تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۰۲ - ساقیا گه جام ده گه جام خور
ساقیا گه جام ده گه جام خور
گر به معنی پخته‌ای می خام خور
زر بده بستان می تلخ آنگهی
با بت شیرین سیم‌اندام خور
گردن محکم نداری پس که گفت
کز زبونی سیلی ایام خور
ترک نام و ننگ و صلح و جنگ گیر
توبه بشکن می‌ستان و جام خور
با فلک تندی مکن عطاروار
باده بستان لیک با آرام خور
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۱۳ - عمر رفت و تو منی داری هنوز
عمر رفت و تو منی داری هنوز
راه بر ناایمنی داری هنوز
زخم کاید بر منی آید همه
تا تو می‌رنجی منی داری هنوز
صد منی می‌زاید از تو هر نفس
وی عجب آبستنی داری هنوز
پیر گشتی و بسی کردی سلوک
طبع رند گلخنی داری هنوز
همرهان رفتند و یاران گم شدند
همچنان تو ساکنی داری هنوز
روز و شب در پرده با چندین ملک
عادت اهریمنی داری هنوز
روی گردانیده‌ای از تیرگی
پشت سوی روشنی داری هنوز
دلبرت در دوستی کی ره دهد
چون دلی پر دشمنی داری هنوز
می‌زنی دم از پی معنی ولیک
تو کجا آن چاشنی داری هنوز
در گریبان کش سر و بنشین خموش
چون بسی تر دامنی داری هنوز
خویشتن را می‌کش و می‌کش بلا
زانکه نفس کشتنی داری هنوز
رهبری چون آید از تو ای فرید
چون تو عزم رهزنی داری هنوز
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۱۴ - چند جویی در جهان یاری ز کس
چند جویی در جهان یاری ز کس
یک کست در هر دو عالم یار بس
تو چو طاوسی بدین ره در خرام
کاندرین ره کم نیایی از مگس
مرد باش و هر دو عالم ده طلاق
پای در نه زانکه داری دست رس
گر برآری یک نفس بی عشق او
از تو با حضرت بنالد آن نفس
هر نفس سرمایهٔ صد دولت است
تا کی اندر یک نفس چندین هوس
سرنگونساری تو از حرص توست
باز کش آخر عنان را باز پس
تا ز دانگی دوست تر داری دودانگ
نیستی تو این سخن را هیچ کس
گر گهر خواهی به دریا شو فرو
بر سر دریا چه گردی همچو خس
بر در او گر نداری حرمتی
چون توانی رفت راه پر عسس
چون تو ای عطار حرمت یافتی
بر سر افلاک تازانی فرس
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۱۵ - آفتاب عاشقان روی تو بس
آفتاب عاشقان روی تو بس
قبلهٔ سرگشتگان کوی تو بس
ترکتاز هر دو عالم را به حکم
یک گره از زلف هندوی تو بس
آب حیوان را برای قوت جان
یک شکر از درج لولوی تو بس
جملهٔ عشاق را سرمایه‌ها
طاق آوردن ز ابروی تو بس
صد سپاه عقل پیش اندیش را
یک خدنگ از جزع جادوی تو بس
شیرمردان را شکار آموختن
از خیال چشم آهوی تو بس
آنکه او بر باد خواهد داد دل
یک وزیدن بادش از سوی تو بس
در ره تاریک زلفت عقل را
روشنی یک ذره از روی تو بس
درگذشتم از سر هر دو جهان
زانکه ما را یک سر موی تو بس
گر ز عطارت بدی دیدی بپوش
عذر خواهش روی نیکوی تو بس
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۱۹ - غیرت آمد بر دلم زد دور باش
غیرت آمد بر دلم زد دور باش
یعنی ای نااهل ازین در دور باش
تو گدایی دور شو از پادشاه
ورنه بر جان تو آید دور باش
گر وصال شاه می‌داری طمع
از وجود خویشتن مهجور باش
ترک جانت گوی آخر این که گفت
کز ضلالت نفس را مزدور باش
تو درافکن خویش و قسم تو ز دوست
خواه ماتم باش و خواهی سور باش
چون بسوزی همچو پروانه ز شمع
دایما نظارگی نور باش
گر می وصلش به دریا درکشی
مست لایعقل مشو مخمور باش
نه چو بی مغزان به یک می مست شو
نه به یک دردی همه معذور باش
ور به دریاها درآشامی شراب
تا ابد از تشنگی رنجور باش
همچو آن حلاج بدمستی مکن
یا حسینی باش یا منصور باش
چون نفخت فیه من روحی توراست
روح پاکی فوق نفخ صور باش
کنج وحدت گیر چون عطار پیش
پس به کنجی درشو و مستور باش
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۲۶ - آنکه سر دارد کلاهت نرسدش
آنکه سر دارد کلاهت نرسدش
وانکه پر آب است جاهت نرسدش
هر که پست بارگاه فقر نیست
در بلندی دستگاهت نرسدش
هر که در خود ماند چون گردون بسی
گر نگردد گرد راهت نرسدش
تا نباشد همچو یوسف خواجه‌ای
بندگی در قعر چاهت نرسدش
تا کسی دارد به یک ذره پناه
عرش اگر باشد پناهت نرسدش
عرش اگر کرسی نهد در زیر پای
دست بر زلف سیاهت نرسدش
گرچه سر در عرش ساید آفتاب
پرتو روی چو ماهت نرسدش
نیم ترک چرخ در سر گشت از آنک
بو که بر ترک کلاهت نرسدش
تا کسی نشکست کلی قلب نفس
لاف از خیل و سپاهت نرسدش
تا نسوزد جملهٔ شب شمع زار
یک نسیم صبحگاهت نرسدش
تا کسی بر سر نگردد چون فلک
طوف گرد بارگاهت نرسدش
تا کسی جان ندهد از درد خمار
می ز لعل عذر خواهت نرسدش
گر نشد عطار یکتا همچو موی
مشک از زلف دو تاهت نرسدش
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۲۷ - عشق آن باشد که غایت نبودش
عشق آن باشد که غایت نبودش
هم نهایت هم بدایت نبودش
تا به کی گویم که آنجا کی رسم
کی بود کی چون نهایت نبودش
گر هزاران سال بر سر می‌روی
همچنان می‌رو که غایت نبودش
گر فرو استد کسی مرتد شود
بعد از آن هرگز هدایت نبودش
گر فرود آید به یک دل ذره‌ای
تا به صد عالم سرایت نبودش
صد هزاران خون بریزد همچو باد
زانکه چون آتش حمایت نبودش
نیستی خواهد که از هر نیک و بد
از کسی شکر و شکایت نبودش
تو مباش اصلا که اندر حق تو
تا تو می‌باشی عنایت نبودش
هر که بی پیری ازینجا دم زند
کار بیرون از حکایت نبودش
بر پی پیری برو تا پی بری
کانکه تنها شد کفایت نبودش
وانکه پیری می‌کشد بی دیده‌ای
زین بتر هرگز جنایت نبودش
چون نبیند پیر ره را گام گام
کور باشد این ولایت نبودش
سلطنت کی یابد ای عطار پیر
تا رعیت را رعایت نبودش
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۲۸ - عاشقی نه دل نه دین می‌بایدش
عاشقی نه دل نه دین می‌بایدش
من چنینم چون چنین می‌بایدش
هر کجا رویی چو ماه آسمان است
پیش رویش بر زمین می‌بایدش
زن صفت هرگز نبیند آستانش
مرد جان در آستین می‌بایدش
می‌کشد هر روز عاشق صد هزار
این چه باشد بیش ازین می‌بایدش
شادمانی از غرور است از غرور
دایما اندوهگین می‌بایدش
برهم افتاده هزاران عرش هست
حجره از قلب حزین می‌بایدش
در ره عشقش چو آتش گرم خیز
زانکه آتش همنشین می‌بایدش
سر گنج او به خامی کس نیافت
سوز عشق و درد دین می‌بایدش
آه سرد از نفس خام آید پدید
آه گرم آتشین می‌بایدش
آن امانت کان دو عالم برنتافت
هست صد عالم امین می‌بایدش
گنج عشقش گر ندیدی کور شو
زانکه کوری راه‌بین می‌بایدش
سر گنج او همه عالم پر است
اهل آن گنج یقین می‌بایدش
می‌تواند داد هر دم خرمنی
لیک مرد خوشه چین می‌بایدش
شرق تا غرب جهان خوان می‌نهد
و از تو یک نان جوین می‌بایدش
اوست شاه تاج بخش اما ایاز
در میان پوستین می‌بایدش
گنج‌ها بخشید و از تو وام خواست
تا شوی گستاخ این می‌بایدش
امتحان را زلف هر دم کژ کند
زانکه عاشق راستین می‌بایدش
نه فلک فیروزه‌ای از کان اوست
وز دل تو یک نگین می‌بایدش
دست کس بر دامن او کی رسد
لیک خلقی در کمین می‌بایدش
عاشقان را دست و پای از کار شد
ای عجب مرد آهنین می‌بایدش
آفتابی ای عجب با ما بهم
جای چرخ چارمین می‌بایدش
ذره‌ای را بار می‌ندهد ولیک
ذره ذره زیر زین می‌بایدش
پای بگسل از دو عالم ای فرید
کین قدر حبل المتین می‌بایدش
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۳۴ - ای ز عشقت این دل دیوانه خوش
ای ز عشقت این دل دیوانه خوش
جان و دردت هر دو در یک خانه خوش
گر وصال است از تو قسمم گر فراق
هست هر دو بر من دیوانه خوش
من چنان در عشق غرقم کز توام
هم غرامت هست و هم شکرانه خوش
دل بسی افسانهٔ وصل تو گفت
تا که شد در خواب ازین افسانه خوش
گر تو ای دل عاشقی پروانه‌وار
از سر جان درگذر مردانه خوش
نه که جان درباختن کار تو نیست
جان فشاندن هست از پروانه خوش
قرب سلطان جوی و پروانه مجوی
روستایی باشد از پروانه خوش
گر تو مرد آشنایی چون شوی
از شرابی همچو آن بیگانه خوش
هر که صد دریا ندارد حوصله
تا ابد گردد به یک پیمانه خوش
مرد این ره آن زمانی کز دو کون
مفلسی باشی درین ویرانه خوش
تو از آن مرغان مدان عطار را
کز دو عالم آیدش یک دانه خوش
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۴۲ - هر که هست اندر پی بهبود خویش
هر که هست اندر پی بهبود خویش
دور افتادست از مقصود خویش
تو ایازی پوستین را یاد دار
تا نیفتی دور از محمود خویش
عاشقی باید که بر هم سوزد او
عالمی از آه خون آلود خویش
نیست از تو یک نفس خشنود دوست
تا تو هستی یک نفس خشنود خویش
زاهد افسرده چوب سنجد است
خوش بسوز ای عاشق اکنون عود خویش
حلقهٔ معشوق گیر و وقف کن
بر در او جان غم فرسود خویش
چون درین سودا زیان از سود به
پس درین سودا زیان کن سود خویش
تا کی از بود تو و نابود تو
درگذر از بود و از نابود خویش
آتشی در هستی تاریک زن
پس برون آی از میان دود خویش
گر فنا گردی چو عطار از وجود
فال گیر از طالع مسعود خویش
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۴۷ - خاصگان محرم سلطان عشق
خاصگان محرم سلطان عشق
مست می‌آیند از ایوان عشق
جمله مست مست و جام می به دست
می‌خرامند از بر سلطان عشق
با دلی پر آتش و چشمی پر آب
غرقه اندر بحر بی پایان عشق
گوش بنهادند خلق هر دو کون
منتظر تا کی رسد فرمان عشق
می‌ندانم هیچکس را در جهان
کاب صافی یافت از نیسان عشق
آب صافی عشق هم معشوق راست
زانکه عشق آن وی است او آن عشق
خیز ای عطار و درد عشق جوی
زانکه درد عشق شد درمان عشق
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۴۸ - هر که دایم نیست ناپروای عشق
هر که دایم نیست ناپروای عشق
او چه داند قیمت سودای عشق
عشق را جانی بباید بیقرار
در میان فتنه سر غوغای عشق
جمله چون امروز در خود مانده‌اند
کس چه داند قیمت فردای عشق
دیده‌ای کو تا ببیند صد هزار
واله و سرگشته در صحرای عشق
بس سر گردنکشان کاندر جهان
پست شد چون خاک زیرپای عشق
در جهان شوریدگان هستند و نیست
هر که او شوریده شد شیدای عشق
چون که نیست از عشق جانت را خبر
کی بود هرگز تو را پروای عشق
عاشقان دانند قدر عشق دوست
تو چه دانی چون نه‌ای دانای عشق
چشم دل آخر زمانی باز کن
تا عجایب بینی از دریا عشق
در نشیب نیستی آرام گیر
تا برآرندت به سر بالای عشق
خیز ای عطار و جان ایثار کن
زانکه در عالم تویی مولای عشق
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۵۵ - عشق جانی داد و بستد والسلام
عشق جانی داد و بستد والسلام
چند گویی آخر از خود والسلام
تو چنان انگار کاندر راه عشق
یک نفس بود این شد آمد والسلام
شیشه‌ای اندر دمید استاد کار
بعد از آنش بر زمین زد والسلام
گر تو اینجا ره بری با اصل کار
رو که نبود چون تو بخرد والسلام
ور بماند جان تو دربند خویش
جان تو نانی نیرزد والسلام
خلق را چون نیست بویی زین حدیث
از یکی درگیر تا صد والسلام
هر که را این ذوق نبود مرده‌ای است
گر همه نیک است و گر بد والسلام
عشق باید کز تو بستاند تورا
چون تورا از خویش بستد والسلام
عشق نبود آن که بنویسد قلم
وانچه برخوانی ز کاغذ والسلام
عشق دریایی است چون غرقت کند
آن زمان عشق از تو زیبد والسلام
ناخوشت می‌آید اما چون کنم
عشق نبود در خوش آمد والسلام
جان عطار از سپاه سر عشق
در دو عالم شد سپهبد والسلام
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۵۸ - خورد بر شب صبحدم شام ای غلام
خورد بر شب صبحدم شام ای غلام
زنده گردان جانم از جام ای غلام
جام در ده و این دل پر درد را
وارهان از ننگ و از نام ای غلام
جملهٔ شب همچو شمعی سوختم
صبح دم زد ما چنین خام ای غلام
دست ایامم به روی اندر فکند
هین که رفت از دست ایام ای غلام
گام بیرون نه که دست روزگار
ندهدت پیشی به یک گام ای غلام
چند باشی بر امید دانه‌ای
همچو مرغی مانده در دام ای غلام
چند باشی در میان خرقه گیر
تازه گردان زود اسلام ای غلام
گر همی خواهی که از خود وارهی
با قلندر دردی آشام ای غلام
عاشق ره شو که کار مرد عشق
برتر است از مدح و دشنام ای غلام
بی سر و بن شو چو گویی زانکه عشق
هست بی آغاز و انجام ای غلام
هر که او در عشق بی‌آرام نیست
کی تواند یافت آرام ای غلام
گاه مرد مسجدی گه رند دیر
هر دو نبود کام و ناکام ای غلام
یا مرو در مسجد و زنار بند
یا مده در دیر ابرام ای غلام
چون تو اندر راه باشی ناتمام
کی رسد کارت به اتمام ای غلام
رو تو خاص خاص شو یا عام عام
تا به کی نه خاص و نه عام ای غلام
گفت عطار آنچه می‌دانست باز
یادت آید این به هنگام ای غلام
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۶۱ - عاشق لعل شکربار توام
عاشق لعل شکربار توام
فتنهٔ زلف نگونسار توام
هیچ کارم نیست جز اندوه تو
روز و شب پیوسته در کار توام
بر من بی دل جهان مفروش از آنک
کز میان جان خریدار توام
تو چو خورشیدی و من چو ذره‌ام
کی من مسکین سزاوار توام
گفته‌ای کم گیر جان در عشق من
کم گرفتم چون گرفتار توام
گر بخواهی ریخت خونم باک نیست
من درین خون ریختن یار توام
جان من دربند صد اندوه باد
گر به جان در بند آزار توام
بر دل و جانم مکن زور ای صنم
کز دل و جان عاشق زار توام
چون پدید آمد رخت از زیر زلف
تا بدیدم ناپدیدار توام
زلف مشکین برگشای و برفشان
کز سر زلف تو عطار توام
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۶۵ - در خطت تا دل به جان در بسته‌ام
در خطت تا دل به جان در بسته‌ام
چون قلم زان خط میان در بسته‌ام
در تماشای خط سرسبز تو
چشم بگشاده فغان در بسته‌ام
نی که از خطت زبانم شد ز کار
زان چنین دایم زبان در بسته‌ام
تو چنین پسته دهان و من ز شوق
گرچه می‌سوزم دهان در بسته‌ام
آشکارا خون دل بگشاده‌ام
تا به زلفت دل نهان در بسته‌ام
پر گره دانست زلف تو که من
دل به زلفت هر زمان در بسته‌ام
چون جهان آرای دیدم روی تو
چشم از روی جهان در بسته‌ام
نیست در کار توام دلبستگی
زانکه در کار تو جان در بسته‌ام
گفته‌ای در بند با من تا به جان
این چه باشد بیش از آن در بسته‌ام
گفته‌ای در بند با من تا به جان
این چه باشد بیش از آن در بسته‌ام
گر بسوزد همچو خاکستر دو کون
نگسلم از تو چنان در بسته‌ام
تا بلای ناگهان دیدم ز هجر
رخت رحلت ناگهان در بسته‌ام
هم دل از عطار فارغ کرده‌ام
هم در سود و زیان در بسته‌ام
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۶۷ - از می عشق تو مست افتاده‌ام
از می عشق تو مست افتاده‌ام
بر درت چون خاک پست افتاده‌ام
مستیم را نیست هشیاری پدید
کز نخستین روز مست افتاده‌ام
در خرابات خراب عاشقی
عاشق و دردی‌پرست افتاده‌ام
توبه من چون بود هرگز درست
کز ملامت در شکست افتاده‌ام
نیستی من ز هستی من است
نیستم زیرا که هست افتاده‌ام
می‌تپم چون ماهیی دانی چرا
زانکه از دریا به شست افتاده‌ام
بی خودم کن ساقیا بگشای دست
زانکه در خود پای بست افتاده‌ام
دست دور از روی چون ماهت که من
دورم از رویت ز دست افتاده‌ام
این زمان عطار و یک نصفی شراب
کز زمان در نصف شست افتاده‌ام
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۶۸ - کار بر خود سخت مشکل کرده‌ام
کار بر خود سخت مشکل کرده‌ام
زانکه استعداد باطل کرده‌ام
چون به مقصد ره برم چون در سفر
در هوای خویش منزل کرده‌ام
راه خون آلوده می‌بینم همه
کاین سفر چون مرغ بسمل کرده‌ام
گر گل‌آلود آورم پایم رواست
کز سرشکم خاک ره گل کرده‌ام
راه بر من هر زمان مشکلتر است
زانکه عزم راه مشکل کرده‌ام
عیش شیرینم برای لذتی
تلخ‌تر از زهر قاتل کرده‌ام
روی جان با نفس کم بینم از آنک
روح ناقص نفس کامل کرده‌ام
حاصل عمرم همه بی حاصلی است
آه از این حاصل که حاصل کرده‌ام
قصهٔ جانم چو کس می‌نشنود
غصهٔ بسیار در دل کرده‌ام
هست دریای معانی بس عظیم
کشتی پندار حایل کرده‌ام
سخت می‌ترسم ازین دریای ژرف
لاجرم ره سوی ساحل کرده‌ام
بیم من از غرقه گشتن چون بسی است
خویش را مشغول شاغل کرده‌ام
چون نمی‌یارم شدن مطلق به خویش
خویشتن را در سلاسل کرده‌ام
بر امید غرقه گشتن چون فرید
روی سوی بحر هایل کرده‌ام
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۶۹ - من شراب از ساغر جان خورده‌ام
من شراب از ساغر جان خورده‌ام
نقل او از دست رضوان خورده‌ام
گوییا وقت سحر از دست خضر
جام جم پر آب حیوان خورده‌ام
لب فرو بستم تو می‌دان کین شراب
با حریفی آب دندان خورده‌ام
تو مخور زنهار ازین می تا تویی
زانکه من زنهار با جان خورده‌ام
چون تویی تو نماند آنگهی
نعره‌زن زان می که من زان خورده‌ام
چون دریغ آمد به خویشم این شراب
لاجرم از خویش پنهان خورده‌ام
بر فراز عرش باز اشهبم
زقه‌ها از دست سلطان خورده‌ام
دل چو در انگشت رحمان داشتم
شیر از انگشت رحمان خورده‌ام
در فرح زانم که همچون غنچه من
این قدح سر در گریبان خورده‌ام
این زمان عطار گر نوشد شراب
زیبدش چون زهر هجران خورده‌ام
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۷۰ - بی دل و بی قراری مانده‌ام
بی دل و بی قراری مانده‌ام
زانکه در بند نگاری مانده‌ام
دلخوشی با دلگشایی بوده‌ام
غم کشی بی غمگساری مانده‌ام
زیر بار عشق او کارم فتاد
لاجرم بی کار و باری مانده‌ام
در میانم با غم عشقش چو شمع
گرچه چون اشک از کناری مانده‌ام
گرچه وصل او محالی واجب است
من مدام امیدواری مانده‌ام
بی گل رویش در ایام بهار
چون بنفشه سوکواری مانده‌ام
همچو لاله غرقهٔ خون بی رخش
داغ بر دل ز انتظاری مانده‌ام
دیده‌ام میگون لب آن سنگدل
سنگ بر دل در خماری مانده‌ام
چون دهان او نهان شد آشکار
در نهان و آشکاری مانده‌ام
زنگبار زلف او مویی بتافت
زان چو مویش تابداری مانده‌ام
گه به دربند رهی دور و دراز
گه به چین در اضطراری مانده‌ام
چون سر یک موی او بارم نداد
زیر بار مشکباری مانده‌ام
صد جهان ناز از سر مویی که دید
من که دیدم بیقراری مانده‌ام
زلف چون دربند روم روی اوست
من چرا در زنگباری مانده‌ام
می‌شمارم حلقه‌های زلف او
در شمار بی شماری مانده‌ام
چون سری نیست ای عجب این کار را
من مشوش بر کناری مانده‌ام
روزگاری می‌برم در زلف او
بس پریشان روزگاری مانده‌ام
شد فرید از چین زلفش مشک بیز
زان سبب زیر غباری مانده‌ام