تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
نسیمی : غزلیات
شماره ۵۱ - مشرک بی دیده کی احوال ما داند که چیست
مشرک بی دیده کی احوال ما داند که چیست
مرد حق بین معنی سر خدا داند که چیست
گمرهی کز خط وجه دوست، روی حق ندید
شرح بیست و هشت و سی و دو کجا داند که چیست
همچو ما سبع المثانی از کتاب روی یار
هر که خواند معنی این آیه ها داند که چیست
هر که از شق القمر پی بر صراط الله نبرد
سوی خط کی ره برد یا استوا داند که چیست
آنچه ما از فی و ضاد و لام حق دانسته ایم
در تصوف صوفی صاحب صفا داند که چیست
چین زلف عنبرینت حلقه دام بلاست
بسته زنجیر، قدر این بلا داند که چیست
در میان جان ما و زلف عنبر بوی یار
نیست اسراری که آن باد صبا داند که چیست
سلسبیل و کوثر لعلش هر آن کو نوش کرد
چون نسیمی لذت جام بقا داند که چیست
نسیمی : غزلیات
شماره ۵۶ - خاک باد آن سر که در وی سر سودای تو نیست
خاک باد آن سر که در وی سر سودای تو نیست
دور باد از شادی، آن کو یار غمهای تو نیست
سرو در بالا کمال راستی دارد ولی
در کمال حسن و زیبایی چو بالای تو نیست
گرچه خورشید اقتباس از شمع رویت می کند
روشن و تابان چو نور صبح سیمای تو نیست
لا نظیری در جهان حسن و لطف و دلبری
سر برآر از جیب یکتایی که همتای تو نیست
کی درآرندش به چشم اهل نظر چون توتیا
آن که او چون خاک راه افتاده در پای تو نیست
آن که در بند سر و جان است و فکر دین و دل
خودپرست و پست همت مرد سودای تو نیست
نیست از اهل بصیرت آن که او را چشم جان
تا ابد روشن به روی عالم آرای تو نیست
کعبه ارباب تحقیق است رویت زان جهت
قبله تحقیق ما جز روی زیبای تو نیست
کی به ذیل عروة الوثقی تمسک باشدش
هر که را حبل المتین زلف سمن سای تو نیست
در کجی ماند به ابروی تو ماه نو ولی
راستی را مثل ابروی چو طغرای تو نیست
ای نسیمی چون خدا گفت: «ان ارضی واسعه »
خطه «باکی » به جا بگذار کاین جای تو نیست
نسیمی : غزلیات
شماره ۶۰ - آرزومندی و درد هجر یار از حد گذشت
آرزومندی و درد هجر یار از حد گذشت
در غمش صبر دل امیدوار از حد گذشت
گرچه دلشادم به امید شب وصلت، ولی
محنت هجران و جور روزگار از حد گذشت
گرچه بر راه خیالش دیده می دارم نگاه
انتظار وصل روی آن نگار از حد گذشت
روی بنمای ای گل خندان که بی وصل رخت
بر دل مجروح بلبل زخم خار از حد گذشت
شرط عاشق نیست از بیداد نالیدن، ولی
جور آن آشفته زلف بی قرار از حد گذشت
بر امید جام نوشین شراب لعل دوست
خوردن خون دل و درد خمار از حد گذشت
ز آب مژگانم حذر کن کز غم رویت مرا
گریه جان سوز و چشم اشکبار از حد گذشت
در کمند زلفت ای مه، از کمانداران چرخ
تیرباران بر من لاغر شکار از حد گذشت
بار هجرانت نسیمی بارها بر جان کشید
دل ضعیف است ای نگار این بار، بار از حد گذشت
نسیمی : غزلیات
شماره ۶۴ - هر که را اندیشه زلف تو در دل جا گرفت
هر که را اندیشه زلف تو در دل جا گرفت
چون سر زلفت وجودش مو به مو سودا گرفت
با دهانت نکته ای می گفتم از اسرار غیب
سالک از راه حقیقت خرده ها بر ما گرفت
تا دم از بوی سر زلف تو زد باد صبا
آهوی چین نافه خود را به زیر پا گرفت
در ز رشک نظم دندان تو و گفتار من
شد ز چشم افتاده چون اشک و ره دریا گرفت
ایمن است از غارت اندیشه و تاراج عقل
عشقت ای سلطان خوبان کشور دل تا گرفت
چون تو بی همتا نگاری در دو عالم کس ندید
کو دو عالم را به حسن روی بی همتا گرفت
می خور، ای دل، می ز دست ساقی عشق و مباش
در غم زاهد که او نگرفت ساغر یا گرفت
در هوای عشقت آن مرغی که فانی شد ز خویش
بر سر قاف هویت منزل عنقا گرفت
ای که می خوانی به سرو و سدره قدش را خموش
کار سرو از قد و بالا کی چنین بالا گرفت
با تو امروز از کجا یابد مجال اتصال
هر که را دامن امید وعده فردا گرفت
تا عیان شد آتش انی انا الله از رخت
شعله نور تجلی در همه اشیا گرفت
چون نسیمی هر که رویت دید انا الحق می زند
رخ بپوشان ورنه خواهد کن فکان غوغا گرفت
نسیمی : غزلیات
شماره ۷۰ - می روم با درد و حسرت از دیارت، خیر باد
می روم با درد و حسرت از دیارت، خیر باد
دل به خدمت می گذارم یادگارت خیر باد
هر کجا باشم همی گویم دعای دولتت
از خدا صد آفرین بر روزگارت خیر باد
می روم با آب چشم و آتش دل بی خبر
از جفای ترک چشم پرخمارت خیر باد
گر دهد عمرم امان، رویت ببینم عاقبت
ور بمیرم در غریبی ز انتظارت خیر باد
گر نسیم چین زلفت بگذرد بر خاک من
زنده برخیزم به بوی مشکبارت خیر باد
گر ز من یاد آوری بنویس آخر رقعه ای
کای نسیمی بر کلام آبدارت خیر باد
نسیمی : غزلیات
شماره ۷۱ - رفتم اینک از سر کوی تو ای جان! خیر باد
رفتم اینک از سر کوی تو ای جان! خیر باد
زحمتی گر بود کردم بر تو آسان خیر باد
خیر بادی کوی یاران را که در روز وداع
رسم می باشد که می گویند یاران خیر باد
وه که می باید به ناکام از تو دل برداشتن
ورنه با جانان کجا هرگز کند جان خیر باد
دست هجران توام بس داغها بر جان نهاد
من نخواهم برد جان از دست هجران خیر باد
در بهار وصل بودیم و خزان هجر یار
کرد دورم از تو ای سرو خرامان! خیر باد
من چو سایه رو به دیوار عدم آورده ام
تو بمان جاوید ای خورشید تابان! خیر باد
می گذارد جان نسیمی یادگار و می رود
با دل پرخون و چشم اشکباران خیر باد
نسیمی : غزلیات
شماره ۷۵ - کس بدین آیین حسن از مادر گیتی نزاد
کس بدین آیین حسن از مادر گیتی نزاد
تا ابد چشم بد، از روی تو یارب دور باد
جور حسنت گرچه بسیار است و بی پایان، ولی
از تطاول های زلفت، ای امیر حسن، داد
کرده ام در سر هوای زلف آتش مسکنت
گرچه می دانم که زلفت می دهد سرها به باد
از برم رفتی و یاد از من نیاوردی دگر
ای ز یادت رفته یادم، هر دمت صد بار یاد
بر دل شیدا نهم داغ شکیبایی و صبر
سینه گر نتوانمت بر سینه سیمین نهاد
عاشق روی تو گشتم هرکه خواهد گو بدان
عشق پنهان چون کنم؟ طشت من از بام اوفتاد
زاهدان را زهد و ما را عشق خوبان شد نصیب
هرکسی را در ازل حق آنچه قسمت بود داد
می کنم سودای بند حلقه زلفت ولی
جز به دست بخت و دولت این گره نتوان گشاد
در غم هجران و دوری سوختم بنمای روی
تا به دیدارت شود جان من غمدیده شاد
ای نسیمی چون ببینی قامتش را سجده کن
زان که پیش سرو همچون شمع نتوان ایستاد
نسیمی : غزلیات
شماره ۷۶ - دست قدرت بر عذارت خال مشکین تا نهاد
دست قدرت بر عذارت خال مشکین تا نهاد
جان فتاد از غم بر آتش، دل بر آن سودا نهاد
تا که ترک سر نگویی، دعوی عشقش مگو
زان که با سودای سر، در عشق نتوان پا نهاد
دل ز زلفش برگرفتم تا نهم جای دگر
جان ز من بستد روانش باز برد آنجا نهاد
هر زمان در کشور دل غارت عقل است و دین
لشکر عشق رخش تا دست بر یغما نهاد
سر اسما بر ملک مخفی نماند بعد از این
دانه خال رخش چون نقطه بر اسما نهاد
تا کمال دلبری ایزد به ابروی تو داد
فتنه چشم تو از حد رفت و پا بالا نهاد
آن که در آیینه روی تو روی حق ندید
نام او را در حقیقت عشق نابینا نهاد
عشق آن زیبا نهادم در نهاد افتاد و من
در نهادم نیست الا عشق آن زیبا نهاد
چون نداری مثل و همتا هم به سیرت هم به حسن
عارف حق بین از آن نام تو بی همتا نهاد
تا صبا واقف شد از اسرار زلف و عارضت
راز جان عاشقان را جمله بر صحرا نهاد
تا به دست دل نسیمی دامن زلفت گرفت
پای رفعت بر فراز طارم مینا نهاد
نسیمی : غزلیات
شماره ۷۷ - ماه نو چون دیدم ابروی توام آمد به یاد
ماه نو چون دیدم ابروی توام آمد به یاد
چون نظر کردم به گل، روی توام آمد به یاد
طره مشکین شبی دیدم مسلسل بر قمر
سنبل زلفین هندوی توام آمد به یاد
معجزات انبیا می خواند ارباب معین
سحر چشم مست جادوی توام آمد به یاد
از شب قدر آیتی تفسیر می کرد آفتاب
قصه سودای گیسوی توام آمد به یاد
وصف باغ خلد می کردند با هم زاهدان
جنت آباد سر کوی توام آمد به یاد
ساقیان روضه می کردند ذکر سلسبیل
ذوق جام لعل دلجوی توام آمد به یاد
چون رقیبانت به خونم نیز می کردند تیغ
ساعد سیمین بازوی توام آمد به یاد
عابدان از قبله می گفتند هر یک نکته ای
گوشه محراب ابروی توام آمد به یاد
(حاصلی از بهر دستاویز روز آخرت
فکر می کردم شبی موی توام آمد به یاد)
می زد اشعار نسیمی دم ز انفاس مسیح
از دم جان بخش خوشبوی توام آمد به یاد
نسیمی : غزلیات
شماره ۸۶ - قاصدی کو تا به جان پیغام دلدار آورد
قاصدی کو تا به جان پیغام دلدار آورد
یا هوایی کز نسیم طره یار آورد
آن کس از دنیا و عقبی باشد آزادی چو ما
دردمندی را که عشق یار در کار آورد
گر اناالحق های ما را بشنود منصور مست
هم به خون ما دهد فتوی و هم دار آورد
گر برد بویی به چین از طره زلفت نسیم
مشک را در ناف آهویان به زنهار آورد
از خطا آید سیه رو گر برد باد صبا
بوی گیسویش به چین و مشک تاتار آورد
گر به جان بتوان خریدن وصل آن محبوب را
نیم جانی هر که را باشد به بازار آورد
زلف و رخسات عیان شد منکر رویت کجاست
تا به ایمان سر زلف تو اقرار آورد
نور و ظلمت را یکی بیند ز روی اتحاد
عارفی کو در خیال آن زلف و رخسار آورد
با لب و چشم نگارم وقت آن آمد که رند
اهل تقوی را به دوش از کوی خمار آورد
چون قدش سروی نخواهد رست چون رویش گلی
تا ابد چندان که روید سرو و گل بار آورد
ای نسیمی هر که را رهبر شود فضل اله
از وجود خویش و غیرش جمله بیزار آورد
نسیمی : غزلیات
شماره ۹۱ - بر دلم هردم جفای بی وفایی می رسد
بر دلم هردم جفای بی وفایی می رسد
وه که بر جان من از هر سو بلایی می رسد
روزگاری شد که در وادی حیرت مانده ام
نه رهی پیدا شد و نه رهنمایی می رسد
قصد جان دارد فراق و وعده دیدار او
درد، راحت گشت ما را تا دوایی می رسد
از هوای خاک کوی توست در اشک ما
عاقبت از پاکی گوهر به جایی می رسد
غنچه دل از نسیم کوی او خواهد شکفت
ای نسیمی! غم مخور مشکل گشایی می رسد
نسیمی : غزلیات
شماره ۱۰۲ - مهر رخسار تو داغ عشق بر دل می کشد
مهر رخسار تو داغ عشق بر دل می کشد
سنبل زلف تو، مه را در سلاسل می کشد
منزل جان است گیسویت وز آنجا هر نفس
جذبه ای می آید و جان را به منزل می کشد
کعبه دل روی محبوب است اینک راه دور
گر کسی را دل به سوی کعبه گل می کشد
پیش رویت سجده آن کو حق نمی داند ز جهل
از سجود حق چو شیطان سر به باطل می کشد
در ازل عشقت نصیب اهل غفلت چون نبود
دولت جاوید از آن دامن ز غافل می کشد
ای کشان ما را به راه و رسم عقل از کوی عشق
دل عنان اختیار از دست عاقل می کشد
نار غیرت مدعی را رشته کوتاه عمر
می کشد از تن ولیکن سخت کاهل می کشد
من نمی خواهم خلاص از بحر عشقت یک نفس
گرچه جان غرقه را خاطر به ساحل می کشد
معجز چشمت که عارف خواندش سحر حلال
جان عاشق را به جذبه سوی بابل می کشد
جذبه زلف تو عمری کشکشانم می کشید
این زمانم نقش آن شکل و شمایل می کشد
چون نسیمی کشته چشم سیاهت هر که شد
شکر حق می گوید و منت ز قاتل می کشد
نسیمی : غزلیات
شماره ۱۱۷ - دل فغان از جورت ای جان حاش لله چون کند؟
دل فغان از جورت ای جان حاش لله چون کند؟
بنده داد از دست سلطان حاش لله چون کند؟
جان ما با مهر رویت بست پیمان در ازل
نقض آن پیوند و پیمان حاش لله چون کند؟
آنچه با من می کند چشم سیاهت با اسیر
کافر اندر کافرستان حاش لله چون کند؟
درد عشقت در دل من چون ز درمان خوشتر است
دل هوای وصل و درمان حاش لله چون کند؟
هر که را شد دیده مأوای خیال عارضت
آرزوی خلد و رضوان حاش لله چون کند؟
گرچه هست آشفته تر هردم ز زلفت حال دل
ترک آن زلف پریشان حاش لله چون کند؟
آرزومند گل روی تو ای گلزار حسن
یاد نسرین و گلستان حاش لله چون کند؟
عاشق روی تو غیر از خاک پایت جوهری
توتیای چشم گریان حاش لله چون کند؟
مدعی گوید نسیمی روی خوبان قبله کرد
قبله ای جز روی خوبان حاش لله چون کند؟
نسیمی : غزلیات
شماره ۱۲۰ - ماه بدر از روی خورشیدم حکایت می کند
ماه بدر از روی خورشیدم حکایت می کند
وین سخن در جان اهل دل سرایت می کند
گرچه می خواهد که ریزد چشم مستش خون دل
زلفش از روی کرم چندین حمایت می کند
شهر دل معمور می دارد شه عشقش ولی
لشکر شوقش خرابی در ولایت می کند
کی تواند محرم اسرار عشق او شدن
ابلهی کو تکیه بر عقل و کفایت می کند
شکر ایام وصال گل چه داند بلبلی
کز جفای خار نالش یا شکایت می کند
آنکه مست چشم خوبان نیست ای دل! مجرم است
شحنه عشقش بدین معنی جنایت می کند
هست با حق در میان کعبه و دیر و کنشت
چون نسیمی هر کرا فضلش هدایت می کند
نسیمی : غزلیات
شماره ۱۲۱ - عقل را سودای گیسوی تو مجنون می کند
عقل را سودای گیسوی تو مجنون می کند
فکر آن زنجیر پر سودا عجب چون می کند
هست ابروی تو آن حرفی که نامش را اله
در کلام کبریا قبل از «قلم » «نون » می کند
صورت روی تو بر هر دل که می آید فرو
نقش هر اندیشه را زان خانه بیرون می کند
آن که می خواند به لؤلؤ نظم دندان ترا
بی ادب، کم حرمتی با در مکنون می کند
در ازل با عشق رویت جان ما بود آشنا
عشقبازی جان من با تو نه اکنون می کند
عشق ما زان لایزال آمد که عیش مست عشق
نیست آن عشقی که مست خمر و افیون می کند
چشم بهبودی چه داری زان طبیب ای دل که او
چاره بیماری سودا به معجون می کند
هر که را نامش به درویشی برآمد بر درت
کی نظر در ملک جم یا گنج قارون می کند
ز آتش مهرت وجودم گرچه می کاهد چو شمع
جانم آن سوزی که دارد در دل افزون می کند
خرقه خلوت نشینان چون سیاه و ازرق است
ای خوشا آن کو به می رخساره گلگون می کند
بر نسیمی سایه زلف تو تا افتاده است
سلطنت در تحت آن ظل همایون می کند
نسیمی : غزلیات
شماره ۱۲۵ - عابدان حق سجود قبله رویت کنند
عابدان حق سجود قبله رویت کنند
عارفان حق از آن طوف سر کویت کنند
عاشقان رو به راه آورده مفرد لباس
ابتدای طوف حج از مشعر مویت کنند
روزه داران طریقت از برای روز عید
غره ماه از هلال نون ابرویت کنند
لیلة القدری که پیش حق به است از الف ماه
اهل دل تعبیر آن زلفین هندویت کنند
غمزه سحرآفرینت چون ببینند انبیا
آفرین بر معجزات چشم جادویت کنند
شیر گیر است آهوی چشم تو نتوان عیب کرد
شیر گیری ختم اگر بر چشم آهویت کنند
(در سجود آید مه از تعظیم و افتد بر زمین
چون که تکرار سواد وصف گیسویت کنند)
«أینما» آمد «تولوا ثم وجه الله » ولی
حق پرستان از همه سو روی دل سویت کنند
هندوان جعد زلفت چون قبول افتاده اند
از سعادت تکیه بر فرخنده زانویت کنند
راجح آیی در طریقت پیش صرافان عشق
با وجود هر دو عالم گر ترازویت کنند
ای نسیمی ناز ابروی کماندارش بکش
تا کمانداران عالم مدح بازویت کنند
نسیمی : غزلیات
شماره ۱۳۱ - قبله عشاق عارف صورت رحمان بود
قبله عشاق عارف صورت رحمان بود
جان و دل در عشق جانان باختن خوب آن بود
پیش روی خوبرویان سجده می آرم، فقیه!
قبله ای کی به ز روی و صورت خوبان بود
زاهد اندر عشق او در باز جان و دل چو من
زان که هر کو عشق او زینسان بود انسان بود
نکته سر خدا در صورت خوبان خفی است
محرم این نکته جان عاشق حیران بود
کی به جان واماند از جانان، بگو ناصح، کسی
عاشق مقتول خود را چون دیت جانان بود
رنج و اندوه فراق عاشق غمدیده را
صورت سبع مثانی وجه او درمان بود
ناصحا فکر من اندر عشق او جان دادن است
کی مرا فکر غم زولانه و زندان بود
عشق می بازد نسیمی تا اثر باشد از او
عشق بازی با جمال دوست جاویدان بود
نسیمی : غزلیات
شماره ۱۳۲ - آمد از کتم عدم این نطفه در ملک وجود
آمد از کتم عدم این نطفه در ملک وجود
در لباس آدم آمد کرد خود را خود سجود
صورتی بر زد ز باد و خاک بر آتش قرار
چون ندید آن دیو ناری زان نکرد او را سجود
طالبا! آن «رق منشوری » وجه آدم است
سوره اسما بخوان از سوره و آیات هود
یافته حرف و حروف تلک آیات الکتاب
ماه روی یوسفی دل از زلیخا می ربود
هشت و شش تکرار بی تکرار چون خمس و زکات
تلک آیات الکتاب از حرف چون آیینه بود
سر قرآن است و ظاهر شد ز فضل لم یزل
گر مسلمان را مسلم نیست گبر است و یهود
چون مسلمان سر واسجد و اقترب را درنیافت
نامسلمان است و وارون طبع چون دیو مشود(؟)
سر قرآن را نخواند از لوح محفوظ خدا
دیو ناری بود از آن بر آسمان راهش نبود
شهر علم مصطفی را چون علی بابهاست
نام او را هشت نطق است در از آن خواهد گشود
نسیمی : غزلیات
شماره ۱۳۴ - نیستم یک دم ز عشقت ای صنم پروای خود
نیستم یک دم ز عشقت ای صنم پروای خود
رحمتی کن رحمتی بر عاشق شیدای خود
سایه طوبی ز قدت بر سر اندازم شبی
تا که برخوردار باشی از قد و بالای خود
روز و شب پیش خیالت هستم از جان در سجود
عاشق حق کی پرستد جز بت زیبای خود
خانه دل جاودان جای تو کردم، حاکمی
گر کنی معمور، اگر ویرانه سازی جای خود
هر زمان آشفته تر می بینم از زلفت بسی
بی رخت حال دل بیمار پرسودای خود
ای به رقص آورده اجزای وجودم ذره وار
در هوای آفتاب حسن بی همتای خود
هر نفس می بینم از درد فراقت سوخته
همچو شمع ای سرو سیم اندام سر تا پای خود
در غم لعل لب و دردانه دندان تو
لعل و درها دارم از مژگان خون پالای خود
چون مه تابان برافروز از رخ، ایوانم شبی
تا بگویم با دو زلفت یک به یک غمهای خود
وصل رویت را دو عالم کرده ام قیمت ولی
جوهری داند بهای گوهر یکتای خود
آنچه بر جان نسیمی از فراقت می رود
با دل کوه ار بگویی برکند از جای خود
نسیمی : غزلیات
شماره ۱۳۵ - آفتاب روی یار از مطلع جان رخ نمود
آفتاب روی یار از مطلع جان رخ نمود
یا مه من از شب زلف پریشان رخ نمود
در شب زلفت ز راه افتاده بودم ناگهان
شمع روی شاهد غیب از شبستان رخ نمود
ذره وار آمد به چرخ اجزای عالم سر به سر
کان پری رخساره چون خورشید تابان رخ نمود
ای فقیه بی طهارت دفتر دانش بشوی
کز رخ و زلف نگارم سر قرآن رخ نمود
گو بیا خلوت نشین و عرضه کن اسلام را
کز سواد کفر زلفش نور ایمان رخ نمود
راز جان عاشقان از پرده بیرون اوفتاد
کز نقاب «کنت کنزا» حسن جانان رخ نمود
ساقیا چون چشم مستش جام می در گردش آر
کان گل خوش منظر از طرف گلستان رخ نمود
ای کلیم عشق اگر مشتاق دیداری بیا
کآتش حق زان دو زلف عنبرافشان رخ نمود
بشنو ای عاشق به گوش جان که می گوید لبش
تشنگان را مژده بادا کآب حیوان رخ نمود
ای که می گویی دوا دور است و درد از حد گذشت
داروی دلها رسید از غیب و درمان رخ نمود
حسن حق در صورت خوبان به چشم سر بدید
چون نسیمی هر که او را فضل یزدان رخ نمود