تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۵۴ - عمر رفت و روزگار اندر فراقت صرف شد
عمر رفت و روزگار اندر فراقت صرف شد
از غم روی تو موی قیرگونم برف شد
باز عمر ما که صرف دوری دلدار گشت
عمر زاهدبین که محونحو وصرف صرف شد
خون به چشمم می دهد هر دم که ریزد برکنار
در غم عشقت عجب خونین دلم کم ظرف شد
خط مشکینت به رخ تا سبز چون زنگار گشت
اشک چشم من زحسرت سرخ چونشنگرف شد
بردهر عضو من از دیدار رویت بهره ای
جز لبم کز بوسه لعل لبت بی طرف شد
نقطه موهوم ثابت بر بلنداقبال گشت
تا دهانت آشکار اندر ادای حرف شد
از غم روی تو موی قیرگونم برف شد
باز عمر ما که صرف دوری دلدار گشت
عمر زاهدبین که محونحو وصرف صرف شد
خون به چشمم می دهد هر دم که ریزد برکنار
در غم عشقت عجب خونین دلم کم ظرف شد
خط مشکینت به رخ تا سبز چون زنگار گشت
اشک چشم من زحسرت سرخ چونشنگرف شد
بردهر عضو من از دیدار رویت بهره ای
جز لبم کز بوسه لعل لبت بی طرف شد
نقطه موهوم ثابت بر بلنداقبال گشت
تا دهانت آشکار اندر ادای حرف شد
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۵۸ - چون به پیش پای دلبر زلف سرافکنده شد
چون به پیش پای دلبر زلف سرافکنده شد
دل هم انر پای اوفتاد واز جان بنده شد
دل سر زلف تو را بگرفت و از عالم گذشت
نه به فکر رفته ونه در غم آینده شد
زد سر زلف خود آن دلدار و دلبرتر شد او
شمع را هم دیده ام چون سر زدندش زنده شد
دامن آن نازنین آخر به چنگ آمد مرا
راست می گفتند هر جوینده ای یابنده شد
شد دلم خرم ز بس چشمم ز غم افشاند اشک
ابر چون درگریه آمد گلستان درخنده شد
هرکه را در گلستان قرب جانان راه نیست
مبتلای دام غم چون طایر پرکنده شد
چون بلنداقبال یار آنرا که جامی باده داد
تا جهان پاینده می باشد هم اوپاینده شد
دل هم انر پای اوفتاد واز جان بنده شد
دل سر زلف تو را بگرفت و از عالم گذشت
نه به فکر رفته ونه در غم آینده شد
زد سر زلف خود آن دلدار و دلبرتر شد او
شمع را هم دیده ام چون سر زدندش زنده شد
دامن آن نازنین آخر به چنگ آمد مرا
راست می گفتند هر جوینده ای یابنده شد
شد دلم خرم ز بس چشمم ز غم افشاند اشک
ابر چون درگریه آمد گلستان درخنده شد
هرکه را در گلستان قرب جانان راه نیست
مبتلای دام غم چون طایر پرکنده شد
چون بلنداقبال یار آنرا که جامی باده داد
تا جهان پاینده می باشد هم اوپاینده شد
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۶۳ - دلبران از هرطرف ره بر دل ودین بسته اند
دلبران از هرطرف ره بر دل ودین بسته اند
عاشقان هم چشم از آن وهم از این بسته اند
هر کجا مرغ دلی باشد اسیر زلف یار
بر سر زلفش مگر چنگال شاهین بسته اند
نافه چین گشته درعالم به خوشبوئی مثل
تاری از زلفش مگر بر نافه چین بسته اند
همسری چون کرد با لعل لبش چشم خروس
ز اینخطا بر فرق اوخونین تبرزین بسته اند
خودندانم بر دل خونین ما دستی زده است
یا خضابی یار را سر پنجه رنگین بسته اند
عزم گردش گوئیا امروز داردترک ما
شهر را از هر طرف می بینم آئین بسته اند
ساقیا می ده که تا تسلیم سازم عقل وهوش
نوعروس دختر رز را چه کابین بسته اند
از بلنداقبال دل بردندچشم وزلف دوست
تهمت او را به خال وخط مشکین بسته اند
عاشقان هم چشم از آن وهم از این بسته اند
هر کجا مرغ دلی باشد اسیر زلف یار
بر سر زلفش مگر چنگال شاهین بسته اند
نافه چین گشته درعالم به خوشبوئی مثل
تاری از زلفش مگر بر نافه چین بسته اند
همسری چون کرد با لعل لبش چشم خروس
ز اینخطا بر فرق اوخونین تبرزین بسته اند
خودندانم بر دل خونین ما دستی زده است
یا خضابی یار را سر پنجه رنگین بسته اند
عزم گردش گوئیا امروز داردترک ما
شهر را از هر طرف می بینم آئین بسته اند
ساقیا می ده که تا تسلیم سازم عقل وهوش
نوعروس دختر رز را چه کابین بسته اند
از بلنداقبال دل بردندچشم وزلف دوست
تهمت او را به خال وخط مشکین بسته اند
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۶۴ - نور وظلمت را زروی وموی جانان ساختند
نور وظلمت را زروی وموی جانان ساختند
کفر وایمان را به هم دست وگریبان ساختند
هفت دوزخ هشت جنت را که می گویند خلق
گوییا از روح وصل وسوز هجران ساختند
تاکه ما را موبه مو آگه کنندازعاشقی
در ازل ما را ز زلف اوپریشان ساختند
کرده اند از بهر هر دردی دوایی برقرار
درد ما را از لب لعل تو درمان سوختند
تاکه سرو از رشک اوبرجا بماند پا به گل
قامت آن شوخ را سروخرامان ساختند
تاکه یوسف را زعشق خویشتن سازی اسیر
بر زنخدان تو چاه از بهر زندان ساختند
تا رباید گوی دلهای خلایق را ز دست
زلف چوگان باز اورا همچو چوگان ساختند
هر بلا کز دوست آید بر سرما خوشدلیم
زیر پتک درد وغم ما راچو سندان ساختند
تا بری ازساحری دل ازبلنداقبال زار
سحر عالم را به چشمان تو پنهان ساختند
کفر وایمان را به هم دست وگریبان ساختند
هفت دوزخ هشت جنت را که می گویند خلق
گوییا از روح وصل وسوز هجران ساختند
تاکه ما را موبه مو آگه کنندازعاشقی
در ازل ما را ز زلف اوپریشان ساختند
کرده اند از بهر هر دردی دوایی برقرار
درد ما را از لب لعل تو درمان سوختند
تاکه سرو از رشک اوبرجا بماند پا به گل
قامت آن شوخ را سروخرامان ساختند
تاکه یوسف را زعشق خویشتن سازی اسیر
بر زنخدان تو چاه از بهر زندان ساختند
تا رباید گوی دلهای خلایق را ز دست
زلف چوگان باز اورا همچو چوگان ساختند
هر بلا کز دوست آید بر سرما خوشدلیم
زیر پتک درد وغم ما راچو سندان ساختند
تا بری ازساحری دل ازبلنداقبال زار
سحر عالم را به چشمان تو پنهان ساختند
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۶۸ - عاقلان گویند کس خودرا به دریا کی زند
عاقلان گویند کس خودرا به دریا کی زند
عاشقان گویند ما را آب اوتا پی زند
مطرب اندرمجلس امشب هوش می خواران ببرد
پا منه ساقی به حق کز روی معنی نی زند
می زندراه دل ودین ترک چشم یار ما
الحذر از آن زمان کویک دوجام می زند
زاهدان شهر می گویند می باشد حرام
من دهم فتوی حلال است ار کسی با وی زند
گوییا پروانه را هم علم عشق آموختند
ورنه بی پروا چنین خودرا بر آتش کی زند
نعل را وارونه بندد هر چه آن چابک سوار
هم بلنداقبال تا در چنگش آرد پی زند
عاشقان گویند ما را آب اوتا پی زند
مطرب اندرمجلس امشب هوش می خواران ببرد
پا منه ساقی به حق کز روی معنی نی زند
می زندراه دل ودین ترک چشم یار ما
الحذر از آن زمان کویک دوجام می زند
زاهدان شهر می گویند می باشد حرام
من دهم فتوی حلال است ار کسی با وی زند
گوییا پروانه را هم علم عشق آموختند
ورنه بی پروا چنین خودرا بر آتش کی زند
نعل را وارونه بندد هر چه آن چابک سوار
هم بلنداقبال تا در چنگش آرد پی زند
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۷۱ - از خدا خواهم که چو من عاشق زارت کند
از خدا خواهم که چو من عاشق زارت کند
درکمند زلف دلداری گرفتارت کند
یوسف آسا سازدت گاهی به چاه غم اسیر
گه ز چه بیرونت آرد سوی بازارت کند
چشم مستی خواهم ازدستت رباید عقل وهوش
تا از این مستی که بر سر هست هشیارت کند
دلربائی از برت یا رب برد دل بی خبر
وز منوحال دل زارم خبر دارت کند
گه حجاب روکندموسازدت آشفته حال
گاه گیرد پرده ازرخ محو دیدارت کند
هر چه او گوید زراه عجز تصدیقش کنی
وآنچه توگوئی ز روی شوخی انکارت کند
تاب از جسمت رباید وافکند در زلف تو
خواب از چشمت برد وزخواب بیدارت کند
همچوزلفت در پریشانی مثل سازد تورا
موبه مو درعاشقی آگه ز اسرارت کند
نیستم راضی که بیمارت کند از چشم خویش
بلکه می خواهم که تا بر من پرستارت کند
آنچه کردی بر بلنداقبال آزار از فراق
گاهگاهی از فراق خویش آزارت کند
درکمند زلف دلداری گرفتارت کند
یوسف آسا سازدت گاهی به چاه غم اسیر
گه ز چه بیرونت آرد سوی بازارت کند
چشم مستی خواهم ازدستت رباید عقل وهوش
تا از این مستی که بر سر هست هشیارت کند
دلربائی از برت یا رب برد دل بی خبر
وز منوحال دل زارم خبر دارت کند
گه حجاب روکندموسازدت آشفته حال
گاه گیرد پرده ازرخ محو دیدارت کند
هر چه او گوید زراه عجز تصدیقش کنی
وآنچه توگوئی ز روی شوخی انکارت کند
تاب از جسمت رباید وافکند در زلف تو
خواب از چشمت برد وزخواب بیدارت کند
همچوزلفت در پریشانی مثل سازد تورا
موبه مو درعاشقی آگه ز اسرارت کند
نیستم راضی که بیمارت کند از چشم خویش
بلکه می خواهم که تا بر من پرستارت کند
آنچه کردی بر بلنداقبال آزار از فراق
گاهگاهی از فراق خویش آزارت کند
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۷۴ - بسکه درزلفت دل من ذکر یا رب میکند
بسکه درزلفت دل من ذکر یا رب میکند
خواب خلقی راحرام از دیده هر شب می کند
چون رخت بینم به زلفت میشوم گریان بلی
بارش آید مه چو جا در برج عقرب می کند
می سزدزلف تورا خواند اگر کس لف و نشر
زآنکه خود را گه مشوش گه مرتب می کند
دل پر ازخون گرددم از درد وحسرت چون انار
هرکه پیشم وصفی از آن سیب غبغب می کند
زلفش از بس کافر آمد ز ابروی چون ذوالفقار
حیدر آسا ز آن دو نیمش همچو مرحب میکند
آسمان را رشک ها هر شب ز من آید به دل
دامنم را دیده از بس پر ز کوکب می کند
ز آن بلنداقبال در شیرین کلامی شهره شد
بسکه وصف لعل آن شوخ شکر لب می کند
خواب خلقی راحرام از دیده هر شب می کند
چون رخت بینم به زلفت میشوم گریان بلی
بارش آید مه چو جا در برج عقرب می کند
می سزدزلف تورا خواند اگر کس لف و نشر
زآنکه خود را گه مشوش گه مرتب می کند
دل پر ازخون گرددم از درد وحسرت چون انار
هرکه پیشم وصفی از آن سیب غبغب می کند
زلفش از بس کافر آمد ز ابروی چون ذوالفقار
حیدر آسا ز آن دو نیمش همچو مرحب میکند
آسمان را رشک ها هر شب ز من آید به دل
دامنم را دیده از بس پر ز کوکب می کند
ز آن بلنداقبال در شیرین کلامی شهره شد
بسکه وصف لعل آن شوخ شکر لب می کند
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۷۷ - هیچ می دانی که هجرانت چه با من می کند
هیچ می دانی که هجرانت چه با من می کند
می کندبا من همان کاتش به خرمن می کند
سرو آزاد ار ببیند قامت دلجوی تو
بندگی را طوق چون قمری به گردن می کند
افتد ارچشم مسافر برجمالت عمر را
درهمان جائی که می باشی تومسکن می کند
حاجت تیر و زره نبود تو را در روز رزم
زلف ومژگان تو کار تیر وجوشن می کند
خویشتن را زلف توچون زاهد وسواس دار
پیش چشم مست توبرچیده دامن می کند
درکلیسا گر گذار آرد بت ترسای من
کافرم گر سجده پیش بت برهمن می کند
از رخ وزلف وخط وچشم ودهان وقد خویش
هر کجا بنشیند آنجا را چو گلشن می کند
می نجنبد از لب چون شکرش خال مگس
هر چه زلفش خویشتن رابادبیزن می کند
میکندیغما دل و دین از کف پیر وجوان
نه هراس از مرد ونه اندیشه از زن می کند
دلبر ما برخلاف رسم اهل روزگار
دوست را محروم واحسان ها به دشمن می کند
رستگار آن کس بود ای دل که اندر هر مقام
نه نعم گوید نه لا نه ما و نه من می کند
تیشه و بازوی فرهاد ار چه درکار است لیک
بیستون را بیستون شیرین ار من می کند
چون بنفشه روسیاهی عاقبت بار آورد
هر که خود را ده زبان مانندسوسن می کند
بر بلنداقبال دنیا همچو چشم سوزن است
بس که خود را تنگدل چون چشم سوزن میکند
می کندبا من همان کاتش به خرمن می کند
سرو آزاد ار ببیند قامت دلجوی تو
بندگی را طوق چون قمری به گردن می کند
افتد ارچشم مسافر برجمالت عمر را
درهمان جائی که می باشی تومسکن می کند
حاجت تیر و زره نبود تو را در روز رزم
زلف ومژگان تو کار تیر وجوشن می کند
خویشتن را زلف توچون زاهد وسواس دار
پیش چشم مست توبرچیده دامن می کند
درکلیسا گر گذار آرد بت ترسای من
کافرم گر سجده پیش بت برهمن می کند
از رخ وزلف وخط وچشم ودهان وقد خویش
هر کجا بنشیند آنجا را چو گلشن می کند
می نجنبد از لب چون شکرش خال مگس
هر چه زلفش خویشتن رابادبیزن می کند
میکندیغما دل و دین از کف پیر وجوان
نه هراس از مرد ونه اندیشه از زن می کند
دلبر ما برخلاف رسم اهل روزگار
دوست را محروم واحسان ها به دشمن می کند
رستگار آن کس بود ای دل که اندر هر مقام
نه نعم گوید نه لا نه ما و نه من می کند
تیشه و بازوی فرهاد ار چه درکار است لیک
بیستون را بیستون شیرین ار من می کند
چون بنفشه روسیاهی عاقبت بار آورد
هر که خود را ده زبان مانندسوسن می کند
بر بلنداقبال دنیا همچو چشم سوزن است
بس که خود را تنگدل چون چشم سوزن میکند
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۷۸ - زلف توگه سرکشی و گاه پستی می کند
زلف توگه سرکشی و گاه پستی می کند
چشم تو می خورده وزلف تو مستی می کند
عارفان را شد دهان تو دلیل نیستی
لیک هنگام سخن دعوی هستی می کند
می پرستان را پرستش می کنم از جان و دل
چون که لعل باده نوشت می پرستی می کند
دل به چشمت خواستم بدهم ز من زلفت ربود
جرم برمن نیست زلفت پیشدستی میکند
می طپد دل در برم مانند ماهی دور از آب
زلف پرچین و خمت هر گه که شستی می کند
تا بلنداقبال گردید از وصالت سرفراز
پیش قدر اوبلندافلاک پستی می کند
چشم تو می خورده وزلف تو مستی می کند
عارفان را شد دهان تو دلیل نیستی
لیک هنگام سخن دعوی هستی می کند
می پرستان را پرستش می کنم از جان و دل
چون که لعل باده نوشت می پرستی می کند
دل به چشمت خواستم بدهم ز من زلفت ربود
جرم برمن نیست زلفت پیشدستی میکند
می طپد دل در برم مانند ماهی دور از آب
زلف پرچین و خمت هر گه که شستی می کند
تا بلنداقبال گردید از وصالت سرفراز
پیش قدر اوبلندافلاک پستی می کند
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۷۹ - با سر زلف تو بربط گفتگوئی می کند
با سر زلف تو بربط گفتگوئی می کند
صوفی آسا هی مکررهای های وهوئی می کند
از دل آشفته ما گوئیا با زلف تو
با زبان بی زبان بی زبانی گفتگویی می کند
گوید آن دل را که بردی چون شد آخر زلف تو
هر دم از بی اعتنائی رو به سوئی می کند
گاه می گوید که او یک جا نمی گیرد قرار
دایم از این سو وآن سو جستجوئی می کند
هرگلی درهر گلستانی که باشدچون نسیم
می رساند خویش را آنجا و بویی میکند
گه سوی میخانه اندر خدمت پیر مغان
گه سبو را بو و گه می در سبوئی می کند
کند آید در نظر اما به چالاکی گهی
ترک سر در عشق ترک تندخوئی می کند
گاه گردد سینه چاک از ابروی چون خنجری
می شود بی حال تا خود را رفوئی می کند
چون بلند اقبال گاهی خویش را شوریده حال
از برای دلبر زنجیر موئی می کند
صوفی آسا هی مکررهای های وهوئی می کند
از دل آشفته ما گوئیا با زلف تو
با زبان بی زبان بی زبانی گفتگویی می کند
گوید آن دل را که بردی چون شد آخر زلف تو
هر دم از بی اعتنائی رو به سوئی می کند
گاه می گوید که او یک جا نمی گیرد قرار
دایم از این سو وآن سو جستجوئی می کند
هرگلی درهر گلستانی که باشدچون نسیم
می رساند خویش را آنجا و بویی میکند
گه سوی میخانه اندر خدمت پیر مغان
گه سبو را بو و گه می در سبوئی می کند
کند آید در نظر اما به چالاکی گهی
ترک سر در عشق ترک تندخوئی می کند
گاه گردد سینه چاک از ابروی چون خنجری
می شود بی حال تا خود را رفوئی می کند
چون بلند اقبال گاهی خویش را شوریده حال
از برای دلبر زنجیر موئی می کند
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۸۲ - غم ندارم در ره یار آنچه آزارم کنند
غم ندارم در ره یار آنچه آزارم کنند
گر همه از جان خود ز آزار بیزارم کنند
شکر لله بختی مستم من اندر عشق دوست
نیست باکم هر چه می خواهند گوبارم کنند
دل همی گوید مرا دارم سر دیوانگی
تا که در زنجیر زلف او گرفتارم کنند
دلبران بر آتشین رخ نعل ابرو هشته اند
تا به پیش خویشتن پیوسته احضارم کنند
چشم بینائی عطا کن ای خداوند ازکرم
تا به هر جا بنگرم حیران ز دیدارم کنند
هم بده نوری دلم را تا در اینظملات دهر
رو به هر سوکاووم آگه از اسرارم کنند
هم بده سوی و گدازی بر دلم هم روشنی
تا به بزم دلبران شمع شب تارم کنند
بیخود وشوریده ومستم کن اندر عاشقی
تا رسد جائی که چون منصور بردارم کنند
چون بلند اقبال بی اندیشه می گویم سخن
گر همه خلق جهان تکفیر و انکارم کنند
گر همه از جان خود ز آزار بیزارم کنند
شکر لله بختی مستم من اندر عشق دوست
نیست باکم هر چه می خواهند گوبارم کنند
دل همی گوید مرا دارم سر دیوانگی
تا که در زنجیر زلف او گرفتارم کنند
دلبران بر آتشین رخ نعل ابرو هشته اند
تا به پیش خویشتن پیوسته احضارم کنند
چشم بینائی عطا کن ای خداوند ازکرم
تا به هر جا بنگرم حیران ز دیدارم کنند
هم بده نوری دلم را تا در اینظملات دهر
رو به هر سوکاووم آگه از اسرارم کنند
هم بده سوی و گدازی بر دلم هم روشنی
تا به بزم دلبران شمع شب تارم کنند
بیخود وشوریده ومستم کن اندر عاشقی
تا رسد جائی که چون منصور بردارم کنند
چون بلند اقبال بی اندیشه می گویم سخن
گر همه خلق جهان تکفیر و انکارم کنند
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۸۴ - آتشی کز هجر یوسف در دل یعقوب بود
آتشی کز هجر یوسف در دل یعقوب بود
در دل خونین من دوش از غم محبوب بود
همچو نوح از اشک چشمم کردطوفانی به پا
بر دل من آفرین کز صبر چون ایوب بود
بهر موسی جلوه گر نوری که شددرکوه طور
پرتوی از عارض آن شوخ شهر آشوب بود
سرو را کردم شبیه قامت رعنای دوست
منفعل گشتم چو دیدم ساق سرو از چوب بود
ماه راگفتم به روی یار دارد نسبتی
خوب چون دیدم رخ ماه از کلف معیوب بود
ترک من خوب است سر تا پا همین خویش بداست
کاش چون پا تا سر اوخوی اوهم خوب بود
کردم اندر مقدم جانان سرو جان را نثار
گفت چیزی دیگر آر این تحفه نامرغوب بود
بود بس شاعر ولی چون منکسی از عشق دوست
نه بلنداقبال ونه شعرش بدین اسلوب بود
در دل خونین من دوش از غم محبوب بود
همچو نوح از اشک چشمم کردطوفانی به پا
بر دل من آفرین کز صبر چون ایوب بود
بهر موسی جلوه گر نوری که شددرکوه طور
پرتوی از عارض آن شوخ شهر آشوب بود
سرو را کردم شبیه قامت رعنای دوست
منفعل گشتم چو دیدم ساق سرو از چوب بود
ماه راگفتم به روی یار دارد نسبتی
خوب چون دیدم رخ ماه از کلف معیوب بود
ترک من خوب است سر تا پا همین خویش بداست
کاش چون پا تا سر اوخوی اوهم خوب بود
کردم اندر مقدم جانان سرو جان را نثار
گفت چیزی دیگر آر این تحفه نامرغوب بود
بود بس شاعر ولی چون منکسی از عشق دوست
نه بلنداقبال ونه شعرش بدین اسلوب بود
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۸۶ - هرکه را دیدم به دیدار رخت مشتاق بود
هرکه را دیدم به دیدار رخت مشتاق بود
حسن رخسار تو از بس شهره آفاق بود
ماه چون روی تو بود ار ماه مشکین زلف داشت
سروچون قدتوبود ار سرو سیمین ساق بود
صفحه روی تو نیکومستندی شد به حسن
گرچه دیدم خطی ازعنبر بر او الحاق بود
طاق یا جفت آنچه داری دل زما بردی گرو
جفت ابروی توچون در دلربائی طاق بود
نیش کز شست توخوردم خوشترم ازنوش گشت
زهر کز دست تو آمد بهتر از تریاق بود
گر نمی بست آن بت شیرازیم شیرازه اش
دفتر حسن نکویان تاکنون اوراق بود
آن دهانی را که میگفتند داری دیدمش
تنگ تر از چشم مور واز دل عشاق بود
در برمن از غم آن آتشین رخ سوخت دل
چون غمش سوزنده تر ز آتش دلم حراق بود
از بلند اقبال تا جان خواستی ایثار کرد
تا نفرمائی که جان دادن به پیشش شاق بود
حسن رخسار تو از بس شهره آفاق بود
ماه چون روی تو بود ار ماه مشکین زلف داشت
سروچون قدتوبود ار سرو سیمین ساق بود
صفحه روی تو نیکومستندی شد به حسن
گرچه دیدم خطی ازعنبر بر او الحاق بود
طاق یا جفت آنچه داری دل زما بردی گرو
جفت ابروی توچون در دلربائی طاق بود
نیش کز شست توخوردم خوشترم ازنوش گشت
زهر کز دست تو آمد بهتر از تریاق بود
گر نمی بست آن بت شیرازیم شیرازه اش
دفتر حسن نکویان تاکنون اوراق بود
آن دهانی را که میگفتند داری دیدمش
تنگ تر از چشم مور واز دل عشاق بود
در برمن از غم آن آتشین رخ سوخت دل
چون غمش سوزنده تر ز آتش دلم حراق بود
از بلند اقبال تا جان خواستی ایثار کرد
تا نفرمائی که جان دادن به پیشش شاق بود
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۸۸ - از غم رویش مبین کز گریه چشمم نم بود
از غم رویش مبین کز گریه چشمم نم بود
دامنم را بین که اندر هر کنارش یم بود
در دل هر آدمی باشد در این عالم غمی
من غمی دارم به دل کاندر دل عالم بود
قدچون تیرم کمان آسا چه غم گر گشته خم
آن هلال ابروان را هم که دیدم خم بود
زهر اگر باشد به دست وی شودخوشتر ز نوش
زخم اگر آید ز تیغ او بهاز مرهم بود
چشمت از افراسیاب است وشدش مژگان سپاه
نیست پروائی مرا هم چون دل رستم بود
از پری زادی یقین گر نیستی حوری نژاد
کاینچنین صورت نه از نسل بنی آدم بود
چون بلند اقبال گردیدم ز عشق آن نگار
می سزد گر از وصالش هم دلم خرم بود
دامنم را بین که اندر هر کنارش یم بود
در دل هر آدمی باشد در این عالم غمی
من غمی دارم به دل کاندر دل عالم بود
قدچون تیرم کمان آسا چه غم گر گشته خم
آن هلال ابروان را هم که دیدم خم بود
زهر اگر باشد به دست وی شودخوشتر ز نوش
زخم اگر آید ز تیغ او بهاز مرهم بود
چشمت از افراسیاب است وشدش مژگان سپاه
نیست پروائی مرا هم چون دل رستم بود
از پری زادی یقین گر نیستی حوری نژاد
کاینچنین صورت نه از نسل بنی آدم بود
چون بلند اقبال گردیدم ز عشق آن نگار
می سزد گر از وصالش هم دلم خرم بود
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۸۹ - من نه آن مستم که باک از شحنه وشاهم بود
من نه آن مستم که باک از شحنه وشاهم بود
داده شه فرمان به هر کاری که دلخواهم بود
من به بزم شاه خوردم می خود آگاه است شاه
اسم شب دانم چه غم گر شحنه در راهم بود
من به راه عشق خواهم رفت تا در کوی دوست
گر به هر گامی که بردارم دو صدچاهم بود
نیست غم هست ار شب تاریک وراه سنگلاخ
چون خیال زلف وروی او شب ماهم بود
زاهد از می خوردنم اندیشه از دوزخ مده
هفت دوزخ یک شرار از شعله آهم بود
بسکه شیرین است عشقش از غم شیرویه سان
همچودارا زخم خنجر برجگر گاهم بود
در فلک گویدملک با زهره گر خوانی دگر
غیر اشعار بلند اقبال اکراهم بود
داده شه فرمان به هر کاری که دلخواهم بود
من به بزم شاه خوردم می خود آگاه است شاه
اسم شب دانم چه غم گر شحنه در راهم بود
من به راه عشق خواهم رفت تا در کوی دوست
گر به هر گامی که بردارم دو صدچاهم بود
نیست غم هست ار شب تاریک وراه سنگلاخ
چون خیال زلف وروی او شب ماهم بود
زاهد از می خوردنم اندیشه از دوزخ مده
هفت دوزخ یک شرار از شعله آهم بود
بسکه شیرین است عشقش از غم شیرویه سان
همچودارا زخم خنجر برجگر گاهم بود
در فلک گویدملک با زهره گر خوانی دگر
غیر اشعار بلند اقبال اکراهم بود
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۹۸ - مردمان بینند کز چشمم همی خون می رود
مردمان بینند کز چشمم همی خون می رود
کس نداند از کجا می آید وچون می رود
پر شود دامانم از یاقوت و مرجان و عقیق
چون حدیثی بر لبم ز آن لعل میگون می رود
روی مه زآن پر کلف شد وآسمان زآن نیلگون
دود آهم روز وشب از بس به گردون می رود
عاقبت جانم ز تن ناچار خواهد شد برون
وز دلم مهر تونتوان گفت بیرون رود
هرچه را بینی به عالم هست قانونی ولی
جور تو با ما است کو بیرون ز قانون میرود
سوختم از آتش غم وین عجب کز آب چشم
از کنار هر کنارم رود جیحون می رود
چون بلنداقبال حیران گشته عقل از کار خویش
رگ چولیلی می گشاید خون ز مجنون می رود
کس نداند از کجا می آید وچون می رود
پر شود دامانم از یاقوت و مرجان و عقیق
چون حدیثی بر لبم ز آن لعل میگون می رود
روی مه زآن پر کلف شد وآسمان زآن نیلگون
دود آهم روز وشب از بس به گردون می رود
عاقبت جانم ز تن ناچار خواهد شد برون
وز دلم مهر تونتوان گفت بیرون رود
هرچه را بینی به عالم هست قانونی ولی
جور تو با ما است کو بیرون ز قانون میرود
سوختم از آتش غم وین عجب کز آب چشم
از کنار هر کنارم رود جیحون می رود
چون بلنداقبال حیران گشته عقل از کار خویش
رگ چولیلی می گشاید خون ز مجنون می رود
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۰۱ - سر بزن از زلف اگر خواهی که دلبرتر شود
سر بزن از زلف اگر خواهی که دلبرتر شود
شمع هم روشن تر آید هر زمان بی سر شود
دلبری چیز دیگر داردنه هر خوش منظری
چشم وابروئی نکو دارد توان دلبر شود
ای بت عابد فریب ای آفت صبر وشکیب
چهره بنما تا هر آنکس بیندت کافر شود
گشته ام از همت عشق رخت رشک فلک
بسکه هر شب دامنم ازاشک پراختر شود
هر شبی درخواب بینم زلف مشکین تو را
بسترم خوشبوی تر از طبله عنبر شود
یا بده صبری که دیگر طاقت دوری نماند
یا بفرما تا که جان زارم از تن در شود
بیش ازین مپسند درهجرت بلند اقبال را
در قفس افتاده همچون طایر بی پر شود
شمع هم روشن تر آید هر زمان بی سر شود
دلبری چیز دیگر داردنه هر خوش منظری
چشم وابروئی نکو دارد توان دلبر شود
ای بت عابد فریب ای آفت صبر وشکیب
چهره بنما تا هر آنکس بیندت کافر شود
گشته ام از همت عشق رخت رشک فلک
بسکه هر شب دامنم ازاشک پراختر شود
هر شبی درخواب بینم زلف مشکین تو را
بسترم خوشبوی تر از طبله عنبر شود
یا بده صبری که دیگر طاقت دوری نماند
یا بفرما تا که جان زارم از تن در شود
بیش ازین مپسند درهجرت بلند اقبال را
در قفس افتاده همچون طایر بی پر شود
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۰۶ - بی سبب نبود که یار ازچشم خود دورم نمود
بی سبب نبود که یار ازچشم خود دورم نمود
دیدچون مستاست وخنجر دار منظورم نمود
خواستم کز شهد لبهایش دهان شیرین کنم
تلخکام از مژه چون نیش زنبورم نمود
من نبویم مشک و نه کافور جویم ز آنکه یار
بی نیاز از روی و مواز مشک وکافورم نمود
چون لبش آمدعقیق آسا خطش فیروزه فام
گه مقیم اندر یمنگاه درنشابورم نمود
عاشقی را بعد مردن زنده دیدم گفتمش
چون شدی گفتا گذر یار از سر گورم نمود
زاهدا من می نخوردم چند تکفیرم کنی
از نگاهی چشم دلبر مست ومخمورم نمود
بودم اندر پستی وظلمت بسی از هجر دوست
وصل رخسارش بلند اقبال وپر نورم نمود
دیدچون مستاست وخنجر دار منظورم نمود
خواستم کز شهد لبهایش دهان شیرین کنم
تلخکام از مژه چون نیش زنبورم نمود
من نبویم مشک و نه کافور جویم ز آنکه یار
بی نیاز از روی و مواز مشک وکافورم نمود
چون لبش آمدعقیق آسا خطش فیروزه فام
گه مقیم اندر یمنگاه درنشابورم نمود
عاشقی را بعد مردن زنده دیدم گفتمش
چون شدی گفتا گذر یار از سر گورم نمود
زاهدا من می نخوردم چند تکفیرم کنی
از نگاهی چشم دلبر مست ومخمورم نمود
بودم اندر پستی وظلمت بسی از هجر دوست
وصل رخسارش بلند اقبال وپر نورم نمود
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۰۷ - آن پری پابست گیسوی گره گیرم نمود
آن پری پابست گیسوی گره گیرم نمود
عاقبت دیوانه ام کرد وبه زنجیرم نمود
من نمی دادم بدودل نعلی از ابروی خویش
اندرآتش بردوسحری کردوتسخیری نمود
اینهمه چنین برجبین و چهرم از پیری مبین
درجوانی عشق روی اوچنین پیرم نمود
نیست از بسیاری عمر اینکه پشتم گشته خم
قد خمیده چون کمان آن قدچو تیرم نمود
اندر اول سر به سر هجرش مرا دیوانه کرد
واندر آخر وصل او آباد وتعمیرم نمود
گفتم آهوئی است چشم او چو دیدم مژه اش
مات گشتم درنظر چون چنگل شیرم نمود
چون بلند اقبال بودم درهمه قولی فصیح
وصف رویش اخرس وعاجز ز تقریرم نمود
عاقبت دیوانه ام کرد وبه زنجیرم نمود
من نمی دادم بدودل نعلی از ابروی خویش
اندرآتش بردوسحری کردوتسخیری نمود
اینهمه چنین برجبین و چهرم از پیری مبین
درجوانی عشق روی اوچنین پیرم نمود
نیست از بسیاری عمر اینکه پشتم گشته خم
قد خمیده چون کمان آن قدچو تیرم نمود
اندر اول سر به سر هجرش مرا دیوانه کرد
واندر آخر وصل او آباد وتعمیرم نمود
گفتم آهوئی است چشم او چو دیدم مژه اش
مات گشتم درنظر چون چنگل شیرم نمود
چون بلند اقبال بودم درهمه قولی فصیح
وصف رویش اخرس وعاجز ز تقریرم نمود
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۰۸ - دردعشق یار را تدبیر نتوانم نمود
دردعشق یار را تدبیر نتوانم نمود
پنجه اندر پنجه تقدیر نتوانم نمود
در ره سیلاب اشک چشم بنیان دلم
شد چنان ویرانه کش تعمیر نتوانم نمود
چاره دیوانه این باشدکه زنجیرش کنند
من دل دیوانه را زنجیر نتوانم نمود
از ازل دلبر پرست وباده نوش امد دلم
این چنینم تا ابد تزویر نتوانم نمود
شیخ را گفتم بیا با عشق او دمساز شو
گفت بازی با دم این شیر نتوانم نمود
ترک مستش دارد از ابروبهکف شمشیر ومن
جان یقین سالم از این شمشیر نتوانم نمود
سوره والشمس را و آیه واللیل را
جز ز روی وموی اوتفسیر نتوانم نمود
بامعبر گفتم اندر خواب دیدم زلف دوست
گفت من آشفته ام تعبیر نتوانم نمود
برتن من هر سر مویم شودگر صد زبان
صدیک از حسن رخش تقریر نتوانم نمود
سوزد انگشتم چوانگشت آتش افتددرقلم
شرح دردهجر را تحریر نتوانم نمود
گر دلش مایل شود بر کشتنم گردن نهم
ز آنکه آن دلدار را دلگیر نتوانم نمود
با بلنداقبال گفتم ترک می کن تا به کی
گفت شد حکم از ازل تغییر نتوانم نمود
پنجه اندر پنجه تقدیر نتوانم نمود
در ره سیلاب اشک چشم بنیان دلم
شد چنان ویرانه کش تعمیر نتوانم نمود
چاره دیوانه این باشدکه زنجیرش کنند
من دل دیوانه را زنجیر نتوانم نمود
از ازل دلبر پرست وباده نوش امد دلم
این چنینم تا ابد تزویر نتوانم نمود
شیخ را گفتم بیا با عشق او دمساز شو
گفت بازی با دم این شیر نتوانم نمود
ترک مستش دارد از ابروبهکف شمشیر ومن
جان یقین سالم از این شمشیر نتوانم نمود
سوره والشمس را و آیه واللیل را
جز ز روی وموی اوتفسیر نتوانم نمود
بامعبر گفتم اندر خواب دیدم زلف دوست
گفت من آشفته ام تعبیر نتوانم نمود
برتن من هر سر مویم شودگر صد زبان
صدیک از حسن رخش تقریر نتوانم نمود
سوزد انگشتم چوانگشت آتش افتددرقلم
شرح دردهجر را تحریر نتوانم نمود
گر دلش مایل شود بر کشتنم گردن نهم
ز آنکه آن دلدار را دلگیر نتوانم نمود
با بلنداقبال گفتم ترک می کن تا به کی
گفت شد حکم از ازل تغییر نتوانم نمود