تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۶۰۳ - سری دارم چو مغزش در میان درد
سری دارم چو مغزش در میان درد
ولی همچون گره بسته در آن درد
هما دارد، شنیدم، استخوان درد
من رنجور هم دارم همان درد
کنم دریوزه ی درد از دل خویش
ندارم بر کسی دیگر گمان درد
چرا نالد کسی کو با طبیبان
تواند گفت من دارم فلان درد
به بیدردی تو خو کردی، وگرنه
فتاده از زمین تا آسمان درد
اگر یک عقده از کارم گشاید
نخواهد کرد دست آسمان درد
به عشق از بس سر من خورد بر سنگ
کند دایم چو پای رهروان درد
ز تأثیر هوای نفس، هرگز
هما فارغ نشد از استخوان درد
سلیم از مصر، یوسف سوی کنعان
فرستد کاروان در کاروان درد
ولی همچون گره بسته در آن درد
هما دارد، شنیدم، استخوان درد
من رنجور هم دارم همان درد
کنم دریوزه ی درد از دل خویش
ندارم بر کسی دیگر گمان درد
چرا نالد کسی کو با طبیبان
تواند گفت من دارم فلان درد
به بیدردی تو خو کردی، وگرنه
فتاده از زمین تا آسمان درد
اگر یک عقده از کارم گشاید
نخواهد کرد دست آسمان درد
به عشق از بس سر من خورد بر سنگ
کند دایم چو پای رهروان درد
ز تأثیر هوای نفس، هرگز
هما فارغ نشد از استخوان درد
سلیم از مصر، یوسف سوی کنعان
فرستد کاروان در کاروان درد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۶۲۲ - به یاد زلفت از هر سینه بوی مشک می آید
به یاد زلفت از هر سینه بوی مشک می آید
ز خاک کشته ی دیرینه بوی مشک می آید
خیال زلف او را در دلم هرگه گذار افتد
چو گل از زخم های سینه بوی مشک می آید
به جوش آرد ز بس شوق می گلرنگ خونم را
ز خاکم هر شب آدینه بوی مشک می آید
حذر از فتنه ی خوبان این گلشن، که سوسن را
ز خنجر همچو اهل کینه بوی مشک می آید
سلیم آهی کشیدم بر خیال زلف او آنجا
هنوز از خانه ی آیینه بوی مشک می آید
ز خاک کشته ی دیرینه بوی مشک می آید
خیال زلف او را در دلم هرگه گذار افتد
چو گل از زخم های سینه بوی مشک می آید
به جوش آرد ز بس شوق می گلرنگ خونم را
ز خاکم هر شب آدینه بوی مشک می آید
حذر از فتنه ی خوبان این گلشن، که سوسن را
ز خنجر همچو اهل کینه بوی مشک می آید
سلیم آهی کشیدم بر خیال زلف او آنجا
هنوز از خانه ی آیینه بوی مشک می آید
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۶۲۴ - قدم هر کس به راه او نهد منزل نمی خواهد
قدم هر کس به راه او نهد منزل نمی خواهد
به این بحر آنکه گردد آشنا، ساحل نمی خواهد
ازان چون مرغ بسمل می تپم در خاک و خون دایم
که بعد از مرگ هم آسوده ام قاتل نمی خواهد
قبول خاطر ای همدم به دست کس نمی باشد
ترا بسیار من می خواهم، اما دل نمی خواهد
بنازم اهل همت را که احسان کریم ما
دو عالم را به منت می دهد، سایل نمی خواهد
حرم از پیش راه عاشقان گو یک طرف بنشین
که چون ریگ روان این کاروان منزل نمی خواهد
به تنهایی مرا همصحبتان ای کاش بگذارند
چراغ لاله را صحراست خوش، محفل نمی خواهد
جهان سامان خود را عیب پوش ناقصان دارد
که پای خویش را طاووس جز در گل نمی خواهد
سلیم از ناله خود را هر نفس آرم به یاد او
ز خود مرغ قفس صیاد را غافل نمی خواهد
به این بحر آنکه گردد آشنا، ساحل نمی خواهد
ازان چون مرغ بسمل می تپم در خاک و خون دایم
که بعد از مرگ هم آسوده ام قاتل نمی خواهد
قبول خاطر ای همدم به دست کس نمی باشد
ترا بسیار من می خواهم، اما دل نمی خواهد
بنازم اهل همت را که احسان کریم ما
دو عالم را به منت می دهد، سایل نمی خواهد
حرم از پیش راه عاشقان گو یک طرف بنشین
که چون ریگ روان این کاروان منزل نمی خواهد
به تنهایی مرا همصحبتان ای کاش بگذارند
چراغ لاله را صحراست خوش، محفل نمی خواهد
جهان سامان خود را عیب پوش ناقصان دارد
که پای خویش را طاووس جز در گل نمی خواهد
سلیم از ناله خود را هر نفس آرم به یاد او
ز خود مرغ قفس صیاد را غافل نمی خواهد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۶۲۷ - غبار غم ز ابر نوبهاری در جهان گم شد
غبار غم ز ابر نوبهاری در جهان گم شد
قدح را بر زمین مگذار ساقی کآسمان گم شد
در آن زلف از ضعیفی می دهد آهم نشان از دل
که سوزن می شود پیدا چو شب با ریسمان گم شد
علاج داغ دل کردیم اما درد پنهان را
ره بیرون شدن از کوچه های استخوان گم شد
ز شور عندلیبان سرو و گل در رقص می آیند
چمن رنگ دگر پیدا کند چون باغبان گم شد
به بزم وصل خود تا چند می گویی مرا گم شو
نه سیمابم، میان انجمن چون می توان گم شد؟
عبث خاک وطن از انتظارم چشم بر راه است
که عنقا تا قدم بیرون نهاد از آشیان، گم شد
طلبکار سخن عشق و زبان از شرم خاموش است
چو پیدا شد خریداری، کلید این دکان گم شد
جهان بی اختیار آرامگاه اهل دل باشد
که شب منزل شود، هرجا که راه کاروان گم شد
ز بیم زندگی بر جان نظر در حشر نگشایم
نگوید تا زمین از جای رفت و آسمان گم شد
غلام و پاجی هندوستان از فارسی گفتن
نمی دانند حرفی غیر این بشکست و آن گم شد!
سلیم این در جواب سحرپردازی که می گوید
کتاب حسن را جزو محبت از میان گم شد
قدح را بر زمین مگذار ساقی کآسمان گم شد
در آن زلف از ضعیفی می دهد آهم نشان از دل
که سوزن می شود پیدا چو شب با ریسمان گم شد
علاج داغ دل کردیم اما درد پنهان را
ره بیرون شدن از کوچه های استخوان گم شد
ز شور عندلیبان سرو و گل در رقص می آیند
چمن رنگ دگر پیدا کند چون باغبان گم شد
به بزم وصل خود تا چند می گویی مرا گم شو
نه سیمابم، میان انجمن چون می توان گم شد؟
عبث خاک وطن از انتظارم چشم بر راه است
که عنقا تا قدم بیرون نهاد از آشیان، گم شد
طلبکار سخن عشق و زبان از شرم خاموش است
چو پیدا شد خریداری، کلید این دکان گم شد
جهان بی اختیار آرامگاه اهل دل باشد
که شب منزل شود، هرجا که راه کاروان گم شد
ز بیم زندگی بر جان نظر در حشر نگشایم
نگوید تا زمین از جای رفت و آسمان گم شد
غلام و پاجی هندوستان از فارسی گفتن
نمی دانند حرفی غیر این بشکست و آن گم شد!
سلیم این در جواب سحرپردازی که می گوید
کتاب حسن را جزو محبت از میان گم شد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۶۳۷ - به بی پروایی ما غافلان، تقدیر می خندد
به بی پروایی ما غافلان، تقدیر می خندد
چو شیری کز کمین بر شوخی نخجیر می خندد
جوانان ناتوانی های پیران را چه می دانند
کمان دارد ز سستی پیچ و تاب و تیر می خندد
تبسم چون کند آغاز، جان بخشد جهانی را
ز تمکین گرچه همچون صبح محشر دیر می خندد
زمانه کین مظلومان ز ظالم می کشد آخر
به پیش اهل معنی، زخم بر شمشیر می خندد
سلیما آنچنان بر فرش راحت تکیه ای دارد
که بر دیبای بستر، غنچه ی تصویر می خندد
چو شیری کز کمین بر شوخی نخجیر می خندد
جوانان ناتوانی های پیران را چه می دانند
کمان دارد ز سستی پیچ و تاب و تیر می خندد
تبسم چون کند آغاز، جان بخشد جهانی را
ز تمکین گرچه همچون صبح محشر دیر می خندد
زمانه کین مظلومان ز ظالم می کشد آخر
به پیش اهل معنی، زخم بر شمشیر می خندد
سلیما آنچنان بر فرش راحت تکیه ای دارد
که بر دیبای بستر، غنچه ی تصویر می خندد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۶۴۲ - چو در غمخانه ی ما آید آن دلبر نمی ماند
چو در غمخانه ی ما آید آن دلبر نمی ماند
اگر ماند شبی ماند، شب دیگر نمی ماند
هوای گلخن از گلشن موافق تر بود ما را
که آتش زنده جز در زیر خاکستر نمی ماند
جهان کی می گذارد رونقی در کار ما باشد
صدف چون بسته گردد، آب در گوهر نمی ماند
چو گل هر عضوم از شوق تو پرواز دگر دارد
پر و بالی که من دارم، به بال و پر نمی ماند
ز تاج قیصر و خاقان خبر تا چند می پرسی
سلیم آنجا که سر بر باد رفت افسر نمی ماند
اگر ماند شبی ماند، شب دیگر نمی ماند
هوای گلخن از گلشن موافق تر بود ما را
که آتش زنده جز در زیر خاکستر نمی ماند
جهان کی می گذارد رونقی در کار ما باشد
صدف چون بسته گردد، آب در گوهر نمی ماند
چو گل هر عضوم از شوق تو پرواز دگر دارد
پر و بالی که من دارم، به بال و پر نمی ماند
ز تاج قیصر و خاقان خبر تا چند می پرسی
سلیم آنجا که سر بر باد رفت افسر نمی ماند
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۶۵۱ - در آزار دلم طفلی که از گردون سبق دارد
در آزار دلم طفلی که از گردون سبق دارد
ز شرم کشتنم شمشیرش از جوهر عرق دارد
ز بس افروخت از تاب می گلرنگ، پنداری
ز عکس چهره ی او صبح آیینه شفق دارد
دم سرد ترا زاهد در اینجا نیست تأثیری
که جام از گرمی هنگامه ی مستان عرق دارد
حریفان را بگویید این همه دفتر، چه در کار است
که آیینه سکندرنامه را بر یک ورق دارد
چو غنچه نقد خود را در گره بستن نمی داند
به رنگ گل، دل ما هرچه دارد در طبق دارد
سلیم از خدمت من نیست غافل، دوست می داند
که در پرودن بت برهمن بسیار حق دارد
ز شرم کشتنم شمشیرش از جوهر عرق دارد
ز بس افروخت از تاب می گلرنگ، پنداری
ز عکس چهره ی او صبح آیینه شفق دارد
دم سرد ترا زاهد در اینجا نیست تأثیری
که جام از گرمی هنگامه ی مستان عرق دارد
حریفان را بگویید این همه دفتر، چه در کار است
که آیینه سکندرنامه را بر یک ورق دارد
چو غنچه نقد خود را در گره بستن نمی داند
به رنگ گل، دل ما هرچه دارد در طبق دارد
سلیم از خدمت من نیست غافل، دوست می داند
که در پرودن بت برهمن بسیار حق دارد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۶۷۹ - دهد مرغ دلم را عزم پرواز
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۶۸۱ - چنین کز من بود نخل سخن سبز
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۰۹ - ز مژگان آب چشمم می زند جوش
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۲۵ - زده گل دست بر دامان حافظ
زده گل دست بر دامان حافظ
خورد بلبل قسم بر جان حافظ
کند از شعله ی آواز خود گرم
دف خورشید را دستان حافظ
ز مستی چون کشد گلبانگ در باغ
شود مرغ چمن قربان حافظ
زره را حلقه ی دف کرد داود
چو برگردید از میدان حافظ
ز شورانگیزی رنگین غزل ها
لب حافظ بود دیوان حافظ
چو گل در دف جلاجل گشته خاموش
سلیم از حیرت الحان حافظ
خورد بلبل قسم بر جان حافظ
کند از شعله ی آواز خود گرم
دف خورشید را دستان حافظ
ز مستی چون کشد گلبانگ در باغ
شود مرغ چمن قربان حافظ
زره را حلقه ی دف کرد داود
چو برگردید از میدان حافظ
ز شورانگیزی رنگین غزل ها
لب حافظ بود دیوان حافظ
چو گل در دف جلاجل گشته خاموش
سلیم از حیرت الحان حافظ
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۵۴ - مگر افتد گذارش سوی آن گل
مگر افتد گذارش سوی آن گل
ببندم نامه ای بر بال بلبل
ترا هرگاه بیند در گلستان
پریشانی رود از یاد سنبل
نگه: پیکان تیر کینه جویی
تبسم: جوهر تیغ تغافل
چو آید در چمن آن سرو، خیزد
پی تعظیم او، رنگ از رخ گل!
چو زلف ای دل کناری گیر، تا کی
نهی سر در پی خوبان چو کاکل
سلیم او را چو استغنا بلند است
توهم او را چو می بینی، تغافل
ببندم نامه ای بر بال بلبل
ترا هرگاه بیند در گلستان
پریشانی رود از یاد سنبل
نگه: پیکان تیر کینه جویی
تبسم: جوهر تیغ تغافل
چو آید در چمن آن سرو، خیزد
پی تعظیم او، رنگ از رخ گل!
چو زلف ای دل کناری گیر، تا کی
نهی سر در پی خوبان چو کاکل
سلیم او را چو استغنا بلند است
توهم او را چو می بینی، تغافل
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۵۹ - ز مستی بر دم تیغ شهادت هر زمان غلتم
ز مستی بر دم تیغ شهادت هر زمان غلتم
به روی سبزه موج آب چون غلتد؟ چنان غلتم
درین وادی که هر نقش قدم سرچشمه ی خضری ست
به خاک از تشنگی تا چند چون ریگ روان غلتم
غریبی آن چنان دارد مهیا برگ عیشم را
که می افتم به روی گل اگر از آشیان غلتم
شکسته رنگی اهل درد را سامان رعنایی ست
چو هندو گر خودآرایی کنم بر زعفران غلتم
به تیغ کوه چون ابر بهاری سینه می مالم
نیم شبنم که گل بستر کنم بر روی آن غلتم
به روی یکدگر مستان چو موج آب می غلتد
بده پیمانه، ای ساقی، که من هم آنچنان غلتم
سلیم از پیکرم جز داغ دل ظاهر نمی گردد
به هر جانب که همچون قرعه زار و ناتوان غلتم
به روی سبزه موج آب چون غلتد؟ چنان غلتم
درین وادی که هر نقش قدم سرچشمه ی خضری ست
به خاک از تشنگی تا چند چون ریگ روان غلتم
غریبی آن چنان دارد مهیا برگ عیشم را
که می افتم به روی گل اگر از آشیان غلتم
شکسته رنگی اهل درد را سامان رعنایی ست
چو هندو گر خودآرایی کنم بر زعفران غلتم
به تیغ کوه چون ابر بهاری سینه می مالم
نیم شبنم که گل بستر کنم بر روی آن غلتم
به روی یکدگر مستان چو موج آب می غلتد
بده پیمانه، ای ساقی، که من هم آنچنان غلتم
سلیم از پیکرم جز داغ دل ظاهر نمی گردد
به هر جانب که همچون قرعه زار و ناتوان غلتم
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۶۲ - به دل، آشفتگی از زلف خوبان بیشتر دارم
به دل، آشفتگی از زلف خوبان بیشتر دارم
پریشانی چو دود مجمر از صد رهگذر دارم
ببین عمر سبکرو را، مپرس ای همنشین حالم
که حسرت بر بقای شبنم و عمر شرر دارم
فریب غمزه ای سر در پی من آنچنان دارد
که نتوانم چو داغ از دل زمانی چشم بردارم
ز طفلی تا به حال، ایام آدم خواندم، آری
پس از مرگ پدر پیدا شدم، نام پدر دارم
امیدی نیست از آسودگی در هرکجا باشد
که آدم از بهشت آمد، از آنجا هم خبر دارم
ز گفت و گوی یاران نیستم آگاه در محفل
به یادت خلوتی در انجمن چون گوش کردارم
سلیم افزایدم قیمت، شوم چندان که روشن تر
اگرچه آتشم، خاصیت آب گهر دارم
پریشانی چو دود مجمر از صد رهگذر دارم
ببین عمر سبکرو را، مپرس ای همنشین حالم
که حسرت بر بقای شبنم و عمر شرر دارم
فریب غمزه ای سر در پی من آنچنان دارد
که نتوانم چو داغ از دل زمانی چشم بردارم
ز طفلی تا به حال، ایام آدم خواندم، آری
پس از مرگ پدر پیدا شدم، نام پدر دارم
امیدی نیست از آسودگی در هرکجا باشد
که آدم از بهشت آمد، از آنجا هم خبر دارم
ز گفت و گوی یاران نیستم آگاه در محفل
به یادت خلوتی در انجمن چون گوش کردارم
سلیم افزایدم قیمت، شوم چندان که روشن تر
اگرچه آتشم، خاصیت آب گهر دارم
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۶۳ - گهی با وصل و گه با حسرت دیدار می سازم
گهی با وصل و گه با حسرت دیدار می سازم
چو آیینه به هر صورت که افتد کار، می سازم
چو سیل اندیشه از پست و بلند روزگارم نیست
به پیشم هرچه می آید، به خود هموار می سازم
به کف سررشته ای از کفر یا اسلام می باید
اگر تسبیح رفت از دست، با زنار می سازم
درین گلزار، تاب انتقام روزگارم نیست
چو آتش گل نمی باید مرا، با خار می سازم
نمی دانم که چون می بایدم اصلاح خود کردن
سرم آشفته گردیده ست و من دستار می سازم
سلیم از کس نیم ممنون یاری در سر کویش
نمی خواهم هما، با سایه ی دیوار می سازم
چو آیینه به هر صورت که افتد کار، می سازم
چو سیل اندیشه از پست و بلند روزگارم نیست
به پیشم هرچه می آید، به خود هموار می سازم
به کف سررشته ای از کفر یا اسلام می باید
اگر تسبیح رفت از دست، با زنار می سازم
درین گلزار، تاب انتقام روزگارم نیست
چو آتش گل نمی باید مرا، با خار می سازم
نمی دانم که چون می بایدم اصلاح خود کردن
سرم آشفته گردیده ست و من دستار می سازم
سلیم از کس نیم ممنون یاری در سر کویش
نمی خواهم هما، با سایه ی دیوار می سازم
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۷۹ - اثر در عالم از دارا و اسکندر نمی بینم
اثر در عالم از دارا و اسکندر نمی بینم
سری همچون کلاه لاله در افسر نمی بینم
درین مجلس چراغی از که خواهد خواست پروانه
که غیر از شمع، یک سرزنده ی دیگر نمی بینم
مرا ذوقی ز دانش نیست، لوح ساده در کار است
که بر آیینه دارم چشم، من جوهر نمی بینم
ز کویش می توان رفتن، قرار و صبر اگر باشد
درین پرواز، همراهی ز بال و پر نمی بینم
میان یوسف و معشوق ما نسبت نمی گنجد
من اندر راستگویی روی پیغمبر نمی بینم
عجب جمعیتی از بوی زلف او به دست آمد
پریشانی دگر زین گنج بادآور نمی بینم
جهان را تیره کرد آه و نشان گریه ظاهر نیست
غبار فتنه پیدا شد، ولی لشکر نمی بینم
درین دریا چنان بیم نهنگ آشفته ام دارد
که چون ماهی به زیر پای خود گوهر نمی بینم
نهان در پرده هر برگ گلی مشاطه ای دارد
همین آیینه ای پیداست، روشنگر نمی بینم
نشد ترک کلاهم باعث آسایشی ای دل
صلاح کار خود را جز به ترک سر نمی بینم
خوش آن محتاج کز روی کریمان چشم بردارد
درین دریا حبابی به ز نیلوفر نمی بینم
جنون از انقلاب روزگار آسوده ام دارد
شهید کربلای عشقم و محشر نمی بینیم
مکن منعم اگر چشم از جمالت برنمی دارم
نمی بینم ترا عمری ست ای کافر، نمی بینم!
گرسنه نیستم ای اهل همت، تشنه ام تشنه
من آن کز آب رز دیدم در آب زر نمی بینم
سکون و جنبش اشیا، سلیم از خویش کی باشد
همین کشتی به دریا دیده ام، لنگر نمی بینم
سری همچون کلاه لاله در افسر نمی بینم
درین مجلس چراغی از که خواهد خواست پروانه
که غیر از شمع، یک سرزنده ی دیگر نمی بینم
مرا ذوقی ز دانش نیست، لوح ساده در کار است
که بر آیینه دارم چشم، من جوهر نمی بینم
ز کویش می توان رفتن، قرار و صبر اگر باشد
درین پرواز، همراهی ز بال و پر نمی بینم
میان یوسف و معشوق ما نسبت نمی گنجد
من اندر راستگویی روی پیغمبر نمی بینم
عجب جمعیتی از بوی زلف او به دست آمد
پریشانی دگر زین گنج بادآور نمی بینم
جهان را تیره کرد آه و نشان گریه ظاهر نیست
غبار فتنه پیدا شد، ولی لشکر نمی بینم
درین دریا چنان بیم نهنگ آشفته ام دارد
که چون ماهی به زیر پای خود گوهر نمی بینم
نهان در پرده هر برگ گلی مشاطه ای دارد
همین آیینه ای پیداست، روشنگر نمی بینم
نشد ترک کلاهم باعث آسایشی ای دل
صلاح کار خود را جز به ترک سر نمی بینم
خوش آن محتاج کز روی کریمان چشم بردارد
درین دریا حبابی به ز نیلوفر نمی بینم
جنون از انقلاب روزگار آسوده ام دارد
شهید کربلای عشقم و محشر نمی بینیم
مکن منعم اگر چشم از جمالت برنمی دارم
نمی بینم ترا عمری ست ای کافر، نمی بینم!
گرسنه نیستم ای اهل همت، تشنه ام تشنه
من آن کز آب رز دیدم در آب زر نمی بینم
سکون و جنبش اشیا، سلیم از خویش کی باشد
همین کشتی به دریا دیده ام، لنگر نمی بینم
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۸۰ - نیم بلبل که فصل گل به گلشن آشیان گیرم
نیم بلبل که فصل گل به گلشن آشیان گیرم
دهم صدگل که همچون شمع یک برگ خزان گیرم
خوش آن مستی که چون گل در گلستان چهره بگشاید
درآیم غافل از دنبال و چشم باغبان گیرم!
مرا خود آسمان نگرفت دست از کوتهی هرگز
تو توفیقم دهی یارب که دست آسمان گیرم
گلی در آب دارم از غبار دیده ی گریان
که می خواهم در دل را به روی دوستان گیرم
سلیم آن شهسوار از ره به آن گرمی نمی آید
که همچون برق بتوانم سمندش را عنان گیرم
دهم صدگل که همچون شمع یک برگ خزان گیرم
خوش آن مستی که چون گل در گلستان چهره بگشاید
درآیم غافل از دنبال و چشم باغبان گیرم!
مرا خود آسمان نگرفت دست از کوتهی هرگز
تو توفیقم دهی یارب که دست آسمان گیرم
گلی در آب دارم از غبار دیده ی گریان
که می خواهم در دل را به روی دوستان گیرم
سلیم آن شهسوار از ره به آن گرمی نمی آید
که همچون برق بتوانم سمندش را عنان گیرم
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۸۵ - به کوی عشق خوبان تا گذشتم
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۸۷ - خوش آن روزی که می در هر چمن بی باک می خوردم
خوش آن روزی که می در هر چمن بی باک می خوردم
به دستم بود اگر جامی، به پای تاک می خوردم
ز ساقی، جام می نگرفتن زاهد هلاکم کرد
به دست من اگر می داد، آن را پاک می خوردم!
محبت کرد از بس تلخ بر من زندگانی را
اگر زهرم نمی داد آسمان، تریاک می خوردم!
پی روزی عجب گر ترک استغنا کنم اکنون
که در ایام طفلی از قناعت خاک می خوردم
سلیم از بی شرابی مبتلای صد غم و دردم
اگر می داشتم می، کی غم افلاک می خوردم؟
به دستم بود اگر جامی، به پای تاک می خوردم
ز ساقی، جام می نگرفتن زاهد هلاکم کرد
به دست من اگر می داد، آن را پاک می خوردم!
محبت کرد از بس تلخ بر من زندگانی را
اگر زهرم نمی داد آسمان، تریاک می خوردم!
پی روزی عجب گر ترک استغنا کنم اکنون
که در ایام طفلی از قناعت خاک می خوردم
سلیم از بی شرابی مبتلای صد غم و دردم
اگر می داشتم می، کی غم افلاک می خوردم؟
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۹۰ - ز تنهایی چو مینا راز با پیمانه می گویم
ز تنهایی چو مینا راز با پیمانه می گویم
گهی با شمع محفل، گاه با پروانه می گویم
حریف نکته سنجی در همه عالم نمی بینم
سخن از بی کسی با خویش چون دیوانه می گویم
ادیب این دبستانم، سر و کارم به طفلان است
بزرگی را چه نقصان، گر سخن طفلانه می گویم
ز تنهایی شب هجران او خوابم نمی آید
نشسته بر سر بالین خود، افسانه می گویم
به قدر خود ز هرکس طاقتی در عشق می باید
مرا کاری به بلبل نیست، با پروانه می گویم
پس از مقصد رسیدن مدعا معلوم می گردد
سخن را رهروان در راه و من در خانه می گویم
سلیم از اعتقاد خویش هرکس می زند حرفی
تو دل را کعبه می خوانی و من بتخانه می گویم
گهی با شمع محفل، گاه با پروانه می گویم
حریف نکته سنجی در همه عالم نمی بینم
سخن از بی کسی با خویش چون دیوانه می گویم
ادیب این دبستانم، سر و کارم به طفلان است
بزرگی را چه نقصان، گر سخن طفلانه می گویم
ز تنهایی شب هجران او خوابم نمی آید
نشسته بر سر بالین خود، افسانه می گویم
به قدر خود ز هرکس طاقتی در عشق می باید
مرا کاری به بلبل نیست، با پروانه می گویم
پس از مقصد رسیدن مدعا معلوم می گردد
سخن را رهروان در راه و من در خانه می گویم
سلیم از اعتقاد خویش هرکس می زند حرفی
تو دل را کعبه می خوانی و من بتخانه می گویم