تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۵۲ - نو خط من از پی دلهای بی حاصل بیا
نو خط من از پی دلهای بی حاصل بیا
بر سر لب تشنگان ای ابر دریا دل بیا
روزگاری شد به تیغت انتظاری می برم
از هلاک من مکن اندیشه ای قاتل بیا
کعبه می گردد به صحرای جنون چون گردباد
بر سر مجنون خود بی پرده ای محمل بیا
از صف دل غمزه او مرد می سازد طلب
سینه را واکرده در میدانش ای بسمل بیا
قامتش را جلوه تکلیف گلستان کرده است
بهر استقبال او ای سرو پا در گل بیا
پرده های دیده را نظاره مشتاق من
فرش راهت کرده است ای صاحب منزل بیا
جان خود را سیدا در پشت پنهان کرده است
از برای امتحان ای شوخ سنگین دل بیا
بر سر لب تشنگان ای ابر دریا دل بیا
روزگاری شد به تیغت انتظاری می برم
از هلاک من مکن اندیشه ای قاتل بیا
کعبه می گردد به صحرای جنون چون گردباد
بر سر مجنون خود بی پرده ای محمل بیا
از صف دل غمزه او مرد می سازد طلب
سینه را واکرده در میدانش ای بسمل بیا
قامتش را جلوه تکلیف گلستان کرده است
بهر استقبال او ای سرو پا در گل بیا
پرده های دیده را نظاره مشتاق من
فرش راهت کرده است ای صاحب منزل بیا
جان خود را سیدا در پشت پنهان کرده است
از برای امتحان ای شوخ سنگین دل بیا
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۵۵ - با بد و نیک جهان از بسکه همدوشیم ما
با بد و نیک جهان از بسکه همدوشیم ما
سرمه را چشمیم و حرف سخت را گوشیم ما
عقده ایی در هر خم زلفی که باشد شانه ایم
کاکلی هر جا پریشان می شود دوشیم ما
قامت ما خم شده و فکر کنار از سر نرفت
چون کمان حلقه تنگ از دست آغوشیم ما
زلف او را بنده ایم و کاکل او را اسیر
سنبل او را غلام حلقه در گوشیم ما
بس که امروز امتیاز از اهل عالم برده اند
زهر اگر در جام ما ریزند می نوشیم ما
هیچ کس از ما لباس تیره بختی را نبرد
روزگاری شد که چون کاکل سیه پوشیم ما
معنی در هر که می بینیم خدمت می کنیم
خانه زاد اهل فهم و بنده هوشیم ما
شکوه روشندلان را قاصدی در کار نیست
هر که از ما هرچه گوید در بناگوشیم ما
سیدا همصحبتان ما را نمی سازند یاد
غنچه سان از تنگدستی ها فراموشیم ما
سرمه را چشمیم و حرف سخت را گوشیم ما
عقده ایی در هر خم زلفی که باشد شانه ایم
کاکلی هر جا پریشان می شود دوشیم ما
قامت ما خم شده و فکر کنار از سر نرفت
چون کمان حلقه تنگ از دست آغوشیم ما
زلف او را بنده ایم و کاکل او را اسیر
سنبل او را غلام حلقه در گوشیم ما
بس که امروز امتیاز از اهل عالم برده اند
زهر اگر در جام ما ریزند می نوشیم ما
هیچ کس از ما لباس تیره بختی را نبرد
روزگاری شد که چون کاکل سیه پوشیم ما
معنی در هر که می بینیم خدمت می کنیم
خانه زاد اهل فهم و بنده هوشیم ما
شکوه روشندلان را قاصدی در کار نیست
هر که از ما هرچه گوید در بناگوشیم ما
سیدا همصحبتان ما را نمی سازند یاد
غنچه سان از تنگدستی ها فراموشیم ما
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۵۷ - یارب از دارالشفای خود دوایی ده مرا
یارب از دارالشفای خود دوایی ده مرا
لطف کن افتاده ام از پا عصایی ده مرا
مشت گل را داده جان و مرغ عیسی کرده ایی
قوت اعضا کرم کن دست و پایی ده مرا
بر زبان ناتوانی غنچه باشد ناله ام
بلبل گلزار صحبت کن نوایی ده مرا
می زند نبضم بر انگشت طبیبان پشت دست
با تو روی آورده ام یارب دوایی ده مرا
می کنی از تنگنای خاک گلشن ها برون
غنچه ام امروز باغ دلگشایی ده مرا
سینه را وا کرده برخیزم ز جا مانند گل
از نسیم عافیت باد و هوایی ده مرا
بی کسم از کعبه مقصود دور افتاده ام
جز تو غمخواری ندارم رهنمایی ده مرا
بهر طاعت گوشه محراب را منزل کنم
بی ریا توفیق کنم پشت دوتایی ده مرا
آرزو دارم که ایثارت کنم چون سیدا
یا کریم الاکرمین دست رسایی ده مرا
لطف کن افتاده ام از پا عصایی ده مرا
مشت گل را داده جان و مرغ عیسی کرده ایی
قوت اعضا کرم کن دست و پایی ده مرا
بر زبان ناتوانی غنچه باشد ناله ام
بلبل گلزار صحبت کن نوایی ده مرا
می زند نبضم بر انگشت طبیبان پشت دست
با تو روی آورده ام یارب دوایی ده مرا
می کنی از تنگنای خاک گلشن ها برون
غنچه ام امروز باغ دلگشایی ده مرا
سینه را وا کرده برخیزم ز جا مانند گل
از نسیم عافیت باد و هوایی ده مرا
بی کسم از کعبه مقصود دور افتاده ام
جز تو غمخواری ندارم رهنمایی ده مرا
بهر طاعت گوشه محراب را منزل کنم
بی ریا توفیق کنم پشت دوتایی ده مرا
آرزو دارم که ایثارت کنم چون سیدا
یا کریم الاکرمین دست رسایی ده مرا
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۵۹ - خاک مجنون داد تا بر باد آه سرد ما
خاک مجنون داد تا بر باد آه سرد ما
خواهد آمد خانه خیز اکنون به صحرا گرد ما
کهربا در دست ما کی می تواند آب ریخت
می کشد بی آبرویی پیش رنگ زرد ما
کوه خواهد جست همچون نبض بیماران ز جا
گر به پشت او گذارد بار خود را درد ما
لشکر ما خاکساران را به چشم کم مبین
شهسواری هست پنهان در میان گرد ما
سیدا با دردمندان دیار معرفت
اشک سرخ و چهره کاهیست راه آورد ما
خواهد آمد خانه خیز اکنون به صحرا گرد ما
کهربا در دست ما کی می تواند آب ریخت
می کشد بی آبرویی پیش رنگ زرد ما
کوه خواهد جست همچون نبض بیماران ز جا
گر به پشت او گذارد بار خود را درد ما
لشکر ما خاکساران را به چشم کم مبین
شهسواری هست پنهان در میان گرد ما
سیدا با دردمندان دیار معرفت
اشک سرخ و چهره کاهیست راه آورد ما
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۶۰ - هر شب از یادت منور می کنم کاشانه را
هر شب از یادت منور می کنم کاشانه را
گردباد آه می سازم چراغ خانه را
می کند عشاق را سنگ فلاخن کوی تو
جوش سودای تو گرداند سر دیوانه را
تا به زلفت ره نیابد دست غماز نسیم
می کنم خار سر دیوار کویت شانه را
ساغر ما را زدی چون لاله بر خاک سیاه
کرده چشم باده نوشت سرمه دان پیمانه را
ای فلک بر روزیی ما تنگ چشمی ها مکن
سهل باشد از دهان مور بردن دانه را
کلک خود را بعد از این در زیر سر نه سیدا
متکای خویش کن شاخ گل افسانه را
گردباد آه می سازم چراغ خانه را
می کند عشاق را سنگ فلاخن کوی تو
جوش سودای تو گرداند سر دیوانه را
تا به زلفت ره نیابد دست غماز نسیم
می کنم خار سر دیوار کویت شانه را
ساغر ما را زدی چون لاله بر خاک سیاه
کرده چشم باده نوشت سرمه دان پیمانه را
ای فلک بر روزیی ما تنگ چشمی ها مکن
سهل باشد از دهان مور بردن دانه را
کلک خود را بعد از این در زیر سر نه سیدا
متکای خویش کن شاخ گل افسانه را
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۶۱ - تا به آن گلگون قبا چون سایه همدوشیم ما
تا به آن گلگون قبا چون سایه همدوشیم ما
پیرهن در خون خود آلوده می پوشیم ما
پیش ما ای شمع لاف صحبت آرایی مزن
صد زبان داریم همچون شانه خاموشیم ما
بال قمری سرو را باشد حصار عافیت
یار در هر جا بغل بگشاید آغوشیم ما
از صفای سینه بی کینه گوهر می کنیم
چون صدف یک قطره آبی که می نوشیم ما
روزها چون سایه همراهیم هر جا می رویم
شب چو می گردد ز یاد او فراموشیم ما
در لباس شبروی کردست پنهان خویش را
داغ داغ از دست آن ماه سیه پوشیم ما
می پرستانیم از سودای فردا فارغیم
هر چه با ما می دهند امروز می نوشیم ما
پاس خاطر داری ای آئینه از ما یاد گیر
عیب های خلق می بینیم و می پوشیم ما
سیدا جز شکوه نبود پیشه بازار گیر
نیست توفیری به هر کاری که می کوشیم ما
پیرهن در خون خود آلوده می پوشیم ما
پیش ما ای شمع لاف صحبت آرایی مزن
صد زبان داریم همچون شانه خاموشیم ما
بال قمری سرو را باشد حصار عافیت
یار در هر جا بغل بگشاید آغوشیم ما
از صفای سینه بی کینه گوهر می کنیم
چون صدف یک قطره آبی که می نوشیم ما
روزها چون سایه همراهیم هر جا می رویم
شب چو می گردد ز یاد او فراموشیم ما
در لباس شبروی کردست پنهان خویش را
داغ داغ از دست آن ماه سیه پوشیم ما
می پرستانیم از سودای فردا فارغیم
هر چه با ما می دهند امروز می نوشیم ما
پاس خاطر داری ای آئینه از ما یاد گیر
عیب های خلق می بینیم و می پوشیم ما
سیدا جز شکوه نبود پیشه بازار گیر
نیست توفیری به هر کاری که می کوشیم ما
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۷۰ - از خزان محفوظ کن یارب گلستان مرا
از خزان محفوظ کن یارب گلستان مرا
آب ده از جویبار خضر بستان مرا
بند بند من ز سستی از پی پاشیدنیست
استخوان بندی کرم فرما نیستان مرا
کلبه ام را ماهتابی ده ز نور معرفت
روشن از صبح سعادت کن شبستان مرا
تندرستی و حیات و قوت طاعت بده
پر ز نعمت های الوان کن سر خوان مرا
همچو گل سودا حواسم را مشوش کرده است
جمع کن چون غنچه اوراق پریشان مرا
پنجه ام را کامیاب از دامن امید کن
دور کن ازدست نومیدی گریبان مرا
نامه ام را شستشویی ده ز دریای کرم
کرده چشمم حلقه گرداب دامان مرا
بندگان نام تو را خوانند ستارالعیوب
روز محشر هم بکن پوشیده عصیان مرا
ای شفاده با تو روی آورده ام چون سیدا
درد را چون داده یی خود ساز درمان مرا
آب ده از جویبار خضر بستان مرا
بند بند من ز سستی از پی پاشیدنیست
استخوان بندی کرم فرما نیستان مرا
کلبه ام را ماهتابی ده ز نور معرفت
روشن از صبح سعادت کن شبستان مرا
تندرستی و حیات و قوت طاعت بده
پر ز نعمت های الوان کن سر خوان مرا
همچو گل سودا حواسم را مشوش کرده است
جمع کن چون غنچه اوراق پریشان مرا
پنجه ام را کامیاب از دامن امید کن
دور کن ازدست نومیدی گریبان مرا
نامه ام را شستشویی ده ز دریای کرم
کرده چشمم حلقه گرداب دامان مرا
بندگان نام تو را خوانند ستارالعیوب
روز محشر هم بکن پوشیده عصیان مرا
ای شفاده با تو روی آورده ام چون سیدا
درد را چون داده یی خود ساز درمان مرا
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۷۳ - یارب از دارالشفای خود دوایی ده مرا
یارب از دارالشفای خود دوایی ده مرا
دردمندم مرحمت فرما شفایی ده مرا
بهر طاعت گوشه محراب را منزل کنم
پیر صاحبدل کن و پشت دوتایی ده مرا
ناتوانم همچو باد صبح صرصر می رود
از نهال گلشن صحبت عصایی ده مرا
تندرستی کرده است از چشم زار من وداع
از لباس عافیت یارب قبایی ده مرا
غنچه خسبم با لب پرخنده برخیزم ز جا
همچو گل از سینه باغ دلگشایی ده مرا
لطف کن بر ناله ام تأثیر ای صاحب کرم
بر اجابت مقترن دست دعایی ده مرا
بر قبای خود نگنجد غنچه از فیض نسیم
تا ببالد پیکرم بر خود هوایی ده مرا
تا به خاک آستان دوستانت رو نهم
ای دلیل رهنمایان رهنمایی ده مرا
عمر خود را صرف بر حمدت کنم چون سیدا
بلبل گلزار صحبت کن نوایی ده مرا
دردمندم مرحمت فرما شفایی ده مرا
بهر طاعت گوشه محراب را منزل کنم
پیر صاحبدل کن و پشت دوتایی ده مرا
ناتوانم همچو باد صبح صرصر می رود
از نهال گلشن صحبت عصایی ده مرا
تندرستی کرده است از چشم زار من وداع
از لباس عافیت یارب قبایی ده مرا
غنچه خسبم با لب پرخنده برخیزم ز جا
همچو گل از سینه باغ دلگشایی ده مرا
لطف کن بر ناله ام تأثیر ای صاحب کرم
بر اجابت مقترن دست دعایی ده مرا
بر قبای خود نگنجد غنچه از فیض نسیم
تا ببالد پیکرم بر خود هوایی ده مرا
تا به خاک آستان دوستانت رو نهم
ای دلیل رهنمایان رهنمایی ده مرا
عمر خود را صرف بر حمدت کنم چون سیدا
بلبل گلزار صحبت کن نوایی ده مرا
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۷۵ - ای چمن آرا خزان گشتم بهاری ده مرا
ای چمن آرا خزان گشتم بهاری ده مرا
سبز گردان همچو سرو برگ و باری ده مرا
چون خضر گردان مرا میراب آب زندگی
گلشنم تا سبز گردد جویباری ده مرا
می برم بر آستان اهل دل روی نیاز
تا نگردم منفعل زان در براری ده مرا
خاطرم اکثر بود از نفس بی پروا ملول
تا ز غفلت ها کند آگاه یاری ده مرا
سرخرویی ده مرا و دشمنان را داغ کن
از بهار تندرستی لاله زاری ده مرا
از پریشانی دلم را نیست در یکجا قرار
خاطرم را جمع گردان و قراری ده مرا
تا شود روحم چو شبنم تازه از نظاره اش
چون خط روی جوانان سبزه زاری ده مرا
در گلستان سخن کلک مرا ممتاز کن
چون گل سوسن زبان آبداری ده مرا
سالها چون سیدا ایمن شوم از حادثات
از لباس عافیت یارب حصاری ده مرا
سبز گردان همچو سرو برگ و باری ده مرا
چون خضر گردان مرا میراب آب زندگی
گلشنم تا سبز گردد جویباری ده مرا
می برم بر آستان اهل دل روی نیاز
تا نگردم منفعل زان در براری ده مرا
خاطرم اکثر بود از نفس بی پروا ملول
تا ز غفلت ها کند آگاه یاری ده مرا
سرخرویی ده مرا و دشمنان را داغ کن
از بهار تندرستی لاله زاری ده مرا
از پریشانی دلم را نیست در یکجا قرار
خاطرم را جمع گردان و قراری ده مرا
تا شود روحم چو شبنم تازه از نظاره اش
چون خط روی جوانان سبزه زاری ده مرا
در گلستان سخن کلک مرا ممتاز کن
چون گل سوسن زبان آبداری ده مرا
سالها چون سیدا ایمن شوم از حادثات
از لباس عافیت یارب حصاری ده مرا
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۷۷ - ای نگاهت متکای جان به غارت دادهها
ای نگاهت متکای جان به غارت دادهها
گردش چشمت کمند وحدت آزادهها
بر زمین خاکساران تا قدم آوردهای
نقش پایت میزند گل بر سر افتادهها
نام آزادی برآوردند در باغ جهان
همچو سرو بوستان در خدمتت ایستادهها
من کجا ای شیخ و بزم توبهفرمایان کجا
میپرد مرغ کباب از صحبت بیبادهها
کی کنند از نیک و بد آیینهرویان امتیاز
میتوان جا کرد خود را در میان سادهها
گریه مستانهام در خانقه آورد زور
زاهدان کردند پای انداز خم سجادهها
سیدا تا دوریی منزل تو را روشن شود
همچو تار شمع پیچیدند با هم جادهها
گردش چشمت کمند وحدت آزادهها
بر زمین خاکساران تا قدم آوردهای
نقش پایت میزند گل بر سر افتادهها
نام آزادی برآوردند در باغ جهان
همچو سرو بوستان در خدمتت ایستادهها
من کجا ای شیخ و بزم توبهفرمایان کجا
میپرد مرغ کباب از صحبت بیبادهها
کی کنند از نیک و بد آیینهرویان امتیاز
میتوان جا کرد خود را در میان سادهها
گریه مستانهام در خانقه آورد زور
زاهدان کردند پای انداز خم سجادهها
سیدا تا دوریی منزل تو را روشن شود
همچو تار شمع پیچیدند با هم جادهها
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۷۹ - ساقیا می ده که موج او برد از جا مرا
ساقیا می ده که موج او برد از جا مرا
گردبادآسا به یک دور افگند از پا مرا
بی جنونی نیستم از سایه وحشت می کنم
ناله زنجیر می آید ز نقش پا مرا
تشنه ام همچون صدف یک قطره سیرابم کند
نیستم گرداب سرگردان کند دریا مرا
از غم فردا به چشم اشکبارم نم نماند
می رود چون شمع آخر سر درین سودا مرا
یوسفم باشد کنار شهر آغوش پدر
چون دهان گرگ باشد لاله صحرا مرا
دانه خال تو هر جا پهن سازد دام خویش
بالها پیدا شود چون مور از اعضا مرا
خانه دل سیدا از غیر خالی کرده ام
می دهد بهر تسلی وعده بر فردا مرا
گردبادآسا به یک دور افگند از پا مرا
بی جنونی نیستم از سایه وحشت می کنم
ناله زنجیر می آید ز نقش پا مرا
تشنه ام همچون صدف یک قطره سیرابم کند
نیستم گرداب سرگردان کند دریا مرا
از غم فردا به چشم اشکبارم نم نماند
می رود چون شمع آخر سر درین سودا مرا
یوسفم باشد کنار شهر آغوش پدر
چون دهان گرگ باشد لاله صحرا مرا
دانه خال تو هر جا پهن سازد دام خویش
بالها پیدا شود چون مور از اعضا مرا
خانه دل سیدا از غیر خالی کرده ام
می دهد بهر تسلی وعده بر فردا مرا
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۸۱ - غنچه خسبی ها در آغوش چمن دارد مرا
غنچه خسبی ها در آغوش چمن دارد مرا
حفظ آب روی سر در پیرهن دارد مرا
چون سپند امروز بی آرامم از سودای هند
یاد خاکسترنشینی بی وطن دارد مرا
می خورم از بهر یک مصراع چندین پیچ و تاب
موی آتش دیده سودای سخن دارد مرا
غنچه تصویر را از ناله آوردم به حرف
بر لب انگشت تحیر آن دهن دارد مرا
تا شد او از بزم بیرون من شدم خلوت نشین
یاد عمر رفته دور از انجمن دارد مرا
پشت خود بر بیستون چون نقش شیرین مانده ام
همچو شیرین کاری خود کوهکن دارد مرا
سیدا بر کشته سیماب حسرت می خورم
بس که بی آرام آن سیمین بدن دارد مرا
حفظ آب روی سر در پیرهن دارد مرا
چون سپند امروز بی آرامم از سودای هند
یاد خاکسترنشینی بی وطن دارد مرا
می خورم از بهر یک مصراع چندین پیچ و تاب
موی آتش دیده سودای سخن دارد مرا
غنچه تصویر را از ناله آوردم به حرف
بر لب انگشت تحیر آن دهن دارد مرا
تا شد او از بزم بیرون من شدم خلوت نشین
یاد عمر رفته دور از انجمن دارد مرا
پشت خود بر بیستون چون نقش شیرین مانده ام
همچو شیرین کاری خود کوهکن دارد مرا
سیدا بر کشته سیماب حسرت می خورم
بس که بی آرام آن سیمین بدن دارد مرا
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۸۲ - بی قرار امروز آن سیمین بدن دارد مرا
بی قرار امروز آن سیمین بدن دارد مرا
خار در پیراهن آن گل پیراهن دارد مرا
تا حدیثی از لب او در قلم آورده ام
در میان طوطیان شیرین سخن دارد مرا
آدمی را میوه فردوس می سازد جوان
تازه و تر یاد آن سیب ذقن دارد مرا
بود همچون پسته از نعمت لبالب خانه ام
تنگ روزی آرزوی آن دهن دارد مرا
خط مشکینش مرا با چشم او کرد آشنا
تربیت امروز آهوی ختن دارد مرا
از خود آن یوسف چو یعقوبم نمی سازد جدا
در بغل پنهان چو بوی پیرهن دارد مرا
کاکل مشکین پریشان کرده در بزمم رسید
بر سر خود نامهای بر هم زدن دارد مرا
می رود هر جا چو شمع و خانه روشن می کند
مضطرب پروانه یی در انجمن دارد مرا
سیدا خطش جواب بوسه تا آورده است
مهر خاموشی به لب او در دهن دارد مرا
خار در پیراهن آن گل پیراهن دارد مرا
تا حدیثی از لب او در قلم آورده ام
در میان طوطیان شیرین سخن دارد مرا
آدمی را میوه فردوس می سازد جوان
تازه و تر یاد آن سیب ذقن دارد مرا
بود همچون پسته از نعمت لبالب خانه ام
تنگ روزی آرزوی آن دهن دارد مرا
خط مشکینش مرا با چشم او کرد آشنا
تربیت امروز آهوی ختن دارد مرا
از خود آن یوسف چو یعقوبم نمی سازد جدا
در بغل پنهان چو بوی پیرهن دارد مرا
کاکل مشکین پریشان کرده در بزمم رسید
بر سر خود نامهای بر هم زدن دارد مرا
می رود هر جا چو شمع و خانه روشن می کند
مضطرب پروانه یی در انجمن دارد مرا
سیدا خطش جواب بوسه تا آورده است
مهر خاموشی به لب او در دهن دارد مرا
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۸۳ - خانه بر دوشم پریشان کو وطن دارد مرا
خانه بر دوشم پریشان کو وطن دارد مرا
بر جنون تکلیف چاک پیرهن دارد مرا
غنچه گل نیستم تا از نسیمی وا شوم
روزگار رفته سر در پیرهن دارد مرا
حلقه بزم است طوق بندگی بر گردنم
من غلام آن که دور از انجمن دارد مرا
نیست جز زاغ و زغن در آشیان بلبلان
باغبان بیهوده تکلیف چمن دارد مرا
همچو مرغ بیضه از پرواز کردن مانده ام
بی پر و بالی گرفتار وطن دارد مرا
سیر باغ آرزو کردن ندارد اعتبار
دیدن گل خار دیوار چمن دارد مرا
می دهد خضر حیات از عالم آبم هراس
این بیابان گرد قصد ره زدن دارد مرا
گردباد از بی سرانجامی نمی گردد قرار
تنگدستی های دوران بی وطن دارد مرا
سیدا در صحبت نادان شود دانا خموش
خامه کوته زبان دور از سخن دارد مرا
بر جنون تکلیف چاک پیرهن دارد مرا
غنچه گل نیستم تا از نسیمی وا شوم
روزگار رفته سر در پیرهن دارد مرا
حلقه بزم است طوق بندگی بر گردنم
من غلام آن که دور از انجمن دارد مرا
نیست جز زاغ و زغن در آشیان بلبلان
باغبان بیهوده تکلیف چمن دارد مرا
همچو مرغ بیضه از پرواز کردن مانده ام
بی پر و بالی گرفتار وطن دارد مرا
سیر باغ آرزو کردن ندارد اعتبار
دیدن گل خار دیوار چمن دارد مرا
می دهد خضر حیات از عالم آبم هراس
این بیابان گرد قصد ره زدن دارد مرا
گردباد از بی سرانجامی نمی گردد قرار
تنگدستی های دوران بی وطن دارد مرا
سیدا در صحبت نادان شود دانا خموش
خامه کوته زبان دور از سخن دارد مرا
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۸۴ - بی پر و بالی درین گلشن هوس باشد مرا
بی پر و بالی درین گلشن هوس باشد مرا
همچو مرغ بیضه عریانی قفس باشد مرا
تشنه ام از سادگی می جویم امداد از حیات
التماس از همدم کوته نفس باشد مرا
کاروان را گوش از غفلت به آواز دراست
کوس رحلت بانگ پرواز مگس باشد مرا
مرغ شاخ شعله ای ای برق بر من رحم کن
قوت پرواز بال از خار و خس باشد مرا
کس نمی گوید خبر از چشمه آب حیات
خضر این ره آمد و رفت نفس باشد مرا
خواب خوش در خانه صیاد کردن ابلهیست
تکیه چون صورت به دیوار قفس باشد مرا
کشتی خود را به ساحل می رسانم همچو موج
گر ازین دریا حبابی همنفس باشد مرا
مرغ آزادم ز من پرواز کردن رفته است
خواب راحت زیر دیوار قفس باشد مرا
بس که کلکم از ریاضت نیشکر گردیده است
بوریای خانه از بال مگس باشد مرا
روی بازار سمندر گرم از داغ من است
حق بسیاری به آن آتش نفس باشد مرا
در بلا بودن اسیران را به از بیم بلاست
آشیان در گوشه بام قفس باشد مرا
گشته ام از فاقه بسیار تار عنکبوت
انتظاری بر پر و بال مگس باشد مرا
سیدا امروز از دزدان معنی فارغم
خانه همچون بام زندان عسس باشد مرا
همچو مرغ بیضه عریانی قفس باشد مرا
تشنه ام از سادگی می جویم امداد از حیات
التماس از همدم کوته نفس باشد مرا
کاروان را گوش از غفلت به آواز دراست
کوس رحلت بانگ پرواز مگس باشد مرا
مرغ شاخ شعله ای ای برق بر من رحم کن
قوت پرواز بال از خار و خس باشد مرا
کس نمی گوید خبر از چشمه آب حیات
خضر این ره آمد و رفت نفس باشد مرا
خواب خوش در خانه صیاد کردن ابلهیست
تکیه چون صورت به دیوار قفس باشد مرا
کشتی خود را به ساحل می رسانم همچو موج
گر ازین دریا حبابی همنفس باشد مرا
مرغ آزادم ز من پرواز کردن رفته است
خواب راحت زیر دیوار قفس باشد مرا
بس که کلکم از ریاضت نیشکر گردیده است
بوریای خانه از بال مگس باشد مرا
روی بازار سمندر گرم از داغ من است
حق بسیاری به آن آتش نفس باشد مرا
در بلا بودن اسیران را به از بیم بلاست
آشیان در گوشه بام قفس باشد مرا
گشته ام از فاقه بسیار تار عنکبوت
انتظاری بر پر و بال مگس باشد مرا
سیدا امروز از دزدان معنی فارغم
خانه همچون بام زندان عسس باشد مرا
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۸۵ - مرغ بی بالم گلستان کی هوس باشد مرا
مرغ بی بالم گلستان کی هوس باشد مرا
خنده گل چاک دیوار قفس باشد مرا
التماس سوزن از عیسی مریم کی کنم
گر به نقش کفش پایی دسترس باشد مرا
کی شوم پابست تار و پود خود چون عنکبوت
قوت پرواز اگر همچون مگس باشد مرا
غنچه نشکفته را گلچین به سر برد از چمن
همچو گل جا در میان خار و خس باشد مرا
نیست صیادی که در دامش کنم خود را اسیر
شکرها گویم اگر جا در قفس باشد مرا
ای که می گویی خموشی سد راه قسمت است
می کنم فریاد اگر فریادرس باشد مرا
کاروان بوی پیراهن نمی آید ز مصر
ناله ها در دل گره همچون جرس باشد مرا
از چمن عمریست دور افتاده ام ای باغبان
چاکهای پیرهن چاک نفس باشد مرا
از تماشای چمن سر در گریبان کرده ام
غنچه گل در نظر حفظ نفس باشد مرا
از چمن زینهار پا بیرون منه ای عندلیب
در گلستان غنچه های نیمرس باشد مرا
پنجه امید پای سعی کوته کی کنم
گر به شاخ آرزوها دسترس باشد مرا
روزیی مرغ درون بیضه باشد بی حساب
رزق از اندازه بیرون در قفس باشد مرا
در به روی آرزوها بسته ام چون سیدا
تا به کی چشم طمع بر دست کس باشد مرا
خنده گل چاک دیوار قفس باشد مرا
التماس سوزن از عیسی مریم کی کنم
گر به نقش کفش پایی دسترس باشد مرا
کی شوم پابست تار و پود خود چون عنکبوت
قوت پرواز اگر همچون مگس باشد مرا
غنچه نشکفته را گلچین به سر برد از چمن
همچو گل جا در میان خار و خس باشد مرا
نیست صیادی که در دامش کنم خود را اسیر
شکرها گویم اگر جا در قفس باشد مرا
ای که می گویی خموشی سد راه قسمت است
می کنم فریاد اگر فریادرس باشد مرا
کاروان بوی پیراهن نمی آید ز مصر
ناله ها در دل گره همچون جرس باشد مرا
از چمن عمریست دور افتاده ام ای باغبان
چاکهای پیرهن چاک نفس باشد مرا
از تماشای چمن سر در گریبان کرده ام
غنچه گل در نظر حفظ نفس باشد مرا
از چمن زینهار پا بیرون منه ای عندلیب
در گلستان غنچه های نیمرس باشد مرا
پنجه امید پای سعی کوته کی کنم
گر به شاخ آرزوها دسترس باشد مرا
روزیی مرغ درون بیضه باشد بی حساب
رزق از اندازه بیرون در قفس باشد مرا
در به روی آرزوها بسته ام چون سیدا
تا به کی چشم طمع بر دست کس باشد مرا
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۸۶ - ناله کردن بر سر کویش هوس باشد مرا
ناله کردن بر سر کویش هوس باشد مرا
می نهم لب بر لب نی تا نفس باشد مرا
بر طواف کعبه کویش به پهلو می روم
نقش پا گیراتر از دست عسس باشد مرا
بر دلم رحمی کن ای صیاد از خونم گذر
صحبت گرمی به مرغ این قفس باشد مرا
در تماشای شکرگاهی که خوابم می برد
سایه بانها بر سر از بال مگس باشد مرا
می روم در گلستان و کوس رحلت می زنم
خنده هر غنچه یی بانگ جرس باشد مرا
بر رفوگر چشم کی دوزد قبای پاره ام
گر به سوزن رشته داری دسترس باشد مرا
می روم شبها که سر در آستان او نهم
سایه دیوارکوبی او عسس باشد مرا
خار و خس آیند بهر پای بوسی خانه خیز
آشنا گر شعله آتش نفس باشد مرا
کی رسم بر آرزوهای دل خود سیدا
میوه باغ تمنا نیمرس باشد مرا
می نهم لب بر لب نی تا نفس باشد مرا
بر طواف کعبه کویش به پهلو می روم
نقش پا گیراتر از دست عسس باشد مرا
بر دلم رحمی کن ای صیاد از خونم گذر
صحبت گرمی به مرغ این قفس باشد مرا
در تماشای شکرگاهی که خوابم می برد
سایه بانها بر سر از بال مگس باشد مرا
می روم در گلستان و کوس رحلت می زنم
خنده هر غنچه یی بانگ جرس باشد مرا
بر رفوگر چشم کی دوزد قبای پاره ام
گر به سوزن رشته داری دسترس باشد مرا
می روم شبها که سر در آستان او نهم
سایه دیوارکوبی او عسس باشد مرا
خار و خس آیند بهر پای بوسی خانه خیز
آشنا گر شعله آتش نفس باشد مرا
کی رسم بر آرزوهای دل خود سیدا
میوه باغ تمنا نیمرس باشد مرا
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۸۷ - سبزه خطش کشیده در کنار آئینه را
سبزه خطش کشیده در کنار آئینه را
عکس رویش کرده گلبرگ بهار آئینه را
می برد مشاطه بهر جستجویی آن پری
بر سر بازارها دیوانه وار آئینه را
خاطر روشندلان از شیشه نازکتر بود
کوه کلفت می شود اندک غبار آئینه را
می شوند از لطف شاهان سنگ و آهن شناس
کرده اسکندر به عالم روشناس آئینه را
ای که منظور نظرها گشته یی اندیشه کن
می کند زنگار روزی سنگسار آئینه را
دست بیعت ده به پیران تا شوی روشن ضمیر
از بغل در پیش روشنگر برار آئینه را
می شود از عکس من گلدسته یی برگ خزان
هر که می سازد به روی من دچار آئینه را
با سبکروحان گران جانان ندارم التفات
نیست با عکس آشنایی پایدار آئینه را
هر که با من خصم گردد تیغ بر خود می کشد
از عناصر کرده ام در بر چهار آئینه را
چشم عینک را کجا باشد به مژگان احتیاج
آشنایی نیست با خط غبار آئینه را
سیدا در شهر ما خودبین ندارد اعتبار
ره مده در صحبت خود زینهار آئینه را
عکس رویش کرده گلبرگ بهار آئینه را
می برد مشاطه بهر جستجویی آن پری
بر سر بازارها دیوانه وار آئینه را
خاطر روشندلان از شیشه نازکتر بود
کوه کلفت می شود اندک غبار آئینه را
می شوند از لطف شاهان سنگ و آهن شناس
کرده اسکندر به عالم روشناس آئینه را
ای که منظور نظرها گشته یی اندیشه کن
می کند زنگار روزی سنگسار آئینه را
دست بیعت ده به پیران تا شوی روشن ضمیر
از بغل در پیش روشنگر برار آئینه را
می شود از عکس من گلدسته یی برگ خزان
هر که می سازد به روی من دچار آئینه را
با سبکروحان گران جانان ندارم التفات
نیست با عکس آشنایی پایدار آئینه را
هر که با من خصم گردد تیغ بر خود می کشد
از عناصر کرده ام در بر چهار آئینه را
چشم عینک را کجا باشد به مژگان احتیاج
آشنایی نیست با خط غبار آئینه را
سیدا در شهر ما خودبین ندارد اعتبار
ره مده در صحبت خود زینهار آئینه را
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۸۸ - در نظر روزی که آرد آن نگار آئینه را
در نظر روزی که آرد آن نگار آئینه را
سرکشد هر صبح خورشید از کنار آئینه را
در نمد پیچیده است آئینه را مشاطه گر
بس که کرده عکس رویش شرمسار آئینه را
خورده از خورشید صد ره لشکر انجم شکست
از نظر افگنده روی او هزار آئینه را
بس که باشد آن پری رو عاشق دیدار خود
تا قیامت کی گذارد از کنار آئینه را
از هوس دل صاد گردان تا شوی صاحب نظر
اینقدر مگذار در زیر غبار آئینه را
نقش شیرین بی ستون را جان درآرد در بدن
گر نماید کوهکن در کوهسار آئینه را
داغ ها در سینه روشندلان از دست اوست
کرده روی خالدارش لاله زار آئینه را
می کشیدنهایت ای ساقی به عالم روشن است
پیش رندان از بغل بیرون برآر آئینه را
روی خود آلوده چشم هوسناکان مکن
کی بود در پیش کوران اعتبار آئینه را
گر نپردازی به احوال دلم با من سپار
قدردانی نیست جز آئینه دار آئینه را
هر که روی آرد به دنیا می شود غافل ز مرگ
سیدا نبود جز از پشت کار آئینه را
سرکشد هر صبح خورشید از کنار آئینه را
در نمد پیچیده است آئینه را مشاطه گر
بس که کرده عکس رویش شرمسار آئینه را
خورده از خورشید صد ره لشکر انجم شکست
از نظر افگنده روی او هزار آئینه را
بس که باشد آن پری رو عاشق دیدار خود
تا قیامت کی گذارد از کنار آئینه را
از هوس دل صاد گردان تا شوی صاحب نظر
اینقدر مگذار در زیر غبار آئینه را
نقش شیرین بی ستون را جان درآرد در بدن
گر نماید کوهکن در کوهسار آئینه را
داغ ها در سینه روشندلان از دست اوست
کرده روی خالدارش لاله زار آئینه را
می کشیدنهایت ای ساقی به عالم روشن است
پیش رندان از بغل بیرون برآر آئینه را
روی خود آلوده چشم هوسناکان مکن
کی بود در پیش کوران اعتبار آئینه را
گر نپردازی به احوال دلم با من سپار
قدردانی نیست جز آئینه دار آئینه را
هر که روی آرد به دنیا می شود غافل ز مرگ
سیدا نبود جز از پشت کار آئینه را
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۸۹ - هر که آرد در نظر آن پر حجاب آئینه را
هر که آرد در نظر آن پر حجاب آئینه را
گرد سر گردند ماه و آفتاب آئینه را
آسمان بنشانده جامی آفتاب آئینه را
کرده عکس روی او عالیجناب آئینه را
چهره گلشن فریبش می نماید رنگها
می توان ساخت مینای گلاب آئینه را
می کند معلوم حال نیک و بد را جام می
اعتباری نیست در بزم شراب آئینه را
هر که شد کامل هنر افتد ز چشم روزگار
می شود پیدا ز جوهر پیچتاب آئینه را
در جهان با یکدگر هم پیشه را دل صاف نیست
موج نگذارد دمی بر روی آب آئینه را
چشمه آب بقا را خضر خورد و زنده ماند
کرده اسکندر نمایان جای آب آئینه را
هر که در دنیا ز خودبینی بپوشد چشم خویش
می شمارد در نظر موج سراب آئینه را
کشتی چشم سبکباران ز عرق ایمن بد
همچو عکس آورده ام بر روی آب آئینه را
طاقت نظاره خورشید نبود دیده را
عکس رویش می کند چشم پر آب آئینه را
سیدا آن ساده رو شبها چو بر یادم رسد
می نهم در پیش رو جای کتاب آئینه را
گرد سر گردند ماه و آفتاب آئینه را
آسمان بنشانده جامی آفتاب آئینه را
کرده عکس روی او عالیجناب آئینه را
چهره گلشن فریبش می نماید رنگها
می توان ساخت مینای گلاب آئینه را
می کند معلوم حال نیک و بد را جام می
اعتباری نیست در بزم شراب آئینه را
هر که شد کامل هنر افتد ز چشم روزگار
می شود پیدا ز جوهر پیچتاب آئینه را
در جهان با یکدگر هم پیشه را دل صاف نیست
موج نگذارد دمی بر روی آب آئینه را
چشمه آب بقا را خضر خورد و زنده ماند
کرده اسکندر نمایان جای آب آئینه را
هر که در دنیا ز خودبینی بپوشد چشم خویش
می شمارد در نظر موج سراب آئینه را
کشتی چشم سبکباران ز عرق ایمن بد
همچو عکس آورده ام بر روی آب آئینه را
طاقت نظاره خورشید نبود دیده را
عکس رویش می کند چشم پر آب آئینه را
سیدا آن ساده رو شبها چو بر یادم رسد
می نهم در پیش رو جای کتاب آئینه را