تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۵۵ - در وصل تو میزنند احباب
در وصل تو میزنند احباب
افتتح یا مفتح الابواب
چه شود گر بر تو ره یابند
کم بقوا ناظرین خلف الباب
تا کی ازحضرت تو صبر و شکیب
طال تطوا فهم وراء حجاب
در پس پرده تا بکی حسرت
ارحم نظرة بلا جلباب
از توشان جز تو مدعائی نیست
ما لدیهم سوی لقاک ثواب
خود حساب کتاب خود کرده
انهم قسطهم بغیر حساب
وجنوا قل موتهم ثمرات
و اوتوا قبل نقلهم بشراب
سکروا فی هواک ثم ضحوا
ما لهم فی سواک هواک مناب
از سببها گذاشته اند و حجب
خرقوا الحجب ارتقوا الاسباب
کرده بانفس و با هواغزوات
هزموا الجند قاتلوا الاحزاب
فیض از خود اگر بپرهیزی
انّ للمتّقین حسن مآب
افتتح یا مفتح الابواب
چه شود گر بر تو ره یابند
کم بقوا ناظرین خلف الباب
تا کی ازحضرت تو صبر و شکیب
طال تطوا فهم وراء حجاب
در پس پرده تا بکی حسرت
ارحم نظرة بلا جلباب
از توشان جز تو مدعائی نیست
ما لدیهم سوی لقاک ثواب
خود حساب کتاب خود کرده
انهم قسطهم بغیر حساب
وجنوا قل موتهم ثمرات
و اوتوا قبل نقلهم بشراب
سکروا فی هواک ثم ضحوا
ما لهم فی سواک هواک مناب
از سببها گذاشته اند و حجب
خرقوا الحجب ارتقوا الاسباب
کرده بانفس و با هواغزوات
هزموا الجند قاتلوا الاحزاب
فیض از خود اگر بپرهیزی
انّ للمتّقین حسن مآب
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۵۶ - در وصل تو می زنند احباب
در وصل تو می زنند احباب
تاب هجران نماندشان بشتاب
بی تو جان تا بکی تواند زیست
دل بیچاره چند آرد تاب
بنماآفتابرا بسی ابر
بگشا از جمال خویش نقاب
تا بمانند عاقلان حیران
خشک مغزان شوند اولواالالباب
پیشوایان شوند تازه مرید
شیب را نو کنند عهد شباب
بنده و خواجه در هم آمیزند
یتفانی العبید فی الارباب
باخودآیند بیخودان هوا
هوشیاران شوند مست و خراب
نه بصر ماند از اولوا الابصار
نه ادب آید از اولوا الالباب
این چنین روزی ار شود روزی
لیس فیض یری والااصجاب
تاب هجران نماندشان بشتاب
بی تو جان تا بکی تواند زیست
دل بیچاره چند آرد تاب
بنماآفتابرا بسی ابر
بگشا از جمال خویش نقاب
تا بمانند عاقلان حیران
خشک مغزان شوند اولواالالباب
پیشوایان شوند تازه مرید
شیب را نو کنند عهد شباب
بنده و خواجه در هم آمیزند
یتفانی العبید فی الارباب
باخودآیند بیخودان هوا
هوشیاران شوند مست و خراب
نه بصر ماند از اولوا الابصار
نه ادب آید از اولوا الالباب
این چنین روزی ار شود روزی
لیس فیض یری والااصجاب
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۵۷ - گفتمش دل بر آتش تو کباب
گفتمش دل بر آتش تو کباب
گفت جان ها زماست در تب و تاب
گفتمش اضطراب دل ها چیست
گفت آرام سینه های کباب
گفتمش اشک راه خوابم بست
گفت کی بود عاشقان را خواب
گفتمش بهر عاشقان چه کنی
گفت بر گیرم از جمال نقاب
گفتمش پرده ی جمال تو چیست
گفت بگذر زخویشتن در ایاب
گفتمش تاب آن جمالم نیست
گفت چون بی تو گردی اری تاب
گفتمش باده ی لب لعلت
گفت از حسرتش توان شد آب
گفتمش تشنه ی وصال توام
گفت زین می کسی نشد سیراب
گفتمش جان و دل فدا کردم
گفت آری چنین کنند احباب
گفتمش مرد فیض در غم تو
گفت طوبی لهم و حسن مآب
گفت جان ها زماست در تب و تاب
گفتمش اضطراب دل ها چیست
گفت آرام سینه های کباب
گفتمش اشک راه خوابم بست
گفت کی بود عاشقان را خواب
گفتمش بهر عاشقان چه کنی
گفت بر گیرم از جمال نقاب
گفتمش پرده ی جمال تو چیست
گفت بگذر زخویشتن در ایاب
گفتمش تاب آن جمالم نیست
گفت چون بی تو گردی اری تاب
گفتمش باده ی لب لعلت
گفت از حسرتش توان شد آب
گفتمش تشنه ی وصال توام
گفت زین می کسی نشد سیراب
گفتمش جان و دل فدا کردم
گفت آری چنین کنند احباب
گفتمش مرد فیض در غم تو
گفت طوبی لهم و حسن مآب
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۵۸ - ای که چون عمر می روی به شتاب
ای که چون عمر می روی به شتاب
خستگان را به غمزه ای دریاب
گر وفا می کنی به وعده ی قتل
کارم از دست می رود به شتاب
غم تو راحت دل غمگین
عشقت آرام سینه های کباب
بی خودم کن از آن لب میگون
تشنه ای را به جرعه ای دریاب
شب نشستم به یاد ابرویت
پشت بر خواب و روی در محراب
عاشقان را سر غنودن نیست
دیدهٔ بی دلان ندارد خواب
خواب در چشم من چه سان آید
چون دمی نیست خالی از سیلاب
بر رخم بسته تا بکی در وصل
افتتح یا مفتح الابواب
فیض آن دم به دوست پیوندی
که نباشی تو در میانه حجاب
خستگان را به غمزه ای دریاب
گر وفا می کنی به وعده ی قتل
کارم از دست می رود به شتاب
غم تو راحت دل غمگین
عشقت آرام سینه های کباب
بی خودم کن از آن لب میگون
تشنه ای را به جرعه ای دریاب
شب نشستم به یاد ابرویت
پشت بر خواب و روی در محراب
عاشقان را سر غنودن نیست
دیدهٔ بی دلان ندارد خواب
خواب در چشم من چه سان آید
چون دمی نیست خالی از سیلاب
بر رخم بسته تا بکی در وصل
افتتح یا مفتح الابواب
فیض آن دم به دوست پیوندی
که نباشی تو در میانه حجاب
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۵۹ - زان دو چشمم مدام مست و خراب
زان دو چشمم مدام مست و خراب
می کشم لحظه لحظه جام شراب
می شوی از فورغ حسن آتش
می شوم از نگاه حسرت آب
غمزهٔ شوخ چشم فتّانت
می رباید دل از اولوا الالباب
هوشمندان زنرگس مستت
بیخود افتاده اند مست و خراب
قامتی خواهد آمدم در بر
دوش دیدم قیامتی در خواب
خون دل تا بکی بدیده برم
چون کنم در جگر ندارم آب
در وصلت چو بستهٔ بر فیض
افتح یا مفتح الابواب
می کشم لحظه لحظه جام شراب
می شوی از فورغ حسن آتش
می شوم از نگاه حسرت آب
غمزهٔ شوخ چشم فتّانت
می رباید دل از اولوا الالباب
هوشمندان زنرگس مستت
بیخود افتاده اند مست و خراب
قامتی خواهد آمدم در بر
دوش دیدم قیامتی در خواب
خون دل تا بکی بدیده برم
چون کنم در جگر ندارم آب
در وصلت چو بستهٔ بر فیض
افتح یا مفتح الابواب
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۶۲ - عشق پرداز ما مرا دریاب
عشق پرداز ما مرا دریاب
ای بلای خدا مرا دریاب
سوخت از آتش هوس جانم
بردم آبم هوا مرا در یاب
لحظه لحظه خودی و خود بینی
گیردم از خدا مرا دریاب
صحبت خلق دورم از حق کرد
عمر من شد هبا مرا در یاب
هر دم آید گرانی از طرفی
گیرد از من مرا مرادریاب
در گلو غصه قصه در دل ماند
محرم رازها مرا دریاب
کشت بیگانه ام به غمخواری
یکره ای آشنا مرا دریاب
نزدم در رضای حق نفسی
برضای خدا مرا دریاب
بگدائی بدین در آمده ام
نظری کن شهامرا دریاب
فیض را سوی حق نشانی ده
رهبر وراهنمای مرا دریاب
ای بلای خدا مرا دریاب
سوخت از آتش هوس جانم
بردم آبم هوا مرا در یاب
لحظه لحظه خودی و خود بینی
گیردم از خدا مرا دریاب
صحبت خلق دورم از حق کرد
عمر من شد هبا مرا در یاب
هر دم آید گرانی از طرفی
گیرد از من مرا مرادریاب
در گلو غصه قصه در دل ماند
محرم رازها مرا دریاب
کشت بیگانه ام به غمخواری
یکره ای آشنا مرا دریاب
نزدم در رضای حق نفسی
برضای خدا مرا دریاب
بگدائی بدین در آمده ام
نظری کن شهامرا دریاب
فیض را سوی حق نشانی ده
رهبر وراهنمای مرا دریاب
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۷۲ - قد تجلی جماله جلوات
قد تجلی جماله جلوات
و تبدی جلاله سطوات
لم یدع فی الصدور من قلب
سلبه للقوب بالحرکات
لم یذر فی الرؤس من عقل
قهره للعقول باللمخات
من رای مرهٔ محاسنه
حار فیها و حام فی الفلوات
ما سهی بالسهام ذو غرو
سببه للعقول بالغمزات
طعمه فی افواد ما احلاه
غمزه بالعیون و الخفیات
فاق حسن المدح قاطبهٔ
حسنه فی لطایف الجلوات
قال لی بالجنان ما تفنع
قلت بعد الوصال ذاهیهات
ذفت ذاک الشراب کیف اسلو
بسراب بقعیه الخطرات
فیض دع ذا و لاتقل شططا
فشراب الکلام ذو سکرات
و توجه حباب قدس الحق
بحضور صفا من الکدرات
کم معادن بدن من الملوک
لقلوب تکاید الخلوات
و تبدی جلاله سطوات
لم یدع فی الصدور من قلب
سلبه للقوب بالحرکات
لم یذر فی الرؤس من عقل
قهره للعقول باللمخات
من رای مرهٔ محاسنه
حار فیها و حام فی الفلوات
ما سهی بالسهام ذو غرو
سببه للعقول بالغمزات
طعمه فی افواد ما احلاه
غمزه بالعیون و الخفیات
فاق حسن المدح قاطبهٔ
حسنه فی لطایف الجلوات
قال لی بالجنان ما تفنع
قلت بعد الوصال ذاهیهات
ذفت ذاک الشراب کیف اسلو
بسراب بقعیه الخطرات
فیض دع ذا و لاتقل شططا
فشراب الکلام ذو سکرات
و توجه حباب قدس الحق
بحضور صفا من الکدرات
کم معادن بدن من الملوک
لقلوب تکاید الخلوات
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۸۶ - بندهٔ او من و او خدای منست
بندهٔ او من و او خدای منست
من برای وی و او برای منست
مقصد اصلی ندای کنم
سایر خلق چون صدای منست
هادی این رهم صلا بزنید
هر کرا پیرو هدای منست
میروم بر براق عشق سوار
قبهٔ آسمان درای منست
پیشوا و امام قافله ام
همهٔ خلق در قفای منست
آفتاب سپهر امر منم
خلق را نور از ضیای منست
فلک از های و هوی من در رقص
در ملک نیز های های منست
هر چه در عالم کبیر بود
جمله در جبّه و ردای منست
آفرینش اگر کلان ور خرد
همه در سایه لوای منست
زیر این قبه نیست خانهٔ من
عرصهٔ لامکان سرای من است
غربت افکنده است بر خاکم
صدر ایوان عرش جای من است
سرو پرواز لامکان دارم
کره چرخ بند پای من است
چون شدم گرم این سخنها گفت
با من آنکس که رهنمای من است
فیض بس زین بلند پروازی
این صفتهای اولیای من است
من برای وی و او برای منست
مقصد اصلی ندای کنم
سایر خلق چون صدای منست
هادی این رهم صلا بزنید
هر کرا پیرو هدای منست
میروم بر براق عشق سوار
قبهٔ آسمان درای منست
پیشوا و امام قافله ام
همهٔ خلق در قفای منست
آفتاب سپهر امر منم
خلق را نور از ضیای منست
فلک از های و هوی من در رقص
در ملک نیز های های منست
هر چه در عالم کبیر بود
جمله در جبّه و ردای منست
آفرینش اگر کلان ور خرد
همه در سایه لوای منست
زیر این قبه نیست خانهٔ من
عرصهٔ لامکان سرای من است
غربت افکنده است بر خاکم
صدر ایوان عرش جای من است
سرو پرواز لامکان دارم
کره چرخ بند پای من است
چون شدم گرم این سخنها گفت
با من آنکس که رهنمای من است
فیض بس زین بلند پروازی
این صفتهای اولیای من است
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۹۰ - کعبهٔ وصل تو پناه منست
کعبهٔ وصل تو پناه منست
طاق ابروت قبله گاه منست
چشم فتان مست خونریزت
خود زبیداد خود پناه منست
خود ره لشگر غمت دادم
غارت خان و مان گناه منست
بنگاهی اگر خراب شدم
چشم مست تو عذرخواه منست
شد دلم خون زروی گلگونت
اشک خونین من گواه من است
روی و راه دگر نمیدانم
لطف و قهر روی و راه منست
فیض روز تو هم تیره از آنست
بخت من هم سیه ز آه منست
طاق ابروت قبله گاه منست
چشم فتان مست خونریزت
خود زبیداد خود پناه منست
خود ره لشگر غمت دادم
غارت خان و مان گناه منست
بنگاهی اگر خراب شدم
چشم مست تو عذرخواه منست
شد دلم خون زروی گلگونت
اشک خونین من گواه من است
روی و راه دگر نمیدانم
لطف و قهر روی و راه منست
فیض روز تو هم تیره از آنست
بخت من هم سیه ز آه منست
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۱۰۷ - دل که ویران اوست آباد است
دل که ویران اوست آباد است
جان چو غمناک از او بود شاد است
موبمو خویش را بدو بندم
هر که در بند اوست آزاد است
این سعادت بسعی می نشود
غم او روزی خداداد است
در خرابی بود عمارت دل
خانهٔ دل زعشق آباد است
عشق استاد کار خانهٔ ماست
کوشش از ما زعشق ارشاد است
هیچ کاری نمیکنیم بخود
همه او میکند که استاد است
کار کن کار و گفتگو بگذار
فیض بنیاد حرف برباد است
جان چو غمناک از او بود شاد است
موبمو خویش را بدو بندم
هر که در بند اوست آزاد است
این سعادت بسعی می نشود
غم او روزی خداداد است
در خرابی بود عمارت دل
خانهٔ دل زعشق آباد است
عشق استاد کار خانهٔ ماست
کوشش از ما زعشق ارشاد است
هیچ کاری نمیکنیم بخود
همه او میکند که استاد است
کار کن کار و گفتگو بگذار
فیض بنیاد حرف برباد است
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۱۲۰ - عرصه لامکان سرای من است
عرصه لامکان سرای من است
این کهن خاکدان چه جای من است
دلم از غصه خون شدی گر نه
مونس جان من خدای من است
آنکه او خسته داردم شب و روز
خود هم او مرهم و شفای من است
هر که زو بوی درد می آید
صحبتش مایهٔ دوای من است
هر که او از دو کون بیگانه است
در ره دوست آشنای من است
مقصدم حق و مرکبم عشقست
شعر من ناله درای من است
هست با من کسی همیشه کزو
تار و پود من و بقای من است
سازدم هر چه قابل آنم
دهدم هر چه آن سزای من است
خوبی من همه ز پرتو اوست
گر بدی هست مقتضای من است
من اگر هستم اوست هستی من
ور شوم نیست او بجای من است
از خود ار بگذرم رسم بخدا
بخدائی که منتهای من است
بقضا فیض اگر شود راضی
هر دو عالم بمدعای من است
این کهن خاکدان چه جای من است
دلم از غصه خون شدی گر نه
مونس جان من خدای من است
آنکه او خسته داردم شب و روز
خود هم او مرهم و شفای من است
هر که زو بوی درد می آید
صحبتش مایهٔ دوای من است
هر که او از دو کون بیگانه است
در ره دوست آشنای من است
مقصدم حق و مرکبم عشقست
شعر من ناله درای من است
هست با من کسی همیشه کزو
تار و پود من و بقای من است
سازدم هر چه قابل آنم
دهدم هر چه آن سزای من است
خوبی من همه ز پرتو اوست
گر بدی هست مقتضای من است
من اگر هستم اوست هستی من
ور شوم نیست او بجای من است
از خود ار بگذرم رسم بخدا
بخدائی که منتهای من است
بقضا فیض اگر شود راضی
هر دو عالم بمدعای من است
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۱۲۱ - بادهٔ عشق در کدوی من است
بادهٔ عشق در کدوی من است
مستی چرخ از سبوی من است
هفت دریا اگر شود پر می
کمترین جرعهٔ گلوی من است
ماه بهر منست لاغر و زرد
مهر هم گرم جست و جوی من است
بهر من میدود سپهر برین
انجمش هم نثار کوی من است
الف قامتم چو برخیزد
تا شود ظاهر آنچه خوی من است
شق شود آسمان زتنگی جا
ریزد انجم که روز طوی من است
هر چه جز حق بمن بود محتاج
گر محبست و گر عدوی من است
نفس کلی و عقل اول را
گردش آسیا زجوی من است
عشق مشاطه است حسنم را
کون آینه دار روی من است
پاسبانیست عقل بر در من
و هم مسکین گدای کوی من است
هست چو گان عشق در دستم
هم نه و هم چهار کوی من است
بهر من ساختند هشت بهشت
نار هم بهر شست و شوی من است
کون را فی الحقیقه قبله منم
روی هر دو جهان بسوی من است
دم رحمانم آمده زیمن
همه عالم گرفته بوی من است
هر حدیثی که بوی درد کند
تو یقین دان که گفتگوی من است
خوش در آغوش آورم روزی
قامت آنکه آرزوی من است
فیض بالا روی بس است ارچه
شعر معراج های هوی من است
مستی چرخ از سبوی من است
هفت دریا اگر شود پر می
کمترین جرعهٔ گلوی من است
ماه بهر منست لاغر و زرد
مهر هم گرم جست و جوی من است
بهر من میدود سپهر برین
انجمش هم نثار کوی من است
الف قامتم چو برخیزد
تا شود ظاهر آنچه خوی من است
شق شود آسمان زتنگی جا
ریزد انجم که روز طوی من است
هر چه جز حق بمن بود محتاج
گر محبست و گر عدوی من است
نفس کلی و عقل اول را
گردش آسیا زجوی من است
عشق مشاطه است حسنم را
کون آینه دار روی من است
پاسبانیست عقل بر در من
و هم مسکین گدای کوی من است
هست چو گان عشق در دستم
هم نه و هم چهار کوی من است
بهر من ساختند هشت بهشت
نار هم بهر شست و شوی من است
کون را فی الحقیقه قبله منم
روی هر دو جهان بسوی من است
دم رحمانم آمده زیمن
همه عالم گرفته بوی من است
هر حدیثی که بوی درد کند
تو یقین دان که گفتگوی من است
خوش در آغوش آورم روزی
قامت آنکه آرزوی من است
فیض بالا روی بس است ارچه
شعر معراج های هوی من است
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۱۲۵ - در سرم فتنه ای و سودائیست
در سرم فتنه ای و سودائیست
در سرم شورشی و غوغائی است
هر دم از ترک چشم غمازی
در دلم غارتی و یغمائیست
پس این پرده دلربائی هست
دل زجا رفتن من از جائیست
ساقئی هست زیر پردهٔ غیب
که بهر گوشه مست و شیدائیست
در درون هست خمر و خماری
کز برون مستئی و هیهائیست
از تو ای آرزوی دل شدگان
در دل هر کسی تمنائیست
عالمی پر زدر و گوهر شد
مگر این طبع فیض دریائیست
در سرم شورشی و غوغائی است
هر دم از ترک چشم غمازی
در دلم غارتی و یغمائیست
پس این پرده دلربائی هست
دل زجا رفتن من از جائیست
ساقئی هست زیر پردهٔ غیب
که بهر گوشه مست و شیدائیست
در درون هست خمر و خماری
کز برون مستئی و هیهائیست
از تو ای آرزوی دل شدگان
در دل هر کسی تمنائیست
عالمی پر زدر و گوهر شد
مگر این طبع فیض دریائیست
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۱۲۷ - هر چه تو میکنی همه خوبست
هر چه تو میکنی همه خوبست
هر چه محبوب کرد محبوبست
رغبت دل نبست در مرغوب
جلوه ی تست هر چه مرغوبست
رهبت دل زتست در مرهوب
سطوت تست هر چه مرهوبست
دوست دارم تمام عالم را
به تو عالم تمام منسوبست
همه را از همه توئی مطلوب
هر کسی را زهر چه مطلوبست
در حقیقت توئی حبیب او را
گر چه یوسف حبیب یعقوبست
زتو توفق یابد و خذلان
هر که مسعود هر که منکوبست
همه سوی تو میشود مجرور
هر که مرفوع هر که منسوبست
همه مشغول ذکر و تسبیحند
گر کلو خست و سنگ و گر چوبست
همه در کار تو و بهر تست
عمر و صبر ار زنوح و ایوبست
هر چه مصنوع تست بی عیبست
هر چه ما میکنیم معیوبست
بندهٔ سرفکندهٔ در تست
هر چه با فیض میکنی خوبست
هر چه محبوب کرد محبوبست
رغبت دل نبست در مرغوب
جلوه ی تست هر چه مرغوبست
رهبت دل زتست در مرهوب
سطوت تست هر چه مرهوبست
دوست دارم تمام عالم را
به تو عالم تمام منسوبست
همه را از همه توئی مطلوب
هر کسی را زهر چه مطلوبست
در حقیقت توئی حبیب او را
گر چه یوسف حبیب یعقوبست
زتو توفق یابد و خذلان
هر که مسعود هر که منکوبست
همه سوی تو میشود مجرور
هر که مرفوع هر که منسوبست
همه مشغول ذکر و تسبیحند
گر کلو خست و سنگ و گر چوبست
همه در کار تو و بهر تست
عمر و صبر ار زنوح و ایوبست
هر چه مصنوع تست بی عیبست
هر چه ما میکنیم معیوبست
بندهٔ سرفکندهٔ در تست
هر چه با فیض میکنی خوبست
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۱۲۸ - جان روشندلان که مظهر تست
جان روشندلان که مظهر تست
پرتوی از جمال از هر تست
مستی عاشقان شیدائی
از لب لعل روح پرور تست
دل ما بیدلان سودائی
خستهٔ غمزهٔ ستمگر تست
مست و مخمور از شراب توایم
غم و شادی ما زساغر تست
باعث اختلاف لیل و نهار
زلف مشکین وروی انور تست
سبب انقلاب بدر و هلال
روی خوب و میان لاغر تست
همه سرگشتگان کوی توایم
همه را روی عجز بر در تست
هرچه در عالم کبیر بود
همه شرح کتاب اکبر تست
تو زمن حال دی چه میپرسی
من چگویم زدل چو دل برتست
لطف و رحمت زبنده باز مگیر
فیض از جان کمینه چاکرتست
پرتوی از جمال از هر تست
مستی عاشقان شیدائی
از لب لعل روح پرور تست
دل ما بیدلان سودائی
خستهٔ غمزهٔ ستمگر تست
مست و مخمور از شراب توایم
غم و شادی ما زساغر تست
باعث اختلاف لیل و نهار
زلف مشکین وروی انور تست
سبب انقلاب بدر و هلال
روی خوب و میان لاغر تست
همه سرگشتگان کوی توایم
همه را روی عجز بر در تست
هرچه در عالم کبیر بود
همه شرح کتاب اکبر تست
تو زمن حال دی چه میپرسی
من چگویم زدل چو دل برتست
لطف و رحمت زبنده باز مگیر
فیض از جان کمینه چاکرتست
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۱۴۳ - یار را روی دل بسوی منست
یار را روی دل بسوی منست
منبع لطف رو بروی منست
نظر لطف هر کجا فکند
گوشه چشم او بسوی منست
چشم او ساغر و نگاهش می
لطف و قهرش می و سبوی منست
در لبش آب و شیر و خمر و عسل
آندهان اصل چارجوی منست
وصل او منتهای مقصد ما
جلوه حسنش آرزوی منست
کار من جست جوی او دایم
کار او نیز جستجوی منست
سخنم گفتگوی اوست مدام
سخنش نیز گفتگوی منست
هر کجا فتنهٔ و آشوبیست
شرح احوال تو بتوی منست
ناله گر زخستهٔ شنوی
آن صدائی زهای و هوی منست
هر کجا هر چه هر که میگوید
بیگمان فیض گفتگوی منست
منبع لطف رو بروی منست
نظر لطف هر کجا فکند
گوشه چشم او بسوی منست
چشم او ساغر و نگاهش می
لطف و قهرش می و سبوی منست
در لبش آب و شیر و خمر و عسل
آندهان اصل چارجوی منست
وصل او منتهای مقصد ما
جلوه حسنش آرزوی منست
کار من جست جوی او دایم
کار او نیز جستجوی منست
سخنم گفتگوی اوست مدام
سخنش نیز گفتگوی منست
هر کجا فتنهٔ و آشوبیست
شرح احوال تو بتوی منست
ناله گر زخستهٔ شنوی
آن صدائی زهای و هوی منست
هر کجا هر چه هر که میگوید
بیگمان فیض گفتگوی منست
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۱۴۸ - ای که سرمیکشی زخدمت دوست
ای که سرمیکشی زخدمت دوست
چون کنی دعوی محبت دوست
منفعل نیستی ازین دعوی
شرم ناید ترا زطلعت دوست
نبری امر دوست را فرمان
دم زنی آنگه از مودت دوست
دعوی دوستی کنی وانگاه
نشوی تابع ارادت دوست
دوستی را کجا سزاواری
نیستی چون سزای خدمت دوست
دوست از دوستیت بی زارست
که نهٔ جز سزای لعنت دوست
بر درش بین هزار فرمان بر
سرنهاده برای طاعت دوست
عاشقان بین نهاده جان برکف
از برای نثار حضرت دوست
ما عبدناک گوی بین بی حد
صف زده بر در عبادت دوست
ما عرفناک گو نگر بی عد
وآله کبریا و رفعت دوست
جمع کر و بیان قدس نگر
بر درش می زنند نوبت دوست
فیض اگر میکند مخالفتی
سر نمی پیچد از مشیت دوست
چون کنی دعوی محبت دوست
منفعل نیستی ازین دعوی
شرم ناید ترا زطلعت دوست
نبری امر دوست را فرمان
دم زنی آنگه از مودت دوست
دعوی دوستی کنی وانگاه
نشوی تابع ارادت دوست
دوستی را کجا سزاواری
نیستی چون سزای خدمت دوست
دوست از دوستیت بی زارست
که نهٔ جز سزای لعنت دوست
بر درش بین هزار فرمان بر
سرنهاده برای طاعت دوست
عاشقان بین نهاده جان برکف
از برای نثار حضرت دوست
ما عبدناک گوی بین بی حد
صف زده بر در عبادت دوست
ما عرفناک گو نگر بی عد
وآله کبریا و رفعت دوست
جمع کر و بیان قدس نگر
بر درش می زنند نوبت دوست
فیض اگر میکند مخالفتی
سر نمی پیچد از مشیت دوست
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۱۶۲ - بخیالت نمی توانم زیست
بخیالت نمی توانم زیست
بی جمالت نمی توانم زیست
تشنهٔ بادهٔ وصال توام
بی وصالت نمی توانم زیست
بی جمال تو نیست ار امم
با جمالت نمی توانم زیست
هر چه با بنده میکنی نیکوست
بی فعالت نمی توانم زیست
زان دهان تلخ و شور و شیرینت
بی مقالت نمی توانم زیست
از لبت آب زندگی خواهم
بی زلالت نمی توانم زیست
شربتی زان لبم حوالت کن
بی نوالت نمی توانم زیست
جای جولان تست عرصهٔ دل
بی مجالت نمی توانم زیست
پای دل را بزلف خویش ببند
بی عفالت نمی توانم زیست
غم عشقش کمال تست ای فیض
بی کمالت نمی توانم زیست
بی جمالت نمی توانم زیست
تشنهٔ بادهٔ وصال توام
بی وصالت نمی توانم زیست
بی جمال تو نیست ار امم
با جمالت نمی توانم زیست
هر چه با بنده میکنی نیکوست
بی فعالت نمی توانم زیست
زان دهان تلخ و شور و شیرینت
بی مقالت نمی توانم زیست
از لبت آب زندگی خواهم
بی زلالت نمی توانم زیست
شربتی زان لبم حوالت کن
بی نوالت نمی توانم زیست
جای جولان تست عرصهٔ دل
بی مجالت نمی توانم زیست
پای دل را بزلف خویش ببند
بی عفالت نمی توانم زیست
غم عشقش کمال تست ای فیض
بی کمالت نمی توانم زیست
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۱۷۵ - دل گرفتار ماه سیما ئیست
دل گرفتار ماه سیما ئیست
جان هوادار سرو بالائیست
گه جنون گاه عقل و گه مستی
در دل تنگ ما تماشائیست
در غم عشق هر پری روئی
سرشوریده سر بصحرا ئیست
بر سرراه هر هلال ابروی
از هجوم نظاره غوغائیست
بر سرکوی هر بتی مه روی
هر طرف زآب چشم دریائیست
از لب لعل هر شکر دهنی
در دل هر کسی تمنائیست
نه همین فیض مست و شیدا شد
که بهر گوشه مست و شیدائیست
جان هوادار سرو بالائیست
گه جنون گاه عقل و گه مستی
در دل تنگ ما تماشائیست
در غم عشق هر پری روئی
سرشوریده سر بصحرا ئیست
بر سرراه هر هلال ابروی
از هجوم نظاره غوغائیست
بر سرکوی هر بتی مه روی
هر طرف زآب چشم دریائیست
از لب لعل هر شکر دهنی
در دل هر کسی تمنائیست
نه همین فیض مست و شیدا شد
که بهر گوشه مست و شیدائیست
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۱۸۶ - از من و ما نمی توانم گفت
از من و ما نمی توانم گفت
صفت لا نمی توانم گفت
شمهٔ گر بگویم از اسما
از مسمی نمی توانم گفت
وصف آن بی جهت مپرس از من
حرف بی جا نمی توانم گفت
گفتنی نیست وصف او نه همین
من تنها نمی توانم گفت
سخن از راز دل مپرس که من
این سخن ها نمی توانم گفت
گفته بودم که گویمت غم دل
گفتم اما نمی توانم گفت
پیش چشمم ز بس که موج زنست
حرف دریا نمیتوانم گفت
بر دلم بس که تنگ شد زغمش
حرف صحرا نمی توانم گفت
از من مست حرف عقل مپرس
که من این ها نمی توانم گفت
این بلاها که فیض دید از عشق
هیچ جا وا نمی توانم گفت
صفت لا نمی توانم گفت
شمهٔ گر بگویم از اسما
از مسمی نمی توانم گفت
وصف آن بی جهت مپرس از من
حرف بی جا نمی توانم گفت
گفتنی نیست وصف او نه همین
من تنها نمی توانم گفت
سخن از راز دل مپرس که من
این سخن ها نمی توانم گفت
گفته بودم که گویمت غم دل
گفتم اما نمی توانم گفت
پیش چشمم ز بس که موج زنست
حرف دریا نمیتوانم گفت
بر دلم بس که تنگ شد زغمش
حرف صحرا نمی توانم گفت
از من مست حرف عقل مپرس
که من این ها نمی توانم گفت
این بلاها که فیض دید از عشق
هیچ جا وا نمی توانم گفت