تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۷۴۳ - هر در که به روی ما گشایند
هر در که به روی ما گشایند
حسن دیگری به ما نمایند
هر دم به پیالهٔ شرابی
ذوق دگرم همی فزایند
در میکده دلبران عیار
صد دل به کرشمه ای ربایند
رندان مستند و لاابالی
مستانه سرود می سرایند
دیدیم جمال ماهرویان
آئینهٔ حضرت خدایند
بینند همه که ما چه دیدیم
گر پرده ز روی بر گشایند
بزمی سازند هر زمانی
تا سید و بنده خوش برآیند
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۷۵۱ - آنها که نگار را نگارند
آنها که نگار را نگارند
پیوسته نگار را نگارند
جانی یابند هر زمانی
هر دم جانی بدو سپارند
این طرفه که زاهدان مخمور
از مستی ما خبر ندارند
ای عقل برو که بزم عشقست
اینجا چه توئی کجا گذارند
هر لحظه ز غیب در شهادت
طرح دگری ز نو بر آرند
عالم دانی که در نظر چیست
نقشی که بر آب می نگارند
مستیم و حریف نعمت الله
بیچاره کسان که در خمارند
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۷۵۴ - واحد به صفات کثرت آمد
واحد به صفات کثرت آمد
کثرت بالذات وحدت آمد
سیلاب محبتش روان شد
عالم همه غرق رحمت آمد
از جود وجود داد ما را
منعم همه عین نعمت آمد
ما کشتهٔ او و خونبها او
قیمت چو به قدر همت آمد
معشوق حریف و عشق ساقی
زان مجلس ما چو جنت آمد
دل آینه ، عشق آفتابی
این آینه ماه طلعت آمد
سید به ظهور بنده ای شد
سلطان چو گدا به خدمت آمد
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۷۶۸ - چشمم نورت در این و آن دید
چشمم نورت در این و آن دید
روشن چشمی که آنچنان دید
غیری نگذاشت غیرت تو
غیر تو چو نیست چون توان دید
تمثال جمال دیدهٔ ما
در جام جهان نما روان دید
دیده نظری ز نور تو یافت
در ذره و آفتاب آن دید
بحریم و حباب عین ما آب
این دیدهٔ ما هم این هم آن دید
از نام و نشان خبر چه پرسی
هر دیده که دید بی نشان دید
این دیدهٔ مست نعمت الله
آن نور به عین آن عیان دید
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۷۶۹ - چشمم نورت در این و آن دید
چشمم نورت در این و آن دید
روشن چشمی که آن چنان دید
غیری نگذاشت غیرت تو
غیر تو چو نیست چون توان دید
جام است و شراب هر دو با ما
این دیدهٔ ما همین همان دید
گوئی که چگونه دید چشمت
بگذر ز نشان که بی نشان دید
دریای محیط دیدهٔ ما
در جام جهان نما روان دید
دیده نظری ز نور او یافت
آن نور لطیف او به آن دید
در دیدهٔ مست نعمت الله
نوریست که چشم ما عیان دید
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۷۸۱ - آنها که مقربان شاهند
آنها که مقربان شاهند
بیرون ز سفیدی و سیاهند
تشریف صفات کرده در بر
وارسته ز جبه و کلاهند
بر تخت قدم شه قدیمند
در ملک حدوث پادشاهند
بسیار بلا کشیده اما
بگذشته زلا و لا الهند
بر تارک مهر چرخ تاجند
بر فرق سپهر عشق ماهند
معصوم و مجرد و سلیمند
آسوده ز طاعت و گناهند
مانند به ذات نعمت الله
نی افزایند و نی بکاهند
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۸۰۲ - سلطان که بود گدای سید
سلطان که بود گدای سید
عالم چو بود فدای سید
ما جام جهان نمای اوئیم
او جام جهان نمای سید
داریم هوا و خوش هوائی
آنگه چو هوا هوای سید
جائی که بقای اوست جاوید
باقی بود از بقای سید
تا نغمهٔ قول کن بر آمد
بگرفت جهان صدای سید
سید چو برای ماست دائم
مائیم از آن برای سید
چون نیست به غیر سید ما
غیری نبود به جای سید
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۸۷۶ - گر ذات کند ظهور ای یار
گر ذات کند ظهور ای یار
نه یار بماند و نه اغیار
نه جام بماند و نه باده
نه مست بماند و نه هشیار
چون هستی تو حجاب راه است
لطفی کن و آن حجاب بردار
یک حرف و معانی فراوان
یک نقطه و اعتبار بسیار
جائی که به یک جو است صد جان
چه جای سر است و ریش و دستار
از نقش خیال غیر بگذر
تا چند کنی تو کار بی کار
رندانه در آ به بزم سید
جامی ز شراب او به دست آر
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۸۸۸ - مائیم که ذاکریم و مذکور
مائیم که ذاکریم و مذکور
مائیم که ناظریم و منظور
مائیم که سیدیم و بنده
مائیم که ناصریم و منصور
مائیم محیط و موج و زورق
مائیم گدا و شاه دستور
مائیم همه ولی نه مائیم
مائیم که او به ماست مشهور
مائیم که زاهدیم و اوباش
مائیم که سرخوشیم و مخمور
مائیم شراب و جام و ساقی
مائیم حریف فاش و مستور
این نکته سید ار ندانی
می دار به لطف خویش معذور
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۸۹۴ - منظور یکی ، یکی است ناظر
منظور یکی ، یکی است ناظر
مظهر به مظاهر است ظاهر
جام است و شراب هر دو یک آب
نوریست به نور خویش ساتر
مستیم وخراب جام بر دست
داریم حضور و اوست حاضر
صد جان در عشق اگر ببازیم
باشیم ز بندگیش قاصر
با باطن پاک عشق بازیم
با ظاهر نازنین ظاهر
شد بر همه کائنات ناصر
منصور چو رفت بر سر دار
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۹۰۶ - میخانه سبیل ماست امروز
میخانه سبیل ماست امروز
هنگام می و صفاست امروز
از دولت عشق پادشاهیم
صد شه بر ما گداست امروز
بگذر ز حدیث دی و فردا
دریاب که روز ماست امروز
آن رند که شب حریف ما بود
سر حلقهٔ اولیاست امروز
مائیم حریف و جام بر دست
مخمور کسی چراست امروز
از فتنهٔ چشم مست ساقی
عالم همه پر بلاست امروز
مائیم حریف نعمت الله
بزمی به از این کراست امروز
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۹۰۸ - درد از تو خوش است و هم دوا نیز
درد از تو خوش است و هم دوا نیز
رنجم بخشی و هم شفا نیز
داری نظری به حال هر کس
می کن نظری به حال ما نیز
بیگانه نگشت از تو محرم
ما خویش توئیم و آشنا نیز
گر کشته شوم به تیغ عشقت
خونم به حل است و خونبها نیز
ای جام جهان نمای باقی
ایمن ز فنائی و بقا نیز
ما از تو به غیر تو نخواهیم
بی تو چه کنیم در سرا نیز
تنها نه منم محب سید
والله که حضرت خدا نیز
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۹۳۶ - در میکده مست و رند و قلاش
در میکده مست و رند و قلاش
همصحبت عاشقان او باش
هر نور که دیده یا بد از دل
در پای خیال عشق او باش
ای عقل تو زاهدی و ما رند
عاقل چه کند حریف قلاش
ظاهر جامیم و باطناً می
صورت نقشیم و معنی نقاش
معشوق خودیم و عاشق خود
گفتیم حدیث عشق خود فاش
می نوش ز جام ساقی ما
سرمست چو چشم یار خوش باش
من بندهٔ سیدم که دایم
مست است و حریف و رند و اوباش
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۹۴۴ - از جام حباب آب می نوش
از جام حباب آب می نوش
آن آب ازین حباب می نوش
جامی چو بود سبو کدامست
خمخانهٔ بی حساب می نوش
او آب حیات و تشنه مائیم
از چشمهٔ ما تو آب می نوش
می نوش می محبت او
مستانه در آن جناب می نوش
گر می نوشی تو در خرابات
با ساقی بی حجاب مینوش
از گلشن ما گلی به دست آر
می گیر عرق گلاب می نوش
از مشرب خاص نعمت الله
رندانه بیا شراب می نوش
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۹۵۵ - عشق آمد و جام می به دستش
عشق آمد و جام می به دستش
جانم به فدای چشم مستش
برخواست بلا و فتنه بنشست
از قد بلند و زلف پستش
بنشست به تخت دل چو شاهی
یا رب چه خوشست این نشستش
صد توبه به یک کرشمه شکست
سرمستی چشم می پرستش
ای عقل برو که عشق سرمست
عهد من و توبه هم شکستش
در مذهب عشق هیچ بد نیست
نیک است هر آنچه عشق هستش
رندیم و حریف نعمت الله
سر بر قدم و به دست دستش
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۹۷۳ - کاه و جو خلق برد خوش خوش
کاه و جو خلق برد خوش خوش
در خرمن وی فتاد آتش
و آن کس که خورد ز مال مردم
حلقش گیرد به روز مرگش
هر کس که چنان شود چنین است
قربان شو هم بگو به ترکش
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۹۸۱ - عالم عرض است و جوهرش حق
عالم عرض است و جوهرش حق
این است رموز سر مطلق
جانست چو موج و دل چو دریا
مائیم حباب و تن چو زورق
گنجیم و طلسم مائی ماست
بگشای به عشق بند مغلق
عاشق صور است و معنی معشوق
وین هر دو ز عشق گشته مشتق
عشقش به اشارت اصابع
کرده مه بدر عقل را شق
ما بلبل گلستان عشقیم
نالان به نوای خوش به رونق
مستیم و خراب همچو سید
گویای اناالحقیم و بر حق
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۹۸۲ - در آینهٔ وجود مطلق
در آینهٔ وجود مطلق
خود بینم و خودنمایم الحق
مائیم حباب و آب دریا
هم جام شراب و بحر و زورق
او معشوقست و عاشق ما
از عشق شدیم هر دو مشتق
مستیم و خراب در خرابات
ایمن ز مقیدیم و مطلق
یک جرعه ز دُرد درد ساقی
بهتر ز هزار جام رادق
ما بلبل سرخوشیم و گلشن
از نالهٔ ما گرفت رونق
هر قول که گفت نعمت الله
گفتند جهانیان که صدق
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۹۸۵ - عشق است زیاده بر همه خلق
عشق است زیاده بر همه خلق
عشقست فتاده بر همه خلق
عشق آمد و طرح نو بینداخت
بنیاد نهاد بر همه خلق
ساقی در آن سرای باقی
از لطف گشاده بر همه خلق
خورشید جمال او عیان شد
زان نور فتاده بر همه خلق
بگشود ز روی لطف و احسان
جودش در داد بر همه خلق
عشق آمد و جام باده آورد
جاویدان باد بر همه خلق
مقبول قبول نعمت الله
شد خرم و شاد بر همه خلق
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۹۹۳ - شاها کرمی کن و مکن جنگ
شاها کرمی کن و مکن جنگ
زنهار مکن به جنگ آهنگ
گر جنگ کنی ملازمانت
اشکسته شوند و سخت دلتنگ
بشنو سخنی ز نعمت‌اللّه
صلحی کن و باز گرد از جنگ