تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۱۶ - گلستان از خنده‌اش طرح گل خندان گرفت
گلستان از خنده‌اش طرح گل خندان گرفت
نوبهار از جلوه‌اش سامان صد بستان گرفت
شعله‌ای هر جا که در بزم محبَّت شد بلند
سوخت ما را دل اگر پروانه را دامان گرفت
هستی عاشق حجابی بود پیش راه وصل
دست تا برداشت از خود دامن جانان گرفت
عشق در اول شراری بود از دامان حسن
گشت آخر شعله‌ای در کفر و در ایمان گرفت
نیست در دارالشّفای عشق غیر از ما طبیب
هر که آمد، از دل پردرد ما درمان گرفت
حسن کین از ناتوان بیش از توانا می‌کشد
دل ز خسرو برد و از فرهاد مسکین جان گرفت
دل به تنگ آمد ز غم فیّاض تا کی ضبط خویش
آستین بر چشم گریان بیش ازین نتوان گرفت
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۱۷ - غنچه را دور از لب لعلت دل از گلشن گرفت
غنچه را دور از لب لعلت دل از گلشن گرفت
بی‌رخت گل، گونه از رخسار زرد من گرفت
کاشکی یک لحظه سودای مرا کردی علاج
آنکه از بادام چشمم سال‌ها روغن گرفت
چهره در خون شست او هم گرچه خون من بریخت
تیغ بیداد ترا دیدی که خون من گرفت؟
می‌نهادم سر به صحرا موج اشکم پا ببست
می‌شدم بیرون ز عالم گریه‌ام دامن گرفت
ابرُوَش از کشتنت فیّاض شکّی طرفه داشت
عاقبت خون ترا تیغ که در گردن گرفت؟
تا طبع باده گرمی آن تندخو گرفت
نتوان ز بیم آبله دست سبو گرفت
دام هزار سلسله می‌‌خواست روزگار
زلف کجت به عهدة یک تار مو گرفت
زاهد اگر ز دست تو گیرد پیاله‌ای
نتوان پیاله را دگر از دست او گرفت
کم ناله زان شدم که ز طغیان خون دل
چون شیشة پرم نفس اندر گلو گرفت
فیض خط پیاله کم از خط یار نیست
فیّاض می مگر زلش رنگ و بو گرفت!
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۱۸ - چون نیاز ما و ناز او به هم درمی‌گرفت
چون نیاز ما و ناز او به هم درمی‌گرفت
سوختن ما از سر و او گرمی از سر می‌گرفت
ما و او در مجلسی رخساره گلگون داشتیم
کافتاب از حسرت آنجا چهره در زر می‌گرفت
با عتاب او نیاز گرم ما تابی نداشت
ما ازین می‌سوختیم او گر زما درمی‌گرفت
چون ز شرم صوت بلبل در چمن برمی‌فروخت
غنچه از رشک رخ او تاب اخگر می‌گرفت
از نسیمی این زمان چون غنچه می‌غلتد به خون
دل که هر دم بوسه‌ها از نوک نشتر می‌گرفت
تا کجا در جلوه بودی شب که هر دم تا به صبح
حسرت قد ترا خمیازه در بر می‌گرفت
آب صاف جدول شمشیر او کم خورده‌ایم
دل دم آبی گهی از جوی خنجر می‌گرفت
می‌توانستم ازو برداشتن دل یک نفس
گر تغافل‌های او از من نظر برمی‌گرفت
یک تن از آیندگان نگرفت جای رفتگان
آسمان ای کاش دور دیگر از سر می‌گرفت
مست فیض مشرقی فیّاض شد آنجا که گفت
«گر به شمع کشته می‌زد آستین درمی‌گرفت»
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۲۰ - می‌فزاید عشق من هر دم چو حسن کاملت
می‌فزاید عشق من هر دم چو حسن کاملت
کم شود صبر از دلم هر روز چون رحم از دلت
کُشتة ناز ترا آرام نبود بعد مرگ
در قیامت مضطرب از خاک خیزد بسملت
گر دلت سنگست من هم آتشم، پردور نیست
از فسون عشق اگر جا کرده باشم در دلت
گر تغافل گوشة دامن کشد ناز ترا
قصد قتل عاشقان دارد نگاه غافلت
در میان رندی و زهد تو نتوان فرق کرد
خوش دگر فیّاض درهم رفته حق و باطلت
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۲۱ - زان برون زد دلبر من بارگاه از شش جهت
زان برون زد دلبر من بارگاه از شش جهت
تا توان کردن به سوی او نگاه از شش جهت
وه که شد بر عضو عضوم ناتوانی‌ها محیط
ضعف بر من همچو مرکز بست راه از شش جهت
بی‌جهت را در جهت جستن طریق عقل نیست
می‌کنم دعوی و می‌آرم گواه از شش جهت
ماه و ماهی نیز از خیل‌ پرستاران تست
پادشاه حسنی و داری سپاه از شش جهت
گر به قدر مستی خود در نشاط آید کسی
می‌توان افکند بر گردون کلاه از شش جهت
من نیارم سوی او فیّاض دید از هیچ سو
گر چه او دارد به من دایم نگاه از شش جهت
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۲۷ - درنخواهد داد تن بیماری ما در علاج
درنخواهد داد تن بیماری ما در علاج
گو دماغ خود مسوز اینجا مسیحا در علاج
در فراق خویش ما را اندک اندک خوی ده
درد عشق است این و می‌باید مدارا در علاج
از مداوای طبیبان جانم آسایش نیافت
زانکه پنهان جمله در زخمند و پیدا در علاج
عشق چون در تب نشاند مغز را در استخوان
عقل را حاصل نگردد غیر سودا در علاج
تشنگان جرعة وصلیم و عاجز مانده‌ایم
پیش این لب‌تشنگی‌ها هفت دریا در علاج
تیره‌بختی‌های ما درمان نگیرد چون کلیم
می‌نماید گر ید بیضا مسیحا در علاج
پیش درد ما که عالم در علاجش مانده‌اند
گر تو ایمایی کنی کافیست تنها در علاج
عمرها شد کز تردّد نگسلد از رغم هم
شوق در افزونی درد و تمنّا در علاج
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۷۷ - سرو نتوانست لاف قامتش از پیش برد
سرو نتوانست لاف قامتش از پیش برد
هرزه در پیش جوانان آبروی خویش برد
همچو ترکش پر برآوردم ز تیر ناز او
هر چه گویم، لذّت پیکان او دل بیش برد
کوه را فرهاد از جا کند و خسرو مزد یافت
بخت چون سستی کند نتوان به زور از پیش برد
عاشقی دورست از منصور دعوی‌دار، دور
بی‌حقیقت با وجود دوست نام خویش برد
لذّت عیش جهان در لذّت ترکست و بس
هر چه را در پادشاهی باخت شه، درویش برد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۷۹ - ذوق دیدارست کامی کز جهان دل می‌برد
ذوق دیدارست کامی کز جهان دل می‌برد
زاهد از دنیا نمی‌دانم چه حاصل می‌برد!
دل به دریا داده را ز آسیب طوفان باک نیست
موج آخر کشتی خود را به ساحل می‌برد
ابلهان را درک ذوق عشوة دنیا کجاست
وه که این زن دل ز دست مرد عاقل می‌برد!
گرچه بسیارست ره در وادی حیرت ولی
جادة گمگشتگی راهی به منزل می‌برد
حسن، آب و رنگ نبود، عشق، پیچ و تاب نیست
از مجرّد هم مجرّددان اگر دل می‌برد
دل ز هر شکل و شمایل گیردش فیّاض‌وار
هر که را دل از کف این شکل و شمایل می‌برد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۸۴ - بسکه آرام از نگاهش بی‌محابا می‌پرد
بسکه آرام از نگاهش بی‌محابا می‌پرد
رنگ از رخسارة مرغان دیبا می‌پرد
در محیط عشقم از بیم خطرناکی چه باک
کشتی شوقم به بال موج دریا می‌پرد
نامة گمگشتگان بر بال عنقا بسته‌اند
چشم بر راهانِ ما را دیده بیجا می‌پرد
جلوة شاهین بدست نو شکارم دیده است
مرغ روح من که در اوج تمنا می‌پرد
شوق اگر پر می‌دهد بی پای رفتن صعب نیست
تشنة ریگ روان صحرا به صحرا می‌پرد
در کمین مطلب نایاب دام افکنده‌ایم
دم فرو بند ای نفس پیرا که عنقا می‌پرد
ز آشنائی‌ها ز بس فیّاض رم‌ها خورده‌ایم
هر که نام ما برد رنگ از رخ ما می‌پرد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۸۵ - گر نسیم صبحگاهی گلستان می‌پرورد
گر نسیم صبحگاهی گلستان می‌پرورد
بوی زلف یار را نازم که جان می‌پرورد
خوبی آن گل خدادادست نه کار بهار
این چمن را آبِ دست باغبان می‌پرورد
ناله‌ام را گر کند شاخ گل حسرت رواست
آنکه آب جلو‌ه‌اش سرو روان می‌پرورد
چشم رحمت دارم از ابری که کمتر قطره‌اش
تا قیامت سبزه‌زار آسمان می‌پرورد
گلستانی را که آبش اشک خون‌‌آلوده است
باغبان از هر نهالش ارغوان می‌پرورد
مهر مادرزاد دارد طفل روح ما به جسم
این هما در بیضة ما آشیان می‌پرورد
زان گل عیشی نمی‌جستم که دایم آسمان
نوبهارم را در آغوش خزان می‌پرورد
در هوای جلوه‌اش چون بیستون نالیده‌ام
گرچه ما را حسرت موی میان می‌پرورد
هست عاشق را بهار آفتی هر نوع هست
خضر را آسیب عمر جاودان می‌پرورد
هیچ عضو از فیض بیداد توام بی‌بهره نیست
حسرت تیغ تو مغز استخوان می‌پرورد
ریشه‌ها در خاک قم کردیم فیّاض ار چه لیک
شوق ما را در هوای اصفهان می‌پرورد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۸۹ - گفت و گو یک حرف را تفسیر نتوانست کرد
گفت و گو یک حرف را تفسیر نتوانست کرد
خامشی هم نکته‌ای تقریر نتوانست کرد
من که بر بال ملک دام نظر می‌افکنم
همّت من یک پری تسخیر نتوانست کرد
عمر در خدمت به سر بردیم و مردودِ دریم
طالع بد را کسی تدبیر نتوانست کرد
عقد الفت کس نمی‌بندد که از هم نگسلد
یک کس این زنجیر را زنجیر نتوانست کرد
امشبم سر تا به پا از بس که مدهوش تو بود
در خجالت رنگ من تغییر نتوانست کرد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۹۰ - خویش را بر آب و بر آیینه تا اظهار کرد
خویش را بر آب و بر آیینه تا اظهار کرد
آب را آتش زد و آینه را گلزار کرد
مژده چشمِ دل براهِ مصرِ خواهش را که باز
اینک آن آشوب کنعان روی در بازار کرد
عمرها آسوده بودم در شکر خواب عدم
فتنة چشم تو زین خواب خوشم بیدار کرد
چون تل خاکستری کاید به پیش راه سیل
گریة من آسمان را با زمین هموار کرد
شب که زخم ناوکش پی در پیم دل می‌نواخت
ز آن میان تیری که رد شد سخت بر من کار کرد
ناشکیبایی چه بر جانم غم آسان کرده بود
صبر بر من عاقبت این کار را دشوار کرد
بی‌ثباتی‌های نازت آه را از پا فکند
سرگرانی‌های چشمت ناله را بیمار کرد
یارب آسان کن به گوشش ناله‌های تیشه را
آنکه کوه بیستون را بر دل من بار کرد
دشمنی‌های کم فیّاض سدّ ره نبود
هر چه با من کرد آخر یاری آن یار کرد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۹۱ - بی‌تو تا ره بر غبار خاطر غمناک کرد
بی‌تو تا ره بر غبار خاطر غمناک کرد
نالة من خاک‌ها در کاسة افلاک کرد
سر به گردون گر رسد افتادگی دستار ماست
آتش مادر تواضع سجده پیش خاک کرد
آب عصمت می‌چکد از ساغر سرشار ما
عاقبت آلودگی دامان ما را پاک کرد
دل به تلخی تا نهادم می‌چکد شهد از لبم
صبر آخر در مذاقم زهر را تریاک کرد
کرد تا روشن سواد چین پیشانی دلم
لذّت صد جنگ را در آشتی ادراک کرد
باغبان در باغ بهر طلعت میخوارگان
هر طرف آیینه‌ها روشن ز برگ تاک کرد
شعلة دیدار گل آتش به گلشن می‌زند
بلبل اینجا خانه را دانسته از خاشاک کرد
دهشت دریا مرا محروم طوفان کرده بود
کشتیم را خندة موج این ئچنین بیباک کرد
لب به حسرت بسته بودم لیک فیّاض این غزل
باز آه سرد را در جانم آتشناک کرد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۹۲ - کثرت غم در دلم بر یاد او جا تنگ کرد
کثرت غم در دلم بر یاد او جا تنگ کرد
کار بر خود تنگ کرد آن کو دل ما تنگ کرد
هم زما فرهاد درر شکست و هم مجنون به تاب
نالة ما بر عزیزان کوه و صحرا تنگ کرد
با شکوه دل فلک گنجایش جولان نیافت
آخر این یک قطره، جا بر هفت دریا تنگ کرد
گر به قدر درد دل در ناله پیچم خویش را
می‌توانم آسمان را بر مسیحا تنگ کرد
از گزند نشتر غم پهلوی آسایشم
جا به روی بسترم بر نقش دیبا تنگ کرد
عاقبت با زاهدم ذوق مدارا صلح داد
وسعت مشرب دگر خوش کار بر ما تنگ کرد
فکر آسایش غلط باشد چو دل بر جای نیست
بیدلی فیّاض بر من عیش دنیا تنگ کرد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۹۹ - گفتگوی چشم جادویی مرا دیوانه کرد
گفتگوی چشم جادویی مرا دیوانه کرد
همزبانی‌های ابرویی مرا دیوانه کرد
گیسوی زنجیر، عاقل می‌کند دیوانه را
حلقة زنجیر گیسویی مرا دیوانه کرد
رام با دیوانه می‌شد پیش ازین آهو ولی
رم نمودن‌های آهویی مرا دیوانه کرد
کاش از یک تار مو تدبیر زنجیرم کند
آنکه از هر یک سر مویی مرا دیوانه کرد
من کجا و طاقت این های های گریه‌ها
وه که از بی‌طاقتی هویی مرا دیوانه کرد
با گل وصل بتان چشم آشنایان دیگرند
زین می هوش آزما بویی مرا دیوانه کرد
بی‌کشش کوشش طریق رهروان کعبه نیست
اندرین وادی تکاپویی مرا دیوانه کرد
بیستون عشق کندن پیشة هر تیشه نیست
امتحان دست و بازویی مرا دیوانه کرد
کو به کو فیّاض گشتم گر چه پر همراه عقل
عشق آخر در سر کویی مرا دیوانه کرد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۰۰ - گفتمش صد بار و ترک صحبت دشمن نکرد
گفتمش صد بار و ترک صحبت دشمن نکرد
طفل بازیگوش من گوشی گوشی به حرف من نکرد
ذوق پیراهن دریدن را به کام دل ندید
هر که را چاک گریبان رخنه در دامن نکرد
عاشقان را تیره‌بختی سایة بال هماست
زان سبب خاکسترم جز جای در گلخن نکرد
سال‌ها بیهوده چون شمع قرار بیکسان
سوختیم و پرتو ما مجلسی روشن نکرد
مهربانی‌های او فیّاض در خونم نشاند
آنچه با من کرد او از دوستی دشمن نکرد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۰۱ - یار در دلداری ما هیچ خودداری نکرد
یار در دلداری ما هیچ خودداری نکرد
یا چنین تمکین بما تقصیر در یاری نکرد
دیدمش در خواب و گردیدم به گردش تا سحر
کرد خواب آخر به من کاری که بیداری نکرد
عالمی را بی تو از شیون به تنگ آورده‌ام
زاری من کس ندید امشب که بیزاری نکرد
خدمت عشقم برهمن کرد و یک بارم به سهو
تار زلفی بر میان انداز زناری نکرد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۱۶ - از دعا گویا اثر بازم به مطلب می‌رسد
از دعا گویا اثر بازم به مطلب می‌رسد
کز لبم تا عرش امشب جوش یارب می‌رسد
شعله آشامیم و دوزخ در ته مینای ماست
باده‌نوشان را به ما کی لاف مشرب می‌رسد
حلقه‌ای کی می‌تواند کرد در گوش اثر!
می‌کَنَد جان، تا کمند ناله بر لب می‌رسد
گر نیم سرشارِ فیضِ بادة عشرت، چه شد
ساغر حسرت ازین بزمم لبالب می‌رسد
چشم ما روشن، که گرد کاروان صبحگاه
دامن افشان از قفای لشکر شب می‌رسد
قسمت ما بیدلان زین گِرد خوان هر صبح و شام
نعمت الوان خون دل مرتب می‌رسد
مزرع تبخاله محتاج وجود ابر نیست
این چمن را رشحه از سرچشمة تب می‌رسد
الفتی دل را مگر با کام پیدا شد که باز
ناله از دل دست در آغوش مطلب می‌رسد
رو سر خود گیر فیّاض ار دل و دینیت هست
اینک از ره آن بلای دین و مذهب می‌رسد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۱۷ - ناله از دل تا به لب از ضعف مشکل میرسد
ناله از دل تا به لب از ضعف مشکل میرسد
گوش اینجا کی به داد نالة دل میرسد
جذبة محمل‌نشین گر تن به سستی در دهد
شوق بی‌طاقت کجا در گرد محمل میرسد
تا نباشد گرمی اشکم شراب نارس است
بادة خون جگر از آتش دل میرسد
گر به قتلم راضیی اندیشة تاوان مکن
خون عاشق گردیت دارد به قاتل میرسد
در فسون فیّاض هر دم کاروان در کاروان
چشم مستش را خراج از چین و بابل میرسد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۲۷ - بس که دلگیرم غم از آمیزشم دلگیر شد
بس که دلگیرم غم از آمیزشم دلگیر شد
بس که بیکس، بیکسی از اختلاطم سیر شد
در ازل از خنجر مژگان خوبان باز ماند
قطرة آبی که در کار دم شمشیر شد
در بلندی می‌توانستم گذشت از آفتاب
خاطر افتادگی‌ها سخت دامن‌گیر شد
پیش‌تر از بال خود را می‌رسانیدم به دام
در طلبم بیضه افتادم که کارم دیر شد
شب که حسرت رخصت درد دلی زان غمزه یافت
یک نگه کردم که یک عالم سخن تقریر شد
سیل غم از هر طرف فیّاض رو در دل نهاد
شکر کاین ویرانه آخر قابل تعمیر شد