تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۱۷۵ - گر به دست آید گل داغ از گلستان خوشتر است
گر به دست آید گل داغ از گلستان خوشتر است
بر خورد گر زخم ناسور از نمکدان خوشتر است
در نظر حسن پری دارد تماشای نهان
وادی حسرت ز طرف نرگسستان خوشتر است
می کند چون نقش پای دل گلی در آستین
جاده شوق از خیابان گلستان خوشتر است
بستر ریگ روان همراه داری منعمی
خواب اگر آید به دامان بیابان خوشتر است
گر چه دارد قطره نیسان گهر در آستین
سنگ اگر بارند بر دیوانه طفلان خوشتر است
هر بیابانی که جولان غزالی دیده است
سایه خارش به چشم ما ز مژگان خوشتر است
گفتگو در پرده کردن صد طرف دارد اسیر
پیش من از یار عریان حرف عریان خوشتر است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۱۷۸ - گر شب وصل تو بی مهتاب باشد بهتر است
گر شب وصل تو بی مهتاب باشد بهتر است
دیده شور فلک در خواب باشد بهتر است
صبح نا محرم اگر در خواب باشد بهتر است
موج می پروانه مهتاب باشد بهتر است
حیرت خاموشیم رسوای عالم می کند
دل اگر در بزم او بیتاب باشد بهتر است
گریه ام بال کبوتر را به طوفان می دهد
قاصد مکتوب چون سیلاب باشد بهتر است
شرطه بی پرواست کشتی را به ساحل می برد
ناخدای بحر دل گرداب باشد بهتر است
اضطراب دل شراب عیش می ریزد اسیر
ساغر ما چشمه سیماب باشد بهتر است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۱۷۹ - موم شمع کشته از دل چون شد آهن بهتر است
موم شمع کشته از دل چون شد آهن بهتر است
خانه زاد شوخ از فرزند بودن بهتر است
برق تازان را غبار اینجا حصار آهن است
گر شوی در نیستی پنهان ز جوشن بهتر است
بهتر از صد دل وفای تازه یک جو از قدیم
جمله عالم دوست باش آن دوست دشمن بهتر است؟
روی آسایش نبیند دست از دست سنان
پیچ و تاب مار از تار فلاخن بهتر است؟
جلوه ای در کار عالم کرده (از) پرگار من
خار با گل می کند دعوی که از من بهتر است
اینقدر هم بس که رنگ سوختن دارد اسیر
در نظر خاکستر گلخن ز گلشن بهتر است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۱۸۰ - بسکه سودای تماشای تو پنهان در سر است
بسکه سودای تماشای تو پنهان در سر است
هر سر موی مرا پرواز مژگان در سر است
از دل آرام سیماب جنون پرداز من
چشمه آیینه را آشوب توفان در سر است
جذبه بی اختیارم تا کجا خواهد کشید
پای در زنجیر و سودای بیابان در سر است
در به روی شام من صبح از شفق وا می کند
مشت خاکم را هوای ابر نیسان در سر است
رنگ گل بال شکفتن می زند از خار من
بخت آلوده را شوق گلستان در سر است
استخوانم را هما تعویذ عزت می کند
نشئه محرومیم از خام یاران در سر است
سایه خاری به خاکم نشکند طرف کلاه
داغ بی اقبالیم زین کج کلاهان در سر است
شعله رنگ سوختن می بارد از خاشاک من
بر زمین افتاده او را نگهبان در سر است
می توانم ساخت از لخت جگر عمری کباب
چون اسیرم تا می گلرنگ احسان در سر است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۱۸۲ - هر نفس جزو پریشان کتاب دیگر است
هر نفس جزو پریشان کتاب دیگر است
هر خراش سینه بیت انتخاب دیگر است
دشت را دریا کند اشک نفس دزدیدگان
نقش هر پایی در این دریا حباب دیگر است
ما فلک سیریم از ما دوری منزل مپرس
جلوه ریگ روان تعبیر خواب دیگر است
تا نسیمی هست از گلزار بیرون کی روند
بهر مستان بوی گل دود کباب دیگر است
تا نفس را می شمارد سبحه ریگ روان
در ره دل هر قدم پای حساب دیگر است؟
شش جهت را از غبار جلوه آیین بسته اند
ذره ای هر جا که دیدم آفتاب دیگر است
گردش چشم سیاهش را نشانی هست اسیر
هر تغافل خنده حاضر جواب دیگر است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۱۸۳ - الفت آباد محبت را خراج دیگر است
الفت آباد محبت را خراج دیگر است
گریه را سوز دگر غم را رواج دیگر است
مسند جم تکیه گاه گرد نسیان است و بس
پادشاه بیکسی را تخت و تاج دیگر است
عاشق بیچاره گه پروانه گاهی بلبل است
هر گلی را در گلستانش مزاج دیگر است
گوشه ای داریم و سیر دشت و صحرا می کنیم
الفت ما را به وحشت امتزاج دیگر است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۱۸۴ - قفل غم بهر گشاد دل کلید دیگر است
قفل غم بهر گشاد دل کلید دیگر است
نا امیدان را به نومیدی امید دیگر است
عالم می وسعتی دارد که در هر گوشه ای
جام نوروز دگر پیمانه عید دیگر است
گرمی هنگامه دل از زیان و گوش نیست
راز داران تو را گفت و شنید دیگر است
دید اگر داری چراغ از دور روشن می کنی
تیره بختی مشرق روز سفید دیگر است
سرگرانش دیده ای هشیار کی یابی اسیر
هر نگاه تلخ او جام نبیذ دیگر است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۱۸۶ - جبهه تسلیم جان را سجده گاه دیگر است
جبهه تسلیم جان را سجده گاه دیگر است
دیده آیینه دل را نگاه دیگر است
گو مشو بیدار از خواب قیامت رستخیز
محشر ما گردش چشم سیاه دیگر است
با شهید خویش آن چشم تغافل کیش را
هر سر مژگان زبان عذرخواه دیگر است
آخر از نومیدیم امید حاصل شد اسیر
پادشاه بی نیازی را سپاه دیگر است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۰۵ - نی همین نقش پی شوق جنون پیما دل است
نی همین نقش پی شوق جنون پیما دل است
شبنم خاری که می بینی در این صحرا دل است
جای حاصل آرزوی تشنه خرمن کرده ایم
قطره باران ابر ناامیدی ها دل است
با هجوم آرزو شوق سبکرو چون کند
از سرشکم قطره تا گوهر در این دریا دل است
ترک مطلب با دو عالم آرزو خوش کرده ایم
اختیار کیسه پردازان سودا با دل است
تا چها خرمن کند صحرای دهقان جنون
حاصل خاری که می روید از اشک ما دل است
دارد این ویرانه را سیل فنا معمورتر
هر دو عالم گر نباشد کار عاشق با دل است
گر شود از دورگردی محرم بزم اسیر
دشمن آیینه می گردم که سر تا پا دل است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۰۸ - می تواند جوش زد تا آسمان آخر دل است
می تواند جوش زد تا آسمان آخر دل است
می تواند داشت تیری در کمان آخر دل است
می تواند آسمان را چون پر پروانه سوخت
می تواند زد زمین را بر زمان آخر دل است
بسته بر بازو جگر پرداز تعویذی چو عشق
همچو نامردان نمی ترسد ز جان آخر دل است
رستمی کرد است عمری با سپاه درد و داغ
می زند خود را به قلبی ناگهان آخر دل است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۱۵ - چون محبت جوش باطن زد فراغت مشکل است
چون محبت جوش باطن زد فراغت مشکل است
مست این معنی شدن از جام صورت مشکل است
کفر و ایمان کشتم و از خویشتن راضی نیستم
الفت آسان است اما پاس الفت مشکل است
باطن از ظاهر نمی دانم ز جوش یکدلی
فاش می گویم به یاران با من الفت مشکل است
سینه صافی اولین حرف کتاب دوستی است
دوستان مزد خجالتها عبارت مشکل است
مستی و شور جنون و عشق و استغنای یار
عاقلان دیوانه ما را نصیحت مشکل است
مو به مویم می کند پرواز استیلای شوق
بستنم چون ذره در زنجیر طاقت مشکل است
از اسیر ای باغبان گلهای رعنا را بگو
خار خجلت در جگر لاف نزاکت مشکل است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۱۶ - پیش او اظهار غمهای نهانی مشکل است
پیش او اظهار غمهای نهانی مشکل است
همزبانی با زبان بیزبانی مشکل است
زندگی تلخ است بی پیمانه سرشار عشق
تلخکامی تا نباشد کامرانی مشکل است
گر نیابد در خیالش دل حیات جاودان
خضر اگر باشیم بر ما زندگانی مشکل است
ساغر دل از نگاهی چشمه سیماب شد
بعد از این در عشق لاف سخت جانی مشکل است
عشق چون دیوانگان بی اختیارم کرده است
ور نه بر من گفتن راز نهانی مشکل است
چین پیشانی بود نقش شکست دل اسیر
زیستن در زیر سقف سرگرانی مشکل است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۲۴ - گر شود همسایه زلفت صبا نامحرم است
گر شود همسایه زلفت صبا نامحرم است
ور شود همخوابه چشمت حیا نامحرم است
شد چراغم روشن از خاکستر بخت سیاه
بعد از این آیینه دل را صفا نامحرم است
تا دعای دوست شد ورد دل خلوت نشین
گر اثر باشد زبان وقت دعا نامحرم است
آشنای عشق را با روشنایی کار نیست
کلبه تاریک عاشق را ضیا نامحرم است
حسن را هر چند حیرت پاسبان باشد اسیر
گر شود آیینه او چشم ما نامحرم است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۳۱ - چشم بدخو چون هجوم آورد طاقت خوشنماست
چشم بدخو چون هجوم آورد طاقت خوشنماست
چون غضب شمشیرکین بندد مروت خوشنماست
پیر خود بار اطاعت برده بر دوش غرور
از جوانان خجالت پیشه طاعت خوشنماست
رستمی در گفتگو با خصم عاجز کیش نیست
دست داری حرف عجز آمیز جرأت خوشنماست
چون شود بیدار کارش بیش می آید ز دست
جوهر شمشیر را خواب فراغت خوشنماست
صبح چون شد هرکسی و جرأت بازوی خویش
شام هیجا خصم را با خصم الفت خوشنماست
صبح صادق خضر این عصر است و موسی آفتاب
در صف روشندلان عهد اخوت خوشنماست
دوستانی را که با هم سینه صافی کرده اند
در میان جنگ ایمای محبت خوشنماست
از تغافل پیشه ای کی شکوه می ورزد اسیر
هر چه می آید از آن خصم مروت خوشنماست
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۳۸ - درد دل گفتن همین تنها نه در ناگفتن است
درد دل گفتن همین تنها نه در ناگفتن است
رازدانان را حکایت حرف بیجا گفتن است
دعوی فهمیدگی را حاجت اثبات نیست
معنی پیچیده را لطف بیان ناگفتن است؟
گفتگوها طره مطلب پریشان کردن است
حرف نافهمیده را معنی همین وا گفتن است
معنی توحید خاموشی است یا اقرار عجز
حجت و برهان دو کج بحثند از ما گفتن است
پیچ و تاب تابه را در گوش ماهی گفته موج
گر غرض حرف مآل حرص رسوا گفتن است
در لباس دشمنی هم می تپد در خون خویش
هر که را تیغ عداوت عیب ما نا گفتن است
آتش شوقم نشاید شد اسیر از کوی دوست
پر گشودن درس گمنامی به عنقا گفتن است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۴۱ - امتحان خلق دل پامال سودا کردن است
امتحان خلق دل پامال سودا کردن است
عشق عبرت کردن آزار تماشا کردن است
چشم خونگرمی ز هر افسرده خونی داشتن
نبض آتش ز آستین موج پیدا کردن است
خواب راحت دیده ای نام تحمل می بری
سخت جانی با دل نازک مدارا کردن است
ممسکان را دست در عالم فشاندن چون سراب
پنجه مومین ز تاب شعله گیرا کردن است
هر سبک اندیشه را محرم شمردن جاهلی است
راز دل بر صفحه آیینه انشا کردن است
اینقدر دانم که در بزم گدا با محتشم
خرم از هر مدعا گشتن به دل جا کردن است
پرتو حسن تو از سیمای هستی یافتن
صبح در آیینه دریا تماشا کردن است
راز او فهمیدن از مکتوب اشک آلودگان
سیر عکس گلستان در جوی صحرا کردن است
اختلاط عقل دوراندیش با شغل جنون
در دل اسباب پریشانی مهیا کردن است
بینوا کاری ندارد با کسی فکر اسیر
مصرعی از معنی بیگانه طمغا کردن است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۴۲ - بزم حیرت را چراغ از دیده ما روشن است
بزم حیرت را چراغ از دیده ما روشن است
آنچنان کز اشک مجنون چشم صحرا روشن است
ناخدا داند که طوفان است او را سرنوشت
گر سوادش از خط یک موج دریا روشن است؟
بسکه ذوق دیدنت داریم بعد از سوختن
دیده آیینه هم از صحبت ما روشن است
بازوی فرهاد را نازم که شد خاک و هنوز
از شرار تیشه او چشم خارا روشن است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۴۳ - شمع راز من ز سیمای نگفتن روشن است
شمع راز من ز سیمای نگفتن روشن است
اضطرابم از شکوه آرمیدن روشن است
ای نقاب عارضت دلکش تر از دیدارها
شوخی حسن تو در چشم نهفتن روشن است
خار خشکم را خیال شبنمی سازد بهار
همت دریا جوانمرد است بر من روشن است
آفتاب بی زوال بی نیازی ذره ای است
ابر اگر گیرد فلک را چشم روزن روشن است
پیچ و تاب انتقام دل فراموشی بس است
جوهر شمشیر کین ما به دشمن روشن است
سیر چشمان را بخیلان راحت جان خوانده اند
از نسیم ما چراغ عیش گلشن روشن است
هر چراغی کز غبار شهرت حاتم فروخت
بی نیازان تو را از باد دامن روشن است
پرتو نور چراغ دل به صبحی می کشد
شمع اگر خضر است تا هنگام مردن روشن است
شیشه ام را از گداز کوره دل ساختند
راز سنگ خاره در آیینه من روشن است
شبچراغ دیده بیدار دارم چون اسیر
از دل شبها فروغ گوهر من روشن است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۵۰ - کشته ناز تو کی با کش ز طعن دشمن است
کشته ناز تو کی با کش ز طعن دشمن است
زخم تیغت چون حمایل شد دعای جوشن است
خویش را هر چند عاقل می نمایم در لباس
خون صد چاکم فزون در گردن پیراهن است؟
گر بود چشم تری گرد کدورت توتیاست
خاک شورانگیز غربت سرمه چشم من است
گردن مینا به مستان نامه سربسته است
خون مکن زاهد دل ما را که مضمون روشن است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۶۷ - بهر پابوس تو از خاکم غباری برنخاست
بهر پابوس تو از خاکم غباری برنخاست
از گل بخت من اقبال زمین هم کوته است
نیست تنها دست من کوتاه از دامان داغ
بهر پنهان کردن داغ آستین هم کوته است
گر پریشان شد ز پیچ و تاب این درهم مباش
از خم آن جعد مشکین دست چین هم کوته است
چون عنان کی دست او بوسم که مانند رکاب
دست امید من از دامان زین هم کوته است
چون کنم دریوزه آتش برای سوختن
دستم از دامان خاکستر نشین هم کوته است