجلت گدازد چون شرار آیینه را
پاکتر آید برون دلهای روشن از گداز
نیست خاکستر بسوزی گر هزار آیینه را
ظاهری دارد بساطی در نظرها چیده است
صافی باطن نمی آید به کار آیینه را
خاطرش را هر دم از بازیچه ای خوش می کند
کرده سرگردان فریب روزگار آیینه را
شوخ چشم بیزبان را آبروی دیگر است
دوست می دارد دلم بی اختیار آیینه را
استقامت خصمی اضداد را سازد حصار
نیست باک از تیرباران این چهار آیینه را
حال ما در خواب اگر بیند دلش خون می شود
گشته روزی دولت بی انتظار آیینه را
با دل بیطاقت ما تا چه پردازد اسیر
آن خط و خالی که می سازد غبار آیینه را
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۱ - داده ای ذوق شراب بی خمار آیینه را
داده ای ذوق شراب بی خمار آیینه را
کرده ای خوش جام سرشاری به کار آیینه را
خوش بساطی بر سر بازار دل وا کرده ای
کرده ای شرمنده نقش و نگار آیینه را
دل نباشد یاد او در دیده بیدار هست
شمع خلوت می کنم شبهای تار آیینه را
چون نگیرد اشکم از گلبرک حیرانی گلاب
تا گداز دل بود زان چهره کار آیینه را
نو خطان گاهی چراغی نذر شوخی لازم است
کرده ایم از دل نظر گاه بهار آیینه را
شوخی مژگانت آخر دستبردی می کند
سر به صحرا می دهد دیوانه وار آیینه را
شبنم (از) خورشید در آغوش گل کی جان برد
پر مکن از تاب شوخی بیقرار آیینه را
شوخی مژگان پر کارت مگر دام پری است
گردش چشم تو می سازد شکار آیینه را
بود خورشید مرا از بستر گل خوابگاه
صبحدم دیدم چو شبنم بیقرار آیینه را
با دل بیطاقت ما تا چه بردارد اسیر
آن خط و خالی که می سازد غبار آیینه را
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۵ - ارغوان زار شفق یک آتش بی دود ما
ارغوان زار شفق یک آتش بی دود ما
نرگسستان سحر یک اشک آه آلود ما
سجده ای کز جبهه گرد آستانش می برد
می توان دیدن ز سیمای جبین فرسود ما
عکس ماه نو شود در بحر چون ماهی کباب
ابر نیسان گر شود چشم شرار آلود ما
خاطر نازک نقاب آرزوهای دل است
رنگ گل زنگ است در آیینه مقصود ما
در لباس تیره بختی مشق شهرت کرده است
عنبر سارا ز شرم آه مشک اندود ما
چشم آهو خجلت مژگان سیاهی می کشد
از نگاه گرم او در حلقه های دود ما
قرض نقد جان به جان کندن به جانان می دهند
باز می گویند همت خانه زاد جود ما
پیش بینی دارد از غیرت به دست آینه
بود ما نابود ما منظور ما مردود ما
موج بحر ساده لوحی در چه داند از صدف
شکوه را از شکر نشناسد لب خشنود ما
با وجود آنکه غفلت بود بالینش هنوز
همچو ما بیخواب می گردد شب مولود ما
بیزبانی هم به ذکری می برد نامش اسیر
دارد از حیرت عبادتخانه ای معبود ما
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۶ - زلف ساقی گر نیندازد گره در کار ما
زلف ساقی گر نیندازد گره در کار ما
سبحه گردد شرمسار زهد از زنار ما
برگ باغ بی ثمر آیینه آیینه شد
شهپر طوطی شود خار سر دیوار ما
در پناه غنچه ریگ روان سر کرده (ایم)
منتی از اختلاط گل ندارد خار ما
نا امیدی کارش از مطلب روایی هم گذشت
خاطر ما بیش از این غافل مباش از کار ما
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۹ - گردش چشم تغافل ساغر لبریز ما
گردش چشم تغافل ساغر لبریز ما
اشک گلگون است در راه طلب شبدیز ما
در شهادت رگ برآورده است هر مویی زتن
نشتری دارد ز هر مژگان به کف خونریز ما
شب به یاد آفتاب اول چراغان می کنند
می رسد آخر به جایی ناله شبخیز ما
گر نباشد گردش چشم تو ساقی در نظر
صبح محشر می شود شام خمار آمیز ما
بسکه نیرنگ دل آشوب نگاهی دیده ایم
کار محشر می کند گرد قیامت خیز ما
ای اسیر آخر دل ما هم چراغان می شود
ناله ها تیرهوایی گریه ها گلریز ما
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۳ - زخمی افسانه ناصح نگردد گوش ما
زخمی افسانه ناصح نگردد گوش ما
صاف رحمت می چکد از درد نوشانوش ما
بی سرو پا قطره ایم اما خروشی می کنیم
اینقدر هم بس که بر دریا گشود آغوش ما
توبه می فرماید اما می کشد پنهان شراب
زهره یک ساقی است از میخانه می نوش ما
با وجود آنکه باج مشرب از عالم گرفت
برنیاید با دل ما سعی کاهل کوش ما
گوشها کر بود،یاران مست و مطلب بیزبان
غنچه ها داریم فریاد از لب خاموش ما
عمر ما را دفتر خواب پریشان کرده است
خون هشیاری نگیرد هوش ما از هوش ما
انتخابی از دیار اختراع آورده ایم
بیخودی ها هوش از ما افسردگی ها جوش ما
در محبت همعنان و در قیامت همرکاب
سینه صافی سینه صافی ترک جوشن پوش ما
بار دهشت بسته ایم از کوی غفلت می رسیم
دست ما و دامن شرم فراغت کوش ما
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۵ - دور چشم بد زسوز سینه غمناک ما
دور چشم بد زسوز سینه غمناک ما
بعد مردن گل کند یا رب سپند از خاک ما
بوی گل را در طلسم گلستان پیچیده ایم
راز او را در قفس دارد دل صد چاک ما
بارها از یاد جولان سمندی سوختیم
تا شود روشن چراغ بخت از خاشاک ما
آب و آتش را بهار نورس آمیزش است
شعله ها گل می کند از دیده نمناک ما
با چنین مستی اگر دم می زدیم از زهد خشک
شمع صد میخانه می افروخت از مسواک ما
گاه از استغنا و گاه از مهربانی می کشد
خوب می داند طریق دشمنی بیباک ما
خیر گور خویش ای زاهد چو از ما بگذری
در شب آدینه شمع شیشه زن بر خاک ما
پرده می بندیم بر رخسار بینایی اسیر
گرشود آیینه آن شوخ چشم پاک ما
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۶ - سینه صاف است پیر ما خوشا احوال ما
سینه صاف است پیر ما خوشا احوال ما
فال رحمت می گشاید نامه اعمال ما
سرعت پرواز ما را پرگشودن غفلت است
ذره تا خورشید می خندد به استعلاج ما
بیخود از سیر جراحت خانه دل می رسیم
بوی گل مستانه می آید به استقبال ما
بی نیازی نسخه آمال ما را خوانده است
بهتر از فال دو عالم چون نیاید فال ما
در دل از یاد نگاه گرمی آیین بسته ایم
دیده آیینه داغ اختر اقبال ما
شوق کامل را به صد زنجیر نتوان داشتن
می پردگر بر دل خارا کشی تمثال ما
هر سر مژگان نوازشنامه ای شد بیخبر
اینک از در می رسد پیک مبارک فال ما
نا امیدی کارش از مطلب روایی هم گذشت
خاطر ما بیش از این غافل مشو از حال ما
روز و شب را سنبل و گل در گریبان می کنیم
عید نوروز است از یاد تو ماه و سال ما
شیشه ها بلبل شود جوش بهار عشرت است
خنده گل میچکد از جام مالامال ما
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۹۳ - جذبه ها زین کوشش بی بال و پر دیدیم ما
جذبه ها زین کوشش بی بال و پر دیدیم ما
کعبه و بتخانه را در یک سفر دیدیم ما
هجر ما آیینه وصل است و بعد آیین قرب
هر قدر شد دور آن را بیشتر دیدیم ما
از غبار ما بهار چشم حیران می چکد
فیض ها از همت اهل نظر دیدیم ما
وسعت جولان موری نیست در زیر فلک
عرصه کون و مکان را مختصر دیدیم ما
اشک ما آیینه می کارد به هر جا می رود
هر چه دیدیم از دل صاحب نظر دیدیم ما
هر قدر در پرده بودی هر قدر پنهان شدی
بیشتر از بیشتر از بیشتر دیدیم ما
چون توکل خضر ره شد کاهلی ها سرعت است
منزل مقصود بی عزم سفر دیدیم ما
امتیاز قدر بیقدری فزون است از قیاس
ذره را از آسمانها بیشتر دیدیم ما
هر کجا وحدت بهار جوش یکرنگی نمود
آتش یاقوت در آب گهر دیدیم ما
نا امیدی سر به سر امید شد آخر اسیر
عاقبت زین نخل بیحاصل ثمر دیدیم ما
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۹۴ - خار وگل را جوش یک پیمانه می دانیم ما
خار وگل را جوش یک پیمانه می دانیم ما
سبزه بیگانه را افسانه می دانیم ما
خو به الفت کرده را بیگانه می دانیم ما
سایه دیوانه را دیوانه می دانیم ما
در ریاضی کز خرامت شمع مینا روشن است
نکهت گل را پر پروانه می دانیم ما
پیش مجنون سر بلندیها خیالی بیش نیست
آسمان را سایه ویرانه می دانیم ما
شعله جواله از هر ترکتازش دیده ایم
هر غباری را پر پروانه می دانیم ما
حرفی از لوح جبین دوستیها خوانده ایم
آشنایان را زهم بیگانه می دانیم ما
از خرابیهای دل گردیده نام ما بلند
صبحدم را گرد این ویرانه می دانیم ما
بیقراریهای پنهان گفتگوی ما بس است
از تپیدنهای دل افسانه می دانیم ما
تا سواد خط سودای تو روشن کرده ایم
نو خطان را سبزه بیگانه می دانیم ما
جلوه ا یجاد در نور چراغ خود گم است
آفرینش را پر پروانه می دانیم ما
کس نمی فهمد زبان گفتگوی ما اسیر
هر چه می دانیم ما بیگانه می دانیم ما
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۹۵ - در محبت از جنون امداد می خواهیم ما
در محبت از جنون امداد می خواهیم ما
دام داریم از خدا صیاد می خواهیم ما
در تمنای تو ناز صد گلستان می کشیم
خنده از گل جلوه از شمشاد می خواهیم ما
گر چه از چشمش نگاه گرم هم در آتش است
التفاتی هر چه باداباد می خواهیم ما
از نگاهی منصب آتش پرستی یافتیم
ای گرفتاران مبارکباد می خواهیم ما
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۱۱۸ - سرو شوخ من بیا تنها بیا غافل بیا
سرو شوخ من بیا تنها بیا غافل بیا
مستم و بسیار مشتاقم به جان و دل بیا
پایمالت گر شود گل داغ می‌سوزم ز رشک
چون به بزم دیده می آیی ز راه دل بیا
خاطرم نازکتر است از شیشه می‌دانی تو هم
تا توانی آمدن ای شوخ سنگین دل بیا
برگ و بار کشت ما را نیست هنگام گداز
برق بی‌حاصل برو یا در سر حاصل بیا
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۱۱۹ - عارضت گلدسته باغ نظر دارم بیا
عارضت گلدسته باغ نظر دارم بیا
انتظارت بیشتر از بیشتر دارم بیا
بی تماشای رخت گلدسته بند حسرتم
جان به لب خون در جگر گل در نظر دارم بیا
صبح محشر را نمکسود جراحت می کنم
با تو امشب یک دو حرف مختصر دارم بیا
بازگشتن گر چه هست اما وداع تربت است
می روم از خویشتن عزم سفر دارم بیا
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۱۲۹ - آنچه از ما می کشد حیرانی ما روز و شب
آنچه از ما می کشد حیرانی ما روز و شب
کی خجالت می کشد از دست سودا روز و شب
عکس او طفلانه با آیینه بازی می کند
چون گرفت آرام در چشم و دل ما روز و شب
هرزه گرد است آسمان یکدم نمی گیرد قرار
می کند اسراف عمر از کیسه ما روز و شب
امتیاز خوب و زشتی نیست در زیر فلک
غرقه را یکسان بود در قعر دریا روز و شب
نور و ظلمت پرده دار خلوت صبحند اسیر
کی دویی دارد به چشم مرد بینا روز و شب
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۱۳۵ - می پرستی می دهد یادم نوای عندلیب
می پرستی می دهد یادم نوای عندلیب
غلغل میناست در گوشم صدای عندلیب
عشق با معشوق یاران مصاحب کافری است
آشنای گل نگردد آشنای عندلیب
یاد او در خاطرم گل سینه گلزار وفا
بیقراریهای دل پروازهای عندلیب
تا نیاید در چمن گل بر رخ مل بشکفد
بزم دارد باغ از شوق رسای عندلیب
پرتو خورشید گل از خواب بیدارش کند
کاش من یک صبح می بودم به جای عندلیب
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۱۴۰ - عشق نیرنگ تغافل با دل بیتاب ریخت
عشق نیرنگ تغافل با دل بیتاب ریخت
همچو گرد سرمه از چشم غزالم خواب ریخت
از شکست خاطر ما عشق نقصانی نکرد
گرد این ویرانه گل در دامن سیلاب ریخت
دید تا دیوانه خود را ز موج آشفته موی
هر چه پیدا کرد دریا بر سرگرداب ریخت
در نظر آورد هرگامی پریزاد دگر
از غبار راه او رنگ شب مهتاب ریخت
کمترین بازیچه عشق جهان آشوب اوست
آتش و بادی که از نیرنگ خاک و آب ریخت
لاله اشکم غزالان را ز هم چشمی گداخت
قطره خون گرمی کز خنجر قصاب ریخت؟
آتش فولاد برق خنجر هستی نبود
طرح محشر جوهر تیغش ز پیچ و تاب ریخت
قبله ما سجده تنها نه از ما می کشد
بس چنین پایید موی ابروی محراب ریخت
در گداز انتظارش باغ می جوشد اسیر
گریه شاداب ما بر آتش گل آب ریخت
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۱۵۳ - صفحه افلاک سرلوح کتاب غفلت است
صفحه افلاک سرلوح کتاب غفلت است
نسخه ایام طومار حساب غفلت است
می توان گلهای رنگین چید از بزم جهان
ذره تا خورشید سرمست شراب غفلت است
پرسش بیدار دل توفیق آگاهی بس است
محشر صاحبدلان تعبیر خواب غفلت است
محو دنیا اتحاد صورت و معنی ندید
در نظر آیینه اعمی را کتاب غفلت است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۱۵۹ - ناله از دل، بی خیال گلعذاری برنخاست
ناله از دل، بی خیال گلعذاری برنخاست
در گلستان تا گلی ننشست، خاری برنخاست
در محیط عشق سرها رفت بر باد فنا
غیر موج تیغ از این دریا بخاری برنخاست
جز خیال او که سر زد از کنار خاطرم
یک چمن گل هرگز از آغوش خاری برنخاست
لاله از تربت فرهاد جز داغم نرست
چون من از خاکستر مجنون شراری برنخاست