تعداد ۴۸۴۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۱۲۸ - پیچیدن سر از دو جهان افسر عشق است
پیچیدن سر از دو جهان افسر عشق است
برخاستن از جان، علم لشکر عشق است
گلگونه رخسار گهر گرد یتیمی است
خواری و غریبی پدر و مادر عشق است
گر دفتر عقل است ز جمعیت اوراق
از هر دو جهان فرد شدن دفتر عشق است
تنها نگرفته است همین روی زمین را
چون بیضه فلک در ته بال و پر عشق است
سر بر خط حکمش ننهد خاک، چه سازد؟
جایی که فلک بنده و فرمانبر عشق است
حرفش ز دل سوخته ام دود برآورد
آتش بود آن آب که در گوهر عشق است
بر حلقه در، در حرم وصل برد رشک
هر حلقه چشمی که ادب پرور عشق است
چون نار کند شق دل مینای فلک را
این باده پر زور که در ساغر عشق است
از عشق بود هر که رسیده است به جایی
پرواز کمالات به بال و پر عشق است
شیرین سخن افتاده اگر خامه صائب
زان است که نیشکر بوم و بر عشق است
برخاستن از جان، علم لشکر عشق است
گلگونه رخسار گهر گرد یتیمی است
خواری و غریبی پدر و مادر عشق است
گر دفتر عقل است ز جمعیت اوراق
از هر دو جهان فرد شدن دفتر عشق است
تنها نگرفته است همین روی زمین را
چون بیضه فلک در ته بال و پر عشق است
سر بر خط حکمش ننهد خاک، چه سازد؟
جایی که فلک بنده و فرمانبر عشق است
حرفش ز دل سوخته ام دود برآورد
آتش بود آن آب که در گوهر عشق است
بر حلقه در، در حرم وصل برد رشک
هر حلقه چشمی که ادب پرور عشق است
چون نار کند شق دل مینای فلک را
این باده پر زور که در ساغر عشق است
از عشق بود هر که رسیده است به جایی
پرواز کمالات به بال و پر عشق است
شیرین سخن افتاده اگر خامه صائب
زان است که نیشکر بوم و بر عشق است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۱۲۹ - گردون صدف گوهر یکدانه عشق است
گردون صدف گوهر یکدانه عشق است
خورشید جهانتاب، نگین خانه عشق است
هم کعبه اسلام و هم آتشکده کفر
ویران شده جلوه مستانه عشق است
هر سنگ ملامت که درین دامن صحراست
رزق سر شوریده دیوانه عشق است
از مرتبه خاک به افلاک رسیدن
موقوف به یک نعره مستانه عشق است
گنجی که بود هر گهرش مخزن اسرار
گنجی است که در سینه ویرانه عشق است
در صومعه ها جوش اناالحق نتوان زد
این زمزمه در گوشه میخانه عشق است
خورشید کز او خیره شود دیده انجم
یک روزن مسدود ز کاشانه عشق است
افسردگی عالم و خوشحالی دنیا
از بست و گشاد در میخانه عشق است
در دامن صحرای دل سوخته من
تا چشم کند کار، سیه خانه عشق است
خورشید قیامت که کند داغ جهان را
از سوختگان سر دیوانه عشق است
از پرده دل کی به زبان قلم آید؟
لفظی که در او معنی بیگانه عشق است
صائب که مقیم حرم کعبه دین بود
امروز کمربسته بتخانه عشق است
خورشید جهانتاب، نگین خانه عشق است
هم کعبه اسلام و هم آتشکده کفر
ویران شده جلوه مستانه عشق است
هر سنگ ملامت که درین دامن صحراست
رزق سر شوریده دیوانه عشق است
از مرتبه خاک به افلاک رسیدن
موقوف به یک نعره مستانه عشق است
گنجی که بود هر گهرش مخزن اسرار
گنجی است که در سینه ویرانه عشق است
در صومعه ها جوش اناالحق نتوان زد
این زمزمه در گوشه میخانه عشق است
خورشید کز او خیره شود دیده انجم
یک روزن مسدود ز کاشانه عشق است
افسردگی عالم و خوشحالی دنیا
از بست و گشاد در میخانه عشق است
در دامن صحرای دل سوخته من
تا چشم کند کار، سیه خانه عشق است
خورشید قیامت که کند داغ جهان را
از سوختگان سر دیوانه عشق است
از پرده دل کی به زبان قلم آید؟
لفظی که در او معنی بیگانه عشق است
صائب که مقیم حرم کعبه دین بود
امروز کمربسته بتخانه عشق است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۱۳۰ - دل در نظر مردم فرزانه بزرگ است
دل در نظر مردم فرزانه بزرگ است
طفلان چه شناسند که دیوانه بزرگ است
چون اشک، فکندن ز نظر هر دو جهان را
سهل است، اگر همت مردانه بزرگ است
از بی ادبان کعبه گل می گذراند
با دل به ادب باش که این خانه بزرگ است
با وسعت مشرب چه بود کوه غم عشق؟
در حوصله تنگ تو این دانه بزرگ است
دارد صدف از سینه هر قطره دلتنگ
هر چند که آن گوهر یکدانه بزرگ است
در ذره به حشمت نگرد دیده عارف
هر خرد درین گوشه میخانه بزرگ است
در پله میزان نظر، سنگ کمش نیست
چون کعبه به چشمی که صنمخانه بزرگ است
خون در خور پیمانه دهد ساقی دوران
مغرور نگردی که ترا خانه بزرگ است
در پایه خود هیچ کسی خرد نباشد
تا جغد بود ساکن ویرانه بزرگ است
بر توست فلک ها ز پریشان سفری تنگ
خود را چو کنی جمع تو، این خانه بزرگ است
در کعبه و بتخانه ز گفتار دلاویز
هر جا که رود صائب فرزانه بزرگ است
طفلان چه شناسند که دیوانه بزرگ است
چون اشک، فکندن ز نظر هر دو جهان را
سهل است، اگر همت مردانه بزرگ است
از بی ادبان کعبه گل می گذراند
با دل به ادب باش که این خانه بزرگ است
با وسعت مشرب چه بود کوه غم عشق؟
در حوصله تنگ تو این دانه بزرگ است
دارد صدف از سینه هر قطره دلتنگ
هر چند که آن گوهر یکدانه بزرگ است
در ذره به حشمت نگرد دیده عارف
هر خرد درین گوشه میخانه بزرگ است
در پله میزان نظر، سنگ کمش نیست
چون کعبه به چشمی که صنمخانه بزرگ است
خون در خور پیمانه دهد ساقی دوران
مغرور نگردی که ترا خانه بزرگ است
در پایه خود هیچ کسی خرد نباشد
تا جغد بود ساکن ویرانه بزرگ است
بر توست فلک ها ز پریشان سفری تنگ
خود را چو کنی جمع تو، این خانه بزرگ است
در کعبه و بتخانه ز گفتار دلاویز
هر جا که رود صائب فرزانه بزرگ است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۱۳۱ - خورشید ترا از خط شبرنگ وبال است
خورشید ترا از خط شبرنگ وبال است
چون سایه قدم پیش نهد وقت زوال است
از خنجر سیراب نترسد جگر ما
هر چند که می صاف بود مفت سفال است
هر دانه که از آبله دست نشد سبز
زنهار مکن میل که آن تخم وبال است
در سلسله آبله دست توان یافت
امروز درین دایره آبی که حلال است
موقوف به آسایش چرخ است قرارم
هر کار که موقوف محال است، محال است
از بس که گرفتار گرفتاری خویشم
هر حلقه دامم به نظر چشم غزال است
بر بستر گل وقت خزان تکیه نماید
آن را که ز طاوس، نظر بر پر و بال است
صائب سخن غنچه نشکفته همین است
جمعیت دل در گره سخت ملال است
چون سایه قدم پیش نهد وقت زوال است
از خنجر سیراب نترسد جگر ما
هر چند که می صاف بود مفت سفال است
هر دانه که از آبله دست نشد سبز
زنهار مکن میل که آن تخم وبال است
در سلسله آبله دست توان یافت
امروز درین دایره آبی که حلال است
موقوف به آسایش چرخ است قرارم
هر کار که موقوف محال است، محال است
از بس که گرفتار گرفتاری خویشم
هر حلقه دامم به نظر چشم غزال است
بر بستر گل وقت خزان تکیه نماید
آن را که ز طاوس، نظر بر پر و بال است
صائب سخن غنچه نشکفته همین است
جمعیت دل در گره سخت ملال است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۱۳۲ - روشندل و دلبستگی تن چه خیال است؟
روشندل و دلبستگی تن چه خیال است؟
خورشید و نظربازی روزن چه خیال است؟
در رشته جان تا ز تعلق گرهی هست
بیرون شدن از چشمه سوزن چه خیال است؟
چون رنگ می از درد نگردیده مصفا
از شیشه افلاک گذشتن چه خیال است؟
بی علم و عمل راه سلامت نتوان رفت
بی بال و پر از دام پریدن چه خیال است؟
خورشید تهیدست ازان انجمن آمد
دست من و آن گوشه دامن چه خیال است؟
چون عشق به پیراهن یوسف نکند رحم
در پرده ناموس نشستن چه خیال است؟
جایی که فلک یک نفس آرام ندارد
در دامن خود پای شکستن چه خیال است؟
تا دور چو نعلین نسازی دو جهان را
صائب سفر وادی ایمن چه خیال است؟
خورشید و نظربازی روزن چه خیال است؟
در رشته جان تا ز تعلق گرهی هست
بیرون شدن از چشمه سوزن چه خیال است؟
چون رنگ می از درد نگردیده مصفا
از شیشه افلاک گذشتن چه خیال است؟
بی علم و عمل راه سلامت نتوان رفت
بی بال و پر از دام پریدن چه خیال است؟
خورشید تهیدست ازان انجمن آمد
دست من و آن گوشه دامن چه خیال است؟
چون عشق به پیراهن یوسف نکند رحم
در پرده ناموس نشستن چه خیال است؟
جایی که فلک یک نفس آرام ندارد
در دامن خود پای شکستن چه خیال است؟
تا دور چو نعلین نسازی دو جهان را
صائب سفر وادی ایمن چه خیال است؟
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۱۳۳ - جمعیت خاطر ز پریشانی عقل است
جمعیت خاطر ز پریشانی عقل است
معموری این ملک ز ویرانی عقل است
آسودگی ظاهر و جمعیت باطن
در زیر سر بی سر و سامانی عقل است
سرگشتگی دایم و گمراهی جاوید
در پیروی قامت چوگانی عقل است
بی دود بود آتش نیلوفری عشق
عالم سیه از مجمره گردانی عقل است
در کام نهنگ و دهن شیر توان بود
رحم است بر آن روح که زندانی عقل است
سرپنجه دریا نتوان تافت به خاشاک
با عشق زدن پنجه ز نادانی عقل است
عشقی که محابا کند از سنگ ملامت
در پله ارباب جنون، ثانی عقل است
در انجمن عشق که گفتار خموشی است
خاموش نشستن ز سخندانی عقل است
بحری است جهان، عشق در او کشتی نوح است
موج خطرش سلسله جنبانی عقل است
سالک چه خیال است که از خویش برآید
تا در ته دیوار گرانجانی عقل است
در زیر فلک دولت بیداری اگر هست
خوابی است که در پرده حیرانی عقل است
در پرده ناموس خزیدن ز ملامت
از سادگی هوش و ز عریانی عقل است
در انجمن عشق بود صورت دیوار
هر چند جهان محو زبان دانی عقل است
جان از نظر عشق بود زنده جاوید
تن بر سر پا گر ز نگهبانی عقل است
این آن غزل سید کاشی است که فرمود
بگذر ز جنونی که بیابانی عقل است
معموری این ملک ز ویرانی عقل است
آسودگی ظاهر و جمعیت باطن
در زیر سر بی سر و سامانی عقل است
سرگشتگی دایم و گمراهی جاوید
در پیروی قامت چوگانی عقل است
بی دود بود آتش نیلوفری عشق
عالم سیه از مجمره گردانی عقل است
در کام نهنگ و دهن شیر توان بود
رحم است بر آن روح که زندانی عقل است
سرپنجه دریا نتوان تافت به خاشاک
با عشق زدن پنجه ز نادانی عقل است
عشقی که محابا کند از سنگ ملامت
در پله ارباب جنون، ثانی عقل است
در انجمن عشق که گفتار خموشی است
خاموش نشستن ز سخندانی عقل است
بحری است جهان، عشق در او کشتی نوح است
موج خطرش سلسله جنبانی عقل است
سالک چه خیال است که از خویش برآید
تا در ته دیوار گرانجانی عقل است
در زیر فلک دولت بیداری اگر هست
خوابی است که در پرده حیرانی عقل است
در پرده ناموس خزیدن ز ملامت
از سادگی هوش و ز عریانی عقل است
در انجمن عشق بود صورت دیوار
هر چند جهان محو زبان دانی عقل است
جان از نظر عشق بود زنده جاوید
تن بر سر پا گر ز نگهبانی عقل است
این آن غزل سید کاشی است که فرمود
بگذر ز جنونی که بیابانی عقل است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۱۳۴ - شیرازه جمعیت مستان خط جام است
شیرازه جمعیت مستان خط جام است
آزاد بود هر که درین حلقه دام است
گردون که از او صبح امید همه شد شام
از زلف گرهگیر تو یک حلقه دام است
چندان که نظر بر دل و دلدار فکندم
معلوم نشد دل چه و دلدار کدام است
با قرب، گل از تیغ شهادت نتوان چید
بر صید حرم، آب دم تیغ حرام است
خودداری سیماب بر آیینه محال است
چشمی که به رویش ندویده است کدام است؟
آن اره که از تیزی دندان چکدش زهر
در مشرب وحشت زدگان سین سلام است
بر خاک نهادان در امید نبسته است
تا بوسه خورشید نصیب لب بام است
داغی که بود زیر سیاهی همه عمر
بر جان عقیقی است که جوینده نام است
چون ریگ روان، تشنگی حرص نداریم
ما را چو گهر کار به یک قطره تمام است
گلزار ز گل پرده گوش است سراپا
دربار نسیم سحری تا چه پیام است
فریاد که بر روی من آن رهزن امید
راهی که نبسته است همین راه سلام است
صائب شود آن کس که نسنجیده سخنساز
طفلی است که بازیگه او بر لب بام است
آزاد بود هر که درین حلقه دام است
گردون که از او صبح امید همه شد شام
از زلف گرهگیر تو یک حلقه دام است
چندان که نظر بر دل و دلدار فکندم
معلوم نشد دل چه و دلدار کدام است
با قرب، گل از تیغ شهادت نتوان چید
بر صید حرم، آب دم تیغ حرام است
خودداری سیماب بر آیینه محال است
چشمی که به رویش ندویده است کدام است؟
آن اره که از تیزی دندان چکدش زهر
در مشرب وحشت زدگان سین سلام است
بر خاک نهادان در امید نبسته است
تا بوسه خورشید نصیب لب بام است
داغی که بود زیر سیاهی همه عمر
بر جان عقیقی است که جوینده نام است
چون ریگ روان، تشنگی حرص نداریم
ما را چو گهر کار به یک قطره تمام است
گلزار ز گل پرده گوش است سراپا
دربار نسیم سحری تا چه پیام است
فریاد که بر روی من آن رهزن امید
راهی که نبسته است همین راه سلام است
صائب شود آن کس که نسنجیده سخنساز
طفلی است که بازیگه او بر لب بام است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۱۳۵ - مأوای تو از کعبه و بتخانه کدام است؟
مأوای تو از کعبه و بتخانه کدام است؟
ای خانه برانداز، ترا خانه کدام است؟
در دیده یکتایی ما خال دویی نیست
زنار چه و سبحه صد دانه کدام است؟
از کثرت روزن نشود مهر مکرر
ای کج نظران کعبه و بتخانه کدام است؟
گر چاک گریبان نکند راهنمایی
طفلان چه شناسند که دیوانه کدام است
عشق از ره تکلیف به دل پا نگذارد
سیلاب نپرسد که در خانه کدام است
گر روی دلی از طرف شمع ندیده است
صائب سبب جرأت پروانه کدام است؟
ای خانه برانداز، ترا خانه کدام است؟
در دیده یکتایی ما خال دویی نیست
زنار چه و سبحه صد دانه کدام است؟
از کثرت روزن نشود مهر مکرر
ای کج نظران کعبه و بتخانه کدام است؟
گر چاک گریبان نکند راهنمایی
طفلان چه شناسند که دیوانه کدام است
عشق از ره تکلیف به دل پا نگذارد
سیلاب نپرسد که در خانه کدام است
گر روی دلی از طرف شمع ندیده است
صائب سبب جرأت پروانه کدام است؟
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۱۳۶ - نقش به مراد دل ما خنده زخم است
نقش به مراد دل ما خنده زخم است
نامی است عقیقی که پذیرنده زخم است
از لاغری خویش خجالت کشم از تیغ
خوش وقت شکاری که برازنده زخم است
هر چند که از آب بود زخم گریزان
آب تیغ تو فریبنده زخم است
ما شکوه از آن خنجر سیراب نداریم
خمیازه بیتابی ما خنده زخم است
چون غنچه دهن بسته ام از شکوه خونین
هر چند دل تنگ من آکنده زخم است
چون بار صنوبر دل آزاده ما را
حاصل ز گلستان جهان خنده زخم است
بر روی عقیقی که ز نام است گریزان
گر نقش مرادست، نگارنده زخم است
چون پسته به هر کس دل پر خون ننماییم
ما را به ته پوست نهان خنده زخم است
با خاک برابر چو هدف هر که نگردد
از ناوک دلدوز رباینده زخم است
در باغ جهان پسته خونین دل ما را
گر هست گشادی ز شکرخنده زخم است
چون لاله درین باغ دل خونشده من
شایسته داغ است و برازنده زخم است
از حوصله ما جگر خصم کباب است
خون در دل شمشیر ز ترخنده زخم است
از پیچ و خم جوهر و سر پیش فکندن
پیداست که شمشیر تو شرمنده زخم است
از بس دلم از سرکشی قد تو خون شد
خمیازه آغوش، مرا خنده زخم است
هر کس که گزیده است به دندان لب خود را
داند چه قدر بخیه فشارنده زخم است
از موجه پی در پی دریا خبرش نیست
از سینه من آن که شمارنده زخم است
صائب مکن از تیغ زبان شکوه که چون گل
خندان بود آن دل که پراکنده زخم است
نامی است عقیقی که پذیرنده زخم است
از لاغری خویش خجالت کشم از تیغ
خوش وقت شکاری که برازنده زخم است
هر چند که از آب بود زخم گریزان
آب تیغ تو فریبنده زخم است
ما شکوه از آن خنجر سیراب نداریم
خمیازه بیتابی ما خنده زخم است
چون غنچه دهن بسته ام از شکوه خونین
هر چند دل تنگ من آکنده زخم است
چون بار صنوبر دل آزاده ما را
حاصل ز گلستان جهان خنده زخم است
بر روی عقیقی که ز نام است گریزان
گر نقش مرادست، نگارنده زخم است
چون پسته به هر کس دل پر خون ننماییم
ما را به ته پوست نهان خنده زخم است
با خاک برابر چو هدف هر که نگردد
از ناوک دلدوز رباینده زخم است
در باغ جهان پسته خونین دل ما را
گر هست گشادی ز شکرخنده زخم است
چون لاله درین باغ دل خونشده من
شایسته داغ است و برازنده زخم است
از حوصله ما جگر خصم کباب است
خون در دل شمشیر ز ترخنده زخم است
از پیچ و خم جوهر و سر پیش فکندن
پیداست که شمشیر تو شرمنده زخم است
از بس دلم از سرکشی قد تو خون شد
خمیازه آغوش، مرا خنده زخم است
هر کس که گزیده است به دندان لب خود را
داند چه قدر بخیه فشارنده زخم است
از موجه پی در پی دریا خبرش نیست
از سینه من آن که شمارنده زخم است
صائب مکن از تیغ زبان شکوه که چون گل
خندان بود آن دل که پراکنده زخم است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۱۳۷ - پیراهن گل چاک ز بیداد نسیم است
پیراهن گل چاک ز بیداد نسیم است
از خنده بی وقت دل پسته دو نیم است
کامل هنران در وطن خویش غریبند
در پشت صدف گوهر شهوار یتیم است
نتوان به کرم بنده خود کرد جهان را
اینجاست که هر کس که بخیل است کریم است
در کوچ بود عشرت ایام بهاران
شبنم اثر آبله پای نسیم است
راضی به قضا باش که در خاطر خرسند
چندان که نظر کار کند ناز و نعیم است
در بادیه ها درد به درمان نتوان یافت
بیماری هر شهر به مقدار حکیم است
در دیده روشن گهران هر ورق گل
از نور تجلی ید بیضای کلیم است
در نقطه موهوم هویداست به تفصیل
هر نقش که در دایره عرش عظیم است
(هر نقش امیدی که به آن شاد شود دل
در پشت سراپرده زنبوری بیم است)
صائب به گناه دو جهان از کرم او
نومید نگردی، که خداوند کریم است
از خنده بی وقت دل پسته دو نیم است
کامل هنران در وطن خویش غریبند
در پشت صدف گوهر شهوار یتیم است
نتوان به کرم بنده خود کرد جهان را
اینجاست که هر کس که بخیل است کریم است
در کوچ بود عشرت ایام بهاران
شبنم اثر آبله پای نسیم است
راضی به قضا باش که در خاطر خرسند
چندان که نظر کار کند ناز و نعیم است
در بادیه ها درد به درمان نتوان یافت
بیماری هر شهر به مقدار حکیم است
در دیده روشن گهران هر ورق گل
از نور تجلی ید بیضای کلیم است
در نقطه موهوم هویداست به تفصیل
هر نقش که در دایره عرش عظیم است
(هر نقش امیدی که به آن شاد شود دل
در پشت سراپرده زنبوری بیم است)
صائب به گناه دو جهان از کرم او
نومید نگردی، که خداوند کریم است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۱۳۸ - طوطی ز سخن صیقل آیینه جان است
طوطی ز سخن صیقل آیینه جان است
آن را که سخن سبز کند خضر زمان است
بس خون که کند در جگر چشمه حیوان
از صبر، عقیقی که مرا زیر زبان است
پیداست که در زیر فلک مهلت ما چیست
یک چشم زدن، تیر در آغوش کمان است
در دیده روشن گهران پنجه خورشید
برگی است که لرزان دلش از بیم خزان است
این نقش و نگاری که تو دلبسته آنی
موجی است سبک سیر که بر آب روان است
در قبضه گردون منم آن تیغ جگردار
کز سختی ایام، مرا سنگ فسان است
در پله چشمی که به عبرت نبرد راه
گر دولت بیدار بود، خواب گران است
با صدق ز دوری مکن اندیشه که در کیش
تیری که بود راست در آغوش نشان است
بر سرو، خزان را نبود دست تصرف
پیری چه کند با دل آن کس که جوان است؟
صائب شرر از سنگ به تدبیر برآید
رحم است بر آن دل که گرفتار جهان است
آن را که سخن سبز کند خضر زمان است
بس خون که کند در جگر چشمه حیوان
از صبر، عقیقی که مرا زیر زبان است
پیداست که در زیر فلک مهلت ما چیست
یک چشم زدن، تیر در آغوش کمان است
در دیده روشن گهران پنجه خورشید
برگی است که لرزان دلش از بیم خزان است
این نقش و نگاری که تو دلبسته آنی
موجی است سبک سیر که بر آب روان است
در قبضه گردون منم آن تیغ جگردار
کز سختی ایام، مرا سنگ فسان است
در پله چشمی که به عبرت نبرد راه
گر دولت بیدار بود، خواب گران است
با صدق ز دوری مکن اندیشه که در کیش
تیری که بود راست در آغوش نشان است
بر سرو، خزان را نبود دست تصرف
پیری چه کند با دل آن کس که جوان است؟
صائب شرر از سنگ به تدبیر برآید
رحم است بر آن دل که گرفتار جهان است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۱۳۹ - درد تو به دلهای سبکروح گران است
درد تو به دلهای سبکروح گران است
تبخال بر آن لب گره رشته جان است
در وصل دل از هجر فزون دل نگران است
آوارگی تیر در آغوش کمان است
بر خاطر آزاده من دست گهربار
چون دست تهی بر دل محتاج گران است
از دل نبرد شوق وطن عزت غربت
در صلب گهر آب همان قطره زنان است
ایمن نتوان گشت ز برگشتگی بخت
پیوست هدف را خطر از پشت کمان است
در قافله ریگ روان پیش و پسی نیست
پس مانده این مرحله از پیشروان است
حیرت زدگان را نبود بهره ای از وصل
در دامن گل دیده شبنم نگران است
در بال و پر عزم، مرا کوتهیی نیست
سنگ ره من کاهلی همسفران است
بیتابی ذرات جهان در طلب حق
در شیشه ساعت سفر ریگ روان است
صائب نگه گرم در آن چشم سیه مست
برقی است جهانسوز که در ابر نهان است
تبخال بر آن لب گره رشته جان است
در وصل دل از هجر فزون دل نگران است
آوارگی تیر در آغوش کمان است
بر خاطر آزاده من دست گهربار
چون دست تهی بر دل محتاج گران است
از دل نبرد شوق وطن عزت غربت
در صلب گهر آب همان قطره زنان است
ایمن نتوان گشت ز برگشتگی بخت
پیوست هدف را خطر از پشت کمان است
در قافله ریگ روان پیش و پسی نیست
پس مانده این مرحله از پیشروان است
حیرت زدگان را نبود بهره ای از وصل
در دامن گل دیده شبنم نگران است
در بال و پر عزم، مرا کوتهیی نیست
سنگ ره من کاهلی همسفران است
بیتابی ذرات جهان در طلب حق
در شیشه ساعت سفر ریگ روان است
صائب نگه گرم در آن چشم سیه مست
برقی است جهانسوز که در ابر نهان است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۱۴۰ - در وصل، دل از هجر فزون دل نگران است
در وصل، دل از هجر فزون دل نگران است
آوارگی تیر در آغوش کمان است
بیهوده پس سبحه و زنار دویدیم
شیرازه اوراق دل آن موی میان است
این با که توان گفت، که با آن همه نعمت
دل خوردن ما بر فلک سفله گران است
گر باد به فرمان سلیمان زمان بود
مجنون ترا ریگ روان تخت روان است
روشن گهران از هنر خویش نگویند
اینجاست که جوهر علف تیغ زبان است
مردان حق از دایره چرخ برونند
از چرخ شکایت روش پیرزنان است
بیرون شد ازین دایره بی زخم محال است
ما سست عنانیم و قضا سخت کمان است
ذرات جهان ریزه خور خوان سپهرند
هر چند که بر سفره او یک ته نان است
صائب دم گرمی که برآرد ز جهان دود
در حلقه ما سوختگان باد خزان است
آوارگی تیر در آغوش کمان است
بیهوده پس سبحه و زنار دویدیم
شیرازه اوراق دل آن موی میان است
این با که توان گفت، که با آن همه نعمت
دل خوردن ما بر فلک سفله گران است
گر باد به فرمان سلیمان زمان بود
مجنون ترا ریگ روان تخت روان است
روشن گهران از هنر خویش نگویند
اینجاست که جوهر علف تیغ زبان است
مردان حق از دایره چرخ برونند
از چرخ شکایت روش پیرزنان است
بیرون شد ازین دایره بی زخم محال است
ما سست عنانیم و قضا سخت کمان است
ذرات جهان ریزه خور خوان سپهرند
هر چند که بر سفره او یک ته نان است
صائب دم گرمی که برآرد ز جهان دود
در حلقه ما سوختگان باد خزان است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۱۴۱ - محو رخ زیبای تو فارغ ز جهان است
محو رخ زیبای تو فارغ ز جهان است
بیداری حیرت زدگان خواب گران است
پوشیدن چشم از دو جهان سود نبخشد
مادام که دل در بر سالک نگران است
تا دست برآورده ام از خرقه تجرید
بر پیکر من بند قبا بند گران است
پیداست چو ابر تنک جلوه خورشید
در پرده چشمی که خیال تو نهان است
چون سیل، طلبکار ترا سنگ ملامت
در قطع بیابان طلب، سنگ فسان است
در مشرب من خلوت اگر خلوت گورست
بسیار به از صحبت ابنای زمان است
صائب مکن اندیشه جان در سفر عشق
کاین مرحله را ریگ روان خرده جان است
بیداری حیرت زدگان خواب گران است
پوشیدن چشم از دو جهان سود نبخشد
مادام که دل در بر سالک نگران است
تا دست برآورده ام از خرقه تجرید
بر پیکر من بند قبا بند گران است
پیداست چو ابر تنک جلوه خورشید
در پرده چشمی که خیال تو نهان است
چون سیل، طلبکار ترا سنگ ملامت
در قطع بیابان طلب، سنگ فسان است
در مشرب من خلوت اگر خلوت گورست
بسیار به از صحبت ابنای زمان است
صائب مکن اندیشه جان در سفر عشق
کاین مرحله را ریگ روان خرده جان است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۱۴۲ - لعل تو ز روشن گهری جان جهان است
لعل تو ز روشن گهری جان جهان است
تبخال بر آن لعل، سراپرده جان است
برق رخ گلگون ترا دل خس و خارست
مهتاب بناگوش ترا صبر کتان است
بر صفحه رخسار تو آن خال معنبر
موری است که دردست سلیمان زمان است
در چشم تر من ز خیال خط سبزت
هر گوشه پریزاد دگر بال فشان است
افلاک ز نقش قدم اوست نگارین
آن سرو که در مجلس ما دست فشان است
ابری است که در باغ بهشت است خرامان
چشمی که به رخسار نکویان نگران است
از باده کهنه است نشاط و طرب من
این پیر کهنسال، مرا بخت جوان است
گردون که ز انجم همه تن دیده بیناست
حیرت زده جلوه آن سرو روان است
صائب دلش از صحبت گلشن نخورد آب
شبنم که به خورشید درخشان نگران است
تبخال بر آن لعل، سراپرده جان است
برق رخ گلگون ترا دل خس و خارست
مهتاب بناگوش ترا صبر کتان است
بر صفحه رخسار تو آن خال معنبر
موری است که دردست سلیمان زمان است
در چشم تر من ز خیال خط سبزت
هر گوشه پریزاد دگر بال فشان است
افلاک ز نقش قدم اوست نگارین
آن سرو که در مجلس ما دست فشان است
ابری است که در باغ بهشت است خرامان
چشمی که به رخسار نکویان نگران است
از باده کهنه است نشاط و طرب من
این پیر کهنسال، مرا بخت جوان است
گردون که ز انجم همه تن دیده بیناست
حیرت زده جلوه آن سرو روان است
صائب دلش از صحبت گلشن نخورد آب
شبنم که به خورشید درخشان نگران است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۱۴۳ - چون آینه هر دل که ز روشن گهران است
چون آینه هر دل که ز روشن گهران است
در نقش بد و نیک به حیرت نگران است
غیر از نظر پاک بر آن آینه رخسار
گر آب حیات است، که چون زنگ گران است
چشمی که ز بی شرمی از او آب نرفته است
چون دیده نرگس به ته پا نگران است
دارد دلی آسوده تر از نقطه مرکز
چون دایره هر کس که ز بی پا و سران است
سهل است اگر گوهر ما را نخریدند
یوسف به زر قلب درین شهر گران است
با قامت او هر که به سروست نظرباز
چون فاخته سر حلقه کوته نظران است
این راز که چون خرده گل در جگر ماست
فریاد که چون بوی گل از پرده دران است
انصاف نمانده است درین موی میانان
کوه غم ما فربه ازین خوش کمران نیست
بی خون جگر، آبی اگر هست درین دور
در سینه سنگ و گره بدگهران است
سر حلقه بالغ نظران است چو صائب
چشمی که نظرباز به نوخط پسران است
در نقش بد و نیک به حیرت نگران است
غیر از نظر پاک بر آن آینه رخسار
گر آب حیات است، که چون زنگ گران است
چشمی که ز بی شرمی از او آب نرفته است
چون دیده نرگس به ته پا نگران است
دارد دلی آسوده تر از نقطه مرکز
چون دایره هر کس که ز بی پا و سران است
سهل است اگر گوهر ما را نخریدند
یوسف به زر قلب درین شهر گران است
با قامت او هر که به سروست نظرباز
چون فاخته سر حلقه کوته نظران است
این راز که چون خرده گل در جگر ماست
فریاد که چون بوی گل از پرده دران است
انصاف نمانده است درین موی میانان
کوه غم ما فربه ازین خوش کمران نیست
بی خون جگر، آبی اگر هست درین دور
در سینه سنگ و گره بدگهران است
سر حلقه بالغ نظران است چو صائب
چشمی که نظرباز به نوخط پسران است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۱۴۴ - دل بر شکن طره دلدار گران است
دل بر شکن طره دلدار گران است
فریاد که این نغمه بر این تار گران است
مژگان تو با دل سر پیوند ندارد
دلجویی این آبله بر خار گران است
شد چشم تو هشیار و خراب است همان دل
بیمار سبک گشت و پرستار گران است
تیغ تو ز آمیزش جوهر گله دارد
این موج بر این قلزم خونخوار گران است
مویی شدم از فکر، که چون حلقه کنم دست
بر موی میان تو که زنار گران است؟
آن حسن محال است که از پرده برآید
بر یوسف ما جوش خریدار گران است
دل شکوه ز شمشیر سبک روح تو دارد
این آب سبک بر دل بیمار گران است
جز دست گزیدن ز لبش قسمت ما نیست
ما مفلس و آن گوهر شهوار گران است
چون رقعه ارباب طمع بر دل ممسک
داغ ستم عشق به اغیار گران است
صائب چه کند روی به صحرا نگذارد؟
بر اهل جنون سایه دیوار گران است
فریاد که این نغمه بر این تار گران است
مژگان تو با دل سر پیوند ندارد
دلجویی این آبله بر خار گران است
شد چشم تو هشیار و خراب است همان دل
بیمار سبک گشت و پرستار گران است
تیغ تو ز آمیزش جوهر گله دارد
این موج بر این قلزم خونخوار گران است
مویی شدم از فکر، که چون حلقه کنم دست
بر موی میان تو که زنار گران است؟
آن حسن محال است که از پرده برآید
بر یوسف ما جوش خریدار گران است
دل شکوه ز شمشیر سبک روح تو دارد
این آب سبک بر دل بیمار گران است
جز دست گزیدن ز لبش قسمت ما نیست
ما مفلس و آن گوهر شهوار گران است
چون رقعه ارباب طمع بر دل ممسک
داغ ستم عشق به اغیار گران است
صائب چه کند روی به صحرا نگذارد؟
بر اهل جنون سایه دیوار گران است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۱۴۵ - دل نقطه بسم الله دیوان جنون است
دل نقطه بسم الله دیوان جنون است
جان رشته شیرازه فرقان جنون است
پیکان قدر، غنچه پژمرده عشق است
شمشیر قضا، موجه عمان جنون است
این عقل که هنگامه گفتار فرو چید
موری است که در دست سلیمان جنون است
شوری که نمکسود کند مغز زمین را
گردی ز نمکدان سر خوان جنون است
یونان خرد را صدف بحر نمودن
موقوف به یک موجه طوفان جنون است
مغزم به سر از خشک دماغی کف خاکی است
کو روغن بادام، که طغیان جنون است
لاحول خرد شد سر دیوانه ما را
زنجیر که بسم الله دیوان جنون است
صائب سر من پوچ شد از زمزمه عقل
خرم سر آن کس که به فرمان جنون است
جان رشته شیرازه فرقان جنون است
پیکان قدر، غنچه پژمرده عشق است
شمشیر قضا، موجه عمان جنون است
این عقل که هنگامه گفتار فرو چید
موری است که در دست سلیمان جنون است
شوری که نمکسود کند مغز زمین را
گردی ز نمکدان سر خوان جنون است
یونان خرد را صدف بحر نمودن
موقوف به یک موجه طوفان جنون است
مغزم به سر از خشک دماغی کف خاکی است
کو روغن بادام، که طغیان جنون است
لاحول خرد شد سر دیوانه ما را
زنجیر که بسم الله دیوان جنون است
صائب سر من پوچ شد از زمزمه عقل
خرم سر آن کس که به فرمان جنون است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۱۴۶ - سبزی که سیاه است ازو روز من این است
سبزی که سیاه است از او روز من این است
سروی که منم فاخته اش این نمکین است
زان شمع نسوزم که ز فانوس حصاری است
گرد سر آن شمع که در خانه زین است
در جبهه من شعله فطرت بتوان دید
چون تیغ عیان جوهرم از چین جبین است
در خانه آیینه چه حاجت به چراغ است؟
بر سینه من داغ نهادن نمکین است
بگذار که صائب ز لبت کام بگیرد
امروز که کنج دهنت بوسه نشین است
سروی که منم فاخته اش این نمکین است
زان شمع نسوزم که ز فانوس حصاری است
گرد سر آن شمع که در خانه زین است
در جبهه من شعله فطرت بتوان دید
چون تیغ عیان جوهرم از چین جبین است
در خانه آیینه چه حاجت به چراغ است؟
بر سینه من داغ نهادن نمکین است
بگذار که صائب ز لبت کام بگیرد
امروز که کنج دهنت بوسه نشین است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۱۴۷ - آن خانه برانداز که در خانه زین است
آن خانه برانداز که در خانه زین است
معمار تمنای من خاک نشین است
از شوخی حسن است که آن سرو خرامان
بر روی زمین است و نه بر روی زمین است
اوراق گل از خنده بیجاست پریشان
شیرازه مجموعه دل چین جبین است
بسیار شود مرکز سرگشتگی خلق
خالی که در آن کنج دهن گوشه نشین است
چون خامه صیاد، متاعش همه مکرست
هر بوته خاری که در این شوره زمین است
از سوختگان نیست تهی کوی خرابات
دایم سر این چشمه، سیه خانه نشین است
بی مرگ نخوابد قدم سعی حریصان
آسایش این طایفه در زیر زمین است
در انجمن وصل، شکایت مزه دارد
در دامن گل گریه شبنم نمکین است
ما قدرت دریوزه دیدار نداریم
این سلسله جنبانی ازان چین جبین است
دارد سر ویرانی من پشته سواری
کز شوخی او زلزله در خانه زین است
صائب چه سر از چاک گریبان بدر آرد؟
امنیت اگر هست درین حصن حصین است
معمار تمنای من خاک نشین است
از شوخی حسن است که آن سرو خرامان
بر روی زمین است و نه بر روی زمین است
اوراق گل از خنده بیجاست پریشان
شیرازه مجموعه دل چین جبین است
بسیار شود مرکز سرگشتگی خلق
خالی که در آن کنج دهن گوشه نشین است
چون خامه صیاد، متاعش همه مکرست
هر بوته خاری که در این شوره زمین است
از سوختگان نیست تهی کوی خرابات
دایم سر این چشمه، سیه خانه نشین است
بی مرگ نخوابد قدم سعی حریصان
آسایش این طایفه در زیر زمین است
در انجمن وصل، شکایت مزه دارد
در دامن گل گریه شبنم نمکین است
ما قدرت دریوزه دیدار نداریم
این سلسله جنبانی ازان چین جبین است
دارد سر ویرانی من پشته سواری
کز شوخی او زلزله در خانه زین است
صائب چه سر از چاک گریبان بدر آرد؟
امنیت اگر هست درین حصن حصین است