تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۸۰۰ - گر یک نفس از تو می شکیبم
گر یک نفس از تو می شکیبم
از معتقدان مکن حسیبم
بختم به وصالِ تو بشارت
می آرد و من نمی فریبم
در ساخته ام به نارِ سینه
چون دست نمی رسد به سیبم
خون کرد جگر شبِ فراقت
چون روزِ قیامت از نهیبم
بر ماه مپوش طرفِ برقع
خود زلف تو بس بود حجیبم
ای چشمۀ آفتابِ روشن
حربا صفت از تو ناشکیبم
من خاکِ توم غباربردار
مگذار چو آب سر به شیبم
بیزاری و آن گه از نزاری
هیهات مکش بدین عتیبم
تو حاکمی ار عنان بپیچی
من زنده و مرده در رکیبم
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۸۲۱ - آن شب که وداعِ یار کردم
آن شب که وداعِ یار کردم
عزمِ سفر اختیار کردم
در بر همه شب لبش مکیدم
وز نی شکر اعتبار کردم
تا وقتِ نماز طوقِ گردن
زان گیسویِ مشک بار کردم
چندین مستی و بی قراری
زان نرگسِ پُر خمار کردم
بر خرمنِ گل بسی مراغه
تا روز به رغمِ خار کردم
لعلش به ستیزۀ رقیبان
دندان بزدم فگار کردم
هنگامِ رحیل بس که فریاد
از گردشِ روزگار کردم
دل خون شد و خون به سر برآمد
آن دم که ازو کنار کردم
برخاست به زیر پای او گِل
بس کز مژه خون نثار کردم
یادِ سرِ دستِ پر نگارش
جان در سرِ آن نگار کردم
دیّار ندیده ام خبر گوی
تا رحلت از آن دیار کردم
بس ناله که چون نزاریِ زار
از دردِ فراقِ یار کردم
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۸۴۵ - شب ها همه شب در انتظارم
شب ها همه شب در انتظارم
تا دوست نظر کند به کارم
او حاضرِ وقت و من نبینم
او با من و من خبر ندارم
کس را غمِ روزگارِ من نیست
من خود سرِ این طمع نخارم
زین شور که در جهان فکندی
شوریده شده ست روزگارم
باید که به دوستان رسانم
عمری که به هرزه می گذرانم
زیرا که مهم تر از همه چیز
این است که باز می گزارم
گر پای نمی نهم درین راه
از دست بمی رود نگارم
هر چیز که با من است حالی
فی الجمله به دوست می سپارم
با هم نفسی به آخر الامر
آخر نفسی مگر برآرم
تیمار نمی برد خزانم
غم خوار نمی شود بهارم
هر سال همان که پار دادند
از هفت و شش و سه و چهارم
از پای دراوفتاد عقلم
از دست برفت اختیارم
گر دی بودم نزاری ام روز
بنگر به چه زاریانِ زارم
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۸۶۶ - نه روی و رهی که با تو باشم
نه روی و رهی که با تو باشم
نه سیم و زری که بر تو پاشم
اعجوبه ی روزگار ماییم
من خود به تعجبات فاشم
باشد که به هیچ وجه آیا
شایسته ی خدمت تو باشم؟
رد کرده ی جمله ی جهانم
آیا ز کدام خیل تاشم؟
ای مدعیان کجاست جایی
الا در دوست پس کجاشم؟
تا پخته شوم هنوز اینجا
در آتش امتحان چو داشم
معزول ز وحدت معادم
مشغول به کثرت معاشم
اسلام چو خاص خویش کرده
در کفر رهی دهند کاشم!
طیّان نی ام ار چه هرزه گویم
آزر نی ام ار چه بت تراشم
یعنی که چو خامه ی نزاری
گه گه ورقی همی تراشم
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۹۳۰ - ای خاک درِ تو آب رویم
ای خاک درِ تو آب رویم
بر باد مده چو خاکِ کویم
بی‌چاره بمانده‌ام کزین پس
ره نیست به عقل چاره جویم
در کوره‌ی آتشِ فراقت
بگدازم اگر ز سنگ و رویم
بر بادِ صبا فشان عرق چین
تا زنده کند صبا به بویم
غم‌هایِ تو با که بگذرانم
اندوهِ تو با که باز گویم
از صفحه‌ی سینه صبغة الله
ای مدّعان چه گونه شویم
از ضربتِ صولّجانِ زلفش
دل سیر نمی‌شود چو گویم
آرام دگر نمی‌کند بیش
در سینه دلِ ستیزه جویم
بر یادِ لبش چو سبزه دایم
تکیه زده بر کنارِ جویم
می در سر و سر ز می پر آشوب
گو باش ستیزه‌ی عدویم
رنگ است درست و پاره پاره
آلوده به خونِ دل رکویم
خون شد دل و قطره قطره بگذشت
بر صفحه‌ی زعفران رویم
از کوزه‌گران چه باک دارم
مادام که پر بود سبویم
من هیچ نی‌ام چنین گرفتم
نه از متعلّقان اویم
ای آرزوی دل نزاری
کی دست رسد به آرزویم
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۹۳۳ - ما گر چه ز خدمتت جداییم
ما گر چه ز خدمتت جداییم
تا ظن نبری که بی‌وفاییم
زان‌ها که وفا به سر نبردند
زنهار گمان مبر که ماییم
ما زَرق و ریا نمی‌فروشیم
حال دل خویش می‌نماییم
نزدیک توییم گر چه دوریم
بیگانه‌نمای آشناییم
این بیت ز گفته‌ی نظامی
گوییم و ز دیده خون گشاییم
«آیا تو کجا و ما کجاییم
تو زانِ‌که‌ای که ما تراییم؟»
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۹۳۴ - می‌خواره و می‌پرست ماییم
می‌خواره و می‌پرست ماییم
می در سر و می به دست ماییم
در حلقه‌ی نیستان کسانی
گر نیست شدند هست ماییم
آن‌ها که گهی چو انگبین‌اند
گه تلخ‌تر از کبست، ماییم
در کوی ملایک مقرّب
هم‌خانه و هم‌نشست ماییم
آن کس که ز کفر و دین به یک‌بار
شد فارغ و برشکست ماییم
از ننگ قبول و ردّ عامه
گر طابفه‌ای برست ماییم
هر کس ز شراب مایه‌ای مست
مستان می الست ماییم
قومی که به نیش طعنه دل‌شان
هر لحظه یکی بخست ماییم
افسرده چه می‌کند ملامت
آخر ز می‌ای که مست ماییم
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۹۹۶ - ای قامتِ تو قیامتِ من
ای قامتِ تو قیامتِ من
قدِّ تو شکسته قامتِ من
با سروِ روانِ قامتِ تو
ساکن نشود قیامتِ من
مشنو که ز قامتِ تو دیگر
ممکن شود استقامتِ من
معنیِ بلا بلند بالاست
بالای تو و سلامتِ‌من
هر عمر که بی تو بگذرانم
هیهات زهی ندامتِ من
انصاف درین که حیف بوده‌ست
جز بر در تو اقامتِ من
هم می‌برمش به رغبت ار چه
باری‌ست گران ملامتِ من
علّامه شدم به عشق بازی
شرمِ علّم و علامت من
شکرانه چه می‌دهی نزاری
اندر عوضِ غرامت من
رسوای جهان شوی تو هم نیز
زنهار کن از کرامتِ من
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۲ - ای روی تو آرزوی دلها
ای روی تو آرزوی دلها
شادیّ غمت بروی دلها
ای حلقۀ زلف تو همیشه
آشفته ز گفت و گوی دلها
بشکسته بجویبار عشقت
سنگین دل تو بوی دلها
در انگله های زلف مشکینت
فکند زمانه گوی دلها
غارتگر زلف تو میان چیست
در بسته بجت و جوی دلها
پی در پی تو هزار فرسنگ
بتوان آمد ببوی دلها
تا با دهن تو می نشیند
بس تنگ شدست خوی دلها
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۴ - گل رخت به باغ در فکندست
گل رخت به باغ در فکندست
وز چهره نقاب بر فکندست
بر راه صبا ز شکل غنچه
صد صرّۀ پر ز زر فکندست
اسباب نشاط و عیش عالم
نوروز به یک دگر فکندست
شد تشنه به خون لاله سوسن
زین روی زبان به در فکندست
چون نافۀ مشک نا رسیده
لاله همه کوه و در فکندست
آمیخته خون و مشک با هم
بی قیمت و بی خطر فکندت
آهویی رمیده گویی آن را
از ترس به رهگذر فمندست
آب دهن سحاب نرگس
در دیده ی بی بصر فکندست
بلبل ز قدوم گل در اطراف
آوازۀ شور و شر فکندست
از آب سنان کشیده سوسن
وز آتش گل سپر فکندست
ز اندیشه به خویشتن فرو شد
تا بر رخ گل نظر فکندست
گویی همه شب شراب خوردست
نرگس که چو مست سرفکندست
نی نی که ز شرم چشم یارم
خود را به خراب در فکندست
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۲۳ - بیمار فراق تو بحالیست
بیمار فراق تو بحالیست
در دور تو عافیت محالیست
در عهد تو کس نشان ندادست
کآسود کیست پا وصالیست
بر چهرۀ روزهای گیتی
روز من تیره روز، خالیست
رخ چون که و دل ز عشق جو جو
هر عاشقی از تو در جوالیست
در خشم شوی ز هر چه گویم
ای دوست، مرا ز تو سوالیست
بابنده چنینی یا ترا خود
ز افسانۀ عاشقان ملالیست؟
از گردش چرخ هر زمانم
بر دست غم تو گوشمالیست
مه گفت: من و رخ تو، آری
اندر سر هر کسی خیالیست
می بر بندی به زر میان را
با انکه چو من ضعیف حالیست
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۱۱۹ - نه دست رسی بیار دارم
نه دست رسی بیار دارم
نه طاقت انتظار دارم
هر جور که از تو بر من آید
از گردش روزگار دارم
در راه غمت کنم هزینه
گر یک دل وگر هزار دارم
این خسته تنی چو موی باریک
از زلف تو یادگار دارم
من کانده تو کشیده باشم
اندوه زمانه خوار دارم
در آب دو دیده غرقه گشتم
و اومید لب و کنار دارم
دل بردی و رفتی و همین بود
من با تو بسی شمار دارم
دشنام همی دهی مرا باش
من با دو لب تو کار دارم
گر دریابم شبی ز بوسش
حقّا که دومه فگار دارم
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۱۲۶ - ترک سر خویشتن بگویم
ترک سر خویشتن بگویم
نام تو در انجمن بگویم
تا چند چو غنچه زی لب در؟
چون گل به همه دهن بگویم
خورشید قفا خورد ز رویت
در روی مه این سخن بگویم
در سجده شوند سرو و سوسن
گر وصف تو در چمن بگویم
پیش رخ تو جمال دادند
من با گل و یاسمن بگویم
ترسم که خجل شوی اگر من
شرح غم خویشتن بگویم
خود می گویند چشم و رویم
حاجت نبود که من بگویم
وصف رخ و زلف تو به تعریض
چون سنبل و نسترن بگویم
داند همه کس که من چه گفتم
گر پیش هزار تن بگویم
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۱۳۹ - ای باد صبا خبر چه داری؟
ای باد صبا خبر چه داری؟
از زلف بتم اثر چه داری؟
از غمزۀ او دلم جدانیست
زان بیماران خبر چه داری؟
گر مردم چشم من نیی تو
بر خاک درش گذر چه داری؟
بوی سر زلف و خاک کویش
دانم داری دگر چه داری؟
ما را ببهای نیک بفروش
زین جنس متاع هر چه داری
دل را بجز این دو نیست حاجت
از تو مثلا خود ارچه داری
از من بریار بر پیامی
تو خود بجزین هنر چه داری؟
گو از تو چو حال من چنین شد
دریاب، غمی بخور، چه داری؟
گر هست ترا بکشتنم رای
تعجیل کن ای پسر چه داری؟
بی فایده صد هزار دل را
سر گشته بزلف در، چه داری؟
در بسته میان بعشوه ما را
بر هیچ نه چون کمر، چه داری
بد عهدی و جور و یار دیگر
کردی همه، زین بترچه داری؟
بردی دل و صبر و جان، نگویی
تا چشم هنوز بر چه داری؟
ترسم که جوابم این فرستی
دانم که تو خود سر چه داری
جان و دل و صبر هیچ باشد
اندیشه بکن که زرچه دادی؟
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۱۵۶ - خه، شاد و کش آمدی کجایی؟
خه، شاد و کش آمدی کجایی؟
شرمت بادا ز بی وفایی
کو آن عهد و استواری ؟
کو آن همه مهر و آشنایی؟
خود هیچ ز حال ما نپرسی
یک لحظه بنزد ما نیایی
جان و سر تو که هم سر آید
آن محتشمیّ و این گدایی
ما را چو فقاع بسته کردی
تا کوزه ز دیگران گشایی
گفتی که ز من جفا نبینی
هر چند که بیشم آزمایی
تقصیر نمی کنی زه تو
تو خود نه ز مردم جفایی
ای غم ز تو من چه عذر خواهم؟
پیوسته تو در صداع مایی
وی وصل ترا چه بود باری
کز دور رخم نمی نمایی
ای دل تو عظیم تیره رویی
وی عقل تو سخت تیره رایی
ای اشک تو باری از میانه
بر خود زده یی دو روشنایی
کمال‌الدین اسماعیل : قصاید
شمارهٔ ۶۷ - و قال ایضاً
اسبی دارم که هرگز ایزد
قانع ترازو نیافریند
تا روز ز عشق جو همه شب
از خرمن ماه خوشه چیند
با حشر فکند دیدن جو
دانه که درین جهان نبیند
گفتند که جو نماند وزین غم
میخواست که تعزیت گزیند
پوشید پلاس و پاره یی کاه
میخواهد تا درو نشیند
کمال‌الدین اسماعیل : قصاید
شمارهٔ ۱۱۹ - و قال ایضاً
چارند گواه خواجه اسحق
هر چار بر خرد مصدّق
کانکس که بود برنگ خواجه
مجبول بود ز شّر مطلق
آواز گران و روی فربه
با سرخی موی و چشم ازرق
کمال‌الدین اسماعیل : قصاید
شمارهٔ ۱۸۶ - وله ایضاً
تنها هرگز نخورد خواجه
در مدّت عمر خویش نانی
نه آنکه برد به خانه مهمان
لیک او باشد طفیل خوانی
کمال‌الدین اسماعیل : قصاید
شمارهٔ ۱۸۷ - وله ایضاً
نانیست درین جهان و آبی
از دیدۀ آدمی نهانی
نه گرسنه دیده روی این سیر
نه تشنه از آن دهد نشانی
اسمیست بمانده بی مسمّا
لفظیست از آن سوی معانی
این را صفتست لایذوقون
و آنرا سمتست لن ترانی
دانی که کدام نان و آبست؟
نان تو و آب زندگانی
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۳ - ایضا له
مخدوم بزرگ، صدر منعم
ای پایۀ تو ورای القاب
مظلومم و هیچ یاورم نیست
کار من دلشکسته دریاب
من کد یه کنم به شعر و بخشش
از من ببرد بزرگ اصحاب
این نیست کفایتی ولیکن
ننگ سلفست و عار اعقاب
گر تو نرسی مرا بفریاد
پس ما و شب دراز و محراب
دانم بکند عزیز وهّاب
دفع ستم عزیز نهاب