تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۶۸ - ز خوی سرکشی دل در بر امید می رقصد
ز خوی سرکشی دل در بر امید می رقصد
که در بزمش دل هر ذره با خورشید می رقصد
شراب بی محابای عدم کیفیتی دارد
که جام از جوش مستی در کف جمشید می رقصد
چنان اجزای هستی در هوای او به رقص آمد
که صد مطلب روایی با دل نومید می رقصد
بهار می پرست آمد گل هنگامه ها رنگین
خروش ابر می خواند هوای بید می رقصد
نبیند چشم بد گویش چه صبح است این چه شام است این
گل خورشید می خندد هلال عید می رقصد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۷۳ - دل آتش پرستم شعله از اخگر نمی داند
دل آتش پرستم شعله از اخگر نمی داند
شعورم گر شود ساقی می از ساغر نمی داند
جنون هم پیش خود در مکتب غفلت فلاطون است
کدام آشفته او یک کتاب از بر نمی داند
دو عالم سرنوشت از نقش پایی می توان خواندن
در این ره گر همه خضر است پا از سر نمی داند
گر افتاده است کاری با شکفتن غنچه بسیار است
دل ما جز شکستن پیشه دیگر نمی داند
سفرها کرده ام با بلبل و پروانه می دانم
که پرواز رسایی شوق بال و پر نمی داند
دلم دانسته گویا مدعای لعل خاموشش
که با این بیزبانی از کسی کمتر نمی داند
اسیر از سوز دل جستم نشان گرمی خویش
سراغ شعله را کس همچو خاکستر نمی داند
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۷۵ - شکفتن در ریاض خاطرم بیکار می ماند
شکفتن در ریاض خاطرم بیکار می ماند
گل از یاد بهارم در طلسم خار می ماند
خموشی بسکه کاهیده است مغز استخوانم را
سخن از ناتوانی بر لب اظهار می ماند
پریشان نغمه ای زان طره بر تار نفس دارم
زبان از حرف می افتد سخن از کار می ماند
نبیند چشم بد حرزی به بازوی وفا بندم
غبارم در سرکوی کسی بسیار می ماند
بهار عیش فرسایی شکار مطلب آرایی
خمار جانگداز و حسرت بسیار می ماند
نمی فهمم زبان اینقدر افسانه پیرایی
گره در خاطر تسبیح یا زنار می ماند
اسیر از دودمان من چراغ شعله روشن شد
در آتش گر نباشم سوختن بیکار می ماند
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۸۴ - فریب جلوه مستانه دادند
فریب جلوه مستانه دادند
مرا از نقش پا پیمانه دادند
در صحرا به روی ما گشادند
کلید خانه دیوانه دادند؟
چرا آواره عالم نباشم
مرا در سایه دل خانه دادند
بهشت ارزانی مطلب پرستان
به رندان گوشه میخانه دادند
حریفان با خودش یکدل ندیدند
به زاهد سبحه صد دانه دادند
دو عالم را به یک آتش نشاندند
به بلبل هم پر پروانه دادند
سجود آشنایی کن دلی را
که ذوق صحبت بیگانه دادند
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۳۱ - نگهبان چراغ راز دل خاموش می باید
نگهبان چراغ راز دل خاموش می باید
امانتدار نقد دوستی بیهوش می باید
حجاب ره زگرد کاروان برخاست مقصد را
توان از یک نگه تا کعبه رفتن هوش می باید
ز فیض بی نیازی مزرع ما دامن ابر است
قناعت مشربان را قطره دریا جوش می باید
چو خورشید از بهار جلوه آیین بسته عالم را
چراغان نگاه نرگس جادوش می باید
بهار دل میسر شد اسیر از فیض رخسارش
گلستان نگاه از خط عنبر پوش می باید
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۳۶ - غباری از طواف کعبه مقصود می آید
غباری از طواف کعبه مقصود می آید
کز استقبال او خورشید گردآلود می آید
جواب خویش را پیش از نوشتن می توان دانست
اگر قاصد نباشد نامه ما زود می آید
به دامان گهر سودا نمودم دانه اشکی
چه دانستم که تاراج زیان از سود می آید
شهادت می کند سرسبز کشت بی نیازان را
که کار ابر فیض از تیغ خون آلود می آید
اسیر از شکوه بیداد کیشان اینقدر دانم
که غافل شکرم از دل بر زبان خشنود می آید
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۳۹ - کجا از آتش می گرمی خوی تو می آید
کجا از آتش می گرمی خوی تو می آید
ز شیران کی شکار چشم آهوی تو می آید
نمی دانم چه گرمی کرده ای با او نهان از من
که دل تا می کند غافل مرا سوی تو می آید
نمی خواهم که غیری از وفای خود سخن گوید
ز رشک اینکه از حرف وفا بوی تو می آید
نسازد تا دلم خون کی گذارد پای در دیده
نگاهم چون ز سیر گلشن روی تو می آید
کف خاکسترش در دیده می افشانم از غیرت
نسیمی گر به طوف کعبه کوی تو می آید
نباشد چون اسیرم آرزوی گرمی ظاهر
گشاد کار من از چین ابروی تو می آید
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۵۵ - دلم خون شد دل بیداد خوشتر
دلم خون شد دل بیداد خوشتر
رمیدم خاطر صیاد خوشتر
مرا یک ناله بیکار مجنون
ز شیرین کاری فرهاد خوشتر
ز بار منت عالم نشستن
به زیر خنجر جلاد خوشتر
اسیر مست اگر خوابت ربوده است
به زیر سایه شمشاد خوشتر
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۵۹ - شهید راز پنهان را سرافرازی نهان بهتر
شهید راز پنهان را سرافرازی نهان بهتر
خموشی در طریق ما رفیق همزبان بهتر
ره بی مطلبی دور است سامان بیشتر باید
غبار بی نشان کاروان در کاروان بهتر
برای خاطر ما شب نشینان هرکه بیدار است
ز فیض صبحدم بیخوابی آن پاسبان بهتر
ادب رنگین بهار گلشن حسن دل آشوب است
ز باغ بی صفا افسردگیهای خزان بهتر
اسیر از دفتر کین عزت آیین مصرعی خواندم
نسیم عمر یکرنگی ز عمر جاودان بهتر
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۶۲ - حیا پرورد نازی از دل اندوهگین مگذر
حیا پرورد نازی از دل اندوهگین مگذر
حجابت می کشد درد سر از آه حزین مگذر
غباری هر طرف چون ذره در پرواز می آید
قیامت می شود از آه مشتاقان چنین مگذر
به عشق آشناییها به جان بیوفاییها
که مست سرگرانی از دل ما بیش از این مگذر
ز یکتایی غبار نیستی تسخیر عالم کرد
سلیمان گر شوی زنهار از این نقش نگین مگذر
شراری بلکه افروزد چراغ کشته ما را
اسیر از پشتگرمیهای آه آتشین مگذر
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۷۲ - نگنجد در سرم سودای زنجیر
نگنجد در سرم سودای زنجیر
روم از دور بوسم پای زنجیر
جنونم بسته چابک سواری
مرا فتراک باید جای زنجیر
به من یک گام همراهی نکرده است
چو بلبل گشته شوخیهای زنجیر
به از چاک گریبان بهار است
به من از دور چشمکهای زنجیر
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۷۷ - ز فیض ابر شد زانسان جهان سبز
ز فیض ابر شد زانسان جهان سبز
که از عکس زمین شد آسمان سبز
به صحرا گردباد تشنه لب را
رطوبت کرد چون سرو روان سبز
رقم زد خامه ای گر وصف گلشن
چو برگ بید گردیدش زبان سبز
ز فیض لطف عام ابر نیسان
چو موج سبزه شد ریگ روان سبز
اسیر عشق را چون جوهر تیغ
شود در سینه غمهای نهان سبز
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۸۶ - شراری را نماند جا در آتش
شراری را نماند جا در آتش
نشیند تا دلم تنها در آتش
نظرگاه دل دیوانه ماست
توان کردن تماشاها در آتش
سر و کار دلم با اشک و آه است
چه گویم یا در آبم یا در آتش
سر هر موی من پروانه ای بود
اگر می سوختم رسوا در آتش
نبود از خویت آتش هم خبردار
که رفتم گرم کردم جا در آتش
زدی یک صبحدم آتش به گلها
شکفت از آه من گلها در آتش
ز آهم می دمد آتش ز دریا
ز اشکم می تپد دریا در آتش
ز مضمون خطش کس با خبر نیست
بود روشن سواد ما در آتش
اسیر از یاد ساقی شعله مانند
گرفتم گردن مینا در آتش
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۸۹ - خداوندا مکن کس را شهید خنجر نازش
خداوندا مکن کس را شهید خنجر نازش
مگردان جز دل من مرغ دیگر صید شهبازش
الهی طاقت بیداد رشکم نیست ننمایی
بجز اندیشه قتلم کسی را محرم رازش
دلم در دام صیاد است یارب آرزو دارم
که بندد دست در خون تپیدن بال پروازش
اگر گوید سخن نتوان شنیدن گفتگویش را
چو بوی غنچه بس در پرده شرم است آوازش
غزالی رام الفت بود فهمیدم ز استغنا
نگاهی فکر قتلم داشت فهمیدم ز اندازش
اسیر از من حدیث درد دل هر دم چه می پرسی
عسس گر نیستی هر بیدلی می داند و رازش
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۹۰ - صبا در نافه می غلطد ز گرد راه پابوسش
صبا در نافه می غلطد ز گرد راه پابوسش
حیا در پرده پنهان می شود از شرم ناموسش
ز یاد چشم ترسایی به دل تبخاله ای دارم
که جوشد شور محشر از لب خاموش ناقوسش
نمی داند زبان روشنایی شعله رازم
چراغ خلوت من تیره بختی گشته فانوسش
سر کویی به غارت داد یاد کفر و ایمانم
که دل را در سجود آرد خیال آستان بوسش
دل نومید را دیدم به کام خویشتن روزی
که دیدم چون اسیر از دیگران یکباره مأیوسش
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۰۴ - بهارم گلستان در گلستان ضعف
بهارم گلستان در گلستان ضعف
غبارم کاروان در کاروان ضعف
نمی آید ز شرمم در گمان دل
نمی آید ز ضعفم بر زبان ضعف
خریدار تن من بینوا درد
پرستار دل من ناتوان ضعف
توان دید از اشارتهای پنهان
که گردیده است مغز استخوان ضعف
سر و کارم به طوفان اوفتاده است
دل من کشتی است و بادبان ضعف
نفس نا گشته از خاکم غباری
تتق بست از زمین تا آسمان ضعف
غرض گر چشم بیمار تو باشد
بماند جاودان تا جاودان ضعف
قوی تر زور ابروی کماندار
خدنگی می گشاید بر نشان ضعف
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۰۵ - همین دانسته چشمش جای می خون خوردن عاشق
همین دانسته چشمش جای می خون خوردن عاشق
نمی داند نگاهش دیدن از نا دیدن عاشق
فلاطون را به جوش آورد در خم همچو جوش می
چه شد طفل است (و) خوابش می برد در دامن عاشق
دو عالم گر رود بر باد ایمایی نمی داند
چه پروا می کند از زیستن یا مردن عاشق
اگر بویی ز یاری دارد آن بیگانه می گیرد
ز چاک سینه صحرا سراغ گلشن عاشق
به مکتب راه می گیرد ز شوخی باز می دارد
نمی باشند بیجا خردسالان دشمن عاشق
خزان رنگ زرد اوست یاران حاصل عمرم
تپیدنهای دل در کشت عاشق خرمن عاشق
ز آغوش سحر محشر گریبان چاک برخیزد
حمایل گر کند دستی شبی در گردن عاشق
پدر نامحرم است ای غنچه نورسته نامحرم
به طفلی گر نداری دست را در گردن عاشق
اسیر آیینه ای داری خموشی پیشه خود کن
نمی گردد بغیر از راز عاشق رهزن عاشق
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۱۰ - بیا ای هجر و وصلت مایه شیب و شباب دل
بیا ای هجر و وصلت مایه شیب و شباب دل
مهیا کرده ام بهرت شراب جان کباب دل
به نوعی سخت جانم کرده بیدادش که هر ساعت
صدای تیشه می آید به گوش از اضطراب دل
چه خونها خورده از اشکم چه جانها داده از آهم
نمی دانم چه خواهم گفت در محشر جواب دل
شد از زلف تو حیرت سرمه چشم پریشانی
که خواهد کرد آیا بعد از این تعبیر خواب دل
چه گل گل می شکفتی از می حیرت به این شوخی
پریشان مصرعی گر می شنیدی از کتاب دل
مبین مژگان غمازش مبین چشم فسونبازش
همین است انتخاب دل همین است انتخاب دل
شب و روز از خم زلفی گرفتاری گرفتاری
سؤال او سؤال من جواب او جواب دل
اسیر از چشم مستی ترک سودای دو عالم کرد
به این سودا کسی تا کی نگردد بر جناب دل
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۲۹ - ز یادش بس که هشیارم به خون خویشتن مستم
ز یادش بس که هشیارم به خون خویشتن مستم
نمی دانم کجا می می خورد دیگر که من مستم
وجودم را عدم پیمانه تکلیف می بخشد
اگر در پیرهن مخمور باشم در کفن مستم
مده پیمانه با پیمانه محشر چه خواهی کرد
تغافل پیشه وقتی می شوی آگه که من مستم
به یاد جلوه ای از شوق رویی باغها دارم
به پای سرو در رقصم به بوی یاسمن مستم
سر هر مو چراغان خیالم تر دماغی بین
نیم پروانه اما از شراب سوختن مستم
گلستان کرده ام جان را چراغان کرده ام دل را
نگنجد بلبل و پروانه در جایی که من مستم
ره سودای زلفش منزل آسودگی دارد
به بوی نافه سرکردم سراغی در ختن مستم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۳۰ - اگر عاقل اگر دیوانه مستم
اگر عاقل اگر دیوانه مستم
اگر بلبل اگر پروانه مستم
دماغ خنده عیشم رساتر
زجام گریه مستانه مستم
شراب بیخودی ساغر ندارد
همینم بس که بی پیمانه مستم
گل بی شیشه و پیمانه شوخی
دل بی ساقی و میخانه مستم
اسیرم بیدلم عاشق تماشا
به یاد جلوه مستانه مستم