تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۰۰ - درد ما از پختگی، زحمت ده هر گوش نیست
درد ما از پختگی، زحمت ده هر گوش نیست
چون می(خم) دیگ ما را ناله یی در جوش نیست
چون بود پوشیده از مردم ز بیچیزی چه باک؟
این طبق را نعمتی بالاتر از سرپوش نیست
بودی آسان، گر زاظهار تبحر تن زدن
از فغان هرگز لب دریا چرا خاموش نیست
از درشتی، لب چو بندی، نشنوی هرگز درشت
پنبه یی، چون نرمی گفتار بهر گوش نیست
نیست بی آوازه ممکن ریزش اهل سخا
وقت رفتن سیل هرگز از فغان خاموش نیست
واعظ از مردن چه غم؟ گر از علایق رسته یی
راه آسانست، گر باری ترا بر دوش نیست
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۰۱ - عیش گیتی باد تند پر غباری بیش نیست
عیش گیتی باد تند پر غباری بیش نیست
زندگی آب روان ناگواری بیش نیست
این قدر بر تاج دولت، گردن خواهش مکش
سایه بال هما ابر بهاری بیش نیست
در طلاقش ای دل نامرد، چند استادگی؟
آخر این دنیا زن ناسازگاری بیش نیست
زینت دنیا ندارد این قدر واله شدن
سرخ و زردش، چون شفق نظاره واری بیش نیست
پرمشو ز اوضاع ناهموار گیتی تنگدل
کاین بلند و پست، سیر کوهساری بیش نیست
ای که از مستی کنی هرلحظه صد فریاد و شور
از تو تا قعر جهنم نعره واری بیش نیست
می کنند از هر طرف نیش زبان بر هم دراز
بزم گلریزان مستان خارزاری بیش نیست
حلقه پشت کهنسالان ز بار زندگی
از برای مرگ چشم انتظاری بیش نیست
ای دعا برخیز و سر کن راه درگاه کریم
از تو تا عرش اجابت آه واری بیش نیست
برگرفتش سبزه سان از خاک مهر لطف دوست
ورنه واعظ دانه آسا خاکساری بیش نیست
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۰۵ - در طریق بندگی از خویش میباید گذشت
در طریق بندگی از خویش میباید گذشت
از هوای نفس کافر کیش میباید گذشت
راه هند مدعا بسیار نزدیک است، لیک
مشکل این کز آب روی خویش میباید گذشت
نیست آسان یکنفس همصحبت شاهان شدن
ز اختلاط مردم درویش میباید گذشت
راه عشقست این در آن نتوان شدن با خانه کوچ
از زن و فرزند و یار و خویش میباید گذشت
دیدن ارباب دنیا، آن قدر دشوار نیست
از سر یک خنده ای درویش میباید گذشت
عاشقان را واعظ از دکان عقل چاره ساز
دردمند و خسته و دلریش میباید گذشت
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۰۷ - خامه از برگشته بختی تا به آن دلبر نوشت
خامه از برگشته بختی تا به آن دلبر نوشت
نام را صد ره به پایان برد و باز از سرنوشت
از خسان پرداخت چون محفل، سخن آمد کند
بی خسک باشد چو کاغذ می توان بهتر نوشت
میتوان ای خواجه گمنام با دست سخا
نام خود بر صفحه گیتی به آب زر نوشت
کس نیابد دوستکامی در جهان بیراستی
هیچکس این نسخه نتوانست بی مسطر نوشت
خامه بی لطفیت مرسوم ما کم قسمتان
یک قلم بر حسرت آن دست و آن خنجر نوشت
هست کوتاهی ز خواندن ورنه شرح درد من
هر قدر واعظ نویسی میتوان دیگر نوشت
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۰۹ - گریه خونین ترا از ناله های ما گرفت
گریه خونین ترا از ناله های ما گرفت
عاقبت دل خون خود، زآن نرگس شهلا گرفت
کرد از چنگ غم دنیا گریبان را رها
تا بدست عقل، مجنون دامن صحرا گرفت
شادکامی های عالم گر یکی سازند دست
کی توانند ای غم جانان ترا از ما گرفت
هرچه از ما برد گیتی، کردمش از جان حلال
زور ایمان کو که بتوانم دل از دنیا گرفت؟
کام می جویی ز گیتی؟ جز ز پستی دم مزن
کز ره پستی توانی گوهر از دریا گرفت
پشت گردانند طاقتها، چو آرد عشق رو
پیش سودای تو نتوانند سرها پا گرفت
حرف واعظ هر دم از شاخی به شاخی میپرد
پند او کی میتواند در دل ما جا گرفت
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۱۰ - مفت آیین سخا را کی توان دامن گرفت؟
مفت آیین سخا را کی توان دامن گرفت؟
داد حاتم گنجها از دست، تا دادن گرفت
نیست راهی ملک دولت را به از افتادگی
مصر را یوسف ز راه چاه افتادن گرفت
کی تواند تافت بازوی زبان قفل سکوت
با خموشی میتوان داد دل از دشمن گرفت
کور سازد چشم دل را، آرزوهای دراز
میتواند رشته یی سرچشمه سوزن گرفت
فکر دنیا، مانع سالک نگردد در طلب
خانه نتواند ز رفتن سیل را دامن گرفت
بر سر دل، سخت دندانی نمی آید ز من
می تواند شوخی طفلی، مرا از من گرفت
در جوانی کام دل واعظ بگیر از بندگی
این طلب از عمر باید در سر خرمن گرفت
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۱۶ - عقل اگر داری مکن هرگز تمنا تخت و تاج
عقل اگر داری مکن هرگز تمنا تخت و تاج
کز بسی گردنکشان مانده است برجا تخت و تاج
ما شه اقلیم فقریم و، سپاه ما غم است
بی سر و پاییست ما شوریدگان را تخت و تاج
روی دست دولت دنیا سبک مغزان خورند
نیست جز موج و حبابی پیش دانا تخت و تاج
در میان می بود اگر دلال چشم اعتبار
با گدایی خویش را می کرد سودا تخت و تاج
آب در چشمش نمی گردید از حسرت، اگر
خویش را گوهر نمی کرد آشنا با تخت و تاج
ما و دل، اسکندر و آیینه گیتی نما
باد ارزانی بما فقر و، بدارا تخت و تاج!
نیست بالاتر ز بی نام و نشانی دولتی
بس بود دیوانگان را کوه و صحرا تخت و تاج
بی سر و پایی نه هر چون واعظی را میدهند
کی تواند یافتن هر بی سر و پا تخت وتاج؟
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۱۷ - رنگ سرخ آدمی را میکند زرد احتیاج
رنگ سرخ آدمی را میکند زرد احتیاج
روی گرم دوستان را، میکند سرد احتیاج
ای بسا روها که کرد از رنگ خجلت غازه دار
کرده مردان را بسی نامرد، نامرد احتیاج!
ظاهر از سیمای نخل تشنه می گردد که چون
چهره آزادگان را میکند زرد احتیاج
اره در پا ز آمد و رفت در دونان نهاد
نخل عزتها بسی از پا درآورد احتیاج
پیش صاحبدل که میداند زیان و سود خویش
هست دلها را ز درمان بیشتر درد احتیاج
کیسه تا گردید پر، دل شد ز یاد حق تهی
آنچه با ما بی نیازی کرد، کی کرد احتیاج!
لذت شهد قناعت را بکامش تا رساند
واعظ ما را ز لذتها غنی کرد احتیاج
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۲۰ - دیو خویان راست، باهم روز شب دیوان پوچ
دیو خویان راست، باهم روز شب دیوان پوچ
جملگی، با دعوی آزادگی قربان پوچ
با تهیدستی، ز عالم نیست ما را هیچ غم
شاد با هیچیم ما، چون پسته خندان پوچ
مجلسی هرگز نشد بی قیل و قال ملک و مال
مغز ما را پوچ کردند این سبک مغزان پوچ
دوستارانی که خواهی نان خوری ز امدادشان
سخت روی و سست بنیادند، چون دندان پوچ
چشم دارد دستگیری از عصای لطف دوست
واعظ زار و نزار خسته بی جان پوچ
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۲۴ - بشکفان چون غنچه، چشم از خواب در بستان صبح
بشکفان چون غنچه، چشم از خواب در بستان صبح
جام هشیاری بکش در بزم گلریزان صبح
در ته خاکستر شب، همچو اخگر تا بکی؟
شعله ور کن آتش سوز دل از دامان صبح
همچو شکر آب شو در شیر نور صبحگاه
تا بکام دل رسی از فیض بیپایان صبح
گل ز فیضش، گوهر شبنم بدامن میبرد
دامنی پر کن تو نیز از ریزش احسان صبح
خیز ای دل، وقت بار عام عرض مطلب است
چون برآید پادشاه فیض بر ایوان صبح
چون بود پژمردگی را بر گل خورشید دست؟
خورده آب از جویبار فیض بی پایان صبح
چشم یعقوب جهان پیر روشن میشود
بشنود چون بوی فیض از یوسف کنعان صبح
از فروغش چشم اگر پوشند انجم، دور نیست
چون کف موسی است نور چهره تابان صبح
هر سحر بر روز ما دل مردگان خفته بخت
اشک گلگونیست مهر از دیده گریان صبح
دید ملک عالمی در قبضه تسخیر خویش
پنجه خورشید تا زد دست در دامان صبح
مرگ خواب غفلتش نزدیک نتواند شدن
دل چو نو شد آب فیض از چشمه حیوان صبح
دیده روشن ضمیران، یک نفس بی گریه نیست
اشک شبنم را ببین، از دیده گریان صبح
هرکه را سوزیست در دل، از جبینش روشنست
ز آتش خورشید باشد جبهه تابان صبح
ای که دایم غنچه خسب خواب غفلت گشته یی
بشکفان خود را چو گل از فیض بی پایان صبح
ای که می نالی ز دست طالع خود روز و شب
بخت خود بیدار ساز از ناله و افغان صبح
ای که می گویی ز تخم سعی خرمنها برم
حرف خود را سبز کن از اشک چون باران صبح
واعظ از بس فیض دارد گفت و گوی صبحدم
میتوان صد عمر کردن گفت و گو در شان صبح
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۲۷ - نیست از بد گوهران، نرمی کم از دشنام تلخ
نیست از بد گوهران، نرمی کم از دشنام تلخ
در چشیدن تلخ باشد روغن بادام تلخ
رهنمایی به ز بد گوهر ندارد پیر عقل
نیست از بهر عصا، چوبی به از بادام تلخ
در مذاق کام جویان، از دعا شیرین تراست
بر لب چو شکرش، گر بگذرد دشنام تلخ
نیست خالی التفاتش هم بما از زهر چشم
هر نگاهش چون رگ تلخیست در بادام تلخ
عیش گیتی در دل غمگین ندارد لذتی
نیست شیرینی نمایان از شکر در کام تلخ
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۵۳ - بی غم عالم، دمی بر اهل دولت نگذرد
بی غم عالم، دمی بر اهل دولت نگذرد
نیست غم، گر هر دمی از ما به عشرت نگذرد
بسکه خاک کلبه من، تشنه مهمان بود
سیل ازین ویرانه، بی قصد اقامت نگذرد
تندخو را صرفه نبود کاوش افتادگان
تند باد از خاک، هرگز بی کدورت نگذرد
بکری این وقت و ساعتهای مینا کار چند؟
جهد کن این وقت و ساعتها به غفلت نگذرد
چشم آن دارم، که بخشندم به آب روی تو
زودباش ای گریه، پا بردار، فرصت نگذرد
میتوانی عذرخواهم گشت فردا پیش حق
شاید از روی تو، ای رنگ خجالت نگذرد؟
سربسر در معصیت بگذشت، این عمر عزیز
یک دو روزی مانده از بهر ندامت، نگذرد؟
بسکه یاران راست در دلها ز یکدیگر غبار
صحبتی امرو هرگز بی کدورت نگذرد
کی بود پاکیزگی دروی ز چرک احتیاج
از سرایی کاب باریک قناعت نگذرد
زندگی واعظ سراسر پیش عاقل یک دمست
حاضر دم باش، کان یکدم به غفلت نگذرد!
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۵۶ - آتش حسنش، کمان عشق را طیار کرد
آتش حسنش، کمان عشق را طیار کرد
حرف تمکینش، زبان راتیغ لنگردار کرد
بیزبانی در دو گیتی مایه آسودگی است
از زبان خود را ترازو زیر چندین بار کرد
کوته از پیری نگردد آرزوهای دراز
صبح نتواند بره خوابیده را بیدار کرد
انفعال جرم باشد توبه در پیش کریم
گردش رنگی تواند کار استغفار کرد
در ره گفتار شد گنج روان عمر صرف
واعظ اکنون بایدت گنجی گرفت و کار کرد
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۵۷ - چشم شوخم در رخ او خیرگی بسیار کرد
چشم شوخم در رخ او خیرگی بسیار کرد
خط از آن رو خار بستی گرد آن گلزار کرد
مو بمو برداشت، انگشت، از خط مشکین رخش
با دل ما آنچه نازش کرده بود، اقرار کرد
خوش تماشائی است درگلزار حسن نو خطی
خار هرجا گل کند، اینجا ولی گل خار کرد
نیست برگرد عذارش خط، که از طومار حسن
حلقه نام خویشتن را آن گل رخسار کرد
سر زلفش در میان بود، آمد آن خط سر زده
عیش را بر واعظ بیچاره زهر مار کرد
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۵۸ - زهر مرگ دوستان در مغزم از بس کار کرد
زهر مرگ دوستان در مغزم از بس کار کرد
در تنم هر استخوانی، کار نیش مار کرد
بس که شد از هر طرف آوازه مرگی بلند
قیل و قال آن، ز خواب غفلتم بیدار کرد
سهل شد راه عدم از دیدن مرگ کسان
کثرت این کاروان، ره را به ما هموار کرد
در نظر دارالشفائی شد مرا روی زمین
آسمان در خاک از بس نرگس بیمار کرد
از پس قطع رگ جانم قطار رهروان
جاده راه عدم را، تیغ جوهر دار کرد
از پی هم دوستان رفتند از من همچو موج
روزگار آخر باین سوهان مرا هموار کرد
من که میمردم برای یکدم آب زندگی
رفتن یاران مرا از عمر خود بیزار کرد
لخت لخت آمد جگر از دیده من زین فراق
طرفه زهری روزگار آخر مرا در کار کرد
جز رضا دادن بحکم دوست واعظ چاره نیست
زین شکایت گونه ها میباید استغفار کرد
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۶۰ - صرصر آهم چراغ روز را خاموش کرد
صرصر آهم چراغ روز را خاموش کرد
موج اشکم، آسمان را حلقه ها در گوش کرد
پنبه آواز جرس را کم ز سنگ سرمه نیست
هرزه نالان را به نرمی میتوان خاموش کرد
عشق تا واکرد در میخانه فیض ترا
نوبهار از غنچه گلبن را سبو بر دوش کرد
در جهان هرکس به تلخی زندگانی کرده است
زهر مردن را بآسانی تواند نوش کرد
گرم رویان را چه پروا از تریهای عدو؟
آتش گل را به شبنم کی توان خاموش کرد؟
تیر باران حوادث واعظ دلخسته را
در جهان از خرقه صد پاره جوشن پوش کرد
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۶۲ - حبذا زور جنون، مغلوب زنجیرم نکرد
حبذا زور جنون، مغلوب زنجیرم نکرد
مرحبا سیل فنا، ممنون تعمیرم نکرد
همچو دندانی که افتد در جوانیها مرا
برنیامد از دهان حرفی که دلگیرم نکرد
خلق را از بس مزور دیده ام در حیرتم
کز چه بود آیا که مادر آب در شیرم نکرد
بسکه جز من کسی نمی بیند ز زشتی روی من
هیچ نقاشی بجز آیینه تصویرم نکرد
من کیم؟دیوانه یی سرمست کز زور جنون
هیچ کس جز حلقه اطفال زنجیرم نکرد
آرزوی خلوتی هرگز در آن صورت نبست
هیچ جا چون خانه آیینه دلگیرم نکرد
شهر پاکان را، ندیدم زیرپا مانند سیل
پیری از کوه جوانی تا سرازیرم نکرد
خوان دنیا در خورند اشتهای حرص نیست
جز قناعت نعمتی واعظ از آن سیرم نکرد
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۶۴ - نخل امیدت ببار آه سحر میآورد
نخل امیدت ببار آه سحر میآورد
کشت طاعت را بحاصل چشم تر میآورد
آنچه برد از کیسه سائل خوبتر میآورد
ابر آب از بحر میگیرد گهر میآورد
کام شیرین خواهی، آبی بر لب خشکی بزن
میبرد گر نیشکر آبی شکر میآورد
جمع شد چون مال، گردد مایه طول أمل
آری آب ایستاده، رشته برمیآورد
از تعلق بسکه مشکل میدهد جان وقت مرگ
خواجه پنداری که زر از کیسه برمیآورد
آنکه میآرد بتاج پادشاهی سرفرو
چون میان اهل همت سر برد میآورد
میتوان با نرمی از سختان زبانها واکشید
سبزه ها باران نرم از سنگ بر میآورد
روشناسی از سیه بختان طلب کن، چشم من
سرمه، با آن تیرگی، نور نظر میآورد
خشک و تر را بسکه واعظ رحم میآید به من
خامه حرفم بر زبان با چشم تر میآورد
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۶۵ - بی نیازی ساقی از مینا برون میآورد
بی نیازی ساقی از مینا برون میآورد
کو سخن زآن لعل شکرخا برون میآورد
فجر پیچد بسکه برخود از طلوع صبح ها
رشته پنداری مگر از پا برون میآورد
نیست راه عشق او را منزلی غیر از جنون
کوچه زلفش سر از صحرا برون میآورد
پاک شو تا محرم خوبان شوی، بنگر که آب
چون سر از پیراهن گلها برون میآورد
میکند چون صبح خود را روشناس عالمی
هرکه سر از عالم سودا برون میآورد
چون حباب از سرکشی بادی که داری در دماغ
صرصر مرگ از سرت فردا برون میآورد
عارفان، بی پرده کی گویند راز دل بهم؟
با صدف گوهر سر از دریا برون میآورد
سیر گلزار جهان واعظ بچشم اعتبار
اهل دل را از غم دنیا برون میآورد
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۷۶ - مرد از راه شکست خود بعزت میرسد
مرد از راه شکست خود بعزت میرسد
سنگ تا مینا نگردد، کی به قیمت میرسد
روزن فانوس را ماند حسود تنگ چشم
هر که را سوزد چراغ، او را کدورت میرسد
بر سر درویشی خود لرزدم دل همچو بید
از عزیزان هرکه را بینم بدولت میرسد
میبرد هر کس به قدر همت از وی بهره یی
آگهان را از جهان سفله عبرت میرسد
ای گل عشرت که گستردی بساط خرمی
اینک اینک صرصر آه ندامت میرسد
گفت و گوی قسمت از ما بندگان بی نسبت است
از جهان واعظ به درویشان فراغت میرسد