تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۴ - شنیده ایم که خون کرده ای هدر مارا
شنیده ایم که خون کرده ای هدر مارا
شکایت از تو نبردیم پیش کس یارا
میان دایره عارض تو نقطه خال
نموده صورت معنی جمال زیبا را
نظر به سینه آئینه شکل خود می کن
عیان کن از رخ خود نور طور سینا را
به قاف تا نرسی قدر قرب نشناسی
محقق است نبینی جمال عنقا را
به مصر عکس رخت رفت یوسفان گفتند
نموده نسخ عجب یوسف و زلیخا را
بجستجوی تو ای گوهر مراد زدند
عقول غوطه چو غواص هفت دریا را
ولی به خلوت دل عشقشان هدایت کرد
که یافتند بسی آن نگار یکتا را
نه کعبه نی حجرالاسود است قبله دل
حقیقت همه سری بود سدا را
دو چشم داری و از راه چاه نشناسی
که قدر هیچ ندانی تو مرد دانا را
مسیح زنده اگر کرد عالمی چه عجب
تو زنده کرده ای از یک نفس مسیحا را
بیار ساقی از آن راح و روح ریحانی
که مرد صبح صلا داد شرب صهبا را
به جان بکوش تو در کار صلح کل «حاجب »
که کرده جنگ چو دوزخ بهشت علیا را
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۲۵ - برفت آن مه بی مهر از کنار امشب
برفت آن مه بی مهر از کنار امشب
کنم ز جان و تن و عمر خود کنار امشب
بدین امید که گیرم عنان مرکب او
پیاده رفتم و آن ماهرو سوار امشب
برفت یار و من اندر قفاش رخت حیوة
برون کشیدم از این دارو این دیار امشب
چون گرد باد دویدم که گیرمش دامن
بغمزه گفت بمان خوش در انتظار امشب
قرار نیست مرا در دل و توان در تن
که رفت از کفم آن زلف بیقرار امشب
ستاره می شمرم تا که سرزند خورشید
که رفت ماه من از چشم اشبکار امشب
بغیر پیرمغان کس نگشت عقده گشا
که لطف او شکند بازوی خمار امشب
بریز ساقی از آن آب آتشین که مرا
فتد به خرمن صبر و سکون شرار امشب
فراق یار، به «حاجب » نصیب و قسمت نیست
که واصل است بدان یار گلعذار امشب
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۲۹ - ز چشم ساقی و تاب شراب و بانگ رباب
ز چشم ساقی و تاب شراب و بانگ رباب
به روز و شب همه افتاده ایم مست و خراب
رفیق صادق و یار موافق ار نبود
رفیق رطل شرابست و یار غار کباب
اگر رقیب گریزد ز کلک ما چه عجب
پرد چگونه عزازیل پیش تیر شهاب
سراب، آب نماید ز دور، و میدانیم
که از سراب نشد هیچ تشنه ای سیراب
ز ضعف پیری و جهل جهول و شدت فقر
دگر، نه حال سؤال است و نی مجال جواب
کنون که روز حساب است و حشر و نشر امم
نمیروند چرا مرد و زن به راه حساب
متاز، توسن ناز ای سوار گرم عنان
که در گذشت تو را خون عاشقان زرکاب
مشو به سنگدلی غره و به خویش مبال
که هست شیشه مر از هوا به شکل حباب
به کنج عزلت و گنج قناعتم خورسند
به پیری است مرا، کر و فر عهد شباب
حجاب وهم برانداز از میان «حاجب »
که وهم عقل جهان را بود بزرگ حجاب
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۳۶ - ببین که عشق تو افروخت آتش اندر آب
ببین که عشق تو افروخت آتش اندر آب
مراست کشتی تن غرق اشک همچو حباب
هوای کوی تو از سر نمیرود ما را
هزار، بار شویم آب اگر، به شکل حباب
زبی حسابی ابنای روزگار افسوس
که سد باب حسابست رأیشان به حساب
خران و گاو کجا آیت کلیم کجا
فغان که آب ندانند تشنگان ز سراب
به بانگ چنگ بدل شد غریو جنگ چو داد
صلای صلح به عالم شه رفیع جناب
کشید خیمه انسان بر آسمان تقدیر
که هست صلح و عدالت ورا عمود، و طناب
ز جام ساقی باقی بنوش می «حاجب »
از آنکه شاهد واحد ز رخ کشید نقاب
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۴۴ - ز روی، تا مه من زلف پر زتاب گرفت
ز روی، تا مه من زلف پر زتاب گرفت
هزار نکته روشن بر آفتاب گرفت
غراب شب بر زلف وی آشیان دارد
که صبح ناز سپید آن سیه غراب گرفت
شراب بیغش ساقی فزود مستی من
بدان مثال که هستی من شراب گرفت
خوی از جبین به زمین ریخت یار گلرخ من
همه بساط زمین در گل و گلاب گرفت
جهان چو، سینه سینا شد از تجلی نور
مگر، ز رخ مه من نیمه شب نقاب گرفت
الست ربکم اول سئوال جانان بود
ز مهر و ماه بلی ربنا جواب گرفت
خراب مردم چشم مراست خانه ز آب
دو چشمه را نتوان بست و راه آب گرفت
بیا، به کوی خرابات از طریق ادب
که عقل کل به ادب جا در آن جناب گرفت
تو راست بر سر چشم جهان مکان «حاجب »
که یار پیش تو ناگه ز رخ حجاب گرفت
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۴۸ - مرا که دل حرم خاص جاودانه تست
مرا که دل حرم خاص جاودانه تست
مکن خراب خدا را که خانه خانه تست
مرا ز خویش چو بیگانگان مران ای دوست
که این گهر به خدا قابل خزانه تست
کسی که پای سر فرقدان نهاد از فخر
به راستان که سر او بر آستانه تست
به حق راست روان و به صدق پاکدلان
که پاکتر، ز همه گوهر یگانه تست
بخلق سایه فکن ای همای فرخ بال
که بر، زوهم وز اندیشه آشیانه تست
ز مژه تیر بر ابروی چون کمان داری
بیا که سینه ما بهترین نشانه تست
سخن بوصف لب لعل او بگو «حاجب »
چرا که این سبب عمر جاودانه تست
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۵۳ - هر آنکه واقف دم نیست بی شک آدم نیست
هر آنکه واقف دم نیست بی شک آدم نیست
نه آدم است هر آنکس که واقف دم نیست
ز جسم رایحه روح می کن استشمام
چه حاصل است ز روحی که او مجسم نیست
بروب خانه دل پاک از محبت غیر
در این حرم به خدا غیر دوست محرم نیست
ز دست پیر، ستان باده ای که قطره او
به حوض کوثر و در چاه ژرف زمزم نیست
قسم به ذروه کاخ رفیع حضرت تو
که با عریش جلال تو عرش اعظم نیست
علم به علمی و از عالم اعلمی جانا
چو تو، به علم و عمل عالمی به عالم نیست
تو را، ز هفت خط جام جم کنم آگاه
که ملک فقر کم از هفت کشور جم نیست
قدم ز ملک قدم در حدوث نه کز تو
کسی به شهر قدم یک قدم مقدم نیست
به پیش کلب تو چون لابه کرد شیر فلک
از آنکه شیر فلک همچو او معلم نیست
ز بانگ توپ و تفنگم گرفت دل «حاجب »
بیا که غیر تو کس صلح را مصمم نیست
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۷۲ - معاشران به خدائیتی ثواب کنید
معاشران به خدائیتی ثواب کنید
حدیث نغز مرا، زینت کتاب کنید
عنان پیش رخ از شه پیاده است وزیر
گرفته سخت و سبک پای در رکاب کنید
به کار صلح که طراح خیر و فلاح
درنگ نیست مرا، نوبتی شتاب کنید
به غیر پیر خرابات دادخواهی نیست
دل خراب خود آباد از آن خراب کنید
ز کارهای ثواب آنچه واجب آمد و فرض
دوبیت نغز، به جان حفظ از این نصاب کنید
نصاب موج طباق است بیت بیتش را
به گوش هوش به از لؤلؤ خوشاب کنید
سرود خوان چو شود عندیب گلشن قدس
چرا، به گوش فرو نوحه غراب کنید
اگر خضاب توانید کرد پنجه ز خون
به خون دختر رز دست ها خضاب کنید
کف سئوال گشاید به پیشتان هر کس
به خیر و خوبی و احسان و را جواب کنید
سرای پیر مغان را چو آستان بوسید
برای کسب شرف جا در آن جناب کنید
حجاب وهم ز رخ برگرفت «حاجب » را
بهشت گشت جهان از چه اش حجاب کنید
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۷۶ - دلم چو صعوه به زلف تو آشیان دارد
دلم چو صعوه به زلف تو آشیان دارد
که آشیانه سیمرغ زیر، ران دارد
امید دانه خالت به دام زلف کشید
خوش است دام که این دانه در میان دارد
دهان تنگ تو چون غنچه هر زمان بشکفت
به عارضت گل و مل رنگ و بو از آن دارد
کسی حقیقت حسن تو را نکرد انکار
یکی یقین نبود دیگری گمان دارد
گذشت مژه ات از، ابروان و چشمت گفت
خوش آنکه زخمی از این تیر و آن کمان دارد
به درگه تو، کرا، دست و لب رسد حاشا
که آسمان سر خدمت در آستان دارد
شکفته شد گل و مغز جهان معطر شد
ز شوق بلبل دل ناله و فغان دارد
ببین به دولت اردیبهشت و وضع بهشت
کجا بهشت چنین لاله ارغوان دارد
گلی به سایه نیلوفر است، یا که رخت
همه ز طره شبرنگ سایه بان دارد
ز صلح گشت دی از راستی خجسته بهار
کز اعتدال جهان باده بوی جان دارد
به نظم و نثر تو «حاجب » هر آنکه خورده گرفت
سر عناد و عداوت به یک جهان دارد
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۷۷ - هر آنکه جامه جان در محبتی بدرید
هر آنکه جامه جان در محبتی بدرید
به قد و قامت خود خلعت شرف ببرید
حسود ما همه خر مهره داشت ما همه در
ازو خرید به خروار و کس ز ما نخرید
چمان چو من بگذر، زان چمن که گرگ در اوست
که آهوی دل ما اندر این چمن بچرید
گه رحیل ز خواب ار تنی نشد بیدار
چو رحل ماند به مرحل به کاروان نرسید
کجا دگر، به گلستان پرد، دمی آزاد
اگر که مرغ گرفتار از قفس بپرید
کجا شود، سر، سرکردگان کسی که به شوق
به جان و سر، بسر کوی سروری نرسید
کسی که فصل جوانی نکرد خدمت پیر
نبرد راه به مقصد به مسلکی نرسید
چگونه می شنود صوت مرغ گلشن راز
هر آنکه پنبه غفلت ز گوش جان نکشید
بیا چو «حاجب » درویش صلح کل میباش
کز اهل حرب کسی بوی مردمی نشنید
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۸۹ - سرای میکده را گو همیشه باز کنید
سرای میکده را گو همیشه باز کنید
دری جز این در اگر باز شد فراز کنید
کنید سجده به خم پس ز می وضو سازید
نماز را بگذارید و جان نیاز کنید
حقیقت است اگر در دل است در گل نیست
ریاست، روی چو در قبله مجاز کنید
گدای میکده را بر شماست روی نیاز
به یک دو ساغرش از غیر بی نیاز کنید
به عزم صید چو شهباز حق کند پرواز
همه کبوتر دل نزد شاهباز کنید
شد از دو ترک مخالف حصار شهر آشوب
عراق پر ز نوا، شور در حجاز کنید
به راه راست شد از چار و سه همایون فال
ز خسروی و امیری به شاه ناز کنید
ز دستبرد زمانه اگر بجاست دلی
نثار «حاجب » شیراز دلنواز کنید
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۹۷ - اسیر سنبل زلف تو گلعذارانند
اسیر سنبل زلف تو گلعذارانند
خمار نرگس مست تو هوشیارانند
تو آن گلی که ز تاب رخت به گلشن دهر
سخن بر آن همه چون لاله داغدارانند
جفا و جور و تطاول ز ما دریغ مدار
که عاشقان تو ایدوست بردبارانند
بر آی بر لب بام و ببین بگوشه چشم
که زیر تیغ اجل خیل جان نثارانند
بگیر جام که بر باد رفت کشور جم
ببین به تخته تابوت تاجدارانند
به اسب و پیل بنه رخ دلا چو فرزین راه
پیادگان ره عشق شهسوارانند
غبار راه تو اکسیر اعظم است ایدوست
از آن به کوی تو عشاق خاکسارانند
پسند ماهرخان چیست غیر عجز و نیاز
که زود رنج و دل آزار و ناز دارانند
امید وصل تو باشد خیال خام ولیک
بر آستان رفیعت امیدوارانند
برآ، ز مشرق توحید آفتاب آسا
که عاشقانت چو ذرات بی قرارانند
گلی چو روی تو از شاخ مردمی بشکفت
ولی هزار تو را در چمن هزارانند
ببین به حالت ایران و اهل او «حاجب »
که شهسواران محتاج نی سوارانند
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۱ - مئی که باده وصل تو در، دماغ کند
مئی که باده وصل تو در، دماغ کند
دهان خم چو گشاید مرا سراغ کند
کسیکه آتش عشقش بسوخت سرتاپا
جبین و سینه و بازو، بهل که داغ کند
به پیش روی تو، بر خویش ننگرد یوسف
در آفتاب تجلی کجا چراغ کند
امیر و فاخته خواند غنا بگل بلبل
بباغ از چه زغن نوحه همچو زاغ کند
اگر قمر، به رخت لاف همسری زندا
مهار از شبهش چرخ در دماغ کند
عدو، به پایه «حاجب » رسد ز علم و حکم
خرام کبک اگر فی المثل کلاغ کند
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۲ - مرا قلم سخن از غیب و علم غیب کند
مرا قلم سخن از غیب و علم غیب کند
کجاست آنکه در این نکته شک و ریب کند
چنان ز، خم بسبو کرده باده پیرمغان
که خاکروبی میخانه را صهیب کند
گذار باد بهار، ار، ز زلف جانان است
چرا بساط زمین را عبیر حبیب کند
به عنفوان شبابم سفید شد سر و روی
کسی به فصل شباب آرزوی شیب کند؟
ز عیب و نقص کسان در گذر که جمله از اوست
خدای را که تواند که نقص و عیب کند
میان ببندگی پیر وقت باید بست
که خدمت تو، بسی یونس و شعیب کند
بدین وطیر سخن گر کسی کند «حاجب »
چو «حافظ » است که خود را لسان غیب کند
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۵ - دو، روز مطرب و ساقی گر اتفاق کنند
دو، روز مطرب و ساقی گر اتفاق کنند
وفاق در، می و خون در، دل نفاق کنند
حصار شهر مخالف ز ترک پر آشوب
حجاز پر، زنوا، شور، در عراق کنند
شب و خیال ز سیم رباب و پرده تار
مهار تفرقه در بینی فراق کنند
به علم منطقه چرخ را کره سازند
کسان که در کمرت دست خود نطاق کنند
مگر قمر به رخت لاف همسری زندا
که هر مهی دوشبش روی در محاق کنند
هلال بدر، شود طاق از آسمان گذرد
که ابروی تو شبیه هلال طاق کنند
کسان که بی خبرند از سیاق درویشی
. . . پر ز طمطراق کنند
ز می فروش تو «کأس الکرام معنی » خواه
که تا کدوی سرت کاسه رحاق کنند
گرت هواست که رخت افکنی به ساحت حرب
بگو عنان بسر رفرف و براق کنند
مکن عجوزه دنیا نکاح کاین رندان
عروس کاوس و پرویز را طلاق کنند
معطر است دماغ جهان ز عطسه صبح
سزد قنینه و مینا و بط فراق کنند
به امهات و به آبا جواب ده «حاجب »
که غافلان نتوانند خرق آق کنند
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۵ - اگرچه رشته مشروطه را سری است دراز
اگرچه رشته مشروطه را سری است دراز
بیا، به کوتهی ای چرخ کینه جو پرداز
ببین به ساحت ری کز نهیب توپ و تفنگ
تگرگ مرگ، زا بر بلا ببارد باز
به کوه هیکل خاصان ببین فراز و نشیب
به دشت پیکر خوبان نگر نشیب و فراز
زمین چو، سروستان گشت یا چو لاله ستان
ز قد و خد جوانان عاشق جانباز
به نعش تازه جوانان ببین به دامن دشت
به گردشان چو نوابغ غراب و کرکس و باز
حجازیان پس از این قبله گاه خود سازید
زمین روح فزای مقدس شیراز
ز فرق تا به قدم در حقیقتیم غریق
چه غم که گمشدگانند در طریق مجاز
تو ای همای همایون نهاد عنقافر
چرا، از این قفس تن نمیکنی پرواز
نیازمند تواند اهل راز میدانی
نیاز بر همه زیباست بر تو عشوه و ناز
شکار «حاجب » اگر نیست مدعی غم نیست
زهر شکار بود سخت تر شکار گراز
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۶ - تو هر چه ناز کنی ما اگر کنیم نیاز
تو هر چه ناز کنی ما اگر کنیم نیاز
نیازمند تو هستیم ناز میکن ناز
ز کعبه راه به کوی تو می توان بردن
از آنکه قنطره ای بر حقیقت است مجاز
حدیث عشق بر پیر عقل بردم دوش
چنان بخویش فرو رفت کش ندیدم باز
تو، باز حسن پراندی و من کبوتر دل
کبوتری که رود سوی باز ناید باز
تو گر، به حسن و جمالی ز جمع خوبان فرد
منم ز فضل و معانی زعاشقان ممتاز
شب فراق ز زلف تو شکوه خواهم کرد
که روز وصل بسی کوته است و قصه دراز
تو ای عشق نبدر است کوزند آن ترک
هزار شور برانگیزد از عراق و حجاز
گذشت ناوک نازش مرا ز جوشن جان
فغان ز دست کمان ابروان تیرانداز
نبات «زند» به مازندران شده است شکر
ز شهد شعر شکرریز «حاجب » شیراز
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۸ - مسلم است مرا فقر و نعمت افلاس
مسلم است مرا فقر و نعمت افلاس
که طبع من نکند هیچکس به غیر قیاس
مرا که هست پر از باده رقیق عتیق
چه غم که نیست ز، زرجام یا ز سیمم کاس
سکندر آب بقا را ندید می دانم
که آن نصیبه خضر است و قسمت الیاس
پلاس پوشم و پشمینه خرقه ای دارم
که نیست پادشهی را چنین ستوده لباس
به کسب کوش و مکش منت از وزیر و شریف
که به ز، زمره دیوانیان بود کناس
مرا به کلک زبان هیچ سهو و نسیان نیست
اگرچه این دو مخمره برد به طینت ناس
حدیث عشق بهر ناسزا نشاید گفت
که نیست ذوق بهر ناسپاس حق نشناس
چگونه فرق دهد جوهر عروض الحق
کسی که نیست ورا فهم و درک و هوش و حواس
نه هر که صورت درویش گشت «حاجب » شد
نه هر زجاجه به قدر است و قیمت الماس
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۱۴۰ - نسیم صبح توئی جبرئیل نام از من
نسیم صبح توئی جبرئیل نام از من
به طاق ابروی مردان رسان سلام از من
اگر که از من گمنام نام پرسد یار
ز بعد سجده شکرانه بر تو، نام از من
اگر ز قتل من آن دوست را به دل هوس است
میسر است در این کار اهتمام از من
عیال و مال و کسان شد حرام و باده حلال
گر، از حلال بپرسید یا حرام از من
غنا و ثروت کل منعما تمام از تو
ملال و ذلت و فقر و فنا تمام از من
اگر که نعمت وصل تو قدر نشناسم
کشد زمانه به هجر تو انتقام از من
از آن زمان که چو گل آمدی به دست مرا
همیشه می طلبد بوی تو مشام از من
غلام ناطق حقم قلم گواه من است
برد ملک به فلک روز وشب پیام از من
اگر قیامت موعود را توانی دید
بگو به خلق قیامت بود قیام از من
منم که محرم خلوتسرای قدسم و بس
بگو به کعبه نگهدار احترام از من
مرا که غیر دل آشنا مقامی نیست
زمانه از چه طلب می کند مقام از من
تو ای نسیم صبا تاز سوی ما گذری
رسان به دوست سلام از من و پیام از من
ز غیر من مطلب التیام و خرق جهان
تو نیز خرق زمن خواه و التیام از من
منی نماند بجا هر چه هست «حاجب » اوست
که دوست می طلبد من علی الدوام از من
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۱۴۲ - نسیم صبح به عالم زمن سلام رسان
نسیم صبح به عالم زمن سلام رسان
پس از سلام تو این بهترین پیام رسان
به بزم مردم دانا چو بگذری زنهار
تو این پیام به خوبان زخاص و عام رسان
بگو که فصل بهار است و جشن جمشید است
بگوش جمله پیامم به احترام رسان
اگر که مفتی شهرت خم و سبو بشکست
بحکم شهنه عدلش به انتقام رسان
مقام فقر بسی برتر از مقامات است
بسعی و جهد تو خود را در این مقام رسان
شهان به قدرت و حشمت به خویش می بالند
تو خود زفقر و قناعت به احتشام رسان
بیا نسیم سحر چون تو روح قدس منی
به طاق ابروی مردان ز من سلام رسان
به کوه و دشت چو خود مشکبار می گذری
تواین غزل به غزالان خوش خرام رسان
رسد بیان و فصاحت به اهتمام ولی
کنون تو نامه خود رابه اختتام رسان
اثر به صحبت خامان و ناتمامان نیست
تو این کلام بهر پخته و تمام رسان
سلام معنی خیر و سلامت است بلی
زمن سلام به هر سالم همام رسان
زماه عارض او شامها به صبح رسید
ززلف تیره خود صبحها به شام رسان
امام رسته ز، هر قید و تارک دنیاست
تو این حدیث به مأموم و بر امام رسان
ز «حاجب » این غزل نغز و این عطیه خاص
بگوش اهل حقیقت به اهتمام رسان