تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۵۷ - پا چون کشم ز کوی تو کانجا زمان زمان
پا چون کشم ز کوی تو کانجا زمان زمان
می‌آورد کشاکش عشقم کشان کشان
جان زار و تن نزار شد از بس که می‌رسد
جور فلک برین ستم دلبران بر آن
چون نیستیم در خور وصل ای اجل بیا
ما را ز چنگ فرقت آن دلستان ستان
دل داشت این گمان که رهائی بود ز تو
خط لبت چو گشت عیان شد کم آن گمان
رفتی و گشت دیده لبالب ز در اشگ
باز آی تا به پای تو ریزم روان روان
ای دل کناره کن ز بت من که روز و شب
بسته است بهر کشتن اسلامیان میان
داغی که میهنی به دل از دست آن نگار
ای محتشم ز دیدهٔ مردم نهان نه آن
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۶۰ - رویت که هست صورت چین شرمسار از آن
رویت که هست صورت چین شرمسار از آن
نقشی است دقت ید صنع آشکار ازان
تحریر یافت صورت و زلفت ولی هنوز
در لرزه است خامه صورت نگار ازان
بر نخل ناز پرور او هرکه بنگرد
یابد کمال قدرت پروردگار از آن
از گلستان او همه کس را به کف گلی است
ما را به سینه خاری و صد خار خار ازان
مردم ز بیم مرگ به عمرند امیدوار
من ناامید ار نیم امیدوار ازان
در هجر می‌دهی خبر آمدن به من
دانسته‌ای که صعب‌تر انتظار ازان
زین نیلگون خمم به همین شادمان که هست
حسن تو را به شیشهٔ می بی‌خمار ازان
باقیست یک دمی دگر از عمرم ای طبیب
بگذر ز چاره‌ام که گذشتست کار ازان
از آهنست سقف فلک گویا که نیست
تیر دعای خسته دلانرا گذار ازان
آورده زور بر دل زارم سپاه غم
ساقی بیار می که برآرم دمار ازان
می‌پرورد می فرح انجام محتشم
خمخانهٔ غمش که منم جرعه خوار ازان
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۶۴ - تا بر سپهر از زر انجم بود نشان
تا بر سپهر از زر انجم بود نشان
دست در نثار تو بادا درم فشان
این که در ترقی کار تو بس که هست
ذات تو را بهر سر مو صد نشان ز شان
بر صاف سلسبیل کشان طعنه میزنند
از دردجرعه کرمت چاشنی چشان
عدلت ز عدل کسری و کی می‌برد سبق
به ذلت ز بذل حاتم طی می‌دهد نشان
نطق سفیه گفت تو را بارگه نشین
دل بر دهن زدش که بگو پادشه نشان
از زر فشانی تو ره درگهت شده
ممتاز بر زمین چو بر افلاک کهکشان
زان عهد یاد باد که بی‌باده محتشم
میشد خوشان ز خوش دلی خدمت خوشان
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۷۳ - ای ابرویت به وقت اشارت زبان حسن
ای ابرویت به وقت اشارت زبان حسن
شهرت ده زبان دگر در زمان حسن
ز آمد شد خیال تو در شاه راه چشم
از یکدگر نمی‌گسلد کاروان حسن
از تیر عشق اهل زمین پر برآورند
آرد چو غمزه‌ات به کشاکش کمان حسن
خوبی به غایتی که زلیخا نمی‌برد
در جنب خوبی تو به یوسف گمان حسن
چندان نیافریده دل اندر جهان مرا
کان بت کند ببردنشان امتحان حسن
عالم ز دل تهی شد و آن مه نمی‌دهد
از دلبری هنوز زمانی امان حسن
روزی که صدهزار سر از تن بیفکند
باشد به جرم بد مددی سرگران حسن
چشمت که گرم تربیت مرغ غمزه است
شهباز پرور آمده در آشیان حسن
جز بهر پیشکاری حسنت جهان نداد
پیش از تصرف تو به یوسف جهان حسن
میداشت بهر فتنه آخر زمان نگاه
آیینه‌ات زمانه در آیننه‌دان حسن
از نوبهار حسن چه گلها که بشکفد
روزی که گرد روی تو گردد خزان حسن
تا غارت بهار چمنها کند خزان
بادا دعای محتشمت پاسبان حسن
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۸۵ - یارب که خواند آیت عجر و نیاز من
یارب که خواند آیت عجر و نیاز من
بر شاه بنده پرور مسکین نواز من
یارب که گوید از من مسکین خاکسار
با شهسوار سر کش گردون فراز من
کای نوربخش چشم جهان بین مردمان
ای روشنائی نظر پاکباز من
چشمت که خوش بمن به فکندی خدنگ ناز
اکنون چرا نمی‌نگرددر نیاز من
گوش مبارکت که ز من می‌شنید راز
بهر چه گوشه‌گیر شد آخر ز راز من
زلفت مگر ز من کجی دید کز جفا
کوتاه ساخت رشتهٔ عمر دراز من
چون محتشم ز درد تو بیچاره‌ام چه باک
گر چاره ساز من شوی ای چاره‌ساز من
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۰۴ - شاهانه رخش راندن آن خردسال بین
شاهانه رخش راندن آن خردسال بین
در خردی آن بزرگی و جاه و جلال بین
بر ماه تازهد پرتو حسنش نظر فکن
صد آفتاب تعبیه در یک هلال بین
شد فتنهٔ زمانه مهش بدر ناشده
پیش از کمال حسن نمود جمال بین
ز آثار حسن او اثر از آدمی نماند
این حسن آدمی کش بی‌اعتدال بین
مردم که وقت پرسش حالم به محرمی
پنهان اشاره کرد که تغییر حال بین
گفتم که فرض گشته مرا پای بوس تو
سوی رقیب دید که فرض محال بین
یک باره گشت پاس درش مشتغل به من
هان ای حسود دولت بی‌انتقال بین
شد شهره تا ابد به غلامیش محتشم
این خسروی و سلطنت بی زوال بین
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۰۶ - چون برفروزد آینه زان آفتاب رو
چون برفروزد آینه زان آفتاب رو
رو سوی هر که آورد آتش زند در او
سیلاب تیغ بار چنان تیز رو فتاد
کز سرگذشت آب و مرا تر نشد گلو
زلف تو جادوئیست برآتش گرفته جا
چشم تو آهوئیست به مردم گرفته خو
مشرب رواج یافته چندان که محتسب
می می‌کشد به بزم حریفان سبو سبو
در دیر رکرد غسل به می آن که زا ورع
بر اسمان نگاه نمی‌کرد بی‌وضو
ای دوستان فغان که من ساده لوح را
کشتند بی‌گناه بتان بهانه جو
از دولت گدائی آن ماه محتشم
بهر تو آمد این لقب از آسمان فرو
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۰۸ - آن کوست قبلهٔ همه کس قبله‌جو در او
آن کوست قبلهٔ همه کس قبله‌جو در او
و آن روست قبله‌ای که کند کعبهٔ رو در او
آیینه ساز چشم من این شیشه ساخته
نوعی که جز تو کس ننماید نکو در او
ز آب و هوای لطف تو گلزار کام ماست
باغ شکفته صد گل بی‌رنگ و بو در او
داری دلی که هست محل ملایمت
بد خوئی هزار بت تندخو در او
کویت چه گلشن است که از دجله‌های چشم
جاری تراست خون دل از آب جو در او
باید به آب داد کتابی که هیچ جا
نبود حدیث حرمت جام و سبو در او
زین کلبه نگذرید تماشائیان که هست
دیوانه‌ای از آن بت زنجیر مو در او
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۱۱ - آن منتظر گدازی چشم سیاه او
آن منتظر گدازی چشم سیاه او
جانیست در تن نگه گاه‌گاه او
خوش کامرانیست در اثنای قهر و خشم
دیدن به دست میل عنان نگاه او
در عین بسملم در انکار اگر زند
من با سر بریده شوم خود گواه او
هست از سر بریده او یک رهم امید
جنبیدن لبی که شود عذرخواه او
آن رتبه کو که بی‌حرکت سازم از دعا
دست فرشته‌ای که نویسد گناه او
الماس ریزه ریخته در چشم غیرتم
هر برگ گل که ریخته در خوابگاه او
او گرد غم فشانده ز حرمان به روی من
من خاک کوچه رفته ز مژگان ز راه او
زلفش سپاه خسرو حسنست وین عجب
کاسباب قوت است شکست سپاه او
منشین ز سوز محتشم ایمن که بر فلک
داغیست هر ستاره‌ای از دود آه او
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۲۰ - ای گردن بلند قدان در کمند تو
ای گردن بلند قدان در کمند تو
رعنائی آفریده قد بلند تو
بر صرصری سوار وز دل می‌برد قرار
طرز گران خرامی رعنا سمند تو
خوش نرخ خندهٔ تو به بازار آرزو
افکنده در مزاد لب نوشخند تو
من چون کنم که طور بد ناپسند من
گردد پسند خاطر مشکل پسند تو
چندم فتاده بینی و گوئی که کیست این
بیمار تو شکسته تو دردمند تو
دردت مباد و باد بر آتش سپندوار
چشم حسود از پی دفع گزند تو
قتلش رواست گر همه صید حرم بود
آن صید کاضطراب کند در کمند تو
باید که به نواخت ز صید گریزپای
آن صید به که دست دهد خود به بند تو
پای گریز محتشم از دور بسته است
عشق دراز سلسلهٔ صید پند تو
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۲۱ - صیدی که لعب عشق فکندش به بند تو
صیدی که لعب عشق فکندش به بند تو
ضبط تو دید و جست برون از کمند تو
ای پای تا به سر چونی قند دلپسند
افغان که طعمهٔ مگسانست قند تو
دست مرا که ساخته‌ای زیر دست غیر
کوتاه به ز میوهٔ نخل بلند تو
چند افکنی در آتش سوزان دل مرا
هست این سیاه روز دل من پسند تو
ای مادر زمانه ببین کز خلاف عهد
با من چه می‌کند خلف ارجمند تو
دل برگرفتی ز تو جانا اگر بدی
در سینهٔ من آن دل هجران پسند تو
تلخی مکن که خنده نگهداشتن به زور
می‌بارد از لب و دهن نوشخند تو
امروز کو که باز بتر بیندت به من
بدگوی من که دوش همی داد پند تو
چون محتشم بسی ز ندامت بسر زدم
دستی که می‌زدم به عنان سمند تو
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۲۲ - ای همچو آهوان دلم دم شکار تو
ای همچو آهوان دلم دم شکار تو
جانها فدای آهوی مردم شکار تو
تا آهوان چشم تو رفتند از نظر
چشمم سفید شد به ره انتظار تو
آهوی دشت از تو به کام و من اسیر
در شهر مانده همچو سگان داغدار تو
حقاکه گر به خاک برابر کنی مرا
یک ذره بردلم ننشیند غبار تو
نبود غریب اگر به ترحم نظر کنی
بر محتشم که هست غریب دیار تو
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۲۴ - کاکل که سر نهاده به طرف جبین تو
کاکل که سر نهاده به طرف جبین تو
صد فتنه می‌کند به سر نازنین تو
کین منت نشسته به خاطر مگر رقیب
حرفی ز کینه ساخته خاطر نشین تو
عمری دمید بر تو دل گرم بافسون
وز کین نگشت گرم دل آهنین تو
هشدار ای غزال که صد جا نشسته‌اند
صید افکنان دست هوس در کمین تو
زین دستبردها چو نگین در حصار باش
تا هست ملک حسن به زیر نگین تو
گر پی بری به کج نظری‌های مدعی
حاصل شود به راستی ما یقین تو
غیرت نگر که میرم اگر وقت کشتنم
گیرد ز رحم دست تو را آستین تو
ای محتشم اگر به مه من رسی بگو
کز هجر مرد عاشق زار حزین تو
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۳۰ - ای نرد حسن باخته با آفتاب و ماه
ای نرد حسن باخته با آفتاب و ماه
بر پاکبازی توزمین و زمان گواه
من کز بتان فریب نخوردم به صد فسون
صد بازی از دو چشم تو خوردم به یک نگاه
در نرد همتم کنی آن لحظه امتحان
کافتد ز عشق کار به ترک سر و کلاه
نقش مراد نرد محبت که وصل توست
خوش بودی ار نشستی از اقبال گاه گاه
دل می‌رود ز دست بگویند کان حریف
دارد دمی ز بازی ما دست خود نگاه
هرچند عقل بیش حذر کرد بیش خورد
بازی ز مهره بازی آن نرگس سیاه
دیوم ز ره نبرد و پریچهر کودکی
هر دم به بازی دگرم می‌برد ز راه
غالب حریفی از همه رو داده بازیم
در نرد دوستی که مساویست کوه و کاه
تا چند محتشم بود ای شاه محتشم
در حبس ششدر غم هجر تو بی‌گناه
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۴۰ - آمد به تیغ کین ره ارباب دین زده
آمد به تیغ کین ره ارباب دین زده
طرف کله شکسته گره بر جبین زده
هم دستی دو نرگس او بین که وقت کار
بر صید آن کشیده کمان تیر این زده
در پرده دارد آن مه مجلس نشین دریغ
رویی که طعنه بر مه گردون نشین زده
آن خردسال تاجو صراحی کشیده قد
بسیار شیشهٔ دل ما بر زمین زده
از زخم و داغ تازه‌ام امشب هزار بار
خون سر ز جیب و شعله سر از آستین زده
دارد به ذوق تا نفس آخرین مرا
زخمی که بر من از نگه اولین زده
خوش وقت محتشم که دگر زین غزل برآب
خوش نقش‌ها ز خامه سحر آفرین زده
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۴۶ - من کیستم به دوزخ هجران فتاده‌ای
من کیستم به دوزخ هجران فتاده‌ای
وز جرم عشق دل به عقوبت نهاده‌ای
تشریف وصل در بر اغیار دیده‌ای
با دل قرار فرقت دل دار داده‌ای
از جوی یار بر سر آتش نشسته‌ای
وز رشگ غیر بر در غیرت ستاده‌ای
پا از ره سلامت دوران کشیده‌ای
بر خورد در ملامت مردم گشاده‌ای
در شاه راه جور کشی پر تحملی
در وادی وفا طلبی کم اراده‌ای
در کامکاری از همه آفاق کمتری
در بردباری از همه عالم زیاده‌ای
چون محتشم عنان هوس داده‌ای ز دست
وز رخش کامرانی دوران پیاده‌ای
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۴۷ - صبح مرا به ظن غلط شام کرده‌ای
صبح مرا به ظن غلط شام کرده‌ای
بی‌تاب مرا گنهی نام کرده‌ای
تا ذوق حرف تلخ تو حسرت کشم کند
ایذای من به نامه و پیغام کرده‌ای
از غایت مضایقه در گفت و گو مرا
راضی به یک شنیدن دشنام کرده‌ای
در غین مهر این که مرا کشته‌ای نهان
تقلید مهربانی ایام کرده‌ای
ترسم دمار از من بی‌ته برآورد
مرد آزمایی که تو در جام کرده‌ای
چشم تلافی ز تو دارم که پیش خلق
روی مرا به شبهه شبه فام کرده‌ای
از قتل محتشم همه احرام بسته‌اند
در دفع وی ز بس که تو ابرام کرده‌ای
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۴۸ - از قید عهد بنده تو خود رسته بوده‌ای
از قید عهد بنده تو خود رسته بوده‌ای
عهدی نهفته هم به کسی بسته بوده‌ای
خواب گران صبح خبر داد ازین که دوش
در بزم کرده آن چه توانسته بوده‌ای
مرغ دل آن نبود که ناید به دام تو
گویا تو بی‌محل ز کمین جسته بوده‌ای
آورده‌ای بپرسش حالم رقیب را
خوش ملتفت به حال من خسته بوده‌ای
گفتن چه احتیاج که غیری نبوده است
در خانهٔ دلم که تو پیوسته بوده‌ای
گفتی دلت که برده ندانسته‌ام بگو
در دلبری تو این همه دانسته بوده‌ای
در برم بهر خدمت شایسته رقیب
ای محتشم تو این همه بایسته بوده‌ای
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۴۹ - دی باز جرعه نوش ز جام که بوده‌ای
دی باز جرعه نوش ز جام که بوده‌ای
صد کام تلخ کرده به کام که بوده‌ای
آنجا که بود بهر تو در خاک دامها
دام که پاره کرده ورام که بوده‌ای
آنجا که جسته‌اند تو را چون هلال عید
به رقع گشودهٔ ماه تمام که بوده‌ای
سرگرمیت چو برده به کسب هوا برون
خورشیدوار بر در و بام که بوده‌ای
ای صد هزار صید دل آزاد کرده‌ات
خود صیدوار بسته دام که بوده‌ای
شب عارفانه ساقی بزم که گشته‌ای
تا روز جرعه نوش ز جام که بوده‌ای
در حالت شکفتگی از رغم محتشم
حالت طلب ز طرز کلام که بوده‌ای
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۷۰ - دل را اگر ز صبر به جان آورد کسی
دل را اگر ز صبر به جان آورد کسی
به زان که درد دل به زبان آورد کسی
در عشق می‌دهند به مقدار رنج گنج
تا تن به زیر بار گران آورد کسی
کوتاب تیر و ناوک پران که خویش را
در جرگهٔ تو سخت کمان آورد کسی
پیدا شود ز اهل جهان ثانی تو را
گر باز یوسفی به جهان آورد کسی
بر حرف من قلم شود انگشت اعتراض
تیغ و ترنج اگر به میان آورد کسی
بازار عشق ز آتش غیرت شود چو گرم
کی در خیال سود و زیان آورد کسی
جان میشود ضمان دل اما نمی‌دهد
حکم آن قدر امان که ضمان آورد کسی
میجوئی از بتان دل من چون بود اگر
ز ایشان به غمزهٔ تو نشان آورد کسی
هست آن سوار از تو عنان تاب محتشم
او را مگر گرفته عنان آورد کسی