تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۱۴ - چشمت امشب ساقی و بیطاقتی پیمانه بود
چشمت امشب ساقی و بیطاقتی پیمانه بود
یک نگاه آشنا تکلیف صد میخانه بود
لطف پنهان ناز پرورد تغافل بوده است
یاد ایامی که با من چشم او بیگانه بود
می زدم امروز لاف زهد پیش زاهدی
تار آه از پاره دل سبحه صد دانه بود
دوش از نظاره شمع رخش خوابم ربود
هر سر مژگان شوخش رمز صد افسانه بود
شد فزون آسایش ما از خرابیهای دل
صندل درد سر ما گرد این ویرانه بود
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۱۵ - قاصدی از گرد جولانش به هر سو می دود
قاصدی از گرد جولانش به هر سو می دود
از پی گرد نگاهش چشم آهو می دود
حسرت جاویدش از هر قطره خون گل می کند
خضر در دنبال ناوک خورده او می دود
در سواد زلفش از تاراج شوخی خواب نیست
وحشی رم خورده ای از هر سر مو می دود
خنده پنهان به رسوایی جنون بر می دهد
دل کجا دیگر به ذوق آن سر کو می دود
می نویسم نامه و از هر سر مویم اسیر
قاصد دیگر ز شوق آن جفا جو می دود
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۱۹ - ترک مستم را اگر چین بر جبین پیدا شود
ترک مستم را اگر چین بر جبین پیدا شود
حیرتستان هلال آتشین پیدا شود
از صدف گردیده دریا را زبان کام نهنگ
گوهر مقصود یعنی اینچنین پیدا شود
بس که پرکار است صیاد شکار انداز ما
در نظر هر دم به رنگی از کمین پیدا شود
می شوی فرمانروای مصر اشک و درد و داغ
از شکست دل گرت نقش نگین پیدا شود
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۲۰ - دشمن هوشی به رویت چشم تر نتوان گشود
دشمن هوشی به رویت چشم تر نتوان گشود
آفت نظاره ای سویت نظر نتوان گشود
تا سپردم دل به نومیدی چها دیدم مپرس
کو دری کز فیض آه بی اثر نتوان گشود
ذوق راحت را به درگاه محبت بار نیست
دست خدمت بر میان داری کمر نتوان گشود
گریه تا کردم به کارم عقده دیگر فتاد
چون گره در رشته ای گردید تر نتوان گشود
بسکه در اظهار شوق طره ات پیچیده ام
نامه ام از بال مرغ نامه بر نتوان گشود
هرزه گردم چشم سرگردانی از من روشن است
بیدلم یک عقده از کار سفر نتوان گشود
دل ز چاک سینه وصل او تمنا کرد و سوخت
خس چه می داند به روی شعله در نتوان گشود
رسم و آیین گرفتاری ندانم چون اسیر
اینقدر دانم که در دام تو پر نتوان گشود
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۲۱ - گر شبی یاد تو دور از جان غمگینم شود
گر شبی یاد تو دور از جان غمگینم شود
خواب سنگین همچو شمع کشته بالینم شود
همچو آب از جوهر تیغت روان سازم سبق
تا زبانت آشنای حرف تحسینم شود
از دم تیغ تو احیای شهادت کرده ام
آسمان گو بعد از این شرمنده کینم شود
کی به ساحل چون حباب از بحر گردانم عنان
موج طوفان گر به جای خانه زینم شود
گر نسازم تازه ایمان را به یاد او اسیر
عشق خصم بت پرستیهای دیرینم شود
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۲۴ - از من آن چشم تغافل کیش غافل می شود
از من آن چشم تغافل کیش غافل می شود
گر چنین خواهد گذشتن کار مشکل می شود
عشق هر کس را که پوشد خلعت غم در لباس
گاه با اختر گهی با غنچه یکدل می شود
بعد مردن هم محبت شمع بالین من است
آب گوهر کی به سعی خاک زایل می شود
بی خیالت کی دلم در سینه می گیرد قرار
چون صدف خالی شد از در موج ساحل می شود
هر که پیش از نیستی گرد سبکروحی نشد
تربت او سنگ راه کعبه دل می شود
مطلب ما در بهار سوختن گل می کند
دانه امید ما از شعله حاصل می شود
همچو شمع کشته بادش پنبه غفلت به گوش
گر اسیر از یاد او یک لحظه غافل می شود
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۲۷ - هر که بیند لذت بیتابیم سر می دهد
هر که بیند لذت بیتابیم سر می دهد
اضطراب مرغ بسمل شوق را پر می دهد
می تپم در خاک تا گردی زمن در خاطر است
خون گرم من به دیر و کعبه ساغر می دهد
دل ندادی بیش از این افسانه ام نشنیدنی است
خواب راحت یادم از غوغای محشر می دهد
مرد عارف را سواد بینشی در کار نیست
غیرتش آیینه را خاک سکندر می دهد
گوشه گیر حیرتم چون دل ولی گاهی اسیر
اختلاط گریه ام ذوق سراسر می دهد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۲۸ - عاشق از شوق نگاه واپسین جان می دهد
عاشق از شوق نگاه واپسین جان می دهد
چشم و دل را حسرت جاوید تاوان می دهد
اشک دریا دل کجا و ساحل دامان کجا
گریه ایم عرض تجمل در بیابان می دهد
اضطراب دل نشان جلوه مژگان کیست
مو به مویم وعده زخم نمایان می دهد
بی نیازی را زدست انداز آفت باک نیست
شبنم این باغ طوفان را به طوفان می دهد
یک شکار از منت صیاد ما آزاد نیست
خاک راهش سر خط کبک خرامان می دهد
مو به مو آگاهم از راز دل زلفش اسیر
نامه ام را قاصد خواب پریشان می دهد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۴۱ - بیستون روزی به یاد خاطر شادم رسید
بیستون روزی به یاد خاطر شادم رسید
ناله ای کردم به گوش آواز فرهادم رسید
خاطر صیاد نازک بود و من بی احتیاط
تا کشیدم ناله خاموشی به فریادم رسید
جذبه بی اختیارم کرد خصم خویش
بسکه جور او کشیدم مشق بیدادم رسید
زحمت آسودگی از یاد دامم برده بود
می گرفتم دامن پرواز صیادم رسید
سستی طالع زکویش چون غبارم برده بود
ناتوانیهای عشق آخر به فریادم رسید
یاد خرسندی گذشت از خاطر غافل اسیر
مرده بودم غم میان جان ناشادم رسید
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۴۵ - دل چو خون شد ناز اشک پرده در نتوان کشید
دل چو خون شد ناز اشک پرده در نتوان کشید
منت خشک اینقدر از چشم تر نتوان کشید
آتش از آتش تواند برد نرد سوختن
جز محبت در دلم نقش دگر نتوان کشید
ما کجا دست گریبان پاره کردن از کجا
تا نباشد فرصتی آه از جگر نتوان کشید
چشم و دل پوشیده می باید به راه دوستی
پرده رسوایی است در بیرون در نتوان کشید
دیده ای مطلب رواییهای نومیدی اسیر
دست از دامان آه بی اثر نتوان کشید
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۴۹ - جام بر کف خاطر اندوهگین دارد بهار
جام بر کف خاطر اندوهگین دارد بهار
همچو مستان گریه را در آستین دارد بهار
در نظر تا سایه برگ خزان باغ گل است
در سر کوی که پهلو بر زمین دارد بهار
بی تو ایمن نیستم از برگ برگ گلستان
بهر قتلم ز هر در زیر نگین دارد بهار
سیر گلشن کن اگر دلسرد داغ توبه ای
مرهم کافور برگ یاسمین دارد بهار
تا نسیمی می وزد از می بساطی چیده ام
زهد رنگین مشربم در آستین دارد بهار
سبزه خنجر می زند ساغر به فریادم برس
شربت آبی که خوی آتشین دارد بهار
خاطر جمعی پریشانتر ز گل پیدا کند
صد شکست از توبه مادر کمین دارد بهار
از سر کوی که می آید نمی دانم اسیر
اینقدر دانم که منت بر زمین دارد بهار
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۵۰ - ساغری دارد به کف هر قطره باران بهار
ساغری دارد به کف هر قطره باران بهار
فیض ساقی گشته مفت باده نوشان بهار
عیش بر هم می خورد خوی لطافت بار کیست
از هوا غافل مشو جان تو و جان بهار
زخم کاری می برد رنگ از رخ (و) رخسار باغ
می روم از همت تیغت به میدان بهار
از گلستان مطلبم سرو و گل و شمشاد نیست
شمع آهی کرده ام نذر شهیدان بهار
اضطراب برگ برگش چون پی گم کرده است
خانه بر دوش هوای اوست جولان بهار
در نظر هر قطره باران چراغ دیگر است
ابر را پروانه کرد آخر چراغان بهار
بسکه می ترسم ز دل گلهای رازش بشکفد
نشنوم از هیچ کس یک بیت در شان بهار
سرو و گل در سجده می آید نمی دانم اسیر
خطبه حسن که می خوانند مرغان بهار
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۵۳ - شبنم باغ وفا از خار دندان سخت تر
شبنم باغ وفا از خار دندان سخت تر
شوخی خورشید از الماس پیکان سخت تر
می رمد زنجیرش از زنجیر دیگر همچو موج
نیست کس از سبزه زار سنگ دندان سخت تر
عرض سرعت می برد مجنون در آن وادی که هست
گرد از افتادگی از کوه دامان سخت تر
تیغ بی جوهر خجالت دارد از بی قیمتی
جود بی سرمایه از فولاد هم جان سخت تر
در جنون بر ناله ام مشق سرایت می کند
بیزبانی هست از زنجیر افغان سخت تر
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۶۱ - خنده از گل جلوه از سرو خرامان تازه تر
خنده از گل جلوه از سرو خرامان تازه تر
خوش به سامان می رسد سیر گلستان تازه تر
خاطر آشفته کار زلف و کاکل می کند
خود پسندیهای مجنون در بیابان تازه تر
در بیابان جنون ریگ روان چشم تر است
سایه خار مغیلانش ز مژگان تازه تر
نقش پا در وادی حیرت ز مجنون می رمد
شوخ چشمی های این وحشی غزالان تازه تر
مکتب زنجیر را هر حلقه طفل دیگر است
کار پیران در لباس خردسالان تازه تر
خنده گل بنده چاک گریبان کسی
گل فروشی های خندان نمایان تازه تر؟
جان بیتابی فدای چین ابرو می کنم
سر گرانیهای عمدا شوخ چشمان تازه تر
تا نخواند غیر من کس مصرع سودا اسیر
نسخه جمع آوردن خط پریشان تازه تر
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۶۳ - خط آزادی پریشان می نماید در نظر
خط آزادی پریشان می نماید در نظر
جان گرفتاری که جانان می نماید در نظر
فرق نتوان کرد زیر تیغ سر از پای من
سینه سامان دل گریبان می نماید در نظر
از خط سبزی چمن پیرای صحرا گشته ایم
گرد من یک دسته ریحان می نماید در نظر
داد حسرت می دهم یاد نگاهت می کنم
بزم عیشم نرگسستان می نماید در نظر
می کشم ساغر ز دلتنگی حلالم باد اسیر
گلشنی دارم که زندان می نماید در نظر
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۶۷ - دیده ام از گرد گلگون تو جولان دگر
دیده ام از گرد گلگون تو جولان دگر
در نظر کی آیدم سیر گلستان دگر
بت پرستی را هنوز امروز با من کارهاست
از خطش دیدم سواد کافرستان دگر
خوانده ام مضمون حرفش را حیات تازه ای است
کرده ام هر دم نثار نامه اش جان دگر
آبرو داری پریشانی رواج کار توست
گل پس از آشفتگی دارد چراغان دگر
منکه دور از سنگ طفلان می توانم شور کرد
می برم شهر جنون را در بیابان دگر
چون کنم شکر نوازشهای پنهان چون کنم
منفعل می سازدم هر دم به احسان دگر
دل نمی گیرد قرار از یاد مژگانش اسیر
دیده در طالع مگر زخم نمایان دگر
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۷۴ - صیقل دل از غبار خاکساری یادگیر
صیقل دل از غبار خاکساری یادگیر
آب و رنگ از همت باد بهاری یادگیر
بی تکلف مشربی پر مبتذل شد جان من
درسی از الفت بخوان حرفی ز یاری یادگیر
آرمیدن نشئه می آرد بقدر انتظار
شیوه آسودگی از بیقراری یادگیر
سوخت جانت شد غبارت دود از این سودای خام
ترک صیادی کن و مطلب شکاری گیر
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۷۵ - دست اگر داری بغیر از دامن صحرا مگیر
دست اگر داری بغیر از دامن صحرا مگیر
پرنیان خار تا باشد به مسند جا مگیر
گرد خاطرها مگرد و راه بر گلها مگیر
در دل یاریم از این خوشتر سراغ ما مگیر
ناتوانی قوتی دارد که خارا موم اوست
کوهکن را در حساب مردم دانا مگیر
زور بازوی نزاکت عرض عزت می برد
پنجه با خورشید اگر گیری به استغنا مگیر
گر در افتد قطره با دریا که نقصان می کند
نکته بیجا به حرف مردم دانا مگیر
کی خبر دارد درون خانه از بیرون در
دیده ای داری سراغ ره ز نابینا مگیر
سایه خار تعلق آتش افروز دل است
الفت آسان نیست با دنیا و مافیها مگیر
جذبه کامل نداری دل به سختی سوختی
نیستی آتش گلاب از شیشه دلها مگیر
زحمت میدان مده گر نیستی غالب حریف
مرد کشتی چون نه ای جز در کناری جا مگیر
نیست آسان قبضه اهل قناعت خواستن
یا بگیر و بر سر صد آرزو زن یا مگیر
گوشه گیری خویش را رسوای عالم کردن است
گر سر شهرت نداری شیوه عنقا مگیر
قدر نشناس دل دیوانه خویشی اسیر
حیف از این آیینه زنگ مردم دنیا مگیر
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۷۹ - سرمه واری در نظر زان خاک پا دارم هنوز
سرمه واری در نظر زان خاک پا دارم هنوز
از بتان چشم نگاه آشنا دارم هنوز
گر چه صیادم به دور افکنده از ناقابلی
استخوانی بهر تکلیف هما دارم هنوز
گر چه بی سرمایه ام در عشق لیک از فیض دل
مایه صد بحر و کان در دیده ها دارم هنوز
کی توانم لاف زد در عشق از ضعف بدن
من که بر تن جای نقش بوریا دارم هنوز
لوح دل را شستم از سیل سرشک آیینه وار
تا نپنداری که در دل مدعا دارم هنوز
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۸۰ - راحتم شد بستر خواب و در آزارم هنوز
راحتم شد بستر خواب و در آزارم هنوز
گلبن عزت دمید از خاکم و خوارم هنوز
ترسم از قاتل کشم طعن رهایی روز حشر
خون من چون بیغمان خوابید و بیدارم هنوز
طاقتم از کوه غم باج گرانجانی گرفت
خویش را با هیچ اگر سنجم گرانبارم هنوز
عمرها گر هستیم نالد کم است از نیستی
در جهان نسبت به قدر خویش نسپارم هنوز
گر چه عمرم سر بسر یک شام غفلت بوده است
روز اول دیده ام خوابی که بیدارم هنوز
زیر خاک آیینه ای دارد غبار خاطرم
سربسر از راز آن بدخو خبر دارم هنوز
کرد ساقی موج خیز شعله خاکم را اسیر
می گدازد انتظار جام سرشارم هنوز